|
سه شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴ -
Tuesday 27 January 2026
|
طرح از: ایمان رضایی
سیـرانتوس فوتوپولوس/ برگردان: سیاوش شهابی / رادیو زمانه
۷ بهمن ۱۴۰۴
مقدمه مترجم:
این متن در ادامهی موجی از انتقادات گسترده به چهرهها، جریانها و برخی احزاب چپگرا نوشته شده است که در برابر تحولات ایران یا سکوت کردهاند یا با توجیههای ژئوپلیتیک، سرکوب و خشونت ساختاری جمهوری اسلامی را به حاشیه راندهاند. سکوتی که نه از ناآگاهی، بلکه از یک انتخاب نظری و سیاسی برمیآید: ترجیح دشمنی با امپریالیسم غربی بر همبستگی واقعی با مردم تحت ستم. «نامهی سرگشاده به چپ ضدامپریالیست» تلاشی است برای شکستن همین عادت فکری.
نویسندهی متن، سیرانتوس فوتوپولوس، از منتقدان چپِ اردوگاهی و دولتمحور است که در نوشتههایش بر نقد اقتدارگرایی، دولتپرستی و فروکاستن سیاست رهاییبخش به صفبندیهای سادهی ژئوپلیتیک تمرکز دارد. او از سنتهای مارکسیستی و ضداقتدارگرا میآید، اما بیتعارف به بخشی از چپ غربی میتازد که عاملیت مردم، بهویژه در جوامع غیرغربی، را قربانی «موضعگیری درست» بینالمللی میکند.
اهمیت این مقاله در آن است که مسئلهی ایران را نه بهعنوان یک استثنا، بلکه بهمثابه یک آزمون روششناختی برای چپ جهانی طرح میکند. متن نشان میدهد چگونه اردوگاهیگری، با پاککردن مبارزات زنان، کارگران، دانشجویان و اقلیتها، ضدامپریالیسم را از محتوای رهاییبخش تهی میکند و آن را به نوعی اخلاق سیاسیِ بیخطر برای دولتهای سرکوبگر بدل میسازد. این نوشته دعوتی است به بازاندیشی ریشهای: بازگشت به سیاستی که معیارش نه «دشمنِ چه کسی بودن»، بلکه ایستادن بیقیدوشرط در کنار ستمدیدگان است.
***
سیـرانتوس فوتوپولوس - این نامه خطاب به آن بخش از چپ است که با زبانی روان از نسلکشی، آپارتاید و سلطهی استعماری سخن میگوید.
نمایشی در حال شکلگیری است در میان بخشهایی از چپِ خودخواندهی رادیکال که اگر از نظر اخلاقی چنین مخدوش نبود، میشد به آن خندید. با خشمِ اخلاقی، محاصرهی غزه، گسترش شهرکسازیها در کرانهی باختری و عادیسازی ناسیونالیسم قومیِ راست افراطی را محکوم میکنید. این محکومیتها بهجا هستند. اما وقتی با جمهوری اسلامی ایران روبهرو میشوید، با حکومتی دینی که با اعدامهای گسترده تثبیت شده، با زندان و شکنجهی روزمره تداوم یافته و با آپارتاید جنسیتی و پلیس مذهبی اعمال میشود، ناگهان همان دستگاه تحلیلی از کار میافتد. آنچه میآید، طفرهروی است در لباس ظرافت نظری.
ناتوانی شما معرفتشناختی است. این ناتوانی شیوهای از تحلیل را عیان میکند که در آن قدرت فقط زمانی محکوم میشود که نشانهای آشنای امپراتوری غربی را بر تن داشته باشد. سلطهای که از سوی کنشگران غیرغربی اعمال میشود، گویی از نظر نظری مبهم است، انگار امپریالیسم غربی تنها ساختار تاریخیِ فعالی است که میتواند خشونت سیستماتیک تولید کند. چنین چارچوبی قدرت را محلی و محدود میکند و سازوکارهایش را تحلیلناشده میگذارد.
این طفرهروی از یک جایگزینی نظریِ عامدانه ناشی میشود که خصومت ژئوپلیتیک با ایالات متحده و اسرائیل را بالاتر از هر تعهد واقعی به رهایی مینشاند. سیاست شما به قیاسی سترون فرو میکاهد: اگر رژیمی خود را در برابر قدرت غربی قرار دهد، پس باید از آن دفاع کرد، یا دستکم از نقد جدی مصونش داشت. ستم، مادام که بهدست «دشمنِ درست» اعمال شود، قابلتحمل میشود.
این جایگزینی نشانهی انحطاطی عمیق در اندیشهی ضدامپریالیستی است. امپریالیسم که زمانی بهمثابه شیوهای تاریخیِ خاص از انباشت، حکمرانی و اجبار فهم میشد، به تعویذی اخلاقی بدل میشود، دالی چنان فراگیر که نیاز به هر پرسشِ بعدی را لغو میکند. حاصل، نوعی جهانسومگراییِ مبتذل است که از توجه به مبارزهی طبقاتی و سیاست رهاییبخش تودهای تهی شده و به زیباییشناسی خامِ تقابل دولتی فروکاسته است.
سنتهای کلاسیک جهانسومگرا در بهترین حالتشان بر عاملیت مردمی پافشاری میکردند: دهقانان، کارگران، زنان و استعمارشدگان که همزمان علیه سلطهی امپریالیستی و طبقات حاکم بومی میایستادند. اما بخش بزرگی از چپِ غربی امروز کاریکاتوری توخالی اجرا میکند: ژئوپلیتیکی دولتمحور که رژیمها را به آواتارهای نمایشیِ مقاومت تقلیل میدهد. در عمل، این به فتیشیسم ملیگرایانه میانجامد که خشونت دولتی را توجیه میکند و اغلب در آغوش میگیرد. همدستی در کشتار جمعی در ایران بهروشنی بر دوش شما نیز هست.
این همان اردوگاهیگری در خالصترین و فاسدترین شکل آن است؛ جهانبینیای که تاریخ را به دو بلوک متقابل ساده میکند و همهی تناقضهای درونی را با حکم کنار میزند. منطق شما کودکانه است: برای هرکه مشغول زدن قلدر بزرگتر است کف بزنید، حتی اگر همان کنشگر همزمان زنان را میزند، مخالفان را به دار میآویزد و کارگران را خرد میکند. در این الگو، ستمدیدگان جایگاه خود را بهعنوان سوژههای مبارزه از دست میدهند و به ارز نمادین بدل میشوند، فقط وقتی فراخوانده میشوند که رنجشان بتواند علیه شرارتِ غربی مصرف شود.
از منظر نظری، اردوگاهیگری واقعگراییِ جنگ سرد را با پرچم رادیکالیسم دوباره به گفتمان چپ قاچاق میکند. دولتها به عاملان اصلی تاریخ بدل میشوند. قدرت با «ژست» سنجیده میشود نه با روابط اجتماعی. ترکیب درونیِ رژیمها ناپدید میشود و جای خود را به جهتگیری بیرونیای میدهد که جای تحلیل را میگیرد.
تاریخ واقعیِ دولت ایران خیال شما را در هم میشکند و دقیقاً به همین دلیل آن را انتزاعی میکنید. این رژیمی است که در سال ۱۳۶۷ در عرض چند هفته حدود ۳۰ هزار زندانی سیاسی را اعدام کرد: چپها، کمونیستها، فعالان کارگری، بسیاری که پیشتر دوران محکومیتشان را گذرانده بودند، با دادگاههای مخفی به قتل رسیدند؛ دادستانهایی که اعضایشان هنوز در قدرتاند. رژیمی که دهههاست سازمانیابی مستقل کارگری را در هم شکسته، از زندانیکردن رانندگان اتوبوس تهران تا بازداشتها و شلاقزدنهای مکرر کارگران نیشکر هفتتپه بهخاطر مطالبهی دستمزدهای معوق و کنترل کارگری. رژیمی که حجاب اجباری را با گشتهای مسلحِ اخلاقی اعمال میکند، همجنسگرایی را تا حد مجازات مرگ جرمانگاری میکند و برای حفظ آموزههای روحانیت، افراد کوییر را به خشونتهای پزشکیِ مورد تأیید دولت وادار میسازد. اینها شرایط ساختاریِ حکمرانیاند.
نادیدهگرفتن این تاریخ یعنی کنارگذاشتن هر نظریهی جدیِ دولت. جمهوری اسلامی یک صورتبندی سیاسی منسجم است که اقتدار روحانی، دستگاههای امنیتی و ایدئولوژی ملیگرایانه را در سامانهای پایدار از سلطه بههم میدوزد. خشونت در آن سازنده است. هر مارکسیسم یا چپی که نتواند این را ببیند، به فتیشیسم دولتی فرو میریزد.
وقتی مقاومت مردمی سر برمیآورد، الگو روشن میماند. در ۱۳۸۸، میلیونها نفر در جنبش سبز به خیابان آمدند و با گلوله، بازداشتهای انبوه و اعترافات اجباریِ تلویزیونی پاسخ گرفتند. در ۱۳۹۸، اعتراضات بنزینی در خون غرق شد و نیروهای امنیتی طی چند روز صدها نفر را کشتند. در ۱۴۰۱، پس از قتل مهسا امینی در بازداشت گشت ارشاد، زنان روسریها را از سر برداشتند، کارگران اعتصاب کردند، دانشجویان دانشگاهها را اشغال کردند و مناطقِ کامل به پا خاستند؛ پاسخ، اعدام، ناپدیدسازی و احکام زندانی بود که برای مرعوبکردن یک نسل طراحی شده بود.
این چرخههای شورش و سرکوب، حکومتی را نشان میدهد که مردم متحد را تهدیدی وجودی میداند و بر همان اساس واکنش نشان میدهد. هر تحلیل چپی که این خیزشها را در برابر جایگاه ژئوپلیتیک ثانوی بداند، ابتداییترین تعهد نظریهی سوسیالیستی را رها کرده است.
با اینهمه، هنگام وقوع این خیزشها بسیاری از شما بهجای همبستگی، با سوءظن واکنش نشان میدهید. عاملیت زنان، کارگران و دانشجویان ایرانی فوراً بازجویی میشود. شورشهایشان به عملیات پنهان ناتو، آمریکا و اسرائیل بازچارچوببندی میشود. مردگانشان مشروط سوگواری میشوند، اگر اصلاً بشوند. جنبشهایشان نه بر اساس مطالباتِ اعلامشدهشان، بلکه بر پایهی همترازی با سناریوی ژئوپلیتیکِ مطلوب شما سنجیده میشود: خودمختاری بدنی، کرامت کار، رهایی از سلطهی روحانیت. هرچه با منطق اردوگاهی سازگار نباشد، آلودگی تلقی میشود و کنار گذاشته میشود.
این موضع، گرایشی عمیقاً اقتدارگرا را عیان میکند، میراثدار دیکتاتوریهای دولتمحور و تقویتشده با عادتهای ضدسیاسیِ تفکر ژئوپلیتیک. ادعای مخالفت با سلطه دارد، اما در سطح تفسیر همان سلطه را بازتولید میکند و هرجا عاملیت ستمدیدگان آسایش شما را برهم بزند، آن را انکار میکند.
این یک شکست نظری فاجعهبار است. نقدی از امپریالیسم که از تحلیل اقتدارگراییِ غیرغربی سر باز میزند، از نظر تحلیلی ناسازگار است. منطق دولتمحوری را که مدعی مخالفت با آن است بازتولید میکند و مخالفت با قدرت آمریکا را با خودِ رهایی اشتباه میگیرد. خشونت وقتی لفاظیِ ضدغربی داشته باشد قابلتوجیه میشود. مقاومت بدون توجه به محتوای اجتماعیاش رمانتیزه میشود. سلطه تا زمانی که لباس ایدئولوژیکِ درست بپوشد قابلتحمل میگردد.
ضدامپریالیسم موسوم به شما آنگاه به هویتی بدل میشود که گفتمان را پلیس میکند، مخالفت را انضباط میبخشد و همبستگی را در خطوط «نامناسب» میبندد. حاصل، ارتدوکسی است.
پاککردن سیستماتیک عاملیت از دل همین موضع برمیآید و بسیاری از شما امروز در آن مشارکت دارید. فمینیستهای ایرانی که هم بمبهای آمریکا و اسرائیل را رد میکنند و هم حاکمیت روحانیت را، نامفهوم میشوند. کارگران ایرانی که با تحریمها مخالفاند چون فقرا را نابود میکند و همزمان با رژیمی که زندانیشان میکند میستیزند، بهجای رفیق، تناقض نامیده میشوند. کنشگران کوییر ایرانی که هم با تئوکراسی میجنگند و هم با کاریکاتورهای غربی، به انتزاع فروکاسته میشوند. کسانی که از دوگانهی دروغینِ امپراتوری یا استبداد سر باز میزنند، اردوگاهیگری را بهعنوان تقلبی فکری افشا میکنند و به همین دلیل نادیده گرفته میشوند.
این حذف، کار ایدئولوژیک انجام میدهد. جهانبینیای را تثبیت میکند که توان پذیرش تکثر، تناقض یا مبارزهی خودمختار را ندارد. انکار عاملیت آسانتر از بازنگری نظریه و تاریخ است.
وقتی سیاست عمدتاً حول خصومت با ایالات متحده سازمان مییابد نه حول همبستگی با ستمدیدگان، داوری اخلاقی تحلیل میرود. نفرت جای تحلیل را میگیرد. واکنش جای اندیشه را. ضدامپریالیسم محتوای رهاییبخش خود را از دست میدهد و به ژستی بدبینانه بازمیگردد که رنج را مدیریت میکند نه اینکه با آن دربیفتد و سلطه را توجیه میکند نه اینکه برچیند.
هر مواجههی جدی با انسانشناسی، اقتصاد سیاسی یا ماتریالیسم تاریخی باید شما را در برابر این خطا واکسینه میکرد. قدرت متکثر است. سلطه به هیچ تمدن یا امپراتوری واحدی تعلق ندارد. امپراتوریها خشونت تولید میکنند، همانطور که دولتهای انقلابی، سلسلهمراتب روحانی، جنبشهای ملیگرا و بوروکراسیهایی که به نام مقاومت حکومت میکنند. سیاستی که نتواند این همزمانی را در خود نگه دارد، شکننده، تنبل و از نظر اخلاقی ورشکسته میماند.
اگر واقعاً با نسلکشی، اقتدارگرایی و ستم در همهی اشکالش مخالفید، آسایش کودکانهی شعار «دشمن دشمن من دوست من است» را کنار بگذارید. این شعار بهمعنای شانهخالیکردن است. اصول را فدای همترازی میکند، انسجام را فدای سهولت، و انسانهای واقعی را فدای توهم شفافیت ژئوپلیتیک. چپی که نتواند در کنار ستمدیدگان بایستد، پیشاپیش ادعای رهایی را باخته است.
|
| |||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|