سه شنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۵ - Tuesday 16 June 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 16.06.2026, 16:12

مذاکرات ۶۰ روزه دوم


امیر دها

مذاکرات ۶۰ روزه دوم؛ سه بازیگر، سه منطق متفاوت، و خطر یک جنگ مستقل

تجربه مهلت ۶۰ روزه نخست، که بهار ۱۴۰۴ توسط ترامپ تعیین شد و در نهایت بدون توافق به جنگی چهل‌روزه میان جمهوری اسلامی و اسرائیل/آمریکا انجامید، این پرسش را درباره دور دوم مذاکرات جدی‌تر می‌کند: آیا این بار سرنوشت مذاکره به تسلیم جمهوری اسلامی خواهد انجامید، به تعدیل تدریجی فشارهای آمریکا، یا به دور تازه‌ای از درگیری نظامی؟

اما پاسخ این پرسش دیگر فقط به دو بازیگر اصلی، یعنی واشنگتن و تهران، بستگی ندارد. شواهد و مواضع روزهای اخیر نشان می‌دهد بازیگر سومی، یعنی اسرائیل، ممکن است مستقل از تصمیم آمریکا، و حتی در مواردی در تضاد با آن، مسیر بحران را تحت تأثیر قرار دهد.

جمهوری اسلامی دیگر صرفاً یک «پرونده هسته‌ای» نیست. ساختار قدرت رژیم طی دو دهه گذشته بر چهار ستون استوار شده است: برنامه موشکی، شبکه نیروهای نیابتی، جنگ پهپادی و ظرفیت هسته‌ای. تجربه میدانی، از حمله به آرامکو تا نقش‌آفرینی نیروهای نیابتی در لبنان، عراق، سوریه و یمن، نشان داده آنچه بیش از همه به‌عنوان ابزار واقعی تهدید عمل کرده، نه بمب اتمی، بلکه همین ترکیب موشک و پهپاد و جنگ نامتقارن بوده است.

این پیش‌زمینه، کلید فهم این واقعیت است که چرا توافقی که صرفاً پرونده هسته‌ای را محدود کند، از نگاه اسرائیل اساساً توافقی ناقص و ناپایدار تلقی می‌شود.

محور نخست، موفقیت احتمالی جمهوری اسلامی در تبدیل مذاکرات به توافقی محدود و هسته‌ای است؛ توافقی که در آن، واشنگتن عملاً پذیرفته موضوع موشکی و شبکه نیروهای نیابتی از دستور کار مذاکرات نهایی کنار بماند. از این زاویه، اگر تفاهم‌نامه فعلی به توافق نهایی منجر شود، نمی‌توان آن را الزاماً نشانه تسلیم جمهوری اسلامی دانست؛ بلکه می‌تواند نشانه‌ای از موفقیت رژیم در حفظ اصلی‌ترین ابزارهای قدرت خود، در برابر امتیازدهی محدود در پرونده هسته‌ای باشد.

اما واقعیت میدانی همین محور را برای اسرائیل نگران‌کننده می‌کند. گزارش‌ها حاکی از آن است که جمهوری اسلامی همچنان بخش مهمی از توان موشکی، پهپادی و شبکه نیابتی خود را حفظ کرده است. بنابراین توافق احتمالی، حتی اگر برنامه هسته‌ای را موقتاً مهار کند، لزوما تهدید اصلی از نگاه اسرائیل و کشورهای منطقه را از میان نخواهد برد.

بر این اساس، آنچه به‌نظر می‌رسد، نوعی عقب‌نشینی محدود و کنترل‌شده رژیم در پرونده هسته‌ای است، نه پذیرش خلع سلاح واقعی در چهار ستون اصلی قدرت جمهوری اسلامی.

محور دوم، تعدیل تدریجی سیاست فشار حداکثری از سوی ترامپ است. برخی نشانه‌ها این احتمال را تقویت می‌کنند: افزایش فشار اقتصادی و سیاسی بر جمهوری‌خواهان در آستانه انتخابات میان‌دوره‌ای کنگره، و مخالفت بخشی از آنان با قطعنامه‌های جنگی، با این استدلال که نباید تیم مذاکره‌کننده ترامپ تضعیف شود، نشان می‌دهد کاخ سفید تحت فشار است که این دور مذاکرات را به نتیجه‌ای قابل ارائه برساند، نه اینکه آن را وارد یک بحران فرسایشی تازه کند.

ترامپ اکنون باید هم‌زمان چند هدف متناقض را مدیریت کند: او نمی‌خواهد متهم به ضعف و عقب‌نشینی شود؛ نمی‌خواهد وارد جنگی فرسایشی در خاورمیانه گردد؛ باید اسرائیل و متحدان عرب آمریکا را راضی نگه دارد؛ و در عین حال نمی‌خواهد توافقی امضا کند که در افکار عمومی آمریکا، نسخه‌ای دیگر از برجام اوباما تلقی شود.

اما دقیقاً همین نقطه، محل اصلی اختلاف با اسرائیل است. زیرا از نگاه بخش بزرگی از ساختار امنیتی و سیاسی اسرائیل، توافقی که برنامه موشکی و شبکه نیابتی جمهوری اسلامی را دست‌نخورده باقی بگذارد، صرفاً تهدید را به آینده موکول می‌کند، نه اینکه آن را از میان ببرد.

محور سوم، تکرار درگیری نظامی است؛ اما این‌بار با منطقی متفاوت. مسئله فقط احتمال واکنش آمریکا به شکست مذاکرات نیست، بلکه احتمال اقدام مستقل اسرائیل نیز مطرح است.

نتانیاهو آشکارا اعلام کرده که حتی در صورت دستیابی به تفاهم میان تهران و واشنگتن، رویارویی اسرائیل با جمهوری اسلامی پایان نخواهد یافت و اسرائیل باید آمادگی اقدام مستقل را حفظ کند. او تصریح کرده که توافق با ایران تصمیم دولت آمریکا بوده، اما اسرائیل منافع و آزادی عمل نظامی خود را حفظ خواهد کرد.

بسیاری از تحلیل‌گران نیز پیش‌بینی می‌کنند نتانیاهو احتمالاً از رویارویی علنی و مستقیم با ترامپ پرهیز خواهد کرد، اما در عمل نشان خواهد داد که خود را کاملاً متعهد به چنین توافقی نمی‌داند. گزارش‌هایی نیز از نارضایتی جدی در سطوح امنیتی و نظامی اسرائیل منتشر شده است؛ تا جایی که برخی مقام‌های اسرائیلی این تفاهم را «بسیار بد برای اسرائیل» توصیف کرده‌اند.

نکته مهم آن است که این فشار تنها از سوی راست افراطی اسرائیل وارد نمی‌شود. شرکای تندروی ائتلاف نتانیاهو، مانند بن‌گویر و اسموتریچ، خواهان واکنش نظامی شدیدتر هستند؛ اما در سوی دیگر، اپوزیسیون اسرائیل نیز، با محوریت لاپید، توافق فعلی را شکست اهداف اصلی جنگ توصیف می‌کند.

این هم‌زمانی فشار از دو قطب متضاد سیاست داخلی اسرائیل، فضای تصمیم‌گیری را برای نتانیاهو به‌سوی حفظ گزینه نظامی سوق می‌دهد، نه پذیرش آرام یک توافق محدود.

نمونه عملی چنین رویکردی را می‌توان در لبنان مشاهده کرد؛ جایی که اسرائیل، حتی پس از توافق، اعلام کرده حضور و عملیات محدود خود را در مناطق امنیتی ادامه خواهد داد. این الگو می‌تواند در قبال ایران نیز، به‌شکلی متفاوت، تکرار شود: نه یک جنگ تمام‌عیار دائمی، بلکه مجموعهای از حملات، خرابکاریها و عملیات محدود اما مستمر.

از این زاویه، تهدیدی که جمهوری اسلامی برای اسرائیل نمایندگی می‌کند، با منطق سیاسی کوتاهمدت آمریکا الزاماً هم‌راستا نیست. برای واشنگتن، یک توافق ناقص اما پایدار می‌تواند نتیجه‌ای قابل قبول باشد؛ اما برای اسرائیل، که تهدید جمهوری اسلامی را در سطحی وجودی تعریف می‌کند، توافقی که موشک‌ها و شبکه نیابتی را حفظ کند، به‌معنای بازگشت بحران در آینده‌ای نه‌چندان دور است.

همین شکاف ادراکی است که می‌تواند اسرائیل را به حفظ یا حتی گسترش اقدامات مستقل سوق دهد؛ به‌ویژه اگر رهبری اسرائیل به این جمع‌بندی برسد که فرصت کنونی، یعنی ضعف نسبی ساختار نظامی و دفاعی ایران پس از جنگ اخیر، ممکن است پس از تثبیت توافق از دست برود.

مجموع این سه محور، تصویر بحران را بسیار پیچیده‌تر از یک رابطه دوجانبه میان ایران و آمریکا نشان می‌دهد. وضعیت محتمل‌تر شاید ترکیبی از چند روند هم‌زمان باشد: توافقی محدود و مشروط میان واشنگتن و تهران در چارچوب پرونده هسته‌ای؛ انعطاف تدریجی آمریکا در سیاست فشار حداکثری؛ و در همان حال، حفظ آزادی عمل نظامی اسرائیل به‌عنوان بازیگری که نه توافق را کافی می‌داند و نه خود را کاملاً مقید به آن تلقی می‌کند.

در چنین شرایطی، احتمال درگیری هایی محدود اما تکرارشونده، بیش از دستیابی به یک صلح پایدار، قابل تصور به‌نظر می‌رسد.

پرسش اصلی این روزها، بنابراین، دیگر صرفاً این نیست که آیا جمهوری اسلامی در تنگنا قرار گرفته یا ترامپ تا کجا حاضر به انعطاف خواهد بود؛ بلکه این است که آیا اسرائیل حاضر است در غیاب پشتیبانی کامل آمریکا، و بر اساس ارزیابی خود از یک تهدید موجودیتی، مسیر رویارویی را به‌طور مستقل ادامه دهد. پاسخ این پرسش، نه‌فقط آینده مذاکرات، بلکه آینده موازنه قدرت و حتی ماهیت اتحاد راهبردی آمریکا و اسرائیل در دوره پس از این بحران را نیز تعیین خواهد کرد.

در این میان اما، یک مؤلفه مهم دیگر نیز وجود دارد که کمتر در معادلات رسمی دیده می‌شود: وضعیت اپوزیسیون جمهوری اسلامی. تحولات اخیر، چه به توافقی محدود منجر شود و چه به تداوم بحران، یک واقعیت را بیش از گذشته برجسته کرده است: دوران اپوزیسیونِ صرف بودن، به‌تدریج به پایان خود نزدیک می‌شود و مسئله «آلترناتیو ملی» بیش از هر زمان دیگری اهمیت پیدا می‌کند.

اگر جمهوری اسلامی وارد مرحله‌ای از فرسایش ساختاری، توافق محدود، یا بحران‌های تکرارشونده شود، پرسش اصلی فقط آینده حکومت نخواهد بود، بلکه این خواهد بود که آیا نیرویی قادر است از سطح مخالفت پراکنده عبور کرده و به یک ظرفیت ملی برای مدیریت دوران گذار تبدیل شود یا نه. این موضوع، خود نیازمند بحثی مستقل درباره ضرورت بازبینی در مناسبات اپوزیسیون و شکل‌گیری نوعی گفتگوی ملی برای عبور از وضعیت کنونی است.


نظر خوانندگان:


☑️ تحلیل دقیق و واقع‌بینانه شما از «مذاکرات ۶۰ روزه دوم» و کالبدشکافی ستون‌های چهارگانه قدرت جمهوری اسلامی، به زیبایی پیچیدگی‌های این بحران را در سطح کلان آشکار کرده است. تفکیک منطق واشنگتن (مدیریت کوتاه‌مدت بحران) از منطق تل‌آویو (دفع تهدید وجودی) کلید فهم این واقعیت است که چرا یک توافق صرفاً هسته‌ای، پایدار نخواهد بود.
اما برای تکمیل این پازل و درک همه‌جانبه موازنه قدرت در سال ۱۴۰۵، معتقدم باید یک بازیگر چهارم و سرنوشت‌ساز را نیز وارد معادله کرد: «کشورهای منطقه خاورمیانه» (به‌ویژه پایتخت‌های اقتصادی حوزه خلیج فارس).
منطق این بازیگر چهارم، برخلاف سه بازیگر دیگر، نه صرفاً ایدئولوژیک است و نه صرفاً نظامی؛ منطق آن‌ها «اقتصاد سیاسیِ امنیت و توسعه» است. این کشورها که در سال‌های اخیر خود را برای ورود به یک دوران نوین و بی‌سابقه از سرمایه‌گذاری‌های کلان زیرساختی، تکنولوژیک و ترانزیتی آماده کرده بودند، اکنون خود را در محاصره یک بن‌بست بزرگ می‌بینند.
بر اساس ارزیابی‌های اقتصادی، ریسک سرمایه‌گذاری در منطقه که پیش از درگیری‌های چهل‌روزه سال گذشته (۱۴۰۴) در محدوده معقول ۱۷٪ قرار داشت، امروز به مرز خفه‌کننده و بی‌سابقه حدود ۶۰٪ رسیده است. این جهش ناگهانی، به معنای فرار سرمایه‌های بین‌المللی، فلج شدن پروژه‌های بلندمدت توسعه و افزایش سرسام‌آور هزینه‌های بیمه تجاری است؛ وضعیتی که برای استراتژی بقا و آینده این کشورها به‌هیچ‌وجه قابل تحمل نیست.
از این زاویه، حضور و الگوی رفتاری سپاه پاسداران و شبکه نیابتی آن، دیگر یک «مسئله همسایگی یا دیپلماتیک» نیست، بلکه یک «مانع حیاتی برای توسعه اقتصادی» است. تجربه تنش‌زدایی‌های تاکتیکی گذشته به پایتخت‌های منطقه ثابت کرده که تا وقتی ساختار آشوب‌گری و موشک‌پراکنی سپاه در منطقه دست‌نخورده باقی بماند، هر توافقی میان تهران و واشنگتن صرفاً یک آتش‌بس موقت و لرزان است که نمی‌توان زیر سایه آن سرمایه‌گذاری‌های ۵۰ یا ۱۰۰ میلیارد دلاری انجام داد.
بنابراین، این بازیگر چهارم حاضر نخواهد بود زیر بار ریسک مداوم تجاوز و بی‌ثباتی زندگی کند. هرچند ممکن است آن‌ها به دلیل ملاحظات دیپلماتیک، در علن از رویارویی مستقیم نظامی سخن نگویند، اما در پشت پرده، دو خط استراتژیک را دنبال می‌کنند:
۱. فشار بر واشنگتن: برای تفهیم این نکته به ترامپ که یک توافق دکوری و محدود به پرونده هسته‌ای، ثبات منطقه‌ای و منافع اقتصادی متحدان کلیدی آمریکا را تضمین نمی‌کند.
۲. هم‌گرایی پنهان با منطق اسرائیل: استقبال از هر دکترین یا اقدامی که شاخک‌های پهپادی، موشکی و اهرم‌های منطقه‌ای سپاه را زمین‌گیر کند؛ چرا که آن‌ها تضعیف نهایی این ساختار آشوب‌ساز را تنها پیش‌شرطِ واقعی برای پایین آوردن آن ریسک ۶۰ درصدی و بازگشت سرمایه به منطقه می‌دانند.
در نهایت، ورود این بازیگر چهارم به معادله شما، نشان می‌دهد که پایداری توافق احتمالی ترامپ بیش از پیش زیر سؤال است. موازنه جدید قدرت در خاورمیانه دیگر اجازه نخواهد داد که یک حکومت فرسایشی، کل اقتصاد و آینده منطقه را به گروگان بگیرد. بدون جراحی ابزارهای بی‌ثبات‌کننده سپاه در منطقه، نه توافقی پایدار خواهد ماند و نه صلحی شکل خواهد گرفت.
کامبیز مصلحی




نظر شما درباره این مقاله:









 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net