چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵ - Wednesday 10 June 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 09.06.2026, 22:41

روح عصیانگر مرجان ساتراپی


هیلاری چوت

آتلانتیک / ۹ ژوئن ۲۰۲۶

هفته گذشته زمانی که خبر درگذشت مرجان ساتراپی، هنرمند ایرانی-فرانسوی که بیش از هر چیز با خاطره‌نگاری تصویری و پیشگامانه‌اش «پرسپولیس» شناخته می‌شد، در ۵۶ سالگی منتشر شد، واکنشی داشتم که بعداً معلوم شد بسیاری دیگر نیز همان احساس را داشته‌اند: «این غیرممکن است.»

یکی از دوستانم برایم نوشت که ساتراپی شکست‌ناپذیر به نظر می‌رسید؛ توصیفی که کاملاً درست به نظر می‌آید؛ نه فقط به دلیل سرزندگی و نیروی جسورانه‌ای که در کتاب‌ها، فیلم‌ها و اظهارنظرهای عمومی او موج می‌زد، بلکه به این دلیل که «پرسپولیس» در بسیاری از جنبه‌ها روایتی درباره بقا و دوام آوردن است.

یک‌چهارم قرن پس از انتشار مشهورترین اثرش، ساتراپی همچنان حرف‌های بسیاری برای گفتن داشت؛ چه در قالب هنر خود و چه در جایگاه یک روشنفکر عمومی. تنها سال گذشته، او از پذیرش «نشان لژیون دونور» ــ عالی‌ترین نشان افتخار فرانسه ــ خودداری کرد و دلیل این تصمیم را «رویکرد ریاکارانه دولت فرانسه در قبال ایران» عنوان کرد. (ساتراپی که در رشت متولد شده بود، در سال ۱۹۹۴ به پاریس مهاجرت کرد و در سال ۲۰۰۶ تابعیت فرانسه را به دست آورد.)

این اقدام تأثیری بر جایگاه او در کشور محل اقامتش نگذاشت. روز پنج‌شنبه، امانوئل مکرون، رئیس‌جمهور فرانسه، با انتشار بیانیه‌ای درگذشت او را اعلام کرد و از وی به عنوان «یکی از چهره‌های برجسته فرهنگ فرانسه و هنرمندی آزادی‌خواه» یاد کرد.

ساتراپی هم با حجاب اجباری در ایران مخالف بود و هم با ممنوعیت حجاب در فرانسه. او از مخالفان سرسخت حکومت دینی ایران بود و در عین حال، با همان صراحت و تندی از منتقدان مداخله آمریکا علیه این حکومت به شمار می‌رفت. طبیعی بود که چنین مواضعی برای او مخالفان و منتقدانی به همراه داشته باشد؛ حتی پس از مرگش نیز چند واکنش زننده و کینه‌توزانه در فضای مجازی دیده شد. اما این مواضع تنها برای کسانی متناقض به نظر می‌رسید که انتظار داشتند او مطیع این یا آن ایدئولوژی باشد.

ساتراپی تمام عمر خود را در برابر تلاش‌هایی که می‌کوشیدند انسان‌ها ــ از جمله خود او ــ را در قالب‌های ساده‌انگارانه و تقلیل‌گرایانه محصور کنند، به شورش و مقاومت گذراند؛ خواه این فشار از سوی یک حکومت سرکوبگر اعمال می‌شد، خواه از جانب هیئت داوران جوایز، و حتی از سوی هم‌پیمانان سیاسی. او این روحیه را در هر آنچه خلق کرد و هر آنچه انجام داد به نمایش گذاشت؛ و بیش از هر چیز در «پرسپولیس».

«پرسپولیس» روایت تاب آوردن در برابر انقلاب اسلامی و جنگ ایران و عراق از منظر کودکی است که در خانواده‌ای چپ‌گرا و مرفه در تهران بزرگ می‌شود. این اثر را شاید بتوان مشهورترین رمان یا روایت گرافیکی جهان در ۲۵ سال گذشته دانست.

پس از انتشار دنباله‌دار آن در فرانسه از سال ۲۰۰۰، این کتاب در سال‌های ۲۰۰۳ و ۲۰۰۴ در دو جلد به زبان انگلیسی ترجمه شد و به یکی از پرفروش‌ترین آثار بین‌المللی تبدیل گردید؛ موفقیتی که نشان داد خاطره‌نگاری گرافیکی توانایی تسخیر تخیل و توجه افکار عمومی را دارد. این اثر همچنین با بهره‌گیری از قالبی نوآورانه، تجربه‌های دردناک دیکتاتوری، جنگ، مهاجرت و تبعید را بیان کرد. موفقیت و تحسین گسترده «پرسپولیس» نقطه عطفی مهم در جایگاه کمیک و روایت‌های تصویری در صنعت نشر به شمار می‌آید.

شخصیت اصلی داستان، «مرجی»، به نوعی دوپاره است: کودکی که در تصاویر کتاب دیده می‌شود و نسخه بزرگسال و یادآورِ همان شخصیت که داستان بلوغ خود را روایت می‌کند. این دو صدا در کنار هم تصویری از کودکی پرشور ارائه می‌دهند که می‌کوشد مفهوم طبقه اجتماعی، مذهب و خشونتی را که در اطرافش فوران کرده است، درک کند.

«پرسپولیس» همان‌قدر که تاریک و تلخ است، سرشار از طنز نیز هست؛ ویژگی‌ای که در همه آثار ساتراپی دیده می‌شود. او بارها گفته بود: «آدم‌هایی که حس شوخ‌طبعی ندارند، فقط آدم‌های احمقی هستند.»

مرجیِ کاریزماتیک در شش‌سالگی آرزو دارد پیامبر شود؛ «چون خدمتکار ما با ما غذا نمی‌خورد. چون پدرم یک کادیلاک داشت. و بیش از همه، چون زانوهای مادربزرگم همیشه درد می‌کرد.»

هرچه او بزرگ‌تر می‌شود و حلقه فشار جمهوری اسلامی تنگ‌تر، روحیه عصیانگری‌اش نیز شدت می‌گیرد. او به شکلی خطرناک و بی‌پروا علیه حکومت جدید زبان به انتقاد می‌گشاید. پس از آن‌که مدیر مدرسه‌اش را می‌زند و با معلم تعلیمات دینی بر سر مسائل سیاسی وارد بحث و جدل می‌شود، والدینش برای حفظ جان او تصمیم می‌گیرند که از کشور خارجش کنند. مرجی در ۱۴سالگی و به تنهایی راهی اتریش می‌شود.

سرکشی و نافرمانی او ــ ویژگی‌ای که هم تحسین‌برانگیز بود و هم برای عزیزانش هراس‌آور ــ برجسته‌ترین خصوصیت شخصیتش به شمار می‌رفت. این ویژگی در سال‌های بزرگسالی مرجان ساتراپی نیز همچنان باقی ماند.

ساتراپی در گفت‌وگویی با اما واتسون، بازیگر سینما، برای مجله ووگ اظهار کرده بود که پس از مهاجرت به پاریس در دهه بیست زندگی‌اش، چنان دچار افسردگی شد که احساس می‌کرد قادر به نفس کشیدن نیست. او با اورژانس تماس گرفت، اما هنگامی که امدادگران او را با برانکارد از راه‌پله مارپیچ ساختمان پایین می‌بردند، از روی برانکارد افتاد و تا پایین پله‌ها غلت خورد؛ حادثه‌ای که باعث شد سرش چهار بخیه بخورد.

ساتراپی بعدها با طنز درباره آن ماجرا گفت: «در واقع همان اتفاق باعث شد از افسردگی بیرون بیایم. چون آن‌قدر درد داشتم که نفسم دوباره برگشت و با خودم گفتم: حالا باید کاری انجام بدهی. و بعد بود که پرسپولیس را نوشتم.»

ساتراپی زمانی که به فرانسه رسید، قصد نداشت یک خاطره‌نگاری گرافیکی خلق کند. او با دو مدرک هنری به پاریس آمده بود، اما هیچ پیشینه‌ای در دنیای کمیک نداشت. با این حال، پس از آن‌که «موس» (Maus)، اثر آرت اشپیگلمن درباره هولوکاست، را خواند، این کتاب به گفته خودش «مانند انفجاری در ذهنم» بود؛ اثری که به او نشان داد کمیک می‌تواند واقعیت‌های جنگ را نیز بیان کند.

با تشویق کارتونیست‌هایی که به‌طور اتفاقی فضای کار مشترکی با آن‌ها داشت، پشت میز نشست و قلم را روی کاغذ گذاشت. ایران خاطره‌نگاری‌های بسیاری، به‌ویژه از سوی زنان، به خود دیده است؛ از جمله «لولیتاخوانی در تهران» اثر آذر نفیسی و «بیداری ایران» نوشته شیرین عبادی، برنده جایزه صلح نوبل. اما آنچه «پرسپولیس» را از دیگر آثار متمایز می‌کند، فرم بصری و روایت تصویری آن است.

یکی از قدرتمندترین جنبه‌های این کتاب، شیوه‌ای است که از خلال نگاه یک کودک، تجربه‌های فردی و جمعی را ثبت و شهادت می‌دهد. برای مثال، ساتراپی صحنه‌های خشونت را همان‌گونه ترسیم می‌کند که یک کودک ممکن است آن‌ها را در ذهن خود تصور کند: اسکلت‌های شعله‌ور پس از آن‌که پلیس درهای یک سینمای در حال سوختن را قفل می‌کند، از صندلی‌های خود به هوا پرتاب می‌شوند؛ تصویری از کشتاری که مرجی آن را در گفت‌وگوی والدینش شنیده است. یا شکنجه مرگبار یکی از دوستان خانواده به شکل عروسکی تکه‌تکه‌شده در فضای معلق به تصویر کشیده می‌شود که اعضای بدنش با برش‌هایی تمیز از یکدیگر جدا شده‌اند.

«پرسپولیس» تنها با رنگ‌های سیاه و سفید و بدون هیچ سایه‌پردازی ترسیم شده است. این زبان بصری مینیمال و عاری از تزئینات، بازتاب‌دهنده نگاه صریح و بی‌واسطه دختربچه‌ای است که جهان را با مرزبندی‌های روشن می‌بیند؛ دختری که برخلاف بسیاری از بزرگسالان اطرافش، به‌خوبی تفاوت میان درست و نادرست را تشخیص می‌دهد.

در یکی از صحنه‌های کلیدی کتاب، جایی که مرجی در برابر ادعای معلمش درباره زندانیان سیاسی می‌ایستد و او را به چالش می‌کشد، ساتراپی تقریباً تمام جزئیات پس‌زمینه را حذف می‌کند؛ تنها ردی محو از درختان پشت پنجره باقی می‌ماند. این حذف آگاهانه توجه خواننده را بر دانش‌آموزان محجبه با لباس‌های یکدست سیاه متمرکز می‌کند؛ دانش‌آموزانی که در قاب افقی و کشیده‌ای در مرکز صفحه، میان معلم عبوس و مسلط در سمت راست و مرجی در سمت چپ نشسته‌اند؛ مرجی‌ای که از جای خود برمی‌خیزد تا توضیح دهد عمویش به دست حکومت اسلامی اعدام شده است.

دانش‌آموزان با نگاه‌هایی تأییدآمیز به یکدیگر واکنش نشان می‌دهند و در دو قاب بعدی، مرجی به تنهایی دیده می‌شود. در قاب دوم می‌پرسد: «چطور جرئت می‌کنید این‌طور به ما دروغ بگویید؟» و در آخرین قاب صفحه، دانش‌آموزان برای او دست می‌زنند، در حالی که معلم زیر لب می‌گوید: «اوه، ساتراپی!»

پس از «پرسپولیس»، ساتراپی مسیر تازه‌ای را در پیش گرفت و کتاب «گلدوزی‌ها» را منتشر کرد؛ اثری که عنوان آن از اصطلاحی عامیانه برای نوعی عمل زیبایی تنگ‌کردن واژن گرفته شده و بخشی از محتوای آن نیز به همین موضوع می‌پردازد. هرچند این کتاب نیز همچون آثار دیگر او میان امر شخصی و امر سیاسی پیوند برقرار می‌کرد، اما صمیمیت بی‌پروای آن برای نویسنده‌ای با مخاطبان میلیونی، حرکتی جسورانه و پرخطر به نظر می‌رسید. می‌توان تصور کرد که برخی از هواداران محافظه‌کارترش نیز با تعجب زمزمه کرده باشند: «اوه، ساتراپی!»

در سال ۲۰۰۷، او همراه با ونسان پارونو، کارتونیست فرانسوی، اقتباسی سینمایی از «پرسپولیس» ساخت؛ فیلمی که همانند کتاب، اثری منحصربه‌فرد و پیشگام بود. این انیمیشن بلند سیاه‌وسفید برای مخاطبان بزرگسال، جوایز متعددی از جمله جایزه هیئت داوران جشنواره کن را از آن خود کرد.

این نخستین تجربه کارگردانی هر دو هنرمند بود و فیلم در بخش بهترین انیمیشن بلند نامزد جایزه اسکار شد؛ در رقابتی که آثاری کودکانه همچون «راتاتویی» و «موج‌سواری» نیز در آن حضور داشتند.

به اصرار ساتراپی، تمام تصاویر فیلم به‌صورت دستی طراحی شدند. انیماتورها با استفاده از فناوری‌ای که تا حد زیادی منسوخ شده بود، تصاویر را روی کاغذ و با همان نوع ماژیک سیاهی ترسیم کردند که ساتراپی هنگام خلق کتاب به کار برده بود. هدف او حفظ «لرزش خط» در طراحی‌ها بود؛ ویژگی‌ای که به هر دو اثر حال‌وهوایی سرکش، مستقل و نزدیک به زیبایی‌شناسی پانک می‌بخشید.

شاید میراث هنری ساتراپی را بتوان در همین اصرار خلاصه کرد: این باور که هنر بزرگ ذاتاً نوعی عصیان است؛ زیرا هر اثر واقعاً منحصربه‌فردی باید در برابر انتظارات رایج خلق شود و حاصل کار انسانی باشد که حاضر نیست در هیچ قالب از پیش تعیین‌شده‌ای محصور شود.

اگرچه آثار کمیک او همگی با استقبال گسترده مواجه شدند ــ به‌طوری که تنها در ایالات متحده بیش از سه میلیون و پانصد هزار نسخه از مجموعه‌های مختلف «پرسپولیس» به فروش رسیده است ــ ساتراپی پس از موفقیت فیلم، با جدیت به سوی سینما رفت و پنج فیلم دیگر را نیز کارگردانی کرد؛ آثاری که هیچ‌یک انیمیشن نبودند.

او در سال ۲۰۲۴ مجموعه‌ای از کمیک‌ها را با عنوان «زن، زندگی، آزادی» ویرایش و منتشر کرد؛ کتابی که بیش از بیست کارتونیست ایرانی، آمریکایی و اروپایی در آن مشارکت داشتند. آثار این مجموعه از جنبش اعتراضی فمینیستی «زن، زندگی، آزادی» الهام گرفته بودند؛ جنبشی که پس از جان‌باختن مهسا امینی در بازداشت گشت ارشاد ایران در سال ۲۰۲۲ شکل گرفت.

ساتراپی در مقدمه این کتاب نوشت که این اثر درباره «مردمی است که مقاومت می‌کنند.»

آخرین فیلمی که او کارگردانی کرد، «پاریس عزیز» بود؛ اثری که با مشارکت همسرش، ماتیاس ریپا، تهیه شد. ریپا سال گذشته درگذشت. این فیلم که مجموعه‌ای از روایت‌های مرتبط با مرگ را در بر می‌گیرد و شخصیت‌های اصلی آن هر یک به شکلی با فناپذیری و مرگ روبه‌رو می‌شوند، حضور کوتاهی نیز از خود ساتراپی دارد؛ او در فیلم نقش یک کارگردان سینما را بازی می‌کند.

«پاریس عزیز» پیامی روشن دارد: تا زمانی که زنده هستی، باید واقعاً زندگی کنی.

کمتر هنرمندی را می‌توان یافت که این پیام را به اندازه مرجان ساتراپی در زندگی و آثارش محقق کرده باشد.


نظر خوانندگان:


☑️ روانش شاد یک هنرمند و روشنفکر واقعاً متعهد به آرمان آزادی و عدالت بود که مرگ نامنتظری داشت.
خسرو شاهین


 



نظر شما درباره این مقاله:









 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net