جمعه ۲۲ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 13 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 13.03.2026, 9:59

نگاهی مختصر به ده فیلم منتخب اسکار ۲۰۲۶


تهیه و تنظیم از‌: هانری نهرینی
فوریه ۲۰۲۶ – روزویل - کالیفرنیا

نود و هشتمین مراسم اهدای جوایز اسکار برای بهترین‌های سینما در سال ۲۰۲۵ در تاریخ ۱۵ مارس ۲۰۲۶ در سالن Dolby Theatre در‌هالیوود لس آنجلس برگزار خواهد شد. مجری برنامه امسال هم مانند سال گذشته کمدین معروف آمریکا “کانون اوبراین” می‌باشد. جوایز اسکار امسال در ۲۴ رشته داده می‌شود که یک رشته بیشتر سال گذشته در آن گنجانده شده است و آنهم “انتخاب هنرپیشگان و هدایت جمعی” است که تحت نام Casting شناخته شده است.

در اینجا به اختصار به معرفی ده فیلم برگزیده اسکار برای بهترین فیلم‌های سال گذشته می‌پردازیم. علاوه برآن نگارشی هم برای معرفی فیلم “یک تصادف ساده” اثر جعفر پناهی داریم که جزوه ده فیلم منتخب نیست ولی در دو رشته برای بهترین فیلم خارجی و بهترین فیلمنامه، کاندید اسکار است. تا ببینیم که در پانزدهم مارس اسکار‌ها بدست چه کسانی خواهد رسید.

یک تصادف ساده (It Was Just an Accident)

با اینکه فیلم پناهی جزو ده فیلم منتخب اسکار برای بهترین‌های سال گذشته نیست و در قسمت فیلم‌های خارجی برای اسکار انتخاب شده است، بخاطر اینکه فیلم پناهی است و برنده نخل طلای فستیوال کن سال گذشته شده در اینجا آنرا هم مانند ده فیلم برگزیده اسکاربه اختصار نقد و تشریح خواهیم کرد.

برعکس عنوانش، پناهی فیلمی کنترل ‌شده‌تر وپر تنش تر از «فقط یک تصادف ساده» ساخته‌ است.، از همان نمای آغازین که شوهری (ابراهیم عزیزی) و همسر باردارش را در حال رانندگی شبانه در جاده‌ای خاکی نشان می‌دهد، کاملاً در چنگال پناهی اسیر می‌شویم. فرزند این زوج هم در صندلی عقب با صدای بلند مشغول گوشت دادن به موسیقی پاپ از رادیوست و مدام به بالا و پایین می‌پرد. پناهی یک رانندگی خانوادگی شیرین را شکل می‌دهد که با زیر گرفتن سگی توسط پدر قطع می‌شود. با وجود ناراحتی دختر ازمصدومیت حیوان و آرامش مادر، مرد راننده خدا و کمبود چراغ‌های خیابان را مقصر می‌داند، که باعث می‌شود حیوانات طعمه‌های رایج این جاده بشوند. او می‌گوید: «فقط یک تصادف بود». ودر ادامه فیلم، زندگی خود راننده ناگهان دچار دگرکونی می‌شود و تا آستانه نابودی هم می‌رود، درست مانند موجوداتی که به دلیل نوعی بدشانسی زندگی‌شان در این خیابان تاریک ناگهان نابود می‌شود.

داستان فیلم پس ازاین تصادف ساده در جاده ادامه پیدا می‌کند و در تعمیرگاهی، مکانیک تعمیرگاه از روی صدای پای لنگان و تون صدای مرد متوجه می‌شود که این مرد راننده همان شکنجه گر زندانهای حکومتی است که ماه‌ها او را تا سرحد مرگ شکنجه کرده است. و با تعقیب او در زمانی مناسب او را می‌رباید و در ماشین ون خود مخفی می‌کند و به سراغ چند دوست دیگرش برای شناسایی بهتر و اطمینان از هویت مرد می‌رود. این دوستان هم بدلایل مختلف صنفی و سیاسی درگذشته در زندان بوده‌اند و مورد بازجویی و شکنجه همین مرد درآمده بودند.

بقیه فیلم داستان اختلاف نظر‌های زندانیان سابق در مورد تصمیم گیری برای نابودی شکنجه‌گر سابق خود است که پناهی با اعتقاد به توقف اعمال خشونت در چرخه زندگی و سیاست، دیالوگها و بحث‌ها را جلو می‌برد. فیلم از آن جهت اهمیت بیشتری پیدا می‌کند که خود پناهی مدتها زندانی بوده و شناخت خوبی ازهم‌بندان و رفتار این بازجویان و شکنجه گران دارد.

فیلم “یک تصادف ساده” پناهی فیلمی است درباره‌ی زندان‌ها و زندان بان‌هایی که زمان و خاطرات ناگواری برای تمام عمر برای زندانیان باقی می‌گذارند، واین مرور به خاطرات تلخ گذشته کلیدهای روانشناختیِ نایابی است که ما را به فکر فرو ‌می‌برد. چگونه می‌توان انسان باقی ماند وقتی انسانیت از او گرفته شود؟ چگونه می‌توانی درمبارزه علیه ظلم، خود به ابزارهای فرسوده‌ی مخالفان متوسل نشد؟ به نظر می‌رسد اعمال خشونت تنها راهی است است که برایت باقی مانده است. اینها سؤالاتی هستند که پناهی از شخصیت‌هایش می‌پرسد، شخصیت‌هایی که با یک خوانش ساده، همگی می‌توانند به عنوان نسخه‌هایی ازخود او تعبیر شوند. بنابراین، می‌توان این‌ها را به عنوان سوالاتی که او از خودش پرسیده است نیز تفسیر کرد. پناهیِ کارگردان، اولین بار در سال ۲۰۱۰ به مدت دو ماه زندانی شد، بد رفتاری‌های اسیرکنندگانش را تحمل کرد و در تهدیدهای زیادی را علیه خود و خانواده‌اش شنید. وقتی بالاخره آزاد شد، در حصر خانگی قرار گرفت و از ساختن فیلم منع شد، ممنوعیتی که تا به امروز همچنان ادامه دارد و او همواره از آن سرپیچی کرده است.

فیلم پناهی یکسال قبل ازجنگ اسرائیل و آمریکا علیه ایران و جنبش اعتراضی دی ماه اخیرمردم ایران و کشتار وحشیانه مردم بدست حکومت اسلامی درست شده است. نظر پناهی در مورد توقف خشونت از هر طرف، ممکن بود در نزد مخالفان حکومتی در ایران قبل از کشتار اخیر قابل هضم و قابل قبول باشد همانطور که ظاهرا بسیار منطقی و قابل قبول در اذهان عمومی دنیا و خارج از ایران نیز هست. اما بعید بنظر می‌رسد که امروزه در ایران مردمی که اکثرا عزیزی را در طی یکی دو روز توسط حاکمان جنایت کار از دست داده اند، دیگر قابل قبول و قابل دفاع باشد. خواست انتقام و اجرای عدالت امروزه در ایران یک خواست عمومی است که از خشم و صدمه جانی عموم مردم ناشی می‌شود.

پناهی با عشق به هیچکاک و تاثیر پذیری از او و بخصوص فیلم “مارنی” صحنه‌های زیادی را خلق می‌کند. هرچند بخاطر ممنوعیت فیلمسازی در ایران، او برای فیلمش نمیتوانسته از امکانات فنی استودیوهای فیلمبرداری و شرکتهای حرفه ای سینمایی، برای مونتاژ وجلوه‌های ویژه و صدابرداری به نحوه دلخواه استفاده کند، ولی باز با تمامی محدودیت‌هایش فیلمی را می‌سازد که جایزه نخل طلای کن را می‌برد و برای اسکار بهترین فیلم خارجی و بهترین فیلمنامه کاندید اسکار می‌شود. لازم به تذکر است که “مهدی محمودیان” همکار پناهی در نوشتن فیلمنامه “یک تصادف ساده” که به همراه پناهی کاندید اسکار بهترین فیلمنامه می‌باشد، برای امضای بیانیه ۱۷ معترض به کشتارهای اخیر در ایران، توسط قوه قضائیه و سازمان اطلاعات حکومت سرکوب، بازداشت و زندانی شده است.

“یک تصادف ساده” در دو رشته بهترین فیلم خارجی و بهترین فیلمنامه کاندید اسکار است.

گناهکاران (Sinners)

Sinners (گناهکاران) فیلمی است در ژانر وحشت و موزیکال. چیزی که تا بحال در تاریخ سینما مشابه ای نداشته است. در ژانر وحشت شاهد فیلمهای متنوع و مختلفی در صد سال گذشته بوده ایم. از سینمای هیچکاک گرفته تا فیلمهای خوناشامی با تم‌های مختلف درام و عاشقانه (نمونه: دراکولای کاپولا)، تا اکشن و پرماجرا (مجموعه گرگ و میش یا Twilight) و حتی کمدی. ولی تا بحال فیلمی جدی و ترسناک با تمی موزیکال بروی پرده نرفته است. آنهم موزیکالی با تکیه بر تاریخ موسیقی بلوز در آمریکا.

در “گناهکاران” به کارگردانی رایان کوگلر، مایکل بی. جردن در نقش دوبرادر دوقلو اسموک و استک بازی می‌کند. برادران قاچاقچی و سربازان سابق که مدت‌ها پیش خانه را برای شرکت در جنگ جهانی اول ترک کردند و سپس در شیکاگو ساکن شدند تا برای گروه کاپون کار کنند. آنها با پول نقد و جعبه‌های آبجوی ایرلندی به دلتای می‌سی‌سی‌پی برمی‌گردند تا در یک کارخانه چوب‌بری متروکه که توسط یک مرد سفیدپوست نژاد پرست خریداری شده، یک رستوران کوچک باز کنند و امیدوارند پسرعموی کوچکشان، “سمی” با بازی مایلز کاتون، که خواننده سابق گروه H.E.R. است به آنها کمک کند. با این حال، علیرغم طرح و برنامه‌های حساب شده شان، قادر به ایجاد فضای امنی نیستند که از شرکت‌کنندگان که اغلب سیاه‌پوستان منطقه خودشان هستند در برابر نژادپرستی صاحب ملک و دیگر نژاد پرستان منطقه محافظت کنند. در این میان هم یک گروه خونخوارو خوناشام قبل از پایان تنها روز کاری‌شان به دیدار آنها می‌رود و داستان با موسیقی و رقص و وحشت به جلو می‌رود.

کوگلر نویسنده و کارگردان فیلم در “گناهکاران” تمام تلاش خود را برای رسیدن به بسیاری از اهدافی که در فیلم معروف “پلنگ سیاه” سعی در انجام آن داشت، به کار می‌گیرد. کارگردان کوگلر با دیدی انتقادی به سراغ دامنه حماسی دودمان‌های شکسته سیاه‌پوستان می‌رود و با آنان سوگواری می‌کند و جنبه‌های مختلف نژادپرستی آمریکایی را آشکار می‌کند. همچنین مایکل بی جردن هنرپیشه را با اجرایی دوگانه و به غایت زیبا به کار می‌گیرد که با تلاشی پرشور و با ابهت و قهرمانانه به بازسازی مرکز موسیقی و همزمان مبارزه با خوناشام‌ها و نژادپرستان می‌پردازد. کوگلر شجاعانه و گستاخانه نژادپرستان آمریکایی را با خوناشام‌ها در یک ردیف قرار می‌دهد و سیاهان با کمک موسیقی بلوز بدورهم جمع می‌شوند و نیرو می‌گیرند وبا این نژادپرستی مقابله می‌کنند.

آخرین صحنه‌ی هیجان‌انگیز فیلم، ماجرایی خونین و جذاب است که با موسیقی بسیار زیبا و اعجاب انگیزی آغاز می‌شود. سه خون‌آشام سفیدپوست که که بدنبال شکار سیاهان داخل کافه هستند، با خواندن آهنگ‌های فورلکلوک ایرلندی، به سمت مرکز تجمع سیاهان پیش می‌روند و در آنجا درخواست ورود می‌کنند. اگرچه در ابتدا توسط دو برادر اسموک و استک رد می‌شوند، و بدون اینکه چیز زیادی لو برود، عقب می‌نشینند ولی در فرصت‌هایی مناسب به شکار سیاهانی که از کافه خارج می‌شوند می‌پردازند و نهایتا به آن مرکز تجمع حمله می‌برند.

“گناهکاران در پانزده رشته کاندید اسکار است و در میان فیلم‌ها دارای بیشترین کاندیداتوری است. بالا ترین شانس را هنرپیشه سیاهپوست مایکل بی جردن برای بازی در دو نقش دارد و در مقابل رقبای خود از همه یک سر و گردن بالا تراست. همچنین گناهکاران برای بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین هنرپیشه مرد نقش مکمل (دل روی لیندا)، بهترین هنرپیشه زن نقش مکمل (وانمی موساکو)، بهترین مونتاژ، بهترین فیلمبرداری، بهترین طراحی لباس، بهترین هدایت هنرپیشگان (Casting)، بهترین جلوه‌های ویژه، بهترین موسیقی متن، بهترین طراحی صحنه، بهترین گریم، بهترین صدابرداری و بهترین ترانه و آهنگ فیلم.

یک نبرد پس از دیگری (One Battle after Another)

آخرین ساخته پل تامس اندرسن با نام “یک نبرد پس از دیگری” یکی از ده فیلم منتخب اسکار برای بهترین فیلم سال است که به گفته بسیاری از شانس زیادی برخوردار است. فیلم ریتمی سریع درروایت، هم تصویر و هم داستان دارد. تجربه پل تامس اندرسن در هدایت فیلمبرداری و مونتاژ به زیبایی فیلم می‌افزاید ولی فیلم فاقد شناخت کامل شخصیت‌ها و وقایع است.

داستان فیلم در آمریکای معاصر اتفاق می‌افتد. لئوناردو دی‌کاپریو در نقش پت کالهون بازی می‌کند که متخصص تخریب و عضو سابق انقلابیون خیالی فرانسوی ۷۵ است که علیه سرکوب مهاجرت مکزیکی‌ها می‌جنگد. پت و دختر جوانش شارلین (چیس اینفینیتی) مجبور به پنهان شدن می‌شوند، زمانی که همسرش پرفیدیا بورلی هیلز (تیانا تیلور) بقیه همراهان شورشی خود را به دشمن ، سرهنگ استیون لاکجا (شان پن) لو می‌دهد. شانزده سال بعد، با بازگشت لاکجا و به دنبال انقلابیون قدیم، پت و شارلین مجبور می‌شوند دوباره به دنیای شورشیان و سربازان بازگردند، زیرا آنها با کمک دئاندرا (رجینا‌هال) عضو گروه ۷۵ نفره فرانسوی و سرجیو سنت کارلوس (بنیسیو دل تورو) رهبر مهاجران، به شدت سعی در یافتن یکدیگر دارند.

جنبه‌های قابل تحسین در این فیلم بدون شک بازی‌ها، به خصوص بازی تیلور است. اگرچه او مدت زیادی در فیلم حضور ندارد، اما بازی پرشور و آتشین او به عنوان رهبر یک شورشی در طول فیلم نفوذ می‌کند و متأسفانه وقتی شخصیت او از روایت خارج می‌شود، فیلم هم کمی لطمه می‌خورد. با این اوصاف، دی‌کاپریو و اینفینیتی این بخش را به خوبی پوشش می‌دهند. دی‌کاپریو بخوبی نقش یک انقلابی پارانوئید و از کار افتاده را که حتی نمی‌تواند کدهای مخفی گروهش را به خاطر بیاورد، به تصویر می‌کشد. در همین حال، اینفینیتی با ایفای نقش شارلین جوان و آتشین مزاج، خود را به عنوان یک ستاره در حال ظهور ثابت می‌کند. او به راحتی جای خالی تیلور را در فصل دوم فیلم پر می‌کند و ترکیب او با دی‌کاپریو واقعی و باورپذیر است. آنها مانند پدر و دختری هستند که سعی می‌کنند در دنیایی که کاملاً علیه آنهاست، زنده بمانند.

فیلم از نظر جنبه‌های فنی در سطحی بسیار بالا قرار گرفته است. صدا، تصویر و مونتاژ فیلم تخسین برانگیز است. اندرسن فیلم را با دوربین‌های VistaVision فیلمبرداری کرده است که از دهه ۵۰ به بعد طور عام از آن استفاده نشده‌اند. این انتخاب حس و حال ملموس‌تر و قدیمی‌تری به همه نماهای فیلم می‌دهد و آن را از فیلم‌های اکشن پرهزینه امروزی متمایز می‌کند.

لئوناردو دی کاپریو برای نقش اول مرد و شان پن و دل تورو برای نقش مکمل مرد و تیانا تیلور برای نقش مکمل زن کاندید اسکار شده اند که بنظرم شانس تانیا تیلور برای بردن اسکار از همه بیشتر است وبا اینکه بازی شان پن در سطحی بسیار بالاست و استحقاق اسکار را دارد ولی احتمال واگذار کردن اسکارش به هنرپیشه سوئدی استلان اسکارکارد در فیلم Sentimental Value بسیار بالا خواهد بود. شانس پل تامس اندرسن برای کارگردانی فیلم و همچنین اسکار فیلمبرداری و مونتاژهم برای این فیلم دور از دسترس نخواهد بود.

“یک نبرد بعد از دیگری” در سیزده رشته کاندید اسکار است. بهترین فیلم، بهترین کارگردانی (پل تامس اندرسون)، بهترین هنرپیشه مرد نقش اصلی (لئونادو دی کاپریو)، ، بهترین هنرپیشه مرد نقش مکمل (دل تورو) بهترین هنرپیشه مرد نقش مکمل (شان پن)، بهترین هنرپیشه زن نقش مکمل (تانیا تیلر)، بهترین فیلمبرداری، بهترین مونتاژ، بهترین فیلمنامه، بهترین صدابرداری، بهترین موسیقی متن فیلم، بهترین هدایت هنرپیشگان.(Casting)

ارزش احساسی (Sentimental Value)

فیلم نروژی Sentimental Value به کارگردانی “یواخیم تریه” یکی از بهترین‌های اسکار امسال است که با فیلم خوب برزیلی Secret Agent برای بردن اسکار فیلم‌های خارجی هم رقیب هستند و در قسمت ده فیلم بهتر هم رقیب هم می‌باشند.

فیلم استادانه «ارزش احساسی» داستان یک خانواده و سه نسل در یک خانه است. داستانی است از روابط خانوادگی و تلاش سخت کارکردان با هنرنمایی چند هنرپیشه خوب و توانا برای بیان تاریخ، خاطره و بیان، هنر، و تروما. همه آنها در درام نفس‌گیر تریه در هم تنیده شده‌اند، فیلمی که اینگمار برگمان را بیش از هر فیلم دیگری که تاکنون ساخته است به یاد می‌آورد، اما همچنین فیلمی است که واقعاً جایگاه او را به عنوان یکی از استادان کار تثبیت می‌کند. فیلمی است با یک داستان عالی که بیننده را غافلگیر می‌کند. مضمون و شخصیت را به گونه‌ای با هم ترکیب می‌کند که پس از دیدن، در ذهن زنده می‌شود و تا مدتها ذهن بیننده را در گیر مسائل مطرح شده در فیلم می‌کند. شخصیت‌های فیلم از مادربزرگ و مادر که دیگر در قید حیاط نیستند تا پدر که در کار سینماست و دو دخترو یک پسرش و روابط مابین شان، همگی خوب تفسیر و شناسانده می‌شوند.

باورپذیری برای موفقیت فیلم “ارزش احساسات” بسیار ضروری است. به ندرت فیلمی وجود داشته است که در آن پویایی خانواده به طور واقعی‌تری نسبت به این فیلم تعریف شده باشد. اسکارشگورد، رینسوه و لیلاس در نقش‌های خود ناپدید می‌شوند و پدر، دختر و خواهر را به طور واقعی بازی می‌کنند. در فیلم یک صحنه‌ی هیستریک وجود دارد که در آن گوستاو برای نوه‌اش چند دی‌وی‌دی بسیار نامناسب می‌خرد و خنده‌ی آگاهانه‌ای که رینسِو به او می‌دهد فوق‌العاده است. روابط پرتنش فقط با فشارشان تعریف نمی‌شوند. و اغلب وقتی صحبت را متوقف می‌کنند، پیوندهای قدیمی کمی بهبود می‌یابند. وقتی‌هالیوود به اشتباه فکر می‌کند که پویایی‌های خانوادگی پر تنش فقط یک چیز هستند، به ملودرام منجر می‌شود. تریه و بازیگرانش این را درک می‌کنند و شخصیت‌های خود را خارج از بزرگترین تحولات عاطفی‌شان تعریف می‌کنند که این آن‌ها را قدرتمندتر می‌کنند.

استلان اسکارگارد بازیگر سوئدی که سالیان درازی است در‌هالیودد به بازیگری مشغول است و بازی او در فیلم بیادماندی Goodwill Hunting فراموش نشدنی است از شانس‌های اسکار نقش مکمل مرد است و رناته رینسیو در نقش نورا دختر بزرگ خانواده کاندید بهترین هنرپیشه زن نقس اصلی است. اینگا ایبسدوترلیلیاس در نقش اگنس دختر کوچکتر این خانواده هم نیز کاندید اسکار بهترین اسکار زن مکمل است در کنار هنرپیشه آمریکایی ایلی فننینگ که اوهم در این فیلم کاندید اسکار زن مکمل نیز می‌باشد.

Sentimental Value در نه رشته کاندید اسکار است.علاوه بر چهار کاندید اسکاربرای نقش آفرینی هنرپیشه‌ها، دو کاندید برای بهترین فیلم و بهترین فیلم خارجی و یک کاندید برای بهترین فیلمنامه و یک کاندید برای بهترین کارگردانی و یک کاندید برای بهترین مونتاژ در کارنامه این فیلم خوب قرار دارد.

با حضورSentimental value و Secret Agent در گروه فیلمهای خارجی، شانس فیلم “یک تصادف ساده” اثر جعفر پناهی برای بردن اسکار بسیار کاهش می‌یابد. تا ببینیم در شب اسکار چه اتفاقی رخ خواهد داد.

مارتی سوپریم (Marty Supreme)

ماجرای فیلم پرتحرک “مارتی سوپریم” در دهه ۵۰ میلادی در نیویورک اتفاق می‌افتد و از همان ابتدای فیلم کارگردان “جاش سفدی” با استفاده از بازی بسیار خوب هنرپیشه جوان و با استعداد، تیموتی شالومی، ببینده را با سرعتی شگفت تا پایان فیلم با خود همراه می‌کند.

مارتی ماوزر (تیموتی شالومی) جوانی است که پینگ پنگ خیلی خوب بازی می‌کند ولی شرایط زندگی و رفتارش به او این فرصت را نمی‌دهد که آنطور می‌خواهد در تورنمت‌های پینگ پونگ شرکت کند. سرعت پیشامدها و مسائل و مشگلاتی که یکی پس از دیگری سر راه جاش سبز می‌شوند خود بنوعی مانند بازی یپینگ پونگ وسرعت و تغییر جهت توپ پینگ پونگ است. از حادثه ای به حادثه ای دیگر با شتابی فراوان ولی دلچسب بنوعی که یک لحظه ببینده را آرام نمی‌گذارد و بدنبال خود می‌کشد.

تیموتی شالومی که سال گذشته با بازی خیره کننده اش در نقش باب دیلون، خواننده انقلابی وافسانه ای دهه شصت کاندید اسکار شده بود امسال هم برای مارتی سوپریم کاندید اسکار است و از شانس بلایی برخوردار است. مضافا به اینکه در فیلمی با زمانی متجاوز از دوساعت، شالومی در تمامی صحنه‌های فیلم بازی دارد و بار اصلی بازیگری فیلم را یک تنه بدوش می‌کشد که د رکمتر فیلمی دیده شده است. در اصل می‌توان گفت که فیلم متعلق به شالامی است. او نقش مردی را به تصویر می‌کشد که فکر می‌کند اعتماد به نفسش ارزش اوست. او نه تنها از پذیرفتن نه به عنوان پاسخ خودداری می‌کند؛ بلکه هرگز قبل از صحبت کردن مکث و فکر نمی‌کند، و اغلب درهایی را که دیگران سعی می‌کنند برای او باز کنند، با دهان گشادش می‌بندد. او در عین حال نقشی را بازی می‌کند که جذاب‌ترین و آزار دهنده‌ترین فرد محیط است.اجرای شالومی در این فیلم یادآوربازی‌های خوب آل پاچینوی جوان در دهه ۷۰ است. با تکیه بر جابجایی زمانی فیلم انگار مارتی یک جوان بیست ساله زمان ماست که در دهه ۵۰ گیر افتاده است. رفتار و کلامش همان سرعتی را دارد که جوانان این دوره دارند.

دو بازی عالی در نقش مکمل، شالامی را تکمیل می‌کنند. دوست دختر شوهر دار مارتی نیز در نقش یک دوست دختر وفادار ظاهرمی شود و مارتی بااعتماد به نفس خاص خودش آنرا به “ریچل” نیزمنتقل می‌کند. اعتماد به نفسی که از آشنایی طولانی مدت او با کسی مثل مارتی ناشی می‌شود، به طوری که نه تنها متوجه نقش او می‌شود، بلکه می‌داند چگونه او را به بهترین نسخه از خودش تبدیل کند. و “گوئین پالترو” این هنرپیشه برنده اسکار قامت ستاره و بازیگری در حال افول که نیاز مبرمی به دوست داشته شدن دارد را به خوبی به نمایش می‌گذارد. ا و نیازمند این مورد توجه بودن و دوست داشتن است ، چه توسط جمعیتی در شب افتتاحیه تاتر و چه توسط بازیکن پینگ‌پنگی که عشقش او را نابود می‌کند.

و همه این جزئیات باعث می‌شود که “مارتی سوپریم” را به فیلمی خوب و بزرگ و موفق تبدیل کند. مارتی سوپریم از نظر تکنیکی هم بسیار موفق است. دارای فیلمبرداری و مونتاژی بسیار زیباست.

مارتی سوپریم در هشت رشته کاندید اسکار است. بهترین فیلم، بهترین کارگردانی ، بهترین هنرپیشه مرد نقش اصلی ، بهترین فیلمبرداری، بهترین طراحی لباس، بهترین هدایت هنرپیشگان (casting)، بهترین طراحی صحنه، و بهترین سناریو.

فرانگشتاین (Frankenstein)

“فرانگشتاین” آخرین ساخته فیلمساز رویایی مکزیک، “گئیرمو دل تورو” با طرح و داستانی متفاوت از فرانگشتاین‌های پیشین نیز یکی از ده فیلم منتخب اسکار است.

این داستان ده‌ها بار از زمان سینمای صامت تا بحال به فیلم درآمده و اغلب آنها همان مسیر داستانی دکتر فرانگشتاین را به نمایش می‌گذارند که او از مرده ای یک موجود زنده می‌سازد و آن موجود ترسناک خصلت‌های دوگانه بد و خوب دارد و حتی عاشق می‌شود و نهایتا خصلت بد بر او غالب می‌گردد و باعث نابودی دوباره او می‌شود. اما فرانگشتاین دل تورومتفاوت است. در این نسخه این خود دکتر فرانگشتاین و یا به عبارتی خود انسان و خالق است که تغییر شخصیت می‌دهد و از انسان به هیولا تبدیل می‌شود تا موجودی که خود درست کرده است را نابود کند. این هیولای ساخت بشر با اینکه قدرتی بسیار دارد، اما از نظر شخصیتی در مقابل خالقش که انسان باشد بسیار معقول تر، با احساس تر و منطقی تراست.

“فرانکنشتاین” گی ئرمو دل تورو یک اثر نفس‌گیر است، پاسخی است هیجان‌انگیز به آمال متعارف او در مورد پروژه‌های رویایی او. نویسنده/کارگردان چیزی تقریباً جدید و قطعاً غنی و عجیب و متفاوت می‌سازد از داستانی که همه ما فکر می‌کردیم به خوبی می‌شناسیم.

رمان “فرانکشتاین” از نویسنده معروف مری شلی در سال ۱۸۱۸ به نگارش درآمده و برای فیلم در در همان سال‌های پیدایش سینمای صامت، که چند سال پس از مرگ خود نویسنده است، آماده می‌شود.

سناریوی دل تورو کاملاً از نسخه اصلی الهام گرفته شده است. فیلم تقریباً از انتهای رمان، در قطب شمال، آغاز می‌شود، جایی که خالق و مخلوق نقش شکارچی و شکار را عوض کرده‌اند. اما فیلمساز داستان را به گونه‌ای روایت می‌کند که فیلم نه تنها در بهترین وجه از ژانر وحشت، تکان‌دهنده و ترسناک است، بلکه به طرزموجزی تکان‌دهنده است و انسانیتی را که جیمز ویل در فیلم‌های کلاسیک «فرانکنشتاین»، در دهه 1930 به آن دست یافته بود، را گسترش می‌دهد.

طراحی دل تورو، توسط طراحان همیشگی اش عجیب و غریب اجرا می‌شود و دائماً ما را با نما‌های شگفت‌انگیزی از زیبایی بصری شگفت‌زده می‌کند. فیلم مملواز قاب‌های مختلف از رنگ‌های قرمز و مشکی محبوب دل تورو هستند که منجر به یک کابوس بصری می‌شود که می‌توان در آن غرق شد. موسیقی متن الکساندر دسپلات به طور مناسبی با فیلم همگام است.

فرانگشتاین در هشت رشته کاندید اسکار است. برای بهترین فیلم، بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (جیکوب الو رودی)،بهترین فیلمنامه (دل تورو)، بهترین صدابرداری، بهترین فیلمبرداری، بهترین موسیقی متن، بهترین طراحی لباس وبهترین گریم و استایل مو. با این همه آکادمی اسکار، خود دل تورو را برای کارگردانی این فیلم جزو پنج کارگردان منتخب نیاورده است که جای تعجب دارد.

«هَمِنت»(Hamnet)

فیلم «هَمِنت» محصول ۲۰۲۵، به کارگردانی کلوئی ژائو و با بازی‌های پر احساس جسی باکلی و پاول مسکال، ، به‌ویژه اجرای باکلی، ستایش بسیاری از بینندگان و منتقدان را برانگیخته است. برخی این فیلم را به عنوان شاهکاری از غم و اندوه تحسین می‌کنند، برخی دیگر آن را با وجود موضوع سنگینش، تا آن حد ارزشمند ارزیابی نمی‌کنند، و حتی تا حدی هم آنرا گاهی بی‌وزن می‌دانند.

همنت نام تنها پسر ویلیام شکسپیراست که فیلم بر مبنای آن ساخته شده است. کسی که مرگش الهام‌بخش شاهکار شکسپیر، نمایش «هملت» بوده است و ما فوراً متوجه می‌شویم که همنت و هملت نام‌های قابل تعویضی نیز هستند. جسی باکلی درنقش همسر شکسپیر و مادر همنت، بازی بسیار درخشانی از خود بروز می‌دهد که می‌توان به جرات گفت ، تمام بار احساسی فیلم را یک تنه بدوش می‌کشد و به حتم شانس اصلی بردن اسکار بهترین هنرپیشه زن امسال را دارد. و بر عکس آن نقش و بازی پاول مسکال در نقش شکسپیر بهیچ عنوان توانایی‌ها و شخصیت شکسپیر را نمایان نمی‌کند و نقص اصلی فیلم محسوب می‌شود. همنت توسط کلوئی ژائو کارگردانی شده است، که فیلم‌های پراحساس او پر از تصاویر چشمگیر و عمق احساس است. فیلم “سرزمین کوچ‌نشینان” او فیلم خوبی بود که در سال ۲۰۲۰ اکران شد.

همنت فیلمی است با گفتاری محدود ولی تصاویری زیبا از طبیعت. به شدت طبیعت گراست با تلفیقی عرفانی. صخنه‌های فیلم و حرکت دوربین در طبیعت انسان را بیاد فیلم‌های طبیت گرای ترنس مالیک می‌اندازد.

روند فیلم همنت در کل بسیار کند و آهسته است. ببنده انتظار دیالوگ و متن‌های سنگین شکسپیر را در طول فیلم دارد که با آن مواجه نمی‌شود، تا پانزده دقیقه آخر فیلم. که این پانزده دقیقه آنچنان سنگنین و پر احساس و حرفه درست شده است که کل فیلم را تحت تاثیر خود قرار می‌دهد و بیننده را تا روزهای بعد از تماشای فیلم به خود مشغول می‌کند.

همنت درهفت رشته امسال کاندید اسکار است. بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین هنرپیشه زن نقش اصلی، بهترین موسیقی متن فیلم، بهترین سناریو(Adapted Screenplay)، صحنه آرایی (Production Design) وهدایت و انتخاب هنرپیشگان (Casting) که برای اولین بار از امسال وارد رشته‌های اسکار شده است.

مامور مخفی (The Secret Agent)

“مامور مخفی” فیلمی است از کشور برزیل به کارگردانی کلبر مندونسا فیلیو و با بازی بسیار خوب واگنر مورا در نقش ماسلوکه برای همین نقش برنده جایزه گلدن گلوب و منتخبین منقد آمریکا هم شده است.

مامور مخفی بیشتر شبیه بیان یک رویا از ذهن یک هنرمند رؤیاپرداز است. این فیلم شخصیت و سبک بصری قوی دارد و با ریتم‌های مرموز خودش پیش می‌رود.

داستان مامور مخفی در سال ۱۹۷۷ در برزیل، تقریباً در اواسط یک دیکتاتوری نظامی ۲۱ ساله، اتفاق می‌افتد. یک درام، یک طنز، یک فیلم جاسوسی جذاب و آرام، با بازآفرینی زمان و مکان و با جلوه‌های اکسپرسیونیستی و سورئال که باید به همان شکل پذیرفته شوند. “واگنر مورا ” نقش مارسلو، که مردی است قدبلند، ریشو، با انرژی ملایم و چشمانی غمگین را بازی می‌کند. او با یک فولکس واگن زرد روشن به رسیف، پایتخت ایالت پرنامبوکو، برزیل، می‌رسد. ما نمی‌دانیم چرا او به رسیف آمده است. ما تا مدت‌ها نمی‌فهمیم. برای فهمیدن برخی مکالمات باید به زیرمتن توجه کنید. مارسلو و دیگر شخصیت‌های همسو با او سعی می‌کنند از گفتن دقیق منظورشان طفره بروند، زیرا ممکن است کسی در حال گوش دادن باشد. مامور مخفی به بازگشایی قتل‌هایی که در جریان حکومت نظامی در برزیل رخ داده می‌پردازد. با زبانی رمزآلود که پنداری هنوز هم ترس از حکومت دیکتاتوری و قتل که در هم جا هست‌، حضور دارد. برخی مرگ‌ها مجازات‌هایی هستند که علیه مخالفان رژیم وضع می‌شوند. برخی دیگر محصول جانبی و محصول جامعه و خیابانی هستند و بین آنها شباهت و وجه مشترک‌های زیادی وجود دارد. قاتلان اجیر شده و مأموران حکومتی آزادند که هرغریبه را به قتل برسانند و جسدش را از بین ببرند. و این قاتلان پس از کارشان یک شام خوب می‌خورند ومثل همه انسان‌های معمولی به رختخواب می‌روند. این فیلم تا حدودی در مورد چگونگی پذیرش جهانی است که چنین اتفاقاتی می‌تواند در آن رخ دهد وبیننده یاد می‌گیرد که چگونه در آن جهان حرکت و زندگی کند. “مامور مخفی از بعضی جهات ما را بیاد فیلم خوب محمد رسولف “شیطان وجود ندارد؟” می‌اندازد.

«مامور مخفی» در پی آن شروع درخشان ادامه پیدا می‌کند و کابوسی ظریف و دقیق را رقم می‌زند. فساد، بی‌توجهی به حقیقت و بی‌تفاوتی به رنج مردم در این زمان در تمام دنیا رایج و مشهود است. هر کاری که مارسلو انجام دهد، می‌دانیم خطرناک است و ممکن است عواقب بدی برایش داشته باشد. او حتی نمیتواند آنطور که دلخواه یک پدر است از پسر کوچکش، فرناندو، که به خانواده همسر سابقش سپرده شده و در رسیف زندگی می‌کند، مراقبت کند.

درنقدهای متفاوتی از “مامور مخفی” موجود است بعضی آن را نامنسجم یا پر پیچ و خم خوانده‌اند و بعضی آنرا کاملاً با منطق رویایی فیلمنامه هماهنگ می‌بینند و حتی وقتی که به نظر می‌رسد از واقعیت فاصله می‌گیرد، باز ریشه در واقعیت دارد.

این فیلم یکی از بهترین‌های سال و یکی از متمایزترین آنهاست. فیلمی است که بنظر می‌آید باید چند بار دیده شود، کاری که به ندرت با فیلم‌های جدید انجام می‌شود. زیرا هربار چیزهای زیادی برای دیدن وجود دارد و با هر بار تماشا، عمیق‌تر و تأثیرگذارتر می‌شود. پایان دلهره‌آور فیلم و بازی درخشان مورا در نقش اصلی فیلم را به سطح دیگری ارتقا می‌دهد.

مامور مخفی درچهار رشته کاندید اسکار است. علاوه بر بهترین فیلم خارجی، مانند Sentimental Value جزو ده کاندید بهترین فیلم هم می‌باشد که شانس فیلم جعفر پناهی برای دریافت جایزه بهترین فیلم خارجی را بسیارکم می‌کند. علاوه بر این، کاندید بهترین بازیکن مرد نقش اصلی (واگنر مورا) و بهترین انتخاب وهدایت هنرپیشگان (Casting) نیز می‌باشد.

رویاهای قطار (Train Dreams)

“رویاهای قطار” اثر باشکوه کلینت بنتلی، فیلمی است از نمایش پژواک‌‌ها. درامی است آرام و لطیف که در آن دوگانگی زندگی و مرگ در نماد قطارو جنگل در هم تنیده شده‌اند، چیزی که هم نمایانگر پیشرفت و هم نمایانگر ویرانی است. ریل‌های راه‌آهن که در قرن بیستم در سراسر ایالات متحده گسترش یافتند، هم با اتصال مردم، جهان را کوچک‌تر کرده اند و هم با قطع درختانی که قرن‌ها برای این کار وجود داشتند، چشم‌انداز را تغییر داده اند. کلینت بنتلی فیلم را بر اساس رمانی از دنیس جانسون به همین نام می‌سازد. داستانی است از یک زندگی عادی به شیوه‌ای خارق‌العاده و روایت زندگی مردی است که معتقد بود وجودش در بند گناه و تروما است. ا و در طول زندگی شاهد از دست دادن زن و فرزند و درختان و جنگل و در کل حیات است برای توسعه راه آهن و به عبارتی توسعه تمدن و تکنولوژی. «رویاهای قطار» مطالعه‌ای شخصیتی است از تولد تا مرگ. تأملی است بر زیبایی هر کس و هر چیز و اینکه چگونه ما به هم و به زمین و به همه کسانی که پیش از ما بر آن قدم گذاشته‌اند، متصل هستیم.

جوئل اجرتون بهترین بازی دوران حرفه‌ای خود را تا به امروز در نقش رابرت گرینیر انجام می‌دهد. او در نقش مردی صبورظاهر می‌شود که در کارش به عنوان کارگر قطار درختان را قطع می‌کند، ریل‌ها را در زمین فرو می‌کند و حتی به ساخت پل‌ها کمک می‌کند و اغلب ماه‌ها دور از خانه و خانواده است. او از این تغییرات شگفت‌زده می‌شود. بخش زیادی از داستان او از طریق راوی ، ویل پاتون به طرزی فوق‌العاده روایت می‌شود، که صدایش همزمان آرامش‌بخش و قدرتمند است. او به جای رابرت که اغلب ساکت است صحبت می‌کند و درباره برخوردهای تکان‌دهنده در حین کار، از جمله لحظه کلیدی قتل یک مهاجر چینی، برای ما می‌گوید. رابرت تا آخر عمرش به این فکر می‌کند که آیا بی‌عملی او در آن لحظه، منجر به تراژدی‌هایی که برایش اتفاق افتاده، شده است یا خیر.

آرامش رابرت درفیلم همراه با فیلمبرداری بسیار زیبا از طبیعت به آرامش بینیده منتقل می‌شود. صحنه‌های متعددی در فیلم، زیبایی فیلم‌های ترنس مالیک را به یاد می‌آورد که به نظر می‌رسد بزرگترین الهام‌ بخش کارگردان فیلم باشد.

صحنه‌های اولیه فیلم و آشنایی رابرت با همسرش و ازدواج آنها و طراحی خانه و زندگی مشترک پیش روی خود خیره‌کننده بسیار زیبا و دلچسب است. صحنه‌ای که در آن آنها با سنگ‌ها نقشه خانه‌ای را که قصد دارند در کنار رودخانه بسازند، ترسیم می‌کنند، یک گوهر است. دو جوانی که در خیال همه چیز را ترسیم می‌کنند و در نهایت آن خیال را می‌سازند و صاحب یک دختر هم می‌شوند، و همه اینها قبل از آنست که تراژدی غیرقابل وصفی رویاهای رابرت را در هم بشکند.

بنتلی با همکاری فیلمبردار آدولفو ولوسو که در گذشته فیلم زیبای “Jockey” از او را نیز فیلمبرداری کرده است با استفاده از موسیقی متن جذاب برایس دسنر عضو گروه The National ، به فیلم خود کیفیتی شبیه به یک رویا یا خاطره می‌بخشد. اما دلیل اینکه این فیلم یکی از بهترین‌های سال است، نحوه‌ی پیوند او بین واقعیت بی‌رحم و شعر رویایی است. در یکی از اولین نماهای فیلم، یک جفت چکمه را می‌بینیم که به درختی در جنگل میخکوب شده‌اند و به نظر می‌رسد نسل‌ها در اثر آب و هوا و زمان درآنجا مانده است. این چیزی است که در جنگل دیده می‌شود و شاید با کمی مکث داستان پشت آن را در نظر تجسم کنیم. آنها چگونه به اینجا رسیدند؟ آنها چه کسانی بودند؟ داستان او چه بوده؟ این فیلم همزمان هم غنایی و هم پیش پا افتاده است. نمایی است از زندگی یک کارگر با نوعی ظرافت اسطوره‌ای، وچند گانگی خاصی که در سراسر فیلم جریان دارد. زندگی عادی است؛ زندگی زیباست.
این فیلم داستان تعادل است اتصال ما بهم. این دنیا می‌تواند همزمان هم باشکوه و هم روح‌خراش باشد. ما درد و شادی خود را به یک اندازه حمل می‌کنیم، هر دو اینها ما را تعریف می‌کنند. در «رویاهای قطار» جمله‌ی شگفت‌انگیزی می‌شنویم، از کسی که رابرت در اواخر عمر با او ملاقات می‌کند . «درخت مرده به اندازه‌ی درخت زنده مهم است».

رویای قطار در چهار رشته کاندید اسکار است. برای بهترین فیلم، بهترین فیلمبرداری و بهترین موسیقی متن فیلم، و بهترین فیلمنامه.

F1

به گمانم فقط حضور برد پیت در این فیلم است که F1 را در ردیف ده فیلم منتخب اسکار گنجانده است. داستان مسابقات رانندگی و راننده‌های حرفه ای ایست با فیلمبرداری و مونتاژی حرفه ای. بنظرم فیلمی است بغایت تجاری ولی از نظر تکنیکی در سطحی بالا.

برد پیت در نقش سانی هیز، مردی و ظیفه ‌شناس، آرام وبسیار حرفه ای در حرفه رانندگی اتومبیل‌های مسابقات رانندگی، بازی می‌کند. راننده‌ای که توسط یکی از رقبای قدیمش (هاویر باردم) دعوت به کار برای راندن اتومبیل یک کمپانی می‌شود که اخیرا در مسابقات رانندگی اقبال چندانی نداشته و رو به افول است. سانی هیز در نهایت با پیروزی‌های پی در پی کمپانی را نجات می‌دهد و خود به مقام قهرمانی می‌رسد. مانند همه فیلم‌های قهرمان‌ساز، رقابت، و دشمنی، کمی بالا و پائین شدن در مسابقات و کمی هم روابط عاطفی (بکو عشقی) چاشنی فیلم است. بازی برد پیت هم همان بازی کلیشه ای اکثر فیلمهای اوست.

جوزف کوزینسکی، کارگردان فیلمهای معروف و تجاری «تاپ گان: ماوریک»، کارگردانی F1 را بعهده دارد واینبار بجای تام کروز از برد پیت برای اعتبار گیشه ای فیلم استفاده می‌کند که موفق هم هست. کوزینسکی قصد آنرا داشت که همان تعادلی را که برای تام کروز در تاپ گان ایجاد کرده بود، با خلق یک فیلم ماجراجویی جذاب دیگر در مورد یک فرد مسن و جذاب که وظیفه مربیگری نسل بعدی را بر عهده می‌گیرد، برقرار کند. کوزینسکی و پیت تنها به میزان کمی ازآن موفقیت دست می‌یابند. بنظرم هنوز فیلم کلاسیک Grand Priux (جایزه بزرگ) که در دهه هفتاد بصورت سینه راما با بازی‌های ایومونتان و جیمز گارنر ساخته شده بود یک سر و گردن از فیلم F1 بالا تراست.

F1 در چهار رشته کاندید اسکار شده است. بهترین فیلم، بهترین مونتاژ، بهترین جلوه‌های ویژه و بهترین صدا برداری.

”بوگونیا” (Bugonia)

جهان در حال مرگ است و یورگوس لانتیموس کارگردان فیلم، می‌خواهد پایان آن را تسریع کند. ابزارهای او در “بوگونیا”، که یک کمدی سیاهِ کنایه‌آمیز و تخیلی است که ممکن است قابل فهم‌ترین فیلم او تا به امروز باشد. فیلم تقابل یک زنبوردار پارانوئید و یک مدیرعامل جنجالی زیست ‌پزشکی است. زنبوردار، تدی (جسی پلمونز)، عرق‌ریزان، کثیف و بداخلاق، با پسرعموی تأثیرپذیرش دانی (آیدان دلبیس) برای ربودن میشل فولر (اما استون) مدیر عامل جنجالی، همکاری می‌کنند، زیرا معتقدند او یک موجود فضایی از گونه آندرومدا است که قصد نابودی بشریت را دارد. نظریه آنها از پادکست‌های توطئه، منابع مختلف آنلاین و هرگونه خبری از حمله موجودات فضایی به زمین ناشی می‌شود. نقشه این زوج، به قول تدی، مستلزم آن است که آنها خود را از “وسواس روانی” خود پاک کنند.

“بوگونیا” با ریتمی تند و دیالوگ‌های بی‌حد و حصر آغاز می‌شود. کارگردان بین تمرین‌های تدی و دانی در خانه دنج اما فرسوده‌شان، در حالی که میشل در خانه مدرن و بی‌روحش ورزش می‌کند، کات می‌زند. تدی و دانی حرکات کششی انجام می‌دهند و قدم‌های بلندی برمی‌دارند و خودشان را با مواد شیمیایی اخته می‌کنند. میشل روی تردمیل می‌رود و چند قرص ویتامین می‌خورد. ظاهرا فیلم بما می‌گوید که پولدارهاهم درست مثل ما هستند ولی با ظاهرو نوع زندگی متفاوت. تدی و دانی، با لباس‌های ورزشی نقره‌ای کثیف و ماسک‌های ارزان، میشل متمول را می‌ربایند. آنها سرش را می‌تراشند. موهایی بلند که به زعم آنها وسیله ایست برای ارتباط او با همنوعان فضایی اش. او را لخت می‌کنند، بدنش را با لوسیون می‌پوشانند و او را به تختی در زیرزمین خانه‌شان زنجیر می‌کنند. بخش عمده فیلم بازجویی تدی از میشل است.

از همان ابتدا، لانتیموس تصمیم بصری جذابی ارائه می‌دهد. هر وقت تدی، میشل را به چالش می‌کشد، کارکردان تدی را از زاویه پایین و استون را از زاویه بالا به تصویر می‌کشد. چهره استون با سری طاس و چشمانی گشاده، اغلب رنه ژان فالکونتی را در فیلم «مصائب ژاندارک» به یاد می‌آورد. بخش زیادی از فیلم «بوگونیا» این پرسش را مطرح می‌کند که هیولاها و ستمگران چه کسانی هستند و چه چیزی به طور ملموس از نظرانسانی و از احساسی بیگانه است. این فیلم شباهت‌های آشکاری با “ادینگتون” با بازی واکوئین فینکس و پدرو پاسکال دارد. نقدی است بر یک همگرایی عمومی و اپیدمی همه گیر و پس‌لرزه‌هایی که هنوز در حال وقوع است.

در جدال لفظی بین جسی پلمونز و اما استون، طنز زیرکانه و خاص کارگردان توجه ما را به خود جلب می‌کند. این کمک می‌کند که پلمونز و استون بتوانند با تکان دادن صورتشان، کمی از نظر بصری، صحنه را به هم نزدیک کنند و فیلمبردار، تمام قاب را در اختیار هر دو بازیگر قرار می‌دهد تا درخشش خود را به نمایش بگذارند. میشل اغلب با لحنی منفعل-پرخاشگرانه و رسمی صحبت می‌کند که نه تنها برای تدی بیگانه به نظر می‌رسد، بلکه او را نیز عصبانی می‌کند. تدی از یک قاضی و هیئت منصفه با اعتماد به نفس، به کسی تبدیل می‌شود که با نگرانی تفنگ ساچمه‌ای خود را بسوی همکار خود دانی نشانه می‌رود.

“بوگونیا” فیلمی خشمگین است. از دنیا عصبانی است؛ از بشریت عصبانی است. با این وجود، ساختار فیلم برای آشکار کردن تمام ابعاد این خشم به طرز شگفت‌آوری عمدی است. تدی معتقد است که او و دانی باید قبل از ماه‌ گرفتگی بعدی که سه روز دیگر است، میشل را گروگان بگیرند، و امیدوارند که به سفینه مادر او برسند و برای آزادی او مذاکره کنند تا زمین را به حال خود رها کنند. بنابراین، هر روز یک روز واحد است، با یک کارت شمارش معکوس که نشان می‌دهد زمین هر روز به نابودی خود نزدیک و نزدیک ترمی‌شود.

بازی اما استون خوب است ولی نه در سطح فیلمهای قبلی او Poor Things و La La Land . ولی باز هم برای نقش اصلی زن کاندید بهترین‌ها و اسکار شده است.

“بوگونیا” در چهار رشته کاندید اسکار است. بهترین فیلم، بهترین هنرپیشه زن نقش اصلی، بهترین فیلمنامه و بهترین موسیقی متن فیلم.



 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net