سه شنبه ۲۲ ارديبهشت ۱۴۰۵ - Tuesday 12 May 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 11.05.2026, 19:20

بخشی از کتاب خاطرات نرگس محمدی در زندان

«زنی که هرگز از مبارزه دست نمی‌کشد»


گاردین / ۱۰ مه ۲۰۲۶

یادداشت گاردین:
این نوشته‌های نرگس محمدی در دوران زندانی بودن او در زندان‌های بدنام اوین، قرچک و زنجان در ایران، اغلب به‌وسیله هم‌بندی‌ها و ملاقات‌کنندگان و با خطری فوق‌العاده برای جان خودشان، از زندان خارج شده‌اند. این متن‌ها بخشی از زندگی‌نامه او با عنوان «زنی که هرگز از مبارزه بازنمی‌ایستد» هستند که قرار است اواخر امسال منتشر شود.

محمدی تاکنون ۱۴ بار به دلیل فعالیت‌هایش در ایران بازداشت شده است؛ فعالیت‌هایی که عمدتاً بر حقوق زنان و پایان دادن به استفاده حکومت از مجازات اعدام متمرکز بوده‌اند. او تاکنون در پرونده‌های مختلف به بیش از ۴۰ سال زندان و ۱۵۴ ضربه شلاق محکوم شده و با خطر محکومیتی دیگر به ۱۸ سال زندان نیز روبه‌روست.

این فعال مدنی در سال ۲۰۲۳ و هم‌زمان با اعتراضات «زن، زندگی، آزادی»، در حالی که هنوز در زندان بود، جایزه صلح نوبل را دریافت کرد.

در دسامبر ۲۰۲۴، پس از مجموعه‌ای از بحران‌های جسمی در زندان، اجرای حکم او به‌طور موقت تعلیق و آزاد شد، اما یک سال بعد، در جریان موج تازه سرکوب مخالفان از سوی حکومت، بار دیگر با خشونت بازداشت شد و در فوریه امسال به چندین سال زندان دیگر محکوم شد.

وضعیت جسمانی محمدی در طول سال ۲۰۲۶ به‌شدت رو به وخامت گذاشت و وزن او بیش از ۲۰ کیلوگرم کاهش یافت. او در ماه مارس، پس از آنچه ظاهراً حمله قلبی بود، در سلول خود بیهوش پیدا شد. درخواست‌های خانواده و پزشکانش برای دریافت درمان مناسب توسط تیم جراحان او در تهران، بارها رد شد. او اکنون در شرایطی بحرانی در بیمارستانی کوچک در زنجان نگهداری می‌شود.

خانواده او می‌گویند ادامه بازداشت و محروم‌کردن او از درمان مناسب، مصداق «اعدام تدریجی» است.


نرگس محمدی، برنده نوبل ایرانی، از شکنجه سلول انفرادی می‌گوید

«با چشم‌بند، آرام نشستم. بعد بازجویی آغاز شد»

او به دلیل فعالیت‌های سیاسی‌اش به ۴۴ سال زندان محکوم شده، اکنون به‌شدت بیمار است و خانواده‌اش هشدار می‌دهند که ممکن است به‌زودی در بازداشت جان خود را از دست بدهد. در این بخش اختصاصی از نوشته‌های او که با خطر فراوان از زندان خارج شده‌اند، محمدی هراس و رنج دوران حبس خود را روایت می‌کند.

سلول هیچ تهویه‌ای نداشت. بالای در، در مرتفع‌ترین نقطه، پنجره‌ای نزدیک سقف تعبیه شده بود که با ورقه‌ای فلزی و سوراخ‌دار پوشانده شده بود. سوراخ‌های ریز آن ورقه اجازه می‌داد باریک‌ترین رشته‌های نور خورشید، نوید صبح را بدهند و وقتی پرتوهای طلایی خورشید ناپدید می‌شدند، خبر از فرارسیدن شب دهند.

هذیان‌آورترین عنصر سلول انفرادی، خودِ زمان است. عقربه‌های ساعت ناپدید می‌شوند؛ روز و شب بی‌هیچ معیاری می‌گذرند. زمان به چیزی جز باریکه‌ای از نور که از سوراخ‌های کوچک یک صفحه فلزی عبور می‌کند، تبدیل نمی‌شود. جرئت نمی‌کردم بعدازظهرها چرت بزنم، چون در آن صورت، آخرین درکم از زمان را نیز از دست می‌دادم. در دنیای بیرون، چنین خوابی شاید فقط چند دقیقه طول بکشد، اما درون سلول، در حصار ذهنِ زنجیرشده‌ام، چنان بود که انگار سال‌ها گذشته است. وقتی بیدار می‌شدم، نمی‌دانستم هنوز امروز است، به دیروز بازگشته‌ام یا از پیش به فردا رسیده‌ام.

سلول همچنین سنگین است. گمان نمی‌کنم چیزی در این جهان با فشردگی و سنگینی یک سلول قابل مقایسه باشد، و در دل آن سنگینی، زمان فشرده و چروکیده به نظر می‌رسد. وقتی به سوراخ‌های ریز ورقه فلزی خیره می‌شوی و امیدوارانه منتظر کوچک‌ترین تغییری هستی تا به تو یادآوری کند زمان در حال گذر است، هیچ چیز تغییر نمی‌کند. نشانی از حرکت وجود ندارد. انگار خودِ زمان ایستاده و به تو خیره شده است. می‌نشینی، بلند می‌شوی، راه می‌روی، دوباره می‌نشینی، دوباره بلند می‌شوی و باز راه می‌روی؛ اما زمان اصلاً حرکت نمی‌کند.

وقتی شب فرا می‌رسد، احساس می‌کنی یک سال کامل را زندگی کرده‌ای؛ انگار این بازه زمانی که تاب آورده‌ای، محال است فقط متعلق به یک روز باشد و حتماً باید مجموع روزهای بسیاری باشد. در سلول، خودِ زمان می‌تواند انسان را به جنون بکشاند.

گاهی زنگی به صدا درمی‌آمد و سکوت خشن سلول را می‌شکست و در راهروی طولانی و پژواک‌دارِ انفرادی طنین می‌انداخت. وقتی بازجوها برای قربانی خود ـ متهم‌شان، زندانی‌شان ـ می‌آمدند، وارد بند زنان نمی‌شدند؛ چون مرد بودند. در عوض زنگ را به صدا درمی‌آوردند و یکی از مأموران زن، زندانی را تحویل می‌گرفت و او را به سمت اتاق‌های بازجویی در بخشی دیگر از زندان می‌برد.

هر بار صدای زنگ در می‌پیچید، قلبم به تپش می‌افتاد. صدای کشیده شدن دمپایی‌های پلاستیکی مأمور زن در مغزم فرو می‌رفت. او تا پشت در می‌رفت، چند دقیقه‌ای با بازجو حرف می‌زد و بعد با همان صدای کش‌دار بازمی‌گشت. از کنار سلول اول می‌گذشت، بعد دومی، و همین‌طور در راهرو پیش می‌آمد تا مقابل سلول من می‌ایستاد. ضربان قلبم تندتر می‌شد. بسیار خب ـ این بار بازجو برای من آمده بود. آماده بودم.

صدایی بلند شد: «بلند شو. آماده شو.»

یک چشم‌بند و یک چادر را داخل سلول انداختند. مأمور زن ایستاد، نگاه کرد و دستور داد: «مانتو و شلوارت را بپوش.»

لباس‌های گشاد سرمه‌ای‌رنگی را که از جنسی شبیه پلاستیک بود پوشیدم. از آن متنفر بودم؛ پوستم همیشه به آن واکنش نشان می‌داد، اما چاره‌ای نداشتم. زندان یک جفت جوراب کوتاه، کهنه، پاره و نازک هم داده بود و با بی‌میلی آن‌ها را نیز پوشیدم. بعد مقنعه سرمه‌ای را ـ پوششی چسبان برای مو، گردن و شانه‌ها ـ سر کردم، چادر و چشم‌بند را از روی زمین برداشتم و آماده شدم از سلول بیرون بروم.

«نه!» مأمور گفت.

«باید قبل از بیرون آمدن، چادر و چشم‌بندت را بپوشی.»

همان‌طور که گفته بود عمل کردم؛ چادر سفیدِ گلدار را سر کردم، چشم‌بند را بستم، دمپایی‌های پلاستیکی کهنه و پاره را پوشیدم و پشت سر مأمور زن راه افتادم. در انتهای راهرو، پرده‌ای برزنتی، کثیف و بدبو آویزان بود ـ چون ما زن بودیم و مردها نباید داخل بند را می‌دیدند. هر بار که از کنار آن رد می‌شدم، حالت تهوع می‌گرفتم.

پشت در، صدای مردی را شنیدم که به مأمور زن گفت: «خیلی ممنون، خواهر.»

از آن لحظه به بعد، او مسئول نگهداری من شد.

شروع کردیم به راه رفتن در راهروی اصلی مجموعه زندان. یک طرف، ردیف سلول‌های انفرادی بود و طرف دیگر، اتاق‌های بازجویی. در مسیر رفت‌وآمد به بازجویی‌ها فهمیدم که بیش از ده راهرو از راهروی اصلی منشعب می‌شود. هرکدام حدود پنج سلول داشتند: دو سلول بسیار کوچک در ابتدا و انتها، و سه یا چهار سلول متوسط در میان آن‌ها.

در حالی که هنوز چشم‌بند داشتم، وارد اتاق بازجویی شدم؛ معلق در مرکز فضا ایستاده بودم تا اینکه صدای مردی مرا به خود آورد: «بیا جلو. صندلی را پیدا کن و بنشین.»

یک صندلی پلاستیکی مقابلم بود. آرام نشستم. همه چیز مبهم، غریب و دردناک بود. بوی نفرت فضای اتاق را پر کرده بود. نمی‌توانستم نفس بکشم. حتی حس کنجکاوی هم وادارم نمی‌کرد دست یا پایم را تکان دهم یا گردنم را بچرخانم. روی آن صندلی بازجویی، روبه‌روی آن مردها، یخ زده بودم؛ مثل تکه‌ای یخ.

و بعد جلسه بازجویی آغاز شد.

در اتاق بازجویی، وقتی چشم‌بندم را بالا زدم، مردی را دیدم که پشت میز چوبی کوچکی در گوشه اتاق نشسته بود. صندلی من روبه‌روی او قرار داشت. در حالی که دهانم خشک شده بود، او با لحنی خشن و تهاجمی شروع به صحبت کرد؛ صدایش آکنده از تهدید بود.

«خب، خانم محمدی، ظاهراً قرار است مدتی مهمان ما باشید.»

گفتم: «چه مدت؟»

«نپرس. هیچ‌کس نمی‌داند. بستگی به خودت دارد. اگر همکاری کنی، پیش بچه‌هایت برمی‌گردی.»

پرسیدم: «همکاری؟»

گفت: «کانون مدافعان حقوق بشر یک پروژه جاسوسی آمریکاست.»

پس از هر بازجویی، بازجو سرِ تسبیحش را به دستم می‌داد. گاهی بوی گلاب می‌داد، گاهی بوی عرق، و من در حالی که آن را در دست داشتم، پشت سر او به سوی سلولم بازمی‌گشتم.

در بیشتر خانه‌های ایرانی، تسبیح وسیله‌ای برای عبادت و یاد خدا بود. تسبیح‌های پدربزرگ و مادربزرگم که روی جانمازهای تمیز و خوش‌عطرشان قرار داشت، بخشی از شیرین‌ترین خاطرات کودکی‌ام را شکل می‌داد.

اما حالا، هر بار که سرِ آن تسبیح‌ها را در دست می‌گرفتم، تنها چیزی که احساس می‌کردم، انزجار بود.

سلول انفرادی یکی از بزرگ‌ترین ناشناخته‌هاست ـ و وقتی تو را دربرمی‌گیرد، سراپایت را از وحشت و هراس پر می‌کند. پیش از بازداشتم، یکی از فعالیت‌های ما اعتراض به استفاده از سلول انفرادی علیه اعضای خانواده‌هایمان بود.

در میان جمع فعالان ما، همسر یکی از بازداشت‌شدگان حضور داشت؛ روان‌پزشکی شناخته‌شده که آگاهی دقیقی از آنچه بعدها «شکنجه سفید» نام گرفت داشت. او اطلاعات دقیقی درباره وضعیت همسرش ارائه می‌کرد و با تکیه بر تخصص حرفه‌ای خود توضیح می‌داد که سلول انفرادی چگونه از طریق انزوا، ترس و محرومیت حسی، به‌طور سیستماتیک انسان را از نظر روانی درهم می‌شکند. این نوع شکنجه، ذهن را هدف می‌گیرد نه جسم را، و زخم‌هایی عمیق و ماندگار برجا می‌گذارد.

اکنون نوبت من بود.

پیش‌تر شنیده بودم که همسر یکی از زندانیان، سلول انفرادی را به قبر تشبیه می‌کرد و زندانی دیگری می‌گفت انفرادی شبیه فرو رفتن در آب یخ است: او می‌توانست ببیند دستش کرخت و یخ‌زده می‌شود، اما قادر نبود آن را بیرون بکشد. برای من، انفرادی شبیه کودکی بود که در آغوش هیولایی گرفتار شده باشد. هر بار که چهره‌اش را در ذهنم تصور می‌کردم، اضطراب سراسر وجودم را فرامی‌گرفت.

در چند روز نخست، اجازه نداشتم هوای تازه تنفس کنم. تمام مدت در سلول حبس بودم. وقتی مردی در سلول را باز می‌کرد و دستور می‌داد چشم‌بندم را بزنم و برای بازجویی راه بیفتم، احساس می‌کردم غریبه‌ای هستم که پا بر سیاره‌ای ناشناخته گذاشته است. انگار خودِ جاذبه تغییر کرده و سنگین‌تر شده بود و مرا مجبور می‌کرد برای هر حرکت، نیروی عظیمی صرف کنم. آرام و محتاط راه می‌رفتم. نمی‌توانستم ببینم پیش رویم چه چیزی قرار دارد.

ندیدن، ترس می‌آفریند. و ترس، در محیطی آکنده از وحشت و سرکوب، به‌راحتی چند برابر می‌شود. مبارزه با استبداد و ستم همیشه دشوار است. اما وقتی از هر انتخابی محروم می‌شوی، وقتی اختیار و اراده‌ات تقریباً به صفر می‌رسد و در برابر قدرتی قرار می‌گیری که در شدیدترین و مصالحه‌ناپذیرترین شکل خود ظاهر شده است، آن مبارزه به چیزی کاملاً متفاوت تبدیل می‌شود؛ به نبردی مرگبار.

چنین وضعیتی شبیه جهانی ناشناخته است. با گذشت زمان، دیگر حتی خودت را هم نمی‌شناسی. چشم‌بند و فرمان‌ها هراس‌انگیزند، و درِ فلزی سنگین و پرسروصدا ـ که فقط از آن سوی در، به اراده و دست زندانبان باز می‌شود ـ در حقیقت دیگر «در» نیست. در، مفهومی از امکان را در خود دارد: می‌توان آن را به انتخاب خود گشود یا بست، واردش شد یا از آن خارج شد. اما در سلول انفرادی، در به چیز دیگری تبدیل می‌شود؛ سخت‌تر و بی‌رحم‌تر از دیوارهای بتنی، زیرا همان چیزی است که تو را در بند نگه می‌دارد.

حتی یک معاینه ساده پزشکی نیز به کابوسی طاقت‌فرسا تبدیل شده بود و نیاز به تأیید چندین نهاد امنیتی و قضایی داشت. [در حالی که بارها دچار وضعیت‌های اورژانسی پزشکی شدم]، مقام‌های زندان گاه در خفا اعتراف می‌کردند که خودشان نیز شدت کنترل و محدودیت اعمال‌شده علیه من را درک نمی‌کنند و می‌گفتند از سوی مقام‌های بالاتر تحت فشار هستند.

در طول سال‌های زندان دریافته بودم که محرومیت درمانی یک اتفاق یا سهل‌انگاری نیست، بلکه راهبردی عامدانه برای حذف خاموش مخالفان است. حکومت‌های اقتدارگرا همیشه به طناب دار نیاز ندارند. گاهی فقط منتظر می‌مانند تا بدن انسان از پا بیفتد ـ و سپس مطمئن می‌شوند که هیچ کمکی نرسد؛ یا شرایطی ایجاد می‌کنند که مرگ بتواند به‌سادگی فرا برسد، و خود نیز با جلوگیری از درمان نجات‌بخش، آن را تسهیل می‌کنند.

 



 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net