|
شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴ -
Saturday 7 February 2026
|
گزارشی از درون ایران
منتشر شده در روزنامه «هاآرتص» / ۵ فوریه ۲۰۲۶
پس از جنگ ۱۲روزه ماه ژوئن گذشته، هیچچیز به وضعیت سابق خود بازنگشته است. شاید از پوشش خبری رسمی یا تحلیلهای سیاسی چنین برنیاید، اما در میان مردم، روایت رسمی فروپاشیده است. این را میشد در نگاهها دید، در مکثهای ناگهانی وسط جملهها، در سکوتهای سنگین. حتی ادعاهای همیشگی درباره «برتری قدرت منطقهای» نیز خاموش شده بود؛ نهتنها در میان مردم عادی، بلکه حتی در درون نهادهایی که همواره مدافع حکومت بودند.
در تابستان و پاییز، فشار اقتصادی دیگر قابل انکار نبود. قیمتها هفتهبههفته افزایش مییافت و وعدههای غذایی کوچکتر میشد. کاسبان بازار میگفتند فروختن فایدهای ندارد؛ چون اگر بفروشی، باید همان کالا را بعداً با قیمتی بالاتر بخری. تنش در هوا موج میزد تا اینکه ناگهان جهش نرخ ارز همهچیز را با خود برد.
اعتصابهای صنفی از بازار تهران آغاز شد و به شهرهای بزرگ، از جمله شیراز و تبریز، گسترش یافت. سپس رانندگان کامیون و بعد شهرهای کوچکتر نیز به آن پیوستند. دولت، مطابق رویه همیشگیاش، کمکهزینهای پیشنهاد داد: یک میلیون تومان برای هر نفر ــ رقمی که نهتنها باری از دوش زندگی برنداشت، بلکه خشم عمومی را بیشتر کرد. وقتی ساکنان آبادان ویدئوهایی از خود منتشر کردند که در حال رقصیدن و پاشیدن برنج در هوا بودند، این اعتراض طنزآمیز بهسرعت فراگیر شد و به نمادی از تحقیر و مقاومت بدل گشت.
با ادامه اعتصابها، فراخوان برگزاری اعتراض در روزهای ۱۸ و ۱۹ دیماه (۸ و ۹ ژانویه) مطرح شد. همهجا ــ در بازارها و کافهها ــ درباره آن صحبت میشد. شوخیهایی دهانبهدهان میگشت، از این دست که: «میآیی مهمانی؟ یادت نرود لباس مشکی بپوشی.» کسی نمیدانست چه رخ خواهد داد، اما حس تغییر در هوا جاری بود.
پنجشنبه ۱۸ دیماه (۸ ژانویه)، پیش از ساعت ۸ شب، خیابانها خالی از جمعیت بود. بهتدریج مردم گرد هم آمدند و ناگهان موجی از شعارها برخاست: علیه حکومت، علیه خامنهای، و در کنار آن، «جاوید شاه». گروههای کوچک شکل گرفتند. بعدتر فهمیدم که این صحنه در نقاط مختلف شهر تکرار میشده و تجمعها در سراسر شهر در حال شکلگیری بوده است. دامنه شور و هیجان بیسابقه بود.
ساعت ۹ شب، خطوط تلفن و اینترنت قطع شد. گاز اشکآور شلیک شد، اما مردم عقبنشینی نکردند. حملات هوایی و انفجارهای صوتی نیز کارساز نشد. سپس تیراندازی آغاز شد.
دختری بر زمین افتاد.
در آن لحظه، جنایتی آغاز شد که تصورش عمیقاً هولناک است: نیروهایی متشکل از ساکنان همان شهر به سوی همشهریان خود آتش گشودند. تکتیراندازها مستقر شدند و شروع به شلیک کردند. رگبار گلولهها در سراسر شهر طنینانداز شد.
تمام آن شب بهدلیل گاز اشکآوری که استنشاق کرده بودم، از سردرد رنج میبردم. این درد هنوز هم از بین نرفته است؛ همچنان مرا رها نمیکند.
صبح روز بعد، شهر دیگر شبیه یک شهر نبود؛ بیشتر به منطقه جنگی میمانست. کافی بود در خیابانها قدم بزنی تا عمق و وسعت اعتراضها را دریابی؛ اعتراضهایی که با خشونتی بیسابقه سرکوب شده بودند. هنوز آسفالتها شسته نشده بود و لکههای خون بر زمین باقی مانده بود؛ گواهی خاموش بر اینکه معترضان بیسلاح با سلاحهایی مخصوص جنگ سرکوب شدهاند. نشانهها همهجا دیده میشد: وزارتخانههای دولتی سوخته، بانکهای ویرانشده. میدانهایی که پیشتر با نمادهای رسمی جمهوری اسلامی آراسته بودند، اکنون بهطور کامل تخریب شده بودند.
بر دیوارهای شهر، نوشتههایی دیده میشد که معنایی بسیار فراتر از یک اعتراض مقطعی داشت. دیوارهایی که ۴۷ سال پیش با شعار «مرگ بر شاه» پوشیده شده بودند، اکنون عبارت «جاوید شاه» را به نمایش میگذاشتند؛ نشانهای روشن از تغییری عمیق در حافظه جمعی و اراده جامعه، و از گسستی که دیگر با ابزار تبلیغات قابل ترمیم نیست.
خاطره آغشته به خون این مردم
اما در کمتر از نیمروز، خون و ویرانیهای شهر چنان پاک شد که گویی هرگز وجود نداشته است. این اقدامی خودجوش نبود، بلکه تلاشی هماهنگ، گسترده و نظاممند بود. این امر نشان میداد که حکومت، همانگونه که کشتار را برنامهریزی کرده بود، از پیش برای پاککردن همه آثار آن نیز آماده شده بود. شاید حکومت بتواند خیابانها را بشوید، اجساد را پنهان کند و آمارها را دستکاری کند، اما هرگز نخواهد توانست خاطره آغشته به خون این مردم را از میان ببرد.
از آنجا که اینترنت و تلفن بهطور کامل قطع شده بود، مردم برای باخبر شدن از حال یکدیگر، رودررو دیدار میکردند. اخبار فقط دهانبهدهان منتقل میشد. در یک کافه فهمیدم همسر یکی از دوستانم کشته شده است. او مادر بود و در کنار دخترانش، بر اثر شلیک تکتیرانداز جان باخته بود. با وصل شدن تدریجی خطوط ارتباطی، واقعیتی تلخ آشکار شد: دوستان و آشنایانی بودند که دیگر هرگز بازنگشتند.
بهتدریج شایعاتی در شهر پیچید که ابعاد فاجعه را دهشتناکتر میکرد. روشن شد که برخی خانوادهها، از ترس فشارهای امنیتی، بازداشت یا مصادره پیکر فرزندانشان، ناچار شدهاند اجساد عزیزان خود را بهطور مخفیانه در باغها، حیاط خانهها یا املاک شخصی دفن کنند. گزارشهایی از دفنهای مخفیانه از شهرها و روستاهای اطراف نیز به گوش میرسید؛ قبرهایی بینام، بینشان و ثبتنشده.
در میان این شهادتها، روایتهایی نیز سر برآورد که میزان بیرحمی کشتار را آشکارتر میکرد. مردی شهادت داد که خواهر ۴۷ سالهاش، همسر او و دخترشان، مستقیماً هدف تکتیراندازان حکومت قرار گرفتهاند. وقتی برای یافتن آنان به بیمارستان رفت، با صحنهای مواجه شد که پیکر کشتهشدگان بر روی هم انباشته شده بود. پس از جستوجویی جانکاه، توانست جسد خواهرش را در میان آن توده شناسایی کند.
در همانجا پسری ۱۳ ساله را دید که برای تحویل گرفتن پیکر برادرش آمده بود، زیرا پدر و مادرشان سالمند بودند. پسر زنده بود، اما روحش نه. گزارشهای مشابه از دیگر شهرها نیز همین وضعیت را تأیید میکرد: در هیچ شهری، سردخانهها توان رسیدگی به تعداد جانباختگان را نداشتند.
خانوادههایی که برای تحویل گرفتن پیکر عزیزانشان به سردخانهها مراجعه میکردند، با وضعیتی شوکهکننده روبهرو میشدند. از برخی از آنان مبالغ هنگفتی مطالبه میشد که آن را «هزینه تیراندازی» مینامیدند؛ خانوادهها مجبور بودند بهای گلولهای را بپردازند که جان عزیزشان را گرفته بود.
در بسیاری از موارد، نهادهای امنیتی اجازه برگزاری مراسم سوگواری را نمیدادند. اما خانوادههایی بودند که در برابر این ممنوعیت سر باز زدند. آنها مراسمی برگزار کردند که نه با قرائت قرآن، بلکه با رقص، موسیقی و شعارهای ضدحکومتی همراه بود.
من شاهد یکی از این مراسم در روستایی نزدیک بودم؛ جایی که خانوادهها بر مزار کشتهشدگان میرقصیدند، شعار میدادند و ترانههایی از هایده ــ یکی از مشهورترین و محبوبترین خوانندگان ایران پیش از انقلاب اسلامی ــ پخش میکردند. مردم هنگام دفن کف میزدند؛ نه از سر شادی، بلکه از خشم، نفرت و سرپیچی. آنها تمام تلاش خود را میکردند تا بهطور کامل قوانین شریعت تحمیلشده از سوی جمهوری اسلامی را نقض کنند.
در روزهای پس از آن، نظارتهای امنیتی بسیار شدید شد. ایستهای بازرسی در سراسر شهر برپا شد، خودروها متوقف و تلفنهای همراه بررسی میشد. در بسیاری از موارد، افراد صرفاً به دلیل داشتن عکس یا ویدئو از اعتراضات در تلفنهایشان بازداشت شدند. من خود شاهد بازداشت جوانی تنها به همین دلیل بودم. حکومت بهروشنی نشان داد که بیش از هر چیز از ثبت واقعیت و از حقیقت میترسد. با این حال، تصاویر و ویدئوها بهتدریج از طریق اینترنت ماهوارهای به خارج از کشور درز کرد.

در هفته نخست، بیشتر مغازهها بسته بود. مردم در شوک به سر میبردند. با فرارسیدن شب، خیابانها کاملاً خالی میشد. در هفته دوم، مردم تلاش کردند به زندگی روزمره بازگردند، اما شهر همچنان نیمهفلج بود. خیابانها ساکت، ادارهها خالی و مدارس نیمهتعطیل بودند. دستگاههای خودپرداز بانکها از بیم به آتش کشیده شدن، همچنان بسته ماند. کشور در وضعیت قفلشدگی قرار داشت و مغازهها بیهیچ معنایی باز میشدند.
در همین حال، فشار اقتصادی بهشدت افزایش یافت. قیمت کالاهای اساسی روزبهروز بالا میرفت. بهای تخممرغ دو برابر شد و قیمت روغن خوراکی چهار برابر. بسیاری از خانوادهها دیگر توان تأمین اقلام ضروری را ندارند. طبقه کارگر، بهطور رسمی، قادر به رفع گرسنگی خود نیست. نرخ ارز و قیمت طلا دقیقهبهدقیقه تغییر میکند. تورم در این ماه به یکی از بالاترین سطوح خود در ۴۷ سال گذشته رسیده است.
وضعیت اقتصادی شخصی من نیز بسیار وخیم است. هیچ درآمدی ندارم و هیچ سفارش کاری دریافت نمیکنم. وضعیت روانیام هم اسفناک است. مصرف سیگارم همپای تورم ایران بالا رفته است.
«ترامپ کی حمله میکند؟»
بیش از سه هفته از کشتار گذشته است. ایستهای بازرسی همچنان فعالاند و فضای شهرها امنیتی و همچنان متشنج است.
ما روزهای سختی را میگذرانیم؛ نه سخت بهعنوان یک کلیشه، بلکه به معنای واقعی کلمه ــ به معنای فرسودگی. در روزهای نخست، نبودِ اطلاعات دردناک بود. اما اکنون که ارتباطات دوباره برقرار شده، احساس میکنیم همهچیز بار دیگر از نو ویران میشود. آنلاین بودن هیچ آرامشی به همراه ندارد، تنها فروپاشی است. تماشای مداوم تصاویر، روح ما را میسوزاند: هر روز عکسهای بیشتری از جوانانی که میتوانستند ستونهای این کشور باشند و اکنون به عکس تقلیل یافتهاند. هر بار که اخبار بینالمللی را میبینیم، چیزی از ما گرفته میشود. با هر بار بالا و پایین کردن اینستاگرام، دوباره میمیریم.
در کافهها فقط از خبر صحبت میشود. تازهترین ویدئوها، تازهترین نامها و تازهترین شایعات دستبهدست میشود. و بعد، همان پرسش همهجا تکرار میشود: «ترامپ کی حمله میکند؟» هر جا میروم ــ سوپرمارکت، نانوایی، کافه ــ همان جمله با شکلهای مختلف تکرار میشود؛ انگار زمان روی همان سؤال متوقف شده است.
این انتظار، پرتنش و فرساینده است. هر روز به درازا میکشد. مردم فقط در انتظار حمله نیستند؛ بیش از آن، نگران این امکاناند که اصلاً حملهای در کار نباشد. ترسی عجیب در هوا معلق است: ترس از اینکه ایالات متحده بار دیگر با حکومت وارد مذاکره شود و حکومت ــ با همه خونی که بر دستانش است ــ بار دیگر به صلح برسد.
با این تفاوت که اینبار، حکومت باقی نخواهد ماند.
یک احساس هست که من و بسیاری دیگر در آن مشترکیم: جمهوری اسلامی با جنایتهایی که مرتکب شده، خود را سوزانده است؛ همراه با تمام مطالباتی که به نام دین اسلام مطرح میکرد. آنچه باقی مانده، تنها پیکری بیجان است که همه منتظرند سقوطش را ببینند. برای بسیاری، انتظار حمله از سوی ترامپ نه از میل به جنگ، بلکه از سر استیصال ناشی میشود؛ از احساسی که میگوید دیگر هیچ راهی از درون باقی نمانده است.
خشم پنهان در سراسر کشور در حال جوشش است و تهدید میکند که سرریز شود. این، احساس غالب است. شعلهای زیر سطح میسوزد و همه میدانند که روزی فوران خواهد کرد. این بار، خشم فقط متوجه سران حکومت نیست. میل به انتقام به احساسی جمعی بدل شده است؛ احساسی که نه از تحلیلهای سیاسی، بلکه از تجربه مستقیم کشتار سرچشمه میگیرد. مردم دیدند و از دست دادند؛ این بار دیگر فراموش نخواهند کرد.
در حال حاضر، تصاویر و نامهای سرکوبگران در شهرهای مختلف از طریق شبکههای اجتماعی در حال انتشار است. برای هر شهر صفحهای جداگانه ایجاد شده است. در کافهها، اطلاعات بیوقفه از میزی به میز دیگر، از فردی به فرد دیگر منتقل میشود. جوانان تلفنهایشان را با احتیاط و با صدایی آهسته به هم نشان میدهند. چهرهها آشنا هستند؛ اینها همان کسانیاند که در کنار ما زندگی میکردند. شنیدهام برخی فقط منتظر تغییر شرایطاند تا حسابها را تسویه کنند.
چند روز پیش، یکی از این چهرهها را شناختم. کسی بود که هیچ سمت حکومتی نداشت؛ کسی که تا همین اواخر کنار ما مینشست و قهوه میخورد. همانجا بود که فهمیدم اعتماد فروپاشیده است.
مردم از سرنگونی حکومت حرف میزنند
سطح نفرت و کینه ترسناک است، اما واقعی است. شکافی عمیق ایجاد شده؛ جداییای مطلق میان معترضان و کسانی که با حکومت همکاری کردند. به نظر میرسد دیگر زبان مشترکی وجود ندارد. مردم از اطرافیان خود میترسند. نگاهها مشکوک است، حرفها کوتاه و بریده. و با این حال، در دل این بیاعتمادی، تلاش میشود اجتماعات کوچکی شکل بگیرد؛ حلقههایی محدود و امن برای تبادل اطلاعات. همهچیز آهسته پیش میرود.
میتوان با اطمینان گفت که در بسیاری از شهرها، بخش بزرگی از افرادی که در سرکوب نقش داشتند، شناسایی شدهاند. این را از لحن صدای مردم میفهمم؛ لحن کسانی که در انتظار جرقهای هستند که قرار است این خشم انباشته را آزاد کند.
فشار روانی ناشی از انتظار برای پایان این دوره، حتی از فشار اقتصادیِ سهمگین هم فراتر رفته است. گویی مرگ انسانها در جایی دیگر قفل شده است: در آینده، در لحظه سقوط، در پایان. خودِ انتظار به شکنجه بدل شده است: انتظار برای خبر، انتظار برای سقوط، انتظار برای حمله، انتظار برای پایان. و در این میان، اقتصاد ویران شده، روحها زخم خورده و نسلی کامل احساس میکند زندگیاش به انتظار گذشته است.
گاهی به این فکر میکنم که چگونه جوانی ما، فرصتهایمان و تواناییهایمان در این باتلاق هدر رفت. و دلیلش ساده بود: ما حاضر نبودیم مطابق این دروغها و این خشونت زندگی کنیم.
دیروز با همسرم درباره این احتمال صحبت کردم که پناهنده کشور شما شویم. ما ۴۷ سال در اسارت بودهایم. زمان آن رسیده است که علیه این اسارت بجنگیم.
هر بار که از خانه بیرون میروم ــ چه برای خرید از بازار و چه برای رفتن کوتاه به کافه ــ لحن گفتوگوها یکی است. مردم از سرنگونی حکومت حرف میزنند. نه با صدای بلند، نه در قالب شعار؛ بلکه مردد، با نگاهها، با جملههایی که نیمهتمام میماند.
نکته عجیب این است که تقریباً هیچکس درباره «بعد از آن» صحبت نمیکند. نامی برده نمیشود، طرحی وجود ندارد، حتی گمانهزنیای هم نیست. گویی آینده عمداً خالی نگه داشته شده است؛ انگار مردم نمیخواهند آینده را با خیالپردازی آلوده کنند. شهر اکنون شبیه مکانی است که آگاهانه آیندهاش را نمیسازد، زیرا تمام انرژیاش صرف پایان دادن به حال شده است. مردم هنوز نمیدانند بعدتر چه رخ خواهد داد، اما با قطعیت میدانند که این وضعیت دیگر قابل ادامه نیست.
بسیاری با اطمینان میگویند هر آنچه پس از این بیاید، از وضعیت کنونی بهتر خواهد بود. آنها باور دارند که خودشان میتوانند از پس زندگی برآیند. انتظار معجزه ندارند. خواستههایشان حداقلی است: حقوق پایه، آرامش، کرامت؛ زندگی بدون ترس، بدون دروغ، بدون فریب. بیشترشان میگویند چیزی فراتر از این نمیخواهند. نه قهرمان، نه منجی، نه وعدههای بزرگ؛ فقط همان چیزی که سالها از آن محروم بودهاند: یک زندگی عادی.
و شاید همین یقین ساده، خطرناکترین چیزِ جاری در خیابانها باشد؛ و در عین حال، صادقانهترینِ آنها.
|
| |||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|