سه شنبه ۲۳ تير ۱۴۰۵ - Tuesday 14 July 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 13.07.2026, 12:47

فرصت عجیب آمریکا و ایران / علی واعظ


علی واعظ / فارن افرز / ۱۳ ژوئیه ۲۰۲۶

چگونه یک منازعه قفل‌شده می‌تواند راه را برای صلح هموار کند

روابط آمریکا و ایران اکنون در بدترین وضعیت خود قرار دارد. طی چهار ماه گذشته، ارتش‌های آمریکا و اسرائیل جنگی تمام‌عیار را علیه جمهوری اسلامی به راه انداخته‌اند؛ جنگی که شامل ترور بخش بزرگی از رهبران سیاسی و نظامی ایران نیز بوده است. ایران نیز در واکنش، به پایگاه‌های نظامی آمریکا، زیرساخت‌های کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس و اسرائیل حمله کرده است. دو طرف در اوایل آوریل به توافق آتش‌بس دست یافتند و در ژوئن نیز یک یادداشت تفاهم با هدف پایان دادن به درگیری امضا کردند. اما این توافق‌ها تاکنون ناکام مانده‌اند؛ ایران و آمریکا همچنان به تبادل آتش ادامه داده‌اند. دو کشور بر سر مسائل بنیادین، از جمله برنامه هسته‌ای ایران، تنگه هرمز و رفع تحریم‌ها، فاصله‌ای عمیق با یکدیگر دارند. به همین دلیل، بسیاری از تحلیلگران نسبت به امکان دستیابی طرفین به یک توافق دائمی بدبین هستند.

تشدید روزافزون درگیری‌ها از زمان اجرایی شدن این یادداشت تفاهم نشان می‌دهد که این بدبینی بی‌اساس نیست. به جای آنکه روابط ایران و آمریکا وارد فصلی تازه شود، دو طرف همچنان در همان الگوهای قدیمی گرفتار مانده‌اند. هر یک دیگری را به رفتار غیرصادقانه متهم می‌کند و مدعی است که طرف مقابل توافق حاصل‌شده در آوریل را نقض کرده است. گفت‌وگوهای میان آن‌ها عمدتاً به شکلی پراکنده و از طریق طرف‌های ثالث انجام می‌شود، نه به صورت مستقیم. همچنین ادامه استفاده از نیروی نظامی نشان می‌دهد که هر دو طرف آمادگی تشدید تنش را دارند. در روزهای اخیر بیش از ۳۰۰ حمله آمریکا علیه ایران انجام شده است. تهران نیز در واکنش، دست‌کم پنج کشور منطقه و همچنین چندین کشتی عبوری از تنگه هرمز را هدف قرار داده است.

با این حال، به شکلی متناقض، همین جنگ ممکن است فرصتی برای ایران و آمریکا فراهم کرده باشد تا روابط ازهم‌گسیخته خود را ترمیم کنند. دلیل آن این است که این منازعه به یک بن‌بست فرسایشی و رضایت‌نبخش برای هر دو طرف رسیده است. واشنگتن آشکارا نتوانسته جمهوری اسلامی را سرنگون کند، آن را وادار به کنار گذاشتن برنامه هسته‌ای‌اش سازد، حمایت تهران از متحدان منطقه‌ای‌اش را متوقف کند یا کنترل ایران بر تنگه هرمز را از میان ببرد. در مقابل، تهران نیز نتوانسته آمریکا را وادار به ترک منطقه کند یا استفاده واشنگتن از ابزارهای فشار اقتصادی و نظامی را متوقف سازد. به بیان دیگر، جنگ به روشنی نشان داده است که هیچ‌یک از دو دولت نمی‌تواند با هزینه‌ای قابل قبول ضربه‌ای قاطع و نهایی به طرف مقابل وارد کند و ادامه خصومت بدون مدیریت، بیش از اندازه پرهزینه و خطرناک شده است.

در هر دو پایتخت، شمار فزاینده‌ای از مقام‌ها در حال درک این واقعیت هستند، حتی اگر جنگ همچنان ادامه داشته باشد. در نتیجه، برخی تصمیم‌گیران در هر دو کشور به دنبال یافتن راه‌هایی برای همزیستی شده‌اند. برای نخستین بار در نزدیک به یک دهه گذشته، مقام‌های ارشد آمریکایی و ایرانی در چارچوب مذاکرات، به طور مستقیم با یکدیگر دیدار کرده‌اند. آن‌ها در حال بررسی مصالحه‌هایی معنادار هستند. همچنین دو طرف ممکن است بر سر ایجاد یک خط ارتباطی مستقیم میان نیروهای نظامی خود به توافق برسند؛ سازوکاری که هدف آن مدیریت بحران پیش از تبدیل شدن آن به یک رویارویی گسترده‌تر است. اگر این تعهد اولیه عملی شود، نخستین کانال ارتباطی مستقیم میان ایران و آمریکا از زمان تسخیر سفارت ایالات متحده در تهران توسط انقلابیون در سال ۱۹۷۹ خواهد بود.

البته این تلاش‌ها ممکن است شکست بخورند. یادداشت تفاهم کنونی، در هر حال، در آستانه فروپاشی قرار دارد. در هر دو کشور نیروهای قدرتمندی حضور دارند که با دیپلماسی مخالف‌اند و رویارویی را ترجیح می‌دهند. همچنین بدون تردید محدودیت‌هایی برای میزان دستاوردهایی که این دو دشمن دیرینه می‌توانند از طریق تعامل به دست آورند وجود خواهد داشت. اما ممکن است هر دو طرف سرانجام، بر اثر فرسودگی و خستگی ناشی از جنگ، به یک نتیجه مشترک و ناخواسته برسند: دستورکار و شیوه‌های گذشته شکست خورده‌اند. تغییر همچنان دشوار خواهد بود، اما دیگر غیرقابل تصور نیست.

شکست حداکثری

برنامه جامع اقدام مشترک (برجام) در سال ۲۰۱۵ آخرین تلاش جدی برای تثبیت و بازتنظیم روابط ایران و آمریکا بود. از نظر رسمی، این توافق محدود و مشخص بود. ایران متعهد شد برنامه هسته‌ای خود را محدود کند و بازرسی‌های بین‌المللی گسترده‌تری را بپذیرد. در مقابل، ایالات متحده وعده کاهش محدودی از تحریم‌ها را داد. اما از منظر سیاسی، برجام یک قمار بزرگ‌تر محسوب می‌شد. مقام‌ها تصور می‌کردند اگر مسئله برنامه هسته‌ای ایران حل‌وفصل شود، شاید تهران و واشنگتن بتوانند به سایر اختلافات نیز بپردازند؛ از جمله حمایت ایران از گروه‌های شبه‌نظامی منطقه‌ای مانند حزب‌الله لبنان و حوثی‌های یمن. در نهایت، شاید دو طرف حتی قادر می‌شدند روابطی دیپلماتیک و عادی برقرار کنند.

اما این فرضیه هرگز به‌طور کامل آزموده نشد. زمانی که برجام در ژانویه ۲۰۱۶ به مرحله اجرا درآمد، مذاکره‌کنندگان در هر دو طرف تقریباً به نهایت توان خود رسیده بودند. تقریباً بلافاصله پس از اجرایی شدن توافق، فشارهای شدید داخلی در هر دو کشور علیه آن آغاز شد. در آمریکا، جمهوری‌خواهان به طور گسترده با آن مخالفت کردند و شماری از دموکرات‌ها نیز آن را بیش از حد نرمش‌پذیر در برابر ایران دانستند. در تهران، حسن روحانی رئیس‌جمهور و محمدجواد ظریف وزیر امور خارجه ناچار بودند از توافقی دفاع کنند که منتقدانش مصالحه با آمریکا را در بهترین حالت ساده‌لوحانه و در بدترین حالت خیانت‌آمیز می‌دانستند. هیچ‌یک از این دو گروه نه توان دیپلماتیک لازم و نه فضای سیاسی کافی برای پرداختن به سایر نقاط تنش در روابط دوجانبه را در اختیار نداشتند. با پیروزی دونالد ترامپ در انتخابات ریاست‌جمهوری اواخر سال ۲۰۱۶، هر فرصت باقی‌مانده نیز از میان رفت. ترامپ برجام را «بدترین توافقی که تاکنون مذاکره شده» توصیف کرده بود و در سال ۲۰۱۸ از آن خارج شد. او وعده داد که از طریق کارزار «فشار حداکثری»، ایران را وادار به تغییر رفتار خواهد کرد.

اما در نهایت، فروپاشی این توافق به سود هیچ‌یک از طرفین تمام نشد. در واشنگتن، حامیان سیاست «فشار حداکثری» شاید تصور می‌کردند که تحریم‌های بیشتر و انزوای گسترده‌تر، جمهوری اسلامی را وادار به پذیرش توافقی بهتر خواهد کرد یا حتی ممکن است نظام را زیر بار فشارها از هم بپاشد. اما در عمل، حکومت دوام آورد، برنامه هسته‌ای خود را گسترش داد، در داخل سرکوبگرتر شد و در منطقه رویکردی تهاجمی‌تر در پیش گرفت. حسن روحانی جای خود را به ابراهیم رئیسی داد؛ رئیس‌جمهوری که مواضعی سخت‌گیرانه‌تر داشت و بسیاری از جریان‌هایی را که برجام را محکوم کرده بودند، به قدرت رساند. با این حال، تندروهای ایرانی نیز موفق نبودند. کشور در نتیجه محدودیت‌های آمریکا متحمل خسارت‌های اقتصادی عظیمی شد؛ خسارت‌هایی که موج‌های پیاپی از اعتراضات بی‌ثبات‌کننده را برانگیخت. افزون بر این، پس از حمله حماس به اسرائیل در اکتبر ۲۰۲۳، واکنش‌های نظامی اسرائیل و آمریکا ضربات سنگینی به شرکای منطقه‌ای ایران وارد کرد.

با وجود این، نه تهران و نه واشنگتن تغییری در رویکرد خود ایجاد نکردند. در واقع، هر دو طرف تهاجمی‌تر شدند؛ روندی که سرانجام به جنگی انجامید که در فوریه آغاز شد. اما بن‌بست حاصل از این جنگ ممکن است برداشت‌های رایج در هر دو پایتخت را دگرگون کند. دست‌کم برخی مقام‌های آمریکایی به نظر می‌رسد دریافته‌اند که واشنگتن، با وجود به‌کارگیری تقریباً همه ابزارهای فشار موجود، در تحقق تغییر مورد نظر خود ناکام مانده است. جمهوری اسلامی نیز اگرچه ممکن است از جنگ جان سالم به در برده باشد، اما اگر نتواند بازسازی شود و رونق یابد، شاید از صلح جان سالم به در نبرد. این جنگ نیروهای نظامی ایران را فرسوده و اقتصاد از پیش بحران‌زده آن را در وضعیتی به‌مراتب دشوارتر قرار داده است. نارضایتی عمومی نیز همچنان گسترده است.

گذشته و الگوهای پیشین

واشنگتن پیش از این نیز با دشمنان خود صلح کرده است. پس از آنکه حزب کمونیست کنترل چین را به دست گرفت، ایالات متحده به مدت ۲۰ سال تلاش کرد این کشور را منزوی کند. اما در اوایل دهه ۱۹۷۰، پس از آنکه آمریکا در جنگ‌های غیرمستقیم خود با چین در کره و ویتنام شکست خورد، برخی مقام‌های آمریکایی به این نتیجه رسیدند که دوری و خصومت نمی‌تواند انقلاب چین را از میان ببرد و منافع آمریکا ایجاب می‌کند از شکاف ژئوپلیتیکی میان پکن و اتحاد شوروی بهره‌برداری کند. به همین دلیل، واشنگتن روند تدریجی عادی‌سازی روابط با چین را آغاز کرد. در عین حال، ایالات متحده هرگز از حمایت خود از تایوان دست نکشید. در عوض، مسئله حاکمیت تایوان را موقتاً کنار گذاشت تا پکن و واشنگتن بتوانند در حوزه‌هایی که منافع مشترک داشتند، فضایی برای همکاری پیدا کنند. درس اصلی این تجربه آن نبود که خصومت‌ها از میان رفته‌اند، بلکه این بود که دیپلماسی می‌تواند پیش از حل‌وفصل اختلافات بنیادین آغاز شود.

ویتنام نمونه‌ای حتی چشمگیرتر است. ایالات متحده سال‌ها تلاش کرد مانع پیروزی کمونیست‌ها در این کشور شود؛ تلاشی که شامل جنگی ویرانگر بود و جان ده‌ها هزار غیرنظامی و نظامی ویتنامی را گرفت. آمریکا در این نبرد شکست خورد و سپس سال‌ها کوشید هانوی را منزوی کند. اما در اواسط دهه ۱۹۹۰، واشنگتن به این جمع‌بندی رسید که عادی‌سازی روابط بیش از تداوم دشمنی دائمی می‌تواند در خدمت منافع آمریکا باشد؛ زیرا موجب گسترش تجارت، تقویت ثبات منطقه‌ای و افزایش نفوذ ایالات متحده در جنوب شرق آسیا می‌شد. از این رو، دو کشور روندی مرحله‌ای برای عادی‌سازی روابط را آغاز کردند: واشنگتن به کاهش انزوای اقتصادی بین‌المللی ویتنام کمک کرد، تحریم‌های تجاری خود را برداشت و یک توافق کنسولی با هانوی امضا کرد. در سال ۱۹۹۵، آمریکا و ویتنام روابط دیپلماتیک خود را از سر گرفتند و سفارتخانه‌هایشان را بازگشایی کردند.

این روند هرگز به معنای فراموش کردن جنگ یا حتی رسیدن به برداشتی مشترک از آن نبود. با این حال، دو دولت سازوکارهایی برای رسیدگی به دردناک‌ترین میراث‌های جنگ ایجاد کردند؛ از جمله تلاش مشترک برای روشن شدن سرنوشت آمریکایی‌های مفقودشده از طریق دسترسی به آرشیوها، تحقیقات میدانی و عملیات کاوش. این فرآیند به ایجاد زمینه‌ای کمک کرد که در دهه‌های ۲۰۱۰ و ۲۰۲۰، ویتنام به یکی از شرکای مهم آمریکا تبدیل شود؛ به‌ویژه زمانی که واشنگتن بخشی از زنجیره‌های تأمین خود را از چین خارج کرد.

البته همه تلاش‌های آمریکا برای آشتی با رقبایش موفق نبوده است. در سال ۲۰۱۴، باراک اوباما روابط با کوبا را عادی‌سازی کرد و استدلال نمود که دهه‌ها انزوا نه به پیشبرد منافع آمریکا کمک کرده و نه موجب دموکراتیک شدن این جزیره شده است. اما اقدامات اوباما عمدتاً بر اختیارات اجرایی رئیس‌جمهور متکی بود، از حمایت عمیق دوحزبی برخوردار نبود و با مخالفتی ریشه‌دار و شدید ــ از جمله از سوی جامعه مهاجران کوبایی ــ روبه‌رو شد؛ وضعیتی که شباهت زیادی به توافق هسته‌ای او با ایران داشت. در نتیجه، این سیاست نیز به سرعت توسط ترامپ لغو شد.

اما تلاش‌های کنونی کاخ سفید در قبال ایران لزوماً نیازی ندارد که از الگوی اوباما در قبال کوبا یا حتی جمهوری اسلامی پیروی کند. این روند از نقطه‌ای متفاوت آغاز می‌شود: از دل جنگی که هر دو طرف به تازگی از سر گذرانده‌اند. از این منظر، شباهت‌های بیشتری با تلاش‌های آمریکا برای احیای روابط با پکن و هانوی دارد. ایران در مقایسه با هر یک از آن دولت‌ها در زمان آغاز روند آشتی، بسیار بیشتر درگیر منازعات فعال منطقه‌ای است و برنامه هسته‌ای آن نیز همچنان یکی از اصلی‌ترین منابع تنش به شمار می‌رود. با این حال، ممکن است ایران و آمریکا هر دو به تدریج به این نتیجه برسند که این مسائل از طریق اجبار و فشار حل‌شدنی نیستند. دیپلماسی با دشمنان به ندرت با شفافیت اخلاقی آغاز می‌شود. این دیپلماسی زمانی آغاز می‌شود که هزینه حفظ توهمات، از دشواری پذیرش واقعیت بیشتر شود.

راهی برای خروج

هیچ‌یک از این موارد به معنای آن نیست که یک توافق جامع و بزرگ در دسترس است. چنین چیزی وجود ندارد. در واقع، وظیفه فوری در شرایط کنونی صرفاً این است که اطمینان حاصل شود یادداشت تفاهم، زیر فشار انبوهی از بحران‌ها و اختلافات فزاینده، از هم فرو نپاشد. تنگه هرمز باید باز بماند، مذاکرات بعدی باید با جدیت دنبال شود و مدت آن‌ها بیش از یک گفت‌وگوی کوتاه و تشریفاتی باشد. همچنین کانال کاهش تنش میان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و فرماندهی مرکزی ارتش آمریکا (سنتکام) باید نتایج ملموسی به همراه داشته باشد.

هر دو طرف باید درس مهمی از گذشته بیاموزند: برجام آسیب‌پذیر نشد چون از نظر فنی ضعیف بود، بلکه به این دلیل که از پشتوانه سیاسی کافی برخوردار نبود. مخالفان آن صبور، سازمان‌یافته و خستگی‌ناپذیر بودند. مدافعان توافق نیز به اشتباه تصور می‌کردند که اجرای آن به خودی خود حامیان و ذی‌نفعان پایداری برایش ایجاد خواهد کرد. هر توافق جدیدی با ایران باید بر اساس فرضی کاملاً معکوس بنا شود: این‌که نیروهای تخریب‌گر و مخالف، سریع‌تر از بهره‌مندان و حامیان توافق وارد عمل خواهند شد.

نخست باید به آزمون دشوار داخلی ایران توجه کرد. جمهوری اسلامی اکنون تحت رهبری رهبر جدیدی قرار دارد که هنوز تجربه‌ای آزموده در این جایگاه ندارد؛ همچنین نخبگان سیاسی کشور، که در دوران جنگ ظاهراً متحد بودند، به احتمال زیاد درباره آینده اختلافات عمیقی دارند. برخی از آنان سازش با واشنگتن را تنها راه تثبیت نظام پس از یک جنگ ویرانگر می‌دانند. برخی دیگر آن را فرسایش ایدئولوژیک در پوشش عمل‌گرایی تلقی می‌کنند. با این حال، هرچند نخبگان ایرانی ممکن است درباره آینده دیدگاه‌های متفاوتی داشته باشند، اما همگی در یک هدف فوری مشترک‌اند: حفظ دستاوردهای ادراک‌شده دوران جنگ، از جمله کنترل بر تنگه هرمز. توازن میان این دو اردوگاه با سخنرانی‌ها تعیین نخواهد شد؛ بلکه به این بستگی دارد که آیا دیپلماسی می‌تواند به کاهش فشار اقتصادی و بهبود ملموسی در زندگی روزمره مردم ایران منجر شود یا نه.

برای دولت ترامپ، پرسش اصلی این است که آیا از ابعاد چرخش راهبردی خود آگاه است یا خیر. اگر در نهایت کاهش گسترده تحریم‌ها که در یادداشت تفاهم ژوئن پیش‌بینی شده اجرایی شود، نتیجه آن چیزی فراتر از یک مشوق ساده خواهد بود. چنین اقدامی نشان می‌دهد که واشنگتن، پس از چهار دهه تلاش برای وادار کردن جمهوری اسلامی به تسلیم یا گرفتار کردن آن در بحران، شاید سرانجام آماده باشد سیاست مهار را کنار بگذارد. این بدان معنا نیست که آمریکا باید از تلاش برای تغییر آنچه سیاست‌های مسئله‌ساز ایران در داخل و خارج می‌داند دست بکشد. اما نشان می‌دهد که واشنگتن به این واقعیت واقف شده که فشار، بدون همراهی دیپلماسی، تا چه اندازه ناکارآمد بوده است و به همین دلیل تصمیم گرفته توازن میان فشار و تعامل را بازتنظیم کند. پذیرش چنین موضوعی برای هر رئیس‌جمهور آمریکایی دشوار است؛ به‌ویژه برای کسی که هویت سیاسی خود را بر هرگز نپذیرفتن شکست بنا کرده است.

ایران و آمریکا نیازی ندارند که به دوستان یکدیگر تبدیل شوند.

چالش‌های فوری کاملاً آشکارند. برداشت‌های متفاوت از مفاد یادداشت تفاهم باعث شده این سند، کمتر از یک ماه پس از امضا، عملاً در وضعیت شکننده‌ای قرار گیرد. به جای آنکه آزادی کشتیرانی در تنگه هرمز احیا شود، دو طرف همچنان بر سر کنترل این آبراه با یکدیگر رقابت می‌کنند و همین امر به تبادل اقدامات تلافی‌جویانه و تنش‌های شدید منجر شده است. اسرائیل همچنان اصرار دارد که در لبنان آزادی عمل نظامی داشته باشد؛ در حالی که تهران خواستار پایان حملات و خروج کامل اسرائیل از این کشور است. در نتیجه، سازوکار کاهش تنش ممکن است پیش از آنکه به بلوغ برسد، زیر بار بحران‌های متعدد از کار بیفتد. واشنگتن نیز با انتخابی روبه‌رو خواهد شد که سال‌ها از آن اجتناب کرده است: آیا آماده است نه تنها ایران و شرکای آن، بلکه متحدان خود را نیز مهار کند؛ متحدانی که اقداماتشان می‌تواند آمریکا را بار دیگر به سوی درگیری سوق دهد؟

حتی اگر مخالفان و خرابکاران مهار شوند و تهران و واشنگتن بار دیگر اختلافات خود را پشت میز مذاکره، نه در میدان نبرد، پیگیری کنند، هیچ تضمینی وجود ندارد که دو طرف بتوانند چارچوبی برای همزیستی مسالمت‌آمیز تعریف و تثبیت کنند. پس از سال‌ها ترور، تحریم، گروگان‌گیری، وعده‌های نقض‌شده، جنگ‌های نیابتی و دشمنی ایدئولوژیک، ایران و آمریکا همچنان به شدت نسبت به یکدیگر بدبین هستند. برای فروپاشی مذاکرات، عامل چندان بزرگی لازم نیست. در چنین شرایطی، ممکن است دوره کنونی نیز در حافظه تاریخ به عنوان فرصتی دیگر که از دست رفت ثبت شود؛ وقفه‌ای کوتاه میان دو دور از خشونت.

اما ایران و آمریکا نیازی ندارند که به دوستان یکدیگر تبدیل شوند. آنچه نیاز دارند، ایجاد یک حداقل پایدار در روابط است؛ بنیانی که با هر تغییر سیاسی فرو نریزد. اگر در این کار موفق شوند، پیامدهای آن بسیار گسترده خواهد بود. یک رابطه باثبات میان ایران و آمریکا یکی از مهم‌ترین موتورهای تشدید تنش در خاورمیانه را از میان خواهد برد و خطر تبدیل شدن هر بحران محلی به یک جنگ منطقه‌ای را کاهش خواهد داد. همچنین ممکن است ایران را ترغیب کند که کمتر از مسیر بی‌ثبات‌سازی و بیشتر از طریق دیپلماسی و تجارت به رقابت بپردازد.

البته تحقق چنین چشم‌اندازی مستلزم آن است که تهران و واشنگتن از فرصت کنونی به عنوان نقطه آغاز برای خنثی کردن سایر بحران‌های بالقوه نیز استفاده کنند؛ بحران‌هایی مانند لبنان، مسئله فلسطینیان و سوریه که اسرائیل تاکنون نتوانسته از طریق ابزار نظامی آن‌ها را حل‌وفصل کند. همچنین ایران باید اعتماد همسایگان عرب خود در خلیج فارس را بازسازی کند و برای موضوعاتی همچون آینده تنگه هرمز و حمایت از بازیگران غیردولتی، به دنبال راه‌حل‌هایی فراگیر و مشارکتی باشد.

در آن صورت، این مذاکرات در تاریخ به عنوان لحظه‌ای به یاد آورده خواهند شد که واشنگتن دست از این پرسش برداشت که چگونه می‌توان جمهوری اسلامی را شکست داد و تهران نیز به این نتیجه رسید که موفقیت ژئوپلیتیکی نیازمند چیزی فراتر از رویارویی دائمی است. پس از ۴۷ سال دشمنی، چنین تحولی خود نوعی انقلاب خواهد بود.

ــــــــــــــــــــ
* علی واعظ، مدیر پروژه ایران در «گروه بین‌المللی بحران» است.



 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net