|
يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 7 June 2026
|
ايران امروز |
![]() |
کارِ راحتتر برای ذهنِ ما همیشه این بوده که جهان را به دو نیمهی خیر و شر تقسیم کند: برای یک راستگرا، راست مظهرِ فرم، نظم و امنیت است و چپ، عینِ آشوب، لاابالیگری و ویرانگریِ محض. همارزِ آن، برای یک چپگرا، چپ تبلورِ آزادی و عدالتخواهی است و آن دیگریِ راستگرا، مجسمهی جمود، جزمیت و ستم. این خطکشیهای مُثلهکننده، پیش از آنکه تحلیلی سیاسی باشند، پناهگاهی روانی هستند؛ مکانیزمی دفاعی که به آن «فرافکنی» میگویند. و در پرتوِ همین ساز و کار روانی است که میتوان وضعیت پر تنشِ کنونی را تا حد زیادی بازشناسی کرد؛ چرا که آنچه در فضای سیاسیِ ایرانِ امروز در میان چپ و راست روی میدهد، این است که هر یک ناتوانیِ خود را به اتهامی سیاسی علیه قطبِ مخالفِ خود بدل میکند: نیروی چپگرا، چون در نظمبخشی و نهادسازی در مقایسه با راست فقیر است، برای پوشاندنِ این فقر، آن را به یک موضعِ سیاسیِ مهاجمانه در برابرِ راست تبدیل میکند؛ و نیروی راستگرا نیز چون فاقدِ تیزبینیِ چپ در کشفِ مناسباتِ پنهانِ سلطه و نقدِ قدرت است، لکنتِ فکریِ خود را پشتِ متهم کردنِ چپ به جداسری و هرجومرجطلبی یا مقولاتی از این سنخْ نهان میکند.
اگر از چشماندازِ فلسفه و روانشناسیِ اعماق به این ستیز بنگریم، درمییابیم که کلِ این دوقطبیِ فرساینده و فروکاهنده، بیش از آنکه نزاعی بر امرِ همگانی و سیاسی باشد، برآیندِ یک «تخلیهی روانیِ جمعی» و بیش از همه، فرافکنیِ سایههاست. حقیقت این است که یک روانِ بالغ و تمامنگر، هرگز در یکی از این دو دژ سنگر نخواهد گرفت؛ او توانِ آن را دارد که هر دو حدِ غایی را لمس کند ــ هم قطبِ دیونیسوسیِ چپ را و هم قطبِ آپولونیِ راست را؛ چرا که آن لحظهی خلاقیتِ سیاسی و زایشِ رویدادِ نو، نه در حذفِ یکی از این دو، بلکه تنها در میانهی بازیِ همافزایانه میانِ این دو قطب روی تواند داد و نه در یک نزاعِ همکاهانه یا همخوارانه.
اما این دژنشینیِ ایدئولوژیک و هراسِ کُشنده از قطبِ مخالف، عارضهای سطحی از مغاکی عمیقتر در تاریخِ روانِ بشر است. انسان در طولِ تاریخِ بودناش، همواره در جستوجوی تکیهگاهی مطمئن برای خود بوده است؛ پاسخی سرراست که تکلیفِ او را با نوساناتِ درونیاش روشن کند. در این میان، بسیاری این ثبات را در رسیدن به یک حدِ غایی و ایستادنِ متعصبانه در یک نقطهی منتهیالیه یافتهاند؛ خواه این نقطه عقلِ سردِ محض باشد، خواه احساسِ سرکشِ بیلجام؛ خواه یک ایمانِ بیچونوچرا و خواه یک بیایمانیِ مؤمنانه. اما «بلز پاسکال» با نگاهی ژرفبین به معمای وجود، این پندارِ سادهانگارانه را فرومیریزد و در کتابِ اندیشهها افقِ دیگری را میگشاید: «انسان شکوهِ خویش را نه با ایستادن در یک حدِ غایی، بل همزمان با لمسِ هر دو حدِ غایی نشان میدهد.»
پاسکال به ما یادآور میشود که انسان موجودی است برزخی؛ آویخته میان دو بینهایت و ایستاده در مرزِ میان تضادها. از همینرو، شکوهِ راستینِ او، نه حاصلِ فرار به یکی از دو قطب و پناه گرفتن در قلعهیِ بهظاهر امنِ یکسونگری، که برآیندِ گشودگیِ تمامعیار در برابر اضدادِ وجود است و این، همانا هنرِ بزرگِ زیستن است. انسانِ باشکوه، کسی است که دامنهی نوسانِ جانش آنچنان فراخ و فراگستر است که میتواند دو سوی یک طیف را به هم پیوند بزند: او همزمان که در ساحتِ اندیشه، بیرحمانهترین شکهای فلسفی را تجربه میکند، شور و دلبستگیاش به زندگی را نیز به اوج میرساند؛ او در قلمروِ رفتار، همزمان که صلابت و قاطعیتِ برخاسته از قدرت را به نمایش میگذارد، از قلبی چنان لطیف و شفقتبار برخوردار است که رنجِ دیگری را به ژرفترین شکل ممکن لمس میکند؛ و در میدانِ آفرینش، جنونِ سرکشِ خلاقیت را با انضباطِ دقیقِ فرم پیوند میزند.
چنبره زدن در یک حدِ غایی و حذف نیمی از واقعیتِ پیچیدهی انسان، تلاشی است که روان را راکد، نگاه را یکسویه و جانِ آدمی را تکساختی میکند و در نتیجه، او را به نیمهای از خویش بدل میسازد. این رویکرد، نیمی از امکانِ زیستیِ انسان را از میان میبرد و سبب میشود که او هرگز نتواند شکوهِ هستیِ خود را تجربه کند. در مقابل، لمسِ همزمانِ هر دو منتهیالیه و پر کردنِ فاصلهی میان آنها، نهتنها به گسترشِ ظرفیتِ روانی میانجامد، بلکه «خود» را از جزئی در خویش فرومانده، به کلیِ عالمبین ارتقا میدهد؛ به جانِ جهانبینی که تمامیتِ امور را فراتر از حصارِ تنگِ مسائلِ شخصیاش به تماشا مینشیند. شکوهِ آدمی در این تعادلِ پویا و کششِ درونی نهفته است؛ زیرا عظمت، یک نقطهی ایستا روی نمودارِ فضایل نیست، بلکه یک اجرای خلاقانه و بیوقفه است؛ همچون راه رفتن بر بندِ باریکی میان دو دره، که در آن، حفظِ تعادل درست در گروِ به رسمیت شناختنِ همزمانِ هر دو سوی پرتگاه است.
نمونهی ملموسِ این جانِ عالمبین و تمامنگر، دادرسِ عادلی است که در مسندِ قضا، همزمان که حدِ غاییِ مهابتِ بیاغماضِ قانون، صراحتِ بیانعطافِ بندها و قاطعیتِ مجازات را لمس میکند، به همان اندازه به روحِ انسانیِ عدالت و فهمِ تیرهروزیهای بشری گشوده است. او همزمان، هم با تمامِ وجود به داستانِ رنجِ متهم گوش میسپارد و بر او شفقت میآورد، و هم در مقامِ قاضی، بارِ سنگینِ حکمِ قانونی را بر دوش میکشد. او نه به تکنوکراتی صُلب و تکبعدی بدل میشود که تنها چرخدندهی بندهای قانونی باشد، و نه به مصلحی احساساتی و قانونشکن؛ بلکه با زیستن در فاصلهی میان این دو قطبِ سهمگین، رأیِ او به یک اجرای باشکوه، زنده و تمامیتبین از عدالت بدل میشود.
بزرگترین خطا درست در همان لحظهای روی میدهد که از کودکان خواسته میشود تمامِ غنای وجودِ خویش را در قطبِ منزهِ نیکیهای از پیش آماده و فضایلِ قالبریزیشده محبوس کنند و نیمی دیگر از واقعیتِ خویش را نادیده انگارند. این یکسو نگری، با نفیِ قوای غریزی و تاریکیهای گریزناپذیرِ درون، سرانجامی جز کوتهبینیِ خوشبینانه، ریاکاریِ مفرط و در نهایت مسخِ فرد به کاریکاتوری از یک اخلاقگراییِ آماسیده و بیپشتوانه ندارد. چنین بالاندنی، نهتنها فضیلتی راستین نمیآفریند، بلکه با تبعیدِ امیال، غرایز و حقیقتِ سرکشِ درون به اعماقِ ناخودآگاهی، سایهای هولناک میسازد؛ سایهای که انسان را از تجربهی تمامیتِ وجودی و پهناوریِ روح محروم میکند. از همینروست که در مدارِ این رویکرد، هرچه ادعای اخلاق بزرگتر و طبلِ زهد بلندآواتر میشود، به همان شدت، تباهی نیز در لایههای پنهان رو به گسترش مینهد؛ چندان که فاسدترین و مسخشدهترین افرادِ جامعه را باید درست در میانِ مربیان و مبلغانِ اخلاقیِ آن جستوجو کرد؛ در میانِ همان کسانی که گنجشکِ عجز و ناتوانیِ خویش را رنگ میزنند و جای قناریِ فضیلت به خلق میفروشند.
به زبانِ زرتشتِ نیچه، باید خنده زد بر آن ناتوانانی که خویشتن را «نیک» میپندارند، تنها از آنرو که بیدستوپا و بیچنگودنداناند! نیکی آن زمان معنا مییابد که انسان، نخست بر رذالت و شرارت توانا شده باشد، اما با ارادهای قاهر، نیکی را برگزیند؛ اخلاقِ راستین درست در همین میانهیِ دو حدِ غایی است که زاده میشود. نیک بودن از سرِ عادت، انفعال و ناتوانی ــ و در یک کلام، از سرِ سریدن به زیرِ سایهیِ خیر ــ هرگز نمیتواند تکیهگاهی استوار برای جانهای دیگر باشد؛ چرا که این نیکیِ نمایشی، نهتنها فضیلت نیست، بل نقابی است که بر چهرهی ناتوانی کشیده شده است.
کارل گوستاو یونگ، درست برای برگرفتنِ همین نقاب است که مفهومِ «سایه» را پیش میکشد؛ یعنی تمامِ آن پارههای سرکوبشده، غریزی، تاریک و پنهانی که جامعه یا آگاهیِ ما پذیرا نبوده است. بر همینپایه، او گفته است که تمامیتیافته بودن را بر نیک بودن ترجیح میدهد. از نظرِ او، آنکس که میکوشد در قطبِ روشنایی بماند و تنها نیک باشد، روانی بیمار و دوتکهشده خواهد داشت. کارِ بدفرجامِ ما تا کنون همین بوده است؛ اینکه مدام خواستهایم راهِ این سفرِ پرمخاطره را کوتاه کنیم و پیش از آنکه در عمل ــ با لمسِ هر دو حدِ غایی ــ توانِ نیکی یافته باشیم، به مقامِ نیکان درآییم و از همان آغاز، در نورِ مطلق مأوا گزینیم. غافل از آنکه این نور، به زبانِ شیخِ اشراق، در پسِ لایههای غلیظِ تاریکیِ درون پنهان است؛ و تا «غَواسِقِ نفس» و تاریکای درون به رسمیت شناخته نشود، شروقِ جان رخ نخواهد داد. از همینروست که راهِ بهشت از میانِ دوزخ میگذرد و مسیرِ آسمان، از لمسِ عمیق و وفادارانهی زمین.
یونگ نیز مانند پاسکال، روانِ انسان را سازوارهای خودتنظیمگر و سرشار از اضداد میبیند: آگاهی در برابرِ ناخودآگاهی، نقابِ اجتماعی در برابرِ سایه، و عقل در برابرِ غریزه. این تضادها اشتباهاتِ خلقت نیستند، بلکه موتورِ محرکِ انرژیِ روانی یا همان لیبیدو هستند. انسانِ باشکوهِ پاسکالی که فاصلهی میانِ دو حدِ غایی را میپیماید، همان جانِ در حالِ فردیتیابی در مکتبِ یونگ است؛ فردی که تنشِ برخاسته از این اضدادِ درونی را، بدونِ پناه بردن به یکی از قطبها یا از پای درآمدن زیرِ بارِ آنها، پذیرا میشود. در این نگرش، فضیلت، نقطهای از پیش تعیینشده روی نمودارِ رفتار نیست؛ بلکه شهامتی است که در فرارفتنِ مداوم از مرزها، با پیمودنِ فاصلهی میانِ قطبها و حفظِ همزمانِ توازن، جامهی عمل میپوشد.
اما این دیالکتیکِ وجودی، در تفکرِ نیچه است که به رادیکالترین حدِ خویش میرسد. نیچهی غیرمذهبی که پاسکالِ عمیقاً مذهبی را میستود، انسان را نه یک وضعیتِ مستقر، بلکه بندی کشیده بر فرازِ یک مغاک میدانست. او در زایشِ تراژدی، شکوهِ فرهنگ و هنر را در همآغوشیِ دو نیروی متضاد تعریف میکرد: «نیروی آپولونی» ــ یعنی نظم، فرم، عقلانیت و مرز ــ و «نیروی دیونیسوسی» ــ یعنی جنون، شور، غریزه و آشوب. با این حال، سیرِ تفکرِ نیچه به سویی رفت که آپولون را رفتهرفته کمرنگ کرد و دیونیسوس را به عنوانِ یگانه قهرمانِ فلسفهاش برگزید. او دریافت که حیات در وضعِ بنیادینِ خویش، همان سیلانِ سرکشِ دیونیسوسی است و آپولون، چیزی نیست مگر نقابی از فرم و نظم که این جریانِ بیلجام بر چهره میکشد؛ بدینمعنا که قطبِ آپولونی هرگز نیرویی مستقل و بیرونی نیست، بلکه پدیداری برآمده از بازیِ خودِ دیونیسوس است.
بر همین پایه، وقتی از فراسوی چپ و راست سخن میرود، هرگز مراد این نیست که باید خود را از کنشِ اجتماعی و سیاسی بیرون کشید و همچون گوشهنشینان زندگی کرد؛ و حتی برخلاف، باید چنان در میانهی این حدودِ غایی ایستاد که همزمان هم چپ و هم راست بر هم مماس شوند تا بل بدینسان، از اتصالِ میانِ آنها نیروی تازه و افزودهای برای فرارفتن از مرزهای وضعِ موجود فراچنگ آید. چپ سودای اثباتِ خویش را در سر دارد و راست نیز بر همین مدار میچرخد؛ اما آنکه هر دو است و از هر دو حدِ غایی برمینوشد، نه در بندِ اثبات، که در پیِ آن است تا هرچه بیشتر جهانِ خویش را بگستراند و بشکوفاند. این، همان رازِ بازیِ دوسویهی آن دیونیسوسِ یگانه در جهانِ نیچهای است؛ رازی که این ایزدِ نوروزی و همراهانِ رقصندهاش بهخوبی میدانند: اینکه غنای زیستِ جمعیِ ما، در حذفِ یکی به نفعِ دیگری نیست، بلکه در پذیرا شدنِ رویدادِ برآمده از این دو حدِ غایی است. جامعه نیز، درست مانند روانِ انسان، ارگانیسمی زنده و سرشار از اضداد است که حیاتش در گروِ همین نوسانِ مدام میانِ قطبهاست؛ و مرگِ آن درست زمانی فرا میرسد که یکی از این دو جبهه، سودایِ نابودیِ دیگری را در سر بپروراند.
اما سیاستِ امروزِ ما درست در همین نقطه است که به ضدِ سیاست دگرگون میشود؛ چرا که هر جریانی میکوشد خود را در قطبِ منزهِ خیر بگنجاند و نیروی مقابل را به قلعهی شرارت براند. این تلاشِ پارانوییک برای «فرشتهنماییِ» خود و دیونماییِ دیگری، رؤیاهای سیاسی را به کابوسهایی بیپایان و جانفرسا بدل میسازد. هر گرایشی با انکارِ قطبِ مقابل، در عمل به سایه ــ یعنی به همان گرایشِ انکارشده، واکاویناشده و دشمنپنداشتهی خویش ــ زومندی و توانِ بیشتری میبخشد؛ سایهای هولناک که هربار، با چهرهای نابهنگامتر و حتی وحشیانهتر از اعماق سر برمیآورد و در هیئتِ یک نظامِ سیاسیِ تمامیتخواه بر جامعه چیره میشود. به بیانی انضمامیتر، آنچه چپ در قامتِ راست و راست در سیمایِ چپ مییابد، چیزی نیست مگر آن بخش از وجودِ خویش که در آن دیگری بازتاب یافته است.
از اینرو، وقتی راست به چپ یورش میبرد یا چپ بر راست نامِ زشت مینهد، در آن اعماق، تنها یک رویداد در جریان است: هر یک، نادانسته به «سایهی خویش» حمله میکند. این جنگِ بدفرجام، هیچ نیست مگر گریزِ هراسانِ هر طرف از رویارویی با آن پارهی سرکوبشده و کتمانشدهی وجودِ خویش؛ همان حقیقتِ طردشدهای که هر فرد و جامعهای باید پیش و بیش از همه، در درونِ خود با آن مواجه شود و برای بازیابیِ تندرستی و توازن، آن را به پهنهی زیستِ روانی و اجتماعی بازگرداند؛ تا بل نیرویی در خدمتِ زیستِ همگانی، یا همان تمامیت باشد و نه آن کینهی زورتوزی که به نامِ خدا، خلق، آزادی، سوسیالیسم و عدالت، مدام در گوشه و کنارِ جامعه و جهان بمب منفجر میکند.
حقیقتِ حیاتِ سیاسی، در بنیادِ خویش همان کودکِ هراکلیتوسی است که در ساحلِ هستی، با ماسهها قلعهای منظم میسازد ــ یعنی همان گرایشِ راست ــ و سپس برای لذتِ زایشِ دوباره، آن را ویران میکند ــ یعنی همان شورِ چپ. بر این پایه، عمل یا اندیشهی مدنی، جبههگرفتن در برابرِ این قلعهسازی یا پناه گرفتنِ هراسان در درونِ آن نیست؛ بلکه درکِ این واقعیت است که هر شکلی از همبودگیِ سیاسی، پدیداری برآمده از آنِ واحدِ ساختن، پرداختن و فروپاشیدن است. از همینرو، هر یک از این دو قطب باید به گونهای توأمان، هم در پیکرِ فرد و هم در پیکرهی اجتماعی فعال باشند و پیش و بیش از همه، نه در مدارِ طرد و انکار، بلکه در میدانِ همافزایی با یکدیگر ملاقات کنند؛ همان ملاقاتی که آنتونی گیدنز در کتابِ فراسوی چپ و راست، آن را پیوند زدنِ انضباطِ ساختاری با پویاییِ عاملیت و تغییر مینامد. از منظرِ او، جامعهی زنده ارگانیسمی است که لنگرگاهِ همبستگی و ثبات را در تلاقی با نیروی رهاییبخشِ نقد و دگرگونی پذیرا میشود، تا این دوقلوهای ناهمسانِ حیاتِ جمعی، بهجای سلاخیِ یکدیگر، موتورِ محرکِ زایشِ مداومِ جامعه باشند.
آنچه جامعهی ما را از این شرایطِ فرساینده و دوقطبیِ ناسازندهی کنونی بهدر خواهد آورد، درست همین جابهجاییِ سرنوشتساز در نگرگاه است؛ برشدن از «خودنگری» به سوی قلهای که در آن، عالم نگریسته میشود و این یعنی «نگریستنِ تمامیت» ــ و نه خواستنِ تمامیت برای خود، آنگونه که جانِ خودنگر طلب میکند. انسانِ تمامنگرِ دیونیسوسی، یعنی همان جانِ بندبازی که از هر دو حدِ غایی بهره میبرد، بهخوبی میداند غنایِ زندگیاش نه در پناه گرفتن در قلعهی شیطان است و نه در بارگاهِ خدا، بلکه در رقصیدن در میانهی این هر دو است؛ از همین رو، او هم به راست، هم به چپ میگراید تا در تلاقیِ شورانگیز و نیروبخشِ این قطبها، پایکوبان از مرزهای چپ و راست فراتر رود و به زندگی در تمامیتِ آن آری بگوید. او برای اجرای موسیقیِ زندگی، سیمهای سازِ وجود را تنها در فرکانسی امن و محدود کوک نمیکند؛ بلکه شجاعتِ آن را دارد که بمترین صداهای غریزه و زیرترین صداهای آگاهی و استعلا را همزمان به طنین درآورد و با لمسِ دائمِ هر دو حد، از حدودِ خویش درگذرد. بنابراین، «چپ یا راست» مسئله نیست، بلکه این است که چگونه همزمان هردو؟
|
| |||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|