|
سه شنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴ -
Tuesday 17 February 2026
|
ايران امروز |
دکترین «واپسگرایی نو»، چگونه میتوان یک کشور خارجی را اشغال و اداره کرد؟
از زمان روی کار آمدن دونالد ترامپ، نام یک جنبش فکری به عنوان الهامبخشِ پنهانِ اقداماتِ دولتِ جدید او آشکار شده است. این جنبش فکری «واپسگرایی نو» (New reactionary) [۱] نام دارد که با نام «روشنگری تاریک» (Dark Enlightenment) نیز شناخته میشود. در رأس این جنبش، «کورتیس یاروین» (Curtis Yarvin)، یک مهندس آمریکایی قرار دارد. یاروین از انتقاد کنندگان سرسخت دموکراسی است. او دموکراسی را نظامی ناکارآمد و حتا تباه کننده آزادیهای راستین میداند. او سخت بر این باور است که حکومت باید به سبک شرکتهای خصوصی و با پادشاهی مقتدر و تمامیت خواه در رأس آن اداره شود. «کورتیس یاروین» در این راستا، کتابِ راهنمایی را نیز تدوین کرده است که در آن روش اشغال و اداره یک کشور خارجی(استعمار نوین) را توضیح داده است. او پیش تر، در چهارچوب یک مطالعه موردی و فرضی نحوه اشغال و استعمار مجدد کشور ایران را به عنوان مدل منطبق بر فرضیات خود بررسی کرده است.
«کورتیس یاروین» روابط بسیار نزدیکی با پیترتیل(Peter Thiel)، میلیاردر و کارآفرین آمریکایی در عرصه دیجیتال، مارک اندریسن (Marc Andreessen)، میلیاردر و مشاور غیررسمی دونالد ترامپ و چهرههای سیاسی مانند جی. دی. ونس(J. D. Vance)، معاون رئیس جمهوری آمریکا و مایکل آنتون (Michael Anton)، مدیر برنامهریزی سیاست گذاری وزارت امور خارجه آمریکا، دارد. گفته میشود یاروین ظهور سیاسی ایلان ماسک(Elon Musk) را تسهیل کرده و به ویژه به خاطر ارائه طرح بازسازی غزه مورد تقدیر قرار گرفته است.
پس از ربودن «نیکلاس مادورو» در ونزوئلا و بی سرکردن رژِیم او، و پس از جنجال برای تصاحب گرینلند و ایجاد شورای صلح نوار غزه برای مدیریت این سرزمین به سبک شرکتهای خصوصی، دونالد ترامپ خود را برای حمله احتمالی به ایران و تغییر رژیم حاکم بر این کشور و یا تسلیم رژیم اسلامی در برابر خواستهای اعلام شده خود آماده میکند. نظریهپردازان نزدیک به امپراتوری آمریکا، فصل بعدی داستانی را که ازپیش نوشته اند، به زودی آشکار خواهند کرد. پس از ایران، احتمالاً کشورهای بسیاری در جهان از جمله کوبا، کلمبیا، مکزیک، کانادا و.. در جهت اجرای طرح استعمار نوین آمریکا در فهرست نوبت قرار گرفته اند.
جنبش «واپسگرایی نو» چگونه آغاز شد
جنبش «واپسگرایی نو» یا «روشنگری تاریک» در آغاز دهۀ ۲۰۰۰ میلادی از برخورد مجازی بین دو ذهن منفرد آمریکایی پدید آمد: «نیک لند»(Nick Land)، فیلسوف سابق دانشگاه «وارویک» (Warwick)، فردی که مجذوب «سایبرپانک» (cyberpunk)[٢] و «دیستوپیاهای تکنولوژیکی» (dystopies)[٣] شده است و «کرتیس یاروین»، مهندس آمریکایی، وبلاگ نویس تأثیرگذار که آزادی خواهی سرخورده بود، به وجود آمد. وقتی این دو با هم ملاقات کردند، نتیجه، انفجاری بود.
نظریه «شتابگرایی»
در دهه ۱۹۹۰،«نیک لند» با ارائه نظریه کاملاً دوپهلوی خود در مورد «شتابگرایی» (accelerationism)[٤] نامی برای خود دست و پا کرده بود. این نظریه را به نحو ساده میتوان با عبارات زیر توضیح داد: تصور کنید که درون خودرویی نشسته اید که با سرعت در یک جاده پر پیچ و خم در حال حرکت است. ناگهان، ترمزهای این خودرو از کار میافتند، فرمان میلرزد و سرنشینان فریاد میزنند و از راننده میخواهند تا سرعت را کم کند. اما راننده به جای تلاش برای ترمز گرفتن، پدال گاز را محکمتر فشار میدهد. چرا؟ زیرا او متقاعد شده است که تنها راه خروج از این وضعیت جهنمی، فشارآوردن به سیستم خودرو تا نقطه کامل شکستن آن است.
شتابگرایان پدیدههای جهان را اینگونه میبینند. به نظر آنان، سرمایهداری، فناوری و ساختارهای اجتماعی مدرن افسار گسیخته و غیرقابل کنترل شدهاند. اما شتابگرایان به جای تلاش برای کند کردن یا اصلاح آنها، معتقدند که باید آنها را تا مرزهای نهاییشان پیش برد. آنان بر این باورند که این سیستمها تنها با رسیدن به مرزهای نهاییشان فرو میریزند و راه را برای سیستمهای جدید هموار میکنند. «نیک لند» در این راستا مینویسد: «سرمایهداری یک ماشین جهنمی است، اما دقیقاً با رها کردن آن به حال خود، تناقضات خود را آشکار کرده و خود را نابود میکند.»
تناقض این نظریه در این است که هم توسط بخشی از نظریه پردازان و گروههای چپ افراطی جامعه که آن را فرصتی برای سرنگونی رژیم سرمایهداری میدانند، مورد استناد قرار گرفته و هم توسط برخی از متفکران راست افراطی که آن را فرصتی برای ایجادِ هرج و مرج در جهت بازسازی یک جامعه اقتدارگرا و به زعم آنان «بینقص» بر روی خاکستر جامعه قبلی، مورد توجه قرار گرفته است.
کورتیس یاروین، آزادی خواهی که مخالفِ دموکراسی است
در سال ۲۰۰۷، «کرتیس یاروین»، که درشبکههای اجتماعی معروف به «منتسیوس مولدباگ»(Mencius Moldbug) است، «مانیفست» سیاسی خود را منتشر کرد که مبدل به سنگ محکی برای مکتب «واپسگرایی نو» شد. در این «مانیفست»، او خود را یک «لیبرتارین»(libertarian) [۵] به گفته او، لیبرالیسم ناب(لیبرالیسم رها شده از قواعد) «ایدهای روشن و بدیهی» است که «هرگز نتوانسته به مرحله اجرا درآید». زیرا، به گفته یاروین، «لیبرتارینها» بیش از حد به دموکراسی وابسته هستند، نظامی که او اساساً آن را ناکارآمد و فاسد میداند.
یاروین میگوید که دموکراسی به جای تأمین آزادیهای فردی، مبدل به ابزاری شده که دامنۀ اندیشه ورزان مستقل را محدود میکند...
او بر این باور است که در نظامهای دموکراتیک، قدرت واقعی در دست نهادهایی چون رسانهها، دانشگاهها و بوروکراسی دولتی است. او این مجموعه را زیرِ عنوان «کاتدرال» (The Cathedral) [۶] معرفی میکند.
از این دیدگاه، دموکراسی برای او یک سیستم منسوخ است که با چیزی که یاروین آن را «کاتدرال» مینامد، در هم آمیخته است.این مفهوم که شباهتِ زیادی به ایده دولتِ پنهان دارد، در اندیشه «واپسگرایان نو» نقشی محوری دارد. در نگرشِ یاروین، «کاتدرال» همچون دولتی پنهان عمل میکند که بر سیاست، رسانه و آموزش در جامعه تسلط دارد و راه را بر پیدایش بدیلهای راستین برای نظام موجود مسدود میکند. بر این بنیان، یاروین دموکراسی را نه حکومتی مردمی، بلکه دست افزاری برای پاسداری از فرمانروایی نخبگان لیبرال و بوروکراتهای حاکم بر جامعه میداند.او استدلال میکند که در نظامهای دموکراتیک، حاکمیتِ واقعی نه در دستِ سیاستمداران برگزیده، بلکه در چنگِ این ساختار غیررسمی و ایدئولوژیک قرار دارد که به دیدگاههای خاصی پر و بال میدهند و مخالفان خود را از میدان به در میکنند.
یاروین مینویسد: «کاتدرال» یک نهاد رسمی نیست، بلکه شبکهای پراکنده از نخبگان فکری و رسانهای است که هنجارهای فرهنگی و سیاسی را شکل میدهند. این یک قدرت واقعی است که پشت نهاد قدرت رسمی جامعه پنهان شده است.»
از این رو، یاروین مخالف سرسخت دموکراسی است و آن را نظامی ناکارآمد، فاسد و تباه کننده آزادی میداند. برای حل این مشکل یاروین پیشنهاد میکند که آرمان دموکراتیک به طور کلی کنار گذاشته شود. او یک جایگزین رادیکال برای دموکراسی پیشنهاد میدهد: قیصرگرایی، نوعی حکومت اقتدارگرا که در آن یک رهبر قوی، یک «مدیرعامل سیاسی»، زمام امور کشور را مانند اداره یک شرکت بزرگ مستقل (یک شرکت سهامی عام SovCorp) به دست میگیرد. این مدیرعامل مؤثرترین تصمیمات دولتی را برای تضمین رفاه ملت اتخاذ خواهد کرد. و اگر از خدماتی که این دولت ارائه میدهد راضی نیستید، میتوانید به سادگی دولت دیگری پیدا کنید. برای او، اولویت اصلی ایجاد نظم و کارایی سیستم سیاسی است. یک مدلِ سیاسی در صورتی خوب است که بتواند از خشونت اجتناب کند. هر چیز دیگری - عدالت اجتماعی، محیط زیست و برابری اجتماعی - جنبه فرعی و حتی زائد دارند.
او بر این باور است که مدیریت متمرکز و کارشناسی میتواند به آزادی راستین و کارآمدی بیشتر در جامعه بیانجامد.
برای یاروین، این پاسخ «فرمالیستی» صرفاً به معنای احیای سلطنت مطلقه است. به این معنا، او خود را «سلطنتطلب» یا «احیاگر سلطنت » اعلام میکند و «مدیرعامل سیاسی» دولت را چیزی بیش از یک پادشاه نمیداند.
به گفته او، سلطنت، برخلاف دموکراسی، یک شکل سیاسی بسیار پایدار است. یاروین مدل خود را «نئوکامرالیسم» (neocameralism) مینامد، که اشاره به «کامارالیسم»(cameralism) [۷] فردریکِ دوم پادشاهِ پروس دارد.
با این حال، «کامارالیسم» تنها مدلی نیست که «یاروین» به آن اشاره میکند. از نظر او، دولت-شهرهایی مانند دُبی یا سنگاپور، نمونههای اولیه دولتهای «نئوکمرال» آینده هستند.
«آرنو میراندا» (Arnaud Miranda) پژوهشگر در مرکز تحقیقات سیاسی انستیتو علوم سیاسی پاریس در تازه ترین کتابش تحت عنوان «در روشناییهای تاریک، درکِ اندیشه واپسگرایان نو»[٨] از انتشارات گالیمار در ژانویه ٢۰٢۶ مجموعه مکتب «واپسگرایی نو» را مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار داده است.
بخشهایی از تحلیل «آرنو میراندا» در زیر میآید:
مکتب «واپسگرایی نو» در نگاه آرنو میراندا
از سال ۲۰۱۶، ناظران سیاسی برای تعریف سیاست خارجی دونالد ترامپ همواره دچار مشکل بودهاند.
پس از مبارزات انتخاباتی که او راه خود را از جریان نومحافظهکاری جدا کرد، در ابتدا سیاست خارجی او را به عنوان سیاستی انزواطلبانه معرفی کردند. و سپس سیاست او را «معامله گرایانه» توصیف کردند. اما سیاست او مدتها مبهم به نظر میرسید. با این حال، از زمان انتشار استراتژی امنیت ملی آمریکا (National Security Strategy)، در سال ۲۰۲۶ و به ویژه پس از عملیات نظامی در ونزوئلا که منجر به ربودن نیکلاس مادورو شد، اوضاع روشنتر شده است: دونالد ترامپ اکنون صریحاً ماهیت امپریالیستی سیاستهای خود را تصدیق میکند.
اما سیاست خارجی مداخلهگرایانه او در تضاد کامل با مداخلهگرایی نومحافظهکاران دهه ۲۰۰۰ است.
برای او، دیگر توجیه سیاستهای خارجی مداخلهگرایانه به نام آرمان گسترش ارزشهای دموکراتیک غربی مطرح نیست. قواعد سیاسی امپریالیسم آمریکا تغییر کرده است.
اگر بخواهیم ریشههای این قواعد جدید را ردیابی کنیم، ضرورت دارد که به اندیشه «واپسگرایی نو» روی آوریم، که میدانیم امروزه نقش قاطع و تعیینکنندهای در تجدید «ایدئولوژی ترامپیسم» ایفا میکند.
در سپتامبر سال ۲۰۰۸، زمانی که سیاست مداخلهگرایانه نومحافظهکاران آمریکایی در شکستِ جنگهای خاورمیانه گیر افتاده بود، «کرتیس یاروین» نقد منحصر به فردی از آن ارائه داد.
او در مقالهای با عنوان تحریک کننده «چگونه یک کشور خارجی را اشغال و اداره کنیم.»[۹] به این موضوع پرداخت. او در این مقاله به قلمرو انزواگرایی، که از ویژگیهای محافظهکاران دیرینه آمریکا بود، یا بعدها راست افراطی ملی-پوپولیستی بر آن تأکید میکرد، روی نیاورد.
یاروین، برعکس استدلال کرد که شکست آمریکا در عراق نشانهای از این موضوع است که ارتش آمریکا به اندازه کافی در جهت اهداف خود پیش نرفته است. وی دفترچهِ«راهنمایی» را ارائه داد که هدف آن تضمین موفقیت مداخله نظامی آمریکا در خارج از کشور بود.
دستورالعملهای او در این دفترچه راهنما برای آنانی که با نظریههای او آشنا هستند، تعجبآور نخواهد بود و عمدتاً در سه اقدام خلاصه میشود: کودتا کنید؛ حاکمیت مطلق را در کشور اشغال شده، برقرار کنید و سپس رژیمِ آن کشور را به یک «دولت- شرکت» تبدیل کنید.
این دیدگاه بعداً در مجموعهای از متون با عنوان «پاچ ورک Patchwork» ( به معنی وصلهپیچی ایدهها، و شکل دادن به نظریه ای متشکل از ایدههای ناهمگون) بسط داده شد که در آن یاروین از چیزی که او آن را «نظریه واپسگرایی صلح»[۱۰] ، دفاع میکند. این نظریه به شرح زیر تعریف میشود:
«جهان آرام و واپسگرای «پاچ ورک» (Patchwork) منحصراً از حاکمان مطلق گرا، ولی کاملاً منطقی تشکیل شده است: دولتهایی که با شایستگی و به نحو منسجم در جهت رسیدن به اهداف صرفاً مالی مدیریت و هدایت میشوند. این نوع از کشورها، میتواند در بخشی از کره زمین وجود داشته باشند، اما باید برای دفاع از خود در برابر بقیه کشورهای جهان برنامهریزی کند. در سیستم «پاچ ورک» (Patchwork)، صلح، امنیت و نظم مفاهیمی کاملاً یکسان دارند. در واقع، سرزمینی است که برای سطح بسیار بالای امنیت و نظم طراحی شده است. جامعه در چنین سرزمینی دیگر از مشکلات دوران دموکراتیک رنج نمیبرد: نه محلههای فقیرنشین وجود دارد، نه خیابانهای کثیف، نه باندهای خطرناک، نه سیاست. […] یک پادشاه مطلق گرای منطقی، به نحو متمرکز و با شایستگی کامل و به هدف سودآوری این سرزمین را اداره و هدایت میکند. اگر همکاری سودآور باشد، همکاری میکند - اگر زورگویی و خشونت سودآورتر باشد، زورگو و خشن میشود (البته هدف این است که همکاری هرچه بیشتر سودآور شود).»
این گزیده، مانند متنی که در ادامه میآید، به طرز چشمگیری با توجیه غارتگرانه مداخله دونالد ترامپ در ونزوئلا هم خوانی دارد.
این مداخله حتا توسط «واروین» مورد ستایش قرار گرفته است. او در شبکه ایکس (توییتر سابق) نوشت: «ونزوئلا، به عنوان یک روسپی خانه با پتانسیل بسیار عظیم، آزمایشگاهی عالی برای حکومت داری قرن بیست و یکم است.»
چگونه یک کشور خارجی را اشغال و اداره کنیم(مورد ایران)
در تابستان ۲۰۰۸، «کرتیس یاروین» در یک «اِسی» (Essay) که همزمان با از سرگیری مذاکرات هستهای آمریکا و تروئیکای اروپای(بریتانیا، فرانسه، آلمان) با ایران بود، نحوه اشغال و استعمار مجدد کشور ایران را به عنوان مدل منطبق بر فرضیات خود بررسی کرده است.
«کرتیس یاروین» بررسی خود را در این «اِسی»با این جمله آغاز میکند: «مشکلی که امروز به آن خواهیم پرداخت، اشغال و نحوه حکومت کردن بر یک کشور خارجی است.
برای مطالعه موردیمان، فکر میکنم که استفاده از کشورهای واقعی جالب تر باشد. بیایید در این بررسی دو کشور اشغال گر و اشغال شده را “بریتانیای کبیر” و “ایران” بنامیم.
اگر بریتانیای کبیر میخواست مثلاً از اوایل سال ۲۰۱۰ ایران را اشغال و بر آن حکومت کند - همیشه خوب است که زمانی برای آماده شدن داشته باشیم - چگونه این کار را انجام میداد؟ برای اهداف این تمرین، فرض میکنیم که ایران تا آن زمان هنوز به سلاح هستهای دست نیافته است.
البته، عموماً پذیرفته شده است که اشغال و حکومت بر کشوری مانند ایران، توسط بریتانیای کبیر کاملاً غیرممکن خواهد بود.
به همان اندازه، اشغال و حکومت بر کشور ایران توسط ارتش آمریکا نیز غیرقابل تصور است - ایالات متحده حتا نمیتواند افغانستان را که بسیار کوچک تر از ایران است، مدیریت کند.
با این حال، وقتی به تلاش بریتانیای کبیر برای اشغال و حکومت فقط بر یک شهرِ عراق، یعنی بصره، و آنچه آنجا اتفاق افتاده نگاه میکنیم، متوجه میشویم که نظر غالب، همانطور که اغلب اتفاق میافتد، کاملاً دقیق است.
پس بیایید فرض کنیم که اشغالگر ما دولت کنونی جزایر بریتانیا - یعنی وایتهال (محله «وست مینستر» لندن که ساختمانهای حکومتی بریتانیا در آن قرار گرفته اند) - نیست، بلکه یک رژیم جانشین است. بیایید این رژیم را «بریتانیای جوان» بنامیم.
«واروین» در ادامه فرضیه خود میگوید: «بریتانیای جوان» پیش تر استقلال خود را از ایالات متحده اعلام کرده است، از «جامعه بینالمللی» کنارهگیری کرده، از «وایتهال» و پادشاهان خودخوانده «هانوفری»[۱۱] در منطقه خود نیز دست کشید و سلسله پادشاهی «استوارت»[۱٢] را تحت رهبری «جوزف ونزل»[۱۳] احیا کرد و پدرش «آلوئیس» را به عنوان شاهزاده نایبالسلطنه منصوب کرد.
در غیر این صورت، منابع نظامی و مالی آن بدون تغییر باقی ماند.
« آرنو میراندا» «اسی» یاروین را چنین تحلیل میکند: این بخش از این سناریو از ویژگیهای سبک جدلی «یاروین» است. این سبک شامل ارائه روایتی جایگزین و رسواکننده در برابر عقیده غالب از طریق آزمایشهای فکری و پیچشهای طنزآمیز است. در اینجا، «یاروین» پیشنهاد میدهد که سلطنت مشروطه بریتانیا - پارلمان، “وایتهال” و خانواده سلطنتی معاصر که ازهانوفرها، - به نوشته او از “شاهان دروغینهانوفر” - سرچشمه میگیرد، با یک سلطنت احیا شده تحت اقتدار شاهزاده لیختن اشتاین - از نوادگان استوارتها - جایگزین شود.
یاروین صراحتاً ادعا میکند که یک روشنفکر «ژاکوبیتیسم» (Jacobitism) است - یعنی مدافع مشروعیت دودمان سلطنتی «استوارت»ها، که در وهله نخست به عنوان وسیلهای برای ترویج برداشت مطلقگرایانه او از حاکمیت عمل میکند.
ارجاع مکرر او به «لیختن اشتاین» نمونهای از تخیل سیاسی او و همچنین برخی جریانهای آزادیخواه معاصر است، همانطور که «کوین اسلوبودیان Quinn Slobodian » به درستی در کتاب «سرمایهداری آخرِ زمان»(Le Capitalisme de l’apocalyps) نشان داده است. میکرو- دولتِ «لیختن اشتاین» به عنوان الگویی از یک قدرتِ حاکمِ کاهشیافته، ولی کارآمد، موروثی و از نظر اقتصادی منطقی مطرح میشود. در اوایل سال ۲۰۰۸، این متن ترکیبی منحصر به فرد از واکنش و آزادیخواهی را که در قلب اندیشه «یاروین» نهفته است، آشکار میکند.
طرح شاهزاده آلوئیس برای اشغال و اداره ایران
یاروین سناریو پیشنهادی را این چنین ادامه میدهد: شاهزاده آلوئیس، به دلایلی که فقط خودش میداند، تصمیم گرفت از بهار ۲۰۱۰ ایران را اشغال و اداره کند.
شاهزاده، مانند یک تاجر واقعی سوئیسی، نه تنها خواستار موفقیت نظامی، بلکه سودآوری کسب و کار خود را نیز در نظر گرفته بود.
او از روی سخاوت محض، سود حاصل از فعالیتهای اقتصادی را به طور مساوی با شهروندان کنونی ایران تقسیم میکند و هر یک از ایرانیها سهامی بدون حق رأی دریافت میکنند، شهروندان ایران حق دخالت در امور را ندارند. اما سهام آنها، صرفاً آنها را واجد شرایط دریافت سود سهام از سودِ [فعالیتهای اقتصادی] دولت میکند.
نیروهای مسلح سلطنتی او ۲۵ درصد سهام، شهروندان کشورِ «بریتانیای جوان» ۱۵درصد سهام و خودِ شاهزاده به یک دهم ناچیز از کلِ منافع اقتصادی ایران رضایت میدهد.
« آرنو میراندا» در تحلیل این بخش از سناریوی یاروین مینویسد: این راه حل، نمونه دیگری از «فرمالیسم» یاروین است که هدف آن پایان دادن به همه اشَکال خشونت است. یاروین معتقد است که هیچ مناقشهای را نمیتوان از طریق استدلالِ مشروعیت حل کرد. در این صورت، ایرانیان هیچ حق پیشینی برای اداره قلمرو خود نخواهند داشت.
«یاروین» پیشنهاد میکند که با در نظر گرفتن دولت به عنوان یک شرکت و «رسمی کردن» روابط قدرت از طریق توزیعِ سهام، به عنوان اوراقِ مالکیت، ایرانیها موضوعِ مشروعیت را به نفع ثبات و رفاه خود فراموش بکنند. او این راه حل را در سال ۲۰۰۷ برای عراق پیشنهاد کرده بود. او همچنین این راه حل را اخیراً برای نوار غزه در چهارچوب مناقشه اسرائیل و فلسطین با ارائه پروژه خود به عنوان « Gaza Inc. شرکتِ غزه» مستقیماً در طرح «تونی بلر» ( نخسم وزیر پیشین بریتانیا) که توسط دونالد ترامپ ترویج شده بود، گنجانده بود.
ادامه سناریو:
پرسش اصلی این است: آیا او(شاهزاده آلوئیس) میتواند این کار را انجام دهد؟ و اگر پاسخ مثبت است، چگونه؟
توجه داشته باشید که این یک پرسشِ کاملاً نظامی است. هیچ ارتباطی با این موضوع ندارد که آیا این پروژه از نظر اخلاقی بازتاب خوب یا بدی برای شاهزاده «آلوئیس» و کشور «بریتانیای جوان» دارد.
در سناریوی ما، شاهزاده «آلوئیس» یک حاکم واقعی یا “مطلق” است و وزن اخلاقی چنین تصمیمی کاملاً بر عهده اوست. ناگفته پیداست که اطاعت ارتش از او نیز مطلق است.
البته، نظرعمومی در داخل ارتش و خارج از آن یکسان است: چنین ماجراجویی کاملاً غیرممکن و محکوم به شکست است.
در واقع، یک دولت تنها با رضایت مردم میتواند وجود داشته باشد. به عبارت دیگر، موفقیت تنها در صورتی امکانپذیر خواهد بود که نیروهای مسلح بریتانیا بتوانند قلب و روح مردم ایران را به دست آورند. اما از آنجایی که مردم ایران عمیقاً ملیگرا و متعهد به یک ایران آزاد و مستقل هستند، هرگز نخواهند پذیرفت که توسط بریتانیاییها، که از آنها متنفرند، یعنی اربابان امپراتوری سابق خود، دوباره مستعمره شوند. این استدلال نیست. این «کَنت»(cant) است.
اصطلاح «کنت» (cant) که ترجمه آن دشوار است، به معنای یک تکرارِ ریاکارانه و مکانیکی است و یادآور«آهنگ» یا «سرود» است. این اصطلاح همچنین دارای بار مذهبی است که در اینجا میتوان آن را به عنوان «لیتانی» (litany) یا «مَزامیر» (psalmody) ترجمه کرد.(«لیتانی» اثری برای گروه کُر و ارکستر سمفونیک، اثر آهنگساز استونیایی، «آروو پارت» است که در سال ۱۹۹۴ ساخته شده است.)
هر کسی میتواند گفتنِ این عبارات را تمرین کند، و بسیاری این کار را کردهاند.
حرفه نظامی مدرن به ویژه در القای این طرز فکر کوشا است، زیرا پرسنل آن به طور منحصر به فردی در مقامِ درک آن قرار دارند.
اما دروغ همواره یک دروغ است. طول عمر آن نمیتواند بینهایت باشد و حقیقت بالاخره از هر شکافی که پدید آید به بیرون نفوذ میکند و آشکار میشود.
سادهترین راه برای اثبات این حقیقت، توضیح این مسئله است که «بریتانیای جوان» چگونه میتواند ایران را اشغال کرده و آن را به نحو سودآوری اداره کند. برای راحتی بیشتر، بیایید این نهاد سیاسی جدید را «ایران نو» بنامیم.
همه ما کاملاً موافقیم که کشورِ«بریتانیای پیر» قادر به تبدیل ایران امروزی به یک «ایران نو» نیست.
اما خواهیم دید که «بریتانیای جوان» چگونه میتواند به این هدف دست یابد.
قبل از اینکه شاهزاده «آلوئیس» بتواند ایران را اشغال کند، البته باید به آن حمله کند.به عبارت دیگر، او باید دولت کنونی ایران را مجبور به تسلیم شدنِ بدون قید و شرط و پذیرش اشغال کند.
از دیدگاه نظامی، من نمیتوانم تصور کنم که این روند به هیچ وجه دشوار باشد.
ارتش بریتانیای[جوان] ممکن است به اندازه ارتش ایران نیروی انسانی نداشته باشد، اما تجهیزات آن بسیار برتر است. نیروی هوایی سلطنتی میتواند بر فضای هوایی ایران تسلط داشته باشد، پدافند هوایی ایران را نابود کند و هرگونه تمرکز نیرو را با حملات بمب افکنهای سنگین ب-۵٢ که از«دیگو گارسیا» در اقیانوس هند به سوی ایران پرواز میکنند، از بین ببرد. حتی اگر یک عملیات آبی-خاکی ضروری باشد، یک لشکر زرهی بریتانیای جوان در خاک ایران برای تضمین پیروزی کافی خواهد بود.
باید اعتراف کرد که حمله به ایران برای بریتانیا ممکن است تا حدودی دشوارتر از حمله به عراق برای ایالات متحده باشد.درک تاکتیکهایی که استفاده خواهد کرد، تفاوت بین بریتانیای جوان و پیر را به میزان قابل توجهی روشن خواهد کرد - که ما را به ماهیت و منشأ «کَنت» بازمیگرداند.
اما حمله به عراق - برخلاف اشغالِ متعاقب آن - با هر معیار تاریخی منصفانهای، بازی کودکانهای بود. فکر نمیکنم این نکته به طور خاص مورد بحث باشد.
بنابراین دو پرسش دیگر باقی میماند: اشغال و حکومت - مشکلات به اصطلاح حلنشدنی مشهور ما.
اگرچه من در این زمینه تخصص ندارم، اما راهِ حلِ من با کمک چهار نفر- دو مورخ و دو متخصص- تدوین شده است.
مورخان ما جیمز آنتونی فرود (James Anthony Froude) و اِلی کدوری (Kedourie Elie) هستند. متخصصان ما لرد کرومر (Lord Cromer) و راجر ترینکیه (Roger Trinquier) هستند. آنچه جمعِ این گروه در مورد استعمار نمیداند، فقط خدا میداند.
«آرنو میراندا» میگوید که مورخان و متخصصانی که «کرتیس یاروین» به آنان استناد میکند، آشکارا جهت دار بوده و بیطرف نیستند.«جیمز آنتونی فرود»، از شاگردانِ «توماس کارلایل» (Thomas Carlyle) است و به مکتب تاریخنگاری امپریالیستی تعلق دارد. مکتبی که برای اقتدار و نظم ارزش بسیار زیادی قائل است. «الی کدوری» از منتقدین جریانهای فکری «ضداستعمارگرایی» و ملیگرایی است، او بهویژه استدلال میکند که استعمارزدایی در الجزایر، رژیم سیاسی بدتری از نظم استعماری فرانسه درانجا ایجاد کرده است. او همچنین از آنچه که او آن را نسخه «چَتمهاوس» (Chatham House)[۱٤] مینامد، انتقاد میکند، نسخهای که خاورمیانه را قربانی ابدی غرب معرفی میکند.
در مورد «متخصصان» مورد استنادِ «یاروین»، هر دو آنها از چهرههای مدیریت استعماری سرکوبگر هستند.«اِولین بارینگ» ( کنت کرومر) یک مدیر استعماری بریتانیایی است که در نگاهِ «یاروین»، نماد یک شخصیتِ ضدِ دموکراتیک، پایدار و از نظر اقتصادی مرفه است. «راجر ترینکیه»، افسر ارتش فرانسه است که در هندوچین و الجزایر جنگیده و از نظریه پردازان مدیریتِ سرکوب شورشهای ضد استعماری بوده است – وی بهویژه از توجیه کنندگان استفاده از شکنجه بوده است.
آیا این عمل «استعمار» است؟
اما کمی صبر کنید! این استعمار است! خب، بله - بدیهی است. اشغال و حکومت بر یک کشور خارجی کاملاً با تعریف استعمار مطابقت دارد.
به خصوص اگر هدف «احیای دموکراسی» در آن کشور نباشد، بلکه ایجاد دائمی یک دولت پایدار، پاسخگو، کارآمد و سودآور باشد.
«آرنو میراندا» میگوید: این نکته بسیار چشم گیر است و یاد آور سخنان دونالد ترامپ، رئیس جمهوری آمریکا، در کنفرانس مطبوعاتی اش در روزِ سوم ژانویه گذشته در «مارالاگو» است. دونالد ترامپ دران روز با اشاره به روند «گذار» سیاسی در ونزوئلا که پس از ربودن نیکلاس مادرو بر ونزوئلا تحمیل کرده بود، از سخنان تقریباً مشابهی استفاده کرد.

«آرنو میراندا» (Arnaud Miranda) پژوهشگر در مرکز تحقیقات سیاسی انستیتو علوم سیاسی پاریس
ایرانِ آینده شبیه دُبی، ولی بسیار بزرگتر، ثروتمندتر و خوش آب وهواتر
«یاروین» در ادامه سناریو استعمار دوباره ایران میگوید: من گمان میکنم که ایرانِ نو [ پس از استعمار جدید] تا حدودی شبیه دبی خواهد بود، اما ایران بسیار بزرگتر، ثروتمندتر و با آب و هوای متنوع تر است. دبی به نوعی بازمانده امپراتوری قدیمی بریتانیا است.از ایران دور نیست و بسیاری از ایرانیان در آنجا زندگی میکنند.
من تصور میکنم که اکثر آنها از این بابت کاملاً خوشحال هستند.
بیایید با بخشی از کتابِ «اِلی کدوری» (Kedourie Elie) با نام «پادشاهی عراق» (The Kingdom of Iraq) آغاز کنیم که وضعیت را به خوبی خلاصه میکند. این بخش از کتاب او نگاهی به دوران گذشته دارد که سلطنت دودمان شریفیان عراق را که توسط بریتانیاییها در سال ۱۹۲۱ تأسیس و در سال ۱۹۵۸ [توسط یک کودتای نظامی] سرنگون شد، توصیف میکند.[۱۵]
ناگفته پیداست که در مقایسه با رژیم کنونی عراق که دست نشانده آمریکاست، پادشاهی عراق در آن هنگام بیشتر شبیه کشور «پروس» تحت حاکمیتِ«فردریک کبیر» بوده است.
«فلوریان لویی» (Florian Louis) تاریخ شناس فرانسوی در باره این بخش از سناریو «یاروین» چنین تحلیل میکند:
«کرتیس یاروین» در اینجا تصویری آرمانی ارائه میدهد که با واقعیت پادشاهیهاشمی عراق که توسط بریتانیا در اوت ۱۹۲۱ تأسیس شد، بسیار فاصله دارد.
عراق آن دوران به جای اینکه یک “پروس” خاورمیانهای آرام و کارآمد باشد، دائماً در آشفتگی به سر میبرد. تحمیل قیمومیت بریتانیا و نصب پادشاهی از عربستان بر آن کشور، شورشهای گستردهای را در اوایل سال ۱۹۲۰ برانگیخت که مستلزم استفاده از توپخانه سنگین و بمبارانهای هوایی گسترده توسط نیروی هوایی سلطنتی بریتانیا شد. پس از این شورشها، اوضاع عراق همچنان ناپایدار ماند و همین امر بریتانیا را متقاعد کرد که زودتر از موعد مقرر به قیمومیت خود بر این کشور در در سال ۱۹۳۲ پایان دهد.
پس از آن، پادشاهی عراق همچنان با بیثباتی قابل توجهی روبرو شد، که عمدتاً عراقیها سلسله عرب سنی منصوب شده توسط بریتانیا را رد میکردند. اکثریت جمعیت عراق مسلمانان شیعه بودند. افزون بر این، جنبشهای استقلالطلبانه کردها نیز به تنشها در کشوری که به نظر میرسید کشوری بدون ملت است و دائماً در آستانه فروپاشی قرار دارد، دامن میزد.
خودِ ملک فیصل؛ در یادداشتی که در سال ۱۹۳۳ نوشت، از عدم امکان اداره کشوری که مردمانش، به جای تشکیلِ یک ملتِ منسجم، به صورتِ توده ای از انسانها، فاقد هرگونه ایده میهنپرستانه، آغشته به سنتها و گرایشهای مذهبی، بدون هیچ پیوندی برای اتحاد، متمایل به هرج و مرج و همواره آماده قیام علیه هر دولتی، ابراز تاسف کرده بود.
«یاروین» پس از پرداختن به مشکلاتی که بریتانیا در اداره مستعمرات خود در خاورمیانه و هند داشته که در مواردی از جمله در مصر موفق بوده و در عراق ناموفق، به سناریو ایران برمی گردد.
او میگوید: اشغال «ایران نو» توسط «بریتانیای جوان» به استعارهای بسیار متفاوت متکی است:« grasping the nettleچنگ زدن به گزنه». این یک استعاره قدیمی انگلیسی است که برای همه استعمارگران شناخته شده است.
«آرنو میراندا» در باره این استعاره این چنین توضیح میدهد:عبارت «چنگ زدن به گزنه» (به معنای واقعی کلمه «گرفتن گزنه» یا به اصطلاح فرانسوی «گاو نر را از دو شاخ آن گرفتن») که در انگلیسی روزمره استفاده میشود، در بافت امپراتوری بریتانیا معنای خاصی پیدا کرده بود. این اصطلاح به یک دکترین استعماری اشاره دارد که طبق آن اقتدار باید فوراً، بدون مصالحه و بدون تأخیر بر کشورِ مستعمره اعمال شود. این رویکرد به منزله یک ضرورت فنی برای ایجادِ نظم و ثبات ارائه میشود.
همانطور که یک شعر اسکاتلندی میگوید:
Tender-handed, grasp the nettle, and it stings you for your pains.
Grasp it like a man of mettle, and it soft as silk remains
این شعر اثر «رابرت برنز»، شاعر ملی اسکاتلندی است. این شعر که «خطاب به اهریمن» سرائیده شده است را میتوان به شکل زیر ترجمه کرد: «اگر گزنه را لرزان بچینی،[دستهایت] میسوزد؛/ اگر آن را با دست محکم بگیری،[مانندِ] ابریشمی میشود و دیگر هیچ.»
(فرض بر این است که بخشهایی از گیاهِ گزنه که سموم گیاه را تزریق میکنند، تنها با لمس کردن آن فعال میشوند، اما اگر با فشار محکم آن را بگیرید، سموم گیاه فعال نمیشوند. من هرگز این آزمایش را شحصاً انجام ندادهام.)
مضمون این استعاره شعری در باره گزنه، از نظریه جنگ داخلی میآید که نقطه مقابل نظریه «قلب و روح» است.
طبق نظریه گزنه، شورشها به این دلیل - و فقط به این دلیل - رخ میدهند که شورشیان تصور میکنند شانسی برای پیروزی دارند.
مانند همه انسانها، آنها نیز برای افتخار، قدرت و غارت میجنگند.
هر دولتی میتواند با روشن کردن این نکته برای مخالفانش که پیروزی غیرممکن است و نتیجه هر مبارزهای، در بهترین حالت، رسوایی و زندان و در بدترین حالت، نقص عضو و مرگ خواهد بود، از هرگونه خشونت داخلی جلوگیری کند و/یا به آن پایان دهد.
انتقال این پیام، به معنای واقعی کلمه این است: گزنه را محکم بگیر - مثل یک مرد شجاع. grasp the nettle — like a man of mettle.
بنابراین، راه حل مشکل حکومتِ استعماری، حکومت کردن به معنای واقعی کلمه است: اجرای فوری دستورات به صورتِ کامل و بدون مصالحه، و نباید هیچ گونه چالشی در برابر مرجعِ اشغالگر، چه نظامی یا سیاسی، چه مذهبی یا جنایی را تحمل کرد.
ادامه سناریو اشغال ایران نوشته «یاروین» را دنبال کنیم.
«بریتانیای جوان» به ایران حمله میکند. بعد چه اتفاقی میافتد؟
ایران نو (تحت حاکمیت «بریتانیای جوان») با اعمال مقررات حکومت نظامی آغاز میشود- که این مقررات تا زمان برقراری کاملِ ثبات و رفع هرگونه تهدیدِ خشونت، پابرجا خواهد ماند.
هیچ غارتی تحمل نخواهد شد.
حکومت نظامی به نحو سختگیرانه ای اعمال میشود: هیچ کس پس از تاریکی هوا اجازه حضور در خیابانها را نخواهد داشت.
نیروهای بریتانیایی مجاز خواهند بود برای اجرای این دستورالعملها، به محض مشاهده اشخاصی که مقررات را رعایت نکردند، به سوی آنان تیراندازی کنند.
اینها رویههای استاندارد برای هرگونه اشغال اولیه هستند.
کشور «ایران نو» تحت فرماندهی واحد یک ژنرال بریتانیایی است.
تمام نیروهای نظامی و غیرنظامی باقیمانده از رژیم سابق ایران، همانند سایر ساکنان کشور، چه اتباع داخلی و چه خارجی، تابع دستورات حاکم جدید هستند.
تمام خارجیها برای ماندن در کشور به مجوز نظامی نیاز دارند که در هر زمانی قابل لغو است.
پایان دادن به اشغال نظامی مستقیم - که در آن از سربازان بریتانیایی به عنوان افسر پلیس استفاده میشود - اولویت اول است.
این سربازان، پلیسهای بسیار خوبی هستند، اما شمار آنها کافی نیست.
برای جبرانِ کمبودِ پرسنل، آنها باید آزاد باشند تا با سطحی از پرخاشگری که در اکثر زمینههای غیرنظامی نامناسب است، واکنش نشان دهند. این امر در آغازِ اشغالِ ایران اجتنابناپذیر است و در واقع برای اعمالِ تسلط ضروری است.
اما اگر این امر منجر به انتقامجویی نشود - مطابق با نظریه «قلب و روح» - به سختی میتوان احساسِ امنیت مطلق را ایجاد کرد.
بنابراین، اولین وظیفه، ایجاد یک نیروی پلیس جدید، متشکل از ایرانیان به رهبری افسران بریتانیایی - با یک لایه میانی از مردم بومی دو زبانه - است. همانند هند، مدیران بریتانیایی میتوانند و باید به عنوان قاضی نیزعمل کنند. مراحل قانونی اولیه باید سریع و بدون وکیل انجام شود.
هیچ مرز مشخصی بین شورش و جرایم سازمانیافته وجود ندارد: یکی را نمیتوان بدون دیگری ریشهکن کرد.
سایر نهادهای دولتی میتوانند حول این هسته امنیت اساسی تشکیل شوند.
«ایران جدید» دیگر نیازی به دولت غیرنظامی قدیمی و نیروهای نظامی جمهوری اسلامی ندارد.
انحلال آنها انبوهی از کارگران بیکار را ایجاد خواهد کرد، اما برای هر دولت پویایی، دستهای بیکار یک منبع مفید هستند.البته در آن صورت باید کارهای زیادی انجام شود. با نیروی کار ایرانیها و نظارت بریتانیا، این کار انجام خواهد شد.
مرزهای ایران باید حصارکشی و مهر و موم شوند.جمعیت آن باید ثبت و شناسایی مجدد شود - با نمونههای دی ان اِ (DNA) و اسکن عَنَبیه چشم برای هر مرد، زن و کودک ( َعَنَبیه یا تیتَک به معنی بخش رنگدانهدار چشم است. عنبیه در پشت قرنیه قرار گرفته است).
محل سکونت، شغل و جزئیات زندگینامه همه باید ثبت شود.
تمام سلاحها باید مصادره شوند.بین مشتهای بریتانیایی و گزنههای ایرانی، هیچ خلأ خطرناکی نمیتواند وجود داشته باشد.( اشاره به ضرب المثل اسکاتلندی چیدن گیاه گزنه با مشت محکم و بسته است.)
«ایران نو» در موقعیتی بسیار دور از هرج و مرجی که در عراق شاهد آن بودیم، خواهد بود.
«آرنو میراندو» در تحلیل این بخش از سناریو«یاروین» میگوید: این متن به ما کمک میکند تا بفهمیم که چرا موضع «یاروین» در واقع «پسا-لیبرتارین» و نه صرفاً «لیبرتارین»است. برای «یاروین»، امنیت، به عنوان شرط اساسی آزادی، اولویت مطلق و نامحدود هر دولتی است. همچنین میتوانیم به بُعد تکنولوژیکی این کنترل، به ویژه از طریق «اِسکَن» شبکیه چشمِ هر فرد، اشاره کنیم که ماهیتِ فاشیستی پروژه «یاروین» را - که به وضوح در آخرین متن او مورد اذعان قرار گرفته است - پیشگویی میکند.
«یاروین» درباره سناریو خود برای ایران جدید ادامه میدهد: هرگونه سازمان سیاسی تا اطلاع ثانوی ممنوع است.
تجمعات عمومی، «تظاهرات» و سایر پدیدههای جمعیتی ممنوع است - مشابه قانون ضد شورش.
به جمعیت دستور داده میشود که متفرق شوند؛ اگر متفرق نشوند، هدف قرار میگیرند - ترجیحاً با سلاحهای غیرکشنده، در صورت وجود.
به لطف کنترلِ مؤثر جمعیت، «قدرتِ مردم» نیروی قابل توجهی محسوب نمیشود - در این زمینه، تجربه چین راهنمای خوبی برای ما است.
ایرانیان یک نمونه محلی عالی از یک کشور مدرن بدون سیاست دارند و آن امارتِ دُبی است. اگر برای مردمِ دبی؛ این کشور زندان است، اگر سنگاپور زندان است، و اگر چین برای مردمش زندان است، پس ایران جدید نیز زندان خواهد بود.
من گمان میکنم که اکثرِ شهروندان صلحدوست ایران امروزی هیچ مخالفتی با زندگی در چنین زندانی نخواهند داشت. و من مطمئنم که همه آنها این زندگی را به سرنوشتی که در انتظار عراق است ترجیح میدهند.
«آرنو میراندو» میگوید: این متن بار دیگر مدلهای سیاسی اندیشه واپسگرایان نو را نشان میدهد.از نظر «یاروین»، دُبی و سنگاپور نمونههای اولیه مدل ایدهآل او از مدل «دولت-شرکت» هستند، در حالی که چین به عنوان یک مدل متقابل امپراتوری با عملکرد بالا و کارآمد تلقی میشود. این مدلها همچنین مدلهایی هستند که «نیک لند» مدل مکتب «شتابگرایی» را بر اساس آنها بنا کرده است.
«یاروین» ادامه میدهد: تروریسم - بمبگذاری و ترور تحت پیگرد قانونی قرار خواهد گرفت و با شدت با آنها برخورد خواهد شد.
به لطفِ درکِ عمیق از جمعیت، سیستمهای شناسایی مدرن، عملیاتِ اطلاعاتی به سبکِ «ترینکیه» و فقدانِ کاملِ قانونگرایی به سبک اصل چهارم قانون اساسی آمریکا[۱۶]، سرکوب شبکههای تروریستی دشوار نیست.
قدرتِ کلیدی در سرکوب تروریسم در توانایی جابجایی و انتقال خودسرانه جمعیتهای بزرگ - بدون قصد تنبیهی یا تحقیقات جنایی - نهفته است.
امکانات جابجایی امن و مقیاسپذیر همچنین امکان مقابله با کمپینهای «نافرمانی مدنی» را فراهم میکند که در آن مخالفان سعی میکنند با بمباران مقامات با تخلفات فنی جزئی از قانون، آنها را تحت فشار قرار دهند.
نشان دادن توانایی برخورد، تنبیه و اصلاحِ هر عضوِ یک حزبِ یا باندِ غیرقانونی، هر شرکتکننده در یک شورشِ غیرقانونی و غیره، عنصر مهمی در پذیرفتن اصل ماجرا و نشان دادن کنترلِ سیاسی پایدار و بیچون وچرا است.
راه دیگر برای کنترل جمعیت بومی متخاصم یا بالقوه متخاصم، تجهیز همه افراد و وسایل نقلیه مورد نظر - احتمالاً همه کسانی که در یک منطقه کنترل نشده هستند - به ردیابهای جی پی اس (GPS) است.
این دستگاهها اکنون بسیار ارزان هستند و قیمت آنها دائماً در حال کاهش است. ردیابی یک شخص یا وسیله نقلیه بدین طریق، به هیچ وجه مجازات نیست.
وقتی کسی دائماً دستبند و یا پایند «جی پی اس GPS » به مچ دست و یا پا دارد، کار گذاشتن یک بمب دستساز و فرار از مجازات برایش بسیار دشوار است.
با این حال، شاید مهمترین اقدام برای سرکوب مخالفان سیاسی و نظامی، ایجاد دولتی باشد که برای دائمی بودن طراحی شده باشد، نه یک دولتِ موقت که قصد دارد کشور خارجی را “بازسازی” و سپس “آزاد” کند.
بر اساس این طرح، شورشها و احزاب سیاسی به طور نامحدود ظهور خواهند کرد، نه به این دلیل که آنها معتقدند میتوانند با بیرون راندن نیروهای کشور اشغالگر، قدرت را به دست گیرند - بلکه صرفاً به این دلیل که مبارزه علیه اشغال، یک پایگاهِ قدرتِ نظامی یا سیاسی ایجاد میکند که میتواند در خلأ ناشی از خروج، ادعای برتری کنند.
به همین دلیل است که اشغالِ «ایران جدید» توسط «بریتانیای جوان» با هدفِ ایجاد یک دولتِ جدید و دائمی انجام خواهد شد.
این بدان معنا نیست که به نیروهای بریتانیایی به طور دائم نیاز خواهد بود؛ ایرانیان از نظرِ تواناییهای نظامی کمبودی ندارند. در بالاترین سطوح غیرنظامی و نظامی کشور[ایران جدید]، پرسنل بینالمللی به دلیل استقلال آنها از سیاستهای محلی، احتمالاً همیشه مطلوب خواهد بود.
ایران پس از اشغال یک دولت «نئوکامرالیست» دارد
اما دولتِ «ایران نو» یک دولت «نئوکامرالیست» (neocameralist) است که سرزمین، مردم ، نفت و معادن را به عنوان سرمایه خود دانسته و میکوشد ارزش و بهره وری این سرمایه را به حداکثر برساند.
«یاروین» با اشاره به «کامرالیسم» فردریکِ کبیر، نام مدل خود را «نئوکامرالیسم» میگذارد که آن را به سلطنتطلبی «مرکانتیلیستی» با هدف افزایش رونقِ اقتصادی دولت تشبیه میکند.
آزادی فردی حق همه شهروندان است، نه کشورها، و دلیلی ندارد که تا حد امکان «ایران نو» به ساکنان خود آزادی فردی اعطا نکند، البته تا جایی که این امر با امنیت، خدمات مشتری و سود آوری سازگار باشد.
در آرامسازی یک کشورِ متخاصم، فرآیندی که مشاهده میشود، گذار تدریجی از وضعیت جنگی به وضعیت قانونی است.
«آرنو میراندا» میگوید که نظریه «یاروین» اغلب شبیه نسخه ساده شدهای از نظریه حاکمیتِ «هابز» است. او در سال ۲۰۰۷ در جای دیگری گفته بود: «من در یک مورد با «هابز» موافقم: یک حکومت اگر تمام اقداماتِ لازم را برای حفظ خود انجام ندهد، حکومت نیست.»
«یاروین» در ادامه سناریو خود در باره استعمار ایران میگوید: در یک جنگِ واقعی، هدف پیروزی است - و شعار این است:« وقتی سلاحها به صدا در میآیند، قوانین ساکت میشوند».
به غیرنظامیان توصیه میشود که ازمنطقه درگیری دوری کنند - همانطور که به آنها توصیه میشود از ایستادن در مقابل اتوبوس خودداری کنند: اگر خودتان را جلوی اتوبوس بیندازید و اتوبوس شما را زیر بگیرد، راننده اتوبوس مرتکب «جنایت جنگی» نمیشود.
با روشن شدن تدریجی نتیجه مورد نظر و کاهشِ تعدادِ مخالفان، میتوان از روشهای قابل اعتمادتر و کمتر خودسرانه علیه نیروهای مقاومت استفاده کرد.
با درخواستِ محاکمه کامل میتوان به راحتی یک نیروی نظامی را قبل از شلیکِ اولین گلوله بیاثر کرد.
اما هنگامی که مخالفتها به جرم و جنایتهای پراکنده، نامنظم و غیرقابل پیشبینی تقلیل یافتند، محاکمه، تجدیدنظرخواهی، وکلای مدافع و تمام این نمایشهای مضحک نه تنها ضروری، بلکه مطلوب خواهند بود. و هیچ کس بدون آن کشته نمیشود - نه به این دلیل که هیچ کس نمیتواند بدون آن کشته شود، بلکه به این دلیل که هیچ کس نیازی به کشته شدن ندارد.
«آزادی» تنها بر اساسِ «نظم» میتواند پایهگذاری شود
قدرتِ خشن مبدل به عدالت میشود که عظمتش حتی سرسختتر است، و آزادی حقیقی و نه آزادی کاذبِ (هرج و مرج) در چارچوب نظم زاده میشود.
همانطور که شاهزاده مترنیخ[۱۷] که مظهر روشنگری است، در باره آزادی توضیح میدهد: برای من، واژه «آزادی» یک نقطه شروع نبست، بلکه یک هدف واقعی برای دستیابی است. واژهِ «نظم» نقطه شروع را مشخص میکند.«آزادی» تنها بر اساسِ «نظم» میتواند پایهگذاری شود. بدون «نظم» به عنوان پایه و اساس، فریادِ آزادی چیزی بیش از تلاش یک حزب یا حزب دیگر برای دستیابی به هدفی که برای خود تعیین کرده است، نیست.
«فلوریان لویی» میگوید که «کورتیس یاروین» در اینجا تفسیری جانبدارانه از اقدامات مترنیخ ارائه میدهد.
در حالی که این دیپلماتِ بزرگ اتریشی واقعاً در روشنگری نفوذ داشت، با این وجود، او کمتر به عنوان هماهنگکنندهی تلاشهایی بود که برای بازگرداندنِ نظم اروپایی پیش از انقلاب انجام شد.
او برخلاف آنچه یاروین میگوید، نه تنها از آزادی دفاع نکرد، بلکه برای بازگرداندنِ رژیمهای سلطنتی و نظم اجتماعی-سیاسی رژیم گذشته تلاش کرد و حتا بخشی از میراثِ لیبرال انقلابِ فرانسه در ۱۷۸۹ را معکوس نمود.
امواج انقلابی بزرگی که در دهه ۱۸۲۰، سپس در دهههای ۱۸۳۰ و ۱۸۴۸ سراسر اروپا را فرا گرفت، بر سرخوردگیهای ناشی از نظمِ بینالمللی ایجاد شده توسط مترنیخ گواهی میدهند، نظمی که بسیاری از مردم آن را محدودکننده و قطعاً برای آزادی نامطلوب میدانستند.
«یاروین» ادامه میدهد: خلاصه اینکه، این نظریه که اشغال و حکومت بر یک کشور خارجی در قرن بیستم برای یک ارتش مدرن و کارآمد غیرممکن است، به سادگی غیرقابل دفاع است.
این توهم توسطِ مدلی از اشغالهای «نرم» در ترکیب با نظریه شورش با هدف «به دست آوردن قلبها و روحها» تقویت شده است، که به محض در هم پیچیده شدن اوضاع، نرمش بیشتری را تجویز میکند.
جای هیج تعجبی نیست که این نسخه کارساز نیست.
با تداوم این توهم که درمان قلابی «به دست آوردن قلبها وروحهاست» مؤثر واقع میشود، کارشناسان نظامی این توهم را ایجاد میکنند که هیچ درمان دیگری وجود ندارد و هیچ طرح اشغالی نمیتواند موفق شود.
با این حال، این یک مشاهده جدید نیست.
نظر من با پروفسور «لوتواک»(Luttwak)[۱٨] یکسان است.او میگوید که تلاش برای اشغال یک کشورِ دیگر بدون “گرفتن شاخِ گاوِ نر”( اصطلاحی که پیش تر به آن اشاره شد) به منزله سهلانگاری نظامی است.
با این حال، من با نظر پروفسور«لوتواک» موافق نیستم وقتی که او مثل سرهنگ «ترینکیه» در قیاس با نازیها بر اثربخشی «شرکلیشکایت Schrecklichkeit » یعنی وحشت و تروریسم رسمی، تأکید میکند.
تروریسم - البته - مؤثر است
تروریسم به همان اندازه که برای دولت مفید است، برای شورشیان نیز مفید است.اما تروریسم مؤثرترین راه برای تحکیم قدرت نیست. توسل به خشونت کورکورانه نشانه ضعف است، نه قدرت.
اگر قرار است با تروریسم به مبارزه با تروریسم برویم، خوب باشد. اما در قرن بیست و یکم، من فکر نمیکنم این کار ضروری باشد. اگر ضرب المثل گزنه را به یاد بیاوردید ، مانند این است که به جای چنگ زدن به گزنه، به آن ضربه بزنیم.
« آرنو میراندو» میگوید که «یاروین» در این متن تلاش میکند که تأثیر«کارل اشمیت»، به ویژه برداشت او از حاکمیت و نظریهی او دربارهی «پارتیزان»، را ببیند. یاروین مدافع نظم «وستفالیایی» جدید است ( وستفالیایی westphalien به معنی این ایده است که نظم جدیدی در روابط بین دولتها که تنها بازیگران صحنه بینالمللی محسوب میشوند، ایجاد کند) که بُعدی پسا-لیبرتاریایی post-libertarienne و تکنو-فوتوریستی techno-futuriste به آن میافزاید.
«یاروین» در ادامه میگوید:
برعکس، مؤثرترین ابزارها برای سرکوب مخالفتهای داخلی، چه سیاسی و چه نظامی، متعلق به چیزی است که میتوان آن را طبقه بندی «اوروِلی»[۱۹] نامید.( اورولی Orwellian یعنی منسوب به اوروِل, نویسنده انگلیسی است. این واژه به رفتارها و سیاستهای کنترلی اطلاق میشود که به وسیله تبلیغات، پایش و شنود، اخبار نادرست، انکار حقیقت، و دستکاری گذشته توسط حکومتهای سرکوبگر مدرن مورد استفاده قرار میگیرد. این وضعیت و شرایط اجتماعی را جورج اوروِل در رمانهای معروفش، به ویژه کتاب ۱۹۸۴ توصیف کرده است).
شناسایی، نظارت، اطلاعات
امروزه، چینیها آشکارا رهبرِ جهان در این زمینه هستند.اما این هژمونی چینیها در درجهی اول نشان دهندهی فقدان رقابت در سطح جهانی است. من متقاعد شدهام که نبوغ آمریکایی میتواند این عقب ماندگی را جبران کند.
کنترل جمعیت به سبک «اوروِلی» در یک جامعهی صلحآمیز و متمدن با یک نظامِ سیاسی پایدار، غیرضروری است. این کار اتلافِ پول و توهین به شهروندانِ صادق و سختکوش است.
اما در چهارچوب تلاش برای برقراری صلح در جایی که صلحی وجود ندارد، کنترل «اوروِلی» ضرورت مییابد. تضعیف دولت با جلوگیری از استفاده از ابزارهای اوروِلی، راه موثری برای تضمین مسئولیتپذیری دولت نیست.
اگر حکومتی مسئول باشد، به صورت نادرست از ابزارهای اوروِلی سوءاستفاده نخواهد کرد - و به همین ترتیب، از هیچ چیز دیگری نیز سوءاستفاده نخواهد کرد.
اگر حکومتی مسئول نباشد، بلکه سادیست و مستبد باشد، اصلاح این وضعیت با محدود کردن گزینههای نظامیاش به سختی میتواند راهی برای مسئولتر کردن آن باشد - حتی با فرض اینکه این امر امکانپذیر باشد، زیرا یک دولت مستبد زمان کمی برای اعمال محدودیتها دارد.
«آرنو میراندا» میگوید: عبارت مبهم «ابزارهای اوروِلی» به روشنی ایده نظارت گسترده بر جمعیت از طریق فناوریهای جدید را القا میکند. همچنین میتوان آن را به عنوان دفاعی از قانون میهنپرستی آمریکا مصوب سال ۲۰۰۱ PATRIOT Act دانست - قانون ضد تروریسم که جمعآوری دادههای رایانهای از افراد و مشاغل را بدون مجوز امکان پذیر میکند - تفسیر کرد. به نظر میرسد «یاروین» در اینجا خود را طرفدار این قانون بسیار بحثبرانگیز قرار میدهد.
«یاروین» در ادامه میگوید: واقعیت این است که شورش و تروریسم پدیدههایی مرتبط با هرج و مرج هستند - یعنی، با یک حکومت ضعیف ارتباط دارند.درمان این ضعف، یک حکومت قوی و مقتدر است. مطلقاً هیچ چیزِ جادویی در این رابطه وجود ندارد.
این تکرارِ مکررات در زمینه نظامی است که بگوییم در درگیری بین دو نیرو، نیروی قویتر به احتمال زیاد پیروز میشود.
در جنگهای داخلی کلاسیک، معمولاً دو نیرو در مقابل یکدیگر قرار میگرفتند که هر دو ادعای «حکومت» کردن داشتند.اما در مبارزه بین یک حکومت و یک جنبش شورشی، قاعدتاً حکومت باید به سادگی پیروز شود، زیرا حکومت باید قویتر باشد.
اگر اینطور نباشد، پس یک مشکل جدی وجود دارد.
(در مواردی بسیار نادر، وقتی یک شورش، حکومتی را سرنگون میکند، حکومت به کوهها عقبنشینی نمیکند تا به یک نهاد شورشی جدید تبدیل شود. این رویکرد به ما اجازه میدهد تا استدلال کنیم که پیروزی شورش نشانگر این موضوع نیست که شورش مؤثر بوده است، بلکه این موضوع را نشان میدهد که مشکلی در حکومت وجود داشته است - یعنی حکومت ضعیف بوده است.)
یک اشغال ناکام و شکستخورده، مانند آنچه که افغانستان دیدیم، یا یک پیروزیِ به قیمت باختهای زیاد که طعم تلخی از خود به جا میگذارد، مانند آنچه در عراق یا ویتنام گذشت، برای کسانی که پیشبینی میکنند اشغال نظامی یک کشور متخاصم هرگز نمیتواند موفق شود، جذابیت سیاسی قابل توجهی دارد.
این میتواند جنبهی «دموکراتیک»، «مترقی» یا به سادگی «چپگرایانه»ی ایستگاه رادیویی شما باشد.
تصادفی نیست که این جنبه، نظریهی «قلب و روح» را نیز ترویج میدهد و تمام تلاش خود را انجام میدهد تا نظریهی «با شاخ گاو نر برخورد کردن» را از حافظهی شما پاک کند.
«آرنو میراندا» میگوید: این نوع تحلیل در آثار یاروین مکرراً دیده میشود. اگر کسی در دوران گذار-چه هنگام یک کودتای داخلی که او برای سرنگونی دموکراسی آمریکایی از آن حمایت میکند و چه کودتای خارجی [که در این متن او ایران را مدل قرار داده است] - به اندازه کافی تلاش نکند، با واکنش شدید آنچه او نیروهای وابسته به «کاتدرال» میداند، مواجه میشود.بنابراین، باید همیشه شجاعت عبور از این مرزها را داشت. به همین دلیل است که «یاروین» محافظهکاران را به عنوان احمقهای مفید در دموکراسی مورد انتقاد قرار میدهد.
حقیقت از هر شکافی نفوذ میکند
موفقیت نسبی در عراق حاوی ذرهای حقیقت است، اما این موفقیت بسیار کوچک و همراه با شکستهای فراوان است و نمیتواند تأثیر مثبتی داشته باشد.
همانطور که یک کلاغ سفید برای ردِ فرضیه سیاه بودن همه کلاغها کافی است، یک اشغال موفق نیز برای رد فرضیه «به دست آوردن قلبها و روحها» به خودی خود ، کافی است.
«آرنو میراندا» میگوید: استعاره کلاغها اشارهای به پارادوکس «کارل همپل»(Carl Hempel)[٢۰]، فیلسوف علم، است که تمایل دارد محدودیتهای استدلال استقرایی - استنتاج یک قاعده کلی از مشاهده موارد خاص - را نشان دهد.
عراق یک کلاغ سیاه با چند پر خاکستری است.
همه کلاغها سیاه نیستند. در واقع، بیشتر کلاغهای دنیا سفید هستند.
آمریکاییهای سفید(منظور یاروین آمریکاییهای سفید پوست جمهوریخواه است) در اعماق وجودشان این را میدانند.
بنابراین پنجره را باز میگذارند، به این امید که یک کلاغ سفید آنجا بنشیند.
گاهی اوقات حتا از پنجره به بیرون نگاه میکنند - به این امید که برای لحظه ای، یکی از آنها را ببینند.
متاسفانه، سلول آنها در لانه ای از پرندگان است که منحصراً پر از کلاغهای سیاه است.
کلاغ سفید یک ضرورت است.
اما تنها راه برای گرفتن یک کلاغ سفید این است که یک کلاغ سیاه بگیرید، در حالی که قارقار میکند آن را محکم در دستهایتان نگاه دارید - و روی آن آبِ ژاول اسپری کنید.
آنچه بیش از هر چیز در این « اِسی» طنزگونه مشاهده میشود، نزدیکی بسیار چشم گیر برنامههای دونالد ترامپ با تز «کورتیس یاروین» است. در حالی که یاروین دموکراسی را یک نظام منسوخ میداند که تحت کنترلِ نهادهایی چون رسانهها، دانشگاهها و بوروکراسی دولتی و ... آنچه او «کاتدرال» مینامد، قرار دارد، به رفتار و کردار ترامپ با اکثریت رسانهها، قطع بودجه فدرال برای دانشگاههای مستقل و اخراج گسترده کارکنان و کارشناسان دولتی نگاه کنید.
یاروین برداشت مطلقگرایانه از حاکمیت دارد، ترامپ نیز با وجود ظزفیتهای ضد مطلق گرایی در قانون اساسی آمریکا دراین مسیر تلاش میکند.
«یاروین» سبک مدیریت شرکتهای خصوصی را بهترین نحوه اداره دولت میداند و نظام سلطنتی اقتدارگرا را تجویز میکند. دُبی و سنگاپور نمونههای اولیه مدلِ ایدهآل او از مدلِ «دولت-شرکت» هستند. این مدل با نگرش دونالد ترامپ که دولتها را درچهارچوب یک واحد تجاری-اقتصادی میبیند، نزدیکی دارد. تزِ«یاروین» چارچوبی ترسناک اما دقیق برای درک این دستور زبان جدید امپراتوری آمریکا ارائه میدهد: مدیریت یک کشور فتح شده مانند یک تجارت سودآور.
او در سناریویی که برای اشغال و استعمار یک کشور خارجی ارائه داده است، استعمار مجدد ایران را پیشنهاد کرده است. او کشور استعمار کننده را «بریتانیای جوان» فرض کرده است. با توجه به سال تدوین این سناریو و دشمنی آشکار او با دموکراتها و محافظه کاران آمریکا، این انتخاب را کرده است. اگر او اکنون دوباره این سناریو را بنویسد، قطعاً دولت دونالد ترامپ را انتخاب خواهد کرد. امروز، همانکونه که پیش تر اشاره شد، دکترین او نقش قاطع و تعیینکنندهای در تجدید «ایدئولوژی ترامپیسم» ایفا میکند.
———————————-
[۱] هرچند پبدایش این مکتب فکری در آمریکا گزارش شده است، اما در فرانسه نیز گزارش شده است.«بازپسگرایان نو» یا «مرتجعین جدید»، به گفتهی دانیل لیندنبرگ (Daniel Lindenberg)، تاریخ شناس و جامعه شناس فرانسوی به گروهی ناهمگن از روشنفکران فرانسوی از اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یکم اشاره دارد. لیندنبرگ در مقالهای تحت عنوانِ «فراخوان نظم: پژوهشی در باب مرتجعین جدید»(Le Rappel à l’ordre Enquête sur les nouveaux réactionnaires) میگوید که آنها جریانی از اندیشهی سیاسی را تشکیل میدهند که میتوان آن را نسخهی اصلاحشده و رادیکالشدهی محافظهکاری لیبرال تعریف کرد.
[٢] «سایبرپانک» ترکیبی از کلمات سایبرنتیک و پانک، ژانری از داستانهای علمی- تخیلی است که ارتباط نزدیکی با دیستوپیا و داستانهای علمی تخیلی سخت دارد. این ژانر اغلب آیندهای نزدیک را با جامعهای پیشرفته از نظر فناوری، به ویژه در فناوری رایانه ای، ارتباطات و سایبرنتیک، توأم با ازهمگسیختگی نظم اجتماعی به تصویر میکشد.
[٣] «دیستوپیا» روایتی تخیلی است که جامعهای خیالی را به تصویر میکشد که به گونهای سازماندهی شده است که فرار از آن غیرممکن است و رهبران آن جامعه میتوانند بدون محدودیتِ تفکیک قوا، بر شهروندانی که دیگر نمیتوانند اراده آزاد خود را اعمال کنند، اقتدارِ کامل اعمال کنند.
[٤] اصطلاح «شتابگرایی» اغلب با بار معنایی منفی برای آنچه گرایشهای خود ویرانگرانهی سرمایهداری را به منظور تسریع در سقوط آن، تشدید میکند، به کار میرود.
[۵] «لیبرتارین»(libertarian) به طرفداران فلسفه سیاسی و اقتصادی عمدتاً رایج در کشورهای آنگلوساکسون که آزادی فردی را هم به عنوان هدف و هم به عنوان وسیله در نظر میگیرند، گفته میشود. «لیبرتارینها» به دلیل تعهدشان به بازار آزاد از «آنارشیستها» و به دلیل برداشت بسیار حداقلیشان از دولت از«لیبرالها» متمایز میشوند.
[۶] چه چیزی یک «کاتدرال» (کلیسای جامع) را از یک کلیسا متمایز میکند؟ فرهنگ لغات آکادمی فرانسه، «کاتدرال» را به عنوان”کلیسای اسقفنشین” تعریف میکند. همه چیز به ریشهشناسی برمیگردد... «کاتدرال» کلیسایی است که جایگاه اسقف است، “صندلی” او در آن قرار دارد.
[۷] مکتب «کامرالیسم» یک نظریه «مرکانتیلیستی»، مبتنی بر سلطنت، با هدف افزایش رونق اقتصادی دولت است. پس یکی از نسخههای «مرکانتیلیسم»(Mercantilism) است. مرکانتیلیسم مکتبی از اندیشه اقتصادی است که همزمان با استعمار دنیای جدید و پیروزی سلطنت مطلقه، از قرن شانزدهم تا اواسط قرن هجدهم در اروپا، رواج داشت. این مکتب در قرن شانزدهم در ایالتهای آلمان توسعه یافت. این مکتب تا قرن نوزدهم تفکر غالب براعمال اقتصادی در ایالتهای با فرهنگ ژرمنی بود.)
[٨] Les Lumières sombres. Comprendre la pensée néoréactionnaire
Gallimard/Le Grand Continent
Collection Bibliothèque de géopolitique
Gallimard
Parution
22-01-2026
[۹] « How to occupy and govern a foreign country»
MENCIUS MOLDBUG ، SEPTEMBER 4, 2008
[۱۰] Reactionary Theory of Peace
[۱۱] بسیاری از پادشاهان معاصر بریتانیا ریشه در خاندان سلطنتی حاکم برهانوفر دارند. پادشاهیهانوفر در سال ۱۸۱۴ میلادی توسط کنگرهٔ وین و با بازگرداندن قلمروهانوفر به جرج سوم بعد از اتمام جنگهای ناپلئونی پایهگذاری شد. سلطنت این پادشاهی در اختیار دودمانهانوور بود و تا سال ۱۸۳۷ در اتحاد شخصی با پادشاهی متحد بریتانیای کبیر و ایرلند قرار داشت. جرج اول: ۱۶۶۰-۱۷۲۷ پیش از آنکه پادشاه بریتانیای کبیر و ایرلند شود، ولیعهدهانوفر، سرزمین مادری خود بود. او به عنوان نزدیکترین پسرعموی پروتستان «آن» ملکه بریتانیا که بدون وارث سلطنت درگذشت، در سال ۱۷۱۴ بر تخت سلطنت بریتانیا نشست. او که انگلیسی صحبت نمیکرد و علاقه کمی به سیاست بریتانیا داشت، به تدریج بخشی از امتیازات سلطنتی خود را به نخست وزیر بریتانیا داد. در زمان حکومت او، سلطنت مدرن تأسیس شد، در حالی که ژاکوبنهای مشروعیت خواه، که از ادعاهای جیمز فرانسیس استوارت حمایت میکردند، تلاش کردند او را سرنگون کنند. پس از او پسرش جرج دوم پادشاه بریتانیا شد. جرج درهانوفر بزرگ شده بود. وقتی در سال ۱۷۲۷ به تخت سلطنت بریتانیا نشست، علاقهی چندانی به سیاستهای داخلی انگلستان نداشت و حکومت را به پارلمان این کشور واگذار کرد. او که درهانوفر از آزادی عمل بیشتری برخوردار بود، بیشتر وقت خود را در سرزمین مادریاش میگذراند.
جرج سوم که در سال ۱۷۶۰ میلادی بر تخت سلطنت بریتانیا نشست و مدت ۶۰ سال تا ۱۸۲۰ بر این کشور حکومت کرد، برخلاف پدر و پدربزرگش، در انگلستان متولد شده بود و زبان انگلیسی را روان صحبت میکرد. پس از رسیدن به سلطنت، او در پی بازپسگیری اختیاراتی بود که اسلافش به پارلمان واگذار کرده بودند.
در سال ۱۸۳۷ و با درگذشت ویلیام چهارم و به سلطنت رسیدن ملکه ویکتوریا در پادشاهی متحد بریتانیا- ایرلند-هانوفر، به دلیل آنکه قوانینهانوور به زنان اجازه سلطنت نمیداد؛ ارنست آگوستوس درهانوور به سلطنت رسید و اتحاد شخصیهانوفر با بریتانیا لغو گردید.هانوور در سال ۱۸۶۶ توسط پادشاهی پروس فتح شد و به یکی از استانهای پروس تبدیل شد و نهایتاً در ۱۸۷۱ در طرح یگانگی آلمان به همراه بقیه سرزمینهای پروس؛ بخشی از امپراتوری آلمان شد.
[۱٢] استوارت نام یکی از خاندانهای سلطنتی اسکاتلند است که اعضای آن در ابتدا تنها فرمانروایی اسکاتلند را از ۱۳۷۱ تا ۱۶۰۳ برعهده داشتند. پس از درگذشت الیزابت یکم، ملکه انگلستان که فرزندی نداشت ، جیمز ششم، پادشاه اسکاتلند که از اقوام او بهشمار میرفت با عنوان جیمز یکم به پادشاهی انگلستان نیز دست یافت. بدین ترتیب استوارتها از آن سال تا ۱۷۱۴ که خاندانهانوور قدرت را در دست گرفت پادشاهی اسکاتلند و انگلستان را توامان در اختیار داشتند.
[۱٣] شاهزاده جوزف ونزلِ لیختناشتاین « کنتِ ریتبرگ»، متولد ۲۴ مه ۱۹۹۵ در لندن است، او پسر ارشد شاهزاده «آلوئیس» لیختناشتاین، نایبالسلطنه لیختناشتاین است، وی پس از پدرش، وارث شاهزاده نشین لیختناشتاین میشود. جوزف ونزل همچنین میتواند عناوین و ادعاهای بسیار بیشتری را به ارث ببرد. به گفته هواداران مشروعیت خواه ژاکوبی، او میتواند ادعای تاج و تخت انگلستان، ایرلند و اسکاتلند را داشته باشد. حتی به طور غیرداستانیتر، و در درجه اول از نظر تبارشناسی و نه سلسلهای، او میتواند از نوادگان مستقیم و ارشد دوکهای «بریتانی» باشد.
[۱٤] موسسه سلطنتی امور بینالملل (Royal Institute of International Affairs)، که در سال ۱۹۲۰ تأسیس شده، یک اندیشکده مستقر در لندن است که با نام «چَتمهاوس» شناخته میشود. این اندیشکده معادل بریتانیایی شورای روابط خارجی آمریکا است.
[۱۵] شریف حسین ۱۸۵۴ –۱۹۳۱، بزرگِ خاندانهاشمی، از سال ۱۹۰۸ میلادی شریف مکه و پادشاه حجاز بود و بر تمام منطقه عربستان استیلا داشت. در مارس ۱۹۲۴، زمانی که خلافت عثمانی منسوخ شد، حسین خود را «خلیفه همه مسلمانان» معرفی کرد. پسرانش ملک فیصل و ملک عبدالله در سال ۱۹۲۱ به ترتیب پادشاه عراق و اردن شدند. پس از جنگ داخلی در عربستان و اشغال حجاز توسط ارتش خاندانِ آل سعود، در ۲۳ دسامبر ۱۹۲۵، شریف حسین به سعودیها تسلیم شد و پادشاهی حجاز، شریف مکه و خلافت شریفیان به پایان رسید.
[۱۶] آزادیهای اساسی مندرج در اصل چهارم قانون اساسی آمریکا پس از ۱۱ سپتامبر با وضع قوانینی برای مبارزه با تروریسم به نام امنیت ملی قربانی شد. بر اساس اصل چهارم قانون اساسی آمریکا «حق همه شهروندان برای امنیت شخصی تضمین میشود، منزل، اسناد و مدارک و اموالشان در برابر تفتیش و توقیف غیرموجه نباید نقض شود و هیچ حکمی صادر نمیشود مگر بر اساس فرض جدی، تأیید شده با سوگند یا اعلامیه رسمی، و با شرح دقیق محل تفتیش و اشخاص یا اموالی که باید توقیف شوند.
[۱۷] دیپلمات و دولتمرد اتریشی در ۱۵ مه ۱۷۷۳ در کوبلنز متولد شد و در ۱۱ ژوئن ۱۸۵۹ در وین درگذشت. در سال ۱۸۲۱، او صدراعظم امپراتوری اتریش شد. مترنیخ ضامن نظمی بود که توسط کنگره وین برقرار شد و ثبات پایدار اروپا (تا جنگ کریمه) پس از جنگهای طولانی ناپلئونی را تضمین کرد. او تأثیرگذارترین چهره در اتحاد مقدس، به ویژه در رابطه با تزار الکساندر اول و بعدها جانشین او نیکلای اول بود.
[۱٨] ادوارد نیکولا لوتواک ، متولد ۱۹۴۲ در آراد، رومانی، اقتصاددان و مورخ آمریکایی است. او یکی از متخصصان برجسته جهان در زمینه استراتژی و ژئوپلیتیک است. او در مرکز مطالعات استراتژیک و بینالمللی (CSIS) در واشنگتن کار میکند و کتابهای: کودتا، راهنمای کاربر (Coup d’État: A User’s Guide)؛ رویای آمریکایی در خطر (The American Dream in Danger) و سرمایهداری توربو (Turbo-Capitalism) را منتشر کرده است.
[۱۹] اوروِلیان (Orwellian) یعنی منسوب به اوروِل, نویسنده انگلیسی است. این واژه به رفتارها و سیاستهای کنترلی اطلاق میشود که به وسیله تبلیغات، پایش و شنود، اخبار نادرست، انکار حقیقت، و دستکاری گذشته توسط حکومتهای سرکوبگر مدرن مورد استفاده قرار میگیرد. این وضعیت و شرایط اجتماعی را جورج اوروِل در رمانهای معروفش، به ویژه کتاب ۱۹۸۴ توصیف کرده است.
[٢۰] کارل گوستاو همپل (Carl Gustav Hempel) از چهرههای برجستهٔ فلسفه علم و اثبات گرایی منطقی در قرن بیستم است. از کارهای شاخص او بحث و بسط مدل استنتاجی- قانونی برای تفسیر علمی پدیدهها است. این روش در دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ میلادی تبدیل به روش استاندارد و فراگیر علم شده بود. از دیگر کارهای معروف او پارادوکس کلاغها است که به مسئلهٔ استقرا میپردازد.
|
| |||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|