يكشنبه ۱۶ فروردين ۱۴۰۵ - Sunday 5 April 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 30.03.2026, 15:45

«کنگره آزادی»، رویدادی خشنودکننده

مرتضی ملک

برگزاری نشست دو‌روزه «کنگره آزادی» رویدادی خوب و خشنودکننده بود. من به‌دلیل بیماری نتوانستم همه گفت‌وگوها، سخنرانی‌ها و فعل‌وانفعالات درونی کنگره را دنبال کنم، اما همان‌قدر که از بحث‌های پنل‌ها، برخی سخنرانی‌ها و فضای عمومی قابل درک بود، می‌شد چیرگی فرهنگ سیاسی دموکراتیک، رواداری و حس مشترکِ جست‌وجوی راهی برای حل معضل مزمنِ پراکندگی نیروهای دموکراتیک و ضرورت پایان دادن به این وضعیت اسفناک را احساس کرد.

کنگره از این منظر، در یک قاب بسته، سیمایی ایده‌آل از یک اپوزیسیون دموکراتیک ترسیم می‌کرد. اپوزیسیون ایران در چنین قاب‌هایی — سالن‌های مناسب و تدارک‌دیده — همواره خوش درخشیده و در حد استانداردهای مدرن ظاهر شده است. مشکل اصلی اما بیرون از این قاب است؛ آن‌جا که می‌خواهیم به برنامه‌ها و همان ارزش‌های مشترک، جامه عمل بپوشانیم. تعهد و تلاش ما برای حفظ پلورالیسم و رواداری در عرصه عمل و در جریان سیاست‌ورزی به محک خواهد خورد.

متأسفانه، تجربه‌های مشابه در همین ابعاد بزرگ و امیدوارکننده — نشانه‌های کاملاً قانع‌کننده‌ای از موفقیت نشان نداده‌اند. با این حال، این به آن معنا نیست که این تلاش نیز ناگزیر به همان سرنوشت دچار خواهد شد. این کوششی تکرارشونده است، همچون کار سیزیف، تا سرانجام به نتیجه برسد. بی‌تردید، در پی هر دور تلاش تازه، تجربه‌ها و دستاوردهای ارزشمندی برای رسیدن به مقصد مطلوب انباشته می‌شود.

جریان‌های جمهوری‌خواه که از مبتکران و پیشگامان چنین پروژه‌هایی بوده‌اند، اگرچه نتوانستند یک نهاد متحدکننده و سقف مشترک ایجاد کنند، اما در سطحی پایین‌تر، همکاری‌های منظم خود را ادامه داده‌اند.

شکل‌گیری این کنگره در شرایطی صورت می‌گیرد که جامعه ایران در کلیت خود — و طبعاً اپوزیسیون — درگیر سه رویداد بزرگ و در عین حال منفی است: سرکوب خونین قیام دی‌ماه، جنگ خارجی ویرانگر، و ، عروج نیرومند جریان سلطنت‌طلبی که به‌دلیل داشتن گرایش‌های قوی  انحصارطلبانه و خشونت‌گرا، تمام گرایش‌های افراطی در درون اپوزیسیون را فعال کرده است.

این سه عامل منفی، سطح و کیفیت سیاست را به‌شدت تنزل داده‌اند. انقلابی که زمانی در گفتمان عمومی قرار بود بر شانه‌های مقاومت مدنی پیش رود، در تفسیر جدید به پناهگاه‌ها عقب‌نشینی کرده تا از اتاق  جنگ فرمان بگیرد. جنبش‌های مدنی و صنفی نیز، بیش از ساختمان‌ها و رؤیاهای مردم، زیر بمباران‌ها از نفس افتاده‌اند. اپوزیسیون نیز بر سر ماهیت و نقش این جنگ، به دو اردوگاه متضاد تقسیم شده است: برای یک سو،  کارکرد جنگ ادامه همان سرکوب خونین دی‌ماه است؛ و برای گروهی دیگر، راهی برای تداوم آن قیام.

خروج از چنین گرداب فروبرنده‌ای کار آسانی نیست و از عهده هیچ گروهی به‌تنهایی برنمی‌آید. همان‌گونه که یک فرآیند عینی این وضعیت را پدید آورده، ادامه مسیر نیز در همان بستر  عینی خود رقم خواهد خورد. تأثیر نیروهای اپوزیسیون محدود به حوزه خودشان است و لزوماً سیاست کلان را تعیین نمی‌کند. با این حال،  در همین محدوده نیز، شکل‌گیری احزاب و ائتلاف‌های دموکراتیک و میانه‌رو که بتوانند از شدت این قطب‌بندی تنش‌زا بکاهند، امری مثبت و ضروری است.

اگر «کنگره آزادی» بتواند به ایجاد چنین نهادی کمک کند، گامی مهم در جهت خشونت زدایی از فضای سیاسی و  تقویت  سلامت سیاسی اپوزیسیون و مهار افراط‌گرایی خواهد بود.

اما موفقیت چنین پروژه‌هایی تنها به رفتار دموکراتیک و روادارانه اعضا محدود نمی‌شود. تشکل‌های حزبی نیازمند «فونکسیونر» (کادرهای حرفه‌ای) هستند. بدون نیروهای حرفه‌ای، کار عملی نیز پیش نخواهد رفت. حزب آماتور، چیزی فراتر از یک محفل نیست؛ و با محفل و انجمن نمی‌توان در سطح سیاست بزرگ , عمل کرد یا در قامت یک اپوزیسیون جدی ظاهر شد.

اتحاد جمهوری‌خواهان صرفاً به این دلیل دچار مشکل زوال نشد که دموکراتیک یا روادار نبود؛ اختلافات سیاسی مهمی وجود داشت، اما مهم‌تر از آن، فقدان یک رهبری حرفه‌ای و کارآمد بود. بدنه‌ای گسترده اما کم‌تحرک، بدون سازماندهی مؤثر. در غیاب رهبری و کادر حرفه‌ای، عمل انباشته نمی‌شود، سیاست بازخورد نمی‌گیرد، بسیج اجتماعی شکل نمی‌گیرد و جذب نسل جوان تقریباً ناممکن می‌شود.

البته احزابی که ناگهان از دل یک جنبش اجتماعی بزرگ زاده می‌شوند، وضعیتی متفاوت دارند. اما احزابی که از دل کنفرانس‌ها و گردهمایی مجموعه‌ای از انجمن‌ها و فعالان شکل می‌گیرند، ناگزیر به یک هسته قدرتمند رهبری حرفه‌ای، همراه با شبکه‌ای از مشاوران، نیاز دارند تا بتوانند مسیر را به‌درستی پیش ببرند.

فیسبوک نویسنده




iran-emrooz.net | Mon, 23.03.2026, 10:17

نقش جامعه‌ مدنی در پروسه دموکراتیزاسیون

کاظم علمداری

منتشرشده در نشریه «خط صلح»

گذار از اقتدارگرایی به دموکراسی یکی از پیچیده‌ترین فرایندهای سیاسی در جهان معاصر است. تجربه‌ی تاریخی نشان می‌دهد که سقوط رژیم‌های اقتدارگرا لزوماً به استقرار دموکراسی پایدار منجر نمی‌شود. در بسیاری از موارد، فروپاشی نظم اقتدارگرا به بی‌ثباتی سیاسی، خشونت داخلی یا بازتولید اقتدارگرایی در قالب‌های جدید انجامیده است. یکی از عوامل تعیین‌کننده در سرنوشت گذارهای سیاسی، وجود یا فقدان جامعه‌ی مدنی مستقل است. این مقاله با اتکا به چارچوب‌های نظری الکسی دو توکویل، یورگن هابرماس، رابرت پاتنام، خوان لینتز و آلفرد استپان، و نیز پژوهش‌های ادوارد مانسفیلد و جک اسنایدر درباره‌ی دموکراتیزاسیون و خشونت، به بررسی نقش جامعه‌ی مدنی در گذار دمکراتیک در شرایط جنگ می‌پردازد. مقاله استدلال می‌کند که جنگ با امنیتی‌کردن سیاست، تمرکز قدرت در نهادهای نظامی و فرسایش سرمایه‌ی اجتماعی، ظرفیت جامعه‌ی مدنی را تضعیف می‌کند و در نتیجه احتمال گذار خشونت‌آمیز یا مصادره‌ی گذار توسط نیروهای نظامی را افزایش می‌دهد. در عین حال، حتی در شرایط جنگ نیز شبکه‌های مدنی انسان‌دوستانه می‌توانند به‌عنوان هسته‌های اولیه‌ی جامعه‌ی مدنی آینده عمل کنند. مقاله با بررسی تجربه‌های تطبیقی در خاورمیانه و تمرکز ویژه بر ایران نشان می‌دهد که وجود جامعه‌ی مدنی مستقل یکی از مهم‌ترین پیش‌شرط‌های گذار مسالمت‌آمیز و تثبیت دموکراسی است.

مقدمه

گذار از اقتدارگرایی به دموکراسی یکی از مهم‌ترین موضوعات در ادبیات علوم سیاسی معاصر است. در نیمه‌ی دوم قرن بیستم، موج‌های دموکراتیزاسیون در آمریکای لاتین، اروپای جنوبی و اروپای شرقی توجه پژوهشگران را به این پرسش جلب کرد که چگونه رژیم‌های اقتدارگرا فرو می‌ریزند و چه شرایطی به استقرار دموکراسی پایدار منجر می‌شود.

با این حال تجربه‌های تاریخی نشان داده است که سقوط رژیم‌های اقتدارگرا لزوماً به دموکراسی نمی‌انجامد. در بسیاری از موارد، فروپاشی نظم اقتدارگرا به بی‌ثباتی سیاسی، جنگ داخلی یا بازگشت اقتدارگرایی انجامیده است. از این رو پژوهشگران علوم سیاسی میان «سقوط اقتدارگرایی» و «گذار دمکراتیک» تمایز قائل شده‌اند. من خود در مقاله‌ای با عنوان «لحظه‌ی سقوط» و «لحظه‌ی گذار» این دو رخداد را از هم منفک کرده‌ام.

گذار دمکراتیک فرایندی پیچیده و چندمرحله‌ای است که شامل بازسازی نهادهای سیاسی، شکل‌گیری قواعد رقابت سیاسی و ایجاد سازوکارهای پاسخ‌گویی قدرت می‌شود. در این فرایند، جامعه‌ی مدنی نقشی اساسی ایفا می‌کند.

از زمان آثار کلاسیک الکسی دو توکویل، جامعه‌ی مدنی به‌عنوان یکی از ستون‌های اصلی دموکراسی شناخته شده است. انجمن‌های مدنی و شبکه‌های اجتماعی نه تنها فرهنگ مشارکت سیاسی را تقویت می‌کنند بلکه از تمرکز بیش از حد قدرت در دولت نیز جلوگیری می‌کنند.

با این حال، بسیاری از نظریه‌های جامعه‌ی مدنی در شرایط عادی سیاسی شکل گرفته‌اند و کم‌تر به وضعیت‌هایی پرداخته‌اند که جامعه درگیر جنگ یا بحران امنیتی است. جنگ می‌تواند ساختارهای سیاسی و اجتماعی را به‌طور بنیادین تغییر دهد و رابطه‌ی میان جامعه‌ی مدنی، دولت و ارتش را دگرگون کند.

خلا جامعه‌ی مدنی مستقل در شرایط جنگ چگونه بر گذار از اقتدارگرایی به دموکراسی تاثیر می‌گذارد؟

مفهوم جامعه‌ی مدنی در سنت اندیشه‌ی سیاسی غرب سابقه‌ای طولانی دارد، اما در علوم سیاسی معاصر اهمیت ویژه‌ای یافته است. من این سابقه را در کتاب خود «جامعه‌ی مدنی: گفتارها، زمینه‌ها، تجربه‌ها»، به تفصیل توضیح داده‌ام. جامعه‌ی مدنی به مجموعه‌ای از سازمان‌ها، انجمن‌ها و شبکه‌های اجتماعی مستقل از دولت گفته می‌شود که میان فرد و دولت قرار می‌گیرند.

توکویل در اثر مشهور خود «دموکراسی در آمریکا» استدلال کرد که انجمن‌های داوطلبانه نقش اساسی در حفظ آزادی دارند. او معتقد بود که انجمن‌ها به شهروندان امکان می‌دهند که مهارت‌های مشارکت سیاسی را بیاموزند و در برابر تمرکز قدرت در دولت مقاومت کنند.

در قرن بیستم، این دیدگاه با نظریه‌ی سرمایه‌ی اجتماعی گسترش یافت. رابرت پاتنام نشان داد که شبکه‌های اعتماد اجتماعی و همکاری مدنی برای عملکرد موثر نهادهای دمکراتیک ضروری‌اند. به باور او، سرمایه‌ی اجتماعی باعث می‌شود که همکاری جمعی آسان‌تر شود و هزینه‌های مبادله‌ی سیاسی کاهش یابد.

یورگن هابرماس نیز جامعه‌ی مدنی را بخشی از حوزه‌ی عمومی دانست. در این حوزه، شهروندان می‌توانند درباره‌ی مسائل عمومی گفتگو کنند و از طریق بحث عقلانی بر قدرت سیاسی تاثیر بگذارند.

در ادبیات گذار دمکراتیک نیز جامعه‌ی مدنی نقش مهمی دارد. لینتز و استپان استدلال می‌کنند که دموکراسی تنها زمانی تثبیت می‌شود که چند حوزه‌ی نهادی — از جمله جامعه‌ی مدنی — به‌طور همزمان شکل بگیرند.

جنگ و امنیتی‌شدن سیاست

جنگ یکی از مهم‌ترین عواملی است که می‌تواند ساختارهای سیاسی و اجتماعی را تغییر دهد. در شرایط جنگ، سیاست اغلب امنیتی می‌شود و دولت‌ها برای مقابله با تهدیدهای خارجی یا داخلی قدرت بیش‌تری در اختیار می‌گیرند.

امنیتی‌شدن سیاست معمولاً با محدود شدن آزادی‌های مدنی همراه است. رسانه‌ها تحت کنترل قرار می‌گیرند، فعالیت‌های سیاسی محدود می‌شود و فضای عمومی برای گفتگوی آزاد کوچک‌تر می‌گردد.

از سوی دیگر، جنگ معمولاً به تمرکز قدرت در نهادهای نظامی و امنیتی می‌انجامد. منابع اقتصادی و انسانی جامعه به سوی اهداف نظامی هدایت می‌شود و نقش ارتش در سیاست افزایش می‌یابد.

این روند می‌تواند ظرفیت جامعه‌ی مدنی مستقل را به‌شدت تضعیف کند. بسیاری از سازمان‌های مدنی در شرایط جنگ –اگر وجود داشته باشند—، یا تعطیل می‌شوند یا تحت کنترل دولت قرار می‌گیرند.

دموکراتیزاسیون و خشونت

یکی از مباحث مهم در ادبیات علوم سیاسی، رابطه‌ی میان دموکراتیزاسیون و خشونت است.

مانسفیلد و اسنایدر در پژوهش‌های خود نشان داده‌اند که دموکراتیزاسیون در شرایط ضعف نهادی می‌تواند به افزایش تعارضات سیاسی و حتی جنگ منجر شود.

به باور آنان، زمانی که رژیم‌های اقتدارگرا فرو می‌ریزند اما نهادهای دمکراتیک هنوز شکل نگرفته‌اند، رقابت‌های سیاسی می‌تواند به‌سرعت به تعارضات خشونت‌آمیز تبدیل شود.

در چنین شرایطی، جامعه‌ی مدنی می‌تواند نقش مهمی در کاهش خشونت ایفا کند. شبکه‌های مدنی می‌توانند کانال‌هایی برای بیان مسالمت‌آمیز مطالبات اجتماعی فراهم کنند و از تبدیل تعارضات سیاسی به خشونت جلوگیری نمایند.

نقش ارتش در گذارهای سیاسی

در بسیاری از کشورها، ارتش تنها سازمان منسجم در شرایط بحران است.

در نبود نهادهای مدنی قوی، نیروهای مسلح ممکن است نقش تعیین‌کننده‌ای در فرایند گذار ایفا کنند.

ارتش می‌تواند سه نقش متفاوت داشته باشد: ۱. حمایت از گذار، ۲. مدیریت گذار، ۳. مصادره‌ی گذار.

نمونه‌ی مصر پس از ۲۰۱۱ نشان می‌دهد که ارتش چگونه می‌تواند گذار را مصادره کند. تجربه‌ی تونس و مصر نمونه‌ی مهمی از تاثیر جامعه‌ی مدنی بر گذارهای سیاسی است. در تونس، جامعه‌ی مدنی قوی‌تر و ارتش کم‌مداخله‌تر بود. اتحادیه‌های کارگری و انجمن‌های حرفه‌ای توانستند نقش میانجی ایفا کنند. در مصر، ارتش بازیگر اصلی دولت بود و جامعه‌ی مدنی ضعیف‌تر بود. در نتیجه ارتش توانست گذار را متوقف کند.

ایران و چالش‌های گذار دمکراتیک در شرایط بحران و جنگ

در مقایسه با بسیاری از رژیم‌های اقتدارگرا، ساختار سیاسی جمهوری اسلامی ایران پیچیدگی ویژه‌ای دارد. این نظام را نمی‌توان صرفاً یک دیکتاتوری نظامی یا یک اقتدارگرایی حزبی کلاسیک دانست. جمهوری اسلامی ترکیبی از نهادهای انتخاباتی محدود و کنترل شده، ساختارهای ایدئولوژیک مذهبی و شبکه‌های امنیتی و نظامی است که حول محور ولایت فقیه سازمان یافته‌اند. همین ترکیب چندلایه باعث شده است که مسئله‌ی گذار سیاسی در ایران نه فقط مسئله‌ی جابه‌جایی یک دولت، بلکه مسئله‌ی بازآرایی کل رابطه‌ی میان دین، دولت، قانون و نیروهای قهریه باشد.

در ادبیات علوم سیاسی، چنین ساختارهایی اغلب در چارچوب «اقتدارگرایی هیبریدی» یا «اقتدارگرایی انتخاباتی» تحلیل می‌شوند؛ نظام‌هایی که در آن‌ها نهادهای انتخاباتی وجود دارند اما قدرت واقعی در دست نهادهای غیرانتخابی متمرکز است. در ایران، این تمرکز قدرت در نهادی قرار دارد که هم مشروعیت ایدئولوژیک دارد و هم از شبکه‌ی گسترده‌ای از نیروهای امنیتی و نظامی حمایت می‌شود. این ویژگی‌ها سبب می‌شود که گذار از چنین نظامی با چالش‌های نهادی بسیار پیچیده‌تری نسبت به بسیاری از دیکتاتوری‌های نظامی یا شخصی روبه‌رو باشد.

یکی از مهم‌ترین این چالش‌ها، نقش نیروهای نظامی و امنیتی در ساختار قدرت است. در بسیاری از کشورها، ارتش نهادی حرفه‌ای است که وظیفه‌ی اصلی آن دفاع از مرزهای کشور است. اما در ایران، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی علاوه بر نقش نظامی، در حوزه‌های امنیتی، اقتصادی و حتی فرهنگی حضور گسترده دارد. طی چهار دهه‌ی گذشته، این نهاد به یکی از مهم‌ترین بازیگران اقتصاد سیاسی کشور تبدیل شده است و شبکه‌ای از شرکت‌ها، بنیادها و موسسات اقتصادی را در اختیار دارد.

این وضعیت باعث شده است که سپاه پاسداران نه تنها یک نهاد نظامی بلکه بخشی از ساختار قدرت سیاسی و اقتصادی باشد. در چنین شرایطی، مسئله‌ی گذار دمکراتیک صرفاً به محدود کردن نقش ارتش در سیاست خلاصه نمی‌شود، بلکه شامل مهار شبکه‌ای گسترده از قدرت نظامی، امنیتی و اقتصادی است که در ساختار دولت و اقتصاد ادغام شده‌اند.

از منظر نظریه‌ی گذار دمکراتیک، این وضعیت اهمیت جامعه‌ی مدنی را دوچندان می‌کند. لینتز و استپان تاکید می‌کنند که دموکراسی زمانی تثبیت می‌شود که پنج حوزه‌ی نهادی — جامعه‌ی مدنی، جامعه‌ی سیاسی، حاکمیت قانون، بوروکراسی کارآمد و اقتصاد نهادمند — به‌طور همزمان شکل بگیرند. در ایران، بسیاری از این حوزه‌ها طی دهه‌های گذشته تحت فشار تمرکز قدرت ایدئولوژیک و امنیتی قرار گرفته‌اند. در نتیجه جامعه‌ی مدنی مستقل یکی از معدود عرصه‌هایی است که می‌تواند پیوند میان جامعه و سیاست را بازسازی کند.

با این حال، جامعه‌ی مدنی در ایران نیز با محدودیت‌های جدی مواجه بوده است. بسیاری از انجمن‌های مدنی، سازمان‌های غیردولتی، اتحادیه‌های مستقل و رسانه‌های آزاد طی سال‌های گذشته با محدودیت‌های قانونی و امنیتی روبه‌رو شده‌اند. این محدودیت‌ها باعث شده است که جامعه‌ی مدنی ایران نتواند به همان اندازه‌ای که در برخی گذارهای موفق دیده شده است، نقش نهادی ایفا کند.

در عین حال، جامعه‌ی ایران از نظر اجتماعی و فرهنگی دچار تحولات عمیقی شده است. رشد شهرنشینی، گسترش آموزش عالی، افزایش ارتباطات جهانی و تحول در ارزش‌های فرهنگی باعث شده است که مطالبات اجتماعی برای مشارکت سیاسی و آزادی‌های مدنی افزایش یابد. این تحولات نشان می‌دهد که شکاف میان جامعه و ساختار قدرت در ایران طی دهه‌های گذشته افزایش یافته است.

این شکاف میان جامعه و دولت یکی از مهم‌ترین عوامل بی‌ثباتی در رژیم‌های اقتدارگرا محسوب می‌شود. زمانی که کانال‌های نهادی برای بیان مطالبات اجتماعی وجود نداشته باشد، اعتراضات اجتماعی ممکن است به شکل‌های غیرنهادی و گاه خشونت‌آمیز بروز پیدا کند. در چنین شرایطی، نبود جامعه‌ی مدنی سازمان‌یافته می‌تواند خطر بی‌ثباتی سیاسی را افزایش دهد.

این مسئله در چارچوب نظریه‌های مانسفیلد و اسنایدر نیز قابل فهم است. آنان نشان می‌دهند که گذارهای سیاسی در شرایط ضعف نهادی می‌تواند به افزایش تعارضات داخلی منجر شود. زمانی که رژیم اقتدارگرا تضعیف می‌شود اما نهادهای دمکراتیک هنوز شکل نگرفته‌اند، رقابت‌های سیاسی ممکن است به سرعت به تعارضات خشونت‌آمیز تبدیل شوند.

در ایران، این خطر به‌ویژه در سناریوهایی که گذار در شرایط بحران شدید یا حتی جنگ رخ دهد، اهمیت بیش‌تری پیدا می‌کند. جنگ معمولاً به امنیتی‌شدن سیاست و افزایش نقش نیروهای نظامی در دولت می‌انجامد. در چنین شرایطی، اگر جامعه‌ی مدنی ضعیف باشد، نیروهای نظامی یا امنیتی ممکن است نقش تعیین‌کننده‌ای در شکل دادن به نظم سیاسی جدید ایفا کنند.

همان‌گونه که در بالا نوشتم تجربه‌های تطبیقی در خاورمیانه نیز نشان می‌دهد که این خطر واقعی است. در مصر پس از انقلاب ۲۰۱۱، ارتش که پیش از آن نیز یکی از ارکان اصلی دولت بود، توانست در شرایط بی‌ثباتی سیاسی دوباره قدرت را در دست بگیرد. در مقابل، در تونس جامعه‌ی مدنی توانست تا حدی نقش میانجی را میان نیروهای سیاسی ایفا کند و از فروپاشی کامل گذار جلوگیری نماید.

ایران از برخی جهات به مصر نزدیک‌تر است تا تونس. در هر دو کشور، نیروهای نظامی در ساختار دولت نقش مهمی دارند. اما ساختار قدرت در ایران حتی از مصر نیز پیچیده‌تر است، زیرا شبکه‌ای از نیروهای نظامی، امنیتی و شبه‌نظامی در آن حضور دارند که بخشی از آن‌ها به‌طور مستقیم با ساختار ایدئولوژیک حکومت پیوند خورده‌اند.

در چنین شرایطی، اگر گذار سیاسی در ایران رخ دهد، یکی از مهم‌ترین پرسش‌ها این خواهد بود که آیا نیروهای نظامی و امنیتی حاضر خواهند شد از سیاست کنار بروند یا نه. پاسخ به این پرسش تا حد زیادی به قدرت جامعه‌ی مدنی و توانایی آن برای ایجاد ائتلاف‌های اجتماعی گسترده بستگی دارد.

جامعه‌ی مدنی می‌تواند در چنین شرایطی چند نقش مهم ایفا کند. نخست، می‌تواند به ایجاد کانال‌های مسالمت‌آمیز برای بیان مطالبات اجتماعی کمک کند و از تبدیل تعارضات سیاسی به خشونت جلوگیری نماید. دوم، می‌تواند به شکل‌گیری فرهنگ سیاسی دمکراتیک کمک کند. سوم، می‌تواند از طریق شبکه‌های اجتماعی و نهادی اعتماد اجتماعی را بازسازی کند.

اعتماد اجتماعی یکی از مهم‌ترین منابع ثبات سیاسی است. در شرایطی که جامعه دچار قطبی‌شدن شدید شده باشد، اعتماد میان گروه‌های مختلف اجتماعی کاهش می‌یابد و احتمال تعارض افزایش پیدا می‌کند. جامعه‌ی مدنی می‌تواند از طریق ایجاد شبکه‌های همکاری و گفتگو به بازسازی این اعتماد کمک کند.

نکته‌ی مهم دیگر این است که جامعه‌ی مدنی حتی در شرایط سرکوب نیز می‌تواند به شکل‌های مختلف به حیات خود ادامه دهد. بسیاری از شبکه‌های اجتماعی، گروه‌های فرهنگی، انجمن‌های خیریه و ابتکارات محلی ممکن است در ظاهر غیرسیاسی باشند، اما در بلندمدت می‌توانند بسترهای مهمی برای شکل‌گیری جامعه‌ی مدنی آینده فراهم کنند.

در واقع، در بسیاری از گذارهای سیاسی، هسته‌های اولیه‌ی جامعه‌ی مدنی در قالب شبکه‌های غیررسمی و اجتماعی شکل گرفته‌اند. این شبکه‌ها در زمان بحران می‌توانند به سرعت به سازمان‌های مدنی و سیاسی تبدیل شوند.

در نهایت، تجربه‌های تاریخی نشان می‌دهد که سرنوشت گذارهای سیاسی تا حد زیادی به رابطه‌ی میان جامعه‌ی مدنی و نهادهای قهریه بستگی دارد. هرجا جامعه‌ی مدنی توانسته است به‌عنوان بازیگری مستقل بقا یابد، گذار—حتی اگر شکننده—شانس بیشتری برای مسالمت‌آمیز بودن داشته است. در مقابل، هرجا امنیتی‌شدن سیاست همه‌ی فضاهای عمومی را در بر گرفته است، نتیجه اغلب بازتولید اقتدارگرایی یا فروغلتیدن به خشونت بوده است.

برای ایران، این مسئله اهمیتی دوچندان دارد. اگر گذار سیاسی در شرایط بحران یا جنگ رخ دهد، وجود جامعه‌ی مدنی مستقل می‌تواند تفاوت میان یک گذار مسالمت‌آمیز و یک فروپاشی خشونت‌آمیز را رقم بزند. از این رو تقویت نهادهای مدنی، حتی در شرایط محدودیت‌های سیاسی، یکی از مهم‌ترین پیش‌شرط‌های گذار پایدار به دموکراسی در ایران به شمار می‌رود.

ایران از نظر ساختار قدرت وضعیتی پیچیده دارد. جمهوری اسلامی ترکیبی از نهادهای انتخاباتی، ساختارهای ایدئولوژیک و شبکه‌های امنیتی است. در این ساختار، سپاه پاسداران نه تنها یک نهاد نظامی بلکه یک بازیگر اقتصادی و سیاسی است. در نتیجه، در صورت وقوع گذار سیاسی در شرایط بحران یا جنگ، خطر آن وجود دارد که نیروهای نظامی قواعد بازی سیاسی را تعیین کنند.

موخره

تجربه‌های تاریخی نشان می‌دهد که سقوط یک رژیم اقتدارگرا به‌تنهایی برای استقرار دموکراسی کافی نیست. گذار دمکراتیک نیازمند نهادهای مدنی فعال و سرمایه‌ی اجتماعی است. در شرایط جنگ، این عناصر اغلب تضعیف می‌شوند.

با این حال حتی در چنین شرایطی نیز شبکه‌های مدنی می‌توانند هسته‌های اولیه‌ی جامعه‌ی مدنی آینده باشند. از این رو جامعه‌ی مدنی را باید نه صرفاً یک عنصر مکمل بلکه شرط امکان گذار مسالمت‌آمیز به دموکراسی دانست.

————————
پانوشت‌ها:

Arendt, H. (1970). On violence. Harcourt, Brace & World.
Bellin, E. (2012). Reconsidering the robustness of authoritarianism in the Middle East. Comparative Politics, 44(2), 127–149.
Brownlee, J. (2012). Democracy prevention: The politics of the U.S.–Egyptian alliance. Cambridge University Press.
Brownlee, J., Masoud, T., & Reynolds, A. (2015). The Arab Spring: Pathways of repression and reform. Oxford University Press.
Chehabi, H. E. (1990). Iranian politics and religious modernism: The liberation movement of Iran under the Shah and Khomeini. Cornell University Press.
Dahl, R. A. (1971). Polyarchy: Participation and opposition. Yale University Press.
Diamond, L. (1999). Developing democracy: Toward consolidation. Johns Hopkins University Press.
Diamond, L. (2015). Facing up to the democratic recession. Journal of Democracy, 26(1), 141–155.
Fukuyama, F. (2011). The origins of political order. Farrar, Straus and Giroux.
Habermas, J. (1989). The structural transformation of the public sphere. MIT Press.
Huntington, S. P. (1991). The third wave: Democratization in the late twentieth century. University of Oklahoma Press.
Kaldor, M. (2003). Global civil society: An answer to war. Polity Press.
Kamrava, M. (2010). Iran’s intellectual revolution. Cambridge University Press.
Linz, J. J., & Stepan, A. (1996). Problems of democratic transition and consolidation. Johns Hopkins University Press.
Mansfield, E. D., & Snyder, J. (2005). Electing to fight: Why emerging democracies go to war. MIT Press.
Migdal, J. S. (2001). State in society: Studying how states and societies transform and constitute one another. Cambridge University Press.
North, D. C., Wallis, J. J., & Weingast, B. R. (2009). Violence and social orders. Cambridge University Press.
O’Donnell, G., Schmitter, P. C., & Whitehead, L. (1986). Transitions from authoritarian rule. Johns Hopkins University Press.
Putnam, R. D. (1993). Making democracy work: Civic traditions in modern Italy. Princeton University Press.
Putnam, R. D. (2000). Bowling alone: The collapse and revival of American community. Simon & Schuster.
Rustow, D. A. (1970). Transitions to democracy. Comparative Politics, 2(3), 337–363.
Schmitter, P. C., & Karl, T. L. (1991). What democracy is… and is not. Journal of Democracy, 2(3), 75–88.
Skocpol, T. (1979). States and social revolutions. Cambridge University Press.
Stepan, A. (2012). Tunisia’s transition and the twin tolerations. Journal of Democracy, 23(2), 89–103.
Tilly, C. (2007). Democracy. Cambridge University Press.
Tocqueville, A. de. (2000). Democracy in America. University of Chicago Press. (Original work published 1835)
Varshney, A. (2002). Ethnic conflict and civic life: Hindus and Muslims in India. Yale University Press.
Weber, M. (1978). Economy and society. University of California Press.
Whitehead, L. (2002). Democratization: Theory and experience. Oxford University Press.
Yom, S. L. (2015). Civil society and democratization in the Arab world. Middle East Law and Governance, 7(2–3), 157–184.

کاظم علمداری
مارس 21, 2026

 




iran-emrooz.net | Sun, 15.03.2026, 18:21

نتیجه جنگ تا امروز

یدالله کریمی‌پور

تا اینجای کار، و حتی با فرض آن‌که این جنگ همین امروز متوقف شود، چنین است:

۱- وابستگی بیشتر دولت‌های عربی جنوب خلیج فارس به آمریکا، دست‌کم در ساحت امنیت سخت و استراتژی دفاعی؛

۲- با فرض روشن بقای اسرائیل،حزب‌الله دیگر شانسی برای ادامه حیات به مثابه ارتشی مستقل نخواهد داشت.

۳- تا سال‌های سال، و بلکه دهه‌ها، و با فرض تداوم حکومت اسلامی، دولت ناگزیر خواهد بود هزینه‌های نجومی بازسازی را در بودجه‌های عمومی جای دهد. با جنگ فقط ساختمان و تاسیسات که ویران می شود؛ افق برنامه‌ریزی نیز ویران می‌شود.

۴- ایده «محور مقاومت» به مثابه سامانه‌ای منسجم، هماهنگ و دارای قدرت بازدارندگی پیوسته، آسیب جدی دیده است.

۵- در سراسر منطقه، امنیتی‌شدن سیاست، شتاب خواهد گرفت. دولت‌ها سهم بیشتری از بودجه را به پدافند، کنترل مرز، امنیت سایبری، ذخایر راهبردی و تاب‌آوری زیرساختی اختصاص خواهند داد. معنای ساده این روند آن است که توسعه، رفاه و اصلاحات اقتصادی، بار دیگر در بسیاری از کشورها به سود ملاحظات امنیتی عقب خواهد نشست.

۶- اختلال در هرمز و آشفتگی بازار انرژی، فقط یک شوک مقطعی نفتی نیست؛ یادآور این واقعیت نیز هست که اقتصاد جهانی هنوز تا چه اندازه به امنیت خلیج فارس گره خورده است. از این پس، هم واردکنندگان بزرگ انرژی و هم دولت‌های تولیدکننده، با اضطراب بیشتری به مسئله مسیرهای جایگزین، ذخایر راهبردی و متنوع‌سازی منابع خواهند نگریست.

۷- در داخل ایران، با فرض تداوم حکومت، به احتمال زیاد نه با انبساط سیاسی، بلکه با انقباض بیشتر پاسخ خواهد داد.

۸- مسئله هسته‌ای ایران نیز، حتی در صورت توقف عملیات، ساده‌تر نخواهد شد. برعکس، بی‌اعتمادی عمیق‌تر می‌شود، انگیزه بازدارندگی افزایش می‌یابد، و هر توافق بعدی، اگر اصلا ممکن باشد، سخت‌تر، پرهزینه‌تر و بی‌ثبات‌تر از گذشته خواهد بود.

۹- و سرانجام، حتی اگر کسی این جنگ را از منظر نظامی «موفق» بداند، از منظر سیاسی هنوز هیچ قطعیتی در کار نیست. چه بسیار جنگ‌ها که در میدان پیروزی آورده‌اند و در سیاست، مسئله‌ای را که برای حل آن آغاز شده بودند، پیچیده‌تر کرده‌اند. در این‌جا نیز هنوز هیچ تضمینی وجود ندارد که حاصل نهایی، منطقه‌ای امن‌تر، دولت‌هایی باثبات‌تر و نظمی قابل پیش‌بینی‌تر باشد. آنچه تاکنون دیده می‌شود، بیشتر گسترش ناامنی است تا حل ریشه‌های آن.

لب کلام
این جنگ، حتی اگر همین امروز متوقف شود، موازنه‌ها را به نقطه پیشین بازنخواهد گرداند. ایران ضعیف‌تر خواهد شد، ولی لزوماً رام‌تر نه؛ دولت‌های عرب محتاط‌تر خواهند شد، ولی لزوما مستقل‌تر نه؛ حزب‌الله محدودتر خواهد شد، ولی لزوما بی‌اثر نه.
در یک کلام، منطقه ممکن است از این جنگ بیرون بیاید، ولی به دشواری می‌توان گفت از منطق آن بیرون خواهد آمد.

تلگرام نویسنده
#karimipour_k




iran-emrooz.net | Thu, 05.03.2026, 19:03

نامه به دکتر سعید مدنی

آصف بیات

منتشر شده در وبسایت رادیو زمانه

از «زن، زندگی، آزادی» تا «هر کی بیاد از اینا بهتره»: نامه به دکتر سعید مدنی

آقای دکتر مدنی عزیز،

یک بار دیگر سلام و درود. به این امید که در این روزهای غمبار در پس فاجعه‌ای که بر مردم ما رفته است از سلامتی جسمی و روحی برخوردار باشید. اگرچه بازداشت ظالمانه شما در پشت میله‌ها همچنان ادامه دارد، جای دلگرمی است که دیوارهای بلند زندان شما را از کار مستمر فکری و حضور در عرصه عمومی کشور باز نداشته است. با وجود اینکه این روزها هر دویمان از بستر فیزیکی جامعه به دور هستیم، ولی مطمئن هستم که به یک موضوع می‌اندیشیم: رخدادهای دی‌ماه ۱۴۰۴ که شاید کشور را برای همیشه به مسیری متفاوت رهنمون شده است.

مدتی است که می‌خواستم برایتان بنویسم، ولی اعتراضات دی‌ماه و تبعات آن ناگهان تمامی فکر و ذکرم را به خود مشغول نمود. از همان ابتدا سوال این بود که معنا و خصلت این رخداد بزرگ چیست؟ ولی چگونه می‌توان وقایع را رصد کرد تا تصویری به‌دست آید، وقتی در آنجا حضور نداری، وقتی اینترنت و تمامی راه‌های ارتباطی با کشور بسته است، و وقتی که اطلاعات لازم بسیار ناچیز است؟ از همان روزهای اول روزنامه‌ها، مجلات، رسانه تصویری و دانشگاه‌های متعددی تقاضای مقاله و مصاحبه و سخنرانی کردند، ولی از هر تعبیر و تفسیری خودداری کردم به این علت که تصویر معناداری از اوضاع نداشتم. تنها بعد از به راه افتادن اینترنت و تماس مجدد با داخل کشور و مقداری تفحص، قضایا مقداری روشن گردید. از جانب دیگر، افرادی آشنا و ناآشنا به‌طور خصوصی و نه چندان خصوصی پرسش‌هایی را درباره خیزش اخیر مطرح کردند که نادیده گرفتن‌شان صلاح نبود. از این‌رو تصمیم گرفتم دریافت خود را از وقایع در شکل این نامه سرگشاده به شما به‌روی کاغذ بیاورم تا در ادامه مکاتبات‌مان نظر شما را جویا شوم. باید اذعان کنم که هنوز بسیار چیزها ناروشن است و ما به داده‌های زیادی برای ارائه تحلیل مکفی نیاز داریم. به‌علاوه، همه چیز سیال است و احتمالا دستخوش تغییر. از اینرو آنچه در اینجا ارائه می‌شود، هنوز مقدماتی و شاید در حد یک گزاره باشد. برداشت کلی من تا کنون این است که آنچه در دی ماه گذشت نه مصداق «انقلاب ملی» دارد و نه «کودتا» و «تروریسم»، بلکه علامت راهی در مسیر انقلابی است. ولی این مسیر هنوز چالاب‌های بسیاری دارد و آنان که به مقصد می‌اندیشند گریزی از ترمیم راه ندارند. 

چنانکه می‌دانید، در روز ۷ دی‌ماه گذشته بخشی از بازاریان تهران در اعتراض به افت شدید ارزش ریال و وضعیت اسفناک اقتصادی دست به اعتراض خیابانی زدند. دیری نگذشت که شهروندان دیگری به آنان پیوستند. با گسترش سریع اعتراضات به بیش از۴۰۰ شهر و ۹۰۰ نقطه در ۳۱ استان کشور در طول بیش از دو هفته، بزرگ‌ترین خیزش مردمی علیه جمهوری اسلامی رقم خورد. متعاقب فراخوان آقای رضا پهلوی در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه، جمعیت عظیمی به خیابان‌های اعتراض روی آوردند، به‌طوریکه جریان پادشاهی‌خواه آن را «انقلاب ملی» و حاکمیت آن را «کودتا» و «تروریسم» تعریف نمودند. در همین حال، جمهوری اسلامی متعاقب قطع اینترنت و دیگر کانال‌های ارتباطی به شنیع‌ترین کشتار مردم در تاریخ کشور اقدام نمود. نیروهای پلیس، پاسدار و بسیج در طی دو شب هزاران نفر از مردم معترض را به سلاخی کشیدند. یک ترومای ملی به وجود آمده است، ترومایی که پیامدهایش احتمالاً تا سالیان آینده ادامه خواهد یافت.

در گفت‌وگوهایمان به‌کرات درباره استمرار چرخهٔ اعتراضات که از ۱۳۹۶ شروع شده بود تأکید کرده بودیم. شما هم به درستی گفته بودید که در «جامعه شبکه‌ای» و «جنبشی» ایران، اعتراضات با فاصلهٔ کمتر و با حجم بیشتر قابل انتظار هستند. چرا که بحران‌های عدیده‌ اقتصادی، زیستی و محیط زیستی، و به‌خصوص بحران مشروعیت به گونه‌ای در ساختار جمهوری اسلامی عجین شده که حاکمیت، حتی بدون تحریم ها که وخامت اوضاع را تشدید نموده، قادر به حل آن‌ها نیست. دیگران هم از احتمال بروز اعتراضات پس از سرکوب «زن، زندگی، آزادی» صحبت به میان آورده بودند ـ از ناظران اصلاح‌طلب گرفته تا حتی روزنامه کیهان که البته اعتراضات را اصولاً توطئه خارجی می‌داند. ولی آنچه پیش‌بینی نشده بود، کاراکتر و خصلت این اعتراضات اخیر است. خیزش دی‌ماه دارای ویژگی‌هایی است که آن را از رخدادهای شبیه پیشین متمایز می‌کند.

اول اینکه جرقهٔ اعتراضات با تظاهرات خیابانی بخشی از بازار تهران شروع شد، حادثه‌ای که در تاریخ جمهوری اسلامی بی‌سابقه است. اگرچه در سال‌های اول انقلاب و در جریان مخاصمهٔ بین رئیس جمهور بنی‌صدر و حزب جمهوری اسلامی شاهد حمایت گروه‌هایی از بازاریان متمول از بنی‌صدر(تخصص‌گرایی بنی‌صدر در مقابل مکتبی‌گرایی اسلام‌گراها) بودیم، ولی بازار در آن سال‌ها به‌طور کلی حول حمایت از رژیم اسلامی فعالیت می‌کرد. ولی واقعیت این است که آن مدل سنتی «اتحاد بازار و روحانیت» دیگر از برد تحلیلی چندانی برخوردار نیست. زیرا که ساخت اقتصادی و مکانیزم تولید و توزیع کالا در کشور دچار تحول شده است. به‌علاوه، گسترش مراکز تجارتی بزرگ و مال‌های متعدد در کنار واردات بی‌سابقه کالا از چین از قدرت اقتصادی بازار کاسته است. اگرچه جغرافیای سیاسی بازار پابرجاست و بازاری‌ها هنوز ظواهر و رفتارهای سنتی را حفظ کرده باشند، ولی این مرکز تجارت مدرن‌تر و آسیب‌پذیرتر شده است (کتاب آقای آرنگ کشاورزیان دربارهٔ بازار مقدمهٔ مفیدی را در درک این تغییرات ارائه می‌دهد).

به هر حال در روز ۷ دی هنگامی که تجار بازار مغازه‌هایشان را باز کردند، با چنان تزلزلی در نرخ مبادله دلار با ریال مواجه شدند که نتوانستند قیمتی معین روی کالاهایشان بگذارند. حالا دیگر نه آن‌ها می‌توانستند کالاهایی را بفروشند و نه خریدار می توانست خرید کند. این عدم اطمینان در قیمت‌ها و بلبشو در خرید و فروش به‌طور بالقوه زندگی حرفه‌ای مغازه‌داران و کارگران بیش از ۴ میلیون واحد مغازه را تحت تأثیر قرار می‌داد. به گفته پژوهشگر اقتصادی، پرویزصداقت، خانواده‌های مربوط به این بخش از اقتصاد بزرگترین حجم خانوارها پس از بخش مزد و حقوق‌بگیران کشور را تشکیل می‌دهند که بالقوه از آثار آشفتگی در بازار ارز رنج می‌برند. ولی جدای از فروشندگان، این شهروندان مصرف‌کننده‌اند که همواره در معرض افزایش نجومی قیمت‌ها قرار دارند. در همین روزها، یک ایرانی تجربه‌اش را در رسانه‌ای اینچنین توصیف می‌کند:

دو تا آمپول باید به فاصله ۱۰ روز می‌زدم. ۱۰ روز پیش با بیمه تأمین اجتماعی اولی را خریدم ۲۷۰۰، و امروز با بیمه ۵۵۰۰. پای صندوق گریه‌ام گرفت از این وضع!

دوم، اعتراضات، طبقات اجتماعی مختلفی را در بر گرفت ـ از فرادستان ناراضی که سبک زندگی‌شان با ایدئولوژی و سیاست‌های جمهوری اسلامی در تعارض است (اگرچه از حیث اقتصادی فرصت‌هایی را برای انباشت ثروت خود در دل همین رژیم و در تعامل با این رژیم به‌وجود می‌آورند) تا فرودستانی که طی دهه اخیر فضا و فرصت برای داشتن زندگی آبرومندانه تنگ‌تر و تنگ‌تر شده است. در دهه‌های پس از انقلاب ۵۷، یکی از راه‌های ایجاد فرصت زندگی در میان تهی‌دستان «پیشروی آرام» بوده است، مانند راه انداختن بساط دست‌فروشی، کار روی موتورهای پیک‌بر، یا گرفتن زمینی در خارج محدوده و ساختن سرپناهی، و بسیاری از راهکارهای «خود یاری» ولی غیررسمی از این دست. تا زمانی که پیشروی آرام بدون مواجهه با دولت ادامه می‌یابد، تهی‌دستان اغلب به زندگی «غیر رسمی» خود ادامه می‌دهند و سیاست اعتراض را در پیش نمی‌گیرند. ولی هنگامی که فضا برای پیشروی آرام بسته می‌شود، تهی‌دستان به ناچار به سیاست خیابانی روی می‌آورند. طی دهه گذشته در ایران، به‌خصوص از زمان ریاست جمهوری آقای روحانی، دولت‌ها سیاست مواجهه در پیش گرفته و فضا را برای این نوع ابتکارات و پیشروی آرام تنگ و تنگ‌تر کرده‌اند. در آن زمان طی مصاحبه‌ای در روزنامه شرق اشاره نمودم که چنین مواجهه‌ای فرودستان را از راهکار پیشروی آرام و خودیاری به سیاست خیابانی و اعتراض جمعی خواهد کشاند. پیش‌بینی این تغییر مسیر دشوار نبود، اگر توجه کنیم که تهی‌دستان کنونی دیگر آن تهی‌دستان سنتی زمان انقلاب ۵۷ نیستند. امروز اغلب آنها، به‌خصوص فرزندانشان، دارای سواد، توانایی‌های ارتباطی با دنیای بزرگ‌تر و آگاهی نسبی از وضعیت و محیط خود هستند. طبق برآوردی، از ۱۱ هزار بازداشت‌شده در خیزش اخیر، ۸۸ درصد دیپلم و زیر دیپلم و ۷ درصد تحصیلات دانشگاهی داشته‌اند. این نمودار گویای حضور پرشمار تهی‌دستان جوان و باسواد در این اعتراضات بوده است. وصیت‌نامه خدیجه علی پور که در ۱۸ دی در فردوس کرج کشته شد، از اسناد برجسته درباره نقش فرودستان در خیزش‌های سیاسی ایران است. او می‌گوید:

من یک ایرانیِ کارگرزاده‌ام. اگر امروز در خیابان هستم، دلیلش تنها تو مسئولی هستی که به درد من می‌خندی. امروز ما ایرانیان جان‌برکف در خیابان هستیم تا حق‌مان را بگیریم ....ما نه تروریستیم، نه اغتشاشگر و نه بازیچه‌ی دست بیگانه. ما با افتخار یک کارگرزاده‌ی با شرف معترض هستیم. آمده‌ایم تا حق کشورمان را از آقازاده‌ها بگیریم. در خیابان‌ها می‌مانیم‏یکصدا فریاد می‌زنیم: ما ایرانی هستیم. ما ریشه در خاک داریم. می‌مانیم، می‌جنگیم، می‌میریم، ایران رو پس می‌گیریم. مرگ بر دیکتاتور...

اگرچه وسائل ارتباطات دیجیتالی به گروهی از تهی‌دستان، به‌خصوص زنان تهی‌دست، فرصت ایجاد شغل و درآمد داده است (نگاه کنید به «نقش شبکه‌های محلی آنلاین در قدرت‌یابی زنان طبقات فرودست»، خبر آنلاین ۵ آذر ۱۴۴۰)، ولی کنترل سیاسی بر ارتباطات آنلاین اقتصاد دیجیتالی را هم به بی‌ثباتی کشانده است. اصولاً پدیده دیجیتالی کردن، کنترل دولت‌ها را بر اشتغال و زندگی غیر رسمی یا خاکستری افزایش می‌دهد زیرا دولت‌ها با کسب اطلاعات از این نوع زندگی اقتصادی و اجتماعی آن را «شفاف» و در نتیجه آسیب پذیر می‌سازند. وگرنه، حاکمیت در اصل با زندگی و کار غیررسمی مشکلی ندارد ـ حتی می‌تواند آن را در جهت منافع خود تولید و بازتولید کند ـ مادامی‌که کنترل خود را بر آن اعمال نماید.

در این وضعیت فقر و فشار، عاملیت «طبقه متوسط فقیر» برجسته می‌شود ـ طبقه‌ای که نقش مرکزی در انقلابات بهار عربی ایفا کرد. این طبقه نوخاسته و خشمگین اغلب دارای تحصیلات دانشگاهی، آگاهی از چیزهای خوب دنیا، آرزوهای جوانی و انتظارات طبقه متوسط است، ولی در عین حال از فقر و محرومیت رنج می‌برد. طبقه متوسط فقیر مراکز شهر را می‌شناسد و مدام به آنجا سر می‌زند، اما در حاشیه زندگی می‌کند. می‌خواهد کفش نایکی بپوشد، اما ناچار است به برندهای جعلی بسنده کند. او رویای کار یا تحصیل و سفر به خارج را دارد اما احساس می‌کند در دام بی‌پولی و ویزا گرفتن گرفتار شده است. طبقه‌ای است که جهان فقر و محرومیت و زندگی در بیغوله‌ها و کار موقت و بدهی و بی‌ثباتی کار را به جهان گسترده‌تر دانشگاه، مصرف و اینترنت متصل می‌کند. بی‌ثباتی و برزخ آنها قرار است موقتی باشد، اما ابدی از آب در می‌آید. این طبقه که نه کاملاً احساس جوانی می‌کند نه بزرگسالی، و آکنده از خشم عمیق اخلاقی است به بازیگر اصلی خیزش‌های معاصر بدل شده است. طبق گزارش تجارت امروز، تحقیقات دو پژوهشگر اقتصادی در سال ۱۴۰۲ نشان داد که حدود ۶۰ درصد از «فقیران» کشور را جمعیت تحصیل کرده، جوان و سالم تشکیل می‌دهند (ایران امروز ۱۱-۱۲-۲۰۲۳). در روایت روزنامه شرق، این  گروه اجتماعی تحصیل کرده انتظار سفر کردن، رستوران رفتن و خانه‌دار شدن را با کار کردن در اینجا و آنجا، جیب‌های تنگ‌تر، اضطراب مستمر و ناامیدی از آینده در خود جمع کرده است ( شرق ، ۲۲ شهریور ۱۴۰۴). خشم اخلاقی برآمده از تجربه بی‌عدالتی از خصایل طبقه متوسط فقیر است که خود را در خیابان‌ها با اعتراض بروز می‌دهد.

باید تاکید کرد، در حالی که طبقات اجتماعی گوناگون در خیزش اخیر حضور یافتند، گروه‌های اتنیکی (به استثنای مردم لر که حضور پررنگی به نمایش  گذاشتند) شامل اقوام کرد، بلوچ، و ترک چندان مشارکتی در اعتراضات از خود نشان ندادند. به‌نظر می‌رسد که سازمان یافتگی کردستان و بلوچستان که با موج‌سازی پهلوی همگام نیستند و نفوذ محدود رسانه‌های پهلوی در آذربایجان این مردمان را از محور موج‌سازی جریان پادشاهی‌خواه دور نگاه داشت. به سخن دیگر، این خیزش بر خلاف تجربه جنبش «زن زندگی آزادی»، عموما جمعیت مرکز نشین فارس و شیعه را به خود جذب نمود؛ اقوام پیرامونی و سنی مذهب در حاشیه باقی ماندند.

سوم، اگرچه هنوز برآورد دقیقی از شمار اعتراض کنندگان در دست نیست، ولی به نظر می‌رسد تراکم جمعیت معترض از همه خیزش های دهه اخیر بیشتر بوده است. آقای شکوری راد از فعالین اصلاح‌طلب به نقل از دستگاه‌های اطلاعاتی و امنیتی تعداد تظاهرکنندگان را یک و نیم میلیون نفر ذکر می‌کند. ولی شاهدان عینی حجم جمعیت را به‌مراتب بیشتر از خیزش «زن، زندگی، آزادی »که خود ۲ میلیون معترض داشته می‌دانند. گفت‌وگوهای من با چندین تن از شاهد‌های عینی و همینطور چندین گزارش منتشر شده از ایران نشان می‌دهد که اعتراضات عموما خودانگیخته ولی در پیوندهای آنلاین هماهنگ شده و کلا آغازی محلی داشتند. گروه‌های خانوادگی، همسایگی و دوستی ابتدا در محله‌ها جمع می‌شدند و از کوچه‌های خود به خیابان‌ها روی می‌آوردند؛ و در آنجا به گروه‌های مشابهی که از کوچه‌ها و محلات دیگر آمده بودند می‌پیوستند. به هنگام هجوم نیروهای سرکوب، معترضین به‌سرعت پراکنده می‌شدند تا دوباره گروه‌ها را باز تولید کرده به تظاهرات ادامه دهند.

بی تردید، اکثریت معترضین را جوانان تشکیل داده بودند. طبق گزارش عزت الله ضرغامی ۷۰ درصد معترضین بین ۱۸ و ۳۰ سال سن داشته اند. حضور سنگین جوانان البته تعجبی ندارد، اگر توجه کنیم که که ویژگی «استطاعت جوانی» (youth affordance)، یعنی توانایی های جسمی مانند چابکی و انرژی، آینده‌نگری و تحصیلات، و رهایی نسبی از مسئولیت، جوانان را در رابطه با سیاست خیابانی از دیگر گروه های اجتماعی متمایز می‌کند. ولی چنانکه در جایی دیگر هم گفته بودم، علی‌رغم نمایش خیره کننده در سیاست‌های خیابانی، جوانان (و به تبع آن هیچ گروه و طبقه) تنها به خودی خود نمی توانند یک گشایش ناگهانی سیاسی (political breakthrough) در توازن نیروهای سیاسی ایجاد کنند. گشایش ناگهانی را حضور شریان اصلی اجتماعی (social mainstream) رقم می‌زند، زمانی که علاوه بر جوانان دیگر افراد عادی شامل زن، مرد، بچه‌ها، بزرگسال‌ها مثل مادر بزرگ‌ها، سنتی‌ها، مدرن‌ها و غیره در خیابان‌ها، پس کوچه‌ها و نهادهای اعتراض حضور داشته باشند. در خیزش اخیر، مشارکت پاره ای از این گروه‌ها توانست بخشی از شریان اصلی اجتماعی را به خیابان ها بیآورد. بعید نیست بخشی از مردم میانسال و سالمند متعاقب حمایت ترامپ به اعتراضات پیوسته باشند با اطمینان از اینکه نیروهای سرکوب کوتاه خواهند آمد.

چهارم، این خیزش نشان داد که سرنگونی جمهوری اسلامی به خواستی عمومی تبدیل شده است. شعارها و خشم و رادیکالیسم معترضین خواست عبور از نظام موجود را انکارناپذیر کرده است. حاکمیت ادعا می‌کند که صدها مسجد، بانک، و مراکز دیگر توسط «تروریست‌ها» و «عوامل موساد» و گروه‌های معاند سازمان یافته به آتش کشیده شده‌اند. ما واقعاً نمی‌دانیم این ادعاها چقدر با واقعیت تطابق دارد. تقریباً در همه قیام‌های گذشته نیز حاکمیت مرکز اعتراضات را به عوامل خارجی نسبت داده است. با وجود این، هیچ بعید نیست که عناصر ملهم از خارج هم در برخی عملیات خشونت آمیز دخیل بوده باشند. ولی گستردگی اعتراضات در ۴۰۰ شهر و۹۰۰ نقطه کشور بیش از توانایی تاثیرگذاری چنین عناصری می‌باشد. در واقع، بسیاری در ایران معتقدند که برخی از این عملیات، مانند آتش زدن مساجد می‌تواند کار نیروهای امنیتی و اطلاعاتی باشد تا احساسات مذهبی مردم را علیه معترضین تحریک نماید. این شبیه چیزی است  که طبق گفته آقای احمدی‌نژاد در بحبوحه جنبش سبز اتفاق افتاد. ولی دور از انتظار نیست که خشم و عصبیت پاره‌ای از معترضین خشمگین که مساجد را نه محل عبادت بلکه پایگاه نیروهای بسیجی محلات و مراکز هماهنگی برای سرکوب می‌بینند به عملیات خشونت آمیز کشانده باشد. در اغلب موارد، اعتراضات رادیکال در مناطق و محلات تهیدست‌نشین گزارش شده است. چنانکه شاهدی می‌گفت در تهران در ۱۰۰ منطقه تظاهرات صورت گرفت ولی منطقه‌ای مانند نازی‌آباد عملیات بسیار رادیکالی داشت. آن حس رهاشدگی، تحقیر، تبعیض و سرکوب که در وصیت‌نامه خدیجه علی‌پور جاری است («من یک ایرانیِ کارگرزاده‌ام. اگر امروز در خیابان هستم، دلیلش تنها تو مسئولی هستی که به درد من می‌خندی. امروز ما ایرانیان جان‌برکف در خیابان هستیم تا حق‌مان را بگیریم») مطمئنا در وجود بسیاری از فرودستان هم در جریان است. در این وضعیت، حضور در «جماعت» (crowd) می‌تواند فرصتی برای انتقام فراهم کند. 

ما در مکاتبات پیشین درباره مفهوم و مصادیق خشونت در مبارزات رهایی بخش گفت‌وگو کرده بودیم. تصور می‌کنم در پیچیدگی‌های آن توافق داریم. من دیدگاه خشونت پرهیز شما را کاملاً درک می‌کنم و عموماً با آن همدلی دارم. در عین حال من خشم و غضب مردمانی که دهه‌هاست زیر سلطه حاکمیتی توتالیتر، از تحقیر و تبعیض و بی‌ثباتی و ناامنی وجودی رنج می‌برند درک می‌کنم. ولی همچنان می‌پرسم چنین رادیکالیسمی به لحاظ استراتژیک چقدر به هدف رهایی از حاکمیت کنونی کمک می‌کند ـ حاکمیتی که در همین خیزش اخیر با استقرار تک تیراندازها بر بالای مساجد و بیمارستان‌ها و در پناه قطع سراسری ارتباطات اینترنت کشتاری سازمان‌یافته علیه شهروندان معترض راه انداخت. در این رابطه حداقل یک اصل غیر قابل انکار است: در جریان مواجهه دو نیروی نابرابر، طرف ضعیف منطقاً نباید به همان تاکتیک‌های بازی متوسل شود که طرف قوی به کار می‌گیرد، زیرا که بازی را خواهد باخت. طرف ضعیف منطقا باید تاکتیک‌های دیگر و تا حد مقدور ناآشنا و بدیع به کار بگیرد. این اصل تقریبا در همه مواجهات و رقابت‌ها کاربرد دارد،  از بازی فوتبال گرفته تا مبارزه یک مردم علیه نظامی نامشروع. حالا در این مواجهه هاست که نقش مربی و رهبر برجسته می‌شود، در اینکه بتواند با درایت و مسئولیت تاکتیک‌های مناسبی را به بازیگران توصیه نماید تا با کمترین هزینه مبارزه را به پیروزی رهنمون شود. و این نکته ما را به آخرین ویژگی این خیزش وارد می‌کند.

پنجم، یکی از تازگی‌های برجسته در این چرخه از اعتراضات حضور پررنگ جریان پادشاهی‌خواه به رهبری رضا پهلوی، و ظهور یک ذهیت از حمله خارجی و جنگ به‌مثابه عملیات جراحی دقیق است که احتمالا جنگ ۱۲ روزه در شکل‌گیری آن سهیم بوده است. آقای شکوری راد در جمعی از اصلاح‌طلبان اذعان می‌کند که پاسخ مثبت مردم به فراخوان رضا پهلوی «همه را شوکه کرد». بدون تردید، جمعیت بسیار گسترده معترضین در شب‌های ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه تا حد قابل‌توجهی تحت تاثیر فراخوان آقای پهلوی بوده است. ولی درجه اقبال مردم از جریان پادشاهی‌خواه هنوز مورد مناقشه است و برآورد آن به‌دلیل غیاب نظرسنجی مورد اعتماد در داخل کشور بسیار مشکل می‌نماید. یک گروه کارشناس رسانه‌ای در سوئد (مزدک آذر) پس از بررسی محتوای ۴۵۰۰ ویدیو کلیپ در پلتفرم‌های مختلف به این نتیجه رسید که تنها ۱۷ درصد از شعارها در طول ۲۰ روز محتوای سلطنت‌طلبی مانند شعار «جاوید شاه» و غیره داشته است؛ اکثریت قاطع شعارها حول براندازی رژیم مانند شعار «مرگ بر دیکتاتور» و شبیه به این متمرکز بوده است (مصاحبه در کانال تلویزیونی برگ آخر، مهدی فلاحتی). اگرچه ابراز شعارهایی مثل «مرگ بر دیکتاتور» لزوما محدود به طیف‌های غیر سلطنت‌طلب نیست، مشاهدات عینی حکایت از برنامه‌ریزی جریان پادشاهی‌خواه در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی ماه برای محدود کردن شعارها به «جاوید شاه» و یا «پهلوی بر می‌گرده» و غیره و برجسته کردن آنها در رسانه‌ها حکایت می‌کند.

در روایت یک شاهد عینی آنها تیم‌های ۵ تا ۱۵ نفره تشکیل دادند که در آن یک نفر مسئول هماهنگی شعارهای نظیر «جاوید شاه»، دو نفر مسئول فیلمبرداری و ثبت تاریخ در پیشاپیش تظاهرات حرکت می‌کردند. او می‌گوید اگرچه مردم اکثراً شعارهای «مرگ بر خامنه‌ای» و« مرگ بر دیکتاتور» می‌دادند، این تیم همچنان شعارهای پادشاهی‌خواهانه خودشان را سر می‌دادند. شاهد دیگری ضمن تایید این مشاهدات از صحنه‌هایی همسان در مشهد طی حمله به خانم نرگس محمدی یاد می‌کند. در واقع، دستورالعمل‌های «گروه گارد جاویدان» وابسته به طیف پادشاهی‌خواه با هدف به حاشیه راندن شعارهای بدیل این عملیات را تصدیق می‌کند. 

با وجود این، حضور پرشمار پادشاهی‌خواهان در خیزش اخیر با مشارکت آنها در اعتراضات پیشین قابل مقایسه نیست. این جریان به‌صورت یک نیروی موثر وارد این فاز از اعتراضات ضد رژیم شده است. ولی چرا چنین شد؟ اول اینکه این جریان طی سالیان گذشته با منابع مالی و لجستیکی در شکل تلویزیون‌های «ایران اینترنشنال» و «منو تو» و غیره تصویر جذاب و نوستالژیکی از دوران پهلوی به دست دادند. در عین حال، رضا پهلوی به‌عنوان یک چهره مشخص و شناخته شده و با پروژه آشنا زمانی در جامعه اهمیت یافت که جامعه به‌شدت به دنبال بدیل بود. در همین زمان، دولت اسرائیل به همراه شماری از سیاستمداران حزب جمهوری‌خواه در آمریکا به حمایت رسانه‌ای موثری از وی پرداختند. در حالی که آنها در آقای پهلوی پتانسیل ساختن بدیلی برای رژیم اسلامی یافتند، رژیم ولایی هم با هدف ترساندن مردم از تغییر به‌طور تلویحی به «ترویج» گرایش سلطنت‌طلب پرداخت. تمام این‌ تحولات در شرایطی رخ می‌دادند که نیروهای دیگر اپوزیسیون یعنی طیف جمهوری‌خواه، چپ، دموکرات و سکولار نه جریان پهلوی را جدی می‌گرفتند و نه به گذارطلبان داخل ایران با هدف ساختن بدیلی درون زا توجه کافی نمودند. آنان همچنان در میان تفرقه و مناقشه از به‌وجود آوردن ائتلافی معتبر و مشخص باز ماندند. در یادداشت «اپوزیسیون علیه جنبش» به وجوهی از این معضل پرداخته‌ام. حال میدان به دست بخشی از اپوزیسیون افتاده که در غیاب سازماندهی موثر در داخل کشور رستگاری ایران را در گرو مداخله نظامی آمریکا و اسرائیل می‌بیند. از این روز، خیزش کنونی با پیچیدگی بی‌سابقه روبرو گشته است.

حال چگونه می‌شود از منظر جامعه‌شناسی سیاسی این خیزش را ارزیابی کرد؟ ‌آیا این یک «انقلاب ملی» است یا یک «کودتا با همدستی قدرت‌های خارجی»؟ و اگر هیچ کدام، پس چیست؟ از دیدگاه من خیزش دی‌ماه نه یک انقلاب بلکه علامت راهی در یک «مسیر انقلابی» می‌باشد، علامتی که نشان می‌دهد راه رسیدن به مقصد هنوز پر از موانع و سنگلاخ‌هایی است که باید تعمیر شوند. در مطلبی تحت عنوان «آیا ایران در آستانه انقلابی دیگر است؟» نتیجه گرفتم که جنبش «زن زندگی آزادی» اگرچه نتوانست تغییرات سیاسی معناداری را در سطح رژیم رقم بزند، ولی توانست جامعه ایران را وارد یک «مسیر انقلابی» (revolutionary course) بنماید. مسیر انقلابی به این معنا که بخش بزرگی از جامعه در قالب یک آینده متفاوت می‌اندیشد، تخیل می‌کند، سخن می‌گوید، و دست به عمل می‌زند. در اینجا قضاوت مردم در امور عمومی غالباً تحت تاثیر این فکر است «که اینا رفتنی‌اند»، به‌نحوی که هر ناکامی اجتماعی مثل بحران ترافیک سنگین به حساب ناکارآمدی رژیم تلقی می‌شود و هر کنش اجتماعی برای مثال علیه خشکسالی و کم‌آبی‌ کنشی انقلابی. در این ذهنیت وضع موجود امری موقتی تلقی می‌شود و تغییر موضوعی است بسته به زمان. از همین رو دوره‌های متناوب آرامش و تنش در مسیر انقلابی می‌تواند چنان ادامه یابد تا در نهایت حتی به شرایطی از نوع «وضعیت انقلابی» منجر شود. لهستان در بین سال‌های ۱۹۸۲ تا ۱۹۸۸، و سودان در مدتی کوتاه‌تر بین آوریل ۲۰۱۹ تا اوت ۲۰۱۹ چنین مسیری را تجربه کردند. ولی باید تاکید کنم که رسیدن به «وضعیت انقلابی» هرگز اجتناب ناپذیر نیست بلکه بستگی به عوامل گوناگونی دارد که در آن نوشته توضیح داده‌ام.

در اینجا بحث من این است که خیزش دی ماه ۱۴۰۴ از یک طرف وامدار جنبش «زن زندگی آزادی» است و از طرف دیگر عقبگردی از آن ـ تنزل از خصلت انقلابی آن. اگرچه اعتراضات دی‌ماه بدون تردید خیزشی برای سرنگونی بود، ولی عناصر مهمی از خصائل انقلابی از آن غایب هستند، اگر بپذیریم که هر اقدام برای براندازی لزوماً یک ابتکار انقلابی نمی‌باشد. به زعم من، «زن زندگی آزادی» خصلت انقلابی داشت در این معنا که، اولاً، بخش‌های گوناگون اجتماعی ـ زن و مرد، بی‌حجاب با حجاب، جوان و سالمند، طبقات فرودست و متوسط، اقلیت‌های قومی و دینی، داخل و دیاسپورا را همراه با گرایش‌های گوناگون سیاسی و هنری حول گفتمان آزادی، تکثر و مراقبت و بازپس‌گیری زندگی کنار هم گرد آورد، و خواهان عبور از نظام کنونی شد. ثانیا، نهادهای جامعه مدنی از گروه‌های زنان گرفته تا معلمان، دانشجویان، دانش‌آموزان، پزشکان، هنرمندان، ورزشکاران و بعضاً کارگران و اصناف در جنبش درگیر شدند. ثالثاً، جنبش انقلابی مهسا مجموعه قابل توجهی ادبیات، هنر، شعر و موسیقی تولید کرد و به مباحث اجتماعی و سیاسی بی‌نظیری درباره جامعه، قدرت، نقش زنان و کثرت گرایی دامن زد. تحولی در برخی هنجارها و ارزش‌های های اجتماعی و ذهنیت شهروندان صورت گرفت. این ویژگی‌ها «زن زندگی آزادی» را به‌عنوان یکی از بدیع‌ترین جنبش‌های انقلابی در جهان معرفی نمود.

ولی با تمام اینها، خیزش «زن، زندگی، آزادی» نتوانست (همچون نمونه‌های مشابه در جهان در دهه گذشته) راهکارها و منابع سیاسی و لجستیکی لازم برای عبور از رژیم جمهوری اسلامی را فراهم بیاورد؛ ‌نه سازماندهی منسجمی به وجود آمد، و نه شکلی از رهبری و چشم اندازی مشخص و ملموس از نظم سیاسی آینده. درست است، به یمن «جنبش زن زندگی آزادی»، پاره‌ای از رفتارها، ارزش‌ها و هنجارهای اجتماعی تحول پیدا کردند، جامعه حکومت ناپذیر شد، و کشور در یک مسیر انقلابی قرار گرفت. ولی تغییری در حاکمیت سیاسی به‌وجود نیامد. برعکس، حاکمیت چنان رفتاری را با جامعه آغاز نمود که انگار روز از نو و روزی از نو.

حال به نظر می‌رسد که خیزش کنونی آن راهکار گذار از رژیم اسلامی را به وجود آورده است. یک رهبری و چشم انداز در شخص آقای رضا پهلوی ظاهر شده است که جمعیت قابل توجهی از ایرانیان خارج و داخل کشور را حول خود بسیج نموده است. از منظر استراتژی انقلابی و برای جریان پادشاهی‌خواه، این بدون شک، یک مزیت است. ولی همین مزیت ضد خود عمل کرده، نقطه ضعفی راهبردی در خود دارد. چرا که جریان پادشاهی‌خواه با گرایش اقتدارگرانه، با تکیه انحصاری بر شخص رضا پهلوی و با خواست مداخله قدرت‌های خارجی از متحد کردن آحاد گوناگون مردم ایران ناتوان مانده است. به عبارت دیگر، با وجود تکرار رتوریک «انقلاب ملی»، اپوزیسیون به‌شدت نامتحد باقی مانده، و حتی دچار شکاف عمیق‌تری شده است. نیروهای جمهوری‌خواه و دموکرات، اقلیت‌های قومی، فعالین جامعه مدنی، نخبگان علمی و هنری و فرهنگی تصویر دیگری از آینده ایران دارند و از این رو با زبان و روش جریان سلطنت‌طلب همسو نیستند.

اصولاً زبان مسلط در خیزش دی‌ماه در قیاس با زبان «زن، زندگی، آزادی»، پس رفتی غیر قابل انکار به نمایش گذاشته است. زبان خیزش کنونی اکثرا مردانه، امرانه، ضد روشنفکر، و ضد دموکراتیک است. انزجار برخی از مردم از ایده دموکراسی، در شرایطی که خود تحت سلطه نظامی مستبد به سر می‌برند، به‌راستی شگفت انگیز است. «مردم خون ندادن، کشته ندادن، اسیر ندادن که به دموکراسی برسن! مردم برای ایران و پادشاهی ایران جان گرامی‌شان را تقدیم کردن…. قانون اساسی نوین و صندوق رای یعنی خیانت به میلیون‌ها ایرانی….». چنین نظراتی در رسانه‌های اجتماعی به احتمال زیاد دیدگاه‌های اقلیتی بیش نیست. ولی تلاش و تمایلی برای برخورد گفتمانی با این گونه دیدگاه‌های ضد آزادی نشان داده نمی‌شود. به نظر می‌رسد «ضدیت با سیاست» ( anti-politics) ـ یعنی ضدیت با گفت‌وگوی آزاد برای پرداختن به موارد اختلاف بین افراد، گروه‌ها و گرایش‌ها در قامت رقیب و نه دشمن ـ از مظاهر بخش‌هایی از اپوزیسیون کنونی می‌باشد.

یکی از اصول پایه‌ای جنبش‌های انقلابی، وحدت موقتی افراد و گروه‌هایی است که خواهان تغییرات ساختاری و سیاسی در یک کشور می‌باشند. از منظر جامعه شناسی سیاسی انقلابیون محکوم به همگرایی هستند و از اتحاد عمل حتی موقتی گریزی نیست. در برهه‌های استثنایی، خیزش‌های فراگیر مانند بهار عربی یا خیزش مهسا، وحدت و برابری شگفت‌انگیزی را به نمایش می‌گذارند. افراد و گروه‌ها با منافع، مراتب و ایده‌های گوناگون به هم گره می‌خورند و خود را عضوی از جمع  عظیم «مردم» تصور می‌نمایند که برای خیر عمومی بزرگتر مبارزه می‌کند. این در واقع جادوی خیزش انقلابی در بعد عاطفی (affective) آن است. ولی جدا از بعد عاطفی، عامل مهم دیگر هم می‌تواند در ایجاد همدلی و وحدت دخیل باشد:  کلیت و ابهام.  کلیت و ابهام در درخواست‌ها و شعارها نقش مرکزی در ایجاد همدلی و وحدت ایفا می‌کند. زیرا افراد و گروه‌ها هر یک به نوعی درخواست‌های مخصوص خود را در آن خواست‌ها و شعارهای کلی تصور می‌کنند و حول آنها به همدلی و «همبستگی خیالی» (Imagined Solidarity) می‌رسند. البته این نوع همدلی و وحدت اصولاً ناپایدار است. چرا که باید انتظار داشت که پس از رفتن دشمن اصلی یا دیکتاتور بار دیگر اختلافات حول معنای آن شعارها و درخواست‌ها ظهور کند.

در انقلاب ۵۷ آن «همبستگی خیالی» بهوجود آمد و به نوبه خود پیروزی انقلاب را رقم زد. اما در برهه کنونی بروز «همبستگی خیالی» ممکن نیست. به این سبب که افراد و گروه‌ها معنای شعارها و درخواست‌ها را نه در فردای پیروزی بر دیکتاتور بلکه هم اکنون، قبل از آن، می‌خواهند. وقتی بحث روی جزییات در می‌گیرد، اختلاف نظر و شکاف اجتناب ناپذیر می‌شود. در چنین شرایطی تنها راه برای همگرایی و وحدت، تلاش عامدانه و صبورانه برای ایجاد ائتلاف گسترده بین گروه‌ها و گرایش‌‌های تغییر طلب حول اصول کلی لازم و کافی می‌باشد. بدون ائتلاف نیروهای اپوزیسیون، وحدت ناممکن و پیروزی غیر محتمل می‌باشد، حتی اگر یک قسمت از اپوزیسیون در موقعیت هژمونیک قرار داشته باشد. خیزش کنونی نتوانسته است چنین ائتلاف گسترده‌ای را رقم بزند. زیرا نیروی بالادست، یعنی جریان پادشاهی‌خواه، تصور می‌کند که با تکیه بر قدرت‌های خارجی و حمایت هواداران به تنهایی خواهد توانست رژیم را ساقط کند. این به نظر بعید می‌رسد. شاید رهبری جریان پادشاهی‌خواه از فقدان اتحاد در اپوزیسیون آگاه است، ولی مشکل چندانی در آن نمی‌بیند. زیرا آنها اصولا به انقلاب نمی‌اندیشند. هدف آنها صرفا براندازی است ـ سناریویی مانند عراق، اینکه آمریکا و اسرائیل با حمله نظامی رژیم را ساقط کنند و آقای رضا پهلوی به‌عنوان رهبر دوران گذار زمام امور را به‌دست بگیرد. باید اذعان کرد که در این برهه بسیاری از مردم حتی در داخل ایران به چنین سناریویی می‌اندیشند. در گفت‌گوهایم با افراد مختلف در ایران شنیده‌ام که می‌گویند «مردم نگاهشان به آسمان است» به این معنا که منتظر جنگنده‌های آمریکایی و اسرائیلی هستند که کار را تمام کند. چه شد که ما از «زن زندگی آزادی» رسیده‌ایم به «هرچی بیاد از اینا بهتره». 

درباره آخروعاقبت جنبش‌های اجتماعی بسیار صحبت شده است. جنبش‌ها تحت تاثیر عوامل گوناگون می‌توانند فرجام‌های متفاوتی را تجربه کنند. گاهی در سیستم حاکم نهادینه می‌شوند، یا به سمت رادیکال شدن می‌روند، یا بر اثر خستگی و فرسودگی خیابان‌های ستیزه جویی را ترک می‌کنند، و یا در مواجهه با سرکوب تغییر مسیر می‌دهند. حتی سرکوب لزوماً نتیجه واحدی را در پی ندارد؛ می‌تواند جنبش را از صحنه خارج کند، یا برعکس آن را جری‌تر و قاطع‌تر به مقاومت گسترده‌تر بکشاند. ولی آنچه درباره‌اش کمتر می‌دانیم شرایطی است که در آن یک خیزش انقلابی از جنبه گفتمانی و تصور آینده نوعی عقب‌نشینی تجربه می‌کند. این می‌تواند نتیجه ناتوانی تلاش‌های متوالی برای تغییر وضع موجود و استمرار خشونت همه جانبه حاکمیت باشد. به عبارت دیگر، مردم به جایی می‌رسند که دیگر لاکچری نشستن و فکر کردن درباره تغییر کم خطر و آینده آزاد را کنار می‌گذارند و به راه‌حل‌های فوری و سهل‌نما، اگرچه ریسک‌دار و پرمخاطره، رضایت می‌دهند.

چنان که دیده‌ایم مقاومت و خیزش‌های مردمی در ایران در سال‌های ۸۸، ۹۶، ۹۸ و ۱۴۰۱  و ۱۴۰۴ در کنار اعتراضات سراسری معلمان کشاورزان، بازنشستگان و غیره به‌راستی بی‌سابقه بوده است. ولی تقریباً تمامی این قیام‌ها با سرکوب گسترده حاکمیت روبه‌رو شده و تغییری در رویه حاکمان به وجود نیامده است. دهه‌هاست که مردم ایران در مواجهه با رژیمی تمامخواه و مذهبی ـ ایدئولوژیک هستند که از دل یک انقلاب درآمده است. این رژیم نهادهای بدیل خودش را ساخته و به شکرانه رانت‌های اقتصادی و سیاسی «مردم» خودش را به‌وجود آورده تا در برهه‌های خطر در صحنه نبرد از نظام دفاع نمایند. حاکمان این نظام به خود اجازه می‌دهند تا دست به قتل عام شهروندان بزنند و با وجدان راحت آن را با اصل «حفظ نظام اوجب واجبات است» توجیه نمایند. حتی همبستگی حیاتی مردم در جنگ ۱۲ روزه در دفاع از خاک و زیرساخت‌های کشور هیچ تغییری در رفتار حاکمیت به وجود نیاورد. دولتمردان با مردم چنان کردند که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده. پس در چنین شرایطی می‌شود تصور نمود که مردم خشمگین به هر طریقی متوسل شوند تا این نظام سلطه را واژگون نمایند. در همین روزها یک شهروند نا آشنا طی نامه‌ای از تهران نگرانی خود را از ایده «هرکی بیاد از اینا بهتره» را اینگونه برایم ابراز نمود:

جامعه‌ای که چهار دهه آموزش کافی ندیده، نهادهای مدنی‌اش نابود شده، سرمایه‌های مادی و انسانی‌اش صرف ایدئولوژی و فساد شده، اعتماد اجتماعی‌اش فرو ریخته و شهروندانش با ترس، تحقیر بزرگ شدند آیا می‌تونه در آینده نزدیک تصمیم‌های معقول و سازنده بگیرد؟ آیا اصلا همچنین انتظاری از مردمی که عملا نابود شدن میشه داشت؟

سرکوب حاکمیت و حس استیصال می‌تواند یک جنبش را از مسیر پیچیده و پرپیچ‌وخم انقلابی به فرمول ساده‌انگارانه‌ی براندازی صرف سوق دهد. به‌قول هانا آرنت، وقتی خشونت بر وضعیت تسلط می‌یابد، ظرفیت برقراری آزادی رو به زوال می‌رود. در این شرایط، ارزش‌های آزادی، دموکراسی و عدالت کنار گذاشته می‌شوند و تمام انرژی صرف پایان دادن به وضعیت موجود و تحمل‌ناپذیر می‌گردد. به‌عبارت دیگر، براندازی صرف به معنای انقلاب نیست. زیرا در چهار چوب ایران استبدادی، انقلاب در تصور و تلاش جمعی برای ساختن جامعه‌ای آزاد و دموکراتیک معنا می‌دهد. انقلاب به این معناست که مردم در تصور و تعیین آینده‌ای آزاد نقش داشته باشند، آینده‌ای که بدیل استبداد کنونی باشد. اگر مردم در تعیین آینده جامعه‌شان دخیل نباشند، در زمان سرنگونی نظام موجود، دیگران آینده کشور را حتی در جهت استبداد نوین رقم خواهند زد.

روانشناسی سیاسی استیصال و توسل به اقتدارگرایی در زمانه‌ای که ضدیت با دموکراسی در جهان گویی عادی شده است بستر مناسبی برای رشد پیدا می‌کند. هنگامی که فردی مانند کریس یاروین (Chris Yarvin) و فلسفه «ارتجاع نو» (New Reactionary) که به‌موجب آن آمریکا به جای دموکراسی باید به‌صورت شرکت سهامی اداره بشود در کاخ سفید طرفدارانی می‌یابد، تکلیف اقتدارگرایان وطنی معلوم است. دانیل ریتر (Daniel Ritter) در مطالعه‌ای سرنگونی محمدرضا شاه و دیکتاتورهای عرب در جریان بهار عربی را با ایده اسارت این دیکتاتورها در «قفس آهنین لیبرالیسم» توضیح می‌دهد؛ به این معنا که آنها می‌بایست خود را با نظام جهانی لیبرال تطبیق می‌دادند و همواره زبان دموکراسی، آزادی و حقوق بشر را رعایت می‌نمودند، حتی اگر به آنها اعتقاد نداشتند.

این وضعیت اکنون تغییر یافته. اگر محمدرضا شاه و حامیان‌اش همواره می‌بایست به پرسش‌های دشوار خبرنگاران و لیبرال‌ها (به خصوص رئیس جمهور کارتر) در زمینه‌های حقوق بشر و دموکراسی با حالت دفاعی پاسخ می‌داد، جریان پادشاهی‌خواه در این روزها نه تنها اصولاً وقعی به این مفاهیم و ارزش‌ها نمی‌گذارد، بلکه فعالانه در فرونشاندن ندای جمهوری و دموکراسی و حقوق بشر تلاش می‌کند. شگفت انگیز است که چنین گرایش راست افراطی نه در بستر کشوری دموکراتیک (که بگوییم دموکراسی دلشان را زده!)، بلکه در نظام توتالیتر ولایی سر برآورده است. به نظرم مصداق این وضعیت غم انگیز نه در مفهوم «گریز از آزادی» اریش فروم (چون که آزادی وجود ندارد که از آن گریز کرد) بلکه در دریافت معنادار احمد شاملو تجلی می‌یابد، در اینکه:

عقوبت جان‌فرسای را چندان تاب آوردیم، آری،
که کلام مقدسمان، باری،
از خاطر گریخت.

متوجه هستم که بسیاری از مردم کشورمان با وجود «عقوبت‌های جانفرسای» هنوز ارزش‌های والای آزادی و دموکراسی و برابری را کنار نگذاشته‌اند. حتی هستند آنانی که به اردوگاه راست افراطی پیوسته‌اند در حالی که هنوز دل در گرو دموکراسی و آزادی دارند، ولی بدیل معتبر دیگری را نیافته‌اند. آنها می‌پرسند با توجه به خشونت‌های بی‌محابای حاکمیت چه راهی غیر از براندازی رژیم حتی با مداخله قدرت های خارجی وجود دارد؟ چه راه‌حل دیگری موجود است؟

سناریوهای مختلفی برای تغییر در نظام کنونی ایران مطرح شده که من به آنها نمی‌پردازم. تمرکز من روی مسیرهای احتمالی تغییر است که این روزها پیشنهاد می‌شوند. فرض بر این است که پروژه اصلاحات شکست خورده و مردم عموماً از آن عبور کرده‌اند. از این‌رو، در مباحث مربوط به «چه باید کرد» سه دیدگاه برجسته به‌نظر می رسند: اول، دیدگاه براندازی نظام با حمله نظامی آمریکا و اسرائیل و گماشتن آقای پهلوی به‌عنوان رهبر دوره گذار. پیش‌تر اشاره کردم که این گزینه چیزی شبیه آنچه که در عراق اتفاق افتاد می‌باشد، و بیشتر خواست جریان پادشاهی‌خواه است. گزینه جنگ می‌تواند عواقب جبران ناپذیری برای منابع و زیر ساخت‌های کشور، یکپارچگی ایران، و آینده اجتماعی و سیاسی کشور داشته باشد. نکته روشن‌تر می‌شود اگر در نظر داشته باشیم که آمریکا و اسرائیل برای بهروزی مردم ایران وارد کارزار نمی‌شوند. آنها در درجه نخست به دنبال منافع ملی و استراتژیک خودشان هستند. اینکه در این سناریو چه آینده سیاسی منتظر کشور خواهد بود به آن نمی‌پردازم.

دیدگاه دوم بر این پیش فرض بنا شده که رژیم ولایی ایران با نظام‌های اقتدارگرای معمول، مانند رژیم شاه سابق یا حاکمیت زین العابدین بن علی در تونس، تفاوت بسیار دارد. به این لحاظ تلاش برای تغییر دادن آن هم باید به‌گونه‌ای دیگر باشد. در این گزاره پایان نظام جمهوری اسلامی باید در نمونه‌ رژیم‌های کمونیست مورد بررسی قرار بگیرد. این رژیم‌ها طی حکمرانی ناکارآمد و بحرانی و فساد ساختی به‌تدریج فرسوده می‌شوند، ولی قبل از فروپاشی درونی تغییر جهت داده ایدئولوژی انقلابی و راهکارهای حکمرانی خود را تعدیل می‌کنند، اگرچه ممکن است خصلت اقتدارگرای خود را حفظ نمایند. در این جریان، مقاومت مردم، جامعه مدنی و خیزش‌های توده‌ای می‌توانند به تسریع این پروسه طولانی کمک کنند.

و بالاخره دیدگاه گذار دموکراتیک به میانجی «انقلاب توافقی»، امکانی که من در مکاتباتمان قبلاً درباره آن صحبت کرده‌ام. انقلاب توافقی به نظرم مسیری کم هزینه و حاوی چشم‌اندازی دموکراتیک می‌رسد و  شامل چند مرحله است. در درجه نخست، ادامه مبارزات و مقاومت‌های مردمی در عرصه جامعه مدنی، استفاده از ناجنبش‌ها و کار روی سازماندهی جنبش‌های اجتماعی پروسه‌ای است که جامعه را فعال، با نشاط و سیاسی نگاه می‌دارد. دوم، در کنار این، باید بر لزوم تلاش فکری و گفتمانی حول پروژه گذار به نظم دموکراتیک از طریق همه‌پرسی و برگزاری مجلس موسسان برای تعیین نظم سیاسی آینده کشور تاکید نمود، پروژه‌ای که جریان گذارطلب در ایران، که شما هم بخشی از آن هستید، پیشنهاد می‌کند. به موازات این‌ها، کوشش برای سازمان‌یابی از طریق پیوند زدن حلقه‌ها و گروه‌های عدیده دموکراسی‌خواه که در داخل و خارج از ایران در پراکندگی به‌سر می‌برند از ضروریات است. و بالاخره اعمال فشار به حاکمیت بحران‌زده برای قبول پروژه گذار، حاکمیتی که مشروعیتش در قهقراست، فساد و ناکارآمدی ساختاری دارد، در حال فرسودگی است، در دنیا تنهاست، و همواره با قیام‌های توده‌ای مواجه است.

آنچه گفته شد تنها سرخط‌های کلی راهبردی است که نیاز به تدقیق، شناسایی موانع و یافتن راهکارهای عملی دارد. ولی اجازه بدهید یک نکته را در اینجا روشن کنم. اغلب گفته می‌شود چرا باید انتظار داشت که حاکمیت تن به مذاکره‌ای بدهد که نتیجه‌اش عبور از خود است. بله، چنین انتظاری به‌نظر ساده‌اندیشی می رسد. هیچ رژیمی نمی‌خواهد قدرتش را به سادگی به دیگری تفویض کند، مگر اینکه ناگزیر شود. حاکمان مستقر در آفریقای جنوبی آپارتاید، یا در لهستان کمونیستی، یا در شیلی تحت زعامت پینوشه هم نمی‌خواستند دست از قدرت بردارند؛ ولی به وضعیتی افتادند که مجبور شدند. انقلاب توافقی به معنای تدارک آن وضعیت به‌خصوص است، شرایطی که با کار فکری و جا انداختن گفتمان گذار آغاز می‌شود و با عروج خیزش‌های توده‌ای در وضعیت درماندگی نظام مستقر به ثمر می‌نشیند.

پوزش می‌خواهم اگر این یادداشت به درازا کشید،
با آرزوی آزادی شما و بهروزی مردمان وطن‌مان،

آصف بیات
۸ اسفند ۱۴۰۴




iran-emrooz.net | Thu, 05.03.2026, 12:13

عامل اصلی جنگ، رهبر معدوم است

عبدالله ناصری

حملات اسرائیل و آمریکا محکوم است، ولی…

این عبارات ذیل از برادر و دوست عزیز مجاهدم، دکتر اردشیر امیرارجمند، است در آغاز جنگ پیشین:

«حمله رژیم جنایتکار اسرائیل به ایران، وفق منشور ملل متحد، نقض تمامیت ارضی ایران و جنایت بین‌المللی است. ایران و ایرانی در مقابل تجاوز سر فرود نخواهد آورد. مبارزه با استبداد داخلی و ادامه آن نباید تجاوز به کشورمان را تحت هیچ عنوانی و به هیچ مقداری توجیه کند.»

نوشته حکیمانه و صریح بالا نشان می‌دهد در منطق “جنبش سبز” هر پدیداری، فارغ از احساس و عصبیت فردی، تحلیل می‌شود. این نگاه در جنگ دوم فعلی نیز جاری است.

نگارنده هم با این منطق همدل بوده و تجاوز دو دولت اسرائیل و آمریکا به خاک ایران را محکوم می‌کند. ولی هیچ خردمندی نیست که باور نکند عامل اصلی این جنگ، مثل جنگ دوازده‌روزه، رهبر معدوم جمهوری اسلامی است. در جنگ قبلی خطاب به همین عامل جنگ نوشتم:

“از جرم و جفاجویی، چون دست نمی‌شویی؟
بر روی بزن آبی، میقات صلا آمد
زین قبله به یاد آری چون رو به لحد آری
سودت نکند حسرت آن‌گه که قضا آمد”

اکنون او در پی هلاکت خود، ایران را به استهلاک شدید روزانه کشانده است و کارگزاران لرزان و ترسان حکومت، فرزندش را به جانشینی وی برگزیده‌اند. انتظار «پایان جنگ» در کوتاه‌ترین زمان، دور است. انتخاب مجتبی خامنه‌ای به معنای حکومت نظامیان در ایران است.

تنها راه مقابله با آن، شروع دوباره انقلاب ملی در سراسر ایران است که البته زمان آن نرسیده است؛ یا اعلام رفراندوم فوری با نظارت بین‌المللی درباره شکل حکومت آینده ایران. دغدغه اصلی تمام ایران‌دوستان ایرانی آن است که نبرد جاری، مثل جنگ هفت اکتبر، فرسایشی شود. در آن جنگ «غزه‌سوز»، تحلیل غالب آن بود که چندروزه است، ولی دراز شد.

اگر کارزار فعلی کوتاه‌مدت نباشد (که احتمال آن زیاد است)، علاوه بر حذف جمهوری اسلامی، ایران را خواهد سوزاند. ایران کاملاً سوخته مطلوب هیچ سلیقه سیاسی نیست. مقصودم این‌که همین حکومت نامشروع و غیرمقبول باید برای حفظ سرزمین ملت، دستان تسلیم را به ابرقدرت جهان نشان دهد.

شاید بعضی از خوانندگان محترم نگارنده را یک «پفیوز سیاسی» قلمداد کنند. آنان باید راهکار دیگری برای نجات ایران ارائه کنند. مسیر پیشنهادی مهندس موسوی که در سطور بالا نشان دادم، بهترین راه حفظ ایران سکولار است.




iran-emrooz.net | Tue, 24.02.2026, 11:38

پس از فروپاشی اعتماد نهادی

کاظم علمداری

منتشر شده در نشریه «خط صلح»

مقدمه: از بحران سیاسی به بحران هنجاری
تحولات سیاسی سال‌های اخیر در ایران را نمی‌توان صرفاً در چارچوب چرخه‌ای تکرارشونده از «اعتراض-سرکوب» تحلیل کرد. آن‌چه در خیزش اخیر رخ داد — و به‌ویژه نحوه‌ی پاسخ حکومت به آن — نشان‌دهنده‌ی ورود نظم سیاسی جمهوری اسلامی به مرحله‌ای کیفی و متفاوت است. در این مرحله، بحران مشروعیت از سطح کارکردی و مدیریتی به سطحی ساختاری، هنجاری و اخلاقی ارتقا یافته است.

در بحران‌های کارکردی، دولت ممکن است به دلیل ناکارآمدی اقتصادی یا سوئمدیریت با نارضایتی روبه‌رو شود، اما هم‌چنان امکان اصلاح درون‌ساختاری وجود دارد. در بحران هنجاری، مسئله دیگر صرفاً «چگونه حکومت کردن» نیست، بلکه «حق حکومت کردن» زیر سوال می‌رود. آن‌چه در ایران امروز رخ داده، به نظر می‌رسد از این سنخ دوم است.

مفهوم کلیدی برای فهم بحران مشروعیت، «فروپاشی اعتماد نهادی» است؛ وضعیتی که در آن نهادهای رسمی نه‌تنها ناکارآمد تلقی می‌شوند، بلکه از منظر اخلاقی و نمادین نیز فاقد اعتبارند. در چنین شرایطی، قانون دیگر منبع امنیت نیست، بلکه به ابزار تهدید بدل می‌شود؛ قوه‌ی قضاییه داور بی‌طرف نیست، بلکه طرف منازعه تلقی می‌شود؛ و رسانه‌ی رسمی نه مرجع اطلاع‌رسانی، بلکه بازوی تبلیغاتی قدرت محسوب می‌شود.

بدون مشروعیت، قدرت معمولاً برای بقا به خشونت متوسل می‌شود. نشانه‌های بحران مشروعیت شامل کاهش مشارکت سیاسی، افزایش اعتراضات، اتکای بیش‌تر حکومت به زور و بی‌اعتمادی نهادی است. کاربرد زور برای حفظ نظم و امنیت جامعه زمانی پذیرفته است که با آزادی و عدالت همراه باشد.

این مقاله با اتکا به چارچوب‌های نظری ماکس وبر (مشروعیت)، هانا آرنت (قدرت و خشونت)، یورگن هابرماس (کنش ارتباطی و بحران مشروعیت)، پیر بوردیو (سرمایه‌ی نمادین) و جفری الکساندر (ترومای فرهنگی)، تلاش می‌کند نشان دهد که جمهوری اسلامی وارد مرحله‌ای از «پسافروپاشی اعتماد نهادی» شده است؛ مرحله‌ای که در آن بازسازی مشروعیت در چارچوب نظم موجود با موانع ساختاری روبه‌روست.

۱. مشروعیت در چارچوب وبر: از کاریزما تا فرسایش نهادی
ماکس وبر مشروعیت را بنیان پایدار اقتدار سیاسی می‌داند و آن را به سه نوع سنتی، کاریزماتیک و عقلانی-قانونی تقسیم می‌کند. جمهوری اسلامی در لحظه‌ی تاسیس خود بر ترکیبی از مشروعیت کاریزماتیک و سنتی-دینی استوار بود. رهبری روح‌الله خمینی واجد اقتدار کاریزماتیک بود؛ اقتداری که نه از قانون، بلکه از ایمان و باور پیروان سرچشمه می‌گرفت.

اما کاریزما، به تعبیر وبر، پدیده‌ای ناپایدار است و باید در قالب ساختارهای باثبات «روتینیزه» شود. این فرآیند در جمهوری اسلامی از طریق تثبیت نهاد ولایت فقیه، بازتعریف قانون اساسی و تمرکز اقتدار در ساختارهای دینی-سیاسی صورت گرفت.

با انتقال رهبری به سیدعلی خامنه‌ای، عنصر کاریزماتیک جای خود را به اقتدار نهادی داد. اما این گذار به مشروعیت عقلانی–قانونی منتهی نشد؛ بلکه به تمرکز بیش‌تر قدرت در ساختارهای امنیتی و ایدئولوژیک انجامید. به این ترتیب، جمهوری اسلامی نه در چارچوب دموکراسی قانونی، بلکه در چارچوب اقتدار ایدئولوژیک تثبیت شد.

از دهه‌ی ۱۳۷۰ به بعد، شکاف میان وعده‌های انقلاب-عدالت، استقلال، معنویت—و واقعیت حکمرانی—فساد، تبعیض، ناکارآمدی اقتصادی-سرمایه مشروعیت نظام را فرسوده کرد. اعتراضات ۱۳۸۸، ۱۳۹۶، ۱۳۹۸ و ۱۴۰۱ هر یک مرحله‌ای از این فرسایش بودند.

اما کشتار گسترده و واکنش رسمی به آن را می‌توان لحظه‌ای دانست که مشروعیت از سطح کارکردی به سطح اخلاقی سقوط کرد. در این مرحله، مسئله دیگر ناکارآمدی نیست؛ بلکه بی‌اعتباری اخلاقی است.

۲. خشونت به‌مثابه نشانه‌ی افول قدرت: تحلیل آرنتی
هانا آرنت در تمایز میان «قدرت» و «خشونت» استدلال می‌کند که قدرت بر رضایت جمعی استوار است، در حالی که خشونت ابزار جایگزین قدرت در شرایط افول آن است. از نظر او، هرچه نیاز به خشونت بیش‌تر شود، نشان‌دهنده‌ی ضعف قدرت است.

کاربرد گسترده‌ی خشونت مرگ‌بار علیه شهروندان—به‌ویژه در شرایط قطع ارتباطات و انکار رسمی—نشان می‌دهد که دولت دیگر قادر به تولید رضایت نیست. خشونت می‌تواند اطاعت ایجاد کند، اما نمی‌تواند مشروعیت بسازد. اطاعت مبتنی بر ترس با پذیرش داوطلبانه تفاوت دارد.

در چنین وضعیتی، دولت ممکن است ابزارهای کنترل را حفظ کند، اما قدرت به معنای آرنتی—توان بسیج رضایت—را از دست می‌دهد. این تمایز کلیدی است: حکومتی که صرفاً با اتکا به اجبار اداره می‌شود، ممکن است دوام یابد، اما در معنای دقیق کلمه «قدرتمند» نیست.

۳. انسداد کنش ارتباطی: بحران هابرماسی مشروعیت
یورگن هابرماس مشروعیت را وابسته به امکان گفتگوی عقلانی میان دولت و جامعه می‌داند. در نظام‌هایی که حوزه‌ی عمومی فعال و امکان نقد آزاد وجود دارد، بحران‌ها می‌توانند از طریق بازنگری قانونی و اصلاح نهادی حل شوند.

اما هنگامی که مفاهیمی چون «امنیت»، «قانون» و «مصلحت» به ابزار حذف بدل شوند، زبان مشترک میان دولت و جامعه از میان می‌رود. در چنین شرایطی، حتی اصلاحات نیز به‌عنوان تاکتیک بقا تفسیر می‌شوند.

در ایران، انسداد حوزه‌ی عمومی، محدودیت رسانه‌ها و سرکوب نهادهای مدنی موجب شده است که امکان کنش ارتباطی عقلانی به‌شدت کاهش یابد. این وضعیت همان چیزی است که هابرماس آن را «بحران مشروعیت ساختاری» می‌نامد.

بحران امروز ایران از سطح ناکارآمدی اقتصادی فراتر رفته و به سطحی هنجاری رسیده است: پرسش این نیست که آیا حکومت کارآمد است، بلکه این است که آیا از حق اخلاقی حکومت برخوردار است.

۴. سرمایه‌ی نمادین و سقوط اقتدار: خوانش بوردیویی دولت
پیر بوردیو دولت را نهادی می‌داند که انحصار مشروع تعریف واقعیت اجتماعی را در اختیار دارد. این انحصار مبتنی بر سرمایه‌ی نمادین است؛ یعنی باور عمومی به اعتبار روایت رسمی.

وقتی روایت رسمی درباره‌ی خشونت‌های جمعی با تجربه‌ی زیسته‌ی شهروندان ناسازگار باشد، سرمایه‌ی نمادین فرسوده می‌شود. انکار، روایت‌سازی‌های متناقض و فشار بر خانواده‌های قربانیان این فرسایش را تشدید کرده است.

در چنین وضعیتی، دولت ممکن است هم‌چنان ساختار اداری و امنیتی خود را حفظ کند، اما اقتدار نمادین را از دست داده است. این همان وضعیتی است که می‌توان آن را «فرمان بدون باور» نامید: اطاعت وجود دارد، اما ایمان به مشروعیت از میان رفته است.

۵. ترومای فرهنگی و بازتعریف حافظه‌ی جمعی: چارچوب الکساندر
جفری الکساندر مفهوم «ترومای فرهنگی» را برای توصیف رویدادهایی به کار می‌برد که در حافظه‌ی جمعی تثبیت می‌شوند و هویت آینده‌ی جامعه را شکل می‌دهند.

خشونت‌های اخیر در ایران، در بستر انکار و پنهان‌کاری، در حال تبدیل شدن به چنین تروماهایی هستند. این تروماها فقط یادآور رنج گذشته نیستند، بلکه افق آینده را نیز بازتعریف می‌کنند.

جامعه‌ای که دولت خود را مسئول کشتار شهروندان می‌داند، آن دولت را اصلاح‌پذیر تلقی نمی‌کند. در این معنا، لحظه‌های خشونت جمعی می‌توانند به نقطه‌های بی‌بازگشت تاریخی بدل شوند.

۶. انتقال اعتماد و امکان شکل‌گیری قدرت دوگانه
در شرایط فروپاشی اعتماد نهادی، سرمایه‌ی اجتماعی به‌سوی شبکه‌های غیررسمی و ساختارهای موازی منتقل می‌شود: همبستگی‌های افقی، رسانه‌های مستقل، هنر اعتراضی و حافظه‌ی جمعی.

اگر این روند تداوم یابد، می‌تواند به شکل‌گیری وضعیتی از «قدرت دوگانه» منجر شود؛ وضعیتی که در آن اقتدار اجتماعی دیگر منحصراً در اختیار دولت نیست.

اما بدون بدیل نهادی منسجم، چنین وضعیتی می‌تواند به بی‌ثباتی منجر شود. بنابراین فروپاشی اعتماد شرط لازم گذار است، اما شرط کافی نیست.

نتیجه‌گیری: پسا فروپاشی اعتماد و پرسش از نظم نوین
ایران وارد مرحله‌ای شده است که می‌توان آن را «پسافروپاشی اعتماد نهادی» نامید. در این مرحله، مسئله صرفاً اصلاح در چارچوب نظم موجود نیست، بلکه ضرورت اندیشیدن به نظمی نوین مطرح است.

بحران کنونی صرفاً سیاسی نیست؛ اخلاقی، هنجاری و تاریخی است. دولت ممکن است با اتکا به ابزارهای قهر دوام یابد، اما مشروعیت ازدست‌رفته را نمی‌تواند بازسازی کند.

پرسش بنیادین پیش‌ِ روی جامعه ایران این است: چگونه می‌توان نظمی سیاسی بنا نهاد که بر رضایت، معنا، کرامت انسانی و حاکمیت قانون استوار باشد، نه بر ترس و اجبار؟

فوریه 20, 2026
——————————-
پانوشت‌ها:

1- Alexander, J. C., Eyerman, R., Giesen, B., Smelser, N. J., & Sztompka, P. (2004). Cultural trauma and collective identity. University of California Press.
2- Arendt, H. (1970). On violence. Harcourt.
3- Bourdieu, P. (1991). Language and symbolic power (J. B. Thompson, Ed.). Harvard University Press.
4- Bourdieu, P. (1998). Practical reason: On the theory of action. Stanford University Press.
5- Habermas, J. (1975). Legitimation crisis. Beacon Press.
6- Habermas, J. (1984). The theory of communicative action (Vol. 1). Beacon Press.
7- Weber, M. (1978). Economy and society: An outline of interpretive sociology (G. Roth & C. Wittich, Eds.). University of California Press.

 




iran-emrooz.net | Mon, 23.02.2026, 20:28

دانشگاه و پادشاهی‌خواهی؟

یدالله کریمی‌پور

رویکرد پادشاهی‌خواهی در دانشگاهی که روزگاری دژ نفوذناپذیر «چپ» و «رادیکالیسم ضدسلطنت» بود، نشان‌دهنده چرخشی بزرگ در حافظه جمعی است. راز این دگردیسی چیست؟

​۱. ناکامی پروژه‌های چپ مارکسیستی، اسلامگرایی انقلابی و اصلاح‌طلبی، نسل جدید را به «واقع‌گرایی نوستالژیک» رانده است.

​۲. برخلاف دهه‌های ۴۰ و ۵۰ که عدالت‌خواهی سوسیالیستی اولویت بود، نسل کنونی تشنه‌ی «توسعه نئولیبرال»، «آزادی‌های فردی» و «ادغام در نظم جهانی» است. گویا تصویر پهلوی در ذهن او، نماد دولتی مقتدر و توسعه‌گر است.

​۳. در غیاب احزاب آزاد، «هویت ملی» رقیب اصلی ایدئولوژی رسمی شده است. به نظر می رسد پادشاهی‌خواهی اینجا نه صرفاً بازگشت یک فرد، که بازگشت به «عظمت ملی» و «ایرانگرایی» تعبیر می‌شود.

۴. شعار پادشاهی‌خواهی به دلیل حساسیت‌زا بودن، به رادیکال‌ترین ابزار برای مرزبندی با وضع موجود بدل شده است. دانشجو تمایز و اعتراض خود را در شعاری می‌یابد که بیشترین فاصله را با گفتمان حاکم دارد.

آنچه امروز در دانشگاه مشاهده می‌شود، لزوماً یک گرایش سیاسی کلاسیک نیست؛ بلکه آمیزه‌ای از خستگی از ایدئولوژی، حسرت توسعه و جستجوی هویت گم‌شده است. دانشگاه از «آرمان‌گرایی رو به جلو» به «واقع‌گرایی رو به عقب» تغییر جهت داده تا شاید گمشده‌ی خود یعنی «زندگی معمولی و مدرن» را در گذشته بیابد. حال پرسش این است که:

۱- آیا چنین رویکردی، بازتابی از «کف خیابان» و خواست عمومی جامعه است یا دانشگاه صرفاً در حال تئوریزه کردن یک حسرت همگانی است؟

​۲- پادشاهی‌خواهی در دانشگاه، یک ایستگاه موقت برای عبور از بن‌بست کنونی است یا به یک گفتمان ایجابی و پایدار برای آینده ایران بدل خواهد شد؟

۳- در تقابل میان این «واقع‌گرایی نوستالژیک» و «لایه‌های سخت امنیتی شرق‌محور»، فرجام توسعه و ثبات در ایران به کدام سو خواهد چرخید؟

تلگرام نویسنده
@karimipour_k




iran-emrooz.net | Sun, 22.02.2026, 19:47

پرسش‌های بی‌پاسخ

موسی غنی‌نژاد

فاجعه ملی روزهای هجدهم و نوزدهم دی‌ماه پرسش‌های مهم و دردناکی را در ذهنها ایجاد کرده که هیچ مقام رسمی مسئولی تاکنون، بیش از یک ماه پس از واقعه، پاسخ قانع کننده‌ای به آنها نداده است. جناب رئیس جمهور پزشکیان می‌فرماید دولت «نوکر» مردم است و در برابر ملت ایران از بابت این فاجعه اظهار «شرمندگی» می‌کند. اگر جناب پزشکیان واقعا معتقد است دولت نوکر و ملت ارباب است پس چرا این دولت مستخدم ملت توضیح قانع‌کننده و منطقی در باره کشتار جنایت‌بار بخشی از این ملت نمی دهد؟

اگر طبق گزارش‌های رسمی حکومتی تروریست‌های موساد و داعش یا مزدوران آنها مرتکب این جنایت‌ها شدند، که البته هیچ استبعادی از لحاظ منطقی با توجه به سوابق این سازمان‌ها ندارد، پس چرا دولت که مسئول حفاظت از امنیت این ملت است بابت قصور حداقل بخشی از مسئولان امنیتی کشور که وظیفه شناسایی و پیشگیری را به درستی انجام نداده‌اند توضیح نمی‌دهد و عذرخواهی نمی‌کند؟

چگونه است که این نفوذی‌های بیگانه تنها سه روز بعد در تظاهرات حکومتی در ۲۲ دی کوچکترین اقدامی نکردند یا نتوانستند بکنند؟

اگر دولت نوکر مستخدم ملت است چطور به خود اجازه می‌دهد که در قالب ارباب و قیم ملت ابزار ارتباطی میان آنها را قطع کند؟ خاموشی تمام عیار اینترنت و ارتباطات تلفنی هفته‌ها پس از وقوع فاجعه، در شرایطی که ملت ایران در بهت و نگرانی فرو رفته بود با چه هدفی صورت گرفت و چه کارکردی داشت؟ چطور ممکن است که ارباب نزد نوکر نامحرم تلقی شود و نوکر در باره اعمال خود به ارباب نیازی به توضیح دادن نبیند؟

چرا به خبرگزاری‌های مستقل داخلی و خارجی اجازه داده نمی‌شود تا از تعداد درگذشتگان، مجروحان، وضعیت بیمارستان‌ها و کادر درمان و نیز همه خانواده‌های داغدیده گزارش‌های مستند و تفصیلی تهیه کنند؟

از همان آغاز اعتراضات در اوایل دی‌ماه برخی مقامات رسمی حکومتی از جمله جناب رئیس جمهور اعتراضات را بر حق دانستند و حتی به وزیر کشور ماموریت دادند تا با معترضان گفتگو کنند. نتیجه این ماموریت چه شد؟ پرسش اساسی اینجاست که وزیر کشور با چه مکانیسم عملی می‌خواست یا می‌توانست با معترضان گفتگو کند؟

مطابق قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران تظاهرات آزاد است و نیروهای انتظامی مسئول امنیت تظاهرات است. چرا مقامات مسئول با علم به نارضایتی اقشار گسترده‌ای از مردم و شروع تظاهرات پراکنده آنها از اوایل دی‌ماه و اذعان به برحق بودن اعتراضات هیچ اقدامی از قبیل اعلام روز، ساعت و مکانی معین برای فراهم آوردن زمینه برگزاری تظاهراتی امن تحت حمایت نیروهای انتظامی نکردند؟

چرا در این روزها که هنوز غم، اندوه، بهت و خشم داغ دیدگان و عامه ملت ایران فرو ننشسته چنین امکانی برای ابراز صلح‌آمیز اعتراضات و وزن‌کشی معترضان و شنیدن خواسته‌های آنها صورت نمی‌گیرد؟ چرا فقط موافقان نظام حکومتی امکان ابراز وجود و وزن‌کشی عمومی دارند و معترضان از آن محرومند؟ نکند نوکری دولت و حکومتیان منحصر به آن بخش از ملت است که «خودی» تلقی می‌شوند و آن بخش غیرخودی شأن ملی و اربابی ندارند؟

ممکن است گفته شود همه قدرت در این مملکت در اختیار رئیس جمهور نیست و او اختیارات لازم برای پاسخگویی به این پرسش‌ها را ندارد. واقعیت این است که رئیس جمهور مطابق قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران جملگی اختیارت لازم را برای پاسخگویی به پرسش‌های فوق  دارد و او اساسا مسئول اجرای مفاد قانون اساسی است. اگر به درستی گفته شود که قانون اساسی جمهوری اسلامی مفاد دیگری دارد که می‌تواند ناقض این اختیارات رئیس جمهور باشد باید گفت با سند نامنسجم و متناقضی روبرو هستیم که بدون اصلاح آن راه به جایی نخواهیم برد. بنابراین رئیس جمهور به عنوان مجری قانون اساسی باید در صدد برطرف کردن این نقیصه برآید.

در هر صورت اگر در جایگاه راقم این سطور رئیس جمهور را مخاطب قرار داده‌ام برای این است که او بالاترین مقام اجرایی کشور است و در موعد انتخابات ریاست جمهوری وعده‌هایی داده است که اکنون موظف به وفای عهد است. بر اساس این وعده‌ها، از جمله اینترنت آزاد و اینکه در صورت ناتوانی در انجام وعده‌ها استعفا خواهد داد، من به ایشان رای دادم و دیگران را دعوت به رای دادن به ایشان کردم. این نوشته اتمام حجتی است با کسی که به وی اعتماد کردم و عذر تقصیر از دوستانی است که به من اعتماد کردند.

در پایان، کوچکتر از آنم که به ملت ایران تسلیت بگویم اما در غم تک تک داغ‌دیدگان این فاجعه ملی شریکم و در پیشگاه ملت بزرگ ایران، جاوید نامان و کسانی که برای آزادی، کرامت انسانی و حقوق ملی جان و مال خود را فدا کردند سر تعظیم فرود می‌آورم.




iran-emrooz.net | Sun, 22.02.2026, 17:40

خامنه‌ای از “توهم” تا “توحش”

عبدالله ناصری

اولین نقلی که پس از پانزده خرداد ۱۳۶۸ از رهبر جدید جمهوری اسلامی شنیده‌ایم، «من رهبر ایستاده‌ام» بود که بیان‌گر دخالت در همه‌ی امور حکم‌رانی است. سپس مصادیق آن سخن را دیدیم؛ از دستور عزلِ مدیرکل مطبوعات داخلی وزارت فرهنگ و ارشاد تا سردبیر روزنامه همشهری که از قضا هر دو یکی بود.

این دخالت‌ها در دولت اصلاحات خیلی بیشتر شد و ادامه یافت. مثلاً سفرهای دانشجویی که توسط وزارت علوم مدیریت می‌شد، به ذائقه‌ی ولی‌فقیه خوش نیامد و لغو شد. بعدها روشن شد جناب رهبر از سرِ توهم چنین حرف‌هایی می‌زند. منشأ این توهم‌ها ابتدا دروغ‌های کیهان ـ روزنامه‌ی خودش ـ بود. به عنوان یک کارشناس رسانه باور دارم آن روزنامه در شاکله‌ی «ذهن سیاسی» رهبر و آلودگی او به توهمات بیشترین تأثیر را داشته است.

رهبر هرچه جلوتر آمد و به‌رغم سرمایه‌گذاری‌های انبوه برای «اندیشه‌ی کلیشه‌ای و رسمی» جامعه، فاصله‌ی بیشتری بین مردم و به‌ویژه نسل جوان با فکر خودش را شاهد بود. توهم خامنه‌ای هرچه بیشتر می‌شد، حکومت پرهزینه‌تر و شکاف اجتماعی عمیق‌تر می‌شد. دیگر به جایی رسید که نمی‌پذیرفت ۸۰ تا ۸۵ درصد جامعه نسبت به منویات ایشان بیگانه است.

وقتی بیانیه‌ی گام دوم انقلاب را منتشر کرد، باور کرده بود برای چله‌ی دوم (۴۰ سال دوم) منشورِ سلامت و تضمین گفتمان انقلاب ۵۷ را برای نسل نو ساخته است. تحولات نسلی در جنبش سبز و خیزش‌های بعد از آن نمایان‌تر شد، مخصوصاً در انقلاب «زن، زندگی، آزادی» که آرزو و سنگر خط قرمز ولی‌فقیه فرو ریخت و حجاب اختیاری شد.

نسل‌های بعد از انقلاب ۵۷ در کمین فرصت دیگری بودند، مخصوصاً پس از آن‌که حکومت استواری ملت در محکومیت تجاوز اسرائیل را به نفع خود مصادره کرد. واقعاً رهبرِ متوهم باور داشت مخالفان هجمه‌ی دولت اشغال‌گر صهیونیستی رفیقِ راهِ او هستند.

اعتراض و اعتصاب‌های دی‌ماه دوباره امید را زنده کرد و نسل نوجوان و جوان ایرانی ۱۸ و ۱۹ دی در سراسر ایران به خیابان آمد (حتی روستاها) با هر سلیقه‌ی سیاسی و شعارِ غالب «انهدام جمهوری اسلامی» و «اعدام ولی‌فقیه» بود.

صاحبِ این یادداشت ضمن مخالفتِ پیوسته با حمله‌ی خارجی و بازگشت سلطنت، به هیچ وجه نقش آقای رضا پهلوی را در انقلاب ملی ایران نفی نمی‌کند. ولی آن‌چه در انقلاب مذکور مهم بود، برخورد حکومت ـ و بهتر است بگوییم حاکم ـ با مردمان انقلابی بود.

همان توهم‌های «کیهانی» که ذهن سیاسی رهبر را سال‌ها پردازش کرده بود، او را به تصمیم عجیبی کشاند. او متوهمانه پذیرفته بود انبوه جمعیتِ جوانِ خواهانِ عدمش، تروریست‌های خارجی و مجاهدین خلق هستند و «توهم‌آلودگی‌اش» مانع حقیقت‌بینی او شد.

دستور شلیک «بی‌محابا» داد، اما به شکلی بی‌سابقه؛ دستور کشتار عمومی مردم، از کودک تا پیرسال، از فریادزنان تا رهگذران و تماشاگران. مجروح‌کشی برای اولین‌بار در تاریخ حکومت ولی‌فقیه پُرشمار بود. با همه‌ی آن توحش، خامنه‌ای کم آورده بود، لذا دستور آتش‌افروزی در مساجد و بانک و مغازه را داد.

به این توحش رهبر که ریشه‌ی اصلی‌اش توهم‌ها بود، «فقه وحشیِ وحشی» دامن زد؛ فقهی که توحش خود را با اعدام‌های خلافِ همان فقه در انقلاب مهسا نشان داد. در آن انقلاب، احکام وحشیانه‌ی اعدام شتابان اجرا می‌شد تا سرعت خیزش را کم کند.

فقه شیعه که تا انقلاب ۵۷ ماهیت غیرسیاسی و غیرایدئولوژیک داشت، از سوی جمهوری اسلامی به ابزاری برای توجیه بقای نظام و دولت تبدیل شد. برخورد با انقلاب ملی ایرانی‌ها در دی‌ماه ۱۴۰۴، فقه (شیعی) حکومت و توحش آن را روشن‌تر کرد.

اگر فقه مستند حکومت فعلی را وحشی می‌نامم، نه بدان معناست که «فقه سنتی شیعه» در تاریخ اسلام و به‌رغم غیرعصرانی بودنش این‌گونه بوده، بلکه این توحش فقهی خاص حکومت دینی است که اساساً بدعتی در جوامع مسلمان است.

توحش رهبر در دی‌ماه اکنون مردم ایران را به امیدواریِ قتل او به دست ترامپ کشانده است. این امید نیکوست، چون نابودی حکومتش را تسریع خواهد کرد.

تلگرام نویسنده
https://t.me/tarikhnevesht3960




iran-emrooz.net | Thu, 19.02.2026, 12:08

به کجا می‌رویم؟

علیرضا بهتویی

منتشرشده در سایت «نقد اقتصاد سیاسی»
۳۰ بهمن ۱۴۰۴

بحران دقیقاً در این واقعیت نهفته است که کهنه در حال مرگ است و نو هنوز نمی‌تواند زاده شود؛ در این دوره‌ی فترت، انواع گوناگون نشانه‌های بیمارگونه و بحران پدیدار می‌شوند. آنتونیو گرامشی

اول صدا می‌شنوی؛ گوینده را نمی‌بینی، چهره پیدا نیست، فقط صدا. صدایی که انگار از تهِ چاهی تاریک بالا می‌آید و در فضای شلوغ جلوی پزشکی قانونی کهریزک می‌پیچد: «سپهر من کجایی بابا…… پسرم…… کجایی؟».

مرد میان‌سال است؛ از صدا احساس می‌کنی که انگار هنوز ته‌دلش به معجزه باور دارد. امیدی لجوج در او زنده است. هر بار که «سپهرِ بابا» را صدا می‌زند، صدایش مثل سنگی سنگین بر زمین می‌افتد و موجی می‌سازد که تمام فضای جلوی پزشکی قانونی را می‌لرزاند. میان ردیف بدن‌های بی‌حرکتی که کنار هم چیده شده‌اند راه می‌رود؛ قدم‌هایش محکم نیست، نه از ترس، نه از ضعف، بلکه از امیدی که هنوز نمی‌خواهد بمیرد و به او فرمان می‌دهد یک قدم دیگر جلو برود، خم می‌شود و به صورت جنازه‌هایی نگاه می‌کند که دیگر نام ندارند، می‌گذرد تا یک چهره‌ی دیگر را ببیند، شاید اشتباهی شده باشد… هر بار که صورتی را از نزدیک می‌بیند، چشم‌هایش تنگ‌تر می‌شوند و زیر لب، انگار با خودش گفت‌وگو کند، می‌گوید: «این… نه…». و دوباره صدایش بلند می‌شود: «سپهر بابا… جواب بده…». هیچ جوابی نمی‌آید؛ فقط صدای قدم‌های او روی آسفالت خیابان و نفس‌هایی که از اضطراب کوتاه و بریده شده‌اند. چند قدم آن‌طرف‌تر، زنی با صدای بلند ضجه می‌زند و مردی با صدایی شکسته می‌گوید: «کربلا این‌جاست مردم…». برای خیلی از جست‌وجوگران هنوز، یقین شکل نگرفته؛ هنوز می‌پرسند: «آن طرفِ دیگر‌ هم کشته‌ها هستند؟». تعلیق در صداها جاری است، امیدی که می‌دانند شاید بیهوده باشد اما باز هم به جست‌وجو ادامه می‌دهند.

مرد خم می‌شود، دستش را نزدیک یکی از صورت‌ها می‌برد، اما لمس نمی‌کند؛ انگار لمس کردن صورتِ این کشته، حقیقت را قطعی می‌کند و او هنوز می‌خواهد اِنگاره‌ی «شاید» را حفظ کند؛ شاید اشتباه دیده، شاید پسرش زخمی شده، در بیمارستانی تحت مداوا است، شاید هنوز زنده است. دوباره ضجه می‌زند: «سپهر… پسرم… منم بابا…». در همین جمله، تمام زندگی مرد جمع می‌شود؛ تمام صبح‌هایی که دست کوچک کودکش را گرفته و به مدرسه برده بود، تمام شب‌هایی که تبش را با دست کشیدن بر پیشانی داغش اندازه گرفته بود، تمام رؤیاهایی که برای آینده‌اش ساخته بود. حالا همان دست در هوا معلق مانده؛ نه می‌تواند پسر را بیدار کند، نه می‌تواند باور کند که دیگر بیداری‌ای در کار نیست. نگاهش، باز میان کاورِ سیاه، برگه‌‌ی شماره‌گذاری‌شده‌ای که بر این پوشش‌های پلاستیکی چسبانده شده و صورت زیبایی که دیگر نمی‌خندند، می‌گردد. اما او همچنان تکرار می‌کند: «سپهر… سپهر بابا… کجایی؟».

«کجایی؟» این‌جا سؤال نیست؛ دعاست، التماس است به جهانی که شاید اشتباهی رخ داده باشد، که هنوز بتواند پسری را به آغوش پدر برگرداند. اما جهان، آن‌جا، سکوت را انتخاب کرده بود. مرد لحظه‌ای می‌ایستد. به نقطه‌ای خیره می‌شود که ما نمی‌بینیم، بعد خیلی آرام، آن‌قدر آرام که انگار می‌ترسد صدایش پسرش را بترساند، می‌گوید: «سپهر… بابا این‌جاست…». و در همین جمله کوتاه، همه‌چیز فرو می‌ریزد؛ قدرتِ پدری که همیشه می‌توانست محافظ فرزندش باشد؛ باوری که می‌گفت دنیا جای امنی است، و آینده‌ای که حالا ناگهان به گذشته تبدیل شده است. هیچ پاسخی نمی‌آید؛ فقط صدای دورِ ضجه‌ی کسانی دیگر که جنازه‌ی عزیزانشان را پیدا کرده‌اند و بوی مرگی که در هوای خیابان پخش است. مرد دیگر فریاد نمی‌زند، اسم را آهسته‌تر تکرار می‌کند، انگار می‌خواهد آن را در حافظه‌ی جهان ثبت کند: «سپهر…». از این لحظه به بعد، «سپهر» دیگر فقط نام یک فرزند نیست؛ نامِ یک غیبت است، نامِ یک زخم، نامِ پرسشی که تا سال‌ها در ذهن انبوهی از پدران و مادرانِ داغدار می‌چرخد: «عزیزم… کجایی، نازنین؟» و شاید دردناک‌ترین پاسخ این باشد: جایی میان حافظه‌ها، میان فریادهایی که ثبت شدند، و میان سکوت‌هایی که هیچ‌وقت گزارش نشدند.

جست‌وجویِ این پدران و مادرانی که برای یافتن نام فرزندشان در میان انبوه جنازه‌ها پرسه می‌زنند، تنها تراژدی این خانواده‌ها نیست؛ بلکه تصویری فشرده از جامعه‌ای است که میان گذشته‌ای در حالِ زوال و آینده‌ای نامعلوم ایستاده و با زخم‌های گشوده‌ی خود مواجه شده است.

***

جمله‌ای را که درابتدای این نوشته آوردم آنتونیو گرامشی (Antonio Gramsci)، متفکر مارکسیست ایتالیایی، در «دفترهای زندان» (Quaderni del carcere) نوشته بود. گرامشی این جمله را در بستر تاریخی ایتالیا و ظهور فاشیسم در سال‌های دهه‌ی ۱۹۳۰ نوشته بود و موقعیتی را توصیف می‌کرد که آن را دوره‌ی گذار تاریخی یا فترت (Interregnum) نام نهاده بود. در این دوره‌ی پرآشوب بعد از جنگ اول جهانی، نظم مسلط پیشین (ساختارهای سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و ایدئولوژیک قدیمی، دولت لیبرال و پارلمانتاریسم قرن نوزدهمی، نخبگان سنتی سیاسی) مشروعیت و کارایی خود را از دست داده بودند. بحران اقتصادی پس از جنگِ اول، تورم لجام گسیخته، بیکاری گسترده و فقر و نارضایتی مردم را باعث شده بود که نظم سیاسی آن دورانِ کشور قادر به حل آن نبود. نیروهای اجتماعی، سیاست و اندیشه‌های جدید (هژمونی نوین) هم هنوز به اندازه‌ای سازمان‌یافته، آگاه و قدرتمند نشده‌ بودند که بتوانند جایگزین نظم پیشین شوند.

در این فاصله‌ی بین مرگ نظم قدیم و تولد نظم نو (در دوره‌ی خلأ تاریخی)، زمانی که بحران‌های سیاسی تشدید می‌شدند، پوپولیسم راست و اقتدارگرا (فاشیسم) سر برآورده بود و مدعی حل بحران بود. جامعه دچار سردرگمی و بی‌ثباتی بود. راست افراطی که با پرچمِ نوستالژی «بازگشت به گذشته‌‎ی طلایی» به میدان آمده بود، از ترس، استیصال، فقر و بی آیندگی تغذیه می‌کرد. با وعده‌ی استقرار دوباره‌ی نظم، اقتدار و عظمت ملی، خلأ هژمونیک را پر می‌کرد. از نگاه گرامشی، پوپولیسم راست و اقتدارگرا، نه یک نظم رهایی‌بخش که بتواند مشکلات جامعه را به طور واقعی حل کند، بلکه نشانه‌ای از عدم تعیینِ نیروهای مترقی و آینده نگر در ساختن بدیل هژمونیک، فقدانِ یک «جبهه‌ی نجات» بود

آن چه در ادامه می‌خوانید، ملاحظات نویسنده پیرامون شرایط خطیر کنونی در ایران است که بی‌گمان شباهت‌هایی با آن چه گرامشی به مثابه «دوره‌یفترت» نام نهاده بود، دارد. ‌نظام حاکم نمی‌تواند به شیوه‌ی گذشته حکمرانی کند. به دلیل شکست‌های مهلک در سیاست خارجی و داخلی‌اش دیگر نه «مشروعیت» و نه «کارایی» دارد. پس گذر به دوره‌ای تازه، لاجرم شده است. پوپولیسم راست و اقتدارگرا در قیافه‌ی پادشاهی‌خواهی رادیکال، در آن سوی اقیانوس، مدعی شده که بدیل ناگزیرِ حاکمانِ تاکنونی است، می‌تواند آن‌ها را با حمله‌ی خارجی، براندازد و همه‌ی این مشکلات را حل کند. این که از دلِ این اوضاع، این «دوره‌یفترت» چه بیرون خواهد آمد، محل بحث و مناقشه است. تلاش من بر آن است، که جنبه‌هایی از آن چه می‌گذرد و در پیشِ رو است را در این نوشته روشن کنم.

***

جای دیگری[۱] اشاره کرده‌ام که گذار از موقعیت کنونی در ایران را باید به‌مثابه زیرمجموعه‌ای از گذار از نظام‌های اقتدارگرای ایدئولوژیک که از دلِ انقلاب بیرون آمده‌اند، بررسی کرد. اهمیت این موضوع از آن‌روست که با توجه به تجربه‌ی تاریخیِ نزدیک، یعنی انقلاب ۱۳۵۷، بسیاری با الهام (یا حتی کپی‌برداری) از آنچه در آن دوره رخ داد، می‌کوشند رویدادهای امروز را نیز بر همان اساس تبیین و تحلیل کنند. حال آن‌که دیکتاتوری محمدرضا شاه و نظام جمهوری اسلامی، دو پدیده‌ی کاملا متفاوت‌اند و بی‌توجهی به این ویژگی‌ها و بازگشت به آن حافظه‌ی تاریخی می‌تواند به خطاهای جدی در ارزیابی منجر شود.

اما ویژگی‌های این گروه از نظام‌های اقتدارگرای ایدئولوژیک که از دلِ انقلاب بیرون آمده‌اند، کدام‌اند؟ چرا این حکومت‌ها علی‌رغم فشار‌های خارجی، یا عملکرد اقتصادی ضعیف، شکست‌های گسترده در سیاست‌گذاری، عدم کارایی در حفظ امنیت شهروندان و از دست دادنِ مشروعیت، بیش از سایر دیکتاتوری‌های عادی و معمولی (مثل ژنرال‌ها در آمریکای لاتین و محمدرضا شاه) دوام می‌آوردند[۲]؟

این نظام‌های اقتدارگرای ایدئولوژیک که با انقلاب‌های قهرآمیز، سرنگونی رژیم‌های قبلی و در‌هم‌شکستن ماشین دولتی قبلی به قدرت می‌رسند، معمولاً بعد از استقرار درگیر جنگ هم می‌شوند. قهر و خشونت در دوره‌ی انقلاب و جنگ‌های متعاقبِ آن برای رژیم‌های اقتدار گرای ایدئولوژیک، این امکان را فراهم می‌آورد تا رقبای سیاسی خود را با سرکوب و خشونت، کاملاً از صحنه حذف کنند. نهادها و گروه‌هایی را که می‌توانند پایه‌های سازمانی، مالی یا نمادین مخالفت باشند به‌کل از میان برمی‌دارند. درعین حال، درگیری‌ها و خشونت در دوره‌ی سرنگونی و جنگ‌های پس از انقلاب به حاکمان تازه این امکان را می‌دهد که حتی متحدان سیاسی سابق را که ممکن است در آینده رقیب قدرت شوند، سرکوب یا حذف کنند. سرکوب و حذف همه‌ی احزاب رقیب (از منشویک‌ها و اس – ار‌ها تا کادت‌ها و اکتبریست‌ها) در روسیه نمونه‌ی کلاسیک این وضعیت است. نابودی همگی احزاب مخالف در ایران که در انقلاب ۱۳۵۷ مشارکت داشتند، از نهضت آزادی و جبهه ملی، تا مجاهدین خلق و گروه‌های انقلابی چپ مثل فدائیان، پیکار و حزب توده ایران در دوره‌ی کوتاهی بین سال‌های ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۱ نمونه‌ی متأخر این پدیده است. به این ترتیب، جامعه‌ی سیاسی کشور که خارج از میدانِ گروه حاکم در این نظام‌ها باشند، به‌کلی نابود می‌شود و قدرت بازسازی در آینده را هم ندارد.

علاوه بر سرکوب خشنِ سازمان‌ها و احزاب سیاسی مخالف، تمامی کانون‌های مستقل دیگر قدرت، هم از بین می‌روند و به این ترتیب، بنیان‌های ساختاریِ اپوزیسیونِ آینده کاملاً تضعیف می‌شود. سرکوب سازمان‌های کلیسایی در روسیه و وابسته کردن نهادهای مذهبی به حکومت در ایران از نمونه‌های این اقدامات است. پس علاوه بر سرکوب رقبای سیاسی و نابود کردنِ جامعه‌ی سیاسی، سازمان‌های جامعه‌ی مدنی (اتحادیه‌های مزدبگیران، کنشگران اقتصادی،گروه‌های مستقل فرهنگی و هنری، رسانه‌های مستقل و انجمن‌های شهروندان، سازمان‌های خیریه و…) هم در این نظام‌ها یا باید به‌کل زیر کنترل حاکمان درآیند و یا از حق حیات محروم‌اند و سرکوب می‌شوند.

نخبگان تازه‌ای که پس از انقلاب به قدرت می‌رسند، معمولاً همه‌ی صاحبان قدرتِ پیشین را یا می‌کُشند و یا به تبعید مجبور می‌کنند. انسجامی که در میان قدرتمداران تازه از دل درگیری‌های انقلابی و ضدانقلابی شکل می‌گیرد، منازعات قدرت جناحی را (که ویژگی همه‌ی سازمان‌های سیاسی بزرگ است) از میان نمی‌برد. با این حال، تعارضات پس از انقلاب که برای شکست دادن آن صورت می‌گیرد، موانع قدرتمندی در برابر جدایی از رژیم ایجاد می‌کند، به‌ویژه در دوره‌های بحرانی که بقای نظام در معرض تهدید قرار دارد. ازاین‌رو، رهبران این‌گونه رژیم‌های انقلابی ممکن است برای کسب قدرت با یکدیگر رقابت کنند و بر سر سیاست‌ها و راهبردها اختلاف نظر داشته باشند، اما به‌ندرت خودِ نظام را هدف حمله قرار می‌دهند. زیرا با وجود اختلافات، آگاه‌اند که حیات و ممات آنان به حفظ نظام گره خورده است و فروپاشی نظام می‌تواند همه‌ی آنان را با تهدید نابودی مواجه سازد. بنا‌بر‌این هرچند تعارضات درون‌نخبگانی ممکن است گسترده باشد، اما بازندگان رقابت‌های جناحی در زمان بحران، یا صفوف خود را فشرده می‌کنند یا سکوت اختیار می‌کنند، و به‌هیچ‌روی علیه نظام عمل نمی‌کنند.

تجربه‌ی انقلاب و جنگ باعث نهادینه‌شدن انضباط شبه‌نظامی، انسجام سازمانی و «اخلاق نظامی» در میان گروه‌های حاکم در این کشورها می‌شود. علاوه بر این، جنگ و خشونت سیاسی موجب قطبی‌شدن شدید و تقویت مرزهای «ما/آن‌ها» می‌شود که وفاداری به حاکمان را افزایش داده، هزینه‌ی مخالفت را بالا می‌برد، و هر انتقاد و یا تلاش برای انشقاق در میان «خودی‌ها» به‌مثابه خیانت تلقی می‌شود. به همین دلیل، جداشدگان برجسته‌ای (مثل تروتسکی یا آیت‌الله منتظری) هم معمولاً قادر به بسیج مردمی برای حمایت گسترده نیستند.

رژیم‌های اقتدارگرای انقلابی، تقریباً هرگز با کودتا مواجه نمی‌شوند. دلیل اصلی‌اش این است که از آن‌جا که انقلاب‌ها، چون معمولاً با فروپاشی دولت پیشین همراه بوده‌اند، نخبگان انقلابی و حاکمان جدید در پی انقلاب، تمام ماشین دولتی ـ به‌ویژه نیروهای نظامی و امنیتی ـ را به‌طور بنیادین بازسازی می‌کنند، نابودی ارتش‌های پیشین با بازسازی ارتش جدید با معیارهای ایدئولوژی حاکم همراه است. این بازسازی یا از طریق ایجاد ارتش‌های جدید صورت می‌گیرد یا از راه پاکسازی و نوسازی عمیق ارتش‌های موجود. در نتیجه، ارتش و نیروهای امنیتی تقریباً همواره تحت فرماندهی کادرهایی برآمده از مبارزه‌ی رهایی‌بخش و متعهد به ایدئولوژی انقلابی قرار می‌گیرند. ارتش سرخ و سپاه پاسداران و نیز چکا و ک.گ. ب و سازمان اطلاعات جمهوری اسلامی و اطلاعات سپاه پاسداران نمونه‌های این پدیده هستند. به بیان دیگر، انقلاب‌ها به شکل‌گیری » دولت‌های پادگانی» می‌انجامند. در روسیه، ایران، کوبا و نیکاراگوئه، نیروهای امنیتی پس از انقلاب چندین برابر گسترش یافتند. این دستگاه‌های امنیتی گسترده می‌توانند از ذخیره‌ی بزرگی از مبارزان سابق استفاده کنند؛ چه از طریق ادغام رسمی آنان در نیروهای نظامی و امنیتی (مانند سپاه پاسداران در ایران) و چه از طریق شبه‌نظامیان غیررسمی (مانند «کهنه‌سربازان جنگ» در زیمبابوه یا «بسیج» در ایران). بنابراین بخش‌های امنیتی ـ شامل ارتش، پلیس، سازمان‌های اطلاعاتی و دیگر نهادهای تخصصی امنیت داخلی ـ به اندازه‌ی کافی گسترده و کارآمد است تا بتواند مخالفت‌ها را در سراسر قلمرو ملی، حتی تا سطح روستاها و محله‌ها، رصد و اعتراض‌ها را خنثی کند. برخلاف ارتش‌های رژیم‌های دیکتاتوری معمولی ـ که ممکن است منافع خود را جدا از رهبران سیاسی ببینند ـ فرماندهان نظامی انقلابی خود را شریک انقلاب می‌دانند و وفاداری آن‌ها به رژیم و ایدئولوژی آن تقریباً تزلزل‌ناپذیر است. نفوذ عمیق ایدئولوژی در نیروهای مسلح و نیروهای امنیتی، انضباط و انسجام آن‌ها را افزایش داده و احتمال نافرمانی یا شورش نظامی را به حداقل می‌رساند. در نتیجه، همان طور که در بالا اشاره کردم، این رژیم‌ها تقریباً هرگز توسط نیروهای مسلح خود سرنگون نمی‌شوند. از آن‌جا که کودتای نظامی مهم‌ترین عامل سقوط رژیم‌های اقتدارگراست، این مصونیت در برابر کودتا یکی از منابع اساسی دوام و ثبات اقتدارگرایی انقلابی به شمار می‌آید.

فراتر از گستردگی، نیروهای امنیتی انقلابی از توان سرکوبی شدیدترـ به‌ویژه در سرکوب‌های گسترده و پرهزینه ـ برخوردارند. این توان، در آغاز کار و بلافاصله در پی انقلاب بسیار بالا است، زیرا با پشتیبانی مردمی همراه است. برای نمونه، مردم به دلیل اعتماد به حکمرانان تازه، در خبررسانی به سازمان‌های امنیتی فعال‌اند. اما با گذشت زمان و تضعیف اعتماد، نیروهای امنیتی، علی‌رغم گستردگی سازمانی، به هیچ روی، کارآمدی قبلی را ندارند. زیرا که نیروی امنیتی تنها با تکیه بر سازمان خود بسیار ضعیف است و تنها با پشتیبانی مردمی است که مؤثر عمل می‌کند.

در بسیاری موارد در این رژیم‌های اقتدار گرایی انقلابی (مثل کوبا، ویتنام، مکزیک، نیکاراگوئه، ونزوئلا و زیمبابوه) می‌بینیم که هم‌پوشانی گسترده‌ای میان نخبگان سیاسی و نظامی وجود دارد. فرماندهان نظامی اغلب از رهبران بلندپایه‌ی حزب حاکم یا مبارزان پیشین هستند. این امر موجب می‌شود نیروهای مسلح نه نهادی مستقل، بلکه بخشی از پروژه‌ی انقلابی تلقی شوند. اما اگر هم پوشانی صددرصدی هم نباشد، نظامی‌ها و امنیتی‌ها، نفوذ فوق‌العاده‌ای در مراکز تصمیم‌گیری دارند و در حوزه‌های غیر نظامی (مثل اقتصاد، ورزش و رسانه) هم فعال‌اند.

سرکوب اعتراضات توده‌ای معمولاً برای رژیم‌های دیکتاتوری معمولی بسیار پرریسک است، زیرا می‌تواند به محکومیت بین‌المللی، تضعیف مشروعیت داخلی نیروهای امنیتی، و نافرمانی یا امتناع از اجرای دستورها منجر شود. به همین دلیل، بسیاری از رژیم‌های دیکتاتوری سنتی (غیر اقتدارگرا) یا از صدور دستور سرکوب شدید خودداری می‌کنند یا قادر به اجرای پایدار و دراز مدت آن نیستند؛ امری که در مواردی مانند مصر و تونس به فروپاشی رژیم انجامید. در مقابل، دولت‌های پادگانی برآمده از انقلاب‌ها و مبارزات مسلحانه معمولاً آمادگی و انسجام بیشتری برای سرکوب خشن و درازمدت دارند. تجربه‌ی طولانی خشونت سیاسی، نخبگان و کادرهایی را شکل می‌دهد که هم از نظر عملی و هم از نظر ایدئولوژیک، مایل به استفاده از سرکوب شدید هستند. نیروهای نظامی و شبه‌نظامی ـ به فشارهای داخلی و بین‌المللی کم‌اعتنا هستند و می‌توانند دستورات سرکوب گسترده را پیش ببرند. نمونه‌هایی چون سرکوب میدان تیان‌آن‌من در چین (۱۹۸۹)، و سرکوب اعتراضات جنبش سبز در ایران (۱۳۸۸)، اعتراضات سال‌های ۱۳۹۶ و ۱۳۹۸ همچنین ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴ نشان می‌دهد که ظرفیت سرکوب بی‌اعتنا به فشار افکار عمومی داخلی و بین المللی، یکی از منابع اصلی دوام رژیم‌های اقتدارگرای ایدئولوژیک است.

نکته‌ی آخر این‌که نظام‌های اقتدارگرای انقلابیِ ایدئولوژیک، برخلاف دیکتاتوری‌های معمولی (که فقط در رأس جامعه نشسته‌اند)، در تاروپود جامعه نفوذ و نهادسازی می‌کنند. سازمان‌های پیرامون احزاب انقلابی (سازمان‌های زنان، جوانان و…)، نیروهای شبه‌نظامی (مانند بسیج در ایران) و دفترهای متعدد حزبی در شهرها و روستاها (مساجد در ایران) نهادهایی هستند که نشان می‌دهند این نظام‌ها در تمام سطوح جامعه (مانند سلول‌های سرطانی) ریشه دوانده‌اند. حتی زمانی که فرسوده و در حال زوال‌اند، این نهادها همچنان پابرجا می‌مانند، زیرا از حمایت مالی از بالا برخوردارند و حقوق‌بگیرانی در پایین و در عمق جامعه دارند. بنابراین، اگر دیکتاتوری‌های عادی با سقوط رأس هرم قدرت به‌طور کامل و به‌سرعت از هم می‌پاشند، نظام‌های اقتدارگرای ایدئولوژیک از ظرفیت مقابله و مقاومت گسترده‌تری در پایین‌ترین سطوح جامعه برخوردارند.

جمع‌بندی کنیم، سه ستونِ دوام رژیم‌های اقتدارگرای ایدئولوژیک را به ترتیب زیر می‌توان توضیح داد.

اول – انسجام نخبگان – حتی جناح‌هایی که بازندگان رقابت‌ها بوده‌اند، در زمان بحران علیه نظام عمل نمی‌کنند و در نهایت در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند.

دوم – قدرت و وفاداری دستگاه امنیتی ـ شامل ارتش، پلیس، سازمان‌های اطلاعاتی و دیگر نهادهای تخصصی امنیت داخلی، به شدت از این حکومت‌ها دفاع می‌کنند و در سرکوب هم بی‌رحم هستند. نیروهای نظامیِ وفادار خطرِ کودتا یا شورش نظامی با هدف تغییر رژیم را از میان می‌برند.

سوم – نظام‌های اقتدارگرای ایدئولوژیک، برخلاف دیکتاتوری‌های سنتی که صرفاً متمرکز در رأس هستند، در بالای جامعه نشسته اند، با نفوذ و نهادسازی در لایه‌های مختلف جامعه (حتی در دورانِ پیری و افول) حضور دارند و به‌سبب پشتوانه‌ی مالی و شبکه‌ی وابستگان خود در پایینِ جامعه، پایدارترند و در صورت سقوط مرکز قدرت نیز از مقاومت گسترده‌تری در سطوح پایینی برخوردارند.

چهارم- کانون‌های بدیلِ قدرت اجتماعی (چه در جامعه‌ی سیاسی و چه در جامعه‌ی مدنی) در نظام‌های اقتدارگرای ایدئولوژیک کاملاً یا تا حد زیادی نابود شده‌اند. فقدان احزاب سیاسیِ اپوزیسیون سبب می‌شود که در لحظات بروز بحران، هیچ حزبِ ریشه‌دار و باسابقه‌ای از توان کافی برای گفتمان‌سازی، بسیج نیرو و تبدیل‌شدن به آلترناتیو برخوردار نباشد. ازاین‌رو، حتی دوره‌های طولانیِ بحران نیز الزاماً به سرنگونی این نظام‌ها منجر نمی‌شود.

نهادها و سازمان‌های جامعه‌ی مدنی نیز به‌شدت تضعیف شده‌اند؛ امری که باعث می‌شود مردم در دوره‌هایِ بروزِ بحران فاقد تشکل باشند و بیش از آنکه به گروه‌های سازمان‌یافته و متکی به نیروی خود نزدیک شوند، به توده‌ای بی‌شکل (mass) شباهت یابند. در نتیجه، در چنین شرایطی یا به کنش‌های خودجوشِ خشن، بی‌رهبر و فاقد برنامه کشیده می‌شوند، یا با بی‌اعتمادی به توان جمعیِ خویش، از نظر روانی به این نگرش گرایش پیدا می‌کنند که «از ما کاری ساخته نیست و شاید کمکی از بیرون یا از آسمان برسد». این وضعیت نیز گذار به دموکراسی را در لحظات بحرانی پیچیده‌تر می‌کند. به‌طور خلاصه، این نهادها ـ یعنی جامعه‌ی سیاسی و جامعه‌ی مدنی ـ لولاهای بالقوه‌ای میان حاکمیت و جامعه‌اند که اگر در بزنگاه‌های تاریخیِ بحران در این گونه نظام‌ها فعال شوند، می‌توانند گذارِ کم‌هزینه، دموکراتیک و پایدار را رقم بزنند.[۳]

***

بااین‌همه، چنان‌که تاریخ نشان داده است، رژیم‌های اقتدارگرای ایدئولوژیک نیز ابدی نیستند. هرچند این نظام‌ها معمولاً از دیکتاتوری‌های سنتی پایدارترند، اما سرانجام در مقاطع بروز بحران، وقتی به بن‌بست برمی‌خورند، یا مسیر خود را تغییر می‌دهند و به‌نوعی تغییر ریل می‌دهند، یا با تداوم روش‌های پیشین، به‌تدریج به بن‌بست می‌رسند و فرو می‌پاشند. به بیان دیگر، این رژیم‌ها یا از درون دچار استحاله می‌شوند و راهی متفاوت در پیش می‌گیرند، یا در اثر انباشت بحران‌ها با فروپاشی به پایان می‌رسند.

راه نخست را نمونه‌ی چین و ویتنام تصویر می‌کنند. یعنی زمانی که گروهی از نخبگان در درون این حاکمیت‌ها، با درک به‌موقع از وضعیت بحرانی و ضرورت تغییر مسیر، و نیز استفاده از امکاناتی که برای‌شان فراهم شده بود، تغییر پارادایم حکومتگری را از بالا هدایت می‌کنند. به بیان دیگر «عاقلان» در میان سردمدارانِ این نظام‌ها، برای بقا و حفظ نظام، تن به تغییر پارادایم می‌دهند. غلبه‌ی جناحِ دنگ شیائو پینگ در حزب کمونیستِ چین و سود جستن از موقعیت جنگ سرد (رقابت میان اتحاد شوروی و ایالات متحده) نمونه‌ی چنین تغییر پارادیمی در نظامِ‌های حکمرانی اقتدار گرای ایدئولوژیک بود. اقتصادِ کشور ناکارآمد و در حالِ ‌فروپاشیدن بود. مشروعیت و کارآمدی سیستم در تأمین نیاز‌های جامعه، به پایین ترین سطح رسیده بود. نخبگان حزبی به این جمع‌بندی رسیدند که ادامه‌ی خط ایدئولوژیک پیشین، بقای نظام را تهدید می‌کند. بنابراین، نیاز به بازتعریف اولویت‌ها از مبارزه با امپریالیسم و جنگِ طبقاتی به توسعه‌ی اقتصادی احساس شد. ایالات متحده هم مایل بود برای مهار دشمن اصلی در آن دوره (اتحاد شوروی)، با چین کنار بیاید. با پراگماتیسمِ دنگ شیائو پنیگ در سیاست خارجی، با توازن میان دو ابرقدرت، امنیت خارجی تأمین شد. از سوی دیگر با کنار آمدن با ایالات متحده، دسترسی به سرمایه و فناوری پیشرفته‌ی غرب ممکن گردید. اقتصاد دولتی، جا برای بخش خصوصی و بازار باز کرد، توسعه‌ی اقتصادیِ کارآمد به‌عنوان منبع مشروعیت، جایگزین ایدئولوژی انقلابی شد و بقای نظام پیش رفت. حکومتی که بعد از این تغییر پارادیم شکل گرفت، به‌کلی نسبت به آن‌چه در گذشته بود، یعنی اقتدارگرایی ایدئولوژیک کمونیستی تفاوت داشت، استحاله یافته بود.[۴]

آخرین تحول از این نوع، تغییر مسیر در ونزوئلا است که در ژانویه و فوریه‌ی ۲۰۲۶ آغاز شد، پس از آن‌که ایالات متحده نیکلاس مادورو، رئیس‌جمهور این کشور، را از محل زندگی‌اش ربُود. این اقدام در پی توافقاتی صورت گرفت که دولت ترامپ در مذاکره با بخش دیگری از حاکمیت این کشور به آن دست یافته بود؛ توافق‌هایی که گفته می شود، مادورو مانع اجرای آن‌ها می‌شد و در برابرشان مقاومت می‌کرد. هنوز زود است که تمامی این تغییراتِ ونزوئلا را ارزیابی کنیم، اما جهت آن، لااقل تا امروز، یک تغییر پارادایم را نشان می‌دهد.

راه دوم در اروپای شرقی و اتحاد شوروی در سال‌های پایانی دهه‌ی ۱۹۸۰ و آغاز دهه‌ی ۱۹۹۰، شکل دیگری از تغییر، یعنی پایان زندگی این رژیم‌ها را نشان داد. اگر‌چه شکلِ تحولات در آن‌جا هم بسیار متفاوت بود، اما همگی به نتیجه‌ی پایان رژیم رسیدند. برای نمونه نظام حکمرانی در چکسلواکی و آلمان شرقی فروپاشید، در حالی که رژیم‌های بلغارستان و رومانی از طریق فرایندی پیچیده از سرکوب، سازگاری و مذاکره توانستند پایان دادن به رژیم اقتدارگرای ایدئولوژیک را کنترل کند.

نقطه‌ی مشترک تمام این کشورها با حکمرانی دراز مدتِ رژیم‌های اقتدارگرایِ انقلابی ـ ایدئولوژیک، ضعفِ جدی سازمان‌های جامعه‌ی مدنی و فقدانِ کاملِ احزابِ اپُوزیسیون بود. در عین حال، در درون حکومت‌ها هم، هر گونه جناح میانه‌رو (مثل دوبچک در چکسلواکی ۱۹۶۸) به‌کلی قلع‌و‌قمع شده بودند.

برای نمونه، در مجارستان، احزاب سیاسی مخالف تنها کم‌تر از یک سال قبل از فروپاشی نظام شروع به سازماندهی کردند. تازه همین احزاب هم (برای مثال «مجمع دموکراتیک مجارستان MDF» و یا «اتحادیه‌ی دموکرات‌های جوان» و یا «شبکه‌ی ابتکارات آزاد») ائتلاف‌های بسیار سست از جنبش‌های اجتماعی تازه شکل‌گرفته، سبزها، روزنامه‌نگاران مستقل، اقتصاددانان اصلاح‌طلب، و سازمان‌های مستقل دانشجویی و کارگری بودند. توجه کنید که هیچ‌یک از این شبه‌حزب‌های یادشده، جزو احزاب تاریخ‌دارِ پیش از جنگ جهانی دوم نبودند؛ بلکه همگی در مجارستانِ پساتمامیت‌خواهِ پدید آمده بودند. این ترکیب از جنبش‌های اجتماعی و سیاسی جدید، در ماه‌های پایانی سال ۱۹۸۸ با تصویب قانون جدید «تشکل‌ها» (قانونی که خود راه را برای استقرار نظام چندحزبی هموار کرد) زندگی را آغاز کردند. پس از تصویب این قانون، سه حزب قدیمی کشور (حزب خرده‌مالکان مستقل، حزب سوسیال‌دموکرات و حزب دموکرات‌مسیحی) نیز بازفعال‌سازی خود را اعلام کردند. تمامی این فعالیت‌ها هم در نهایت به عامل بین‌المللی، یعنی تضعیفِ پشتیبان سابق و حامی هژمونیک رژیم‌های اقتدار‌گرای دیگر، یعنی اتحاد شوروی، پیوند داشت.

از استثنای لهستان که بگذریم، در تقریباً هیچ‌یک از کشورهای بلوک شرق، سازمان‌های مستقلِ جامعه‌ی مدنی پس از سرکوب‌های گسترده‌ی سال‌های پس از جنگ جهانی دوم، زنده و پایدار نماندند. تنها در لهستان بود که اتحادیه‌ی کارگری مستقل «همبستگی» در سال‌های آغازین دهه‌ی ۱۹۸۰ برای دوره‌ای کوتاه فعال شد، سپس سرکوب گردید و بار دیگر در سال‌های پایانی حیات رژیم کمونیستی سر برآورد. کلیسای کاتولیک نیز، در پرتو حمایت‌های واتیکان ـ که رهبرش پاپی لهستانی، ژان پل دوم، بود ـ توانست دامنه‌ای محدود از فعالیت‌های اجتماعی و نمادین خود را حفظ کند.

در دیگر کشورهای اروپای شرقی، از فعالیتِ مستقلِ اتحادیه‌های کارگری، انجمن‌های کارمندی، کانون‌های غیرحکومتیِ نویسندگان و هنرمندان، و نیز بخش خصوصیِ اقتصاد، اثر چشمگیری وجود نداشت؛ و هرگاه نیز تلاشی برای شکل‌گیری نهادهای مستقل صورت گرفت، غالباً به‌شدت سرکوب و از میان برده شد. به یاد آوریم مهم‌ترین گروه دگراندیش در چکسلواکی، یعنی «منشور ۷۷»، را گروهی کوچک از روشنفکران تشکیل داده بودند که اعضایش، با وجود تلاش‌های کاملاً مسالمت‌آمیز، از زمان شکل‌گیری در اواخر دهه‌ی ۱۹۷۰ تا سال‌های دهه‌ی ۱۹۸۰ بارها زندانی، از کار برکنار و تحت انواع فشار و سرکوب قرار گرفتند. با این همه، همین شبکه‌ی محدودِ دگراندیشان در سال‌های پایانی حیات رژیم دوباره فعال شد و از اعتبار اخلاقی و سرمایه‌ی نمادینِ پیشین خود برای تسهیل گذار بهره گرفت.

پیش‌تر اشاره کردم که در نظام‌های اقتدارگرای ایدئولوژیک، حتی در درونِ خودِ حاکمیت نیز عملاً جناح «کبوترها» یا میانه‌روها مجال اثرگذاریِ پایدار و جدی نمی‌یابد. تلاش‌های اصلاح‌طلبانه در این نظام‌ها یا با کارشکنیِ قدرتمندانه‌ی تندروها به بن‌بست کامل می‌رسد ــ چنان‌که در مورد اصلاح‌طلبان ایران در دهه‌ی ۱۳۷۰ مشاهده شد ــ یا به شیوه‌ای سخت و گاه خونین سرکوب می‌شود (مانند ورود تانک‌های شوروی به مجارستان در ۱۹۵۶ و به چکسلواکی در ۱۹۶۸). نمونه‌ای کلاسیک در خود اتحاد شوروی نیز دیده می‌شود: تلاش برای تداوم سیاست اقتصادی نوین (نپ) در اواخر دهه‌ی ۱۹۲۰ توسط جناحی به رهبری نیکلای بوخارین، که می‌کوشید مسیر ملایم‌تری از توسعه‌ی اقتصادی را حفظ کند، با غلبه‌ی جناح تندروِ ژوزف استالین شکست خورد و به حذف سیاسی و در نهایت اعدام بوخارین و همراهانش انجامید.

تنها در سال‌های پایانیِ حیات این رژیم‌هاست که گروه‌هایی از رفرمیست‌ها در درون سیستم می‌توانند نقشی در گذار ایفا کنند؛ یعنی در دوره‌های بحرانی که جناح‌های تندرو فرسوده شده و از نظر سیاسی ناتوان گشته‌اند. در اروپای شرقی، بحران ساختاری سوسیالیسم و افول مستمر سطح زندگی (به‌مثابه نشانه‌ای از فقدان کارآمدی) که از عوامل مهم در فرسایش مشروعیت این رژیم‌ها بود، به ظهور جریان‌های طرفدار اصلاح، نخست در حزب کمونیست شوروی و سپس در برخی کشورهای تابع آن (از‌جمله مجارستان)، انجامید و زمینه‌ی گذار را فراهم ساخت.

در بلغارستان نه جناح «کبوترها» در درون سیستم وجود داشت و نه احزاب سیاسیِ مستقل و سازمان‌های جامعه‌ی مدنیِ مؤثر. ازاین‌رو، هنگامی که رهبران حزب کمونیست دریافتند پایان کار نزدیک است، با یک برکناریِ درون‌حزبیِ کم‌خشونت، تودور ژیوکوف (Todor Zhivkov)، رهبر دیرپای کشور، را کنار گذاشتند تا برای گذار، مشروعیتی تازه دست‌وپا کنند.

در رومانی اما روندی کاملاً متفاوت و بسیار خشونت‌آمیز رقم خورد: نیکلای چائوشسکو پس از یک محاکمه‌ی شتاب‌زده در دسامبر ۱۹۸۹ اعدام شد و از سر راه گذار برداشته شد. بی‌تردید، بخش‌هایی از جناح تندرو حزب و پلیس مخفی آمادگی پذیرش چنین گذاری را نداشتند؛ اما بخش مهمی از حزب کمونیست و دولت ـ به‌ویژه مدیران بنگاه‌های دولتی که معمولاً «محافظه‌کاران عمل‌گرا» محسوب می‌شدند ـ این محاسبه را پیشِ رو داشتند که آیا حمایت از سرکوب به سود آنان است یا هم‌سویی با اصلاح‌طلبان کمونیست. چشم‌انداز مطلوب آنان برای «تبدیل» سرمایه‌های سیاسی، اقتصادی و موقعیتی‌شان به منابع قدرت در رژیم‌های پس از گذار، می‌تواند پذیرش و همراهی آنان با روند گذار را توضیح دهد.


اجازه بدهید با نمونه‌ی فروپاشی حکومت در آلمان شرقی، این بخش از تجارب تاریخی را به پایان می‌برم. برخلاف سایر کشورهای اروپای شرقی، اصلاحات گسترده‌ای که میخائیل گورباچف در اتحاد شوروی دنبال می‌کرد، در آلمان شرقی نادیده گرفته می‌شد. ادعا می‌شد که چنین «آزمایش‌هایی» با مرحله‌ی پیشرفته‌ی سوسیالیسم در آلمان شرقی بی‌ارتباط است. سرانجام، بسیار دیرتر از دیگر کشورها، در ماه اوت ۱۹۸۹ رویدادها از کنترل رهبران سالخورده‌ای که بر جمهوری دموکراتیک آلمان (آلمان شرقی) حکومت می‌کردند خارج شد. در اوایل همان ماه، تظاهرات دوشنبه‌ها در لایپزیگ، دومین شهر بزرگ کشور، آغاز شد. بسیاری از شرکت‌کنندگانِ ثابت در این تظاهرات هنوز امیدوار بودند که آلمان شرقی مسیر اصلاح‌طلبانه‌تری در پیش گیرد. بدون رهبری و سازمان‌دهی متمرکز، هزاران معترض خواسته‌های خود را با آوازخوانی، شعار دادن، پلاکاردها و پوسترها بیان می‌کردند و در این فرایند، هویت جمعی خویش را شکل می‌دادند. در مقابل، شمار بیشتری از شهروندان جوان کشور امید خود را از دست داده، از انتظار برای اصلاحات داخلی دست کشیده و تنها به مهاجرت می‌اندیشیدند. در ۱۸ سپتامبر شعار تازه‌ای شکل گرفت: «می‌خواهیم بمانیم»؛ شعاری که نشان می‌داد بخشی از مردم خواهان اصلاحات‌اند و قصد ترک کشور را ندارند. تظاهرات دوشنبه‌ها که از کلیسای نیکلای در لایپزیگ آغاز شده بود، در ۲۵ سپتامبر برای نخستین‌بار جمعیت بزرگی را گرد آورد که به‌طور خودجوش به مرکز شهر راهپیمایی کرد. در ۲ اکتبر، شعار «ما مردم هستیم» هویت و هدف مشترکی به جنبش داد و با بازپس‌گیری مفهوم «مردم» از دست رژیم، مشروعیت آن را به چالش کشید. با وجود نبود رهبری سازمان‌یافته، حکومت نتوانست اعتراضات را مهار کند. سازمان امنیت کشور )اشتازی(Stasi، می‌دانست تجمع‌ها خودجوش‌اند، اما راه مؤثری برای مقابله نداشت. حتی نیروهای شبه‌نظامی حزبی و پلیس، که برای سرکوب بسیج شده بودند، در برابر جمعیت مسالمت‌آمیز دچار تردید و فرسایش روحی شدند. زیرا که می‌دیدند که بسیاری از تظاهرکنندگان، آشنایان، همسایگان و همشهریان خود آنان بودند، نه «دشمنان خارجی» و «دست‌نشاندگان امپریالیسم» و «جاسوسان آلمان غربی». اقتدار رژیم به‌سرعت فروریخت و نیروی اخلاقی معترضان بر نیروی فیزیکی حکومت غلبه کرد. رهبران رژیم در استفاده از زور علیه راهپیمایی‌های صلح‌آمیزِ جمعیت‌های بزرگ مردد شدند. نقطه‌ی عطف، ۹ اکتبر ۱۹۸۹ در لایپزیگ بود: با وجود ترس از سرکوب، ۷۰ هزار نفر بار دیگر در تظاهراتی مسالمت‌آمیز شرکت کردند و با شعارهای «ما مردم هستیم» و «خشونت نه» رژیم را به چالش کشیدند. پلیس عقب‌نشینی کرد و این رویداد «معجزه‌ی لایپزیگ» نام گرفت.

رهبر نظام، اریش هونکر، خواهان سرکوب شدید ــ حتی با استفاده از زور ــ بود. رئیس سازمان امنیت (اشتازی) دستور آماده‌باش و مسلح شدن همه‌ی افسران را صادر کرد و ستاد حزب در برلین نیز فرمان داد «اقدامات خصمانه باید در نطفه خفه شوند». بااین‌حال، اگون کرنتس (Egon Krenz)، مسئول امور امنیتی حزب، می‌دانست که سرکوب کارساز نخواهد بود. گزارش‌های میدانی نشان می‌داد حتی در میان اعضای حزب نیز اکثریت از استعفای هونکر حمایت می‌کنند. کرنتس کوشید دستورات هونکر را خنثی کند. در نهایت، رئیس پلیس لایپزیگ از اجرای دستور سرکوب خودداری کرد. در همان روز، حلقه‌ی درونی رهبری رژیم بر سر سرکوب یا مصالحه دچار شکاف شد و راهپیمایی‌ها به شهرهای دیگر نیز گسترش یافت. اندکی بعد، هونکر استعفا داد، مرزها و دیوار برلین گشوده شد، اشتازی منحل گردید و برگزاری انتخابات آزاد در دستورکار قرار گرفت.

در کنار اعتراضات مردمی در لایپزیگ، گروه‌های مخالف متشکل از نویسندگان، روشنفکران و کارشناسان نیز در پاییز ۱۹۸۹ فعال شده بودند. آنان می‌کوشیدند با بهره‌گیری از موج مهاجرت جوانان و ناآرامی‌های عمومی، رژیم را به پذیرش اصلاحات و ایجاد نوعی «سوسیالیسم دموکراتیک با چهره‌ای انسانی» وادار کنند. تشکل‌هایی مانند «دموکراسی اکنون» (Democracy Now)، «بیداری دموکراتیک» (Democratic Awakening) و «مجمع نو» (New Forum)، شکل گرفتند و ده‌ها گروه اصلاح‌طلب زیر چتر آن‌ها گرد آمدند. بااین‌حال، تأکید این گروه‌ها بر حفظ جنبه‌های مثبت سوسیالیسم و اصلاح آن، دیگر با مطالبات رادیکال‌تر جامعه همخوان نبود. در حالی که این گروه‌ها در پی بدیلی اصلاح‌شده برای نظام بودند، بخش بزرگی از مردم امید خود را به اصلاحِ نظام از دست داده بود. بدین‌ترتیب، تحولات سیاسی و خواست عمومی جامعه از برنامه‌های اصلاح‌طلبانه پیشی گرفت.[۵]

***

پس از این بررسی کوتاه تاریخی، به موقعیت امروز ایران می‌پردازم. بسیاری از ناظران در یک کلام می‌گویند، جمهوری اسلامی، به معنایی که بعد از ۱۳۵۷ توضیح داده می‌شد، به پایانِ خود رسیده است. روایتی که قرار بود، سوژه‌ی مومن و حزب اللهی بسازد، با امریکا بجنگد و اسراییل را نابود کند، قرار بود بدون توجه به محیط زیست، اقتصاد مقاومتی و کشاورزی خودکفا به وجود آورد و… به ته خط رسیده است. حکومت در ضعیف‌ترین موقعیت به لحاظ کارآمدی و مشروعیت قرار دارد، مثل رهبرانش، پیر و فرسوده شده است.[۶]

همدل با این ارزیابی‌ها، می‌خواهم به‌طور خلاصه روند این فرسایش و به ته خط رسیدن را ترسیم کنم. از میانه‌ی دهه‌ی ۱۳۷۰ شمسی به بعد، جناح تندروی حاکمیت، کمر به ایجاد بحران در قوه‌ی اجرایی (که در دست کبوترهای حکومتی بود) بست تا آن را نیز تسخیر کند و موفق هم شد. اعتراضات مسالمت‌آمیز «جنبش سبز» با شعار «رأی من کو؟»، که در اعتراض به تقلب در انتخابات برای استمرار ریاست جمهوری احمدی نژاد در سالِ ۱۳۸۸ شکل گرفت، با سرکوب خونینِ جناح‌های تندرو حاکمیت (بازها) مواجه شد. بسیاری از اصلاح‌طلبان حکومتی بازداشت و در دادگاه‌های نمایشی محاکمه شدند؛ دادگاه‌هایی که از نظر شیوه‌ی اعتراف‌گیری و نمایش عمومی ندامت، یادآور محاکمات استالینی در دهه‌ی ۱۹۳۰ اتحاد شوروی بودند. در نهایت، اعتراضات «جمع شد» و رهبران آن (میرحسین موسوی، زهرا رهنورد و مهدی کروبی ) به حصر خانگی رفتند. از آن زمان تاکنون، میانه‌روهای حکومتی به حاشیه‌ی ساختار قدرت رانده شده‌اند و اگر در مقاطع معینی (مانند حسن روحانی، محمدجواد ظریف یا مسعود پزشکیان) به صحنه‌ی حکمرانی فراخوانده شده‌اند، بیشتر برای بهره‌برداری ابزاری از افراد جناح کبوترها، از اعتبار و کارآمدی نسبی‌شان بوده است. اما در عمل، اهرم‌های اصلی قدرت همواره در اختیار جناح‌های تندرو باقی ماند و تصمیم‌گیری درباره‌ی مسائل اساسی حکمرانی نهایتاً در کانون‌هایی خارج از حوزه‌ی مسئولیت رسمیِ این میانه رو‌ها اتخاذ شد.

این که تندروها (تقابل طلبان) حکومتی در جمهوری اسلامی از سال‌های آغازین دهه‌ی ۱۳۸۰ شمسی قدرت بیشتری یافتند و بادِ موافق در بادبانِ کشتی‌شان افتاد، با حوادث زیر هم مربوط بود: حمله‌ی ماجراجویانه‌ی جرج بوش ـ با همراهی تونی بلر، برای سرنگونی رژیم طالبان در افغانستان و صدام حسین در عراق پس از حادثه‌ی تروریستی ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، یک خلأ قدرت جدی و نفرت از غرب و ایالات متحده را در منطقه‌ی خاورمیانه پدید آورد که ظهور داعش و حکومت‌های بسیار بی ثبات در این کشورها، از مظاهر آن بود. اعتراضات مردمی در بهار عربی (۲۰۱۱ میلادی) به تعمیقِ این خلاء قدرت (با تضعیف دیکتاتوری‌های منطقه، برای نمونه سوریه) کمک بیشتری کرد. تندروهای حکومتی در ایران از این خلأ قدرت و احساسات ضدامپریالیستی – ضد اسرائیلی استفاده‌ی بسیار هوشیارانه‌ای کردند. نیروهای نیابتی و متحد آن‌ها در عراق، سوریه، لبنان، یمن و فلسطین، به بازوی مسلح آنان برای اعمال قدرت و در خدمتِ ایجاد امپراتوری شیعه در خاورمیانه به میدان آمدند و به بازیگران با نفوذی تبدیل شدند. بالا رفتن بی‌سابقه‌ی قیمت نفت در دهه‌ی ۱۳۸۰ شمسی نیز توانِ مالیِ پروژه‌ی امپراطوری شیعه را به‌خوبی تأمین کرد. هیچ قدرت منطقه‌ای در این دوره با نفوذ جمهوری اسلامی رقابت نمی‌کرد. تندروها همچنین با سرمایه‌گذاری منابع و ثروت کشور در پروژه‌ی « هسته‌ای» به‌مثابه نیروی بازدارنده و با شعار «انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست»، و سپس با طراحی پروژه‌های تولید موشک‌های دوربرد برای تقویت نیروی نظامی، این برنامه را تکمیل می‌کردند. «آمریکا باید از خاورمیانه بیرون برود» و رژیم دست‌نشانده‌ی آن، «اسرائیل»، باید نابود شود، شعار اساسی تندروهای جمهوری اسلامی در این دوره بود.

در درون کشور هم، سرکوب نیروهای مخالف با تمام قدرت پیش می‌رفت. در عین حال، با پیشبرد طرح واگذاری بخش‌های کلیدی اقتصاد کشور (صنایع فولاد، پتروشیمی، مخابرات و تلفن) به سپاه پاسداران و نهادهای زیر کنترل «ولی فقیه»، امکان هرگونه دخالت و نظارت «اغیار» در اقتصاد کشور از میان رفت.[۷] تندروها با پیوند نیروی نظامی – امنیتی با رهبری اقتصادی کشور، حالا کنترل تمام قدرت در داخل کشور را هم تضمین کرده بودند.

اگرچه در سال‌های بعد، خلأ قدرت و درآمدهای نفتی مانند سال‌های دهه‌ی ۱۳۸۰ ادامه نیافت، اما تندروهای حکومت ایران چنان سرمستِ پیروزی بودند که روند آرام‌آرامِ تغییرات را به‌خوبی نمی‌دیدند. نهایتِ به پایان رسیدنِ این «دوره‌ی طلایی»، در یک روند آهسته و پیوسته، شکست‌های پیاپی در دو سال گذشته بود. دیگر آن‌که ترکیه، عربستان سعودی و کشورهای حاشیه‌ی خلیج فارس درست در همین بازه‌ی زمانی، با تلاش‌های موفق در راستای توسعه‌ی اقتصادی و همکاری با همه‌ی قدرت‌های بین‌المللی، به قدرت‌های جدی منطقه‌ای تبدیل شده بودند. دوران خلأ قدرت در منطقه‌ی خاورمیانه پایان یافته بود.

در درون کشور نیز سرکوب و ماجراجویی‌های منطقه‌ای تندروهای حکومتی که فقر، گرانی و بیکاری را برای مردم به ارمغان آورده بود، به اعتراضات وسیع منجر شد. جنبش سبز در سال ۱۳۸۸ و خیزش‌های سال‌های ۱۳۹۶ و ۱۳۹۸ به شکلی خونین سرکوب شدند. در کنار این خیزش‌های بزرگ اما کوتاه‌مدت، جامعه اما آرام‌آرام در حالِ گفتمان‌سازی، سازمان‌دهی و نهاد سازی بود. کمپین یک میلیون امضا در دهه‌ی ۱۳۸۰ و حرکت شجاعانه‌ی ویدا موحد در دی‌ماه ۱۳۹۶، که روسری خود را بر چوب کرد و در اعتراض به حجاب اجباری در خیابان انقلاب تهران بر سکویی ایستاد، به جنبش‌ها و نمادهایی از مقاومت مدنی زنان علیه حجاب اجباری حکومتی بدل شد و جرقه‌ای برای حرکت‌های مشابه در شهرهای دیگر گردید. سازمان‌های صنفی کارگری، انجمن‌های معلمان، گروه‌های بازنشستگان، فعالان محیط‌زیست، روزنامه‌نگاران و دیگر کنشگران مدنی، علی‌رغم سرکوب‌ها، فعال شده بودند و قدرت‌گیری جامعه در برابر حاکمان را به نمایش می‌گذاشتند. قیام ژینا، با شعار «زن، زندگی، آزادی» در سال ۱۴۰۱، اوج این قدرت‌گیری جامعه در برابر حکمرانان بود.

در سال‌های بعد از جنبش ژینا، کاملاً عیان بود که کارآمدی حاکمیت در تأمین امنیت کشور و برآوردن نیازهای اقتصادی و اجتماعی و تأمین معیشت شهروندان به‌کلی دچار اختلال است. تورم لجام‌گسیخته و رکود اقتصادی کمر مردم را خم کرده بود. هرچه می‌گذشت، زندگیِ گروه‌های بزرگ‌تری به زیر خط فقر سقوط می‌کرد. بحران آب، برق، انرژی و محیط زیست کشور را به زانو درآورده بود. «جنگ دوازده‌روزه» نشان داد که چه‌قدر آسمان کشور و امنیت شهروندان در برابر حملات خارجی آسیب‌پذیر است. همه می‌دیدند که «امپراتور برهنه است».

مشروعیت حاکمان نیز به‌کلی از دست رفته است. پیمایش‌های دولتی نشان می‌داد که کم‌تر از ۱۰ درصد از مردم در پاسخ به پرسش‌نامه‌ها گفته‌اند که به اصول‌گرایان یا اصلاح‌طلبان (جریان‌های حکومتی) گرایش دارند؛ یعنی ۹۰ درصد مردم ایران نسبت به گرایش‌های سیاسی‌ای که طیف‌های گوناگون حکومتی را نمایندگی می‌کنند، بی‌اعتنا هستند. این روشن‌ترین نشانه‌ی عدم مشروعیت نظام حاکم بود. هنگامی که یک رژیم فاقد مشروعیت باشد یا مشروعیت خود را از دست بدهد، آن‌گاه گفتمان حاکمان به خطابه‌های توخالی تبدیل می‌شود. در مقابل، این گفتمان و چارچوبِ رقیبان و چالشگران است که غالب می‌شود.

وقتی حکومتی فاقد مشروعیت باشد، ناکارآمدیِ سیاست‌هایش نه‌فقط زمامداران، بلکه نهادهای سیاسیِ خودِ دولت را نیز تهدید می‌کند. رژیمی که هم مشروعیت و هم کارآمدی نداشته باشد، بر روی یخی بسیار نازک حرکت می‌کند. از آنجا که چنین نظامی ناکارآمد است، نمی‌تواند انتظارِ اعتماد و تبعیت مردم را در مفهومِ وسیعِ کلمه (مبتنی بر مصلحت یا منفعت) داشته باشد و تنها می‌تواند روی حمایتِ گروه محدودی از شهروندان حساب کند. محروم از مشروعیت، چنین رژیمی ناچار می‌شود برای بقای خویش فقط بر ترس و تهدید به زور تکیه کند؛ تکیه‌ای که به‌هیچ‌روی در درازمدت قابل‌دوام نیست. اکنون بخش بزرگی از تندروهای حکومتی نیز در اعماق ذهن خود به ادامه‌ی سیاست‌های کنونی باور ندارند، زیرا مشروعیت و کارآمدیِ سیستم حتی برای خود آنان نیز زیر سؤال رفته است.

در مورد نیروهای امنیتی (وزارت اطلاعات و سازمان اطلاعات سپاه پاسداران) نیز باید توجه داشت که کارآمدی و قدرت این نیروها تنها به افراد شاغل در این نهادها وابسته نیست. هنگامی که رژیم از مشروعیت برخوردار باشد، بخش قابل‌توجهی از شهروندان (که به حکومت خود اعتماد دارند) به‌طور مستقیم یا غیرمستقیم با نهاد‌های امنیتی همکاری می‌کنند. در غیاب چنین حمایت و همکاری مردمی، کارآمدی سازمان‌های امنیتی به‌شدت کاهش می‌یابد. رخدادهای جنگ ۱۲ روزه نشان داد که این نیروها با چه چالش‌های جدی‌ای مواجه بوده‌اند؛ به‌گونه‌ای که نفوذ عوامل اطلاعاتی اسرائیل تا سطوح بالای حاکمیت هم رخنه کرده بودند. عوامل اسرائیلی با ماه‌ها برنامه‌ریزی و بدون هیچ مانع جدی، تمام عملیاتِ ترور و تخریب خود را با موفقیت پیش بردند.

***

موج اخیر اعتراضات مردمی در دی‌ماه ۱۴۰۴، در پیِ صعود مداوم قیمت دلار (و سقوط شدید ارزش پول ملی) با اعتراض از بازار تهران آغاز شد. با شباهت‌های ناگزیر به اعتراضات ۱۳۹۶ و ۱۳۹۸، تظاهرات ۱۴۰۴ به‌سرعت به شهرهای دیگر گسترش یافت. اگرچه دامنه‌ی آن، چه از نظر میزان مشارکت و چه از نظر گستره‌ی جغرافیایی، فراتر از ۹۶ و ۹۸ بود، اما به همان اندازه کوتاه‌مدت پایان یافت. کشتار بی‌سابقه و گسترده‌ای که در دو شب ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه رقم خورد، به مرگبارترین موارد خشونت دولتی علیه معترضان خیابانی در تاریخ معاصر ایران بدل شد.

***

پنج‌شنبه شب ۱۸ دی‌ماه، شهر شکل دیگری پیدا کرده بود. خیابان‌ها پر بود از آدم‌هایی که انگار سال‌ها همدیگر را می‌شناختند، بی‌آنکه نام هم را بدانند. زن‌ها، مردها، پیرها، نوجوان‌ها؛ خانواده‌هایی که دست هم را گرفته بودند. اول شعارها آرام بود، مثل امتحان کردن صدای خود. بعد ناگهان چیزی شکست — شاید ترس — و صداها بالا رفت: «مرگ بر دیکتاتور»، آن‌قدر بلند که ساختمان‌ها هم انگار جواب می‌دادند؛ صدای اعتراض به تحقیرِ سال‌ها، این‌که به حسابمان نمی‌آورید. مأموران انتظامی آن سوی میدان ایستاده بودند؛ با کلاه‌خود و تجهیزات، اما هنوز بی‌حرکت، مثل دیواری از سنگ. کسی باور نمی‌کرد تیراندازی کنند. تا وقتی که کردند.

وقتی صدای اولین شلیک‌ها آمد، جمعیت مثل موجی وحشت‌زده عقب رفت. گاز اشک‌آور همه‌جا را پر کرده بود. چشم‌ها می‌سوخت، نفس‌ها بریده می‌شد، اما جمعیت هنوز قصدِ پراکنده شدن و به خانه رفتن نداشت. هر بار که گروهی می‌گریخت، دوباره از کوچه‌ای دیگر باز می‌گشت. مردی میان دود فریاد زد: «نترسید، ما همه با هم هستیم.» و همان جمله مثل طنابی بود که آدم‌ها را دوباره کنار هم کشاند. دیروقتِ شب که شد، خیابان‌ها پر از آتش بود. سطل‌های زباله می‌سوختند، نرده‌ها کنده شده بود، و صدای موتورسوارهای شخصی‌پوش و مسلح که ناگهان می‌ایستادند و شلیک می‌کردند، مثل حمله‌ی گله‌ای گرگ که به جمعیتی خسته و پراکنده می‌تاخت. کشتار شروع شده بود — دقیق، با کشته‌های فراوان، در تاریکی.

جمعه‌شب ۱۹ دی‌ماه، شهر دیگر شبیه قبل نبود. تلفن‌ها از دیشب قطع شده بود، اینترنت هم به‌کلی خاموش بود. فقط پیامک‌های کوتاهِ تهدید می‌رسید. مادرها دعا می‌کردند کاش بچه‌ها به خانه برگردند. اما جوان‌ها در خیابان مانده بودند، چون می‌ترسیدند اگر برگردند، دیگر فردایی نباشد. در میدان نارمک، پیرمردی با قدم‌هایی آرام به وسط خیابان، به سوی تلِ کشته‌ها می‌رفت، انگار می‌خواست یکی از جسدها را شناسایی کند. چند قدم بیشتر نرفت. صدای فریادی آمد و او ایستاد. شانه‌هایش خمیده‌تر از قبل شده بود. حالا به جسدهایی که روی هم ریخته بودند رسیده بود. همان‌طور با لباس‌های خونی، در کف خیابان افتاده بودند، انگار این کشته‌ها انسان نبودند؛ فقط موانعی که باید از خیابان جمع می‌شد تا راه باز شود. کفش کتانیِ سفیدی از زیر توده‌ی جسدها بیرون زده بود. پیرمرد دیگر جرئت نزدیک شدن به جنازه‌ها را نداشت. فقط در فاصله‌ای ایستاد و بی‌صدا گریه کرد. وقتی بار دیگر صدای موتورسوارها آمد، او هم عقب کشید.

داخل کوچه، که حالا خلوت شده بود، یکی از جوان‌ها می‌پرسید: «فردا چه می‌شود؟» هیچ‌کس جوابی نداشت. فقط بادِ سرد بود که بوی سوختگی را می‌آورد و گوشه‌ی لباس‌های خون‌آلودِ جنازه‌های کف خیابان را تکان می‌داد؛ انگار کشته‌ها هنوز می‌خواستند بلند شوند و راه بروند — برگردند به همان خیابان‌هایی که مردم دو روز پیش در آن‌ها با صدای بلند نفس کشیده بودند.

آن شب تلویزیون دولتی می‌گفت اخلالگران از «عوامل مسلح بیگانه» بوده‌اند که نیروهای امنیتی را کشته‌اند، مساجد و قرآن‌ها را آتش زده‌اند و به کلانتری‌ها حمله‌ی نظامی کرده‌اند. اما برای کسانی که آن شب در خیابان بودند، برای پیرمردی که در میدان نارمک گریسته بود و برای مادرانی که بیدار و چشم‌انتظار نشسته بودند، آن روایت با آنچه فرزندانشان دیده بودند هیچ شباهتی نداشت. شهر، حقیقت خود را در سکوتی سنگین‌تر از هر خبر رسمی حفظ کرده بود.

***

در بالا نوشته بودم که اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴ شباهتِ فراوانی با اعتراضات ۱۳۹۶ و ۱۳۹۸ داشت. اگرچه بسیار کوتاه بود، خشونت در آن پررنگ‌تر بود و مردان جوان نیروی اصلی و فعال در لحظه‌های سختِ این اعتراض بودند. کشتار دی‌ماه ۱۴۰۴ در تاریخ معاصر ایران بی‌بدیل است. دست‌کم بین شش تا دوازده برابر بیش از خیزش‌های قبلی (به‌شمول ۱۴۰۱) در دو روز ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه به خاک‌و‌خون غلتیده‌اند. اگرچه برای تحلیلی دقیق‌تر و جامعه‌شناسانه به گزارش‌های فراوانِ میدانی، داده‌های آماری و تحلیلِ دقیق‌تر ـ از جمله درباره‌ی تعداد، سن، جنس، تحصیلات و شغلِ کشته‌شدگان و دستگیرشدگان و نیز گستره‌ی جغرافیایی هر یک از این خیزش‌ها ـ نیاز داریم، اما گزارش‌های آغازین نشان می‌دهد که الگوی معترض در دی ۱۴۰۴ مردی جوان، مجرد، با تحصیلات پایین یا متوسط، شغل ناپایدار و آینده‌ی اقتصادی نامطمئن بوده است.

برخی گزارش‌ها یا ویدئوهای منتشرشده تا کنون نشان می‌دهد که در ۱۴۰۴، شعارهای «مرگ بر…» پررنگ‌تر از «زن، زندگی، آزادی» بوده‌اند. همچنین با مراجعه به همین گزارش‌ها یا ویدئوها، به نظر می‌رسد شعارهای طرفداری از پهلوی در اعتراضات ۱۴۰۴ بیش از دوره‌های پیشین بوده است. تظاهرات ۲۵ بهمن ۱۴۰۴ در خارج از ایران نیز نشان داد که سلطنت‌طلب‌ها در بسیج نیروی ایرانیِ دیاسپورا بسیار موفق‌تر از دیگران بوده‌اند. در نهایت می‌توان گفت که پایه‌ی اجتماعی سلطنت‌طلبی در حوادث دی‌ماه ۱۴۰۴ تقویت شده است. پرسش این است که چگونه چنین تحولی رخ داده است؟

می‌توان گفت که با تشدید فزاینده‌ی بحران مشروعیت حاکمیت، جست‌وجو برای «بدیلِ مشخص» جدی‌تر می‌شود. هرچه اعتماد به نظام موجود کاهش یابد، احتمال گرایشِ مردم به گزینه‌های روشن‌ترِ قدیمی و آشنا (با چهره‌ی رضا پهلوی به‌مثابه جایگزین) بیشتر می‌شود. سلطنت‌طلبی و بازگشت به سال‌های پیش از انقلاب ۱۳۵۷ بدیلی است که در این شرایط به‌سادگی قابل فهم است. این در شرایطی است که بدیل‌های مشخص دیگر، یا مانند اصلاح‌طلبانِ پیرامون حکومت محبوبیت خود را از دست داده‌اند، و یا مانند گذارطلبان (میرحسین موسوی و دیگرانی که از بیانیه‌ی او حمایت کردند) در حصر هستند و صدای بلندی ندارند.

می توان به حافظه‌ی تاریخی و نوستالژی ارجاع داد؛ به این معنا که در شرایط بحران اقتصادی و ناامنی، گرایش به «بازگشت به نظم، اقتدار و شکوهِ تصورشده‌ی گذشته» افزایش می‌یابد. این پدیده ـ که به نوستالژی اقتدار یا «بازگشت به گذشته‌ی آرمانی» معروف است ـ در بسیاری از جنبش‌های راست‌گرای پوپولیست در آمریکای شمالی و جنوبی و اروپا نیز با همین نوستالژی اقتدارگرایانه نیرو بسیج کرده است. برای مثال، شعار «Make America Great Again» («آمریکا را دوباره به عظمت برسانیم») در همین راستا می‌کوشد به گذشته‌ای پر اقتدار بازگردد. در ایران نیز «به زمانی که پاسپورت ایرانی اعتبار داشت، شهروند ایرانی و دولت آن در جهان آبرو داشتند، رفاه اقتصادی وجود داشت و کشور در مسیر توسعه بود» ارجاع داده می‌شود.[۸]

می‌توان به فعالیت رسانه‌ای درازمدت و پرهزینه و نیز شبکه‌های فعال اجتماعی سلطنت‌طلبان در خارج از کشور اشاره کرد؛ زیرا گفتمان‌های سیاسی در عصر شبکه‌های اجتماعی می‌توانند، بدون تشکیلات گسترده در داخل کشور، از طریق رسانه‌ها و در فضاهای نمادین شبکه‌های اجتماعی برجسته شوند، بیش از دیگران «شنیده شوند» و به گفتمانی پرطرفدار تبدیل شوند.

اما همه‌ی این تبیین‌ها و توضیحات، با وجود آن‌که جنبه‌هایی از مسئله را روشن می‌کنند، یک نکته‌ی اساسی را نادیده می‌گیرند: هنگامی که تندروها در حکومت دست بالا را دارند، به خواسته‌های مردم با سرکوب و گلوله پاسخ می‌دهند، فضاهای انتقاد را به‌کلی مسدود می‌کنند و میانه‌روها را زندانی و ساکت می‌کنند و در عمل به تقویتِ بخش تندروی اپوزیسیون کمک می‌کنند. به بیان دیگر، سرکوب حکومتی به تندروی و رادیکالیسم در میان مخالفان دامن می‌زند. این پدیده که در ادبیات پژوهشیِ پیرامون جنبش‌های اجتماعی با عنوان Escalation dynamics (پویایی‌های تشدید تقابل و منازعه) شناخته می‌شود، به چرخه‌ی تشدید خشونت متقابل میان حکومت و مخالفان اشاره دارد.[۹]

آنان که سرکوب را تجویز می کنند، این تصور را دارند که اعتراض‌ها صرفاً توسط رهبران و فعالان مخالف برانگیخته شده و ربطی به خواسته‌های بدنه‌ی جامعه ندارد؛ بنابراین با حذف این فعالان، دیگر اعتراضی شکل نخواهد گرفت. اما این سرکوب‌ها اغلب به تقویت جریان‌های رادیکال و برانداز در میان مخالفان می‌انجامد، چرخه‌ی تشدید خشونت را به راه می‌اندازد، جان‌های فراوانی را می‌گیرد و سرانجام حاکمان سرکوبگر را نیز به سوی فرسایش و سقوط سوق می‌دهد. سرکوب‌های این چنینی، ممکن است که بلافاصله مثلِ بوم‌رنگ به صورت سرکوبگران بر گردد و اعتراضات دیگری را دامن می‌زند، یا اختلاف میان جناح‌های مختلف حاکمیت را دامن بزند. اما حتی اگر در کوتاه مدت اعتراضات را به سکوت بکشاند، اعتبار سرکوبگران را به‌شدت آسیب می‌زند. لذا در دورهای بعدی، موج‌های وسیع تری از اعتراضات را باید انتظار داشت.[۱۰]

برای روشن‌تر شدن موضوع، مراجعه به تاریخ معاصر ایران مفید است. در دوره‌ی حکومت شاه، پس از اصلاحات ارضی و خلع قدرت از پایه‌ی اجتماعیِ قدیمی (زمینداران)، مرکز تصمیم‌گیری سیاسی از مجلس (که کم‌وبیش با نفوذ همین زمینداران شکل می‌گرفت) به دربار شاهنشاهی منتقل شد. با درگذشت آیت‌الله بروجردی، قدرت روحانیون نیز محدودتر شده بود و رهبرِ بخش رادیکال آن، آیت‌الله خمینی، در پی حوادث خرداد ۱۳۴۲ به تبعید فرستاده شد. هم‌زمان، با تقویت ساواک، دستگیری رهبران اپوزیسیون میانه‌رو ـ یعنی فعالان نهضت آزادی ایران (از جمله مهدی بازرگان) و جامعه‌ی سوسیالیست‌ها (خلیل ملکی) — و محاکمه‌ی آنان آغاز شد. این چرخه‌ی خشونت و رادیکالیسم حکومتی به تشدید تقابل و رادیکالیسم در میان نیروهای اپوزیسیون انجامید. گروه‌های معتقد به مبارزه‌ی مسلحانه (مانند مجاهدین و فدایی‌ها) و نیز طرفداران آیت‌الله خمینی به‌مثابه تندروترین بخش روحانیت، به فعال‌ترین نیروهای صحنه‌ی سیاسی مخالفان تبدیل شدند. شاه هنگامی که در سال ۱۳۵۷ با بحرانی جدی روبه‌رو شد، به رهبران همان اپوزیسیون میانه‌رو (از‌جمله غلامحسین صدیقی، کریم سنجابی و شاپور بختیار) رجوع کرد، اما دیگر دیر شده بود؛ رادیکالیسمی که خود به آن دامن زده بود، حکومتش را بر باد داد.

نتیجه آن‌که تقویت جریانِ تندرو و رادیکال در میان اپوزیسیون (و گسترش پایه‌ی اجتماعی سلطنت‌طلبی در خیزش دی‌ماه ۱۴۰۴) بیش از هر چیز، تیجه‌ی سرکوب تندروهای حاکم در حکومت است. مردمی که می‌دیدند راه‌های ابراز نارضایتی به اشکالِ مسالمت‌آمیز بسته شده است و در جنبش سبز، خیزش‌های ۹۶ و ۹۸ و نیز جنبش «زن، زندگی، آزادی» تنها با گلوله به خواسته‌هایشان پاسخ داده شده است. مردمی که در جنگ ۱۲روزه، حمله‌ی نظامی خارجی را محکوم کرده بودند، باز هم دیدند که حاکمان حاضر به شنیدن سخن آنان نیستند و می‌گویند فقط اطاعت کنید و انتقاد ممنوع! همچنین شنیدند که رهبریِ اپوزیسیون رادیکال، آقای رضا پهلوی، اعلام کرد: نگاه کنید که روش‌های مسالمت‌آمیز برای تحقق خواسته‌های مردم در این حکومت کارآمد نیست و باید به سوی براندازیِ خشونت‌محورِ این نظام رفت. البته به‌دلیل فقدان تشکیلات در داخل کشور، در وهله‌ی نخست، جوانانِ بی‌سلاح اما خشمگین از تحقیر درازمدت به حمله به مراکز دولتی فراخوانده شدند. حاکمان نیز به‌شدت سرکوب کردند. شکاف میان حکومت و مردم با این کشتارِ بی‌سابقه عمیق‌تر شد و ایده‌ی براندازیِ خشونت‌محور نسبت به گذشته موجه‌تر جلوه کرد. هم زمان، خواستار حمله‌ی نظامی اسرائیل و ایالات متحده به ایران برای سرنگونی حاکمان شد؛ اقدامی که جغدِ شومِ ویرانی و جنگ را بر فراز ایران به پرواز درآورده است.

در این چرخه‌ی خشونت، که نیروی حاکم، بی‌شبهه عامل اصلی شروع آن بوده، تنها مردم و کشور ایران است که آسیب‌های فراوان و جبران ناپذیری را تحمل خواهد کرد. مردمی که هزاران تن از بهترین فرزندانش را از دست داد. کشوری که تهدیدِ جنگی ویرانگر بالای سرش آویزان است.

***

همه‌ی ایرانیان با اضطراب، مذاکرات میان جمهوری اسلامی و ایالات متحده را دنبال می‌کنند. پرسش این است که آیا مذاکره‌کنندگان جمهوری اسلامی می‌توانند با طرف آمریکایی به توافقی دست یابند که خطر جنگ را منتفی کند؟

در داخل کشور نیز جناح‌های مختلف حکومت هنوز نتوانسته‌اند به پاسخ و واکنش واحدی درباره‌ی مسئولیتِ کشتار ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه دست یابند. دولت پزشکیان وعده‌ی تشکیل کمیته‌ی حقیقت‌یاب مستقل می‌دهد. از سوی دیگر، تندروها به دستگیری اصلاح‌طلبانی (که جرئت انتقاد داشته‌اند)، اقدام می‌کنند. معاون پزشکیان برای آزادی این زندانیان تلاش می‌کند . در آن سوی دیگر، نماینده‌ی قوه‌ی قضاییه از محاکمه‌ی دست‌کم ۸ هزار نفر سخن می‌گوید. در این میان، مردم داغدار، علی‌رغم فشارها و هشدارهای مقامات امنیتی، در مراسم چهلم عزیزانشان فریاد می‌زنند: «هر یک نفر کشته شه، هزار نفر پشتشه»، «قسم به خون یاران، ایستاده‌ایم تا پایان».

یک احتمال آن است که، این فاجعه انسانی که در دی ماه ۱۴۰۴ رخ داد، ممکن است که یک «فرصت سیاسی» را در فرازونشیبِ جنبش دمکراسی خواه مردم فراهم آورد: برایِ نزدیکی هر چه بیشترِ طیفِ گسترده «تعامل طلبان» در میان حکومتی‌ها و پیرامونش از یک سو و نیز نزدیکی گروه‌های گوناگون در میان اپوزیسیونِ میانه رو و جمهوری خواه از سوی دیگر برای پیشبرد اقدامات عملی برای «نجات ایران» از خطر جنگ و در عین حال به انزوای بیشتر «تقابل طلبان»[۱۱] بینجامد که سودایِ ویرانی ایران را دارند. ممکن است دستِ تندروهایی که در اشتیاقِ کشتار بیشتر و زندانی کردن تعداد وسیع‌تر معترضین به وضع موجود هستند را بسته‌تر کند و اعتماد‌به‌نفس شهروندانِ ایران زمین را برای مبارزه در راه احقاق حقوق‌شان فزون‌تر کند.

***

اجازه بدهید این مطلب را با اشاره به جستاری کوتاه و درخشان از واتسلاو ‌هاول به پایان ببرم که شباهت‌هایی با هشدارهای رهبران جنبش سبز در سال ۱۳۸۸ دارد.‌ هاول در نامه‌ی معروفی که در سال ۱۹۷۵ به گوستاو هوساک، رهبر حزب کمونیست چکسلواکی، نوشت[۱۲] تأکید می‌کند که امید زمانی پدید می‌آید که رژیمِ فرسوده آن‌قدر ناتوان شود که دیگر نتواند در برابر تغییرات جامعه واکنش نشان دهد. او توضیح می‌دهد قدرت‌هایی که می‌کوشند با کنترل همه‌جانبه‌ی زندگی اجتماعی و سیاسی جامعه را فلج کنند، در نهایت خود نیز دچار ناتوانی و فرسودگی می‌شوند. هنگامی که چنین وضعی پدید آید، «بار سنگین رکود فرو می‌ریزد و تاریخ دوباره به حرکت درمی‌آید»؛ به تعبیر او، در آن لحظه، رژیم دیگر قادر به مهار جامعه نیست و راه برای دگرگونی گشوده می‌شود. این پیش‌بینی سرانجام تحقق یافت: چهارده سال بعد، رژیم کمونیستی چکسلواکی در جریان تحولات سال ۱۹۸۹ توانایی خود را برای کنترل کامل جامعه از دست داد و فروپاشید.

———————
[۱]. https://www.youtube.com/watch?v=ufW5w1lptgg
[۲]. رژیم‌های اقتدارگرایی که از دل انقلاب‌های اجتماعی خشونت‌آمیز پدید آمدند، به‌طور متوسط تقریباً سه برابر بیشتر از همتایان غیرانقلابی خود دوام آوردند. نرخ فروپاشی سالانه‌ی رژیم‌های انقلابی تنها حدود یک‌پنجم نرخ فروپاشی رژیم‌های غیرانقلابی بود. ۷۱ درصد از رژیم‌های انقلابی سی سال یا بیشتر دوام آورده‌اند، در حالی که این رقم برای رژیم‌های غیرانقلابی تنها ۱۹ درصد بوده است.
[۳] برای مطالعه بیشتر پیرامون نظام‌های اقتدارگرای بر آمده از انقلاب و ایدئولوژیک به منابع زیر مراجعه کنید:،
Linz, J. J., & Stepan, A. (1996). Problems of democratic transition and consolidation: Southern Europe, South America, and post-communist Europe. jhu Press.
Levitsky, S., & Way, L. (2022). Revolution and dictatorship: the violent origins of durable authoritarianism.
Levitsky, S., & Way, L. (2013). The durability of revolutionary regimes. Journal of Democracy, ۲۴(۳), ۵-۱۷.
[۴] Ang, Y. Y. (2018). How China escaped the poverty trap. Cornell University Press.
[۵] Anthony, O., Doug, M., John, M., & Mayer, Z. (1996). Opportunities and framing in the Eastern European revolts of 1989. In Comparative Perspectives on Social Movements. Cambridge University Press.
Mueller, W., Gehler, M., & Suppan, A. (Eds.). (2015). The revolutions of 1989: a handbook. Verlag der Österreichischen Akademie der Wissenschaften.
Kenney, P. (2003). A carnival of revolution: Central Europe 1989. Princeton University Press.
Bunce, V. J., & Wolchik, S. L. (2011). Defeating authoritarian leaders in postcommunist countries. Cambridge University Press.
[۶]. برای نمونه، دکتر محمد فاضلی در مناظره با شهرام اتفاق در کانال «آزاد» در دی ماه ۱۴۰۴.
[۷]. نگاه کنید به گفتگوی دکتر مسعود نیلی با کانال «ایران تاک» در دی ماه ۱۴۰۴.
[۸] نقل به معنا از گفته‌های دکتر سجاد فتاحی در مناظره شبکه آزاد در بهمن ۱۴۰۴
[۹] Della Porta, D. (2013). Clandestine political violence. Cambridge University Press.
[۱۰] Francisco, R. A. (2005). The dictator’s dilemma. Repression and mobilization, ۶۴(۲), ۵۸-۸۱.
[۱۱]. دو اصطلاح تعامل‌طلبان و تقابل‌طلبان را از محمد مالجو وام گرفته‌ام در گفت‌و‌گوی او با «پانوراما».
[۱۲] Letter to Dr. Gustáv Husák



iran-emrooz.net | Mon, 16.02.2026, 15:42

ایران و سرنوشت اسلام سیاسی

یدالله کریمی‌پور

فروپاشی یا استحاله ساختاری حکومت اسلامی ایران، هیچ بعید نیست نقطه‌ی پایانی بر عصر «اسلام سیاسی» در مقیاس جهانی باشد؛ همان‌گونه که‌فروپاشی دیوار برلین، ناقوس مرگ «مارکسیسم-لنینیسم» را نواخت.

ایران طی نیم سده اخیر، «ام‌القرای» اندیشه و آزمایشگاه پیوند دین و قدرت بوده است؛ بنابراین‌ هرگونه تغییر بنیادین در این کانون، لرزه‌هایی ایجاد می‌کند که از شمال آفریقا تا جنوب خاوری آسیا را متأثر خواهد کرد.

تبدیل نازیسم‌ و فاشیسم‌ از ایدئولوژی‌های فراگیر نیمه نخست سده بیستم، به خرده‌ فرهنگ‌های محلی از ۱۹۴۵، و یا زوال مارکسیسم- لننیسم از مکتبی جهان شمول به جزایری دورافتاده از ۱۹۹۱، بهترین نمونه‌ها در این زمینه است.

​خروج ایران از دایره‌ی «حکومت ایدئولوژیک»، نه تنها توازن قوای ژئوپلیتیک را جابه‌جا می‌کند، بلکه «بحران مشروعیت»ی در میان گروه‌های اسلام‌گرای منطقه ایجاد خواهد کرد. در این سناریو، منطقه و جهان وارد عصر «پسا-اسلام‌گرایی» می‌شود؛ دورانی که در آن مذهب از ساحت «دولت و اجبار» به ساحت «جامعه و وجدان» بازمی‌گردد. این تغییر، یعنی پایانِ رویای تشکیل «خلافت»، یا «حکومت الهی» و پذیرشِ ناگزیر قراردادهای مدنی بر پایه ملیت و شهروندی. چرا؟

​همان‌ گونه که شکست اقتصادی شوروی ثابت کرد سوسیالیسم دولتی کار نمی‌کند، بن‌بست فعلی در ایران (بحران انرژی، تورم و انزوای بین‌المللی) به عنوان «سند ناکارآمدی» اسلام سیاسی در ذهن مسلمانان جهان ثبت می‌شود.

در چنین شرایطی، «ملی‌گرایی» معمولاً به عنوان جایگزین اصلی قد علم می‌کند؛ رخدادی که در روسیه پسا-شوروی رخ داد و اکنون در لایه‌های زیرین جامعه ایران نیز به شدت دیده می‌شود.

هم چنین با استحاله کانون مرکزی، جریان‌های اقماری که با سوختِ ایدئولوژیک و مالی تهران تغذیه می‌شوند، یا ناگزیر به «سیاسی شدن محض» (مانند مدل احزاب دموکرات مسیحی در اروپا) می‌شوند و یا در خلأ قدرت مضمحل خواهند شد.

تلگرام نویسنده
@karimipour_k




iran-emrooz.net | Tue, 10.02.2026, 19:31

وقت بازی نیست؛ باید همه کامیاب شویم

حسین رزاق

امروز دیگر وقتِ دعواهای حیدری و نعمتی، که برای بسیاری حکم بازی پیدا کرده، نیست. ایران وقتی ندارد برای بازی اشتباه! این صداهای بلند و متکثری که از هر سو پایان جمهوری اسلامی را فریاد میکنند، یک گزینه را روی میز گذاشته؛ گزینهٔ ایران. در برابر مسلطینِ مسلحی که بقای آنها، بقای ایران را گرو برداشته و آتیه‌ی مهلکی را ترسیم کرده. غیر از حل مسئله‌ی ایران، هرچه امروز طرح شود نامسئله است.

این غم‌انگیز است که هنوز، جای ایده برای تسریع و تمهید گذار و رهایی وطن، فقط به بیان نیکی‌های جریان خود پافشاری میکنیم و بدکرداری‌های دیگری را می‌شماریم. گویی برای برخی «گذار» واقع شده و دوره رقابت‌های پس‌از جمهوری اسلامی، برای کسب صندلی‌های قدرت است! در حالی‌که ما در آستانه‌ی گذاریم و مسیری که باید رفت هنوز مبهم و گنگ مانده!

باید از این سرگرمی‌های شبانه‌روزی برای تخریب این و تبلیغ آن، که گاه به زردی میرسد، پرهیز کنیم که حوصله‌ی مردم داخل که زیر تیغ سرکوب سر خم نکردند را سر برده. ما برای گذار از استبداد دینی هیچ چاره‌ای جز قبول تکثر نداریم تا جمهوری اسلامی به چمچاره بیفتد. اولویت اصلی و فرعی اپوزیسیونی که دل در گروی آن وطنِ غرقابه به خون دارد باید  #ایران باشد.

اگر اپوزیسیون به ایرانی باور دارد که مستقل است و  یکپارچگی‌اش بی‌گزند، انسان با کرامت است و حقوق بشر مبنا، نهاد دین به خانه دینداران بازگشته و عدالت و عدالت‌خانه برپا شده و آزادی به عینه در تمام شئون زندگی لمس میشود؛ از حق تعیین سرنوشت تا حق تعیین پوشش که همه را این نظام دینیِ آدم‌خوار سلب کرده، باید با اجماع حداکثری روی همین اصول حداقلی، افقی روشن پیش روی مردم بگشاید. نباید مردم افسوس بخورند بر اپوزیسیونی که ناتوان مانده از تغییر و جایش را افقی مبهم از دولتی دیگر گرفته که روشن نیست توافق کند یا جنگ، و بر حسب منافع خودش تصمیم میگیرد.

مبارزه با آن‌دیگری‌ست که خودکامگی و خون‌ریزی را به کمال رسانده نه با اینکه خود مائیم.

باید بیندیشیم که این منازعه‌ها و دعواهای سیاسی و جناحی که جز اغتشاش در اپوزیسیون و فرسایش جامعه، هیچ دستاوردی نداشته، تا کجا قرار به ادامه دارد؟ جز آنکه کیفش را جمهوری اسلامی برده و در خلا یک اپوزیسیون ملی و قدرتمند، کتکش را مردم مظلوم و بی‌دفاع خورده‌اند و ایران بیشتر به ورطه‌ی ویرانی گرفتار شده؟

رسانه‌های جریان اصلی که باید صدایشان در تک‌تک خانه‌های ایران، نویدی از تغییر اوضاع باشد، باید فکر کنند با دمیدنِ مدام بر طبل مناظره‌های تکراری و مبتذل، جز پمپاژ یاس از اپوزیسیون به مردم، و خوراک به جمهوری اسلامی، چه حاصلی درو می‌کنند؟

آن مسئولیت‌پذیری که متواتر برای دیگری ترسیم میکنیم، برای تک‌ تکِ آنها که در شمولِ نیروی سیاسی قرار میگیرند نیز صدق میکند نه یک‌نفر. مسئولیتِ امروزِ نیروی سیاسی که گذار میخواهد، بازی نیست، مبارزه است؛ بازی به پایان رسیده. امروز فقط مبارزه‌ای معطوف به زمین‌‌گیر کردنِ تفنگ‌‌داران و تحویل قدرت به مردم، مقبول است.

ما باید همدیگر را به رسمیت بشناسیم. وقتی تمام جریان‌های سیاسی از «رفراندوم» میگویند یعنی اجماع حداکثری تا رفراندومی که همه میدانند ذیل نظام فعلی نه ممکن است نه مطلوب. برای استخلاص از این نظام شوم مسیر‌ها و تاکتیک‌ها، هر چقدر متغیر و متفاوت، توفیری نمیکند اگر هدف پس گرفتن «ایران» باشد. باید حامیان امروز همین نظام که فریاد سر میدهند «یا خامنه‌ای یا مرگ» نیز درک کنند با خامنه‌ای و با جمهوری اسلامی، ایرانی نخواهد ماند که آنان به مرگ و زندگی در آن بیندیشند. باید بفهمند این جنگی که بساطش روز به روز گسترده‌تر میشود، فقط بر سر خودکامگی در آرمان‌ها و لجبازی یک‌نفر با تمام دنیاست. باید بفهمند خامنه‌ای تمام ایران را گرو برداشته تا پس از ورشکستگی در استراتژی‌های دوران رهبری‌اش، لااقل اسطوره‌ای مذهبی شود.
شاید شماری، حتی قلیل از لشکر و پایگاه او کاسته شد.

شاید این ایده عمیقا آرمانی باشد اما در این بن‌بستی که جمهوری اسلامی ساخته، حل مسئله‌ی ایران نیاز به ائتلافی نانوشته از پایداری تا پهلوی دارد که هیچکس جز آمرین و عاملین و کارگزاران این محورِ شر در آن شکست نخورند و همه با هم کامیاب باشند. ما نیاز به بازی برد برد داریم برای همه‌ی ایرانیان تا مبتلای خشونت و جنگ داخلی و ظهور داعش شیعه پس‌از گذار نشویم.

این سرزمین باید روی آرامش ببیند.

باید جبهه نجات ایران شکل گیرد و معتقدین به رفراندوم پس‌از گذار (که امروز همه در اصرار بر آن از هم سبقت میگیرند) با اتحاد در هدف و ائتلاف در راهبرد، به فردای آزادی بیندیشند که رأی آگاهانه‌ی مردم، آنکه باید به آن پرچم باشکوه ملی سوگند بخورد را معرفی می‌کند.


منبع: تلگرام نویسنده




iran-emrooz.net | Tue, 03.02.2026, 12:24

گزارش داوُس ۲۰۲۶

محمود سریع‌القلم

پنجاه‌ و ششمین اجلاس مجمع جهانی اقتصاد از ۱۹ تا ۲۳ ژانویه ۲۰۲۶ (۲۹ دی تا ۳ بهمن ۱۴۰۴) در داوُس سوئیس برگزار شد. حدود ۳۰۰۰ نفر از ۱۳۰ کشور، شامل ۶۵ رئیس دولت؛ عموم رهبران G7، ۱۷۰۰ رئیس شرکت‌های بزرگ جهان، ازجمله ۱۰۰ شرکت فناوری در این اجلاس شرکت کردند. تِم این اجلاس، «فضایی برای گفت‌وگو» انتخاب شده بود. در حدود ۲۰۰ جلسه و میزگرد از موضوعات اقتصادی، مالی و فناوری گرفته تا صلح و ژئوپلیتیک، حقوق مدنی و وضعیت کره‌زمین شامل می‌شدند. این گرد‌همایی در شرایطی برگزار شد که مفروضات گذشته پیرامون امنیت و حاکمیت مورد چالش قرار گرفته‌اند و نظمی جدید در عموم عرصه‌های حکمرانی در حال شکل‌گیری است. این پرسش‌ها در اجلاس مطرح بود: چگونه در جهانی مملو از تناقض همکاری کنیم؟ چگونه منابع جدید رشد اقتصادی را تامین کنیم؟ چگونه بیشتر بر مهارت‌های شهروندان سرمایه‌گذاری کنیم؟ چگونه نوآوری را گسترش دهیم؟ و چگونه سعادت بشری را توأمان با کره زمین سالم‌تر و محافظت‌شده‌تر پیش بگیریم.

در بسیاری از سخنرانی‌ها، صحبت از کاهش سطح اعتماد در تبادلات جهانی و پیامدهای کوتاه‌مدت آنها و موردی بودن تصمیم‌گیری‌ها و تحولات بود. (Transactianalism). در هیچ مقطعی در تاریخ به اندازه امروز، چالش‌ها و موضوعات در این حد به تفاهم و توافق و گفت‌وگو برای دستیابی به راه حل‌های نهایی نیاز نداشته‌اند. اگر در گذشته شرکت‌ها عمدتا باید به مدل‌ها و راهبردهای اقتصادی برای بنگاه‌های خود متمرکز می‌شدند، طبق دیدگاه‌های عموم شرکت‌کنندگان، بنگاه‌ها امروز باید یک متغیر ژئوپلیتیک را هم در محاسبات و برنامه‌ریزی‌های خود مدنظر قرار دهند. دیالوگ نه تنها با دوستان بلکه با مخالفان مورد تاکید بسیاری از رهبران بود. به گفته رئیس کمیسیون اروپا، «جهان برای همیشه تغییر یافته است و ما هم باید تغییر کنیم.» به‌هم‌آمیختگی متغیرها و عوامل به صورتی است که ژئواکونومی جایگزین ژئوپلیتیک شده است. به‌رغم شکاف‌ها و نااطمینانی‌ها، دیالوگ و علاقه به تفاهم و ره‌گیری روش‌های جدید نه تنها برای بقا، بلکه برای تداوم بخشیدن به تولید ثروت در میان عموم کشورهای شمال و جنوب مشاهده می‌شود. برندگان جایزه نوبل در اقتصاد به کانونی بودن تبادل اقتصادی برای بهینه‌سازی و اهمیت دادن به مزیت نسبی در فرآیند‌های تولید و نوآوری تاکید داشتند.

به‌رغم بسیاری از مجهولات، جهان در حال رشد است. نوآوری‌های شگفت‌انگیز در حال شکوفایی هستند. نزدیک به یک‌میلیارد نفر در حال بهبود سطح مهارت‌های خود هستند. تقاضا برای کالا، خدمات، نرم‌افزار، دیجیتالی شدن اقتصاد، پروژه‌های مشترک، یادگیری، سفارش هواپیمای مسافری و ده‌ها امر مثبت دیگر در حال جریان است. رهبران جهان، انتقال دانش و مهارت برای شهروندان از یک طرف و همکاری‌های گسترده با همسایگان و مراکز سرمایه‌ و فناوری از طرف دیگر را تاکید کردند. ثروتمند شدن، مشارکت، نقش برتر و سلامتی زنان در میزگردها به شدت مورد توجه بود. سونامی هوش مصنوعی و اهمیت آن در حکمرانی، پیامدهای آن در اشتغال، مدیریت مدنی و حقوقی نرم‌افزارها و اثرات آن بر زندگی و اولویت‌های شهروندان از جمله مباحث جدی سال‌های آتی در جوامع و نظام‌های اقتصادی خواهد بود.

شاید مهم‌ترین موضوع داوُس ۲۰۲۶، روش‌های مهارت‌افزایی شهروندان برای مدیریت و انطباق با شرایط جدید اقتصادی و محیطی در جهان بود. به‌روز بودن، به‌هنگام بودن،‌ روشمند بودن، مجهز بودن به فرهنگ دیجیتال و هوش مصنوعی، حس قوی یادگیری و حس پذیرش نوآوری از جمله فضاهای آموزشی هستند که بنگاه‌ها و دولت‌ها به آنها توجه روزافزونی پیدا کرده‌اند (Reskilling and Upskilling). ده‌ها بلکه صدها بار از سیاستمداران و بنگاه‌داران و فعالان مدنی شنیده شد که بزرگ‌ترین سرمایه، «نیروی انسانی» است. آماده شدن نیروی کار با چالش‌های دنیای جدید، آموزش و مهارت‌افزایی می‌طلبد. مجمع جهانی اقتصاد، ابتکاری تحت عنوان «انقلاب مهارت‌افزایی» آغاز کرده است، (Reskilling Revolution Initiative) که ۸۵۰ میلیون نفر را در دنیا شامل خواهد شد. هند طرحی تحت عنوان (Skills Accelerator) مهارت‌‌افزایی برای‌میلیون‌ها شهروند هندی را آغاز کرده است. برنامه‌ها حاکی از افزایش سطح مهارت‌ها برای ۲۰ میلیون نیروی کار توسط بنگاه‌های اقتصادی تا سال ۲۰۳۰ است. آمریکا طرحی تحت عنوان (SmartStart USA) برای آماده کردن یک‌میلیون نفر نیروی کار به‌منظور تولید در زنجیره عرضه تا سال ۲۰۳۵ را به راه انداخته است. عموم شرکت‌ها در جهان در بخش‌های هوش مصنوعی خود در پی به‌کارگیری نرم‌افزارهایی هستند که بهره‌وری پرسنل آنها را چند برابر کند، فرآیند تولید را کارآمدتر کند، دقیق‌تر تصمیم بگیرند و توانمندی‌ آنها را در بازار کار و سرمایه به شدت افزایش دهد. آنچه در این چارچوب کلیدی است، همکاری در عرصه‌ها و زوایای مختلف صنعت هوش مصنوعی است. پدیده‌ای به نام هوش مصنوعی کشوری یا ملی وجود ندارد. جهان، جهان تبادل است. اگر افراد و بنگاه‌ها و دولت‌ها در چرخه (Loop) جهانی نباشند، نمی‌توانند هم‌افزایی کنند و بیاموزند. دولت آمریکا با به راه‌اندازی شبکه‌ای از کشورها (آمریکا، انگلستان، هلند، سنگاپور، اسرائیل، کره‌جنوبی و ژاپن)، مجموعه‌ای به نام Pax Silica تاسیس کرده است تا عموم فرآیندهای سخت‌افزاری، نرم‌افزاری و زنجیره عرضه را متمرکز کند. جالب توجه اینکه کانادا، امارات و نماینده اتحادیه اروپا در ظرفیت ناظر در این شبکه هستند. گزارش مجمع جهانی اقتصاد تحت عنوان MINDS نشان می‌دهد که چگونه ۲۰ بنگاه اقتصادی از هوش مصنوعی نهایت بهره‌برداری را در تولید و رقابت‌پذیری به مرحله اجرا رسانده‌اند. مجموعه‌‌ای تحت عنوان The Global Framework for Innovative and Trusted Digital Embassies تشکیل شده تا به‌طور روشمند و قانونی نه‌تنها از فرآورده‌های هوش مصنوعی استفاده شود، بلکه از پیامدهای مضر آن در جوامع نیز جلوگیری به عمل آورد. پنج مرکز در قالب شبکه انقلاب صنعتی چهارم در انگلستان، هند، امارات و فرانسه به وجود آمده‌اند تا همکاری‌های بین‌المللی در پیوندهای هم‌گرایانه در هوش مصنوعی، انرژی، کشاورزی، نوآوری و امنیت سایبری را دوچندان کنند. در این ارتباط پیش‌بینی می‌شود سرمایه‌گذاری برای انرژی پاک از سالانه ۲۵ میلیارد دلار به ۱۰۰ میلیارد دلار تا سال ۲۰۳۰ افزایش یابد. مجمع جهانی اقتصاد طرحی تحت عنوان Lumina راه‌اندازی کرده است تا با همکاری ۳۲ کشور و ۳۵ صنعت، پیش از ۱۰۰۰ مورد در بنگاه‌های مختلف از هوش مصنوعی جهت افزایش تولید، استقامت و بهره‌وری استفاده کنند. همین‌طور مجمع جهانی اقتصاد برنامه‌ای به نام Lighthouse Operating System را راه‌اندازی کرده تا کارخانه‌ها از A تا Z تولید خود را با آخرین روش‌های بهینه‌سازی مجهز کنند و ضمن کاهش هزینه‌ها از آخرین نرم‌افزارها برای رقابت و رضایت مشتریان بهره‌مند شوند. Jensen Huang، رئیس هیات‌مدیره Nvidia با ارزش بازار ۴.۵ تریلیون دلاری اظهار کرد که کشورهای در حال توسعه باید بر وسعت بخشیدن و به‌روز کردن ساختار عمرانی خود متمرکز شوند تا فاصله خود را با کشورهای پیشرفته کمتر کنند. مجمع جهانی اقتصاد، طرح‌هایی با همکاری بنگاه‌ها و دولت‌ها در رابطه با آب، جنگل‌ها، محیط زیست و تنوع بیولوژیک آغاز کرده است. اعتقاد عمومی بر این است که وقتی دولت‌ها، محیط زیست را در اولویت‌های خود قرار می‌دهند و به آن توجه خاص دارند، وضعیت شاخص‌های محیط زیستی بهبود می‌یابند.

تسلط گفتمانی ترامپ بر داوُس ۲۰۲۶

لری فینک (Larry Fink) که نایب رئیس هیات‌مدیره در دوره انتقالی مجمع جهانی اقتصاد است شخصا دونالد ترامپ را به داوُس دعوت کرد. او همزمان رئیس هیات‌مدیره BlackRock است؛ شرکتی که حدود ۸ تریلیون دلار را مدیریت سرمایه می‌کند. ریاست جمهوری ترامپ با عقبه اجتماعی و فکری MAGA (Make America Great Again) در پی دو هدف کلان است که موسساتی مانند Project ۲۰۲۵، طی سال‌های ۲۰۲۴- ۲۰۲۰، زمینه‌سازی‌های لازم را برای ورود مجدد ترامپ به ریاست‌جمهوری انجام دادند. ترامپ در حضور داوُس خود هم در رابطه با آن دو هدف صحبت کرد و هم اقداماتی در تحکیم آنها انجام داد. اول، ترامپ و تیم او معتقد هستند، باید در جاهایی پول خرج کرد که برای آمریکا نفع دارد. از این‌رو، از ۶۷ سازمان بین‌المللی خارج شده زیرا معتقدند عضویت در آنها فقط هزینه کردن بی‌فایده‌ای است. آمریکا از دید آنها باید مرکز سرمایه، جذب سرمایه، فناوری‌های پیشرفته، قدرت مسلم نظامی- تسلیحاتی، تولیدکننده و پالایش‌کننده فلزات نادر در داخل و جهان، انحصار در تولید و توزیع تراشه‌های پیشرفته و تحقیقات و پردازش نرم‌افزارهای هوش مصنوعی باشد. در لابه‌لای این رهیافت، نوعی ناسیونالیسم اقتصادی نهفته است که اعتقاد دارد آمریکا ظرفیت و استحقاق برتری Primacy در جهان را دارد. دوم، ترامپ توجه ویژه‌ای به وزارت جنگ دولت خود دارد و در سال ۲۰۲۶، بودجه آن را حدود ۱۵ درصد افزایش داده و به ۱.۱ تریلیون دلار رسانده است. او تاکید دارد که مهم‌ترین اصل بازدارندگی را باید با توانمندی‌های نظامی ایجاد کرد تا آمریکا به اهداف اقتصادی و تولید ثروت خود دست یابد.

سخنرانی ترامپ در داوُس حاکی از بنیان نهادن به این چارچوب فکری و اجرایی بود. چندجانبه‌گرایی سنتی در رفتار سیاست خارجی آمریکا با اولویت‌های اقتصادی، مالی، فناوری و ژئوپلیتیک آن‌گونه که دولت ترامپ برای منافع ملی آمریکا و برتری آن تشخیص می‌دهد، جایگزین شده است. در برخورد با ونزوئلا، گرین‌لند، ناتو و اوکراین، رفتار خاص آمریکا مبنی بر افزایش قدرت و برتری آمریکا در کنار به حاشیه راندن رقبا و مخالفان به وضوح دیده می‌شود. عملیات ونزوئلا هم رقبای آمریکا یعنی چین و روسیه را از آن کشور دور کرد و هم ذخایر نفتی آن را به صورت تدریجی با منافع شرکت‌های بزرگ نفتی آمریکا در میان‌مدت گره زد. چینی‌ها طی سال‌های اخیر هم تلاش کرده‌اند در گرین‌لند به استخراج معدن بپردازند و هم برای سه فرودگاه در جنوب جزیره سرمایه‌گذاری کنند که هر دو پروژه با مخالفت دولت‌های بایدن و ترامپ روبه‌رو شده است. گرین‌لند در مجاورت فعالیت‌های گسترده نظامی و اقتصادی روسیه در منطقه قطب شمال است که پیش‌بینی می‌شود در اواخر قرن ۲۱ به‌عنوان یکی از منابع مهم انرژی و فلزات نادر ظهور کند. دولت ترامپ در پی دسترسی به جزیره ثروتمند و با اهمیت گرین‌لند است تا نه‌تنها چین را دور نگه دارد، بلکه در قرابت روسیه و قطب شمال، جای پای خود را برای نیمه دوم قرن ۲۱ و آغاز قرن ۲۲ محکم کند.

در رابطه با اوکراین، مهم‌ترین موضوع برای دولت ترامپ دسترسی به معادن و انرژی بسیار گسترده روسیه است؛ ولی قیمتی که پوتین برای آن تعیین کرده است در دستگاه سیاسی و امنیتی آمریکا فعلا مورد وثوق نیست و آن برداشتن بیش از ۲۰۰۰۰ مورد فرد و نهاد تحریم علیه روسیه است که آن کشور را سال‌ها از مراکز علم و فناوری غربی بازداشته است و اگر این عدم دسترسی همچنان ادامه پیدا کند، روسیه را به قدرت دست چندم حداقل از نظر تراشه، IT و هوش مصنوعی تبدیل می‌کند. گرفتن خاک اوکراین هر چند جنبه‌های تاریخی و ناسیونالیستی برای رهبران روسیه دارد، ولی عمدتا اهرم‌های مذاکراتی در آینده با اروپا و آمریکاست. پوتین در یک سخنرانی به اختیار گرفتن دریای آزوف در شمال دریای سیاه توسط پطرکبیر اشاره کرد که نشانه‌ای از هدف او برای بنای یک امپراتوری، بازسازی قدرت اقتصادی روسیه و نمایش توان نظامی آن است. همکاری با آمریکا و کاهش قدرت ناتو از اهداف پوتین است.

ترامپ مانند یک کارآفرین عموما به منابع و سود فکر می‌کند و می‌‌خواهد منابع را در دسترس، بهره‌برداری و حتی‌المقدور به نظام اقتصادی آمریکا نزدیک کند. در این هدف کلان قدرتمند شدن اقتصادی و سپس سیاسی، تنظیمات گذشته، سازمان‌های بین‌المللی، روابط چندجانبه، چندجانبه‌گرایی و حقوق بین‌الملل، اولویت ندارند. البته همچنان که در داوُس بسیار مورد بحث قرار گرفت، آیا این رهیافت فقط برای سه سال دیگر است یا اگر جمهوری‌خواه دیگری سال ۲۰۲۸ انتخاب شود و دو دوره بماند به تداوم سیاست‌های ۱۱ ساله منجر خواهد شد؛ پرسشی که هیچ‌کس پاسخ آن را نمی‌داند؛ ولی تابعی از عملکرد اقتصادی آمریکا در سه سال آینده خواهد بود. در این ارتباط تابستان گذشته نخست‌وزیر سابق سنگاپور Lee Hsien Loong، نظام بین‌الملل را به «جهان موقت منهای یک» تشبیه کرد. دولت ترامپ اعضای BRICS را که بخواهند تراکنش‌های خود را خارج از دلار پیش ببرند با وضع ۱۰۰ درصد تعرفه تهدید کرده است و در اجلاس داوُس ۲۰۲۶، شورای صلح (Board of Peace) را بنیان نهاد و در مراسمی، منشور آن را اعلام کرد. تاکنون ۲۶ کشور عمدتا آسیایی، اروپای شرقی، خاورمیانه‌ای و سه کشور آمریکای مرکزی و آرژانتین به آن پیوسته‌اند. بعضی اعتقاد دارند شورای صلح، به موازات سازمان ملل خواهد بود که به‌طور سنتی جمهوری‌خواهان با منطق و فلسفه وجودی آن مشکل داشته‌اند. دولت ترامپ کمک‌هزینه انسان‌دوستانه سازمان ملل را در ۲۰۲۵ تا ۸۰ درصد از (۱۰ میلیارد دلار به ۲ میلیارد دلار) کاهش داده است و ۲.۵ میلیارد دلار کمتر به بودجه سازمان ملل کمک کرده است. اعضای فعلی شورای صلح، عضوگیری جدید و حق وتو را به دولت ترامپ تفویض کرده‌اند. در قالب شورای صلح کمیته‌ای برای امور غزه تشکیل شده که به بازسازی آن خواهد پرداخت. این در شرایطی است که در غزه، ۶۱ میلیون تُن آوار باید برداشته شود، ۱۲ دانشگاه تخریب‌شده مجددا بنا شوند، ۸۹ درصد شبکه آبی که از بین رفته، احیا شود، ۹۰ درصد خانه‌هایی که خراب شده‌اند، ساخته شود و ۲۲ بیمارستان از ۳۶ بیمارستانی که از بین رفته، مجددا ایجاد شوند. اینها پروژه‌های عظیمی است که به زمان، سرمایه‌گذاری و سازمان‌دهی قابل‌توجه نیاز دارند.

نظام بین‌الملل به کدام‌ سو می‌رود؟

ظاهر مباحث داوُس و حتی مقالات آکادمیک از پایان لیبرالیسم (حداقل فعلا) حکایت می‌کند؛ به این معنا که چندجانبه‌گرایی و همکاری‌های گسترده جای خود را به ناسیونالیسم اقتصادی، امنیتی شدن مبادلات تجاری، افزایش قابل‌توجه تعرفه‌ها به‌عنوان اهرم اخذ امتیاز از شرکای اقتصادی و اعمال قدرت مالی و اولویت‌های کسب ثروت و قدرت آمریکا داده است. اینکه اروپایی‌ها باید سهم بیشتری از هزینه‌های ناتو بپردازند صرفا سیاست جدید دولت ترامپ نیست. پانزده سال پیش، Gates Robert وزیر وقت دفاع دولت اوباما اظهار داشت که «اگر برای روند‌های فعلی در کاهش توانمندی‌های نظامی اروپا چاره‌جویی نشود و اروپایی‌ها برای افزایش قدرت نظامی خود هزینه نکنند، برای رهبران آینده آمریکا که ناتو و جنگ سرد در حافظه تاریخی آنها جایگاهی ندارد، حفظ ناتو و هزینه کردن آمریکا (در حد ۶۹ درصد) اهمیتی نخواهد داشت.» اتحادهای نظامی آمریکا بسیار پرهزینه هستند و حتی بعضی اعتقاد دارند که اگر ناتو نباشد و بنابراین حساسیت‌های نظامی و امنیتی مسکو کاهش یابد، چه بسا روسیه به‌عنوان شریک مهمی برای آمریکا ظهور کند. اروپایی‌ها نباید ناتو و ضمانت امنیتی آمریکا را امری مسلم قلمداد کنند؛ ضمن اینکه براساس تحقیق شورای اروپایی سیاست خارجی، تنها 16درصد مردم اروپا، آمریکا را شریک و متحد خود می‌دانند. در کریدورهای قدرت گفته می‌شود که ترامپ به اینکه چینی‌ها، متعهد به کشورها نیستند، غبطه می‌خورد. از این منظر وقتی سند امنیت ملی آمریکا در دولت ترامپ بررسی می‌شود، روسیه و چین خیلی دشمن محسوب نمی‌شوند و حتی هیچ اشاره‌ای به کره‌شمالی نمی‌شود.

دولت ترامپ در نظم جدید بین‌المللی معتقد است نباید به رقابت ابرقدرت‌ها توجه بیش از اندازه شود، بلکه همکاری بیشتر باید مورد توجه قرار گیرد؛ ضمن اینکه آمریکا باید تمام اقدامات لازم را برای برتری خود به‌کار گیرد. اروپا را تشویق کند از تفکر چپ فاصله گیرد، اهمیت دولت رفاه را کاهش دهد و درهای مهاجرت را ببندد. حتی در رابطه با خاورمیانه، دولت ترامپ دو هدف را که بنیان آنها تولید ثروت است دنبال می‌کند: اول هدایت همه کشورهای منطقه به فعالیت‌ اقتصادی و دوم پایان دادن به تفکر بنیادگرایی. متدلوژی نظم جدید جهانی از قاعده‌ای بودن (Rules-based) به منافع ملی، ناسیونالیسم اقتصادی و ثروت‌محور چرخش کرده است. چنین نظمی را کمتر می‌توان پیش‌بینی کرد؛ زیرا  حقوق بین‌الملل، چندجانبه‌گرایی و توافق‌های دسته‌جمعی در آن کمتر دیده می‌شود. در شرایطی که دولت بایدن به مسائل محیط زیستی، پاندمی، حقوق بشری، انرژی‌های تجدیدپذیر، اقلیت‌ها و مهاجرپذیری توجه داشت، دولت ترامپ آنها را پرهزینه می‌داند و صرفا آنچه به قدرت و ثروت آمریکا می‌افزاید توجه سیاستگذاری‌ دارد. حداقل در دوره ترامپ می‌توان نتیجه‌گیری کرد که ناسیونالیسم اقتصادی جایگزین اندیشه جهانی شدن و جهانی فکر کردن و جهانی سیاستگذاری کردن شده است. در سیاست خارجی قرن ۱۹ آمریکا، دکترین مونرو (Monroe Doctrine) برای بیرون نگه داشتن اروپایی‌ها از قاره آمریکا توسط دولت مونرو تدوین و اجرا شد. عملیات ونزوئلا و فشار بر جریان‌های چپ در آمریکای مرکزی و آمریکای لاتین، بازسازی تئوریک همان دکترین را تحت عنوان (Donroe Doctrine) تداعی کرده است تا چین  روسیه و در سطح و مقیاس پایین‌تر، ایران را از محدوده قدرت و ثروت آمریکا دور نگه دارد. در این قالب فکری، هژمونی آمریکا پایان نیافته است، بلکه با استفاده از اهرم‌های موجود در نظام سیاسی و اقتصادی آمریکا، با رهیافت جدیدی به صحنه آمده است. آمریکا چندین دهه است که در پایگاه فضایی Pituffik در شمال غرب گرین‌لند برای رصد کردن فعالیت موشکی روسیه (و شوروی) با ۱۵۰ نیروی نظامی حضور داشته است. اما آمریکا هم‌اکنون در پی تحدید چین و روسیه در حریم قدرت امنیتی آمریکاست و به این علت برای حفظ و بسط Primacy در پی حضور و تسلط بر گرین‌لند است که هشتمین رتبه را در فلزات نادر جهانی دارد. هژمونی آمریکا در خاورمیانه نه‌تنها با ۱۹ پایگاه نظامی و بیش از چهل‌هزار نیروی نظامی اعمال می‌شود، بلکه حتی درآمد نفت عراق از طریق (Development Fund for Iraq) در بانک مرکزی ایالت نیویورک مدیریت می‌شود که در سال ۲۰۰۳ شکل گرفت و همچنان توان و منابع مالی عراق نزد آمریکاست. 

دولت ترامپ چهار هدف کلان اقتصادی برای خود تعریف کرده است: ۱. توازن جدید در مبادلات تجاری آمریکا، ۲. ثبات بخشیدن به مناطق درگیر نزاع‌های ژئوپلیتیک، ۳. صنعتی شدن مجدد و پیشرفته‌تر آمریکا و ۴. ایجاد امنیت و قاعده‌مندی در زنجیره عرضه مواد خام حیاتی، تراشه‌ها و نرم‌افزارهای هوش مصنوعی. این در شرایطی است که در نظام اقتصاد جهانی که با حدود ۱۱۵ تریلیون دلار GDP مدیریت می‌شود، کشورها به‌طور محسوسی در رقابت هستند تا قراردادهای بدون تعرفه تجاری منعقد کنند، کلوب‌‌های تجاری موازی ایجاد کنند، بعضا بلوک‌های انحصاری برپا کنند، به مواد خام بنیادی و فلزات نادر دسترسی داشته باشند و به آنچه معروف شده، استراتژی همه‌جانبه حفاظت از خود (Hedging) در جهان کم‌قاعده و نامطمئن مبادرت ورزند. اتحادیه اروپا به‌طور جداگانه با مکزیک، اندونزی، هند، چین و کشورهای آمریکای لاتین چنین تفاهم‌هایی را امضا کرده است. چین با ۱۰۰ کشور تفاهم تجاری و سرمایه‌گذاری دارد. آمریکا نیز به صورت دوجانبه با طیفی از کشورها مانند ژاپن، کره، مکزیک، انگلستان، فیلیپین، اندونزی و امارات، تفاهم‌نامه تجاری نهایی کرده است. در این قالب، جایگاه‌ سنتی و بین‌المللی سازمان تجارت جهانی (WTO) به روابط دوجانبه میان کشورها تبدیل شده است. در عرصه سیاسی نیز، ائتلافی تحت عنوان (G4 Coalition)، متشکل از ژاپن، برزیل، هند و آلمان تشکیل شده که معتقدند آنها به منزلتی رسیده‌اند که باید از اعضای دائمی شورای امنیت سازمان ملل شوند. اگر تاکنون در اقتصاد سیاسی بین‌الملل، صحبت از (Economic Diversification) بود، هم‌اکنون اشاره‌های فراوانی به (Strategic Diversification) نیز به وجود آمده است. عموم کشورهای جهان به‌جز کوبا، بلاروس و کره‌شمالی در پی افزایش فرصت‌ها، ارتقای سطح مقاومت‌های ملی برای شوک‌های اقتصادی، شرکای متعدد تجاری، کاهش وابستگی‌های متنوع، حرکت از استخراج معدن به پالایش فلزات نادر و سرمایه‌گذاری در انرژی‌های تجدیدپذیر و کاهش مصرف انرژی‌های فسیلی هستند.

یکی از وقایع مهم داوُس ۲۰۲۶، سخنرانی  مارک کارنی Mark Carney، نخست‌وزیر کانادا بود. او بدون آنکه نام آمریکا یا دولت ترامپ را بیاورد، نظم جدید جهانی را ملتهب، دچار سکته، مملو از نااطمینانی و بحران دانست و کشورهای میان پایه (Middle Powers) را دعوت به ائتلاف و کاهش آسیب‌‌پذیری‌ها کرد. او به طور تلویحی انتقاد کرد: در جهانی که قدرت، حق ایجاد می‌کند خطرناک خواهد بود و چندجانبه‌گرایی را از میان برمی‌دارد. او گفت جهان وارد عرصه‌ای می‌شود که می‌توان آن را هندسه متغیر (Variable Geometry) نامید. او قدری فراتر رفت و تشویق کرد که چه قدرت‌های بزرگ باشند یا نباشند بقیه باید با هم همکاری و ائتلاف کنند.سخنرانی نخست‌وزیر کانادا به تشویق طولانی و ایستاده حضار انجامید. واکنش به سخنرانی نخست‌وزیر کانادا حاکی از این واقعیت است که زدودن جهانی شدن به طور کامل امکان‌‌پذیر نیست. ساختار نظام بین‌الملل، به گفته‌ اندیشمند روابط بین‌الملل، مورتن کاپلان (Morton Kaplan) هرمی (Hierarchical) خواهد بود. درحالی‌که در سال ۲۰۲۵، آمریکا در گردهمایی G20 در آفریقای جنوبی، کنفرانس حفاظت از اقیانوس‌ها، سازمان بهداشت جهانی و کنفرانس آب و هوا شرکت نکرد، چینی‌ها حضور خود را در سازمان‌های بین‌المللی به شدت افزایش داده‌اند، بیشتر هزینه می‌کنند و برای جهان سومی‌ها، شریک دوجانبه‌ای هستند. اروپایی‌ها مورد به مورد پیش می‌روند، در بعضی موارد که به سرمایه، سرمایه‌گذاری، فناوری و امنیت مربوط باشد با آمریکا هماهنگ هستند و در مواردی دیگر مانند افزایش تجارت با شرکای جدید به خاورمیانه، آسیا و آمریکای لاتین روی آورده‌اند. به عنوان مثال، اروپایی‌ها بخش قابل‌توجهی از ۹ تریلیون دلار اوراق قرضه آمریکا را در مالکیت خود دارند و از این نوع ارتباط، بهره‌برداری‌های مالی و سیاسی گسترده می‌کنند. در عین حال آن‌چنان‌که اورسولا فون‌در لین Ursula von der Leyen، رئیس کمیسیون اروپا با واژگان دقیق اظهار کرده، «غرب آنچنان که ما آن را می‌شناختیم، دیگر وجود ندارد.» با رهیافت حفظ وضع موجودی که در عموم اروپایی‌‌ها یافت می‌شود، شاید دقیق‌ترین توصیف از نظم جهانی را الکسندر استاب Alexander Stubb، رئیس‌جمهور فنلاند گفته است که بهتر است: نظم جهانی ترکیبی از چندجانبه‌گرایی (قواعد) و چند محورگرایی (قدرت) باشد. هر چند ائتلاف‌های متعددی شکل گرفته و در حال شکل‌گیری است و بعضی از آنها خروجی‌های مثبتی نیز خواهند داشت؛ اما ممکن است برخی در نهایت حالت موقت (Ad hoc) و تابع شرایط (Circumstancial) باشند. واقعیت این است که در حدی منابع و طیف قدرت در آمریکا جمع شده که به گفته وزیر خارجه اسبق آمریکا Madeline Albright، آمریکا کشوری اجتناب‌ناپذیر (Indispensible) است.

سلطه هوش مصنوعی بر میزگردها و قراردادها

در داوُس ۲۰۲۶، همه با هم صحبت می‌کردند و در تعامل بودند. بزرگان سرمایه‌داری و بزرگان محیط زیست. طرفداران جامعه مدنی و شرکت‌هایی که مانند Nvidia ۵.۴ تریلیون دلار ارزش بازار دارند. حتی بزرگان Silicon Valley ، گروه‌های حقوق بشری، شاهزاده عربستانی، مقامات بحرینی، رئیس‌جمهور اسرائیل و نمایندگان بانک‌های بزرگ در یک جلسه حضور داشتند. Larry Fink نایب‌رئیس مجمع جهانی اقتصاد حتی پیشنهاد کرد که شاید بهتر باشد جلسات سالانه از داوُس به مرکز رشد و نوآوری و جدید صنعتی جهان مانند دیترویت، جاکارتا، مکزیکوسیتی و استانبول منتقل شوند. در داوُس همه سخنانشان را گفتند. همه در حال گرفتن سهم‌گیری بودند. در شرایطی که سرمایه‌گذاری مستقیم خارجی (FDI) در سال ۲۰۲۵ در کشورهای توسعه‌یافته ۲۲ درصد افزایش یافته و در کشورهای در حال توسعه

۵ درصد کاهش داشته، نمایندگان قابل‌توجهی از آفریقا، آمریکای لاتین و خاورمیانه در پی اقناع‌سازی برای ارتقاء سطح سرمایه‌گذاری بسیار فعال بودند. هیات‌های فوق‌العاده توانمند از مکزیک، برزیل، اندونزی، عربستان، نیجریه و چین در صنعت اقناع‌سازی و همکاری، امتیازگیری و عقد قرارداد و تفاهم‌نامه بسیار کوشیدند. حتی فرانسوی‌ها در نهایی کردن ۴۳ میلیارد دلار از طرف MGX امارات برای ساختن Data Center در آن کشور موفق بودند.

امارات در این چارچوب بسیار شاخص است. شرکت سرمایه‌گذاری معروف اماراتی در هوش مصنوعی (G42) که در سال ۲۰۱۸ تاسیس شده، از ۸۵ کشور با ۲۵۰۰۰ نفر پرسنل، حرف اول را در خاورمیانه می‌زند. شرکت نفتی ابوظبی (ADNOC) همکاری‌های گسترده‌ای را با صنعت LNG آمریکا آغاز کرده است. Damac Properties با همکاری شرکای دیگر، ۲۰ میلیارد دلار، Data Center در آمریکا خواهد ساخت. این در شرایطی است که در سال ۲۰۲۵، یک‌پنجم کل سرمایه‌گذاری در جهان بالغ بر ۲۷۰ میلیارد دلار تنها در احداث Data Centerها بوده است. ابوظبی به دوازدهمین و دبی به چهاردهمین مرکز مالی جهان تبدیل شده‌اند. طی سال‌های ۲۰۲۴- ۲۰۲۰، امارات ۱۱۸ میلیارد دلار در آفریقا و عمدتا در انرژی و معدن سرمایه‌گذاری کرده است. کشورهای حوزه خلیج‌فارس، ۱۵۰۰ هواپیمای مسافربری سفارش داده‌اند و با سرعت قابل‌توجهی، اقتصاد خود را در مسیر دیجیتالی شدن سوق داده‌اند. فرودگاه جدید Al-Maktoum دبی که در حال احداث است ۲۶۰ میلیون مسافر را در سال جابه‌جا خواهد کرد. شرکت هواپیمایی امارات در حوالی این فرودگاه جدید، برج‌های سکونت ۱۲۰۰۰ نفر پرسنل خود را تدارک دیده است. شرکت Scale AI که مدل هوش مصنوعی به‌خصوص در عرصه تسلیحاتی طراحی می‌کند خود را آماده سرمایه‌گذاری در حوزه کشورهای عربی خلیج‌فارس می‌کند و پیش‌بینی می‌کند که گردش کار آن در سال ۲۰۲۶ دوبرابر شود.

هوش مصنوعی همچنان موضوع جذاب برای عموم شرکت‌کنندگان داوُس بود. کشورها تلاش می‌‌کنند سهمی در طیف فعالیت‌های مربوط به هوش مصنوعی از سخت‌افزار و نرم‌افزار و تولید تراشه کسب کنند. به‌عنوان مثال، چین در سال ۲۰۱۶، ۲۸ میلیارد دلار به کشورهای آفریقایی وام داده بود که در سال ۲۰۲۴ به ۲ میلیارد دلار کاهش پیدا کرد و چینی‌ها سرمایه‌گذاری خود را در معادن کلیدی منتهی به تولید تراشه متمرکز کرده‌اند. هم‌اکنون شرکت‌ گوگل بزرگ‌ترین سرمایه‌گذار در سطح جهانی در حوزه هوش مصنوعی است؛ شرکتی که در سال ۲۰۰۴، ارزش بازار آن ۲۳ میلیارد دلار بود و هم‌اکنون به ۴ تریلیون دلار رسیده است. عمده سرمایه‌گذاری‌های یک تریلیون دلاری تایوان، ژاپن و کره‌جنوبی که به واسطه توافقات آنها با دولت ترامپ در آمریکا اجرا خواهد شد به هوش مصنوعی و سپس انرژی معطوف خواهد شد. به موازات این حجم از سرمایه‌گذاری و تمرکز در فناوری اطلاعات و هوش مصنوعی، نگرانی‌هایی نیز وجود دارد که صنایع فعال در این دو رشته به تدریج از انحصار خارق‌العاده ثروت و سپس قدرت برخوردار شوند. زمانی این شرکت‌ها در صنایع تسلیحاتی وارد نمی‌شدند؛ اما هم‌اکنون همه آنها این قاعده را کنار گذاشته‌اند. بسیاری نگران نقش هوش مصنوعی در تسلیحات پیشرفته برای برتری‌طلبی و همین‌طور حفظ و تداوم سیستم‌های اقتدارگرا هستند و در سال ۲۰۲۵، ۲۵ پروژه تاسیس Data Center در آمریکا به واسطه مخالفت مردم و گروه‌های مدنی که دغدغه‌های محیط زیستی و اشتغال داشتند، با حکم دادگاه تعطیل شدند. بعضی نیز مانند  اولاندو براوُ Orlando Bravo، بنیانگذار شرکت Thoma Bravo معتقد است که صنعت فناوری اطلاعات و هوش مصنوعی در یک «حباب» قرار دارند. او معتقد است افراد ریسک‌های قابل‌توجهی برای احتمال دریافت‌های قابل‌توجه برمی‌دارند.

در داوُس، ضمن اینکه به اختلال در اقتصاد جهانی (Disruptions) اشاره می‌شد به مقاومت و انطباق (Resilience and Adaptation) هم توجه می‌شد. بسیاری به نرخ‌های رشد در سه سال آینده امیدوار بودند. شرکت‌های بزرگ اطلاعات فناوری به سه‌میلیارد نفری توجه می‌کردند که هنوز در دایره اینترنت و استفاده از فرآورده‌های دنیای مجازی قرار نگرفته‌اند. جیمی دایموند Jamie Diamond رئیس‌ هیات‌مدیره JP Morgan طرحی را پیش گرفته که در آن رقمی معادل ۱.۵ تریلیون دلار برای افزایش قدرت ملی آمریکا و حفظ برتری آن از طریق تولید، فناوری‌های بنیادی و هوش مصنوعی سرمایه‌گذاری خواهد شد. سرمایه‌داران به موازات توجه به سود و توان حیرت‌آور انطباق به تحولات و مجهولات مربوط ژئوپلیتیک، سیاست روز و نقش دولت، سعی می‌کنند به مسائل حقوق بشری و انسان‌دوستانه نیز توجه کرده و هزینه کنند. آمریکا همچنان رتبه اول هزینه انسان‌دوستانه را در جهان بالغ بر ۳.۳ میلیارد دلار و عربستان در رتبه دوم جهانی در حد ۲ میلیارد دلار را دارند. با انرژی‌ای که ترکیب بخش خصوصی و دولت‌های مشوق دارند، عموم اقتصاددانان، سه سال آینده را نسبتا با ثبات پیش‌بینی می‌کردند. آنچه در این چارچوب قابل‌توجه و مشاهده بود، علاقه سرمایه‌داران و صاحبان شرکت‌ها، به نزدیک ماندن به دولت ترامپ و کاخ سفید بود. آنها می‌گویند: در جلسات دولتی شرکت کنید، سخنان مناسب و مرتبط بگویید و در سیاستگذاری شریک شوید. گفته می‌شود اصحاب صنایع انرژی و فناوری در رفت و آمدهای مرتب به کاخ سفید هستند. رهبران و کارآفرینان اروپا، آسیا و خاورمیانه نیز سعی می‌کنند با دولت ترامپ تعامل مثبت داشته باشند. در عین حال، داوُس، نظام سرمایه‌داری و بخش خصوصی به یک موضوع خاصی نیز باید توجه کنند که در گزارشی که شرکت روابط عمومی Edelman منتشر کرد و در میزگردها بعضا به آن اشاره می‌شد، به‌طور تحقیقاتی و مبسوط آورده شده است. در تحقیق این شرکت که ۳۷۵۰۰ نفر در ۲۸ کشور شرکت کردند، مفهوم «بحران شکایت» (Crisis of Grievance) مطرح شده است بدین صورت که سطح اعتماد مردم به نهادها، دولت و بخش خصوصی در حال کاهش است. ۳۷ درصد افراد معتقدند که خطر شرکت‌های بزرگ در وضعیت زندگی آنان از دولت‌ها بالاتر است. قطبی شدن جوامع امری جدی و در حال ظهور است. جوانان از نرخ تورم، افزایش ناسیونالیسم و نگرانی از دست دادن شغل، واهمه دارند. خوشه‌ای شدن جوامع (Clustering) به واسطه افزایش فاصله طبقاتی، می‌تواند به پوپولیسم، بحران‌های امنیتی و سست شدن قرارداد اجتماعی در کشورها بینجامد. تفاهم دولت‌ها با بخش خصوصی که در آن عدالت اجتماعی مدنظر نباشد در میان‌مدت و درازمدت به انسجام مدنی آسیب می‌زند و نوعی انزوای روانی-روحی و بی‌تفاوتی به میان می‌آورد. این نکته در حدی اهمیت داشت که Larry Fink، نایب‌رئیس هیات‌مدیره انتقالی مجمع جهانی اقتصاد، مطرح کرد که «به طور بسیار واضحی، عملکرد ما (بنگاه‌داران) مورد تایید همگان نیست.» او در جلسات متعددی مطرح کرد که دیالوگ واقعی میان عموم ذی‌نفعان باید صورت پذیرد. تعادل برای تعدیل تحقق یابد و انطباق با شرایط جدید داخلی و بین‌المللی با سیاستگذاری‌های منطقی پیش رود. شاید حکمتی داشت که بعضی انتقال اجلاس مجمع جهانی اقتصاد از داوُس (منطقه تفریحی کوهستانی- اسکی در سوییس) به دنیای جدید توسعه مانند جاکارتا، استانبول و مکزیکوسیتی را مطرح کردند. دو جمله به یاد ماندنی بارها در میزگردها مطرح می‌شد: ۱)افراد، بنگاه‌ها و حکومت‌های توانا آنهایی هستند که برای پیشبرد اهداف و برنامه‌های خود آلترناتیو دارند و ۲)افراد، بنگاه‌ها، حکومت‌ها باید از نظر توانایی، منابع، امکانات و ظرفیت‌ها به جایگاهی برسند که جنگ‌ها و تقابل‌های منطقه‌ای و بین‌المللی را خود انتخاب کنند و نه آنکه، دیگران برای آنها انتخاب کنند. (Choosing your own battles)

تلگرام نویسنده
https://t.me/sariolghalam




iran-emrooz.net | Sun, 01.02.2026, 17:58

یک گذار ناتمام از مراحل تاریخی

محمد طبیبیان

۱۲ بهمن‌ماه ۱۴۰۴

بحران سیاسی، اجتماعی، انسانی اخیر؛ نگاهی از پنجره فلسفه تاریخ

امروزه در کشور ما هر فرد بهره‌مند از احساس انسانی به‌ناچار عمیقاً در تأثر و تأسف و خشم و ناامیدی و تحیر و ناباروری غوطه‌ور است. رخداد و کشتار اخیر با هر زبان که توجیه شود، حتی ذره‌ای در لایه رویی این حالت نیز نفوذ و تأثیر اعمال نمی‌کند و چون لکه سیاه تاریخی باقی خواهد ماند و به شهادت تاریخ گریبانگیر خواهد بود. از این بابت و این اندیشه بسیار متأسفم، چون در مجموع آن را یک ضایعه ملی بی‌سابقه تاریخی می‌دانم. اما به روال معمول به‌جای بحث احساسی قصد دارم از بعد فکری و تحلیلی به این رویدادها بنگرم، یعنی از بعد فلسفه تاریخ.

چرا از دید فلسفه تاریخ؟

تاریخ ذخیره انباشته‌شده و ثبت‌شده سرگذشت بشریت است و درس‌های آموزنده فراوان دارد، اما خواندن هزاران صفحه تاریخ برای درس‌آموزی کار هر کس نیست. به همین دلیل فیلسوفان تاریخ این هزاران صفحه را در مفاهیمی منسجم و خلاصه تدوین کرده و در اختیار ما قرار می‌دهند. این درس‌ها از فلسفه تاریخ فوق‌العاده گویا و آموزنده هستند. در این نوشته ابتدا نکته‌ای را از هگل، فیلسوف آلمانی قرن نوزدهم یادآور می‌شوم و سپس درسی فراگرفتنی از جامباتیستا ویکو، فیلسوف ایتالیایی قرن هفدهم را مطرح و سپس از این درس‌ها استنتاج و نتیجه‌ای را در مورد شرایط موجود جمع‌بندی خواهم کرد.

هگل: تاریخ به‌مثابه مسیر انسان طی آگاهی از آزادی و کسب آن

در فلسفه تاریخ گئورگ ویلهلم فریدریش هگل، تاریخ جهان صرفاً توالی رویدادها یا تغییر حکومت‌ها نیست، بلکه فرایند تدریجی آگاهی بشر از آزادی است. از نظر هگل، آنچه به تاریخ معنا و جهت می‌بخشد، نه پیشرفت فناورانه یا انباشت ثروت، بلکه تحول در فهم انسان از خود به‌عنوان موجودی آزاد است.

هگل این سیر تاریخی را در قالب سه «جهان تاریخی» یا سه مرحله کلان تبیین می‌کند که هر یک بیانگر سطحی متفاوت از آگاهی نسبت به آزادی‌اند.

نخست، جهان شرقی (چین، هند، بابل، ایران و مصر باستان): نمایانگر مرحله‌ای است که در آن «تنها یک نفر آزاد است». در این جوامع، آزادی مفهومی عام و انسانی نیست، بلکه صفتی است که به فرمانروا نسبت داده می‌شود؛ پادشاه یا امپراتور یا فرعون موجودی قدسی یا نیمه‌الهی تلقی می‌شود و دیگران در نسبت با او، رعیت یا برده‌اند. در این مرحله، انسان هنوز خود را به‌مثابه فردی آزاد نمی‌شناسد و اطاعت، امری طبیعی و بدیهی تلقی می‌شود. هگل این دوره را «دوران کودکی تاریخ» می‌نامد.

مرحله دوم، جهان کلاسیک یونانی–رومی: که در آن برای نخستین‌بار آزادی به‌عنوان یک مفهوم سیاسی و اجتماعی ظاهر می‌شود، اما به صورت محدود. در این جهان، «برخی آزادند و برخی نه». آزادی به شهروندان تعلق دارد، نه به انسان بماهو انسان. برده‌داری نه یک انحراف، بلکه بخشی ساختاری از نظم اجتماعی است، زیرا آزادی هنوز به فراغت، مشارکت سیاسی و تعلق به دولت‌شهر (پولیس) گره خورده است. از نظر هگل، این مرحله «دوران جوانی تاریخ» است: خلاق، پرشور و زیبا، اما از حیث اخلاقی ناتمام.

مرحله سوم، جهان مسیحی–ژرمنی یا اروپای مدرن: که نقطه عطف اصلی در فلسفه تاریخ هگل محسوب می‌شود. در این مرحله، اصل بنیادین چنین است: «انسان بماهو انسان آزاد است». برخی خوانش‌های مسیحیت، با تأکید بر ارزش نامتناهی فرد و آزادی درونی وجدان، این اندیشه را وارد تاریخ می‌کند که حتی برده نیز در ذات خود موجودی آزاد است. این اصل در دولت مدرن به یک دسته از حقوق تبدیل و نهادینه می‌شود؛ دولتی که از نظر هگل، نه ابزار استبداد، بلکه تجلی عقلانیت تاریخی و آشتی‌دهنده آزادی فردی و نظم اجتماعی است. این مرحله، توسط هگل «بلوغ تاریخ» نام می‌گیرد.

با این حال، هگل مدعی نیست که جوامع مدرن به‌طور کامل آزاد یا عاری از ظلم‌اند. مقصود او آن است که اصل آزادی، فراگیر و همگانی شناخته می‌شود؛ اصلی که پس از ورود به آگاهی تاریخی بشر، دیگر قابل حذف یا نادیده گرفتن نیست.

تفسیر هگل از تاریخ، با وجود عمق فلسفی، خالی از اشکال نیست. نگاه اروپامحور، نادیده گرفتن پویایی‌های درونی تمدن‌های غیرغربی، و تلقی تاریخ به‌عنوا فرایندی غایتمند، از جمله نقدهای مهم وارد بر این دستگاه فکری‌اند. با این همه، اهمیت پایدار اندیشه هگل در آن است که تاریخ را به پرسشی درباره آزادی، نهادها و شأن انسانی بدل می‌کند و ما را وامی‌دارد بپرسیم: نهادهای اجتماعی و سیاسی ما چه نوع آزادی‌ای را بازتاب می‌دهند و تا چه اندازه با کرامت انسانی سازگارند؟ همچنین بیندیشیم که سازوکارهای سیاسی و ساختار تمرکز و تقسیم قدرت، ما را در کجای تاریخ قرار می‌دهد. اگر از نظر زمانی در قرن بیست‌ و یکم و درک لزوم همگانی بودن آزادی و نهادهای مربوط (حکومت قانون، محدودیت قوای حکومتی، آزادی بیان، و مسئولیت‌پذیری و پاسخگویی...) هستیم، آیا از نظر ساختاری در شرایط روال آزادی یک نفر و بردگی همه می‌توانیم زیست کنیم؟ یعنی هم‌زمان در دوران بلوغ و انتهای تاریخ، و زمان کودکی و ابتدای آن قرار گیریم؟ و آیا به‌عنوان روشنفکر و تحصیل‌کرده مسئولیتی در مقابل این حرکت‌های واپس‌گرا متوجه ما نبوده است؟

فلسفه تاریخ از نقطه‌نظر جامباتیستا ویکو

یکی از خوانش‌های عمیق و کمتر خطی از تاریخ، در اندیشه جامباتیستا ویکو، اندیشمند قرن هفدهم ایتالیا صورت‌بندی شده است. ویکو تاریخ را نه مسیری مستقیم از بدویت به پیشرفت، بلکه فرایندی انسانی، نهادی و چرخه‌مند می‌داند که در آن جوامع از مراحلی مشخص عبور می‌کنند و در صورت ناتوانی در تثبیت دستاوردهای هر مرحله، دچار بازگشت‌ها و فروپاشی‌های تکرارشونده می‌شوند. این چارچوب، به‌ویژه برای فهم جوامعی که تجربه گذارهای ناتمام داشته‌اند، تحلیلی پرقدرت فراهم می‌کند.

ویکو در کتاب «علم نو» از سه «عصر» یا مرحله آرمانی در تاریخ ملت‌ها سخن می‌گوید: عصر خدایان، عصر قهرمانان (یا اشراف)، و عصر انسان‌ها.

* عصر خدایان: نظم اجتماعی بر ترس قدسی، اسطوره و اقتدار دینی استوار است؛ قانون، منشأ الهی دارد و انسان هنوز خود را کنشگری خودمختار نمی‌فهمد.
* عصر قهرمانان یا اشراف: جامعه بر پایه تمایزات منزلتی و اشرافی سازمان می‌یابد؛ حقوق، افتخار و قدرت به طبقات برتر تعلق دارد و اکثریت مردم از مشارکت سیاسی و امتیازات اشراف محروم‌اند.
* عصر انسان‌ها: ادعای برابری انسانی و عقلانی شدن قانون پدیدار می‌شود؛ انسان بماهو انسان موضوع حق، قانون و مشارکت در سیاست قرار می‌گیرد.

با این حال، نکته کلیدی در اندیشه ویکو آن است که این گذار، نه تضمین‌شده است و نه بی‌هزینه. انتقال از نظم اشرافی به نظم شهروندی، مستلزم بازآفرینی عمیق نهادها است: قانون، اقتدار سیاسی، نظام مالی، سازوکار حل تعارض و زبان مشترک اخلاقی. اگر این بازآفرینی ناموفق باشد، جامعه ممکن است وارد وضعیتی شود که ویکو آن را «بازتاب بربریت» می‌نامد: وضعیتی که در آن عقلانیت صوری، فردگرایی افراطی، بی‌اعتمادی عمومی و فرسایش پیوندهای مدنی، جامعه را مستعد خشونت، فروپاشی یا بازگشت به شکل‌های اقتدارگرایانه می‌کند. از این منظر، تاریخ مسیر خطی پیشرفت نیست، بلکه ترکیبی از پیشروی‌ها و عقب‌گردها (corsi e ricorsi) است.

ویکو به بحران‌های اجتماعی و سیاسی اروپا توجه می‌کند. انگلستان از قرن سیزدهم با قیام فئودال‌ها بر علیه جان، شاه انگلستان وارد یک بحران سیاسی شد. فئودال‌ها پیروز شدند و در سال ۱۲۱۵ پیمانی بین آنان با شاه منعقد شد که به منشور کبیر یا «مگناکارتا» مشهور است. یک سند تاریخی که بر حوادث بعد از آن در سطح جهان تأثیر گذارد. متن این سند را یک کشیش فرهیخته به نام استفن لنگدون تهیه کرد. در آن برای اولین بار در طول تاریخ، حق الهی حاکم انکار و او را در خدمت مردم تصویر کرد و تصریح کرد که شاه ورای قانون نبوده و اقدامات او را طبق قانون سرزمین و محدود به آن معرفی می‌کرد. که تا آن زمان چنین قانونی موجود نبود و برای مردم حقوقی را برمی‌شمرد که تا آن زمان مطرح نبود. این‌که هیچ‌کس بدون محاکمه نمی‌تواند مجازات شود و محاکمه طبق قانون بی‌طرف انجام می‌شود؛ مالیات دریافت نمی‌شود مگر نماینده مردم تصویب کند... پس از آن در طی قرن‌ها کشمکش و جنگ بین مردم و شاه، پیوسته مفاد این منشور مورد استناد قرار می‌گرفت. این جنگ‌ها و کشمکش‌ها تا قرن هفدهم و نهایتاً پیروز شدن طرفداران پارلمان ادامه داشت. شاه چارلز اول به جرم خیانت به ملت محاکمه و در سال ۱۶۴۹ اعدام شد. با اعدام او که نخستین مورد در تاریخ انگلستان بود، به‌تدریج حکومت مردم بر مردم پایدار گردید. مشابه این بحران‌ها در سایر نقاط اروپا نیز در جریان بود.

ویکو به این نتیجه رسید که این بحران‌ها به دلیل به سر آمدن عصر اشراف و طلیعه سر رسیدن عصر مردم است، اما چون هم اشراف و هم مردم نحوه صلح‌آمیز این انتقال را نمی‌دانند بحران‌ها مکرر شده و مراحل کورس و ریکورس تکرار می‌شود.

تکرار تاریخ در تجربه ایران بعد از جنبش مشروطه

در تاریخ معاصر ایران نیز چنین روند انتقالی را مشاهده می‌کنیم. بیش از یکصد سال از انقلاب مشروطه می‌گذرد؛ ابتدا عصر اشراف به سر آمده بود و مردم مطالبه شروع عصر جدید و حکومت مردم بر مردم را داشتند. فرمان مشروطه در جریان انقلاب مشروطه امضا شد، اما نه اشراف و نه مردم شیوه این انتقال را نمی‌دانستند. مطبوعات آزاد صحنه فحاشی و هتاکی شد، منافع مختلف در مجلس با هم درگیر شدند؛ بازاریان، مالکین بزرگ، معمرین و ماجراجویان. صحنه سیاست، صحنه توطئه، انتیریک و ساخت‌ و پاخت پشت‌پرده و نمایش جلو پرده بود. مردم نقش خود را نمی‌دانستند و سردرگم بودند؛ چگونگی حکومت قانون شناخته‌شده نبود. محمدعلی‌شاه به دلیل هتاکی رکیک روزنامه‌ها به مادرش به مجلس شکایت کرد. نه مجلس و نه شاه تفاوت قوه مقننه و قضاییه را نمی‌دانستند. مجلس بی‌اثر بود. برخی روشنفکران سعی کردند با بمب‌گذاری محمدعلی‌شاه را ترور کنند. او هم مجلس را به توپ بست و بسیاری از روزنامه‌نگاران را دستگیر کرد و به قتل رسانید...

تلاش دوم برای بیرون راندن اشراف و حکومت مردم، ختم رسمی خاندان قاجار بود. رضاشاه بر سر قدرت آمد و به تعبیری مانند یک رئیس‌جمهور مادام‌العمر عمل کرد، چون برخی نهادهای سنتی با ایجاد جمهوری که برنامه اولیه او و گروه همراهش بود مخالفت کردند. در عصر رضاشاه طبقه اشراف قاجار تضعیف شدند اما منتفی نشدند و با گروهی از اشراف جدید ادغام و اشرافیت تازه‌ای را ایجاد کردند. با انقلاب ۱۳۵۷ آن اشراف کلاً منتفی شدند. اما برخلاف وعده و انتظار، باز هم عصر مردم آغاز نشد. قانون اساسی که دکتر حبیبی و گروهی از حقوقدانان تدوین کرده بودند به کناری زده شد و قانون اساسی بر مبنای تثبیت نوعی اشرافیت جدید، این بار اشرافیت معممین سیاسی تدوین شد.

لازم به تأکید است که نقش معممین سنتی کماکان متفاوت با این سنخ بود و این گروه خاص اندیشه‌ها و کارکرد کاملاً بی‌سابقه‌ای را به نمایش گذاردند که شناخته‌شده است و نیازی به توضیح ندارد. این برداشت که معممین سیاسی یک اشرافیت جدید را تثبیت و نهادینه کردند، تنها درک این نویسنده از وقایع نیست؛ نگاه به ساختار و مفاد قانون اساسی جمهوری اسلامی این امر را به صراحت در مقابل چشم قرار می‌دهد. تنظیم و تثبیت اشرافیتی که نمونه آن در هیچ سند سیاسی یافت نمی‌شود. خلاصه این‌که نظریه ویکو در مورد کورس و ریکورس مصداق یافت: حرکت به سوی حکومت مردم و انتقال قدرت اشرافی قبل از انقلاب به مردم، و بازگشت و عقب‌گرد و تشدید اقتدار قشری که خود را شایسته برخورداری از امتیازات خاص غیرعادی و بی‌سابقه می‌دانست، تا حد تلاش برای رجعت به عصری که هگل آن را عصر نوزادی بشریت برمی‌شمرد.

ادغام نتیجه فلسفه تاریخ ویکویی و هگلی

در این نقطه، پیوند اندیشه ویکو با فلسفه تاریخ گئورگ ویلهلم فریدریش هگل روشنگر می‌شود. هگل نیز تاریخ را فرایندی معنادار می‌داند، اما محور آن را «پیشرفت در آگاهی از آزادی» قرار می‌دهد. از نظر او، تاریخ جهانی از نظمی آغاز می‌شود که در آن تنها یک نفر آزاد است، سپس به مرحله‌ای می‌رسد که برخی آزادند، و نهایتاً — دست‌کم در سطح اصل — به نظمی می‌انجامد که آزادی به همه انسان‌ها نسبت داده می‌شود. تفاوت مهم آن است که هگل بیش از ویکو بر جنبه غایتمند تاریخ تأکید دارد، در حالی که ویکو بر شکنندگی و امکان بازگشت و خطرات این تلاش برای بازگشت انگشت می‌گذارد.

ترکیب این دو نگاه، چارچوبی نیرومند برای تحلیل تجربه ایران معاصر فراهم می‌کند. انقلاب مشروطه را می‌توان تلاشی تاریخی برای گذار از «عصر اشراف و سلطنت شخصی» به «عصر انسان‌ها و شهروندان» دانست؛ گذاری که در آن قانون، مجلس، مسئولیت مالی دولت و تحدید قدرت خودسرانه، در مرکز مطالبات قرار گرفت. این انقلاب، نه صرفاً یک رویداد سیاسی، بلکه اعلام ورود اصل جدیدی به آگاهی تاریخی جامعه ایران بود: این‌که قدرت باید مقید به قانون باشد و انسان‌ها، نه رعایا، بلکه شهروندان‌اند.

اما از منظر ویکویی، مشکل دقیقاً در همین نقطه آغاز می‌شود. اصل آزادی و قانون‌خواهی مطرح شد، اما ظرفیت نهادی لازم برای تثبیت آن — دولت کارآمد، نظام مالی پایدار، قوه قضاییه مستقل، سازوکار حل تعارض‌های اجتماعی، و اجماع حداقلی نخبگان — یا وجود نداشت یا به‌شدت محدود و در تنگنا بود. در چنین شرایطی، جامعه نه می‌توانست به نظم پیشین بازگردد و نه قادر بود نظم جدید را تثبیت کند. نتیجه، ورود به چرخه‌ای از بی‌ثباتی‌های مکرر شد؛ بسیج اجتماعی، گسست سیاسی، تمرکز مجدد قدرت، و سپس بازتولید نارضایتی و ظهور بحران.

اگر به تجربه ایران از دید هگل بنگریم، می‌توان گفت آگاهی از آزادی در جامعه ایران پدیدار شد، اما «عینیت نهادی» آن — یعنی نهادهایی که آزادی را به واقعیت پایدار بدل کنند — به‌طور کامل شکل نگرفت. و از منظر ویکو، همین شکاف میان آگاهی نو و نهادهای ناکافی، جامعه را در وضعیت (ricorso) یا بازگشت‌های مکرر نگه داشت. به این معنا، یک قرن بحران و ناپایداری را می‌توان نه زنجیره‌ای از شکست‌های تصادفی، بلکه نشانه‌های یک گذار ناتمام تاریخی دانست.

در این چارچوب، بحران‌های عمیق معاصر — خواه اقتصادی، خواه اجتماعی و سیاسی — نه امری ناگهانی یا صرفاً ناشی از خطاهای کوتاه‌مدت، بلکه تداوم همان مسئله‌ای است که حل‌نشده مانده: چگونه می‌توان گذار به «عصر انسان‌ها» را از سطح شعار و آگاهی، به سطح نهادهای پایدار، مشروع و اصلاح‌پذیر منتقل کرد؟ پاسخ به این پرسش، نه صرفاً سیاسی و نه صرفاً اقتصادی، بلکه عمیقاً تاریخی و نهادی است.

بدین‌ ترتیب، پیوند ویکو و هگل به ما می‌آموزد که آزادی بدون نهاد، توهمی ناپایدار است و نهاد بدون مشروعیت تاریخی، پوسته‌ای تهی. فلسفه تاریخ، در این معنا، نه تأملی انتزاعی، بلکه ابزاری تحلیلی برای فهم ریشه‌های بحران و امکان‌های گشایش در اکنون و درس‌آموزی برای آینده است.

اکنون با بحران جدید که رنگ انقلاب را دارد و سرکوب خون‌بار آن، اشرافیت موجود ذات خود را به نحوی به نمایش گذارد که حیرت‌انگیز است. از طرفی حرکت قابل ملاحظه و اراده‌ای در جامعه هم برای رجعت به نظام سلطنت ظاهر شده است. به گواهی تاریخ هر گونه سرکوب و کشتار، اراده مردم را سرکوب نخواهد کرد و مقاوم‌تر خواهد کرد، وسعت و عمق خواهد بخشید؛ چنان‌که تجربه نشان می‌دهد. منتها این فرایند کورس و رکورس می‌تواند به‌شدت پرهزینه شود. در اینجا نقش مهمی برای طبقه تحصیل‌کرده و روشنفکر کشور نهفته است. شایسته است درک کنیم که بازگشت به عقب در تاریخ غیرممکن است. اشرافیت موجود معممین سیاسی هم که مبنای کار را از ابتدا عقب‌گرد در تاریخ قرار داد، در بیشتر زمینه‌ها با ناکامی‌های پرهزینه روبرو شد. فرضاً اگر سلطنت‌خواهان پیروز هم شوند، عقب‌گرد در تاریخ محکوم به شکست و تکرار مکرر بحران است.

بر خیل بزرگ تحصیل‌کردگان شیوه جدید و سنت قدیم لازم می‌شود که تنها راه تاریخی قابل عبور، که هگل و ویکو و بسیاری فلاسفه تاریخ استنتاج کردند، انتخاب شود: حرکت به سوی آزادی انسان‌ها و نیازهای نهادی مربوط از جمله حکومت محدود، مقید و قانونی، و حکومت قانون به‌نحوی که همه در زیر چتر آن قرار داشته باشند، حکومت پاسخگو، مسئول و توسعه‌گرا. در ایران از راه پرخطر خشونت، تنش، درگیر شدن مردم با مردم که خواسته منافع نامشروع داخلی و خارجی است بایستی اجتناب شود و شیوه‌ای همراه با خونسردی و قائل بودن حق حیات و حقوق قانونی برای همه اقشار اتخاذ گردد. اجتناب از تجربه زیاده‌روی‌های بعد از انقلاب ۱۳۵۷ همراه با اتخاذ شیوه و به‌کارگیری منش عقلایی، ضامن بهترین نتیجه اجتماعی و سیاسی خواهد بود.

چه درس‌هایی را می‌توان جمع‌بندی کرد:

مسئولیت نهادی در برابر گذار ناتمام تاریخی

تجربه بیش از یک قرن بحران و بی‌ثباتی در ایران را نمی‌توان صرفاً با ارجاع به خطاهای سیاسی، فشارهای خارجی یا ناکامی‌های مقطعی توضیح داد. آنچه با آن مواجهیم، نشانه‌های یک گذار تاریخی ناتمام است؛ گذاری که از لحظه انقلاب مشروطه آغاز شد، اما هرگز به تثبیت نهادی پایدار نانجامید. در این میان، روشنفکران و تحصیل‌کردگان نه تماشاگران بیرونی، بلکه کنشگران مؤثر این تاریخ ناتمام بوده و هستند.

چنان‌که گفته شد در پرتو اندیشه جامباتیستا ویکو و گئورگ ویلهلم فریدریش هگل، می‌توان این مسئولیت را شفاف‌تر صورت‌بندی کرد:

اصل اول: آزادی بدون نهاد، توهمی ناپایدار است
هگل به ما می‌آموزد که تاریخ، پیشرفت در آگاهی از آزادی است، اما ویکو هشدار می‌دهد که این آگاهی اگر به نهاد تبدیل نشود، به بازگشت و بحران و فروپاشی می‌انجامد. روشنفکری که آزادی را صرفاً در سطح گفتمان اخلاقی یا اعتراض سیاسی پیگیری می‌کند، اما از طراحی نهادی آن غافل است، ناخواسته به بازتولید بی‌ثباتی کمک می‌کند. وظیفه تحصیل‌کرده و روشنفکر، اندیشیدن به سازوکارهای حقوقی، اداری، اقتصادی و تعارض‌زداست که آزادی را قابل زیست می‌نماید.

اصل دوم: نقد رادیکال بدون بدیل نهادی، بخشی از مسئله است
یکی از خطاهای مکرر در سنت روشنفکری ایران، بسنده کردن به نفی نظم موجود بدون ارائه تصویر عملی از نظم جایگزین است. ویکو نشان می‌دهد که خطرناک‌ترین لحظه تاریخ، فروپاشی مشروعیت نظم قدیم در غیاب ظرفیت تثبیت نظم جدید است. نقدی که به پرسش «چگونه اداره خواهد شد؟» پاسخ ندهد، نقدی ناقص و از نظر تاریخی پرهزینه است.

اصل سوم: زبان حداکثرخواه اخلاقی، جانشین سیاست نهادی نمی‌شود
تجربه تاریخی نشان می‌دهد که گذارهای موفق با زبان کمال‌گرایانه و داوری‌های مطلق‌گرای اخلاقی پیش نمی‌روند. هگل و ویکو، هر دو به‌گونه‌ای متفاوت هشدار می‌دهند که سیاست اخلاقی‌شده و صفر–یکی، به سازوکار حذف بی‌پروا، اعمال خشونت یا انسداد نهادی می‌انجامد. روشنفکری باید زبان «اصلاح‌پذیری نهادی» را جایگزین زبان «پاکی مطلق» کند.

اصل چهارم: بسیج اجتماعی، شرط لازم است، نه شرط کافی
در چارچوب ویکویی، تداوم بسیج بدون تثبیت قواعد مشترک، نشانه ورود به «بازتاب بربریت» است: جامعه‌ای پر از آگاهی، اما فاقد اعتماد و نهاد. روشنفکر مسئول، میان لحظه اعتراض و فرایند نهادسازی تمایز قائل می‌شود و از اسطوره‌سازی از بسیج دائمی پرهیز می‌کند.

اصل پنجم: تحصیل‌کرده و روشنفکر بیرون از تاریخ نمی‌ایستد
ویکو تاریخ را ساخته دست انسان می‌داند. از این منظر، روشنفکر نمی‌تواند همواره «دیگران» را مقصر بداند. هر گفتمان رادیکال فاقد برنامه نهادی، هر ساده‌سازی مسئله حکمرانی، و هر بی‌اعتنایی به محدودیت‌های اداره، خود بخشی از چرخه شکست است. پذیرش مسئولیت فکری، یعنی پذیرش سهم خود در شکل‌دهی به افق‌های ناکارآمد یا کارآمد آینده.

اصل ششم: خروج از دور باطل، یک پروژه تدریجی و نسلی است
نه هگل وعده تحقق فوری آزادی می‌دهد و نه ویکو به اصلاحات معجزه‌آسا باور دارد. خروج از چرخه بازگشت‌ها، نیازمند انباشت تجربه نهادی، یادگیری از خطا، و صبر تاریخی است. نقش روشنفکر و تحصیل‌کرده، تولید دانش انباشتی و حافظه نهادی است، نه تولید هیجان کوتاه‌مدت.

به‌طور خلاصه:
اگر تاریخ معاصر ایران را به‌مثابه گذار ناتمام به «عصر حکومت انسان‌ها» بفهمیم، روشنفکران و تحصیل‌کردگان در مرکز این گذار ایستاده‌اند. درس مشترک ویکو و هگل روشن است: آزادی بدون نهاد، به بازگشت می‌انجامد و نهاد بدون مشروعیت انسانی، دوام نمی‌آورد. خروج از دور باطل تاریخی، نه با قهرمانان فکری جدید، بلکه با فروتنی نظری، عقلانیت نهادی و مسئولیت اجتماعی و آگاهی از بازگشت‌ناپذیر بودن تاریخ ممکن است.

منبع: تلگرام نویسنده




iran-emrooz.net | Wed, 28.01.2026, 8:03

ما شکست خوردیم

محمد فاضلی

غم کشته و مجروح شدن هزاران ایرانی هم‌وطن، قربانیان خشونت سیاسی، چنان سنگین است که نفس را در سینه حبس و غم را بر سر و روی زندگی آوار می‌کند. تسلیت گفتن و تقبیح خشونت سیاسی کمترین کار است. تاریخ ایران دهه‌ها درگیر این واقعه و زیر بار آوار این فاجعه خواهد بود.

اما در این روزها، غیر از غم آن هزاران کشته و مجروح، غصه عمیقی همه وجودم را گرفته است. تردید ندارم که ده‌ها تن دیگر نیز چون من در چنین غم و بُهتی فرو رفته‌اند. غم و نکبت «ما شکست خوردیم.»

ما – همه کسانی که عمرمان را گذاشتیم تا ایران به این نقطه نرسد – شکست خوردیم. ما که عمده اوقات عمر را صرف کردیم تا لابه‌لای کتاب‌ها راه‌های مهار خشونت و توسعه ایران را بجوییم، و به هزاران زبان به گوش خلایق – از جمله حاکمان – برسانیم و راه متفاوتی از زیستن را بشناسانیم و بسازیم، شکست خوردیم.

ما عمری را صرف خواندن، نوشتن و گفتن درباره دموکراسی و سیاست و مدیریت غیرخشونت‌آمیز کردیم، اما ایران امروز به دامان یکی از بزرگ‌ترین مصادیق خشونت سیاسی تاریخ معاصر درغلتید.

ما عمری را صرف کاوش در اندیشه‌های توسعه و تلاش برای آزمودن ایران با سنگ محک اندیشه توسعه کردیم و ایران امروز به یکی از بحرانی‌ترین لحظات بحران اقتصادی، فقر و بسته شدن روزنه‌های توسعه رسیده است؛ و شاید صرفاً به تداوم بقا چشم دوخته‌ایم.

ما عمری را صرف تحلیل اجتماعی محیط‌زیست، کنشگری محیط‌زیستی و تلاش برای تحلیل سامانه‌های حکمرانی محیط‌زیستی کردیم و دست آخر ایران عزیز ما در یکی از بدترین وضعیت‌های محیط‌زیستی فرو رفته است.

ما به هر زبانی که می‌دانستیم درباره خطرناک بودن گذاشتن بارهایی فراتر از توان ژئوپلتیک-ژئواکونومیک ایران بر دوش این سرزمین و مردمانش نوشتیم، هشدار دادیم و فریاد کشیدیم؛ و عاقبت آن‌چه عاید ما شده است، درافتادن در خطرناک‌ترین بحران ژئوپلتیک ایران از شهریور ۱۳۲۰ تاکنون است.

عمری را برای خواندن، تحلیل کردن، نوشتن و فریاد زدن درباره ضرورت ساختن ظرفیت حکومت صرف کردیم، و دست آخر به نقطه‌ای رسیده‌ایم که ظرفیت حکومت به اندازه‌ای شده است که با ۱۰ سانتی‌متر برف، کل نظام آموزش و پرورش و بخش مهم خدمات عمومی تعطیل می‌شود. رؤیای دانشگاه آزاد و پویا را در سر می‌پروراندیم و تعطیلی، کلاس‌ها و امتحانات غیرحضوری نصیب دانشگاه شده است.

بسیاری را می‌شناسم که به سهم خویش کوشیدند مسیرهای سیاست داخلی، سیاست اقتصادی، سیاست اجتماعی، سیاست خارجی، سیاست فرهنگی و سیاست امنیتی این کشور را به جاده اصلاح و صلاح بکشانند، و جز به مرز جنون کشاندن خود دست‌آوردی نداشته‌اند.

واقعیت تلخ این است که ما زورمان نرسید، ما شکست خوردیم. زور ما به اقتدارگرایی داخلی و سرنوشت خاورمیانه‌ای و بازی قدرت‌های جهانی نرسید. ما در قبال سرنوشت خاورمیانه‌ای و بازی قدرت‌ها مسئولیتی نداشتیم، اما مسئولیت‌مان بود که حاکمان را نسبت به عواقب راهی که در پیش گرفته بودند (و بر آن اصرار می‌ورزند) هشدار دهیم، و راه‌های برون‌رفت را نشان دهیم. گمان می‌کنم چیزی کم نگذاشتیم و البته چیزی هم حاصل نکردیم. ما چه تلخ شکست خوردیم.

حس و حال خودم، حال آدم شکست خورده مغمومی است که در انتظار هیچ به نظاره همه تلخی‌هایی نشسته است که تاریخ در بخش نکبت‌بار خاورمیانه به آدمیان هدیه می‌دهد. ما چه بد شکست خوردیم و زورمان به تاریخ، اقتدارگرایی و بازی‌های ژئوپلتیک و کم‌عقل‌های منفعت‌طلب نرسید. عقل خریدار نداشت، هنوز هم ندارد.

شاید تنها دلخوشی این باشد که ما – همه آن‌ها مثل من که سخت کوشیده‌اند و شکست خورده‌اند – هر آن‌چه در توان داشتیم به‌کار گرفتیم، اما زور تاریخ، زور آن‌ها که مثل ما فکر نمی‌کنند، زور آن‌ها که منافع بزرگ داشتند، زور آن‌ها که به کارهای غلط‌شان مؤمن بودند و هستند، زور نخوت و تکبر و توهم، و زور خشونت، خیلی بیشتر از ما بود. ما تلاش کردیم تا ایران جای بهتری برای زیستن خود و فرزندان همه ما شود، اما نشد و ما شکست خوردیم. و اکنون فقط شاید فقط می‌شود به نظاره #بار_تاریخ نشست.

تلگرام نویسنده
@fazeli_mohammad

****

پاسخی به آقای محمد فاضلی

ما اشتباه کردیم / فتانه هویدا

ما اشتباه کردیم چون بعضی جاها خیال کردیم دانستن کافی است، گفتن کافی است، هشدار دادن کافی است. خیال کردیم عقل، خود به خود خریدار پیدا می‌کند. خیال کردیم تاریخ، اگر درست برایش استدلال کنیم، نرم می‌شود. نشد.

ما ــ دانشگاهیان، فرهنگیان، روشنفکران، اصلاح‌جویان و کنشگران مدنی ــ اشتباه کردیم، چون وزن واقعی ساختارهای قدرت، منافع انباشته، خشونت عریان و لجاجت سازمان‌یافته را دست‌کم گرفتیم. گمان بردیم می‌توان با مقاله و کلاس، با سخنرانی و نصیحت اخلاقی، ماشین قدرتی را که از بی‌پاسخ‌گویی و انحصار تغذیه می‌کند، متوقف کرد. این‌جا خطای ما جدی بود.

ما اشتباه کردیم آن‌گاه که “درست گفتن” را با “اثرگذار بودن “یکی گرفتیم. فاصله‌ی میان فهم و کنش، میان نقد و تغییر، و میان هشدار و تصمیم سیاسی را کوچک دیدیم. مسئولیت خود را اغلب در سطح گفتن و نوشتن تعریف کردیم، بی‌آن‌که بتوانیم ــ یا جرأت و امکانش را داشته باشیم ــ نیروی اجتماعی پایدار، سازمان‌یافته و مقاوم بسازیم؛ نیرویی که بتواند هزینه بدهد، دوام بیاورد و توازن قوا را ــ هرچند اندک ــ جابه‌جا کند.

مهم‌تر از همه، ما کسانی را که خارج از مرزها، از دلقک‌نشینان سیاسی بی‌مسئولیت گرفته تا کسانی که تنها در پی منافع شخصی‌شان بودند، دست کم گرفتیم. گمان کردیم اگر حرف‌های درستی بزنیم، اگر حقیقت را فریاد کنیم، آنان به “ما” گوش خواهند داد، غافل از این بودیم که دروغهایشان جذابیت بیشتری از راستگویی ما داشت.

این اعتراف، البته به معنای بی‌ارزش دانستن تلاش‌ها نیست. همه‌ی حقیقت ما در شکست خلاصه نمی‌شود. ما باختیم، اما دروغ نگفتیم؛ معامله نکردیم؛ خشونت را توجیه نکردیم. در زمانه‌ای که دروغ، حذف و خشونت پاداش می‌گیرند، این ایستادن بر حداقلی از اخلاق، امر کوچکی نیست.

با این‌همه، اگر قرار است این اعتراف ثمری داشته باشد، باید فراتر از تسلی اخلاقی برود. باید بپذیریم که بدون بازاندیشی در شیوه‌های کنش، بدون عبور از نخبه‌گرایی، بدون پیوند واقعی با جامعه، و بدون فهم عریان از منطق قدرت، تکرار “درست گفتن” تنها به تکرار شکست می‌انجامد.

ما اشتباه کردیم، بله.
ما شکست خوردیم، بله.

اما شاید هنوز چیزی باقی مانده باشد: صداقت تلخ اعتراف به خطا، و شجاعت دیدن این‌که کجا و چگونه کم آوردیم. اگر روزی راه دیگری گشوده شود، احتمالاً از همین نقطه آغاز خواهد شد؛ از پذیرش مسئولیت، نه فقط در گفتار، که در بازسازی شیوه‌ی عمل.

ما بارها از خاکستر برخاسته‌ایم؛ اگر بار دیگر قرار است برخیزیم، این‌بار باید با چشمانی بازتر و توهمی کمتر باشد.

منبع: تلگرام «حکم تاریخ»




iran-emrooz.net | Sun, 25.01.2026, 19:15

حذف قاتِلِ‌وحشی، امیدآفرین است

عبدالله ناصری

حذف قاتِلِ وحشیِ وحشی، امیدآفرین است

انقلاب ملی ایرانی‌ها در دی‌‌ماه ۱۴۰۴ بدون تردید مثل همه‌ی جنبش‌های قبلی، نقطه‌ی عطفی در تاریخ جمهوری اسلامی و البته به مراتب بزرگتر بود. گسترش این انقلاب در  ایران زمین و نوع مقابله‌ی حکومت سیاهِ “نامشروع”‌ با آن و همچنین تنوع شعارهای مردم، از نظر نگارنده، در تاریخ ایران معاصر  همتا ندارد. فارغ از تآثیر‌گذاری این یا آن فرد در هدایت این انقلاب ملی، پیوست آن به اعتصاب‌های بازاریان و “اهل پیشه” در سراسر کشور، اصالت و ملی-میهنی بودن آن را در تاریخ و جهان ثبت و سند کرد.

پیش‌تر و مکرر از ناهمدلی خودم با آقای رضا پهلوی نوشته‌ام ولی در برابر تصميم و اراده‌ی اکثر  (۵۰٪ + یک) مردم تسلیم خواهم بود. همان‌طور که اکثر سیاست‌ورزان باتجربه‌ی داخل و خارج ایران، گفته‌اند حمله‌ی خارجی و سلطنت نمی‌تواند دموکراسی و پیرو آن رفاهِ مدرن را به ارمغان آورد. ولی همان‌طور که بارها نوشته‌ام نبودِ علی خامنه‌ای در سر قدرت (استعفا، مرگِ طبیعی، قتل) گشایشی در “خواست” مردم است.

اکنون که وی فرماندهی کلانِ کشتار مردانِ جوانِ ایرانی را عهده‌دار و هزاران شهید، مجروح و  زندانی روی دست ملتِ شریف گذاشته‌است حذف فیزیکی و قتل این مستبد، امید بزرگی در تداوم انقلاب ملی ایران خواهد بود. دقت کنیم نگارنده فقط با یک حمله‌ی  نقطه‌‌ای و هدفمند ارتش آمریکا که با کمترین خسارت، حذف قاتلِ وحشی وحشی ایران را ادا کند موافقت دارم. برای این بنده‌ی کنشگر مخالف قدیمی حکومت دینی، ثبت جمله‌ی احساسی اخیر سخت بود ولی تکلیف خود  دانستم تا از درون اغلب ایرانی‌‌ها مخصوصا جوانان پرده بگیرم.

این یادداشت در یک‌شنبه شب(۲۸ دی‌‌ماه) ساعت ۲۲ نوشته شد.

منبع تلگرام نویسنده

(یادداشت بالا روز ۲۸ دی‌ماه نوشته شده، اما به دلیل قطعی اینترنت در ایران روز ۵ بهمن ماه / ۲۵ ژانویه در تلگرام نویسنده منتشر شده است)




iran-emrooz.net | Sun, 25.01.2026, 18:56

تکرار یک ماجرای پرتکرار!

احمد زیدآبادی

هنگامی که حماس عملیات ۷ اکتبر را به انجام رساند، بسیاری از افراد از جمله برخی از اصلاح‌طلبان اظهار خوشحالی کردند! به یکی از آنها سخن مسیح را یادآور شدم: “ای که امروز می‌خندی، فردا خواهی گریست!”

حرفم را به حساب طرفداری از اسرائیل گذاشت و گفت؛ این عملیات واکنشی به “جنایات” بی‌شمار دولت نتانیاهو بوده است. پاسخم این بود که این عملیات از یک محاسبۀ کاملاً اشتباه و عدم شناخت موقعیت داخلی و بین‌المللی “دولت عبری” نشأت گرفته و فلسطینی‌های تحت اشغال، تاوان بی‌نهایت سنگینی بابت آن خواهند پرداخت! آن روز نپذیرفت اما بعدها وقتی نوارغزه به ویرانه‌ای تمام عیار تبدیل شد و ده‌ها هزار نفر از مردم آن جان دادند، تصدیق کرد!

همان روزها از سوی یک نهاد امنیتی احضار شدم. در آنجا به من گفته شد که در بارۀ عملیات ۷ اکتبر دیگر نباید با آن نگاه چیزی بنویسم! به آنها گفتم که اگر نمی‌خواهند اصلاً نمی‌نویسم! اما اضافه کردم که به نفع خودشان است که بگذارند من هم از زاویۀ نگاه خود در این باره نظراتم را مطرح کنم. خطاب به آنها گفتم که خودتان را در تحلیل و نگاه خودتان حبس نکنید چون ماجرا به آن صورتی که می‌پندارید نیست و در آن جهت پیش نمی‌رود! بر صحت نظرشان اصرار کردند و من هم برای مدتی در این باره چیزی ننوشتم تا اینکه آثار عملی عملیات ۷ اکتبر نه فقط در نوارغزه که در کرانۀ باختری و لبنان و سوریه و ایران آشکار شد!

در عملِ اجتماعی و سیاسی، همۀ اطراف یک ماجرا مسئولند. مسئولیتِ یک طرف، نافی مسئولیت طرف مقابلش نیست! یک فرماندۀ جنگی نمی‌تواند فرمان ورود سربازانش به روی میدان مین را بدهد و بعد از کشته شدن آنها بگوید، او نمی‌دانسته آنجا میدان مین است و یا بگوید که این تقصیر ارتش مقابل است که در آنجا مین کاشته است! هر عمل سیاسی و اجتماعی به محاسبات بسیار واقع‌بینانه و زمان‌سنجی دقیق نیاز دارد تا نتیجۀ دلخواه از آن گرفته شود. اگر جز این بود ادعای رهبری سیاسی و اجتماعی به عدد خلایق رشد می‌کرد.

وینستون چرچیل هنگامی که دستور اعزام سربازان بریتانیایی به سواحل نورماندی را صادر کرد، از شدت دلهره و  اضطراب به خود می‌پیچید! از ترس اینکه مبادا محاسبات متفقین درست از کار در نیاید، خوابش مختل شد!

به هر حال، دنیا اینطور ساخته نشده که افراد تنها با اتکاء به عملکرد دشمن، هر نوع تصمیم منجر به هزینۀ خود را توجیه کنند. پذیرش مسئولیتِ هر تصمیمی با هر نوع پیامدی از نشانه‌های بلوغ است و سبب جلب اعتماد می‌شود. مسئولیت‌ناپذیری اما چیزی نیست که ما ایرانیان با آن آشنا نباشیم. تمام تاریخ سیاسی‌مان انباشته از مسئولیت‌ناپذیری و شکستن تمام کاسه کوزه‌ها بر سر دشمن است.

من در بیان این نوع نقدها آنقدر پیش رفته‌ام که حتی به قیمت خشم دوستان “ملی” از به چالش کشیدن استراتژی دکتر محمد مصدق هم صرف‌نظر نکرده‌ام! بارها نوشته‌ام که دکتر مصدق باید به گونه‌ای عمل می‌کرد که کارِ جنبش ملی شدن نفت به کودتا کشیده نمی‌شد. این حرف خشم برخی از ملیون را برمی‌انگیزد به طوری که می‌پرسند چرا تمام تقصیرات آمریکا و بریتانیا و ارتش و دربار را به گردن پیرمرد می‌اندازم؟ من تقصیر دیگران را به گردن مرحوم مصدق نمی‌اندازم اما با وجود تمام مشکلات و محدودیت‌ها او می‌توانست به گونه‌ای عمل کند که آن کودتا رخ ندهد و در نتیجه ما امروز در این نقطه نباشیم!

مخاطبان عزیز!
ایران در نقطه‌ای قرار گرفته که چه بسا با تهدید وجودی روبرو شود و چه بسا حمام خونی بی‌نهایت خوفناکتر از آنچه دیده و شنیده‌ایم در آن به راه بیفتد. هر اهل دانشی که با حجم بحران‌های حل ناشده و به عقب‌افتاده و تلنبار شدۀ کشور آشنا باشد، خالی از این نوع ترس‌ها و نگرانی‌ها نیست. درست به همین دلیل هر که دلسوز این آب و خاک است باید هر قدمی را با تحلیل دقیق و محاسبۀ روشن بردارد! خود را اسیر هیجانات و عواطف کردن و سیاستِ صعب و بی‌رحم را به امری رمانتیک فروکاهیدن و در عالم خیال و اوهام غرق شدن، چنان پشیمانی تاریخی به بار خواهد آورد که دچار لعنت ابدی خواهیم شد.

هر مدعی حفظ یا نجات کشور، باید با کمال صداقت در برابر مردم ظاهر شود. هیچ تصمیم کم‌هزینه‌ای برای عبور از بحران وجود ندارد. به همین علت همۀ مدعیان باید نوع و محل هزینه‌ای را که در مواجهه با بحران کنونی باید پرداخت شود، صادقانه با مردم در میان بگذارند تا ایرانیان بدانند قرار است وارد چه صحنه‌ای شوند.

اگر من در مقام مدعی بودم از همۀ صاحب‌نظران ملتمسانه درخواست می‌کردم که هر حرف و گام مرا بدون پرده‌پوشی و با صراحت کامل نقد کنند تا با شناخت و هشیاری بیشتری وارد تونل تاریک و وحشت‌زای پیش رو شوم، من اما مدعی نیستم و مدعیان هم بدبختانه از هر سو، تاب هیچ نقدی را ندارند و هر منتقدی را با توهین و تهدید و ناسزا ساکت می‌کنند!

ما خود یا پدران و اجدادمان دچار چه خطا و گناهی شده‌ایم که سرنوشت‌مان تلخ‌تر از زهر شده است؟ در این عمر ۶۰ ساله به یاد ندارم لحظه‌ای را بدون تهدید و ارعاب حکومت یا مدعیان جانشینی آن، عین آنچه را در ذهنم می‌گذرد، به زبان یا قلم آورده باشم!

برای من اما خدایی هست که می‌بیند و می‌شنود. با وجود او تحمل این تلخی‌ها ممکن و گاه آسان می‌شود.

منبع: تلگرام نویسنده
@ahmadzeidabad




iran-emrooz.net | Sun, 25.01.2026, 9:15

ایران در سوگ و در بزنگاهی تاریخی

حسین نورانی‌نژاد

روزهای خون‌بار، سنگین و تلخ، حاصل یک حادثه یا یک خطای مقطعی نیست؛ نتیجهٔ طبیعی سال‌ها حکومتداریِ غلط است. روشی که شکست آن در همهٔ ابعاد عیان شده و دردناک‌تر آن‌که هزینه‌اش، بیش از هر کس، بر دوش مردم عادی و مظلوم ایران افتاده است؛ مردمی که سهم‌شان از این همه «مدیریت»، رنج، ناامنی و سوگ بوده است.

هر چه پیش از این گفتیم، برای گذشته بود. امروز اما وارد عصر دیگری شده‌ایم. ایرانِ امروز و حیات ایرانیان در خطر است. خشونتی هولناک، بیخ گوش تک‌تک ما ایستاده؛ ما که هر یک، از سوی جریانی، به‌تدریج انسانیت‌زدایی شده‌ایم. نفرت، انتقام و قساوت در هم تنیده‌اند و اگر متوقف نشوند، چیزی از ما جز ویرانی بر جای نخواهند گذاشت.

در سوگ جان‌باختن هزاران هم‌وطن، باید صریح بود: تغییراتی که روزی «تدریجی» تصور می‌شدند، اکنون به‌مراتب فوری‌تر، عمیق‌تر و بنیادین‌تر شده‌اند. هر روز تأخیر در تغییر، فقط بر حجم درد، خشم و خون می‌افزاید و آینده را پرهزینه‌تر و تاریک‌تر و تغییرات مورد نیاز را رادیکال‌تر می‌کند.

تغییرات ساختاری، فوری، ملموس و بنیادین، تنها راه مهار تحرکات شوم و خطرناکی است که از درون و بیرون، سرنوشت ده‌ها میلیون انسان و چه‌بسا یک تمدن را در چنگ خود گرفته‌اند. توقف خشونت، بازگشت به کرامت انسان، حرمت یافتن جان و شخصیت آدمی، و گشودن افق‌های دموکراتیک، دیگر انتخاب‌های لوکس نیستند؛ ضرورتی حیاتی‌اند.

واقعیت تلخ این است که دیگر فضای چندانی برای «میانه بودنِ» نمانده است. میانه‌ای ضروری که ابتدا از جانب حاکمیت، ناکارآمد شد و سپس از جانب براندازان، بی‌اعتبار تا امروز که دو قطبِ متعارض با سنگینی تمام به هم خورده‌اند. در این میان، آن قطبی که هنوز انسجام، ابزار و امکان هماهنگی دارد ـ و در عین حال سهم بیشتری در شکل‌گیری این وضعیت داشته ـ حاکمیت است. از همین رو، مسئولیتی تاریخی و اخلاقی بر دوش اوست: کوتاه آمدن، تغییر در رأس، و فراهم کردن شرایط یک تغییر آرام، ملی و دموکراتیک؛ تغییری که خودِ حاکمان نیز می‌توانند از آن منتفع شوند و دست‌کم پایان‌بندی شایسته‌تری برای این روایتِ طولانی و تلخ رقم بزنند.

آنچه مسلم است، راهی که در این سال‌ها پیموده شد، به سود هیچ‌کس نبود. همه با هم باختیم. و امروز، همه در برابر خون‌های به ناحق ریخته‌شده مسئولیم. اصرار بر مسیر پیشین، چیزی جز لجاجتی پرهزینه و محکوم در داوری تاریخ نخواهد بود.

این واپسین فرصت‌ها را از خود، از میهن و از اعتبار برخی باورها دریغ نکنید. چنان برای تغییرات دموکراتیک و درون‌زا همراهی کنید که دست‌کم قضاوت تاریخ این باشد: آن‌گاه که نشانه‌های خطا از هر سو نمایان شد و خون‌بارترین روزهای تاریخ معاصر رقم خورد، شرافتمندانه کناره گرفتند و راه را بر تداوم فاجعه بستند. این انتخاب ملی، اخلاقی و سیاسی، دست هر نیت شومی را ـ در داخل و خارج ـ نیز کوتاه خواهد کرد.

تلگرم نویسنده
(تاریخ نگارش یادداشت ۲۲ ژانویه ۲۰۲۶ است)




iran-emrooz.net | Sat, 24.01.2026, 10:00

هفت نکته در دفاع از مداخله خارجی!

محمدجواد اکبرین

در هفته‌های اخیر، گزارش‌های تکان‌دهنده از دامنه جنایت در ایران و صدها ساعت خاموشی مطلق اینترنت، وجدان‌های بیدار را با پرسشی بنیادین روبرو کرده است. در حالی که آمارهای غیررسمی از جان‌باختن تا ۲۰ هزار نفر حکایت دارند، هیچ جریان سیاسی در داخل و خارج ایران راهی برای مهار قتل عام ندارد و کارنامه جمهوری اسلامی نشان داده، سکوت کنونی خیابان‌ها، آرامشِ پیش از طوفانِ سرکوب بعدی است.

در این اضطرار و استیصال، برخی از چهره‌های مخالف جمهوری اسلامی چاره را در «مداخله بشردوستانه» برای مهار قتل عام و تامین امنیت جان شهروندان یافته‌اند. نمونه‌اش نامه‌ای با امضای ۷ نفر است که از رئیس‌جمهور آمریکا خواسته‌اند «با اقدام خود علیه دستگاه سرکوب، به وعده خود عمل کند و مانع از ادامه کشتار مردم شود». در مقابل این نامه، مخالفانی به جنب و جوش افتاده‌اند تا دعوت به «مداخله خارجی» را محکوم کنند بی‌آنکه هیچ راه حلی برای مهار «حکومتِ قتل عام» ارائه کنند. در حوالی این جریان‌ها، لابی‌هایی حقوقی - دیپلماتیک نیز به کمک جمهوری اسلامی آمده‌اند تا با این استدلال که «موج اصلی سرکوب فرونشسته»، مانع از فعال شدن مکانیسم‌های تنبیهی و حفاظتی بین‌المللی شوند.

این یادداشت در دفاع از «ضرورت مداخله بشردوستانه»، طی ۷ نکته توضیح می‌دهد که چرا ما با یک بحران گذرا روبرو نیستیم؛ بلکه با یک «ماشین کشتار نهادینه» روبروییم که توقف موقتش، نه به معنای مصالحه و فرصت اصلاح، بلکه به معنای تجدید قوا برای جنایت بعدی است و این یعنی «مداخله بشردوستانه» یک انتخاب نیست، بلکه یک ضرورت است.

یکم: شرط اول «ملی بودن»، حفاظت از «ملت» است. ملی‌گرایی بدون توجه به قتل‌عام مردم، پوسته‌ای بی‌معناست. اگر قانون اساسی و مرزهای سیاسی به جای صیانت از مردم، به ابزاری برای تسهیل کشتار تبدیل شوند، مشروعیت خود را از دست می‌دهند. در وضعیتی که معترضان پشت درهای بسته و در خاموشی مطلق دیجیتال، هیچ امکانی برای دفاع از خود ندارند، انتظار برای معجزه داخلی، فرورفتن در نقش «هیئت‌های عزاداری» است. وظیفه نیروهای سیاسی از سوگواری و صدور بیانیه‌های بی‌خاصیت «خواهش از قاتل»، به سمت ایجاد یک «نیروی بازدارنده» تغییر یافته است. ما همانطور که از اجرای بی‌تنازل قانون اساسی به تغییر قانون اساسی و تاسیس مجلس موسسان رسیدیم باید از اصل عدم مداخله خارجی به ضرورت مداخله خارجی تغییر وضعیت دهیم.

دوم: در فلسفه حقوق، فرق است میان کسی که مرتکب خطا می‌شود با کسی که ماهیتش با خطا گره خورده است. جمهوری اسلامی در طول دهه‌های گذشته ثابت کرده است که سرکوب، یک «خطای تاکتیکی» یا «پاسخ اضطراری» نیست، بلکه ستون فقرات بقای اوست. در رژیمی که از رتبه نخست اعدام در جهان و کشتارهای دهه ۶۰ تا اعتراضات محلی و سراسری در سال‌های ۷۱، ۷۴، ۷۸، ۸۸، ۹۶، ۹۸، ۱۴۰۱ تا همین حالا الگوی رفتاری ثابتی دارد، ما با یک «ساختار قاتل» روبروییم. وقتی نظام سیاسی، بقای خود را صرفاً در حذف فیزیکی معترض و مخالف تعریف می‌کند، دیگر نمی‌توان گفت او مرتکب قتل شده است؛ بلکه او «نظامِ قاتل» است. بنابراین پس از توقف موقت کشتار در هر دوره، «تهدید بالفعل» همچنان باقی است. بنابر دکترین «مسئولیت حمایت» (R2P)، پیشگیری از وقوع جنایت علیه بشریت بر درمان آن مقدم است. مثال ساده‌اش این است: همان‌طور که یک قاتل زنجیره‌ای با زمین گذاشتن موقت چاقو، بی‌خطر نمی‌شود، نظامی که ابزار حکمرانی‌اش تیربار و طناب دار است، هرگز «امن» محسوب نخواهد شد.

سوم: یکی از نقدهای رایج این است که کشورهای مداخله‌گر خود پیشینه سیاهی دارند. این استدلال، یک مغالطه اخلاقی برای فلج کردن عمل سیاسی است. در سیاست، هیچ «مبدأ منزهی» وجود ندارد. جستجوی فرشته برای نجات از دست دیو، یعنی رها کردن قربانی در چنگال دژخیم. معیار ما نه «پاکیِ مداخله‌گر»، بلکه «حفظ جان شهروند ایرانی» است. سیاست، عرصه انتخاب بین «بد» و «بدتر» برای رسیدن به «خوب» است، نه انتظار برای ظهور یک منجی بی‌عیب.

چهارم: برخی منتقدان می‌گویند مداخله‌گران به دنبال منافع خود هستند. بله! دقیقاً همین‌طور است. هیچ کشوری برای اهداف صرفاً خیریه هزینه جنگ یا مداخله را نمی‌پردازد. هنر دیپلماسی مخالفان، یافتن «مساحت مشترک» میان منافع ملی ایران و منافع استراتژیک قدرت‌های جهانی است. اگر ثبات ایران و پایان تروریسم منطقه‌ای جمهوری اسلامی با منافع غرب گره بخورد، این «معامله» به نفع جان مردم ایران خواهد بود.

پنجم: سرکوب در جمهوری اسلامی مرز نمی‌شناسد. از ترورهای هدفمند در اروپا تا ویرانی سوریه، عراق، لبنان و حتی فصل‌هایی از تجربه‌ی افغانستان همگی تحت تاثیر ماهیت جمهوری اسلامی‌اند. این حکومت برای جلوگیری از موفقیت حضور آمریکا در منطقه، تلاش کرد کل منطقه را به خاک و خون بکشد. گزارش‌های منتشر شده از تجربه همکاری ابومصعب زرقاوی (رهبر القاعده عراق) و قاسم سلیمانی برای شکست تجربه آمریکا در عراق تنها برگی از این کارنامه است. بنابراین، مداخله بشردوستانه در ایران، تنها نجات یک ملت نیست، بلکه امنیت‌سازی برای کل خاورمیانه است.

ششم: در مفهوم و مصداق کلماتی مثل وابستگی و مداخله، یکسره باید تجدید نظر کرد. مخالفانی که از واژه‌هایی مثل مداخله و وابستگی می‌ترسند، علاوه بر فقدان استدلال ایجابی، گرفتار یک تله‌ی روانی-آرمانی‌اند. آنها برای خود مرزهایی گذاشته‌اند که حتی به قیمت جان هزاران انسان از آن مرزها تکان نمی‌خورند. امنیت کره جنوبی، سیزدهمین اقتصاد برتر جهان و یکی از بهترین نمونه‌های رفاه در دنیا را ببینید! این امنیت در برابر تهدید دائمی کره شمالی، تنها با حضور بیش از ۲۸ هزار سرباز آمریکایی که اکنون نیز آنجا حضور دارند تامین شده است. اگر کره جنوبی هم مخالفانی مانند برخی نیروهای به اصطلاح ملی جمهوری اسلامی داشت، حاضر بودند سئول هم زیرپای پیونگ‌یانگ، له شود اما آنها بتوانند پرچم عدم مداخله و عدم وابستگی‌شان را بالا نگهدارند تا شهوت آرمانهای مبتذل‌شان فروکش کند. «خارج» البته برای اینان همیشه بد نیست! هنگام پناه آوردن از شر جمهوری اسلامی و بورسیه گرفتن و پول درآوردن و زندگی ساختن و فرزندان را به مدارس امن و پیشرفته فرستادن، «خارج» خوب است اما همین خارج اگر قرار است به داد داخل برسد بد است. برای حمله به مداخله خارجی بیان‌شان صریح و گویاست اما به قتل عام داخلی که می‌رسند بیانیه‌های‌شان پر از لکنت و اما و اگر است. اینکه ترس از خارجی پررنگ‌تر از ترس از قتل عام مردم باشد یکی از آموزه‌های استالینیِ جمهوری اسلامی است؛ وگرنه هم می‌شود از نیروی خارجی دعوت کرد و هم می‌توان از ادامه حضورش برای تامین امنیت مردم دفاع کرد.

هفتم: «مداخله بشر دوستانه» تجربه‌هایی بسیار موفق و گاه ناموفق در تاریخ خود دارد که موفقیت‌ها یا ناکامی‌ها در هر مورد، تحلیل و بررسی خاص خود را می‌طلبد. با توجه به امکانات تکنولوژیک جدید، مهم است که در پیگیری مداخله بشردوستانه، بر حمله به رهبر جمهوری اسلامی و دستگاه نظامی سرکوبش متمرکز شد تا دامنه‌ی آسیب به شهروندان نرسد. برای چنین تمرکزی همه ایرانیان مهاجری که جایگاه معتبری در سیاست و اقتصاد کشورهای محل سکونت‌شان (به ویژه ایالات متحده آمریکا) دارند باید از امکانات و اعتبار و ارتباط‌شان استفاده کنند. تجربه‌های تاریخی نشان داده است که زدن سر دیکتاتوری، انسجام بدنه‌اش را دچار اختلال می‌کند و راه را برای تغییر می‌گشاید. بنابر این، مداخله بشردوستانه‌ی متمرکز و هدفمند، نه یک اقدام تهاجمی، بلکه یک «دفاع مشروع جمعی» برای گشودن راه «نجات ایران» و تامین امنیت ملتی است که در خانه خود به گروگان گرفته شده است.




iran-emrooz.net | Fri, 23.01.2026, 18:40

مشاهدات آن شام تاریک

مرضیه حاجی هاشمی

آن شام تاریک بر ایران شرحی رفت که قلم را یارای بازگو نیست، شامی که خاموشی هر نوع ارتباط آن را چنان مخوف و غریبانه کرد که غم و غربت و شوک و شِکوه آن هنوز پس از دو هفته اندکی فرو ننشسته و چنان دره ژرفی از انزجار را برافراشته که گویی هر چه را جابه جا و امکان بازگشت به پیش از آن را نامتصور ساخته است؛ چرا که در شهری نفس می کشیم که دانسته ایم فرقه ای درنده خو که توان جنایتی وصف ناپذیر دارند در لابه لای آدم ها تنفس می کنند.

اندوه خروشان این فاجعه در نبودن آدم های کوچه و محله مان، با احساس ناامنی روانی از بودن آدم‌نماهای سفاک، رنج نگرانی از وضعیت دربند رفته ها را هر لحظه فزونی می دهد.

آن شب (۱۹ دی) بی خبری مطلق از بیرون پس از ۲۴ ساعت قطعی اینترنت و عدم دسترسی به کلیه خدمات اینترنتی، ما را به گشت و گذاری در محله مان برد؛ چرا که برخلاف شب گذشته که صدای شعار از خیابان های اطراف به گوش می رسید، همه جا آرام به نظر می رسید؛ ولی زود متوجه شدیم این سکوتی مرگبار است که می تواند طوفانی را فریاد کند؛ چون از سر کوچه تمام مغازها بسته بود؛ حتی آنهایی که همیشه تا ساعت ۱۲ باز بود.

تمام خیابان اصلی را گذر کردیم، به نزدیکترین میدان رسیدیم، انبوهی از یگان ویژه و تعدادی لباس شخصی بدون پوشاندن صورت در کنارشان ایستاده بودند.

آنجا اولین مغازه های باز را دیدم، فلافل و بستنی! تعداد کمی از مردم با ماسک و سرهای پوشیده جلوی مغازه ها و چند قدمی نیروها ایستاده بودند. یک خانمی بدون پوشش سر و ماسک در نزدیکترین فاصله به نیروها و چشم در چشم آنها ایستاده بود. رفتم جلو و با او صحبت کردم، زن ۵۰ ساله وزین و شجاعی به نظر می رسید، با صدای بلند گفت: «به خاطر گرانی اینجا ایستاده ام، دیگر نمی توانم زندگی ام را اداره کنم، اینها از بعد از ظهر اینجا هستند که مثل دیشب تجمع نکنیم، آمده اند یا بکشند یا ببرند»، بعد هم با صدای بلند گفت: «بیایید مرا بکشید، بیایید ببرید»!

شجاعتش را در دل تحسین کردم؛ اما استیصال و ناگزیر بودنش در هزینه کردن جسم و جانش برای یک زندگی معمولی، رنج معترضان را بیش از پیش بر من آشکار کرد.

وارد خیابانی شدیم که مشهور است ساکنانش با حکومت همگرایی دارند، چند صدای الله اکبر هم از خانه ها شنیدیم. بعد از آن در حالی که گمانِ آرام بودن اوضاع را داشتیم و دیگر مطمئن شدیم هیچ فروشگاهی هم باز نیست و داشتیم به خانه برمی گشتیم، به دسته هایی از مردم برخوردیم که در حال جمع شدن بودند و با فاصله از محل استقرار نیروها می ایستادند و جالب بود که همگی خانوادگی و با بچه های جوان و نوجوان خود بودند.

در حالی که تلاش می کردم به حرف های مردم گوش دهم تا مشاهدات میدانی خود را ثبت کنم، دیدم یک گروه سه چهار نفری از لباس شخصی هایی که بالای پنجاه ساله به نظر می رسیدند از محل تجمعشان با یگان ویژه ها جدا شدند و در حالی که سیگار در دست داشتند در لابه لای مردمی که به صورت دسته های چند نفره نامنسجم ایستاده بودند، قرار گرفتند و با صدایی که به خوبی شنیده می شد داشتند ماجرای دیشب را تعریف می کردند که جمله ای از آنها مرا میخکوب کرد.

به کار بردن چندباره کلمه «سلاخی» مرا به تردید واداشت که شاید می خواهد رعب و وحشت ایجاد کند تا مردم پراکنده شوند. جمله اش این بود: «ای کاش مردم می دانستند امشب مثل دیشب نیست و ما دستور داریم همه را سلاخی کنیم و جمع نمی شدند»!

یکی از آنها گفت: «مثل دیشب نیست که فقط آن چند نفر داعشی را سلاخی کردیم و به رجائی شهر بردیم، اینها هم محله ای هایمان هستند، نان و نمک هم را خوردیم، به چند نفرشان زنگ زدم و گفتم نیایید امشب سلاخی می شوید»!

به خودم آمدم دیدم گروهی منسجم از خیابان جنوبی وارد میدان شدند و به خیابان شرقی رفتند و سپس شعار «مرگ بر سه فاسد...» سر دادند.

در این پیاده رو، جمعیت زیاد شده بود؛ ولی شعار نمی دادند و فقط قدم می زدند. به حرفهایشان دقت کردم، چند نفر می گفتند اینها نباید شعار تفرقه آمیز بدهند، یکی گفت: «درست است؛ ولی لازم است رهبر واحد داشته باشیم تا نجات پیدا کنیم»!

چند نفر دیگر راجع به «ترامپ» حرف می زدند، یکی می گفت: «ترامپ! خدا لعنتت کند، پس چرا نیامدی؟»!

دیگری داشت همراه خود را صدا می زد و می گفت جلوتر نرو خطرناک است و به اطرافیانش گفت: «پدر او بسیجی است؛ ولی خودش با مردم است و می گوید میخواهم جبران کنم»!

داشتم با خودم فکر می کردم اینها واقعیت های جامعه ماست، این مردم به دنبال منجی هستند، منتظر حمله خارجی اند و حتی پدر و فرزند در مقابل هم صف آرایی کرده اند! که ناگهان صدای ممتد شلیک گلوله و حتی صداهای انفجار شنیده شد و جمعیتی از معترضان موتورسوار شروع به فرار کردند و به پیاده ها گفتند فرار کنید، آن جلو مردم را به گلوله بستند!

گفتم خدایا شام تاریک ما را سحر کن.

تلگرام نویسنده
https://t.me/M_Hajihashemi_iran1




iran-emrooz.net | Wed, 07.01.2026, 16:24

چاره کار ایران

محمد فاضلی

گروه‌هایی از مردم در خیابان به حق اعتراض می‌کنند. حتی حکومت هم اعتراض‌شان را به رسمیت شناخته است. وقتی کتاب «ریشه‌های اقتصادی دیکتاتوری و دموکراسی» را شرح می‌دادم، می‌دانستم روزی مردم و حکومت در ایران به لحظه تقابل می‌رسند. امروز می‌توانم شما را به گوش دادن آن (این‌جا (https://castbox.fm/app/castbox/player/id6325129/id746759877?v=8.22.11&autoplay=0)) فرابخوانم و تحلیلم درباره وضعیت امروز را هم مختصر بنویسم.

گزینه‌های موجود

حکومت سه گزینه پیش رو دارد. ۱. سرکوب کند و هیچ اصلاحی نکند؛ ۲. امتیاز بدهد؛ ۳. امتیاز دادنش مقبول نشود، نتواند سرکوب کند، شکست بخورد و برود (انقلاب شود).

مردم و معترضان هم سه گزینه دارند: ۱. سرکوب شوند (اگر حکومت قوی باشد)؛ ۲. امتیاز بگیرند و اصلاحاتی واقعی شود؛ ۳. امتیازات را نپذیرند، سرکوب هم جواب ندهد، و حکومت  ساقط شود (انقلاب کنند).

نگاهی به تاریخ

ناصرالدین‌شاه هر نوع اعتراضی را طی پنجاه سال به رسمیت نشناخت، سرکوب کرد، اجازه انقلاب نداد، و اصلاح مؤثری هم نکرد. مصلحان از امیرکبیر تا سپهسالار و بقیه را هم ناکام گذاشت.

مظفرالدین شاه و مردان قاجار، حاضر شدند امتیاز بدهند و توأم با باقی ماندن سلطنت، نوع حکومت به مشروطه تغییر کرد، مجلس و قانون اساسی به عنوان امتیازات داده‌شده به مردم، در مقابل باقی ماندن سلطنت، پدید آمدند.

رضاشاه سرکوب کرد، اجازه اصلاحات، انقلاب نشد و با فشار خارجی رفت؛ خدماتش هم لکه‌دار شد.

شاه تا توانست جلوی اصلاحات مؤثر را گرفت، کارهایی کرد که خودش اصلاحات می‌دانست (اصلاحات ارضی و ...) و وقتی با مقابله گسترده انقلابیون مواجه شد نتوانست سرکوب کند. انقلابیون هم وقتی شاه و دولت بختیار حاضر شدند هر امتیازی بدهند و صدای انقلاب را بشنوند، نپذیرفتند و انقلاب شد.

جمهوری اسلامی، شیوه سرکوب کردن و امتیاز ندادن (اعتراضات و خشونت‌های ۱۳۷۸، ۱۳۸۸، ۱۳۹۵، ۱۳۹۸) و هم سرکوب کرده و امتیاز داده (۱۴۰۱ و کوتاه آمدن از حجاب اجباری) داشته است.

وضعیت اکنون (دی ۱۴۰۴)

بدیهی است گزینه سرکوب، غیراخلاقی و غیرانسانی، ضدمردم، مخرب؛ و به جهت قرار دادن کشور در معرض مداخله خارجی (به جهت شرایط امنیتی و تهدیدهای آمریکا و اسرائیل) حتی برای خود حکومت غیرعقلانی و ایران‌ستیز است.

گزینه #انقلاب نه در دسترس و نه مطلوب است. چارلز تیلی جامعه‌شناس بزرگ انقلاب‌ها معتقد بود تجربه بررسی انقلاب‌های اروپایی به او نشان داده تا وقتی حکومت انگیزه، اراده و توان سرکوب دارد، هیچ انقلابی رخ نمی‌دهد، هر قدر که انقلابیون ناراضی و خشمگین باشند. جمهوری اسلامی انگیزه و توان سرکوب دارد و این را قبلاً هم نشان داده است.

انقلاب مطلوب هم نیست. انقلاب‌ها وارد شدن به بی‌سامانی و خشونت هستند. به قول جک گلدستون جامعه‌شناس انقلاب‌ها، در فردای انقلاب همه خوشحالند اما یک ماه بعدش نه! انقلابیون در ۲۲ بهمن ۵۷ سر از پا نمی‌شناختند، اما یک ماه بعدش (تا امروز) خیلی‌ها حال و روز اسفناکی داشتند. خواستید بیشتر حال‌شان را بدانید، نوارهای مصاحبه انقلابیون در «تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد» را بشنوید.

گزینه #زندگی_فرسایشی هم به نابودی تدریجی زندگی و ایران می‌انجامد. وضعیتی که در آن حکومت سرکوب شدید نمی‌کند، مردم هم به اعتراضات ممتد و گاه‌به‌گاه ادامه می‌دهند و هیچ ثباتی شکل نمی‌گیرد، فرسایش تدریجی است و عاقبت ندارد. ذره ذره مردن است.

گزینه سازنده

اگر قرار است ایرانی بماند و دردهای مردم به تدریج و مؤثر درمان شود، و شکلی از زندگی باثبات به نفع همگان و بدون خشونت تداوم یابد؛ راهی جز دادن امتیازهای مؤثر توسط حکومت و رسیدن به توافق جدیدی بین مردم و حکومت وجود ندارد. این توصیه‌ای است که از تحلیل نظری عمیق و تاریخی برمی‌آید و تجربه و عقل بشری آن‌را تأیید می‌کند.

مظفرالدین‌ شاه که امتیاز داد، بنیان مشروطه را گذاشت که تاریخ معاصر ایران بر آن بنا شده است. سالروز فرمان مشروطه را هم گرامی می‌داریم. جمهوری اسلامی هم که به زور از حجاب اجباری کوتاه آمد، کار خوبی کرد. کوتاه آمدنش انسانی‌تر از همه تقابلش با زنان در چند دهه قبل بود.

گزینه سازنده، امتیاز دادن حکومت و رسیدن به شکل متفاوتی از زندگی کردن است که در آن #قرارداد_اجتماعی و مناسبات جدیدی بین مردم و حکومت برقرار شود. در میانه طوفان امنیتی و ژئوپلتیکی که در خاورمیانه و غرب آسیا وزیدن گرفته است، هر گزینه دیگری، حتی اگر هیجان‌انگیز و دل‌خنک‌کننده به نظر برسد، شاید آغاز ویرانی بی‌پایان باشد.

اگر می‌خواهید ایران سامان یابد، به تجربه تاریخی، عقل خشونت‌پرهیز، و علوم اجتماعی احترام بگذارید؛ و معامله دموکراتیک (دادن امتیازات پایدار، معنادار، مؤثر به مردم در مقابل باقی ماندن حکومتِ عادلانه‌ی باثباتِ توسعه‌گرا) را صورت‌بندی و اجرا کنید.

پای‌بند به #عقل_سرد و دوراندیش باشید.

تلگرام نویسنده
@fazeli_mohammad




iran-emrooz.net | Tue, 06.01.2026, 20:46

چرا صدای سلطنت از خیابان شنیده می‌شود

یدالله کریمی‌پور

این روزها دراعتراضات خیابانی شعار بازگشت به شاهنشاهی سر داده می شود. چه شده است؟!

۱. در وهله نخست چنین رویکردی سلبی است؛ یعنی با کوتاهترین زبان‌، به نفی وضعیت موجود اشاره دارد.
دستکم‌ سه دهه است شاهد بوده‌ام که جامعه برای ایجاد تغییر به هرکس و نیمکس و ناکسی دل بست؛ یادمان‌نرفته های‌وهوی کثیری از ملت برای خاتمی، روحانی، پزشکیان و... ولی چه سود؟ هر روز شوم‌‌تر از دیروز.

هر نسخه‌ای که پیچیدند، جز مشقت بیشتر و بار سنگین‌تر، حاصلی در بر نداشت. آرمان‌های اصلاح‌طلبان، جمهوری‌خواهان و حتی جمهوری سکولارجویان، یکی پس از دیگری بی‌اعتبار و فرسوده شدند. در چنین اوضاع و احوالی، طبیعی و بدیهی است که شاهی تبدیل به ضد کامل وضع موجود شود؛

۲- در فقد اپوزیسیون منسجم سازمان‌یافته و بی‌رهبر مشخص، معلوم است که نمادهای ساده و آماده، جذاب شوند. در برهوت بی‌انتها و خالی فضای سیاسی، معلوم‌ است که سلطنت با چهره‌ای مشخص و روایتی آشنا، این خلا را پر کند(هر چند در قالبی ذهنی)؛

۳- برای نسل‌هایی که تجربه مستقیمی از پهلوی ندارند، تصویری از آن دوره نه از واقعیت تاریخی، که از مقایسه با وضعیت‌کنونی ساخته و پرداخته می شود: ثبات در برابر فروپاشی. دولت کارامد در برابر ناکارامدی، آینده پذیری در برابر انسداد. این نوستالژی بیش از آن که تاریخ محور باشد، حال محور است؛

۴- مضافا این که شبکه‌های برون مرزی و فضای مجازی، روایت شاهنشاهی را به مثابه گزینه‌ای ساده، قابل‌فهم و شخص‌محور تقویت کرده‌اند. روایتی که خیابان آن را به روشنی فهمیده و تبدیل به شعار می‌کند؛

۵- امروز دیدن پیشرفت پرشتاب ملت‌های همسایه و دیگر ملت‌ها برای مردم، بس ساده است.

روشن است که این پرسش در جامعه فراگیر شود که چنان چه مدرنیزاسیون پیش از انقلاب اسلامی استمرار می‌یافت، ایران در چه جایگاهی می‌توانست باشد؟

کوتاه آن‌که تقاضای بازگشت شاهی در وهله نخست نشانه انسداد افق‌ها، خستگی تاریخی و نبود بدل‌باورپذیر است.

چنین‌ درخواستی بیشتر موید ناکامی جمهوری اسلامی و طرح و برنامه‌هایش هست تا نظم دیگر.

تللگرام نویسنده
@karimipour_k




iran-emrooz.net | Mon, 05.01.2026, 18:36

این انقلاب، ملی و میهنی است

عبدالله ناصری

با اعتراضات بازاریان تهران در هفته‌ی گذشته و سر برکشیدن مردم بعضی از شهرهای ایران در همراهی با آن‌ها، گمانم این بود مخالفت‌ها و تظاهرات بیش از دو سه روز نخواهد پایید. اما اکنون که این خط‌ها را نگارش می‌کنم، هشتمین روز مرحله‌ی جدید جنبش ملی ایرانی‌ها است.

هنوز باور ندارم تحولات اخیر ونزوئلا و بازداشت حاکم کثیفِ تحمیلی و غیرقانونی آن، تأثیر مهمی در خیابان‌های ایران بگذارد، ولی شادمانی مردم کشورم و ترس شدید مستبد جمهوری اسلامی از این تحول مهم در آمریکای لاتین، امری آشکار است.

تظاهرات مردم ایران، ادامه‌ی جنبش سبز تا انقلاب «زن، زندگی، آزادی» است. به نظرم این تظاهرات عمیق که نقش دختران و پسران جوان در آن خیلی پررنگ‌تر از قبل است، می‌تواند آغاز جدیِ پایانِ جمهوری اسلامی باشد.

همه‌ی مخالفان صادق حکومت دینی و ولی‌فقیه، معادلات سیاسی خود را در داخل ایران تحلیل و جست‌وجو می‌کنند. هر فرد یا تشکل ایرانیِ مقیم خارج از کشور حق دارد علیه جمهوری اسلامی فریاد زده و از انقلاب چندساله‌ی مردم سکولار ایران دفاع کند، ولی باید بدانند «این انقلاب، ملی و میهنی است». به معنای دیگر، هیچ‌کسی حق «فرصت‌طلبی و ریاکاری» ندارد.

این جنبش (نه شورش)، به هیچ‌وجه «موسادی» و «پهلویستی» نیست و اگر نام پهلوی بعضاً شنیده می‌شود، تنها به این علت است که اپوزیسیون جمهوری اسلامی مصداق دیگری ندارد. البته به‌عنوان یک مخالف مطلق جمهوری اسلامی، باور جدی دارم گروه هفده‌نفره‌ای که بیانیه داده و همه‌ی آن‌ها چهره‌های ملی و بین‌المللی هستند، اکنون بهترین رهبری برای هدایت جنبش می‌تواند باشد.

این شعار «رضاشاه روحت شاد» مشعر به سرسلسله‌ی پهلوی است که به‌رغم تفاوت‌های اساسی با حکم‌رانی پسرش، از جمهوری اسلامی ۵۸ سال سالم‌تر و بهتر بود. نسل جوان امروز که به خیابان آمده، به نسل انقلاب ۵۷ می‌گوید شما با سرنگونی دولت پهلوی (امر اجتناب‌ناپذیر)، ایران را از توسعه، مدرنیزاسیون و دموکراسی عقب راندید.

به‌عنوان یک کنش‌گر سیاسی و مدنی، ضمن احترام به هر مبارز سیاسی، هیچ جایگاهی برای سلطنت‌طلبان در ایران «پسااسلامی» نمی‌بینم. حتماً انتقاد تهاجمی به آقای رضا پهلوی را هم یک خطای سیاسی می‌دانم.

نشانِ دیگری از امیدبخشی این قیام، کمتر کشتنِ جوانانِ سرزمین است. این نشانِ میمون را باید در تحلیل و تفسیرمان دخالت دهیم. قطعاً حضور کمتر نیروهای فراجا در فجایعِ سنتیِ کشتارِ حکومتی مردم، دیدنی و ستودنی است. از سوی دیگر، ایستادگی خانواده‌های آسیب‌دیده در مقابل مزدوران، قوی‌تر و شجاعانه‌تر شده است.

اجازه دهید پیش‌بینی کنم: اگر مبارزات فعلی مردم، و مخصوصاً جوانان وطن، چند روز دیگر پایداری خود را شاهد شود، این همان «زندگیِ با انقلاب» است که «تنفسِ فرصتِ تدبیر» حکومت را بند خواهد آورد.

تلگرام نویسنده




iran-emrooz.net | Mon, 05.01.2026, 13:30

اتفاقی که همه منتظرش بودند بالاخره افتاد

بهمن دارالشفایی

اتفاقی که همه، هم مردم و هم حکومت، دو سال منتظرش بودند بالاخره افتاد. خشم و استیصال طاقت مردم را تمام کرد و به خیابان آمدند. خیزش مردم در فقیرترین بخش‌های ایران شدیدتر از جاهای دیگر است. مردمی که هر روز وضعشان بدتر می‌شود و مقصر وضعیتشان را به‌حق سیاست‌های حکومت و فساد آن و تبعیض نهادینه‌شده در ساختارش می‌دانند و برای تمام‌کردن این وضع به خیابان آمده‌اند. حکومت هم که نه توان و لیاقت تغییر شرایط را دارد و نه بعد از آبان ۹۸ مردم اساساً به حرفش گوش می‌دهند. بنابراین مثل همه این سال‌ها سرکوب می‌کند.

اتفاقاً در مناطق محروم‌تر شدت سرکوب حکومت هم بیشتر است. در جاهایی که شاید خیلی‌هایمان اسمشان را هم نشنیده‌ایم صدها نفر به خیابان می‌آیند و ماموران به سمتشان شلیک می‌کنند. حتی وقتی مجروحان را به بیمارستان می‌برند ماموران به بیمارستان هجوم می‌برند تا آنها را با خود ببرند.

هر روز اسم جدیدی از کشته‌ها در شهرهای اغلب کوچک منتشر می‌شود؛ ملکشاهی، ازنا، مرودشت، فولادشهر، همدان، قم، هرسین، نورآباد، ... خشم روی خشم تلنبار می‌شود. آخر این ماجرا هرچه باشد، یک چیز روشن است. اکثریت مردم از قشرهای مختلف به این نتیجه رسیده‌اند که با ادامه این حکومت فقط وضعشان روزبه‌روز بدتر می‌شود و محروم‌ترین آنها حاضرند جانشان را هم به خطر بیندازند تا این وضع را تمام کنند. اصل همین خواست مردم و حمایت از آن است؛ به‌خصوص حمایت از اصلی‌ترین و بلندترین شعارشان که «مرگ بر دیکتاتور» است.

روشن است که نسبت به سه سال پیش عده بیشتری از مردم راه حل را آمدن پهلوی (احتمالا بعد از بمباران خارجی) می‌دانند. گرچه تا زمانی که نظر مردم را در یک انتخابات آزاد نشنویم، نمی‌توانیم بدانیم چه کسری از مردم طرفدار کدام ایده‌ها هستند.

طبعا من با این راه همدلی ندارم. پهلوی، هم به گواه نظرات و عملکرد افرادی که این سال‌ها جزو نزدیکترین مشاورانش هستند و هم به گواه متنی که خودش به عنوان برنامه دوره گذار منتشر کرده، به احتمال زیاد یک حکومت فردی و احتمالاً استبدادی دیگر را حاکم خواهد کرد (البته با مختصاتی متفاوت با حکومت فعلی) و کماکان قدرت در دست گروه محدودی خواهد ماند و مخالفان سرکوب خواهند شد. با تمرکز قدرت، طبعاً فساد هم در ابعاد و اشکالی دیگر ادامه پیدا خواهد کرد.

البته این را هم بگویم که به نظر من به قدرت رسیدن پهلوی در آینده نزدیک نامحتمل است. خود طرفداران پهلوی هم می‌دانند و بعضا می‌گویند که بدون حمایت امریکا امکان آمدن به ایران ندارند و با توجه به استراتژی امنیتی جدید امریکا که تمرکز بر امریکای لاتین و تا حد امکان خروج از بخش‌های دیگر دنیاست، بعید می‌دانم این اتفاق دست‌کم به‌زودی بیفتد.

در هر حال من که خودم را مخالف استبداد در هر شکلش می‌دانم و فکر می‌کنم برای حل‌شدن مشکلاتمان از اقتصاد گرفته تا آزادی و رشد و رفاه و آب و برق و هوا و ... باید سعی کنیم مناسبات سیاسی در کشور را دموکراتیک کنیم تا قدرت راحت‌تر بچرخد و افراد شایسته امکان رشد و رسیدن به مقامات بالا را داشته باشند. تلاشی که از پیش از مشروطه شروع شده و احتمالا تا همیشه ادامه خواهد داشت و همیشه قدم‌هایی به جلو و عقب برخواهیم داشت.

امیدوارم در آینده نزدیک بتوانیم در فضایی آزاد برای انتخاب نوع حکومت و افرادی که قرار است در راس باشند پای صندوق برویم.


تلگرام نویسنده




iran-emrooz.net | Sun, 04.01.2026, 16:02

دشمن خارجی؛ سپر همیشگی حاکمان ناتوان

حسین رزاق

در میان تصاویر شادی مردم ونزوئلا از دستگیری مادورو، حرفهای یک شهروند ونزوئلایی برایم جالب و تاثر برانگیز بود که با تمسخری تلخ می‌گفت: «آن‌هایی که می‌گویند آمریکا فقط دنبال نفت ماست، واقعاً فکر می‌کنند روس‌ها و چینی‌ها برای چه آمده بودند؟ برای دستور پخت غذای سنتی ونزوئلا؟»

این جمله، فقط یک شوخی سیاسی نیست؛ خلاصه‌ای است از فریب بزرگی که سال‌هاست به مردم فروخته می‌شود. فریبی که در آن، حاکمانِ ناکارآمد و غارتگر همیشه یک دشمن خارجی می‌سازند تا از پاسخ‌گویی فرار کنند. وقتی اقتصاد فرو می‌پاشد، وقتی فساد نهادینه می‌شود، وقتی مردم فقیرتر و حاکمان ثروتمندتر می‌شوند، پاسخ آماده است: «دشمن».

اما این روایت یک نقص بزرگ دارد؛ نقصی که آن مرد ونزوئلایی به‌خوبی به آن اشاره می‌کند. اگر قرار است هر قدرت خارجی ذاتاً استعمارگر و طمع‌کار باشد، چرا این قاعده فقط درباره آمریکا و غرب صدق می‌کند؟ چرا وقتی پای روسیه و چین در میان است، ناگهان حاکمیت به یاد «دوستی» و «همکاری راهبردی» می‌افتد؟ و همین تناقض بزرگ است که ناگهان بین توده مردم، چنین تصویر تاسف برانگیزی غالب میشود که اصلا فلان قدرت جهانی هم بد و جنایت‌کار، همینکه منجیِ ما باشد از شر این جانی‌های دزد برایمان کفایت میکند!

بله؛ واقعیت عریان این است که هیچ قدرتی در دنیا خیرخواه مردم ایران یا ونزوئلا نیست. آنچه کشورها را به میدان رقابت قدرت‌ها تبدیل می‌کند، نه توطئه صرف خارجی، بلکه حاکمیتی است که منافع مردم را قربانی بقای خود می‌کند. اگر امروز ایران زیر فشار تحریم، انزوا و بحران است، ریشه آن پیش از هر چیز در تصمیم‌های آگاهانه نظامی است که دشمن‌سازی را به‌جای اصلاح انتخاب کرد و تمام مسیرهای را با خودکامگی مسدود.

جمهوری اسلامی و در رأس آن آقای خامنه‌ای سال‌هاست مسئولیت مستقیم و بی‌واسطه شرایط موجود را انکار می‌کند. با سرکوب، با سانسور، با تکرار شعارهای توخالی و با معامله پنهانی منابع کشور، تلاش می‌کند حقیقت را پنهان کند. اما حقیقت ساده است: هیچ دشمن خارجی بدون چراغ سبز داخلی نمی‌تواند سرنوشت یک کشور را گروگان بگیرد.

تجربه ونزوئلا هشداری روشن است. وقتی حاکمیت خود را فراتر از نقد بداند و مردم را به بهانه «مبارزه با دشمن» قربانی کند، نتیجه چیزی جز فروپاشی، مهاجرت گسترده و فقر ساختاری نخواهد بود. دشمن واقعی، نه آن‌سوی مرزها، که در رأس قدرت نشسته است؛ همان‌جا که تصمیم گرفته می‌شود مردم هزینه بدهند تا نظام بماند غافل از آنکه سیاست‌های استبدادی مردم را هم گرفتار مسئله‌ی بقا میکند تا چشم بدوزند به همان دشمن خارجی برای نابودی دشمن داخلی.


تلگرام نویسنده
@hoseinrazzagh




iran-emrooz.net | Tue, 30.12.2025, 15:56

جایی که خدا هم ثانوی می‌شود

جواد کاشی

مطالبات رفاهی و اقتصادی از همان روزهای نخست استقرار نظام تحقیر ‌شدند. فرض بر آن بود که دین و ارزش‌های معنوی اصالت دارند و هر چیز دیگر در مراتب بعدی اهمیت‌اند.

نظام بر نیرومندترین ذخیره فرهنگی و تاریخی مردم تکیه کرده بود. اطمینان داشت و دارد که هیچ جریان و نیرویی حریف آن نخواهد بود. در این زمینه اشتباه هم نمی‌کرد. دهه‌های متمادی همه نیروهای مخالف خود را با تکیه بر دین سرکوب و از میدان به در کرده است.

نظام می‌توانست ناکارآمدی‌ها، فسادها، ناتوانی‌ها و زیاده‌خواهی‌های نامشروع را با تکیه بر دین بی‌هزینه کند. هیچ اصلاحی در ساختار خود نپذیرد، همه چیز را بر شاخص ویرانگر ارادت بازیگران فرصت‌طلب بنا کند، هزینه‌های گزاف برای مردم بسازد، اما از ناحیه اعتراضات مردم اطمینان خاطر داشته باشد. اطمینان داشت هنوز هم دارد  که صدای مردم به جایی نخواهد رسید. تا زمانی که اقلیت متدین جانبدار نظام باشند، دیگران هیچ وزنی و صدایی ندارند حتی اگر در اکثریت باشند. آن اقلیت بر دیوار محکم حقایق دینی تکیه دارند و آن اکثریت معترض بر نیازهای مادی‌شان. با این معادله، آن اقلیت زور بیشتری از آن اکثریت تولید می‌کند.

اما و صد اما که داستان تغییر کرده است. قاعده تکیه مطمئن بر ذخیره ارزش‌های دینی کارآمدی خود را از دست داده است. نرخ نامعقول تورم، کاهش ارزش پول، تداوم بحران اقتصادی و تداوم فساد و ناکارآمدی برای چند دهه، معنای تازه‌ای در عرصه سیاسی ایران ایجاد کرده است: حقیقتی به نام خواست بقاء قد علم کرده است.

آنچه مردم به نام شکایت از تورم و ارزش پول ملی می‌خواهند مطالبه اقتصادی نیست. مطالبه امکان اقلی حیات است. احساس خطر می‌کنند. خطری که موجودیت‌ خود و فرزندان‌شان را بر لبه پرتکاه نیستی قرار داده است. در چنین شرایطی حتی خدا نیز موضوعیتی ثانوی پیدا می‌کند.

مردم خدا را به خاطر حیاتی که به آنها عطا کرده می‌ستایند. هنگامی که همه امکان‌های حیات‌شان را در معرض مخاطره ببینند دیگر ستایش خدا را هم فراموش می‌کنند. رویاروی حقیقتی که یک روز به نام ارزش‌های دینی بنا شد، حقیقت دیگری قد علم کرده است: تلاش برای نجات زندگی. چیزی که بر ارزش‌های دینی تقدم دارد.

نظامی که روزی بر ذخائر قدرتمند دینی استوار شد، از این توان و استعداد و هوشمندی بهره دارد که بر ذخیره قدرتمندتری به نام خواست جمعی بقاء و نجات زندگی تکیه کند؟ هر روز که می‌گذرد این امید کمتر می‌شود.


منبع: تلگرام نویسنده
@javadkashi




iran-emrooz.net | Sun, 28.12.2025, 20:29

در ارزش مولوی و شمس!

علی مرادی مراغه‌ای

آقای شهرام ناظری در دانشگاه سلجوق ترکیه سخنرانی کرده گفته «باید از ترکیه تشکر کنیم که مکتب مولانا را نگه داشتند اگر ایران بود، از بین رفته بود...»
از سخنان او، رگِ غیرت برخی جنبیده و شروع به حمله و فحاشی به او کرده اند. انگار طرف دروغ گفته!(کامنتهای اینجا را ببینید)

صحبت‌های ناظری مرا به ۱۳۹۰ش برد که در کتابفروشی استانبول در ترکیه پرسه میزدم معمولا هر مسافرتی بروم چه خارج و چه داخل، به کتابفروشیها و کتابخانه ها سر میزنم.

در کتابفروشی استانبول دنبال کتبِ تاریخی بودم چون آنزمان مشغول نوشتن کتاب سالهای زخمی(جنگهای ایران و روسیه) بودم، میخواستم ببینم ترکیه نیز که در آن سالها مانند ایران درگیر جنگ با روسیه بوده، چه کتابهایی در این مورد دارد؟

در بین قفسه ها یک مرتبه چشمم افتاد به دو جلد کتاب بنام: (Aşkın Gözyaşları) یعنی اشکهایِ عشق.

کتاب دو جلدی بود: جلد اول در مورد شمس تبریزی و جلد دوم در مورد مولانا.

اگر چه ادبیات حوزه کاری‌ام نیست اما همیشه علاقمند به شعر، حافظ، مولانا، شهریار و شعر نو بوده‌ام.

آن دو کتاب را برداشتم وقتی تیراژ و دفعات چاپ شان را دیدم هر کدام بیش از ده بار تجدید چاپ شده و پرفروش بودند. کتابها را خریده و آوردم در تهران به نشر اوحدی دادم گفتم این کتابها در ترکیه خیلی پرفروش بوده پس این مولوی و شمس که شاعر ایرانی هستند اگر در اینجا چاپ شوند حتما پرفروش‌تر خواهند بود!

خلاصه حسابی تبلیغ کردم چند صفحه هم از کتابها خواندم و برای پیرمرد(مدیر نشر) ترجمه کردم. خیلی راغب شد چاپ کند و گفت که خودت ترجمه کن.

چون آن زمان شبانه روزی بر روی کتاب سالهای زخمی (تاریخ جنگهای ایران و روسیه) کار می‌کردم پس قبول نکردم و مدیر انتشارات، یک نفر دیگر برای ترجمه پیدا کرد و او جلدِ مربوط به مولانا را ترجمه کرد تا پس از آن، جلد دیگر یعنی شمس تبریزی را ترجمه کند و منتشر شود!

اما کتاب مولانا که خوب هم ترجمه و منتشر شده بود، یکسال بعد که سری به انتشاراتی زدم دیدم تنها چهارصد نسخه کتاب فروخته شده و بقیه بر روی هم تلنبار شده که حتی جا را هم برای پیرمرد ناشر تنگ کرده که از خیر ترجمه جلد دیگر کتاب هم گذشت!.

شما را به خدا برای لحظه‌ای، اینهایی که رگ غیرتشان بر سخنان شهرام ناظری  جنبیده ببینید که شاعری در حد و قواره مولانا برای یک جمعیت هشتاد میلیونی که ادعا هم می‌کنند هنر نزد آنها هست و بس! و همه این شاعران را هم مال خودشان می دانند! آنوقت تنها چهارصد نسخه ارزش داشته، البته الان بجای چهارصد نسخه، صد نسخه هم نمی رفت!

در حالیکه شاعری با اشعار فارسی، در همسایه ترک زبان و با جمعیتی مشابه ایران، کتابش جزو پرفروشترین ها و به چاپ دهم رفته!

اما اینجا به جای مطالعه، به شهرام ناظری فحش‌ها داده‌اند!

رگ غیرت وقتی می‌جنبد آدم باید به جای فحش، کاری ارزنده بکند.

آیا فحاش‌تر از ایرانیان دیده‌اید؟! آنهم تحصیل‌کرده‌های ایرانی؟!

طفلکی شمس تبریزی که استاد و مراد مولوی بوده از بدِ حادثه و جبرِ جغرافیایی، مقبره‌اش در ایران و در خوی هست. مقبره مولانا که در ترکیه با جلال و جبروت و احترام برای آن کشور ۱۰ میلیارد دلار درآمد توریستی دارد آن وقت، مقبره شمس را در همین عید که دیدم دقیقا شبیه و در حد و قواره مقبره پدربزرگ من در روستای‌مان است!

مدام از چندین سال پیش در خبرها می‌آید که سی میلیارد تومان بودجه برای مرمت مقبره شمس در نظر گرفته و نوشتند و مصاحبه کردند و دوباره هر سال هی از آغاز مجدد عملیات مرمت و از سرگیری گفتند و نوشتند... اما همین است که در فیلم زیر می بینید!.

هر موقع هم می‌خواهند مقبره شمس را خوب نشان دهند زوم می‌کنند روی آن مناره‌اش!

البته آن مناره هم در دوره صفوی به دستور شاه اسماعیل صفوی با جمجمه‌ها و شاخ‌های قوچ‌های شکار شده ساخته شده یعنی گوشت قوچ‌ها را خورده از شاخ‌ها و جمجمه‌هایش آن مناره را ساخته‌اند!

البته باز خوب است  که از جمجمه آدمها نبوده چون از جمجمه آدمها مناره ساختن در این کشور مسبوق به سابقه بوده!

آرامگاه شمس در ۱۰متری این مناره است یعنی تمام سهمِ شمس از این ۱۲۰سال دلارهای نفتی و دویست سال تاریخ جدید و مدرن ایرانی، همین یک مناره و سنگ مزار است! طفلکی به درستی آخر عاقبت خود را پیش‌بینی کرده گفته بود:
من غریبم و غریب را کاروان‌سرا لایق است!

وقتی ایرانیان و مخصوصا این حمله کنندگان به شهرام ناظری را می بینم با خود می گویم اینها همان فرزندان، نوه ها و نبیره های شیخ آقانجفیِ ضد مشروطه در اصفهان اند که کتاب مثنوی معنوی مولانا را با چنگگ برمیداشت و در بخاری می انداخت تا دستش نجس نگردد!

تاریخ را نمی توان پرید، باید با تربیت مداوم و صحیح طی کرد و گرنه، لامصب مانند ژن عینا به نسلهای بعدی منتقل می گردد...

در زیر سخنان ناظری، مقبره شمس و سپس حکایت آن کتابها که به ناشر دادم:


iran-emrooz.net | Fri, 26.12.2025, 8:53

مستند ترانه

سایه اقتصادی‌نیا

مستند ترانه، ساختۀ پگاه آهنگرانی، ضرورتی کنارمانده را به مستندسازان یادآوری می‌کند: ساخت مستند از چهرۀ معاصرانی که درحوزه‌های متنوعی تأثیرگذارند، اما نه مستندی مانده در حصار دستورالعمل‌های تلویزیونی یا قاب‌های گل‌درشت مفاخری و چهرۀ ماندگاری و نکوداشتی و ادای دین به یک عمر کارنامۀ فلانی؛ و نه باب دندان جشنواره‌هایی که به جعفرهای پناهی‌های همۀ دوران‌ها جایزه می‌دهند؛ بلکه مستندی با بیان سینمایی خاص فردِ مستندساز و لحن شخصی او.

پگاه آهنگرانی توانسته روایت شخصی خود از قصۀ ترانه را بسازد، و این را با آگاهی کامل و واضح نسبت به همان ضرورت انجام داده است؛ همچنانکه پیش از او، البته در سبک‌ها و با مقیاس‌ها و رویکردهای دیگر، بهمن کیارستمی ساخته است از منیر فرمانفرمایان و پروانه اعتمادی؛ شبلی نجفی ساخته از پدرش ابوالحسن نجفی (وزن کلمات)، مانی حقیقی ساخته از داریوش مهرجویی، میترا فراهانی ساخته از بهمن محصص (فی‌فی از خوشحالی زوزه می‌کشد) و نمونه‌های دیگر.
اما این نمونه‌های دارای لحنِ شخصی و بیان سینمایی در تاریخ سینمای مستند ما زیاد نیستند. چه می‌شد اگر ما امروز مستندی داشتیم از قمر؟ از سوسن؟ از آذر شیوا؟ از اخوان‌ثالث؟ از جلال آل احمد؟ از بدرالزمان قریب؟ از تختی؟ از علی دایی؟ از نورالدین کیانوری،؟از آیت‌الله طالقانی؟ از مصدق؟ از ده‌ها و صدها چهره‌ی تأثیرگذاری که اهمیت تاریخی آنها در زمان حیاتشان یا به درستی درک نمی‌شود یا، اگر هم درک شود، کار آنقدر به تأخیر می‌افتد که از آن چهره‌ها، به‌جای چشم‌های بَرّاق و زبان بُرّان و نشاطِ فکر و بهجتِ صورت، گوژِ پشت بماند و موی سفید و مردمک‌های بی‌نور و جعبۀ قرص‌های کنار رختخواب.

خوشبختانه پگاه آهنگرانی توانسته «حجاب معاصرت» را پس بزند و ترانه را، همانطور که خودش می‌بیند، به ما هم نشان دهد: برنا و رعنا، در زیباییِ پختگی، بلوغِ فکری و روحی، و آرامشی که فقط ممکن است از سرچشمۀ «کمال» آب خورده باشد. و ترانه، از فرط کمال، غوغاست.

فیلم دو قسمت دارد: از ابتدا تا دقیقۀ ۳۷:۵۱ متمرکز است بر چهرۀ ترانه در مقام فعال مدنی و از نیمۀ دوم تا پایان فیلم تمرکز می‌کند بر چهرۀ سینمایی او. از همین روست که در سرآغاز، هوشمندانه و عامدانه، ترانه را در حال آرایش کردن و به‌ویژه سرخ کردن لب‌ها نشان می‌دهد؛ تا این پیام را پررنگ کند که فیلم دربارۀ زن است، دربارۀ زنان است، دربارۀ زنانگی است. سؤالاتی که احتمالاً دربارۀ چگونگی ساخت فیلم از راه دور برای مخاطبان پیش می‌آید با نشان دادن جای دوربین، با تماس تصویری پگاه و ترانه، و با عیان کردن مختصری از میزانسن و گریم و تمهیدات کارگردانی جواب می‌گیرد. کلوزآپ‌های مدام و نمای درشت از موها، دست‌ها و جزئیات چهرۀ ترانه تمهیدی است که به مخاطب القا کند ترسی در بین نیست، چیزی پنهان نیست، که زیبایی در نزدیک شدن است، در از میان برداشتن هر فاصله‌ و هر حائلی است که صمیمت را به تردید بیندازد. و ترانه، از فرط صمیمیت، غوغاست.

در آغاز قسمت دوم، کارگردان، با انتخاب و مرور تصاویر فیلم‌هایی که ترانه بازی کرده، ما را وارد جهان سینمایی او می‌کند: جهانی که هرگز از هویت فمینیستی ترانه دور و جدا نبوده است. ترانه در این فوتج‌ها می‌خندد، می‌گرید، خود را می‌آراید، می‌هراسد، و نسبت خود را با سینمایی که در آن بود و دیگر نیست توضیح می‌دهد. در پایان فیلم، کارگردان توانسته از برایند روایت‌های نیمۀ اول و دوم، به مخاطب نشان دهد هویت ترانه همواره یکپارچه و متحد بوده، هرچند این اتحاد حسی و فکری هرگز، بدین‌سان کامل و همگن، بر خود او و بر ما عیان نبوده است. این هنر کارگردان است که بین جهان حرفه‌ای و جهان فکری ترانه، که انگار مفترق می‌نمود، اتحاد و یگانگی ایجاد ‌کند. و ترانه، از فرط یگانگی، غوغاست.

کارگردان و سوژه، هر دو، در توافق و تفاهمی که در تمام طول فیلم پایدار مانده است، از عصبیت، از شتاب، از پرگویی، از زیاده‌روی و از هرآنچه چه‌بسا سوژه را مبتذل کند پرهیز کرده‌اند. فیلم، بدون ذوق‌زدگی، شجاعت انتخاب را می‌ستاید؛ جرئتی که فقط از آزادگان برمی‌آید. و ترانه، از فرط آزادگی، غوغاست.

https://t.me/Sayehsaar




iran-emrooz.net | Fri, 26.12.2025, 7:12

من سنت‌ها را می‌شکنم

شیما تدریسی

(پژوهشگر حوزه زنان)

دیشب (۳ دی ۱۴۰۴) که مستند ترانه علیدوستی، ساخته‌ی پگاه آهنگرانی را دیدم، گویی پنجاه دقیقه روایت مستند‌ تاریخ «جنبش زنان ایران» را از انقلاب مشروطه تا امروز، یک‌جا پیش چشمم آورد.

آنجا که می‌گوید: «قصد این را نداشتم که فعال مدنی باشم»، روایت میلیون‌ها زن ایرانی را بازگو می‌کند؛ زنانی که فمینیسم را نه از دل نظریه‌های انتزاعی، بلکه از خلال تجربه‌ی زیسته‌ی روزمره‌ی خود زندگی کرده‌اند.

وقتی می‌گوید نمی‌تواند دقیقا بگوید از چه زمانی به مسئله‌ی زنان علاقه‌مند شده و تاکید می‌کند که «فمینیست زاده نشده، بلکه فمینیست شده»، تجربه‌ای آشنا برای بسیاری از زنان را ملموس می‌کند.

ترانه آگاه است به امتیازهایی که در خانواده‌اش داشته؛ امتیازهایی که امکان پیشرفت در حوزه‌ی مورد علاقه‌اش را برای او فراهم کرده‌اند. مهم‌تر آن‌که آگاهانه درباره‌ی همین امتیازها سخن می‌گوید و آن‌ها را پنهان نمی‌کند.

آن‌جا که با لبخندی رهاشده می‌گوید: «بی‌نهایت احساس امنیت می‌کنم چون هیچ چیزی ندارم مواظبش باشم، هیچ چیزی ندارم از کسی پنهان کنم و هیچ چیزی ندارم که از دست بره»، روایت نه گفتن به زندگی دوگانه‌ای است که سال‌ها برای بسیاری از زنان ساخته و بر آنان تحمیل شده است.

وقتی از مسئولیت شخصی‌اش نسبت به ایران سخن می‌گوید، به تداوم تاریخی کنش زنانی اشاره می‌کند که از انقلاب مشروطه تاکنون، با حضور در عرصه عمومی، مرز میان امر خصوصی و مسئولیت ملی را به چالش کشیده‌اند.

لحظه‌ای که تعریف می‌کند زنان سلول‌های کناری شروع به خواندن «به جای او به قلب من بزن، جهان ترانه می‌شود» کردند، شکوه همبستگی زنانه را حتی در دل زندان به تصویر می‌کشد؛ جایی که بدن‌ها در حبس‌اند اما صداها به هم می‌پیوندند.

و آن‌جا که زیر بازجویی می‌گوید: «برای رومینا اشرافی اینجا هستم»، روشن می‌شود که این مبارزه نه از «زن، زندگی، آزادی» آغاز شده و نه صرفا قوانین ضدزن را نشانه گرفته، بلکه مستقیما فرهنگ پدرسالارانه‌ای را هدف قرار داده که خشونت علیه زنان را بازتولید می‌کند.

اشاره‌اش به تنهایی زنان در مبارزه با حجاب اجباری در اسفند ۵۷، روایت سال‌های طولانی انزوایی است که تا جنبش زن، زندگی، آزادی ادامه یافت؛ تا آن‌جا که جنبش مهسا/ژینا، ناگهان چون فیلمی بر پرده‌ی سینما، مبارزه‌ی روزمره‌ی زنان را به تصویر کشید و همراهی مردان را نیز با خود آورد.

پگاه و ترانه، نمایندگان نسلی از زنانی‌اند که مبارزه را زندگی کرده‌اند؛ مبارزه‌ای که متوقف شدن در آن معنایی ندارد.

٭ پژوهشگر حوزه زنان

تلگرام تحکیم ملت




iran-emrooz.net | Tue, 23.12.2025, 16:24

الزامات حداقلی رشد پایدار

مسعود نیلی

دنیای اقتصاد

روز دوشنبه مسعود نیلی، اقتصاددان، در نشستی با عنوان «دموکراسی و توسعه» به بررسی ریشه‌های توسعه اقتصادی پرداخت. در این نشست، نیلی چهار مولفه تضمین حقوق مالکیت، ثبات اقتصاد کلان، دسترسی به بازارهای جهانی و استحکام قراردادها را به‌عنوان الزامات حداقلی رشد پایدار معرفی کرد. او همچنین در ارتباط با تقدم «توسعه اقتصادی» یا «توسعه سیاسی»، نوعی تدریجی‌گرایی را مطرح کرد که با اعمال حاکمیت قانون شروع می‌شود. شکل‌گیری اراده‌ای برای حاکمیت قانون به توسعه اقتصادی منجر می‌شود و با بزرگ‌تر شدن بنگاه‌ها و تعمیق قدرت اقتصادی آنها، زمینه برای توسعه سیاسی مهیاتر می‌شود. در نهایت با توسعه سیاسی، رشد پایدار اقتصادی نیز رقم می‌خورد.

در قسمت دیگری از این نشست جواد اطاعت، عضو هیات علمی علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتی، به ثبات، امنیت و تعامل با نظام بین‌الملل به عنوان شروط لازم توسعه اشاره کرد. در نخستین روز زمستان سال ۱۴۰۴، نشستی با حضور مسعود نیلی، اقتصاددان و جواد اطاعت، عضو هیات علمی علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتی در دانشکده اقتصاد این دانشگاه برگزار شد. در این نشست که به میزبانی انجمن علمی دانشجویی اقتصاد دانشگاه شهید بهشتی و مرکز مطالعات اقتصادی و سیاسی دانشگاه شهید بهشتی برنامه‌ریزی شده بود، به موضوع «دموکراسی و توسعه» پرداخته شد.

«توسعه اقتصادی» یا «توسعه سیاسی»؟

در این نشست، مسعود نیلی با نگاهی تحلیلی، به بازخوانی نسبت میان «توسعه سیاسی» و «توسعه اقتصادی» پرداخت. محور اصلی بحث او حول این پرسش شکل گرفت که اساسا چه رابطه‌ای میان این دو حوزه وجود دارد. آیا «توسعه سیاسی» زمینه‌ساز «توسعه اقتصادی» است یا برعکس، این توسعه اقتصادی است که در نهایت به توسعه سیاسی منجر می‌شود؟ یا شاید این دو هیچ ارتباط مستقیمی با یکدیگر ندارند و هرکدام مسیر مستقل خود را طی می‌کنند؟ احتمال چهارم نیز این است که این دو فرآیند به‌صورت هم‌زمان و در تعامل با یکدیگر پیش می‌روند و یکدیگر را تقویت می‌کنند.

در ادامه، او توسعه اقتصادی را بر اساس شاخص‌های مشخص اقتصاد کلان توضیح داد. از نگاه نیلی، رشد اقتصادی، تورم و بیکاری سه متغیر کلیدی هستند که می‌توان با اتکا به آنها وضعیت توسعه اقتصادی را سنجید. او تاکید کرد که اگر هدف، دستیابی به رشد پایدار است، باید به الزامات حداقلی این رشد توجه شود. در این چارچوب، بنگاه اقتصادی به‌عنوان واحد پایه و اولیه اقتصاد مورد توجه قرار گرفت و بحث به این سمت رفت که چه شرایطی باید فراهم باشد تا بنگاه‌ها بتوانند در مسیر رشد پایدار حرکت کنند.

نیلی چهار مولفه را به‌عنوان الزامات حداقلی رشد پایدار معرفی کرد. نخست، تضمین حقوق مالکیت که از نگاه او زیربنای هر فعالیت اقتصادی مولد است. دوم، ثبات اقتصاد کلان که بدون آن، هیچ بنگاهی امکان برنامه‌ریزی بلندمدت نخواهد داشت. سوم، دسترسی به بازارهای جهانی که به‌ویژه در شرایط کنونی اقتصاد جهانی اهمیتی دوچندان یافته است. و چهارم، استحکام قراردادها که نقش مهمی در کاهش هزینه‌ها و افزایش اعتماد در فضای کسب‌وکار دارد. او سپس هر یک از این مولفه‌ها را با جزئیات بیشتری تشریح کرد.

در توضیح حقوق مالکیت، نیلی بر سه رکن اساسی تاکید کرد. نخست، کارکرد منصفانه و قابل پیش‌بینی محاکم قضایی که باید به‌گونه‌ای باشد که فعالان اقتصادی بتوانند با اطمینان به اجرای قانون، تصمیم‌گیری کنند. دوم، پایبندی دولت به عدم دخالت در امور بنگاه‌های اقتصادی؛ به این معنا که دولت نباید هم‌زمان نقش سیاستگذار و بنگاه‌دار را ایفا کند. سوم، غیرسیاسی بودن فعالیت بنگاه‌های اقتصادی که شرط لازم برای رقابت سالم و رشد طبیعی آنهاست. او برای توضیح این وضعیت از مثالی استفاده کرد که دولت باید مانند داور در زمین فوتبال باشد؛ اگر خود وارد بازی شود و هم‌زمان داوری هم بکند، طبیعی است که نتیجه به نفع خودش رقم بخورد.

ثبات اقتصاد کلان نیز بیش از هر چیز با کنترل تورم معنا پیدا می‌کند. تورم بالا و ناپایدار، پیش‌بینی‌پذیری را از اقتصاد می‌گیرد و بنگاه‌ها را از سرمایه‌گذاری بلندمدت بازمی‌دارد. در چنین شرایطی، حتی اگر سایر عوامل مهیا باشند، نبود ثبات می‌تواند کل فرآیند توسعه را مختل کند. در کنار آن، استحکام قراردادها نیز به کارکرد دستگاه قضایی گره خورده است؛ هرچه حل‌وفصل دعاوی سریع‌تر و کم‌هزینه‌تر انجام شود، هزینه‌های مبادله برای بنگاه‌ها کاهش می‌یابد و فضای کسب‌وکار بهبود پیدا می‌کند. دسترسی مستمر و کم‌هزینه به بازارهای جهانی، مولفه چهارمی بود که نیلی به آن پرداخت. او تاکید کرد که در عصر «انقلاب صنعتی چهارم»، ارتباط با زنجیره‌های جهانی ارزش و بازارهای بین‌المللی، نقشی تعیین‌کننده در رشد بنگاه‌ها دارد. بدون این دسترسی، بنگاه‌ها در بازار داخلی محدود می‌مانند و امکان رشد و تبدیل شدن به بازیگران بزرگ اقتصادی را از دست می‌دهند.

اعمال حاکمیت قانون، پیش‌نیاز توسعه

در ادامه بحث، نیلی یکی از نشانه‌های مهم توسعه اقتصادی را رشد بنگاه‌ها دانست؛ رشدی که در آن، بنگاه‌های کوچک به‌تدریج بزرگ می‌شوند و بنگاه‌های متوسط شکل می‌گیرند. این فرآیند در نهایت به افزایش قدرت اقتصادی منجر می‌شود و به‌طور طبیعی، قدرت سیاسی نیز از دل آن زاده می‌شود. او این مکانیسم را به‌صورت یک زنجیره توصیف کرد: ابتدا توسعه اقتصادی رخ می‌دهد، سپس قدرت اقتصادی از مسیر رشد بنگاه‌ها افزایش می‌یابد، بعد از آن قدرت سیاسی تقویت می‌شود و در نهایت، موانع توسعه سیاسی کاهش پیدا می‌کند.

از این منظر، توسعه اقتصادی محصول مجموعه‌ای از سیاست‌هاست: سیاست خارجی، سیاست داخلی، سیاست‌های حقوقی و قضایی و در نهایت سیاست اقتصادی که سه مورد از بیرون از زمین اقتصاد تعیین می‌شود. بدون تغییر این سیاست‌ها، نمی‌توان انتظار داشت بنگاه‌ها مسیر طبیعی رشد را طی کنند. او برای ملموس‌تر شدن بحث، به مثال‌هایی از شرکت‌های بزرگ جهانی مانند سونی و اپل اشاره کرد و توضیح داد که این شرکت‌ها چگونه در یک بستر مناسب توانستند از بنگاه‌های کوچک به بازیگران بزرگ جهانی تبدیل شوند. در مقابل، نیلی وضعیت بنگاه‌ها در ایران را متفاوت توصیف کرد.

به گفته او، بنگاه‌های ایرانی عمدتا یا کوچک مانده‌اند یا از ابتدا بزرگ بوده‌اند و عملا بنگاه متوسطی که مسیر رشد را طی کرده باشد، وجود ندارد. بنگاه‌های بزرگ نیز عموما غیرخصوصی هستند و اساسا قرار نبوده خصوصی باشند. حتی در فرآیندهای خصوصی‌سازی و اجرای سیاست‌های کلی اصل ۴۴، انتقال مالکیت بیشتر از دولتی به حاکمیتی بوده تا به بخش خصوصی واقعی. او ریشه این وضعیت را هم در مبانی ایدئولوژیک نهفته در قانون اساسی و هم در نگاه اقتصاد سیاسی کشور دانست که در آن، تمایل چندانی به شکل‌گیری بخش خصوصی قدرتمند وجود نداشته است.

نیلی به نتایج پژوهشی اشاره کرد که در آن، ساختار مالکیت بنگاه‌های اقتصادی ایران بررسی شده و نشان می‌دهد بخش عمده بنگاه‌های بزرگ، دولتی هستند و تنها حدود ۲۰ درصد بنگاه‌ها خصوصی‌اند که اولا کوچک هستند و در وهله دوم عمدتا در صنایع غذایی و فعالیت‌های ساختمانی متمرکز شده‌اند. در حوزه‌هایی مانند نفت و گاز، مخابرات و نظام بانکی، مالکیت خصوصی سهم بسیار محدودی دارد.

در بخش پایانی نشست، نیلی به مقایسه مدل‌های توسعه در کشورهای مختلف پرداخت. او توضیح داد که کشورهای آمریکای شمالی و اروپا، که هم به توسعه اقتصادی رسیده‌اند و هم به توسعه سیاسی و دموکراسی، مدل‌هایی دارند که تکرارپذیر نیستند. در مقابل، برخی کشورهای آسیای جنوب شرقی بدون دموکراسی، مسیر توسعه اقتصادی را طی کرده‌اند. کره‌جنوبی نمونه‌ای است که از توسعه اقتصادی به توسعه سیاسی رسیده، درحالی‌که کشورهایی مانند سنگاپور یا امارات توسعه اقتصادی داشته‌اند بدون آنکه دموکراسی در مدل حکمرانی‌شان نقش پررنگی داشته باشد.

بر اساس پژوهش دیگری که به آن اشاره شد، کشورها را می‌توان بر اساس دو شاخص دموکراسی و درجه تمرکز حکومت دسته‌بندی کرد. در این تقسیم‌بندی، کشورهای غیردموکراتیک اما غیرمتمرکز، مانند چین و امارات، عملکرد اقتصادی بهتری نسبت به کشورهای غیردموکراتیک متمرکز دارند. در مجموع، چهار گروه شامل دموکراسی‌های بالغ و نابالغ و غیردموکراسی‌های بالغ و نابالغ شکل می‌گیرد و آنچه وضعیت بهتری دارد، کشورهایی هستند که از بلوغ نهادی بیشتر و تمرکز کمتری برخوردارند.

برای شکل‌گیری نهال توسعه اقتصادی، دموکراسی لزوما شرط اولیه نیست، بلکه وجود اراده‌ای برای اعمال حاکمیت قانون و ایجاد چارچوب نهادی اهمیت دارد. نیلی تاکید کرد که پیاده‌سازی چنین نظمی کاری پیچیده است و نیاز به تمرین دارد. از نگاه او، مسیر رسیدن به دموکراسی نیز باید تدریجی باشد و از دل تقویت نهادها بگذرد. همچنین، اتکای بیش از حد به نفت و شکل‌گیری سوسیال دموکراسی نفتی یا اقتدارگرایی نفتی هر دو به پوپولیسم می‌انجامد؛ مسیری که سرانجام خوشی برای توسعه اقتصادی و سیاسی نخواهد داشت.

امنیت، ثبات و تعامل با نظام بین‌الملل؛ شروط لازم توسعه

در این نشست، جواد اطاعت، عضو هیات علمی علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتی، بحث رابطه میان دموکراسی و توسعه را با اشاره به دو دیدگاه متقابل آغاز کرد؛ گروهی که توسعه را بدون دموکراسی ناممکن می‌دانند و گروهی دیگر که معتقدند دموکراسی خود به مانعی برای رشد اقتصادی تبدیل می‌شود. با این حال، اطاعت تاکید داشت که تمرکز بر این تقابل، اساسا طرح نادرستی از مساله است و پرسش اصلی باید در جای دیگری جست‌وجو شود. از نگاه او، عامل تعیین‌کننده در مسیر توسعه نه صرفا دموکراسی و نه اقتدارگرایی، بلکه امنیت و ثبات است. اطاعت با تاکید بر این نکته که دموکراسی یک مدل واحد و همگن نیست، به تفاوت میان گونه‌های مختلف آن پرداخت. او میان دموکراسی مدنی و دموکراسی توده‌ای تمایز قائل شد. دموکراسی مدنی، مبتنی بر تکثر، عقلانیت و به رسمیت شناختن تفاوت‌هاست و می‌تواند در خدمت توسعه قرار گیرد. در مقابل، دموکراسی توده‌ای به دلیل غلبه هیجان و فقدان نهادهای پایدار، می‌تواند به ضد توسعه تبدیل شود؛ تجربه کشورهایی مانند ونزوئلا از این منظر مورد اشاره قرار گرفت.

با این حال، جمع‌بندی اطاعت بر این نکته استوار بود که پرسش از دموکراسی به‌عنوان عامل یا مانع توسعه، پرسشی نادرست است. آنچه توسعه را ممکن می‌کند، وجود امنیت است؛ امنیتی که خود مجموعه‌ای از شاخص‌ها را دارد، از جمله اراده رهبران برای توسعه، ثبات سیاسی و تعامل سازنده با نظام بین‌الملل.  در پایان، اطاعت با اشاره به تجربه تاریخی ایران تاکید کرد که الگوی چینی توسعه برای ایران قابل تکرار نیست. به باور او، کشوری که در کمتر از یک قرن دو انقلاب بزرگ و جنبش‌های اجتماعی متعدد را تجربه کرده، ناگزیر است مسیر توسعه را از دل پذیرش دموکراسی و مشارکت سیاسی بگذراند، زیرا جامعه ایرانی با این پیشینه، راهی جز این برای رسیدن به توسعه پایدار پیش رو ندارد.




iran-emrooz.net | Tue, 23.12.2025, 14:17

حراست مردم از مردم

جواد کاشی

از انقلاب مشروطه به اینسو دوگانه استبداد و دمکراسی، مضمون اصلی گفتارهای سیاسی در ایران بوده است. ناگهان کسانی به میدان آمده‌اند، نظم مستقر را مستبد خوانده‌اند و در باره اسارت مردم در زندان استبداد مرثیه‌سرایی کرده‌اند. نکته شگفت‌انگیز آن بود که اگر توفیقی به دست می‌آمد و می‌توانستند شالوده یک نظم فروبسته را بشکنند، همه چیز را به یک مستبد دیگر و نظم فروبسته دیگر واگذار می‌کردند. دوره مشروطه به پادشاهی رضاشاه پهلوی میدان داد، دوره نهضت ملی نفت بسترساز کودتای بیست و هشت مرداد بود، انقلاب سال ۱۳۵۷ به یک حکومت تئوکراتیک میدان داد و گفتار دمکراسی خواهانه اصلاح طلبان در ایران پس از انقلاب، شالوده گفتار اسلام‌گرایی را شکست. اینک همه چیز را به یک گفتار ناسیونالیستی بسته و هویت‌گرا واگذار می‌کند.

این بار همه چیز رنگ تازه‌ای به خود گرفته است. ناسیونالیست‌هایی که در موضع براندازی نظام جمهوری اسلامی برآمده‌اند، نه تنها مدعی دمکراسی‌خواهی نیستند بلکه با جمهوری اسلامی هم صدا هستند که «دمکراسی یک پدیده غربی است با مقتضیات ایران سازگاری ندارد» یکی از این گزاره ضرورت حکومت دینی را نتیجه می‌گیرد دیگری پادشاهی را. هم‌نوایی نظام مستقر با اپوزیسیون براندازش تازگی دارد.

دوگانه استبداد و دمکراسی، فریب‌کاری خواسته یا ناخواسته شبح پنهان قدرت بوده تا از قدرت مردم بهره‌گیری ابزاری کند، کسانی را واژگون و کسان دیگر را بر همان صندلی پیشینیان بنشاند. طرد همزمان دمکراسی توسط نظم مستقر و مخالفین براندازش، از یک گذر تاریخی مهم خبر می‌دهد: مردم از این بازی تاریخی عقب کشیده‌اند. همانقدر که به قدرت مسلط اعتبار نمی‌دهند، ابزار اهداف مدعیان جانشینی آن نیز نمی‌شوند.

چیزی در آگاهی جمعی و وجدان تاریخی‌شان رسوب کرده مبنی برآنکه از نظام‌های مستقر سیاسی، خیر چندانی عاید مردم نخواهد شد. امکان‌های صدور شر آن را باید کنترل کرد. اینکه حکومت بتواند مردم را به نحو حقیقی نمایندگی کند، در همه جای جهان محل تردید واقع شده است. این مساله در این ناحیه از جهان به ویژه در ایران به هزار دلیل ممتنع است. آنچه در عرصه سیاست امروز موضوعیت پیدا کرده، حراست از مردم در مقابل امکان‌های صدور شرارت از سوی بازی‌های کلان سیاسی است. مردم خواسته یا ناخواسته به سمت سازه‌های کوچک اما پایدار قدرت جمعی پیش می‌روند.

حاکمیت مستقر از مردم می‌هراسد، اپوزیسیون برانداز نیز امیدی به حمایت گسترده مردم ندارد به همین جهت چشم امید به نیروهای متجاوز خارجی بسته است. صحنه سیاسی ایران در وضعیت تعلیق است. این تعلیق البته برای مردم هزینه فراوانی دارد. اما یک فرصت تاریخی هم هست.

چرخه تاریخی و تکرار شونده دمکراسی‌خواهی منتهی به استبداد، به پایان رسیده است. یکسوی میدان بازی‌سازی‌های کلان است که به سمت و سوی خطرناکی پیش می‌رود. سوی دیگر بازی‌سازی‌های خرد است که مضمونش حراست مردم از مردم است. سودای بی‌سرانجام حکومت مردم بر مردم، اینک به حمایت مردم از مردم انجامیده است. مسیر دشواری پیش رو وجود دارد. فهم تازه، سخن تازه، بازیگران تازه و الگوهای ارتباطی تازه می‌طلبد. اگر هوادار اسلام هستیم یا ایران یا هر نام هویت بخش دیگر، باید بپرسیم چه کمکی به این فرایند می‌کنند.

تلگرام نویسنده
@javadkashi




iran-emrooz.net | Mon, 15.12.2025, 10:21

من چه می‌گویم؟ اصلاح یک انحراف

مجتهد شبستری

متن زیر تلخیص سخنرانی “من چه می‌گویم؟ اصلاح یک انحراف” توسط کانال سخنرانی‌ها (https://t.me/sokhanranihaa) است که متن و صوت کامل آن پیش‌تر در همینجا منتشر شده است.

۱. نقش پیامبر و ماهیت احکام اجتماعی
۱. پیامبر اسلام نظام زندگی عرب جاهلی را  برهم نزد ؛ بلکه همان شیوه‌های موجود را با اصلاحات اخلاقی تصحیح کرد.
۲. احکام اجتماعی، حقوقی، سیاسی و جزایی قرآن ادامهٔ همان سنت‌های عربی‌اند، نه احکام آسمانی ابدی.
۳. هدف اصلی نبوت: ایمان به خدا و تکمیل مکارم اخلاق ، نه ارائهٔ سیستم حقوقی–سیاسی دائمی.

۲. انحراف بزرگ در تاریخ اسلام
۱. فقها در طول تاریخ این سنت‌های عربی را تبدیل به احکام الهی جاودانه و جهان‌شمول کردند.
۲. این تلقی، بزرگ‌ترین انحراف و منشأ بسیاری از مشکلات امروز جهان اسلام است.
۳. این «اسلام تاریخی  ــ به معنای تبدیل رسوم عربی به شریعت آسمانی ــ ریشهٔ خشونت، جمود، و عقب‌ماندگی شده است.

۳. مشکل امروز مسلمانان
۱. مسلمانان امروز گمان می‌کنند سیستم‌های اجتماعی و سیاسی و خانوادگیِ فقه، ابدی است.
۲. نتیجه: ناتوانی در  طرح شیوه‌های نو برای زیستن  و تطبیق با دنیای مدرن.
۳. مسلمانی با قوانین ارث، جزا یا سیاست تعریف نمی‌شود؛ بلکه با  ایمان و اخلاق ناشی از آن تعریف می‌شود.

۴. موانع اصلاح: مریدسالاری و ترس از آزادی
۱. فقها توسط شبکهٔ «مریدان» محاصره شده‌اند؛ مریدانی که اجازهٔ اصلاح نمی‌دهند.
۲. هر فقیهی بخواهد تجدیدنظر کند، مقلدان رهایش می‌کنند.
۳. «گریز از آزادی» (اریک فروم): انسان از آزادی می‌ترسد، پس به پناهگاه‌های سنتی چنگ می‌زند.

۵. ضرورت مواجههٔ مسلمانان با آزادی و مدرنیته
۱. مسلمانان باید با شجاعت آزادی را بپذیرند و مدل‌های نوین زندگی، حقوق، حکومت و خانواده را خودشان طراحی کنند.
۲. حقوق بشر، دموکراسی، عدالت اجتماعی—همه شیوه‌های کارآمد دنیای امروز اند و تعارضی با ایمان ندارند.
۳. «خلاف اسلام است» گفتن نسبت به شیوه‌های کارآمد مدرن، تنها از  برداشت غلط تاریخی ناشی شده است.

۶. سه لایهٔ سنت هر جامعهٔ مسلمان
هر مسلمان در سه سطح زندگی می‌کند:
۱. سنت ملی/فرهنگی (مثل ایرانیت) → واقعیتی پیشاداده و تغییرناپذیر
۲. سنت دینی → قابل انتخاب و نقد
۳. مدرنیته → واقعیتی جدید با شیوه‌های تازهٔ زیستن. زیست اجتماعی باید ابتدا در سطح ملیت سامان یابد، نه دین. دین،  گزینهٔ ثانوی و انتخابی  است.

۷. ضرورت انتخاب آزادانهٔ ایمان
۱. ایمان باید انتخابی و آگاهانه باشد، نه موروثی.
۲. پیامبر هم بت‌های موروثی را نقد کرد و دعوت به انتخاب کرد.
۳. امروز نیز یک «منادی» باید مسلمانان را از اعتقادات تقلیدی، فقه سنتی، و زندان‌های فکری آزاد کند.

۸. سخن پایانی متن
۱. هر ملت مسلمان — ایران، مصر، سوریه، اندونزی … — باید ابتدا ملیت و شیوهٔ زیست خود را سامان دهد.
۲. سپس ایمان را  آزادانه  انتخاب کند.
۳. این سخن، نه «نواندیشی دینی» در چارچوب فقه سنتی، بلکه خروج از مبانی فقه سنتی است.
۴. ایرانیت به دلیل داشتن حافظهٔ فرهنگی عمیق یک سرمایهٔ نادر است که باید برای ساختن زیست نوین به آن تکیه کرد.

نتیجه‌گیری

۱. دین = ایمان + اخلاق؛ نه نظام حقوقی و سیاسی
هدف پیامبر ایجاد سیستم حکومتی یا حقوقی دائمی نبود. تمام احکام اجتماعی صدر اسلام ادامهٔ سنت‌های عربی است، نه امر الهی جاودانه.

۲. فقه = عربیت تاریخی، نه شریعت ابدی
خطای بزرگ تاریخ اسلام، تبدیل عرف عربی به «حکم الهی» بوده.
این خطا امروز مانع اصلاح و نوگرایی شده است.

۳. مسلمان امروز باید زندگی‌اش را “به‌عنوان ایرانی” (یا مصری، سوری…) طراحی کند، نه «به‌عنوان مسلمان»
ملیت و حافظهٔ فرهنگی، موضوع نخست است؛
ایمان، انتخاب ثانویه و آزادانهٔ فردی.

۴. زیست مدرن — حقوق بشر، دموکراسی، عدالت — نه تنها ضد دین نیست، بلکه لازمهٔ یک زندگی انسانیِ عادلانه است
برای رفع استبداد و ظلم، باید مکانیزم‌های مدرن را پذیرفت، نه انتظار اخلاق شخصی از حاکمان داشت.

۵. ایمانِ آینده باید بر اساس انتخاب آگاهانه باشد.
تقلید دینی، انسان را به داعش و القاعده و خشونت می‌کشاند.
ایمانِ اصیل = انتخاب آزاد + نقد سنت.

جمع‌بندی در یک جمله
برای مسلمانِ امروز، راه نجات نه بازگشت به فقه گذشته، بلکه ساختن زیست عقلانی و عادلانه بر اساس ایرانیت/ملیت، دستاوردهای مدرنیته، و انتخاب آزادانهٔ ایمان است و این یعنی عبور شجاعانه از اسلام تاریخی.

تلگرام نویسنده
@sokhanranihaa




iran-emrooz.net | Thu, 11.12.2025, 18:54

حق زندگی شرافتمندانه در ایران؛ طعمه‌ی خودکامگی

مهدی محمودیان

برای بخش بزرگی از جهان، این روز[روز جهانی حقوق بشر] یادآور پیروزی انسان بر بربریت است؛ اما برای مردم ایران، آینه‌ای است که سقوط یک حکومت به بربریت را نشان می‌دهد.

فاصله‌ی نظام حاکم بر ما با منشور جهانی حقوق بشر یک اختلاف‌نظری یا یک عقب‌ماندگی تاریخی نیست؛ نظام حاکم بر ما بقای خود را بر نفی حقوق انسان دیده و نقض حقوق بشر را از اوجب واجبات می‌داند.

آنچه در ایران می‌گذرد «نقض موردی» یا «خطای مدیریتی» نیست. این ساختار بدون سرکوب آزادی‌های فردی و اجتماعی، بدون تبعیض ایدئولوژیک، بدون خشونت، بدون تحقیر مردم و بدون له کردن کرامت انسانی نمی‌تواند حتی یک روز دوام بیاورد. حقوق بشر برای این حکومت تهدید وجودی است، نه یک الزام قانونی.

قتل‌های حکومتی از اعدام تا ترور، کشتار معترضان، قتل و شکنجه در بازداشتگاه‌ها، مصادره‌ی اموال، محروم‌سازی از درمان و آموزش، حذف شغلی و تحصیلی، نابودی محیط‌ زیست و منابع طبیعی، حذف شایستگان از مدیریت‌های عالی و خلاصه نادیده‌ انگاشتن حق زندگی؛ این‌ها مواردی پراکنده نیستند؛ اجزای موتور بقای همین ساختارند؛ موتوری که هر روز با خرد کردن استخوان شهروندانش کار می‌کند.

وقتش رسیده است که بدون تعارف بگوییم: “کسی که در سالروز منشور جهانی حقوق بشر هنوز دم از امیدواری یا لزوم رعایت حقوق توسط حکومت می‌زند، یا حقیقت را نمی‌فهمد یا عامدانه روی حقیقت پنجه می‌کشد تا رویا بفروشد.”

قدرتی که با قتل و سرکوب سرپا مانده، دستگاهی که سرکوب و خشونت و قتل مخالفین را عامل بقای خود می‌داند، با نصیحت و توصیه داوطلبانه رام و سربه ‌راه نمی‌شود و نیاز است با قدرتی بیشتر از قدرت خودش او را نواخت؛ اما نه قدرت خارجی مثل آنچه در افغانستان اتفاق افتاد و نه آنچه در انقلاب ۵۷ ایران اتفاق افتاد که نتیجه‌ی هر دوی آنها چیزی جز بازگشت و باز تولید استبداد در لباسی جدید نخواهد بود.

تنها چیزی که می‌تواند این ماشین را متوقف کند و مطمئن بود که دیگر این ماشین بر نخواهد گشت، قدرت جامعه است. قدرتمند شدن جامعه راه هرگونه استبداد و خودکامگی را می‌بندد و البته چنین قدرتی نه با شعار ساخته می‌شود و نه با ابراز نگرانی و محکوم کردن.

قدرت واقعی که می‌تواند هر حکومت سرکشی را رام و وادار به تبعیت از ملت خود کند:
• تقویت و رشد اتحادیه‌های مستقل، انجمن‌های صنفی، شبکه‌های محلی و شبکه‌های دادخواهی؛
• افزایش آگاهی عمومی نسبت به حقوق فردی و اجتماعی؛
• اقدام جمعی سازمان‌یافته: اعتصاب، تحریم، کارزارهای هدفمند؛ نه واکنش‌های لحظه‌ای؛
• پیوند شبکه‌های داخلی با نهادهای بین‌المللی برای شکستن روایات رسمی حکومت؛
• سازوکارهای پایدار حمایت: صندوق‌های حقوقی، شبکه‌های مستندسازی، ساختارهای پشتیبانی از قربانیان.

این‌ها ابزار قدرت هستند؛ ابزارهایی که حکومت از آنها بیشتر از هر چیز دیگری وحشت دارد و دقیقاً به همین دلیل است که اتهام تشکیل گروه و تشکل با سخت‌ترین مجازات روبه‌رو می‌شود و سرکوب هرگونه تشکل و تجمع را در اولویت سرکوب قرار داده‌اند.

اما من به‌عنوان یک شهروند ایرانی که دغدغه‌ی انسانیت و ایران را دارم، می‌خواهم به مناسبت روز جهانی حقوق بشر خطاب به هم‌وطنانم که زیر بار خودکامگی و استبداد دینی امکان زندگی برخوردار از استانداردهای زیست شرافتمندانه را ندارند بگویم:
“یا جامعه‌ی ایرانی باید متشکل شده و قدرت واقعی بسازد، یا این ساختار همچنان بر حیات و مماتِ امروز و فردای‌مان مسلط خواهد بود و حتی در صورت تغییر حکومت، باز هم اقتدار و ناکارآمدی و دیکتاتوری با شکلی جدید بازتولید خواهد شد.”


تلگرام نویسنده




iran-emrooz.net | Tue, 09.12.2025, 22:46

امر برگشت‌ناپذیر

یدالله کریمی‌پور

معرکه‌ای برپا شد. به دختر جوانی گفته بود: «این چه طرز لباس پوشیدن است؟» دختر جیغ کشید و مردم فوراً دورشان جمع شدند. آمرِ به معروف که انتظار حمایت داشت، دید ماجرا از دستش خارج شده و با عجله دور شد. او گمان کرده بود دولت و حکومت پشت اوست، اما وضعیت جامعه از این مرحله گذشته است.

از منظر جامعه‌شناسیِ تغییر هنجار، زمانی که یک الگوی رفتاری به «رویه روزمره» بدل شود، بازگشت‌پذیری آن بسیار دشوار ـ و گاه ناممکن ـ می‌شود. بوردیو در نظریه Habitus می‌گوید عادت‌های جمعی وقتی نهادینه شوند، ساختارهای رسمی را به حاشیه می‌رانند. پوشش آزاد زنان در ایران نیز از سطح اعتراض سیاسی فراتر رفته و به «رویه زیسته» تبدیل شده است؛ میلیون‌ها زن، حتی در مناطق محافظه‌کار، اکنون نظم بدنی تازه‌ای را تجربه می‌کنند.

نوربرت الیاس در فرایند تمدن توضیح می‌دهد که هنجارهای مرتبط با بدن، اگر تثبیت شوند، فقط با خشونت سنگین قابل عقب‌گردند؛ و خشونت سنگین، خود هنجار جدید را تقویت می‌کند نه حذف. ازاین‌رو، هر میزان اجبار حکومتی تنها «شکاف هنجاری» را ژرف‌تر می‌سازد و امکان بازگشت به وضعیت دهه‌های پیشین را از میان می‌برد.

در نظریه نافرمانی مدنی، گیلرمو اودانل و آدام پرژوورسکی تأکید بر آن‌است که رفتارهای «فراگیر و کم‌هزینه»، دولت را از توان اعمال قانون تهی می‌کند.

پوشش آزاد زنان امروز بزرگ‌ترین نافرمانی کم‌هزینه در تاریخ جمهوری اسلامی است:

روزمره، بی‌رهبر، فراگیر و غیرقابل مهار.

طبق نظریه «ظرفیت حکمرانی» (مانسور اولسون و فرانسیس فوکویاما)، دولت تنها زمانی قادر به اعمال اجبار است که هم مشروعیت نسبی داشته باشد و هم توان اجرایی. فقدان هر دو، اجرای سیاست‌های اخلاقی را ناممکن می‌کند.

بنابراین تلاش برای بازگرداندن الگوی گذشته، نه نشانه قدرت حکومت بلکه نشانه «بحران ظرفیت» است و خود، مقاومت اجتماعی را تقویت می‌کند.

در تاریخ تحولات فرهنگی، آزادی بدن پایدارترین نوع آزادی است. اریک هابزبام در Age of Extremes اشاره می‌کند که تغییرات سبک زندگی، پس از تجربه‌شدن، به سختی معکوس می‌شوند.

نمونه‌های ترکیه، یوگسلاوی، اروپای شرقی و حتی جمهوری‌های شوروی نشان می‌دهد هرجا زنان تجربه پوشش آزاد یافته‌اند، ساختارهای اقتدارگرا توان بازگرداندن کنترل را از دست داده‌اند.

این حافظه، به‌ویژه زمانی که بدن و سبک زندگی را دربرگیرد، حتی با سرکوب ساختاری پاک نمی‌شود.

بازگشت، از منظر تاریخی، نه احتمال بلکه «محال ساختاری» است.


منبع: تلگرام نویسنده
@karimipour_k




iran-emrooz.net | Tue, 09.12.2025, 15:15

آرمان یا آرزو

جواد کاشی

دخیره‌ همه آرمان‌‌های اتوپیایی به پایان رسیده است. نه دیگر کسی احیای شکوه ایرانشهری را باور می‌کند، نه احیای وحدت امت اسلامی را. نه کسی به وحدت زحمتکشان جهانی می‌اندیشد نه امکان تحقق یک جمهوری‌خواهی تام را باور دارد. سعید حجاریان از فقدان آرمان‌ها سخن گفت. باید دقیق‌تر مقصود خود را بیان کند. آیا  در رویای آرمان‌های اتوپیایی است که روزی روزگاری در عرصه سیاست ایرانی خلق نیرو و انر‌ژی جمعی می‌کرد؟ اگر چنین نیست، چه مقصودی از مقوله آرمان در حوزه سیاست دارد؟

سعید حجاریان راست می‌گوید کنشگران شناخته شده سیاسی در ایران، قطب‌نمایی در دست ندارند. اصلاح طلبان قدیم اگر رادیکال شده باشند، میدان عمل و بازی را از دست داده‌اند اگر سر به راه‌ شده باشند، به گشودن روزنه‌ای دل بسته‌اند و پشت چراغ قرمز عرصه سیاست توقف کرده‌اند. در انتظار سبز شدن چراع‌اند. چراغی که ثانیه شمارش نزدیک به صفر می‌شود اما دوباره از شماره صد آغاز می‌کند و قرمز می‌ماند. صبر و انتظار یک چراغ سبز کوتاه اعصاب و روان و نگاه و زبان‌شان را تسخیر کرده است.

آن سنخ از آرمان‌ها دیگر جان و توانی ندارند. اما بی‌جان شدن آرمان‌های بزرگ سد راه آرزوها نشده است. بلکه میدانی برای آرزوهای مردم گشوده است.

گروه‌های گوناگون به انحاء مختلف حسرت و داغ دارند. متناسب با رنج‌ و آلامی که متحمل شده‌اند، آرزوهایی در دل می‌پرورانند. آرزوها از یک سنخ و جنس نیستند. بیش از آنکه میان مردم وحدت ایجاد کنند، اتفاقاً تمایز می‌آفرینند، گاه به حسب آرزوهاشان از هم بیگانه می‌شوند، گاه با یکدیگر در ستیز می‌افتند و گاه قرابتی با هم پیدا می‌کنند. مساله پیش‌روی اهل فکر ایران، تلاش برای تولید حداکثر امکان توازن و همسازی میان آنهاست.

جامعه ایرانی همراه با یاس و ترس از فردا، مملو از آرزوهای رنگارنگ است. طبقات تهی‌دست، اقشار متوسط شهری، گروه‌های سنت‌گرا، ملی‌گرایان، تعلقات دینی، جهانشهرگرایی نسل جدید، برآمدن سوژگی زنانه، قدرت‌یابی گروه‌های قومی، ظهور گرایش‌های جدی معنویت‌گرا و ده‌ها جریان دیگر، آرزوهایی متمایز از دیگران در سر می‌پرورانند. نظام مستقر نیز دیگر یک نظام آرمانگرا نیست. متعلق به یک گروه خاص است با آرزوهای خاص. آرزوهایی که هیچ‌گاه محقق  نشدند.

ما امروز با زمستان و انجماد و یخ زدگی قلمرو آرزوها رویارو شده‌ایم.

بهار قلمرو آرزوها، با یک بوم نقاشی بزرگ فراخواهد رسید. امکانی که هر کس نقش خود را بر آن بزند و همزمان در یک تصویر کلی، خود را در کنار سایر نقش‌ها و آرزوهای دیگران تجربه کند. ما به امکان یک تصویر کلی از خودهای ناهمرنگ نیاز داریم. بوم خالی منتظر دیگران، می‌تواند جای خالی آرمان‌های پیشین را پر کند. آن تصویر کلی این امکان را فراهم خواهد کرد که آرزوهای خاص با تداوم هستی کل، همساز شود.

نه آزادی نه عدالت، هیچ‌کدام حوزه سیاست را اخلاقی نمی‌کنند. تعادل بخشی موقت میان قلمرو آرزوهاست که حیات سیاسی را اخلاقی می‌کند. آنگاه هم آزادی هم عدالت با معنای تازه چهره نشان خواهند داد.




iran-emrooz.net | Tue, 02.12.2025, 9:09

دروغ و ابتذال‌ سیاست‌ورزی

علی‌رضا علوی‌تبار

چند روز پیش به‌طور اتفاقی کلیپی از یکی از کانال‌های متعلق به جریان راست افراطی داخلی را دیدم. مجری سعی می‌کرد با اداهای عجیب و غریب به بیننده بقبولاند که آقای اکبر گنجی در سال‌های نخست انقلاب زنان بدون حجاب شرعی را آزار می‌داده است. داستانی که هم سازندگان آن، و هم مروّجان آن و هم همه کسانی که آقای گنجی را می‌شناختند، یقین داشتند که دروغی بیش نیست. کمی که پیگیری کردم، دیدم اگر چه این دروغ را جریان راست افراطی در داخل ساخته است، اما هم سلطنت‌طلب‌ها و هم هواداران مجاهدین خلق تکرارکننده و مروّج آن بوده‌اند. شاید تعجب‌آور باشد که چگونه جریان‌هایی با این همه تضاد و دوری سیاسی از یکدیگر یک دروغ را می‌سازند و ترویج می‌کنند. اما واقعیت دروغ‌های ترویج شده در عرصه سیاسی ایران همین است. برای روشن‌تر شدن این ماجرا و بررسی ابعاد گوناگون آن ترویج چنین دروغ‌هایی را در مورد خودم مورد بررسی قرار می‌دهم تا با اطمینان و دقت بیشتری طرح موضوع کنم.

بعد از افشای قتل‌های زنجیره‌ای و برخورد دولت آقای خاتمی با آن (۱۳۷۷) چند نفر از دانشجویان و فعالان سیاسی به من گفتند که در جلسات بازپرسی که در دفتر آقای مرتضوی، همان قاضی معروفی که دستور تعطیلی فله‌ای مطبوعات را اجرا کرد (اردیبهشت ۱۳۷۹) داشته‌اند، به آن‌ها گفته شده است که از همراهی و همکاری با چند نفر از نیروهای سیاسی خودداری کنند. گفته بود این‌ها اعضای نهادهای امنیتی هستند و می‌خواهند شما را پرونده‌دار و دارای مشکل کنند. نام من را هم در میان آن چند نفر آورده بود. از دانشجویان پرسیدم که فکر نکردید چرا باید یک قاضی مورد اعتماد دستگاه‌های امنیتی نام مأمورانِ مخفیِ امنیتی را فاش کند؟ همه تصدیق کردند که برنامه دیگری پشت این ماجرا وجود دارد. به‌خصوص هنگامی‌که چند روز بعد روزنامه کیهان هم این ادعا را تکرار کرد.

رخداد دوم در جریان کنفرانس برلین (۱۹ فروردین ۱۳۷۹) پیش آمد. وقتی تلاش برای بر هم زدن کنفرانس شروع شد، آقایی به همراه دو نفر که در حال فیلم‌برداری و ضبط صدا بودند به من نزدیک شد و به زبان آلمانی برای آن‌ها توضیحاتی می‌داد. یکی از ایرانی‌های حاضر به من گفت که می‌گوید به‌دلیل این‌که همجنس‌گرا بوده است، من او را از وزارت ارشاد اخراج کرده‌ام. از آن آقا خواستم که بگوید من هیچ‌گاه در وزارت ارشاد نبوده‌ام! با توضیح من دو نفر به‌ظاهر خبرنگار رفتند اما آن ایرانیِ معترض این‌بار به زبان فارسی به فحاشی به من ادامه داد! روز بعد همین نمایش توسط یک خانم ایرانی اجرا شد. وی مدعی بود که در سال ۱۳۶۴ من او را در زندان اوین شکنجه کرده‌ام. توضیح دادم من آن موقع تهران نبوده‌ام! این بازی مبتذل بعد از ظهر هم ادامه یافت. آقایی با دو نفر به‌ظاهر خبرنگار آمد و مدعی شد که من او را در زندان عادل‌آباد شیراز شکنجه داده‌‌ام! یادم آمد که صبح گفته بودم که در سال ۱۳۶۴ تهران نبوده‌ بلکه شیراز بوده‌ام، به همین دلیل سناریوی نمایش تغییر کرده بود! باز هم توضیح دادم که من زندان عادل‌آباد شیراز را از درون ندیده‌ام و فقط با خودرو از مقابل دیوار آن عبور کرده‌ام. اما فحش و حمله کماکان ادامه پیدا کرد.

مدت‌ها بعد از تعطیلی فله‌ای مطبوعات اصلاح‌طلب، روزی یکی از دوستان نوشته‌ای از آقای نیک‌آهنگ کوثر برایم فرستاد که در آن با تأکید بر غیرمذهبی بودن پدرم، از سابقه سپاهی و امنیتی! من گفته و به دستگیر شدن شخصی به‌نام «مشکسار» اشاره کرده بود. از این‌که ایشان بعد از آن همه تلاش برای آزادی و حمایت از او چنین تشکر کرده است، قدری متعجب شدم اما می‌توانستم موضوع را درک کنم. ظاهراً او به سلطنت‌طلبان پیوسته بود و در سازمان‌ آن‌ها جایگاه تبلیغی و ترویجی داشت و باید نشان می‌داد آن‌ها را تنها جایگزین نظام فعلی می‌داند و از ما برائت می‌جست. تعجب بیشترم از این بود که ایشان چطور بی‌اطلاع و به‌دروغ چنین ادعایی را مطرح می‌کند و اساساً داستان مشکسار چیست؟ تنها مشکساری که من می‌شناختم، مرحوم حبیب مشکسار معلم دینی بسیار سنتی ما در دبیرستان شاهپور بود که دشمن شریعتی و نویسندگان کتب دینی (بهشتی، باهنر، گلزاده غفوری) بود، او هم که سیاسی نبود و در سیاست حضوری نداشت. بعد از آن پیگیری کردم و دریافتم که مشکسار در خانه‌‌ی عمه‌ی آقای کوثر که همسایه ما بوده، دستگیر شده است. آقای کوثر عمه‌ای داشتند که شوهرشان پیش از انقلاب مدتی مسئول ساواک بوشهر بود که پس از انقلاب هم به همین اتهام دستگیر، محاکمه و محکوم شد. دختر عمه ایشان هم ظاهراً از هواداران مجاهدین خلق بوده و مشکسار در خانه‌ آن‌ها دستگیر شده است؛ حال نمی‌دانم اتفاقی به آنجا رفته و یا در خانه آن‌ها پنهان بوده است. حال این دستگیری چه ارتباطی به من داشته است، تنها آقای کوثر می‌داند!

مدتی از انتشار متن پرخطا، پردروغ و بدبینانه آقای کوثر نگذشته بود که دوستی نوشته‌ای از شخصی به‌نام «ایرج مصداقی» برای‌ام فرستاد. هدف آن حمله به اصلاح‌‌طلبان بود. او نوشته آقای کوثر را مبنا قرار داده و مطالب را با آب و تاب بیشتری تکرار کرده بود. در پیگیری متوجه شدم که آقای مصداقی از جداشدگان مجاهدین خلق است و متهم است در دوران دستگیری‌اش با نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی برای دستگیری و بازجویی هم‌سازمانی‌های‌اش همکاری کامل داشته است.

از آن پس، هر از چند گاهی با تکرار این دروغ آشکار مواجه می‌شدم: عضویت در نیروهای امنیتی، بازجویی در زندان عادل‌آباد، برانگیختن عواطف با نام بردن از افرادی که آن‌ها را نمی‌شناسم. گاه از سوی سلطنت‌طلبان، گاه سایت‌ها و هواداران مجاهدین خلق، گاه مارکسیست‌های بسیار تند و گاه توسط افراد و کانال‌های وابسته به راستِ افراطیِ داخلی. این یگانگی و هم‌سویی عجیب نیست؟ خیلی راحت بود که با توجه به سوابق من دروغ بودن این ادعاها روشن شود. اما چرا تکرار شده و پخش می‌شوند؟

کسانی‌که مرا می‌شناسند، می‌دانند که حضورم در سپاه اختصاص به دوره حضور در جنگ و یاری‌رسانی به جبهه‌ها داشته و کارکرد داخلی نداشته است. به‌علاوه همه از دلبستگی من به آیت‌الله منتظری خبر دارند و می‌دانند همیشه دنباله‌رو و مدافع ایشان بوده‌ام. به‌ویژه مواضع آیت‌الله منتظری در زمینه برخورد با گروه‌های مخالف و زندانیان آن‌ها همیشه مورد حمایت من بوده و در جای خود هزینه این حمایت‌ها را نیز داده‌ام. پس چرا چنین اتهام‌هایی مطرح شده و ترویج می‌شوند؟ این پرسش را می‌توان در مورد حمله و اتهام به امثال آقای گنجی نیز مطرح کرد. از دیدگاه خودم به برخی از پاسخ‌های احتمالی اشاره می‌کنم.

یکم. در میان مخالفان و منتقدان حکومت ایران مجموعه‌هایی وجود دارند که می‌توان آن‌ها را «برانداز» نامید. براندازان سه‌ ویژگی اصلی دارند: استفاده از خشونت (آسیب‌زدن به اموال و اشخاص) را مجاز دانسته و آن را برای دستیابی به قدرت تجویز می‌کنند، مداخله قدرت‌های خارجی را برای تغییر حکومت ایران لازم می‌دانند و برای آن زمینه‌سازی می‌کنند، و به‌دنبال تغییر حکومت ایران با هر هزینه و قیمتی هستند. پرسروصداترین براندازان سلطنت‌طلبان، و اعضای سازمان مجاهدین خلق هستند. یکی از راهبردهای تبلیغاتی براندازان این است که ترویج می‌کنند که غیر از خودشان هیچ جایگزین دیگری برای حکومت فعلی وجود ندارد. برای اثبات این ادعا هر فرد یا جریانی را که به‌عنوان گزینه‌ای برای گذر از وضع موجود مطرح می‌شود، تخریب می‌کنند و برای انزوای او می‌کوشند. اصلاح‌طلبان داخلی از این نظر برای آن‌ها رقیب مهمی محسوب می‌شوند، از این رو بیش‌ از آن‌که به محافظه‌کاران و اقتدارگرایان داخلی حمله کنند، اصلاح‌طلبان را مورد حمله قرار می‌دهند. سیاه نشان دادن کارنامه آن‌ها بخشی از این راهبرد تبلیغاتی است.

دوم. براندازان (به‌ویژه دو جریان اصلی آن) در دو مقطع حساس تاریخ ایران نه‌تنها خطای راهبردی کرده‌اند بلکه به خیانت آلوده شده‌اند. در جریان جنگ میان عراقِ بعثی با ایران، مجاهدین خلق به‌عنوان بخش فارسی‌زبان جیش‌الشعبی عمل کردند. در میان سلطنت‌طلبان نیز بختیار و همراهان‌اش به همکاری و همراهی با حکومت بعثی پرداختند. سایر گروه‌های برانداز نیز در این زمینه کارنامه سیاه‌تری داشتند. در جریان حمله اسرائیل به ایران نیز همین الگو تکرار شد. همراهی و همکاری این دو گروه‌ برانداز با اسرائیل و امریکا برای کشتن شهروندان ایران و تخریب منابع ایران بدون پنهان‌کاری و با کمال جسارت صورت گرفت. اصلاح‌طلبانِ داخلی خوشبختانه در هر دو مقطع در طرف درست تاریخ ایستادند. تلاش برای تخریب اصلاح‌طلبان نوعی فرار به جلو است و آن‌ها می‌کوشند با تخریب آن‌ها که در این دو آزمون میهن‌دوستی پیروز شده‌اند، اذهان را از توجه به خیانت تاریخی خویش منحرف سازند. راه‌انداختن یک جنجال برای پوشاندن یک خیانت!

سوم. در عرصه سیاسی ایران به‌ویژه سال‌های پس از جنگ ایران و عراق، همواره رقابتی در زمینه تولید گفتار سیاسی و ترویج نگرش‌های مختلف در مباحث روز وجود داشته است. دیدگاه مجاهدین خلق در زمینه دین‌شناسی- که پیش از انقلاب تدوین و ارائه شده بود- در سال‌های پس از جنگ کاملاً بی‌اعتبار شد و مورد ارزیابی و نقدهای بنیادین قرار گرفت. امروز، کمتر کسی را می‌توان یافت که به‌گونه‌ای موجّه از «الهیات انقلابی» مجاهدین پیش از انقلاب دفاع کند. مجاهدین خلق پس از انقلاب نیز تولید فکری نداشتند و تمام توان خود را صرف زمینه‌سازی برای ایجاد و تداوم یک سازمان کاملاً تمامیت‌خواه (توتالیتر) کردند. حاصل آن نیز تبدیل شدن آن‌ها از یک سازمان سیاسی به یک «فرقه» بوده است و به‌دلیل محدودیت‌های ذهن فرقه‌ای از فهم تحولات سیاسی ایران و پویایی‌های درونی آن عاجز بوده‌اند. شکست ایدئولوژیک و ناتوانی در تحلیل سیاسی کارآمد، آن‌ها را به‌سوی انتقام‌گیری از افراد و جریان‌هایی سوق داده که از نظر آن‌ها عامل این شکست ایدئولوژیک و سیاسی‌اند. سلطنت‌طلبان نیز وضعیتی بهتر از این ندارند. روشنفکران و فعالان سیاسی داخلی به‌خوبی این ادعا را در ایران جاانداخته‌اند که «اقتدار مشروع سیاسی تنها از راه مردم‌سالاری به‌دست می‌آید». پذیرش این دیدگاه جایی برای کسانی‌که اقتدار را در وراثت جست‌وجو می‌کنند، باقی نمی‌گذارد. جنبش مردم‌سالاری‌‌خواهی در ایران بنیان اصلی نظام سلطنتی را ویران کرده است. سلطنت‌طلبان مبارزه ایدئولوژیک را از قبل باخته‌اند. تنها راه تبلیغ برای آن‌ها نقد اقلیت حاکم در ایران و نشان دادن خطاهای آنان است. البته، آن‌ها نمایش‌هایی که دوران پیش از انقلاب ایران را به‌صورت بهشت نشان می‌دهند، فراموش نکرده‌اند. ظاهراً از نظر آن‌ها مردم ایران مجموعه‌ای از احمق‌ها بوده‌اند که بهشت خود را با جهنم عوض کرده‌اند! سلطنت‌طلبان هیچ‌گاه نظریه‌پرداز جدی نداشته‌اند که بتواند وارد گفت‌و‌گوهای نظری شود. روشن است که انتقام‌ گرفتن از روشنفکران و فعالانی که مهر باطل بر دیدگاه سیاسی آن‌ها زده‌اند، انگیزه مهمی برای ساختن و ترویج دروغ خواهد بود.

چهارم. پشت سر این دروغ‌پراکنی‌ها یک مشکل اخلاقی وجود دارد. بخش قابل ملاحظه‌ای از فعالان سیاسی ما باور دارند که «هدف، وسیله را توجیه می‌کند» و بر این اساس خود را مجاز می‌دانند برای رسیدن به اهدافی که خوب تلقی می‌کنند، هر وسیله‌ای را به‌کار گیرند. اگر چه در سال‌های اخیر این بحث طرح شده است که برای رسیدن به هدف خوب نمی‌توان از روش بد استفاده کرد. بارها نشان داده شده که روش باید متناسب با هدف باشد. اما انحطاط اخلاقی و ابتذال مانع از توجه به این واقعیت می‌شود. اگر چه این بیماری در میان فعالان سیاسی ما شایع است اما در میان دو مجموعه پیش‌گفته (سلطنت‌طلبان و مجاهدین خلق) به‌صورت یک‌ ویژگی غیرقابل تفکیک درآمده است. حاصل این روش ممکن است در کوتاه‌‌مدت رضایت‌ خاطر به‌کارگیرندگان آن را فراهم آورد، اما در بلندمدت نتیجه‌ای جز ورشکستگی سیاسی نخواهد داشت. تخریب رقبا برای تقویت خویش نتیجه‌ای غیر از بی‌اعتباری نزد اهل نظر ندارد.

سخن قدری به درازا کشید. من و دوستانی که می‌شناسم، به‌گونه‌ای زندگی نکرده‌ایم که شرمنده گذشته خویش باشیم. ما نه قهرمان‌ایم و نه معصوم. اما در مجموع کوشیده‌ایم بدون در نظرگرفتن مصالح شخصی‌مان اقدام و عمل کنیم. البته همیشه ادراک و میزان اطلاعات ما تعیین‌کننده محدوده و شیوه عمل ما بوده است. در زندگی شخصی من همیشه این افتخار باقی خواهد ماند که در سنگرهایی نفس کشیدم که امثال همت و باکری و خرازی نفس کشیده بودند.


منبع: مشق نو




iran-emrooz.net | Sun, 30.11.2025, 13:27

حدیثِ حاضرانِ غایب

سعید حجاریان

پرسشی مدت‌هاست در اذهان به‌وجود آمده است و آن این‌که چرا در ایران کنونی هیچ پروژه فکری مؤثری طراحی نمی‌شود یا دست‌کم تعداد اندکی پروژه مفصل‌بندی می‌شود و پامی‌گیرد. از آن مهم‌تر این‌که چرا همین اندک پروژه‌ها در سطح نخبگان مورد بحث قرار نمی‌گیرند و به گفت‌وگوهایِ عمومیِ مسئله‌محور نمی‌انجامند. اگر دو مؤلفه «تعدد منابع» و «ابزارهای نو مانند هوش مصنوعی» را از تحلیل‌مان خارج کنیم، چه پاسخی برای پرسش‌های پیش‌گفته وجود دارد؟ تلاش می‌کنم از زاویه‌ای به این بحث ورود کنم.
در گذشته، احزاب و جریان‌های فکری وجود «راهنمای عمل» را بخش مهمی از هویت خویش تلقی می‌کردند. بدین‌معنا که نخست از طریق «مسئله‌شناسی»، بر طرز تفکر و جایگاه خود نور می‌تاباندند و سپس، براساس «تجویز» های برآمده از مسئله‌شناسی‌شان سراغ حل مسائل می‌رفتند.

این الگوی حل مسئله از تقاطع مسئله‌شناسیِ دقیق و تجویزِ سنجش‌پذیر انجام می‌گرفت و بخشی از آن ناشی از «آرمان» احزاب و جریان‌های فکری بود که به‌مثابه قطب‌نما عمل می‌کرد. وجود این «آرمان» می‌توانست به عضوگیری، تکثیر ایده‌ها، افزایش تیراژ نشریات و کتاب‌ها، و یا دست‌کم حفظ پتانسیل‌ها بینجامد. با نگاهی به آنچه پس از انقلاب اسلامی گذشته است، می‌توان نمونه‌هایی را استخراج کرد.

به‌عنوان مثال پروژه موسوم به «قبض و بسط» که از سوی دکتر عبدالکریم سروش مطرح شد، توانست به بحث‌هایی دامنه‌دار در سطح حوزه، دانشگاه و همچنین نشریات بینجامد. به همین سیاق می‌توان پروژه‌های دیگری را نیز برجسته کرد که سوابق مکتوب آن در نشریات و کتاب‌ها موجود است.

سه قطب اقتصادی موجود در ایران، یکی نهادگرایان (حلقه «دین و اقتصاد»)، دیگری بازارگرایان (حلقه «نیاوران» و جریان‌های متأخر آن‌ها) و سپس، چپ‌گرایان (حلقه نشریه «گفتگو» و سایت «نقد اقتصاد سیاسی) نیز کمابیش نمودی از این وضعیت هستند. جریان‌هایی که دارای آرمان هستند، و تؤامان از «مسئله‌شناسی» و «تجویز» برخوردارند و طی سال‌ها توانسته‌اند نسبت به حفظ خود بکوشند و گاه، جریان‌ساز هم بشوند.

اما تأکید من در این نوشته بیشتر بر جریان‌های سیاسی است. در بادی امر، به‌نظر می‌رسد جریان‌های سیاسی کشور با وضعیت «بی‌آرمانی» مواجه شده‌اند. بدین‌معنا که حسب شرایط کشور از آرمان تهی شده و در نتیجه، قطب‌نمای خویش را از دست داده‌اند و نهایتاً «روش‌شناسی» شان به‌سطح «دشمن‌شناسی» تنزل کرده است.

علاوه بر این، جریان‌های سیاسی برخلاف نحله‌های فکری- فارغ از داوری ارزشی آن‌ها- از نظریه‌های قابل تطبیق نیز بی‌بهره شده‌اند. به عبارتی، در مقام ثبوت سخن بسیار می‌گویند اما در مقام اثبات سخن شنیدنی عرضه نمی‌کنند و به عبارتی از بازار سیاست حذف شده‌اند.

این وضعیت وخیم حوزه سیاست در ایران را می‌توان «موج‌سواری تئوریک» نام نهاد. این موج‌سواری برآمده از درک نامناسب شرایط اجتماعی، و مشخصاً عدول از چارچوب‌بندی‌هایِ افق‌بخش نظیر «طبقه»، «منزلت» و «قدرت» است. براساس تحلیل‌های طبقاتی متأخر، جریان سیاسی می‌تواند فهمی دقیق‌تر از آنچه در جامعه می‌گذرد، ارائه دهد و مشخصاً بلوک‌ها و برش‌هایی از جامعه را سوژه گفت‌وگو، تعامل و بسیج سیاسی و اجتماعی قرار دهد.

حال آن‌که گفتارهای رهزن، که بخشی ناشی از «ترجمه‌زدگی» و بخشی دیگر برآمده از «مسئله‌ناشناسی» است عائدی‌ای جز سرگردانی نداشته است. چنانکه مشاهده می‌کنیم برای یک ساختار مشخص سیاسی، با اقتصاد سیاسی کمابیش روشن، انبوهی تئوری «توسعه» و «عدالت» تجویز شده است بی‌آنکه به سطوح زیربنایی آن نظریات توجه شده باشد. این وضعیت تا حدی تراژیک و گاه کمیک است که حتی اگر صاحبان تئوری مشهور از گور برخیزند، قادر نخواهند بود با تابعان امروز خود به گفت‌وگو بپردازند.

جاناتان فلوید، در کتاب «فلسفه سیاسی به چه کار می‌آید؟» در باب دو مؤلفه «حضور» و «تأثیر» - که سیاست ایران نیز با آن دست به گریبان است- می‌نویسد: «… سیف‌الاسلام قذافی را در نظر بگیرید که دکترای خود را از مدرسه اقتصادی لندن دریافت کرد[…] آیا تفاوتی در لیبی ایجاد کرد؟ اگر داستان او چیزی را در مورد فلسفه سیاسی ثابت کند، فقط این است: صِرفِ حضور، دلیلی بر تأثیر نیست، همانطور که تأثیر دلیلی بر بهبود نیست».

به عبارتی ما نیز با حاضرانی مواجه هستیم که سخن بسیار می‌گویند، اما بر جامعه و سیاست تأثیر عمیق و مثبتی نمی‌گذارند. وضعیتی که زیگموند باومن از آن با «سیالیّتِ سیاست» یاد کرده و توضیح می‌دهد که استراتژی‌های بلندمدت و برآمده از آرمان جای خود را به تاکتیک‌های واکنشی و اپیزودیک مبتنی بر منفعت می‌دهند.

منبع: مشق نو




iran-emrooz.net | Mon, 24.11.2025, 17:34

سهم فرزندان ما

جواد کاشی

هوای آلوده، مشکل آب و برق و تورم و فرونشست زمین و سوختن جنگل‌ها و فضای مبهم جنگ، گسیختگی‌های روانی و شکاف‌های اجتماعی همه نشانگان فاجعه‌اند. ما در حال تجربه جمعی یک فاجعه بزرگ هستیم. ما ساکنان امروز این سرزمین رنج می‌بریم اما ذخیره‌ای درون مخیله جمعی ما رسوب می‌کند که به کار آیندگان خواهد آمد.

امروز ما حاصل خودشیفتگی‌های دیروز ماست. خودشیفتگی‌های فرقه‌ای و دینی و ملی این گمان باطل را پرورده بود که ما منجی مسلمانان هستیم اگر منجی کل بشریت نباشیم. خیال می‌کردیم خدا از میان همه مردمان جهان چشم به دست و اراده ما دوخته تا تمنیات قدسی او را محقق کنیم. باد این خودشیفتگی از ما آغاز نشد. محمد رضا پهلوی نیز هنگامی که از رسیدن به تمدن بزرگ سخن می‌گفت تحت تاثیر باد همین خودشیفتگی در سرزمین ما بود. خودشیفتگی عقل را زائل می‌کند، جشم‌ها را کور و گوش‌ها را کر.

فاجعه امروز نقطه پایانی بر باد خودشیفتگی‌های ملی و دینی در سرزمین ما خواهد نهاد. نسل‌های بعدی خواهند دید، گوش شنوا خواهند داشت و خردهایی افزون‌تر از ما.

جمع خودشیفته اقلیت و اکثریت می‌سازد. اقلیت خود را نماینده همگان می‌داند و در مقام متولی اکثریت می‌نشیند. اکثریت به حاشیه می‌روند و نقش هورا کشان را بر عهده می‌گیرند. چندانکه گویی سیاست به صحنه نمایشی تقلیل پیدا می‌کند که یک اقلیت ایفای نقش می‌کند و مردم  کف و سوت می‌کشند و فریاد پیروزی سر می‌دهند.

فاجعه جمعی که امروز تجربه می‌کنیم، به این نمایش مضحک نقطه پایان نهاده است. آیندگان ما بعید است دوباره دست به گریبان چنان سوداهای جمعی شوند. از ما عبرت خواهند گرفت، هم در دین ورزی‌شان هم در احساس هویت جمعی‌ و ملی‌شان متواضع‌تر خواهند بود.

در پرتو یک تواضع جمعی، همه چیز رنگ و لعاب تازه‌ای پیدا می‌کند. حکومت به جای آنکه از شدت باد نخوت، مردمان را فراموش کند، قدر و قیمت تک تک مردمانش را خواهد شناخت. وظیفه‌شناسی یک خصیصه مردمی خواهد شد. تک تک مردم قدر دیگران و سامان و نظم و همیاری جمعی را خواهند شناخت. بیش از آنکه که به دین و ملت و فرهنگ‌مان افتخار کنیم، کمی کاستی‌ها را به دید خواهند آورد. به جای آنکه خیال کنند مرتب باید تحسین دیگران را برانگیزند، به فکر یاد گرفتن از دیگران خواهند بود.

آیندگان ما از این توهم باطل بیرون خواهند آمد که خدا در گنجینه ثروت‌های ما ذخیره شده است. چشم باز می‌کنند می‌بینند خدا به خورشید شبیه‌تر است به همگان به یکسان می‌تابد. معنویت در نسل‌های بعدی ما بیشتر است. عشق و دوستی را در عرصه حیات جمعی و سیاسی بیشتر تجربه می‌کنند.

خودشیفگی فرهنگ و دین و سیاست فروبسته می‌سازد، تواضع گشودگی خلق می‌کند: گشودگی به خویش، به دیگری، گشودگی به تجربه‌های گذشته و افق‌های پیشامدی فردا. تواضع خصیصه ایرانیان فرداست. آنها ضمن گشودگی به دیگران به طبیعت و خاک این سرزمین نیز گشوده خواهند بود. به آب و منابع و هوا و جنگل‌ها به دید عطیه مقدس خواهند نگریست.

تجربه جمعی فجایع امروز تاوان گذشته ماست. تاوان می‌دهیم تا آیندگان راه خود را بیابند.

منبع: تلگرام نویسنده
@javadkashi




iran-emrooz.net | Thu, 20.11.2025, 10:59

همسایه جدیدمان را بهتر بشناسیم!

حامد پاک‌طینت

مردم عربستان حق دارند دستاوردهای سفر اخیر رهبر جوانشان به آمریکا را بررسی کنند تا امکان برنامه ریزی دقیق‌تری برای کار و زندگی خود مهیا نمایند؛

اگر واقع بین باشیم برای ما هم که به عنوان همسایه، همیشه رقیب بوده‌ایم یا حداقل چنین حسی داشتیم بررسی چنین سفرها و اقداماتی نه تنها مضر نیست بلکه الزامی است!

عربستان امن:
توافق جدید بین بن سلمان و ترامپ حاکی از بزرگترین توافق همکاری دفاعی در تاریخ آمریکاست. مدرن سازی ارتش عربستان در دستور کار است. حداقل ۴۰ فروند F35 که در این منطقه فقط در اختیار اسرائیل بود به ارزش ۶۰ میلیارد دلار به عربستان فروخته شد، رخدادی که از دیدگاه بسیاری از کارشناسان نظامی و سیاسی بعید بود با تیپ شخصیتی ترامپ و روانشناسی سلمان محقق شد؛ نیروی هوایی و فضایی شامل پهپادها و ماهواره ها، دفاع هوایی و موشکی از جمله تاد، پتریوت، امنیت دریایی، ناوهای جنگی چندمنظوره، مدرن سازی نیروهای زمینی و امنیت مرزی، به علاوه ۳۹۰ تانک آبرامز به ارزش ۳۰ میلیارد دلار، ارتقای سیستم‌های ارتباطی و اطلاعاتی و پشتیبانی و نگهداری توسط ۱۲ شرکت دفاعی آمریکایی جمعا به ارزش ۱۴۲ میلیارد دلار امضا و البته تعهد کامل آمریکا به دفاع از عربستان در برابر هر حمله خارجی به قلمرو، حاکمیت و زیرساختها به عنوان تهدیدی برای امنیت آمریکا تلقی خواهد شد. با این تفاصیل قدری دشوار به نظر می‌رسد که شاهد تکرار ماجراهای حمله موشکی به آرامکو یا اصولا نگاهی چپ از سوی ایران باشیم!

قدرتخانه تکنولوژیک:
دومین هاب هوش مصنوعی جهان!
توافق نامه دیروز، عربستان را به کارخانه و صادرکننده هوش مصنوعی مبدل می کند! عربستان به آخرین و پیشرفته ترین تراشه های جهانی مورد مصرف برای هوش مصنوعی دسترسی تا برای ساخت کارخانه های هوش مصنوعی با ظرفیت ۵۰۰ مگاوات، مراکز دیتاسنتر و دوقلوهای دیجیتال استفاده نماید. انودیا، گوگل، آمازون در این پروژه مشارکت دارند و این بخش ۲۰۰ میلیارد دلار برای عربستان آب خورده است. ۲۰.۰۰۰ متخصص آمریکایی بزودی روانه این کشور خواهند شد تا عربستان را به دومین هاب هوش مصنوعی جهان پس از آمریکا و پیش از چین تبدیل کنند!

عربستان هسته‌ای:
شرکت جنرال الکتریک و وستینگهاوس نسبت به طراحی و راه اندازی صنعت هسته‌ای عربستان شروع بکار می‌کنند. عربستان طبق توافق جامع پادمان با آژانس بین‌المللی انرژی اتمی عمل خواهد کرد و آمریکا سوخت هسته‌ای مورد نیاز ۴ راکتور هسته‌ای به ظرفیت ۸ گیگاوات را تامین خواهد کرد. این بخشی از برنامه عربستان برای ۱۶ گیگاوات برق هسته‌ای است که معادل یک سوم برق مصرفی مملکت است. عربستان برای بخش انرژی ۸۰ میلیارد دلار در نظر گرفته که بخش هسته‌ای ۲۵ میلیارد دلار آن را شامل می‌شود.

عربستان معدنی:
عربستان هاب معدنی خاورمیانه می‌شود. مس، نیکل، اورانیوم در احجام بسیار بالا و مواد معدنی حیاتی از جمله لیتیوم، کبالت و عناصر نادر خاکی در یک زنجیره کامل استخراج، پردازش و تولید نهایی خواهد شد. تصاویر ماهواره‌ای جدید گویای دو برابر بودن ذخایر معدنی عربستان نسبت به تخمین‌های قبل به ارزش ۲۵۰۰ میلیارد دلار است که با یک سرمایه‌گذاری ۱۰۰ میلیارد دلاری قرار است با فناوری آمریکایی و مشارکت شرکت‌های آمریکایی فعال شود. ابعاد این پروژه به قدری است که معدن به عنوان ستون دوم اقتصاد عربستان این کشور را از اقتصاد نفتی خارج می‌کند؛ از این گذشته آمریکا با این پروژه دست چینی‌ها را به عنوان تامین کننده اصلی مواد معدنی می‌بندد و عملا جایگزینی برای بخشی از تسلط چینی‌ها در مواد معدنی خلق می‌کند. عربستان با این پروژه در فهرست ۷ کشور اول معدنی جهان قرار می‌گیرد!

عربستان سهامدار:
بخشی از توافق ۱۰۰۰ میلیارد دلاری در این سفر، سرمایه‌گذاری مستقیم عربستان در صندوق‌های سرمایه‌گذاری مشترک با آمریکایی‌هاست. صندوق‌های سرمایه گذاری از خودرو و قطعات گرفته تا هوافضا، ورزش، هوش مصنوعی، انرژی، زیرساخت، فناوری و حتی صنایع دفاعی! در حقیقت عربستان با این مدل مشارکت، منافع خود را به هوشمندانه‌ترین وجه ممکن به منافع آمریکا گره زده است. چه تضمینی بالاتر از این برای اقتصاد و سیاست یک مملکت؟

عربستان جدید با عربستان سعودی که در ذهن بیات شده بسیاری از اذهان از جمله سیاستمداران ما به عنوانی رقیبی سنتی در همسایگی‌مان بود، فرسنگها فاصله دارد. عربستان جدید، کشوری است مدرن، پویا، امن، های تک، ثروتمند، با اقتصادی ۱۲۰۰ میلیارد دلاری، متنوع و بدون وابستگی به نفت که تا دو سه سال آینده به ۱۵۰۰ میلیارد دلار می‌رسد، با در نظرگیری جمعیت کمتر از نصف ایران به معنی اقتصادی ۱۰ برابر ما، و ارتباطی حسنه از شرق تا غرب جهان.

عربستان صعودی شاید حالا نام مناسب‌تری برایش باشد.

همسایه جدیدمان را بهتر بشناسیم!

مجمع فعالان اقتصادی
@Iran_economy_online




iran-emrooz.net | Wed, 19.11.2025, 10:45

بن‌بست ولایت‌فقیه

مصطفی تاج‌زاده

شکست همه‌جانبه‌ی نظام ولایت فقیه، ایران را آبستن تحولاتی گسترده، ژرف و اجتناب‌ناپذیر کرده است. همه منتظر تحول‌اند، اما کسی نمی‌داند تغییرات مزبور کی و چگونه رخ خواهد داد، چه روندی را طی می‌کند و فرجام آن چیست. آیا به دمکراسی گذر خواهیم کرد یا شاهد بی‌دولتی، هرج‌ومرج و سپس استبداد جدیدی خواهیم بود؟ درهرحال مسالمت‌آمیز بودنِ تحولات بستگی تام به عملکرد ذینفعان و صاحبان نقش از حاکمیت و مخالفانش تا عموم شهروندان دارد.

به نظر من رهبر نمی‌تواند مانع وقوع تغییرات شود، ولی می‌تواند آن‌را بسیار پرهزینه کند و آینده‌ای تیره‌وتار و آکنده از خشونت را برای ملت رقم بزند. به بیان واضح، همراهی نکردن آقای خامنه‌ای با تحولات، مردم را از تحقق آن‌ها منصرف نخواهد کرد؛ اما تقابل او با خواسته‌های ملت پیامدهای پیش‌بینی‌ناپذیر و به‌شدت مخاطره‌آمیز دارد، تاآنجاکه ممکن است راهی برای جبران خسارت‌های این لجاجت، دستِ‌کم در کوتاه‌مدت باقی نگذارد.

نه می‌تواند، نه می‌گذارد

استراتژی غلط رهبر، به‌ویژه در دو دهه گذشته، بیش‌وپیش از هرکس، خود او را سرگردان کرده است. اداره کشور به روش آمرانه و فردی و با سیاست‌هایی که ایران را به این روز اسف‌بار کشانده، ناممکن شده است و میهن را گرفتار تلاطم‌های بنیان‌برافکن می‌کند. تن دادن به تغییرات اساسی و ضروری برای عبور از بحران‌های درهم‌تنیده‌ی کنونی نیز مستلزم ترک تک‌صدایی و بازگشت حاکمیت به مردم است.

درحال‌حاضر رهبر نه می‌تواند با روش «النصر بالرعب» حکم براند و با بگیروببند، احکام اعدام و حبس و حصر بیشتر در دل‌ها وحشت بیفکند؛ نه زیر بار تغییرات عمیق و وسیع می‌رود که جلب اعتماد، رضایت و مشارکت ملت منوط به آن است.

- نه تمهید و اجرای برنامه‌های درازمدت باوجود تحریم‌ها ممکن است، نه چاره‌جویی‌های موقت جوابگوی بحران‌های هم‌افزای کنونی است.
- نه جنگ جدید می‌تواند گره معضلات را بگشاید، نه صلح جامع و عادلانه با آمریکا در دسترس است.
- نه می‌تواند هم‌چون گذشته اولویت را به تقویت «محور مقاومت» بدهد، نه مهار گرانی، تورم، رکود و بیکاری بدون لغو تحریم‌ها امکان‌پذیر است.
- نه قدرت تحمیل حجاب به زنان را دارد، نه ظرفیت تحمل آزادی حجاب آنان را.
- نه می‌تواند پروژه نظامی‌سازی حکومت و پادگانی‌کردن جامعه را ادامه‌دهد، نه مدیریت میهن را به غیرنظامیان وا می‌گذارد.
- نه می‌تواند بیش‌ازاین با حربه نظارت استصوابی به حذف منتقدان بپردازد، نه به انتخابات آزاد و عادلانه روی خوش نشان می‌دهد.
- نه می‌تواند نظرها و مطالبات اکثریت را نادیده بگیرد، نه به استقبال گفت‌وگوی ملی، تفاهم و آشتی ملی می‌رود.
- نه می‌تواند همچنان از موضع دانای کل و طلبکارانه سخن بگوید، نه با پذیرش چندصدایی قدرت را تسلیم مردم می‌کند.
- نه جانشینی می‌یابد که بتواند اختیارات عالم و آدم را به او واگذارد، نه تن به اصلاح/تغییر قانون اساسی می‌دهد.
- نه می‌تواند عصر یخبندان سیاسی را استمرار بخشد، نه کاری برای آب‌کردن یخ‌های بین حاکمیت و ملت می‌کند.
- نه شجاعت سرکشیدن جام زهر را دارد، نه شهامت استعفادادن را.

رهبر که نمی‌تواند با مدیران کارنابلد و بی‌تجربه، آن‌هم در حساس‌ترین و پیچیده‌ترین شرایط، کشتی کشور را از طوفان‌ها به‌سلامت عبور دهد، هنوز تغییرات اساسی را نپذیرفته و حاضر نیست هدایت سکان را به چهره‌های توانا، مجرّب و کارآمد بسپارد، درنتیجه دیریازود کشتی را به صخره خواهد کوبید، یا به گِل خواهد نشاند. این درحالی‌ست‌که کشور راه نجات دارد، اما رهبر تن به آن نمی‌دهد. آنچه ولی‌فقیه می‌خواهد اکثریت ملت نمی‌خواهد و برعکس. بن‌بست همه‌گیر برآمده از این تضاد، سرنوشت‌ساز است. خوشبختانه گذر زمان به زیان نظام ولایت فقیه است‌، اما شوربختانه معلوم نیست که به ساحل نجات برسیم.

کوتاه آنکه اسلام حکومتی به‌معنای «اسلام آمرانه و زوری» جاذبه و قدرت بسیج‌کنندگی خود را ازدست داده است. باوجوداین رهبر مصرّ است که آن را زنده نگه دارد و بر آن اساس حکم براند، آن‌هم در شرایطی که جنبش مهسا (ژینا) پلیسی و امنیتی‌کردن کامل فضا را ناممکن کرده است، زیرا عکس‌العمل اعتراضی مردم به‌ویژه جوانان، هم جدی است و هم برای حکومت ویرانگر؛ و رهبر از این حقیقت آگاه است.

لکنت زبان رهبر

هرکه در چنین بن‌بست و برزخی گرفتار آید، سخن گفتن و اخذ تصمیم‌های راهبردی برایش بسیار دشوار می‌شود، اگر ناممکن نشود. به‌همین‌دلیل رهبر نمی‌تواند بدون لکنت زبان به نقد رژیم پیشین بنشیند، چراکه در بسیاری از عرصه‌ها، اوضاع در زمان شاه اگر بهتر نبود، بدتر هم نبود. او همچنین نمی‌تواند به تبیین شکست‌ها و آسیب‌شناسی نظام حکمرانی بپردازد...

زیرا شخصاً نقشی تعیین‌کننده در ناکامی‌ها ایفا کرده است. ترسیم افق روشن نیز برای او ممکن نیست. به نظر من کمتر سخن‌گفتن رهبر پس از جنگ ۱۲ روزه بیش از آنکه ناشی از ملاحظات امنیتی باشد، به‌علت آن‌است‌که حرف جدید و امیدبخشی ندارد. ناکامی‌های پی‌درپیِ ذیل، حباب منطق رهبر را شکسته، افسانه «نیابت امام معصوم» را به تاریخ سپرده و اسطوره «رهبر همه‌چیزدان» را فروریخته است:

۱- عجز در تحقق آرمان ملت ایران (عدالت، آزادی، پیشرفت و رفاه).
۲- گسترش کم‌سابقه فقر، فساد، تبعیض و افزایش روزافزون مشکلات اجتماعی و اقتصادی شهروندان.
۳- ناتوانی در تامین صلح و پیشگیری از جنگ.
۴- تداوم تحریم‌ها و الزامی‌شدن مجدد آن‌ها (سازوکار موسوم به “ماشه” و “اسنپ بک”).
۵- ریزش مستمر و هشداردهنده مخاطبان صداوسیمای رهبر و سایر تریبون‌های تبلیغاتی نظام.
۶- غلط‌درآمدنِ بسیاری از پیش‌گویی‌ها و پیش‌بینی‌های رهبر.
۷- ناکامی در فیلترینگ و پایان یافتن تک‌صدایی.
۸- رشد آگاهی‌های عمومی و ریختن ترس شهروندان.

عبرت‌آموز آنکه رهبر با وجود شکست‌های متعدد داخلی و خارجی، همچنان دامن خود را از ارتکاب هر خطایی مبرا می‌خواند و تمام قصورها و تقصیرات را متوجه مقاماتِ به‌ویژه انتخابی می‌کند. به نظر می‌رسد جنگ اخیر به توهّم رهبر درباره نابودی اسرائیل به‌دست «محور مقاومت» خاتمه بخشیده، راه بر تجدیدنظر اساسی در دیپلماسی منطقه‌ای و حتی جهانی ایران گشوده است.

بحران دستاورد و شکست گفتمانی

شکست نظام ولایت فقیه در تامین آزادی، عدالت، توسعه و رفاه، جمهوری اسلامی را با بحران دستاورد روبه‌رو کرده، موجودیت آن را به خطر انداخته است. به نظر من یکی از دلایل مهمی که رهبر شناسنامه‌ی جوان ایرانی را موشک می‌خواند، منحرف‌کردن توجه آنان از ناکامی نظام در تحقق آرمان‌های ملی است. او می‌کوشد موشک را جایگزین عدالت و آزادی کند که البته تلاش عبثی است. من البته دوگانه «موشک یا رضایت مردم» را درست و دقیق نمی‌دانم. ایران درحال‌حاضر هم نیازمند پشتوانه ملی است و هم باید از پیشرفته‌ترین موشک‌ها بهره‌مند باشد. موشک درحال‌حاضر موثرترین اهرمِ نظامیِ بازدارنده کشورمان، به‌ویژه مقابل اسرائیل است. اما تقلیل‌دادن هویت ایرانی به موشک‌ساز انحراف از مطالبات ایرانیان از نهضت مشروطه تاکنون است. ساخت موشک لازم و مهم است و تحسین‌برانگیز. اما آزادی، عدالت و توسعه همه‌جانبه و پایدار، ایران را آباد، زیبا و امن می‌سازد و آرمان ملت را تحقق می‌بخشد.

گذشته از آن رهبر توجه ندارد که اگر معیار افتخار و هویت موشک شود، نه‌فقط جوانان در آمریکا، اروپا، چین، روسیه و هند، بلکه حتی در کره‌شمالی نیز از جوانان ایرانی پیشی می‌گیرند؛ زیرا تمام آن‌ها موشک بالستیک و قاره‌پیما با قابلیت حمل کلاهک هسته‌ای دارند! وقتی سپاهیان بر کشور حاکم می‌شوند، موشک شناسنامه‌ی جوان ایرانی می‌گردد، نه تاسیس نظم و نظامی انسانی که بتواند «حریت» و «مساوات» به تعبیر عصر مشروطه و «آزادی»، «برابری» و «حقوق بشر» امروزیان را باهم جمع کند و طرحی نو دراندازد.

از نشانه‌های بارز شکست استراتژیک رهبر، ۱۰درصدی شدن جمعیت حزب‌اللهی‌هاست. طبق اعتراف باهنر، جوانان مومن و انقلابی، اقلیّت محض شده‌اند و ۹۰درصد مردم خواهان سبک زندگی متفاوت هستند. ایران‌خواهی و اخیراً باستان‌گرایی جناح رهبر نیز در همین چارچوب مطرح می‌شود، که صد البته همراه با تناقض‌های آشکار است. برای مثال بازدید از تخت جمشید را در سالگرد کوروش برای مردم ممنوع می‌کنند، هم‌زمان در خیابان‌های تهران سرباز هخامنشی را به نمایش می‌گذارند! من تندیس «پادشاه ساسانی» در میدان «انقلاب اسلامی» را همچون بدرودی نمادین اما بی‌شکوه با تمام ادعاهای گزافی می‌بینم که «جمهوری ولایی» را پایان‌بخش ۲۵۰۰ سال «شاهنشاهی سیاه و سراسر نکبت‌بار» می‌خواندند.

پرسش‌های استراتژیک

با رویکردی که ما را به وضعیت اندوه‌بار کنونی کشانده است، نمی‌توان ایران را نجات داد. بنابراین مسأله را نه در ضرورت تغییر، که در چندوچون و تبعات آن می‌دانم و به نظرم پرسش‌های اصلی این‌هاست:

۱- چه باید کرد که تحولات گریزناپذیر با کمترین تلفات و ضایعات و بیشترین پویایی و پایداری رقم بخورد؟
۲- آیا هدف باید براندازی حکومت یا نظام باشد یا گذار به دمکراسی و دستیابی به توسعه همه‌جانبه و عادلانه؟
۳- انتقام اصالت دارد یا دادخواهی؟
۴- آیا فقط استبداد دینی پلید است و باید برود یا دیکتاتوری سکولار نیز نباید دوباره بر میهن حاکم شود؟
۵- آیا می‌توان ایران را معادل یک‌صدا و یک گرایش دانست یا باید دست‌به‌دست هم داد تا ایران به همه ایرانیان تعلق گیرد؟ به‌عبارت دیگر آیا باید نگرش حذفی را راهنمای عمل قرار داد و راهبرد «برد-باخت» را برگزید یا لازم است روش «برد-برد» را انتخاب کرد، به جلب مشارکت همگان اهتمام ورزید و کوشید هر شهروند و گروهی متناسب با پایگاه اجتماعی خود در مدیریت کشور شراکت کند و سهیم شود؟
۶- آیا امکان دستیابی به توسعه و دمکراسی در ایران کنونی با یک رژیم اقتدارگرای تضعیف‌شده بیشتر است یا با سرنگونی خشونت‌بار آن؟

دو سوال اول و ششم اهمیت تاریخی دارند و تا حدود زیادی به‌هم مرتبطند و در تعیین تکلیف سایر سوالات نقش زیادی ایفا می‌کنند.

ریشه‌ی مشکلات

ساختار انسدادی ولایت فقیه، استراتژی ایران‌سوز رهبری و میدان‌دادن به فرصت‌طلبان کارنابلد، بیشترین نقش را در تلنبارشدن مشکلات و ناکارآمد و بلکه فلج‌کردن حکومت ایفا کرده است. رهبر با نظارت استصوابی راه بر حذف نخبگان و جذب پخمگان گشوده؛ با آمریکاستیزی و اولویت‌دادن به تقویت «محور مقاومت» و اختصاص‌دادن بخش مهمی از ثروت و منابع ملی به توهّم «محو اسرائیل»، توسعه ایران را به فراموشی سپرده و با رویکرد «نه جنگ، نه مذاکره» وضعیت فرساینده و زیان‌بار «نه جنگ، نه صلح» را به ملت تحمیل کرده است.

به اعتقاد من راهبرد آقای خامنه‌ای امکان و فرصت حل ریشه‌ای مشکلات از قبیل کمبود آب و برق و گاز تا معضل فرونشست زمین، ریزگردها و آلودگی هوا ازیک‌طرف و گرانی، تورم، رکود و بی‌کاری ازطرف‌دیگر را نمی‌دهد. با رویکرد وی، ایران هرگز در مسیر توسعه همه‌جانبه، پایدار و عادلانه قرار نمی‌گیرد. با سیاست‌های جاری جنگ بشود یا نشود و جمهوری اسلامی بماند یا برود، پدیده‌ی خانمان‌برانداز بی‌دولتی میهن را تهدید می‌کند، اگر رهبر هرچه سریع‌تر به اصلاحات بنیادین و تغییر پارادایم حکمرانی تن ندهد و فرصت‌های اندکِ باقی‌مانده را بسوزاند.

بستن باب گفت‌وگو

از علل بزرگ گرفتارشدن جامعه ما در چنبره بحران‌های جان‌سوز، بستن مجاری گفت‌وگوی عمومی درباره مسائل ملی توسط رهبر است. او با تمسک به روش رژیم‌های استبدادی نگذاشته است که صاحبان اندیشه و نظر در رسانه‌ها، دانشگاه‌ها و حوزه‌ها، به بحث آزاد در مورد موضوعات ملی و چاره‌جویی درباره‌ی آن‌ها بپردازند. سانسور اجازه نمی‌دهد همگان و به‌خصوص حاکمیت بفهمند که در زیر پوست جامعه چه می‌گذرد، دیگر جوامع چه می‌کنند و راه رفع معضلات چیست؟ تلاش رهبر برای حاکمیت تک‌صدایی، به‌ویژه توقیف فله‌ای مطبوعات از سال ۱۳۷۸، افزون بر مردم، به هسته سخت قدرت نیز ضربه بزرگی وارد آورده و حاکمیت را از واقعیات و از ملت به‌گونه‌ی روزافزونی دورتر کرده است، در حدی که نسل جوان حاکمان را نمی‌شناسد و به آن‌ها اعتنا ندارد. حکومت نیز از درک جوانان عاجز است و نمی‌تواند با آن‌ها تعامل کند و به گفت‌وگوی مؤثر بنشیند.

هوشیاری ملت

آنچه ایران را در فرازونشیب‌های سال‌ها و دهه‌های اخیر حفظ کرده، در درجه نخست آگاهی، زمان‌شناسی و صبوری ملت بوده است، نه درایت و دوراندیشی رهبر. ایرانیان پیامدهای دخالت نظامی آمریکا و متحدانش را در افغانستان، عراق، لیبی، سوریه، یمن و... دیده‌اند. اغلبِ مشکلات این کشورها حل ناشده باقی مانده و بعضاً بر شدّت و حدّت و پیچیدگی آن‌ها افزوده شده است. به‌همین‌دلیل مردم باوجود نارضایتی و حتی خشم از حاکمیت، به‌علت ایجاد تنگناهای نفس‌گیر و اجتناب‌پذیر، حاضر نشده‌اند همسو و هم‌زمان با تهاجم نظامی اسرائیل و آمریکا به ایران، به تسویه‌حساب با نظام بپردازند. آنان به‌درستی فکر می‌کردند که اعتراضات علنی و خیابانی در آن مقطع، بیش‌وپیش از آنکه به‌نفع ایران شود، به‌سود جنگ‌سالاران در دوسوی آب‌ها تمام می‌شود و حاصل آن، نه حاکمیت قانون و توسعه و دمکراسی میهن، که بی‌دولتی و هرج‌ومرج و افتادن در چاه ویل نزاع‌های خونین داخلی خواهد بود.

عقب‌نشینی نظام

هرچه اوضاع در بالا ناامیدکننده است، در پایین نشانه‌های امیدواری فراوان دیده می‌شود. به نظر من به‌رغم جهل و جمود در حکومت، تحولات ژرف و گسترده‌ای در جامعه جریان دارد. مردم درعین گذران زندگی، تحقیرها، تبعیض‌ها و تحمیل‌های حکومتی را با اقدامات و ابتکارات خود به چالش کشیده و با مقاومت مدنی و گاه با نافرمانی مدنی، رژیم را به عقب رانده‌اند. درست است که پروژه حاکمیت، پراکندن شهروندان و جلوگیری از متشکل شدن آن‌هاست، اما این روند مخرّب را آگاهی، شجاعت و خلاقیت مردم تا حدود زیادی خنثی کرده و می‌کند. به‌علاوه باوجود تلاش‌های سازمان‌یافته کانون قدرت، ایرانیان در این سال‌ها قربانیان ساکت و منفعل نبوده‌اند، اگرچه گاه بی‌دفاع و بی‌پناه مانده‌اند.

واقعیت آن‌است‌که پیشروی آهسته اما پیوسته و مؤثر مردم، مهم‌ترین خط قرمز رهبر را کمرنگ کرده است. عبور قاطبه ایرانیان و حتی اکثریت باورمندان به شعائر اسلامی از حجاب اجباری، به معنای نفی و ردّ فلسفه وجودی حکومت روحانیون است. هنگامی که نتوان احکام فقهی را الزامی کرد، استمرار ولایت «فقیه» دلیل ندارد. به تصریح رهبر، دیگران، یعنی حکومت‌های عرفی، به‌راحتی و بلکه بهتر می‌توانند امور دنیوی مردم را سامان دهند. از این منظر روحانیون حکومت را قبضه کرده‌اند تا احکام اسلامی و در راس آن‌ها حجاب را اجباری کنند. برهمین‌اساس حجاب اجباری را پرچم نظام ولایت فقیه می‌خوانند و آزادشدن حجاب را نشانه و مقدمه پایان‌یافتن «ولایت اجباری»، «اعترافات اجباری» و «بهشت اجباری» می‌یابند.

رهبر از این واقعیت آگاه است، اما کار چندانی ازدست او برنمی‌آید، زیرا مردم تصمیم خود را گرفته‌اند و تداوم فضای پلیسی و امنیتی برای الزام حجاب را برنمی‌تابند. اکثر مومنان نیز پیامدهای منفی حجاب اجباری را در دین‌گریزی و دین‌ستیزی مردم، به‌ویژه جوانان دیده‌اند و آزادی حجاب را برای دین و اعتقادات مردم کم‌ضررتر از اجبار آن یافته‌اند. به‌همین‌دلیل روند آزاد شدن حجاب را برگشت‌ناپذیر می‌دانم. فشار افکارِعمومی موجب شده که قبح مذاکره با آمریکا بریزد، فیلترینگ فضای مجازی خنثی شود و زیان‌های حصر رهبران جنبش سبز برای ولی‌فقیه بیش از همیشه گردد. نظارت استصوابی نیز که با شایسته‌ستیزی و بله‌قربان‌گوپروری سیستم را ناکارآمد، فسادپرور و سرکوبگر ساخته، به‌درستی لبه‌ی تیز انتقادها را متوجه شخص رهبر کرده است، به‌گونه‌ای که هرچه صداوسیما و ائمه جمعه بیشتر می‌کوشند مدیریت آقای خامنه‌ای را پیامبرگونه و رهنمودهای وی را راه‌گشا جلوه دهند، کمتر شنونده می‌یابند. شکست‌های متعدد نظام و رشد آگاهی شهروندان، به‌خصوص پس از جنبش درخشان «زن، زندگی، آزادی» برای ادعاهای گزاف حزب پادگانی و رهبرش جایی باقی نگذاشته است. اکنون اکثر مردم حکومت فقها و روحانیون را شکست‌خورده و شخص رهبر را بانی وضع اسفناک موجود می‌شناسند.

هنر ملت

هنر ملت آن‌است‌که با حفظ نظم و امنیت، رهبر را مجبور به شنیدن صدای خود کند تا ایران در مسیر توسعه دمکراتیک قرار گیرد. ملت باید بتواند و به یاری خدا خواهد توانست آقای خامنه‌ای را متوجه این واقعیت کند که دوره‌ای که گزینه‌ی او «حفظ کامل قدرت» یا «توزیع آن» بود، گذشته است. انتخاب واقعی او درحال‌حاضر «واگذاری تمام قدرت» یا بازکردن راه برای «مشارکت همگان در مدیریت کشور» و استفاده آحاد شهروندان از مواهب عمومی به روش مسالمت‌آمیز است. درغیراین‌صورت کشور به ورطه‌ی بی‌دولتی و هرج‌ومرج خواهد افتاد. روشن است که منافع جناح حاکم، از موانع بزرگ تغییرات ساختاری به‌شمار می‌رود. بسیاری از آنان چنان کوته‌نظرند که کمترین خدشه‌ای به نظام سرمایه‌داری رفاقتی/مافیایی را برنمی‌تایند، ولو آنکه فاجعه در دو قدمی باشد. اما ملت می‌تواند نوکیسه‌گان را نیز یا ساکت و منفعل کند و یا با تحولات همراه سازد، بدون آنکه جامعه در تله هیجانات کور بیفتد.

مذاکره با آمریکا

تلاش برای مذاکرات مستقیم با ایالات متحده همزمان با اصلاحات سیاسی داخلی، اقدامی مثبت و بلکه لازم ارزیابی می‌شود. اما مذاکره از موضع ضعف با آمریکا گره‌گشای بحران‌های فعلی نیست. واقعیت آن‌است‌که پس از هفت اکتبر ۲۰۲۳، موازنه قوا به ضرر جمهوری اسلامی بر هم خورده است و رژیم نمی‌تواند به صرف مذاکره، به اهدافی دست یابد که پیش از آن در دسترس ایران قرار داشت و رهبر با فرصت‌سوزی تاریخی آن‌ها را به باد داد. به نظر من جنگ‌طلبان وطنی درست می‌گویند که مذاکره با آمریکا درحال‌حاضر حتی اگر با بن‌بست روبه‌رو نباشد، از موضع برابر ممکن نیست و با دادن امتیازات بزرگ، درحد تعطیل‌کردن غنی‌سازی اورانیوم همراه است؛ اما به‌جای آنکه بر انجام تغییرات ساختاری و گشایش‌های سیاسی تاکید ورزند تا مذاکره از موضع برابر ممکن شود، می‌گویند ایران راهی جز قطع ارتباط با آژانس بین‌المللی انرژی اتمی، خروج از NPT و ساخت سلاح هسته‌ای ندارد. آن‌ها از این نکته غافلند که پیمودن چنین مسیری، ایران را گرفتار جنگی ویرانگر با آمریکا و متحدانش می‌کند. بعید هم نمی‌دانم که جماعتی از آنان با علم به عواقب این راه، چنین پیشنهادهایی مطرح می‌کنند؛ چراکه منافع خود را در بروز جنگ می‌یابند. همچنان‌که پیش‌ازاین تحریم‌ها را نعمت خواندند و به کاسبی تحریم پرداختند. درهرحال از شرایط نابرابر طرفین و حتی از بن‌بست مذاکرات، نمی‌توان و نباید نتیجه گرفت که به استقبال جنگ رفتن بهتر است. آن‌هم در شرایطی که نظام، بسیاری از اهرم‌های بازدارنده خود را در داخل و خارج ازدست داده و اوضاع اقتصادی کشور و وضعیت معیشتی مردم بسیار وخیم است.

شرط عقل

ایران در جنگ‌هایش با روسیه (۱۱۸۲-۱۱۹۳خ، ۱۸۰۳-۱۸۱۴م) شکست‌های سنگینی متحمل شد. طبق پیمان گلستان بخش‌های مهمی از ارمنستان، آذربایجان، داغستان و گرجستان به همسایه قدرتمند شمالی واگذار شد. باوجوداین گروهی از درباریان، بی‌توجه به تغییر توازن قوا به‌سود روسیه، بر شروع دور دوم جنگ اصرار ورزیدند. آنان هشدار تاریخی قائم‌مقام فراهانی را نادیده گرفتند که «جنگ کشوری با شش کرور مالیات، با کشوری با ششصد کرور مالیات، نه شرط عقل است». ثمره تلخ جهل شاه و غفلت درباریان، شکستی سنگین‌تر و ازدست دادن بخش‌های دیگری از ایران و قفقاز ایران، شامل ایروان و نخجوان بود. عبرت‌آموز آنکه ایرانیان قرارداد ترکمنچای (۱۲۰۷خ، ۱۸۲۸م) را ننگین خواندند، اما به آن تن دادند، چراکه با امضای آن توانستند تبریز عزیز را که به‌دست ارتش تزار اشغال شده بود، پس بگیرند. هوچی‌گرایان وطنی پس از گذشت دویست سال از جنگ‌های با روسیه و پیمان‌های ننگین متعاقب آن، هنوز نفهمیده‌اند یا نمی‌خواهند بفهمند به استقبال جنگی نابرابررفتن «نه شرط عقل است» و ممکن است لطماتی احیاناً جبران‌ناپذیر به کشور وارد آورد و حتی خدای‌ناکرده به تجزیه ایران عزیزمان منتهی شود.

عجیب آنکه در دو دهه اخیر ایران هزینه تولید بمب اتم را پرداخت، بدون آنکه به آن دست یابد. اکنون همان کسانی‌که بهانه به آمریکا دادند تا پرونده هسته‌ای کشورمان را به شورای امنیت ببرد و قطعنامه‌های کمرشکن تحریم علیه کشورمان صادر کند، درصددند بهانه‌ی تازه‌ای به واشنگتن بدهند تا به‌نام دفاع از صلح و امنیت جهانی و جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای، خاک میهن عزیزمان را شخم بزنند. روشن است که دفاع در برابر تجاوز دشمن، آن‌هم پس از تلاش همه‌جانبه به‌منظور جلوگیری از آغاز جنگ حسابش جداست. درآن‌صورت باید طبق توصیه حکیم فردوسی عمل کرد که :

همه سربه‌سر تن به کشتن دهیم
از آن به که کشور به دشمن دهیم

نفی جنگ نابرابر

«زلنسکی» ارزیابی جامعی از موقعیت و توان خود و نیز روسیه نداشت. به نظر من او می‌توانست با دیپلماسی عاقلانه و دوراندیشانه، روابط صمیمانه با همسایه قدرتمند خود برقرار کند و مانع لشکرکشی مسکو به کشور خویش شود. قصدم توجیه اقدام و اهداف توسعه‌طلبانه پوتین در تجاوز به اوکراین نیست. تجاوز نظامی روسیه به کشور همسایه محکوم است، اما کی‌یف می‌توانست از جنگی که خسارات و تلفات فراوانی به هردوطرف وارد آورده است، جلوگیری کند. بگذریم از اینکه برقراری صلح نیز در گرو دادن امتیازات مهمی به روسیه است.

همچنین می‌دانیم که ۲۸ کشور جهان به رهبری آمریکا به افغانستان لشکر کشیدند، اما پس از ۲۰ سال اشغال، مفتضحانه از کابل فرار کردند و آن کشور را مجدداً تحویل طالبان دادند. اگر این قدرت‌ها به روش دیگری عمل می‌کردند چه می‌شد؟ یعنی اگر همان ابتدا با طالبان تضعیف‌شده به توافق می‌رسیدند و آن‌ها را ملزم به رعایت حقوق همه اقوام و اتباع خود می‌کردند، خون به‌مراتب کمتری ریخته نمی‌شد؟ خسارت کمتری به بار نمی‌آمد؟ و طرفین به‌ویژه مردم افغانستان به نتیجه بهتر و پایدارتری نمی‌رسیدند؟

براین‌اساس می‌گویم رفتن پرونده‌ی هسته‌ای کشورمان به شورای امنیت سازمان ملل و نیز صادرشدن قطعنامه‌های تحریم علیه ایران کاملاً اجتناب‌پذیر بود. همچنان‌که تجاوز هوایی اسرائیل و بمباران تاسیسات هسته‌ای ما توسط آمریکا گریزپذیر بود. به اعتقاد من تلاش برای نابودی طالبانیسم شیعی، مانند طالبان سنی، به نتیجه نمی‌رسد. به‌جای آن باید با بسیج افکارِعمومی، طالبان را به رعایت حقوق شهروندی و به‌ویژه حق حاکمیت ملی مجاب یا مجبور کرد. طالبانیسم، شیعه یا سنی، یک رویکرد فکری، سیاسی با تبار و تاریخی ۱۳۰۰ ساله است و نابودشدنی نیست اما می‌توان و باید آن‌ها را مهار کرد.

نه به سرکوب مردم، آری به دفاع ملی

جمهوری اسلامی باوجود ناتوانی و ضعف زیاد در ارائه خدمات به شهروندان، حفظ محیط زیست و مهار گرانی، تورم و رکود، در دو مورد همچنان توانمند است:

۱- سرکوب مخالفان، اما با توجه به این حقیقت که انبوه معضلات، شکست فیلترینگ و رشد آگاهی‌های عمومی امکان ساکت‌کردن منتقدان و به‌ویژه شهروندان معترض را روزبه‌روز دشوارتر و پرهزینه‌تر کرده است.

۲- قدرت موشکی-پهبادی که می‌تواند ضربات قابلِ‌توجهی به هر دولت مهاجمی وارد آورد، ولی با در نظرگرفتن این واقعیت که در هر جنگ جدید، آسیبی که ایران و ایرانیان می‌بینند، در اغلب موارد قابلِ‌قیاس با آسیب‌های طرف مقابل نیست و ضربات وارده، نارضایی‌ها و معضلات، به‌خصوص معضلات اقتصادی مردم را گسترش می‌دهد.

به نظر من برای مهار قوه سرکوب نظام، نباید بنیه دفاعی کشور را تضعیف یا تخطئه کرد، همچنان‌که نباید اجازه داد حاکمیت به‌نام تقویت بازدارندگی نظامی، منتقدان خود را زیر ضرب گیرد و به بهانه شرایط جنگی، مردم معترض را سرکوب کند. به‌ باور من اشتباهات مهلک رهبر در داخل و خارج، دخالت نظامی یا تحریم اقتصادی بیگانگان را موجه و مجاز نمی‌کند. ازجمله پیامدهای دخالت نظامی آمریکا و تحریم‌های اقتصادی آن تاکنون، تضعیف طبقه متوسط و مبارزات دمکراسی‌خواهانه درون‌زا بوده است. براین‌اساس لازم می‌دانم همگان مصادره اموال و ساختمان‌های کشورمان در نقاط مختلف جهان، انکار مالکیت ایران بر جزایر سه‌گانه در خلیج فارس، تجاوز به آسمان میهن و بمباران، به‌ویژه بمباران مراکز هسته‌ای و صنعتی و... را محکوم کنند. درعین‌حال وظیفه آحاد شهروندان می‌دانم که به افشا و مقابله با خطاهای پرهزینه‌ی رهبر و یا جناحش برای تداوم اعدام‌ها، بگیروببندهای تازه، بازگشت گشت‌های ارشاد، تداوم فیلترینگ، تشکیل هیئت منصفه‌های جناحی، جنگ‌افروزی صداوسیما و انزوای بیشتر ایران در جهان ازیک‌سو و سیاست‌های کمرشکنِ اقتصادی ازسوی‌دیگر بپردازند. صریح بگویم: لازم است از آمادگی دفاعی و نظامی کشور و الزامات آن بی‌قیدوشرط دفاع کرد و درعین‌حال قاطعانه با نظامی‌سازی حکومت و پادگان‌سازی جامعه به مخالفت برخاست. تضعیف نیروهای مسلح برخلاف مصالح و منافع ملی است. هرچند باید دخالت سپاهیان را در امور غیردفاعی و غیرنظامی صریحاً و قاطعانه محکوم کرد تا مداخله آنان در زمینه‌های سیاسی، انتخاباتی، رسانه‌ای و... پایان یابد.

لزوم هوشمندی مخالفان

منتقدان و مخالفان نظام نباید خطای ولی‌فقیه را تکرار کنند. او به نام مبارزه با آمریکا، استبداد ورزیده و خود و حکومتش را از اکثریت ملت جدا کرده است. مخالفان نباید به اسم مبارزه با استبداد دینی، به دام دولت‌های بزرگ بیفتند و یا به استقبال تهاجم نظامی و تحریم اقتصادی آمریکا بروند. نادیده‌گرفتن نخ تسبیح مبارزات ملت، از انقلاب مشروطه تاکنون خطایی بزرگ است. ایرانیان هم استقلال‌طلبند و هم آزادی‌خواه. نه استقلال و حاکمیت ملی را فدای آزادی فردی می‌کنند و نه از مطالبه حقوق و آزادی‌های مدنی و سیاسی شهروندان به نام حفظ استقلال دست می‌کشند. همچنین اگر هسته سخت قدرت درک واقع‌بینانه‌ای از پایگاه و موقعیت خود و نیز سیر تحولات ملی، منطقه‌ای و جهانی ندارد، منتقدان و مخالفانش نباید از این عیب و نقیصه‌ی بزرگ رنج ببرند و حلقه اقبال ناممکن بجنبانند. آنان باید واقعیات را، هرچقدر تلخ ببینند و استراتژی خود را برای تحقق آرمان‌های ملت، متناسب با آن تنظیم کنند. برای مثال اگر مخالفان سلطنت مطلقه فقیه، رهبر کاریزماتیک و مورد قبول همه، ایدئولوژی بسیج‌کننده و انسجام‌بخش و سازماندهی سراسری ندارند، لازم است راهبرد خود را به منظور نیل به توسعه، دمکراسی و آزادی و نیز مبارزه با ستمگری، فساد و نابرابری بر مبنای همین واقعیاتِ بعضاً ناخوشایند تدوین کنند.

ائتلاف مطالباتی

در شرایطی که تشتت نیروها، اختلافات عقیدتی و سیاسی و تضاد منافع، ائتلاف سیاسی و تشکیلاتی را ناممکن می‌کند، می‌توان ائتلاف‌های مطالباتی را شکل داد و به‌ویژه درمورد «چه نباید کرد» ها و تا حدود زیادی درباره «چه باید کرد» ها به توافق رسید. یعنی درمورد موضوعات مهم و مشترک سلبی، مثل نفی خشونت‌ورزی، نفی دخالت خارجی و نفی انحصارطلبی و تمامیت‌خواهی ازیک‌طرف و نیز مواضع ایجابی مانند آزادی حجاب، آزادی رسانه و اینترنت، آزادی اندیشه، قلم و بیان، آزادی اعتراض مسالمت‌آمیز، آزادی تشکیل احزاب، سمن‌ها (NGO) و اتحادیه‌های کارگری، کارمندی، کارفرمایی و آزادی انتخابات و... ازطرف‌دیگر توافق کرد. ما باید مشترکاً با مقاومت/نافرمانی مردمی به نفی تمرکز قدرت در دستان یک‌نفر، آن‌هم به‌شکل مادام‌العمر و به‌خصوص موروثی آن، نفی دخالت نظامیان در امور غیردفاعی و غیرنظامی، نفی انحصار صداوسیما، نفی وابستگی دستگاه قضا به قدرت حاکم و نقد سیاست‌های ایران‌سوز رهبر پرداخت، صرف‌نظر از اینکه اجماع‌کنندگان حامی پادشاهی مشروطه یا جمهوری‌خواه و دموکراسی‌خواه گذارطلب یا اصلاح‌طلب ساختاری باشند. مهم آن‌است‌که درباره استقلال میهن، حق حاکمیت هر نسل برای تعیین سرنوشت خود، تمامیت ارضی و یکپارچگی سرزمینی، درعین دفاع از حقوق اقوام گوناگون ایرانی، حقوق برابر شهروندی برای همه ایرانیان، خشونت‌پرهیزی و حاکمیت قانون به اشتراک‌نظر و تفاهم دست یابند.

بی‌دولتی از بالا

جمهوری اسلامی سه گزینه پیش رو دارد:

تداوم وضع موجود؛ تغییرات ساختاری؛ و سرنگونی.

ادامه سیاست‌های کنونی رهبری حداکثر با چند اصلاح تاکتیکی و جزئی، نتیجه‌ای جز افزایش نارضایی‌ها و ناتوانی‌های حکومت در زمینه‌های زیر را ندارد:

۱- مهار گرانی، تورم، رکود و بی‌کاری
۲- رفع تحریم‌ها
۳- جلوگیری از فرار مغزها و حفظ سرمایه‌های مادی و معنوی
۴- بازسازی تجهیزات و تاسیسات فرسوده‌ی صنایع گوناگون

معضلات فوق موضع کانون قدرت را چنان ضعیف کرده است که حتی ظاهراً تعمیر استادیوم آزادی را به تاخیر می‌اندازد تا به‌زعم خود، اجتماع یک‌صدهزار نفری مردم به این زودی ممکن نشود. یا مانع برگزاری کنسرت موسیقی در میدان آزادی می‌شود، مبادا شهروندان علیه بی‌کفایتی حاکمیت فریاد اعتراض سر دهند. به نظر من تداوم وضع موجود، دیر یا زود به ناکارآمدی حکومت در زمینه‌های مختلف و سرانجام به بی‌دولتی ختم خواهد شد.

تجربه شکست‌خورده پزشکیان

عملکرد دولت پزشکیان بیانگر آن است که انجام اصلاحات تاکتیکی، ذیل منویات رهبر نه‌فقط رافع معضلات تلنبارشده نیست، بلکه بر دامنه و ژرفای بحران‌ها می‌افزاید. به اعتقاد من سقوط سیاسی و اقتصادی سیستم چنان شتاب گرفته است که تغییرات در این حد نمی‌تواند مانع فروپاشی آن شود. درست است که اجرانشدن لایحه حجاب اجباری، شروع مذاکرات با آمریکا و خویشتن‌داری برابر اسرائیل، خصوصاً پس از عملیات وعده صادق ۲ از دلایل مهم سکوت مردم در جنگ ۱۲ روزه بود، اما شرایط بعد از جنگ متفاوت است‌. تاب‌آوری عمومی و کنترل جامعه در برابر تحریم، تورم فزاینده و کمرشکن، رشد بی‌کاری و کنترل خشم ناشی از تحقیر، فساد و تبعیض سیستماتیک از مقطعی به بعد ممکن نخواهد بود. علاوه بر حل معضلات اقتصادی و اجتماعی، شهروندان انتظارات به‌حقی درباره‌ی دورکردن شبح جنگ، گشایش‌های مدنی و سیاسی، ملی‌شدن صداوسیما، فرصت‌های برابر و مشارکت در عرصه تعیین سرنوشت دارند. برآورده‌نشدن این خواسته‌ها شکاف حاکمیت و مردم را به نقطه‌ی بی‌بازگشت می‌رساند. وضعیت بحران‌زده‌ی کشور شبیه بیماری است که نیاز به جراحی فوری و درعین‌حال خطرناکی دارد و با دارو و روش‌های متعارف درمانی، نمی‌توان او را مداوا کرد. حتی جراحی نیز ممکن است به نتیجه مطلوب نرسد و بیمار ازدست برود، اما انتخاب دیگری ندارد. در شرایط سخت فعلی نوع و میزان تغییرات را باید نیازهای کشور و مطالبات ملت تعیین کند، نه منویات و تجویزهای رهبر.

ازسوی‌دیگر ناکامی پزشکیان نباید سیل انتقادها را متوجه دولت او کند. علت اساسی شکست پزشکیان، پیش‌وبیش از آنکه به خود او برگردد، به ساختار ناکارآمد و مشکلات انباشت‌شده‌ای برمی‌گردد که دولت پنهان، تحت هدایت مستقیم رهبر مسبب آن بوده است. این آقای خامنه‌ای است که مسیر هر تحول مثبت مهمی به سود مردم را سد کرده است. رهبر، هم راه بر تغییر سیاست‌ها و هم بر انتخاب مصلحان کاردان بسته و به فرصت‌طلبان و حرام‌خوارانی میدان داده است که با ثروت‌های بادآورده از مناسبات ظالمانه، فسادآلود و نابرابر کنونی دفاع می‌کنند و بعضاً همچون زالو مشغول مکیدن خون ملت هستند. اصلاحات اندک دولت را نیز نادیده نمی‌گیرم، اما بهبودهای موردی در بهترین حالت نقش مسکن را دارند. درد را اندکی کاهش می‌دهند، اما قادر به درمان بیمار روبه‌موت نیستند.

درباره‌ی براندازی

تلاش برای سرنگونی هر رژیمِ دارایِ پایگاه مردمی، اگرچه اقلیّت، اما مومن، سازمان‌یافته و مسلح که منابع، انگیزه، اراده و ابزار سرکوب مخالفان را دارد و برای بقای خود به هر وسیله‌ای، از سرکوب خونین مردم معترض تا اعدام فله‌ای مخالفان متشبث می‌شود، بدون تردید با خشونت همراه خواهد بود. چنین راهبردی اگر به سقوط رژیم نینجامد، آن‌را خشن‌تر، وحشی‌تر و سرکوبگرتر می‌کند. چنانچه به تغییر رژیم منجر شود، به‌احتمال‌ِزیاد دمکراسی و حاکمیت قانون را به ارمغان نمی‌آورد. در مرحله اول هرج‌ومرج بر کشور حاکم می‌شود و پس از مدتی از دل بی‌دولتی، دیکتاتوری تازه‌نفس ظهور می‌کند که به نام حفظ امنیت عمومی و ملی، چنان خفقانی بر جامعه حاکم خواهد کرد که مستبد پیر و قدیمی را روسفید می‌کند. طالبانیسم شیعی را نیز پس از شکست مقطعی تقویت می‌کند و به کسب مجدد قدرت امیدوار می‌سازد، شبیه آنچه در افغانستان رخ داد.

برهمین‌اساس می‌گویم سختی و حتی طولانی‌بودن مسیر دمکراسی‌خواهی و روش خشونت‌پرهیزی نباید ما را از پیمودن آن راه منصرف کند و به فکر راه‌های میانبری اندازد که سراب‌اند؛ روندگان را هلاک و ناظران را مایوس می‌کنند.

به نظر من در هر جامعه‌ای که در آن اختلاف عقاید، سلایق و منافع غوغا می‌کند و متشکل از اقوامی با سنن و آداب و رسوم و فرهنگ و زبان‌های متفاوت است، دستیابی به ثبات، امنیت، آزادی و عدالت صرفاً با دیدن و به‌رسمیت شناختن یکدیگر، احترام متقابل، پذیرش حقوق برابر برای همه اقوام و شهروندان و تنها و تنها با گفت‌وگوی آزاد، علنی و همگانی میسر می‌شود. تجربه نشان‌داده که توهم پیروزی یک گرایش یا یک جریان و حذف و طرد سایرین، سیاه‌چاله‌ای است که افتادن درون آن برای ملت زیان‌بار است و به مستبدان امکان سوءاستفاده زیادی می‌دهد.

دخالت نظامی دولت‌های بزرگ نیز آرمان‌های ملت ایران را محقق نخواهد کرد. به باور من حملات هوایی احتمالی تل‌آویو و واشنگتن، حتی اگر بتواند نظام را ساقط کند، محتمل‌ترین پیامدش بی‌دولتی و سال‌ها هرج‌ومرج است. در خاورمیانه کنونی دل‌بستن به دخالت نظامی بیگانگان درنهایت به سرخوردگی ملی می‌انجامد، حتی اگر به همدستی با آنان در ویرانی میهن ختم نشود. درمورد خاص ایران، به استقرار دمکراسی، صلح در منطقه و آبادانی کشور منجر نمی‌شود.

سخنم با براندازان در یک کلام این است: اگر قدرت سرنگونی رژیم و جایگزینی نظمی تازه را دارید، به‌طریق‌اولی می‌توانید هسته سخت قدرت را مجبور به برگزاری رفراندوم و تشکیل مجلس مؤسسان کنید تا تحولات بزرگ متناسب با نظر ملت و به شکل گفت‌وگویی و مسالمت‌آمیز رقم بخورد. اگر فاقد چنین قدرتی هستید، از شیوه‌های مدنی و خشونت‌پرهیز تغییر پشتیبانی کنید تا فضا امنیتی‌تر و پلیسی‌تر نشود، هزینه فعالیت‌های سیاسی بالاتر نرود، یاس و استیصال بیشتر نگردد و حکومت به‌طور کامل در اختیار راست فاشیست قرار نگیرد.

تغییرات ساختاری

من انجام تغییرات استراتژیک و فوری در هر سه زمینه ساختاری، سیاستی و مدیریتی به‌نحو مسالمت‌آمیز را راه نجات ایران و شرط موفقیت آن‌را منوط به تحقق شرایط زیر می‌دانم:

۱- پایان‌یافتن استراتژی آزادی‌ستیز و مردم‌گریز رهبر
۲- تجدیدنظر حاکمیت در راهبرد آمریکاستیز خود و اولویت‌دادن به توسعه میهن و رفاه هم‌میهنان
۳- رفع موانع به‌کارگیری نیروهای متخصص، کاردان و مستقل
۴- اصلاح/تغییر قانون اساسی مطابق نظر «ملت بالفعل» یعنی همین مردم کوچه و بازار، براساس حق مسلم تعیین سرنوشت کشور به‌دست هر نسل. سقف اصلاحات/تغییرات قانون اساسی را نمایندگان برگزیده ملت در مجلس مؤسسان تعیین خواهند کرد و آن‌ها را به همه‌پرسی خواهند گذاشت. اگرچه به‌نظر می‌رسد کف خواسته‌های ملی، حذف ولایت فقیه از قانون اساسی و خاتمه‌دادن به حکومت فقها و روحانیون است که تجربه تلخ و شکست‌خورده حاکمیت کلیسا در قرون وسطا را در جهان معاصر زنده کرده است.

بازگشت به مردم

تضمینی نیست که در نتیجه بازگشت حاکمیت به مردم، آمریکا از موضع برابر با ایران روبه‌رو شود، اما چنین اقدامی ضرورت تام دارد، چراکه:

۱- حاکمیت ملت بر سرنوشت خویش حق آن‌هاست و قانون اساسی بر آن تصریح دارد.
۲- جمهوری اسلامی براساس چنین وعده‌ای تاسیس و میزان رای ملت خوانده شد.
۳- یکی از دلایل استراتژیک تهاجم نظامی اسرائیل و آمریکا و الزام‌آورشدن مجدد تحریم‌های اقتصادی، اقلیّتی‌شدن پایگاه اجتماعی نظام است. خطای محاسباتی مهاجمان این بود که تصور می‌کردند مردم، همزمان با بمباران‌ها و در اعتراض به انبوه مشکلات، علیه جمهوری اسلامی به خیابان‌ها می‌ریزند و کار رژیم را تمام می‌کنند.

حال اگر ببینند جنگ ۱۲ روزه نتیجه عکس داده، رهبر با تجدیدنظر در رویکرد اشتباه پیشین از توهمات منطقه‌ای دست برداشته، حقوق و آزادی‌های شهروندان را به‌رسمیت شناخته، درصدد پرکردن شکاف عمیق حکومت با ملت برآمده و می‌کوشد با توزیع عادلانه قدرت و ثروت، مشارکت آحاد مردم را جلب کند، به‌احتمالِ‌زیاد خود را ناچار می‌بینند که از موضعی مناسب با نمایندگانِ حکومتِ متکی به رای اکثریتِ یک ملت بزرگِ ۹۰ میلیونی مذاکره کنند. چنان‌که حماسه مردم در دوم خرداد ۱۳۷۶ موجب شد که آمریکا از حمله نظامی محدود به ایران، در پاسخ به انفجار الخُبر عربستان، چشم بپوشد و انتخابات ۷۲ درصدی ریاست جمهوری سال ۱۳۹۲ نیز شبح جنگ را از آسمان کشورمان دور کرد و به مذاکرات موفق هسته‌ای منجر شد.

گذار به روش مشروطه

تأکیدم بر ضرورت تغییرات در دوره‌ی حیات آقای خامنه‌ای، به‌دلیل ناامیدی از مردم یا خوش‌بینی به او نیست. من به آگاهی و عزم ایرانیان برای دستیابی به آزادی، برابری و پیشرفت ایمان دارم، اما تنها مسیر مسالمت‌آمیز گذار از استبداد دینی را جلب همکاری هسته سخت قدرت، به شمول پاسداران و روحانیون می‌بینم. به اعتقاد من هر دو آلترناتیو این راهبرد، یعنی حفظ وضع موجود یا سرنگونی خشونت‌آمیز، به بی‌دولتی و فروپاشی خواهند انجامید‌. تداوم وضع موجود با ناتوانی در ارائه خدمات عمومی و تشدید مشکلات اقتصادی و اجتماعی به‌تدریج بی‌دولتی را حاکم می‌کند. سرنگونی خشونت‌آمیز هم به‌شکل دفعی و از پایین، کشور را با خلاء قدرت روبه‌رو خواهد ساخت. پیامد مشترک هر دو به‌احتمالِ‌بسیارزیاد هرج‌ومرج طولانی‌مدت، مداخله نظامی خارجی و تکه‌تکه‌شدن احتمالی ایران است.

به باور من ایرانیان یا می‌توانند با حفظ نظم و همانند انقلاب مشروطه، دگرگونی بنیادی در ساختار حکومت را رقم بزنند، یا در مسیر خلاء قدرت و هرج‌ومرج می‌افتند.

من در شرایط کنونی به دلایل متعدد گزینه «برد–باخت» را منتفی می‌دانم. یا همه از تغییرات منتفع می‌شوند یا همگی زیان می‌بینند. به بیان دیگر ما یا قادر به تحقق راهبرد برد-برد خواهیم شد و همه از جبهه پایداری تا پادشاهی‌خواهان از نظم جدید سود خواهند برد یا همه زیان خواهیم کرد. زیرا درحال‌حاضر تنها دو راهبرد دو سر برد یا دو سر باخت، ممکن و در دسترس است. یا همه می‌بریم یا همه می‌بازیم. برهمین‌اساس باید به رهبر تفهیم کرد که گرچه عقب‌نشینی او هزینه سنگینی برای وی و حامیانش دارد، اما عقب‌نشینی داوطلبانه و تسلیمِ حقِ تعیینِ سرنوشتِ ملت شدن، عواقبی به‌مراتب کمتر از عقب‌نشینی تحمیلی و پرهزینه توسط مردم برای ولی‌فقیه و وفادارانش دارد، به‌ویژه باتوجه به احتمال مداخله خارجی که مسئولیت آن مستقیماً متوجه رهبر خواهد گردید. من موثرترین اقدام برای خروج از بحران‌ها را، پذیرش حق تعیین سرنوشت ملت، گشودن راه مشارکت همگانی و ایجاد موازنه جدید قوا به‌سود جامعه می‌دانم. چنین تحولی جان تازه‌ای به کشور می‌بخشد، تاب‌آوری جامعه را افزایش می‌دهد و حل مشکلات و موفقیت دیپلماسی را تسهیل می‌کند، ثبات سیاسی را ‌نیز تداوم می‌بخشد، مشروط بر اینکه مردم تغییر رویکرد رهبر و توجه او به مطالباتشان را آشکارا ببینند.

من بر سرمشق قراردادن الگوی مقاومت/نافرمانی مدنی برای آزادی حجاب تاکید دارم. راهبرد موفقی که طبق آن، مردم اراده‌ی خود را بر ولی‌فقیه و دستگاه سرکوبش تحمیل کردند. همچنان‌که در مورد ویدئو، ماهواره و دسترسی آزاد به اینترنت نیز همین مسیر را پیمودند و نتیجه گرفتند. اکنون هم مردم می‌توانند با همان سیاق، یعنی با مقاومت مدنی و با کمترین تلفات و ضایعات و بیشترین ابتکارات و صدالبته با پایداری، «اسلام آمرانه» و «ولایت زوری» را از میدان به‌در کنند، حکومت روحانیون را برچینند و به نظام ولایت فقیه پایان دهند.

اگر رهبر بر سیاست‌های آزادی‌ستیز و مشارکت‌گریز پافشاری کند یا به سرکوب و محدودیت‌های تازه رو آورد، خطایی فاجعه‌بار مرتکب خواهد شد. زیرا کشور در وضعیت انفجاری ناشی از بحران‌های اقتصادی و اجتماعی است و هر لحظه امکان شورش‌های گسترده وجود دارد. شورش‌هایی که لزوماً به نظم دمکراتیک نمی‌انجامد. در چنین حالتی رهبر نه‌تنها مسئول وضعیت بحران‌زده‌ی کنونی است، بلکه متهم اصلی هر بحرانی در آینده ازجمله بی‌دولتی، هرج‌ومرج، جنگ داخلی و چه بسا تهدید یکپارچگی ایران نیز خواهد بود. او هرگز نباید از یاد ببرد که مردم تغییر می‌خواهند و به آن جامه‌ی عمل خواهند پوشاند. همراهی با این خواست شرط عقل است.

زندان اوین - ۲۷ آبانماه ۱۴۰۴

تلگرام مصطفی تاج‌زاده




iran-emrooz.net | Mon, 17.11.2025, 15:24

علل هفت‌گانه عقب‌ماندگی ایران!

مهران صولتی

با گذشت بیش از دو سده از نخستین رویارویی نخبگان ایرانی با واقعیت عقب‌ماندگی ایران، که معطوف به بیان خودآگاهانه عباس میرزا پس از شکست از روسیه در دوران فتح‌علی شاه بود به نظر می‌رسد که ایرانیان هم‌چنان در دست‌یابی به حداقل‌های قابل قبولی از توسعه‌یافتگی عاجز مانده‌اند. با وجود کشف و بهره‌برداری از منابع سرشار نفت و گاز در کنار وجود جمعیتی جوان و تحصیل‌کرده اینک پرسش از دلایل عقب‌ماندگی ایران ابعادی مهم‌تر نیز یافته است. این‌‌که چگونه ممکن است در مدتی کوتاه‌تر از این بسیاری از کشورهای شرق آسیا در عین فقر منابع و سرمایه‌های طبیعی به توسعه دست یابند ولی ما هم‌چنان در هزار‌توی پیشرفت سردرگم مانده باشیم؟! در هر صورت پس از درخشیدن نخستین بارقه‌های خودآگاهی ایرانیان نسبت به عقب‌ماندگی این سرزمین از همتایان غربی و شرقی‌اش مجموعه‌ای از تحقیقات و پژوهش‌ها پیرامون علل و دلایل این رویداد ناگوار صورت پذیرفت که ادبیاتی غنی را در زمینه توسعه و چرایی توسعه‌نیافتگی ایران پدید آورد. در ادامه می‌کوشم تا از هفت علتی سخن به میان آورم که به نظر می‌رسد نقش مهم‌تری در عقب‌ماندگی تاریخی ایران طی دویست سال گذشته داشته اند:

استبداد ایرانی: نخستین و پربسامدترین علتی که برای تبیین عقب‌ماندگی ایران در پژوهش‌های تاریخی- اجتماعی ذکر می‌شود عبارت از مفهوم استبداد ایرانی می‌باشد. استبدادی که فرد و جامعه را در مقابل اراده پیش بینی‌ناپذیر سلطان ناچیز تلقی‌کرده و از پادشاه، تصویر انسانی به غایت توان‌مند و غیر پاسخ‌گو ارائه می‌دهد. البته روشن است که مفهوم خودکامه‌گی ساخته و پرداخته دو قرن اخیر است و پیش از آن کمتر کسی در حقانیت پادشاهانی که آن‌ها را ظل الله فی‌الارض دانسته و حتی ایشان را به صفت، عادل می‌شناختند تردیدی روا می‌داشت. استبداد ایرانی به درختی شباهت داشت که پرورش‌گاه آفات بسیار بود؛ ریاکاری، دروغ‌گویی، چاپلوسی، نخبه‌ستیزی و پخمه‌پروری فقط بخشی از این پیامدهای فرهنگی بود که تا عصرها و نسل‌ها ادامه می‌یافت. جامعه کوتاه‌مدت دستاورد دیگر استبداد ایرانی بود. همه امور فاقد قطعیت بودند و برنامه‌ریزی بلند‌مدت برای توسعه‌یافتگی دچار امتناع بود. امور زودگذر بود و نوعی ابن‌الوقتی و فرصت‌طلبی را به جامعه القاء می‌کرد و نهایتا فساد در آن سیستم روز به روز فراگیرتر می‌شد.

فقدان سنت‌دموکراتیک: امروزه دیگر همگان اذعان دارند که میان دموکراسی و توسعه‌یافتگی پیوندی وثیق برقرار است. بدون دموکراسی، از توازن قدرت، فردگرایی، حقوق بشر، عدالت، و قدبرافراشتن جامعه در مقابل هجوم و هیمنه دولت خبری نیست. اما آن‌چه ما در ایران شاهد بوده‌ایم عبارت از فقدان یک سنت‌دموکراتیک تاریخی می‌باشد. در حقیقت بخش مهمی از تاریخ این مرز و بوم تاریخ شاهان و رویت‌ناپذیری مردم بوده است. فقدانی که با تبدیل نشدن قانون به تنها مرجع تنظیم رابطه حکومت با شهروندان،  موجبات قدرت گرفتن بی‌سابقه حکومت در قبال جامعه را فراهم آورد. از آن پس بود که شکافی ژرف میان دولت- ملت شکل گرفت که به بیگانه‌گی میان دو طرف انجامید. بعد از آن بود که حاکمان یک‌سره میل به سرکوب مردم را در وجودشان تقویت می‌کردند و مردم نیز شعله امید به سرنگونی حاکمان را در عمق جانشان فروزان نگه می‌داشتند.

نقش پیرامونی در نظام جهانی: شوربختانه باید گفت که ایران همواره نقشی پیرامونی در نظام مبتنی بر سرمایه‌داری جهانی داشته است. ایران از اواخر دوره صفویه وارد چنین معادله نابرابری شد و در دوره قاجار و پهلوی با اوج پیامدهای ناگوار آن مواجه گردید. پیرامونی‌بودن مطابق نظریه والرشتاین ایجاب می‌کرد که کشورهای پیرامونی به مبداء تامین مواد خام یا بازار مصرف کالاهای کشورهای مرکز تبدیل شوند. هم.چنین کشورهای پیرامونی از آن‌جا که از مناسبات نابرابر اقتصادی جهان تاثیر می‌پذیرند می‌کوشند تا به سرعت عقب‌ماندگی خود را از طریق واردات تکنولوژی‌های کشورهای پیشرفته تامین نموده و سریعا به توسعه دست یابند، در حالی‌که توسعه بیش از همه روندی درون‌زا و مبتنی بر نوعی تمایز‌یافتگی نهادی می‌باشد. هم چنین پیرامونی‌بودن تداوم حاکمیت‌های اقتدارگرا را توجیه می‌کند که در‌صدد راهبری کشور به سوی پیشرفت در کوتاه‌ترین زمان ممکن هستند.
تماس با لایه‌های سخت‌افزاری توسعه: در طول دو سده گذشته ایرانیان بیش از آن‌که با اندیشه‌های غربیان در ارتباط باشند با دستاوردهای سخت افزاری و تکنولوژیک غرب مرتبط بودند.  روندی که البته از شکست سپاهیان ایران در چالدران آغاز و با شکست از روسیه تداوم یافت. آشنایی با لایه‌های سخت‌افزاری توسعه از آن‌رو اتفاق افتاد که نخستین دلیل عقب‌ماندگی ایران و خودآگاهی متعاقب آن در میدان جنگی رقم خورد که متاثر از نابرابری شگرف تسلیحاتی در دو سوی میدان بود. از آن پس بود که ایرانیان همواره در نقش وارد‌کننده تکنولوژی ظاهر شده و مدرنیزاسیون را بر مدرنیته اولویت بخشیدند. پیامد کار هم شکل‌گیری نوعی تاخر و حتی تعارض‌فرهنگی بود. به عبارت دیگر از آن‌جا که فرهنگ مدرنیته در اعماق این سرزمین جوانه نزده بود وارد کردن تکنولوژی نه تنها ما را به کامیابی نرساند بلکه بیش از پیش بر دامنه آشفتگی‌ها و اسکیزوفرنی فرهنگی ما افزود و ایرانیان را تلخ‌کام‌تر از گذشته به حال خود رها کرد.

نقش حاشیه‌ای علوم انسانی: علوم انسانی زبان دنیای مدرن محسوب می‌شوند لذا آشنایی عمیق با این علوم می‌تواند به ارتباطی موثر، فعال، و سازنده با جهان امروز بینجامد. متاسفانه از همان روزی که نوعی خودآگاهی در میان نخبگان ایرانی نسبت به عقب‌ماندگی کشور اتفاق افتاد ما بیشتر شاهد توجه به آموزش علوم پایه و مهندسی بوده‌ایم تا علوم انسانی. در سال‌های بعد از انقلاب اسلامی هم به دلیل چیرگی نوعی رویکرد غرب‌ستیزانه در سطوح فوقانی قدرت و به‌جای پرداختن عالمانه به علوم‌ انسانی نوعی بدبینی را نسبت به آن‌ها پراکندیم و حتی کوشیدیم تا نسخه‌ای بدلی از آن به نام علوم انسانی‌اسلامی عرضه نماییم. البته نتیجه پیشاپیش مشخص بود. اتلاف منابع و سرمایه‌ها، برتری علوم مهندسی بر علوم انسانی که اکنون غربی نامیده می‌شدند، و در نهایت دور ماندن از تعامل موثر با جهان در راستای دست‌یابی سریع‌تر به توسعه‌ای که در آن سهم سه فرهنگ ایرانی، اسلامی، و مدرن به اندازه کافی ادا شده باشد.

قرار گرفتن در معرض گفتمان چپ: در دوران پس از جنگ جهانی دوم که چپ‌گرایی سکه رایج بازار سیاست جهان بود منطقه خاورمیانه نیز به نحو شگفت‌انگیزی هژمونی این گفتمان را تجربه می‌کرد. داعیه تفسیر علمی جهان در کنار نوید ساختن جهانی نو و انسانی تراز نوین فضایی را ایجاد کرده بود که همگی سرمایه داری را دشمن درجه یک خود قلمداد می‌کردند. در حقیقت مبارزه با امپریالیسم آمریکا به نوعی پرستیژ تبدیل شده بود. سیطره گفتمان چپ در ایران از آن‌رو در عقب‌ماندگی ما سهیم بود که به‌جای دادن نقش متوازن به عوامل داخلی و خارجی، چشمان ما را یک‌سره بر علل داخلی بست و چشم‌اندازی جهانی را پیش‌روی‌مان ترسیم کرد. کم‌اقبالی دیگر این بود که به‌‌جای مارکسیسم غربی و انسانی ما شاهد میزبانی عقب مانده‌ترین خوانش ممکن ازمارکسیسم در کشور بودیم. کلیشه‌ای نخ‌نما که به ما آموخت هدف وسیله را توجیه می کند! یا این‌که باید همواره توطئه‌اندیشانه و با دلی پرکینه به سرمایه‌داری و غرب نگریست. چیرگی گفتمان چپ اگر‌چه توانست در شکل‌گیری نهضت‌های رهایی‌بخش در جهان سوم موثر باشد ولی از آن‌جا که صورت مساله توسعه در ایران را واژگونه ساخت بر عقب‌ماندگی ما بیش از پیش افزود.

فقدان گفت‌و‌گو میان سنت و مدرنیته: برخلاف بسیاری از نمونه‌های موفق توسعه در جهان که جلوه‌ای از رویش مدرنیته از بطن سنت بودند، ایران در دو سده اخیر شاهد تقابل پر هزینه‌ای میان این دو بوده است. این‌که یا دولت های شبه‌ مدرنی کوشیده اند تا مدرنیزاسیون را بر ویرانه‌های سنت بنا کنند و یا حکومت ضدمدرنی سعی کرده تا مدرنیته را به نفع سنتی انقلابی شده مصادره نماید. پرواضح است که هر دو تلاش چون فاقد عزمی برای شکل‌دهی به یک گفت‌و‌گوی سازنده میان سنت و مدرنیته بودند ما را به قهقرا بردند. عقب‌ماندگی ناشی از نزاع تاریخی میان این‌دو مولفه آثار زیان‌باری از خود به جا گذاشت از آن‌رو که جامعه و شخصیت ما را چندپاره ساخت. پاره‌هایی که نه تنها نمی‌توانستند به رشد شخصیت و توسعه بینجامند بلکه ما را همواره بر سر انتخاب ناگزیر میان سنت و مدرنیته سرگردان به حال خود رها می‌کردند. سنت پشتوانه حکومتی یافته و با اجبار به جامعه تحمیل می‌شود و مدرنیته اگر‌چه به ظاهر از جامعه و سیاست رانده می‌شود ولی عملا تا پستوهای خانه‌های ایرانیان راه یافته و در تار و پود زندگی فردی و جمعی ما ریشه دوانده است. نتیجه این تعارض لاینحل هم البته تشدید عقب‌ماندگی کشور بوده است.

منبع: تلگرام نویسنده
@solati_mehran




iran-emrooz.net | Sat, 15.11.2025, 13:10

غیابِ دولت

سعید حجاریان

زمانی‌که درباره دولت و کارویژه‌های اصلی آن تأمل می‌کنیم، غالباً ذهن ما بر دو حوزه امنیت و اقتصاد (به‌معنای موسع آن) متمرکز می‌شود. در پرتو این مسئله است که رهیافت‌های توسعه، امنیت ملی، تعاملات منطقه‌ای و بین‌المللی، و همچنین عدالت واجد معنا می‌شوند و نسبت به یکدیگر تقدم و تأخر پیدا می‌کنند. اگر با هیأت حاکمه‌ای مواجه باشیم که ایستار خود را به‌درستی در هر یک از این مسائل مشخص کند، آنگاه می‌توان انتظار بازاندیشی در راهبردها، مسئولیت‌ها و نقش دولت را داشت. در غیر این صورت آنچه می‌بینیم غیبت دولت است و بس.

در نظام حکمرانی ما، پس از جنگ تحمیلی، گفتارهایی در حوزه توسعه مطرح شد و در سطح نخبگانی و همچنین حاکمیت مورد تبادل‌نظر قرار گرفت. ولی از همان دوره نوعی سرگردانی منتهی به تضاد‌ در الگوی توسعه کشور نمایان شد تا جایی‌که از یک‌سو، دولت‌های توسعه‌گرا (آقایان هاشمی، خاتمی و روحانی) با سدّ ستبر توسعه‌ستیزی روبرو شدند و از سوی دیگر، دولت‌های توسعه‌ستیز (آقایان احمدی‌نژاد و رئیسی) اساساً دولت را از دولت‌بودگی خویش تهی کردند تا جایی‌که اساساً دولتی متصور نبود که بخواهد متکفل امر توسعه باشد.

مآلاً، حاکمیت نه خود از مجرای «دولت‌های هماهنگ» توانست گامی به‌سوی «تعالی» بردارد، و نه اجازه داد دولت‌های دارای پروژه توسعه (ولو با قرائت‌های مختلف) امر «توسعه» را پیش ببرند. نتیجه آن‌که مشاهده می‌کنیم دولت چهاردهم عملاً در امر توسعه سپر انداخته و در گفتارش صرفاً متکفل اجرای برنامه هفتم توسعه شده است و در عمل، گرفتار روزمرگی اداره کشور. به دیگر سخن، گفتمان‌ِ توسعه‌ستیزِ یوتوپیایی در سطح کلان باعث شد عینیت توسعه از بین برود و عرصه بر کاغذبازی‌هایِ سنجش‌ناپذیر در قالب اسناد بالادستی بر الگوی اداره امور عمومی کشور فراخ شود.

زنگ خطر اما زمانی به صدا درمی‌آید که دولت علاوه بر مسئولیت‌ناپذیری (ارادی یا قهری) در حوزه توسعه‌ی همه‌جانبه از ایفای کارویژه‌های اساسی خود بازبماند. در زمان وفور درآمدهای حاصل از منابع طبیعی، دور از ذهن نیست ستون مخارج کشور به‌ شکلی بی‌ضابطه، طولانی‌ و طولانی‌تر شود. چنانکه هم در دوره پهلوی دوم و هم در سال‌های پس از انقلاب، خاصه در بازه ۱۳۸۴ تا ۱۳۹۲، شاهد اختصاص و توزیع بودجه بدون اولویت در حوزه‌های مختلف بودیم. این وضعیت تا بدان‌جا رسوب‌ کرده است که اکنون قوه مجریه، به‌واسطه فقدان اقتدار و همچنین نداشتن الگوی توسعه، ساحت «عدالت» را رها کرده است.

بدین‌نحو که اولاً، پیوسته شاهد چکاچک شمشیرهای آزادسازی اقتصادی هستیم بی‌آنکه درباره دو پایه دیگر آن، یعنی «انضباط مالی» و «الگوی بازتوزیع»، که اولی برآمده از اقتدار دولت و حاکمیت قانون، و دیگری محصول تئوری منسجم عدالت است، تأملی شده باشد. ثانیاً، با نوعی رهاشدگی در حوزه‌های اساسی مانند درمان و آموزش دست‌به‌گریبان هستیم.

شوربختانه آن‌که برای این حل این دو مسئله نیز بی‌توجه به قانون اساسیِ موجود از یک‌سو، و توجه به الگوهای منسجم عدالت از سوی دیگر، با گفتارهای «خیریه‌درمانی» مواجه هستیم. مسئله‌ای که با نقد جان رالز، یکی از تئوری‌پردازان اصلی حوزه عدالت همراه شده است. او معتقد است امور خیریه پسندیده هستند اما صرفاً به کار حل مسائل کوتاه‌مدت می‌آیند. رالز اعتقاد دارد برای حل معضلاتی از قبیل نابرابری باید بر سر مفهوم «عدالت» و ایجاد نظامی مبتنی بر آن تأمل کرد.

نقطه بحرانی این روند تزلزل در کارویژه امنیت دولت است. توماس هابز در لویاتان می‌نویسد: «اگر قدرتی کافی تأسیس نشود تا امنیت ما را تأمین کند، در آن صورت هرکس می‌تواند حقاً برای رعایت احتیاط در مقابل دیگران بر قدرت و مهارت خویش تکیه کند و چنین هم خواهد کرد.» آنچه در ناصیه حکمرانی ما، در پرتو فقدان تئوری توسعه و تئوری عدالت رخ می‌نمایاند، غیبت دولت در حوزه تمهید امنیت عمومی است. در چنین وضعیتی، خصوصاً در جوامع طبقاتی‌شده، میل به تأمین امنیت خصوصی افزایش پیدا می‌کند. به عبارتی هر که پول‌اش بیش، امنیت‌اش بیشتر!

حد اعلای این وضعیت نقطه‌ای است که افراد/مؤسسات تأمین‌کننده امنیت خصوصی از سوی ساخت قدرت به‌رسمیت شناخته شوند، و حتی در چارچوب منطق اقتصاد سیاسی حاکمیت ترویج و تبلیغ شوند. و اینجاست که هر تقلای معطوف به توسعه و عدالت محکوم به شکست می‌شود و همه‌چیز بر پایه نوعی انباشت ثروت جدید ذیل گروه‌های تأمین‌کننده امنیت خصوصی، یا همان ذی‌نفعان نظم جدید، بازآرایی خواهد شد.

پایان

منبع: وب‌سایت مشق نو




iran-emrooz.net | Fri, 07.11.2025, 10:17

علم بی‌چهره اقتصاد

هومن علوی

پژوهشگر اقتصاد توسعه
منبع: روزنامه شرق

از علم بی‌چهره تا نیاز به راهبران شجاع و خلاق اقتصادی

از قرن شانزدهم تا هجدهم میلادی، در اندیشه غرب، سیاست و اقتصاد به‌تدریج از یکدیگر تفکیک شدند. ماکیاولی سیاست را به‌عنوان هنر حفظ قدرت و واقع‌گرایی در تصمیم‌گیری تعریف کرد، بی‌آنکه آن را به فضیلت اخلاقی وابسته بداند. جان لاک با نظریه مالکیت و قرارداد اجتماعی، مرز دولت و اقتصاد را ترسیم و از استقلال حوزه اقتصادی دفاع کرد. در ادامه، آدام اسمیت، دیوید ریکاردو و لئون والراس اقتصاد را به‌عنوان «علم قوانین بازار» بنیان نهادند؛ دانشی که هدفش کشف نظم در رفتار جمعی بود، بدون اینکه به هدایت مستقیم اقتصاد ملی توسط دولت و راهبران اقتصادی نیاز جدی باشد.

ایده اصلی این متفکران طراحی نظامی خودکار بود که در آن انگیزه‌های فردی - حتی خودخواهانه - در چارچوب بازار به خیر عمومی منجر شود. استعاره معروف «دست نامرئی» اسمیت تجسم همین نظام است که از طریق نیروهای عرضه و تقاضا منابع را به‌گونه‌ای کارآمد تخصیص می‌دهد و نیاز به هدایت مستقیم مقامات اقتصادی یا داوری اخلاقی آنان را کاهش می‌دهد. با وجود آنکه اسمیت در نظریه «احساسات اخلاقی» بر اهمیت قضاوت انسانی و همدلی تأکید داشت، تمرکز علم اقتصاد به‌تدریج از فضیلت فردی و رهبری اخلاقی به سمت قواعد، ساختارها و نظام‌های خودتنظیم تغییر یافت.

در قرن نوزدهم میلادی، تحت تأثیر الگوی علیت فیزیک نیوتنی، اقتصاددانان کوشیدند رفتار انسان را همانند نیروهای طبیعی، قابل اندازه‌گیری و پیش‌بینی کنند. مدل‌های تعادل عمومی و روابط ریاضی جای تفکر درباره اراده و اخلاق انسانی را گرفتند؛ گویی اقتصاد می‌تواند بدون مداخله آگاهانه رهبران سیاسی، مقامات اقتصادی یا نهادها، خودبه‌خود به تعادل برسد. این رویکرد، اقتصاد را از فلسفه سیاسی و از دغدغه‌های مربوط به قدرت، مسئولیت و تصمیم‌گیری انسانی جدا ساخت و آن را به دانشی فنی و ظاهرا بی‌طرف بدل کرد. در قرن بیستم، با ظهور مکتب شیکاگو و اندیشه‌های میلتون فریدمن، این استقلال معرفتی به جهان‌بینی اقتصادی تبدیل شد. بازار به‌مثابه نظامی خودتنظیم و بی‌طرف معرفی شد که اگر از مداخله دولت مصون بماند، به تعادل و حداکثر رفاه می‌رسد.

بر اساس این دیدگاه، نقش مقامات اقتصادی به اجرای سیاست‌های مبتنی بر قواعد - مانند کنترل عرضه پول یا ثبات بودجه - محدود شد. اقتصاد با تکیه بر روش‌شناسی پوزیتیویستی می‌کوشید خود را از ارزش‌ها و قضاوت‌های اخلاقی جدا کند، هرچند مفروضات هنجاری‌ای مانند «کارایی» و «آزادی» در بطن نظریه‌ها باقی ماندند. بدین‌ترتیب، در حالی‌که فلسفه سیاسی همچنان به مسئله رهبری، فضیلت و مشروعیت می‌پرداخت، اقتصاد به دانشی «بی‌چهره» تبدیل شد؛ دانشی که سازوکارها را جایگزین انسان‌ها کرد و رهبری اقتصاد کشور را نه در تصمیم‌سازان و تصمیم‌گیران اقتصادی، بلکه در قواعد و فرمول‌ها جست‌وجو کرد.

نهادگرایی: مکمل نظام‌های خودتنظیم

نهادگرایی با چهره‌هایی چون داگلاس نورث، اولیور ویلیامسون، دارون عجم اوغلو و جیمز رابینسون، و به‌طور غیرمستقیم جوزف استیگلیتز و دانی رودریک، نقطه عطفی در اندیشه اقتصادی ایجاد کرد. نهادگرایان استدلال کردند که عملکرد اقتصاد به کیفیت «قواعد بازی» وابسته است؛ یعنی مجموعه‌ای از قوانین، قراردادها، حقوق مالکیت، ساختارهای حکمرانی و هنجارهای فرهنگی که رفتار بازیگران اقتصادی را شکل می‌دهند. از دیدگاه آنان، رشد و توسعه اقتصادی زمانی محقق می‌شود که نهادها انگیزه‌های مناسبی برای کارآفرینی، اعتماد، سرمایه اجتماعی، نوآوری و همکاری فراهم کنند. این رویکرد بر نقش نهادها در کاهش عدم‌ تقارن اطلاعاتی، تضمین حقوق مالکیت و ایجاد ثبات اقتصادی تأکید دارد. این دیدگاه با تأکید بر تفاوت در کیفیت و کارکرد نهادها، چارچوبی برای تبیین مسیرهای متفاوت توسعه کشورها ارائه داد.

در کشورهایی که نهادهای اقتصادی و سیاسی زمینه ارتقای سرمایه اجتماعی و مشارکت گسترده‌تر آحاد مردم را فراهم می‌کنند و فرصت برای فعالیت‌ها، انگیزه برای نوآوری و رقابت ایجاد می‌شود، دسترسی به سرمایه و نرخ‌های رشد بالاتر رشد اقتصادی تقویت می‌شود (نظم دسترسی‌های باز). در مقابل، در نظام‌هایی که ساختار قدرت و منابع اقتصادی در دست گروه‌های محدود متمرکز است و دسترسی دیگران به فرصت‌ها محدود می‌شود (نظم دسترسی‌های محدود)، انگیزه برای نوآوری کاهش یافته و رشد بلندمدت تضعیف می‌شود.

اولیور ویلیامسون با طرح مفهوم هزینه‌های مبادله (transaction costs) توضیح داد که نهادهای کارآمد می‌توانند با کاهش این هزینه‌ها، کارایی تخصیص منابع را افزایش دهند و بر نرخ رشد اقتصاد تأثیر مثبت بگذارند. جوزف استیگلیتز با اشاره به ناکارآمدی‌های بازار در شرایط اطلاعات ناقص، بر اهمیت کارکرد نهادهای تنظیم‌گر برای اصلاح این ناکارآمدی‌ها تأکید کرد. دانی رودریک با تأکید بر اهمیت نهادهای هر کشور و تنوع در سیاست‌گذاری اقتصادی، استدلال می‌کند که توسعه اقتصادی موفق نیازمند تطبیق قواعد بازی با شرایط خاص هر کشور است.

در چارچوب نهادگرایی، سیاست‌گذاری اقتصادی در کنار پیاده‌سازی راهکارهای مستخرج از نظریه‌هایی مانند نئوکلاسیک یا کینزی، به طراحی و اصلاح نهادی حرکت کرد که بتواند رفتار بازیگران اقتصادی را در مسیر کارایی، پاسخ‌گویی و ثبات هدایت کند. به‌جای تمرکز بر بازار یا برنامه‌ریزی، نهادگرایان بر اهمیت شفافیت، حاکمیت قانون و استقلال نهادهای تنظیم‌گر و ناظر تأکید کردند. این تغییر پارادایم، اقتصاد را از میدان‌داری دست نامرئی به عرصه ساختارهای نهادی و سازوکارهای حکمرانی مؤثر منتقل کرد. بر اساس این منطق، «نهادهای بالغ و قوی می‌توانند کاستی‌های نظریه‌ها و ضعف‌های بازیگران اقتصادی و سیاسی را جبران کنند». در نتیجه، پرسش محوری از «بر اساس چه دیدگاه و نظریه‌ای تصمیم می‌گیرند و سیاست‌گذاری می‌کنند؟» به «قواعد و فرایند تصمیم‌گیری چگونه طراحی و تنظیم می‌شوند؟» تغییر یافت.

بحران مالی ۲۰۰۸؛ بازگشت رهبری اقتصاد کشور

بحران مالی جهانی سال ۲۰۰۸ نقطه عطفی در تاریخ اندیشه اقتصادی بود؛ زیرا فروپاشی بازارهای مالی آمریکا، ورشکستگی مؤسسات اعتباری و گسترش بحران به اقتصاد جهانی نشان داد که نظام اقتصادیِ بی‌چهره و بی‌رهبر، در مواجهه با عدم قطعیت و رفتارهای جمعی غیرعقلانی (herd behavior) ناتوان است. در جریان بحران، نقش رهبران اقتصادی و نهادها دوباره به مرکز توجه بازگشت. رؤسای بانک‌های مرکزی و وزرای خزانه‌داری ناگهان در جایگاه تصمیم‌گیرانی قرار گرفتند که باید در زمانی کوتاه، تصمیم‌هایی سرنوشت‌ساز و اقتضائی اتخاذ کنند. بن برنانکی، رئیس وقت فدرال رزرو، با تزریق گسترده نقدینگی و کاهش نرخ بهره به نزدیک صفر، از گسترش بحران نقدینگی و فروپاشی کامل نظام اعتباری جلوگیری کرد.

هنری پالسون و تیموتی گایتنر با اجرای بسته‌های نجات مالی (bailouts) و تزریق مستقیم سرمایه دولتی به مؤسسات مالی نشان دادند که در شرایط بحرانی، پایبندی صرف به سیاست‌های انعطاف‌ناپذیر قاعده‌محور پولی و مالی کارآمد نیست و نیاز به اختیار (discretion) و صلاحیت‌های تشخیصی (discretionary judgment) در سیاست‌گذاری اقتصادی وجود دارد. این اقدامات، اگرچه خلاف آموزه‌های نئولیبرالی و سیاست‌های مبتنی بر قاعده بودند، اما ضرورت قضاوت انسانی و اقدام خلاقانه در شرایط اضطراری را برجسته کردند. بحران ۲۰۰۸ نشان داد که مقامات اقتصادی صرفا مجریان نظریه‌ها و قواعد از پیش‌ تعیین‌شده نیستند، بلکه توانایی تشخیص لحظه تصمیم‌گیری و زمان‌بندی مداخله، اهمیت حیاتی دارد.

در اقتصاد کلان، این مسئله با سه نوع وقفه زمانی شناخته می‌شود: وقفه تشخیص (Recognition Lag) و وقفه اجرا یا اقدام (Action Lag) و وقفه اثرگذاری (impact lag). دو وقفه نخست (تشخیص و اقدام) بیانگر چالش‌های ذاتی در فرایند سیاست‌گذاری اقتصادی‌اند و نقش قضاوت انسانی را در مواجهه با عدم قطعیت برجسته می‌کنند. رهبران اقتصادی موفق کسانی هستند که بتوانند با تکیه بر داده‌های جاری (real-time data) و شاخص‌های هم‌زمان (coincident indicators)، همراه با تجربه و شهود تحلیلی، وقفه تشخیص را کاهش دهند و با مدیریت منسجم، تصمیم‌گیری سریع و هماهنگی نهادی، وقفه اقدام را به حداقل برسانند. این مهارت، تفاوت میان سیاست‌گذاران واکنشی و رهبران آینده‌نگر، خلاق و شجاع را مشخص می‌کند.

در همین چارچوب، مفهوم رهبری اقتصادی به مثابه قضاوت، تصمیم و زمان‌بندی، اهمیت تازه‌ای یافت. اقدامات افرادی چون ماریو دراگی در بانک مرکزی اروپا با جمله معروفش «Whatever it takes» (به هر قیمتی که باشد) نمونه‌ای از رهبری اقتصادی در بحران بود که توانست از طریق اعتمادسازی و وعده حمایت نامحدود از اوراق قرضه دولتی، ثبات مالی منطقه یورو را بازگرداند. در این معنا، رهبری اقتصادی نه در تکرار قواعد، بلکه در توانایی «شناخت زمان مناسب خروج از قاعده» و سیاست‌گذاری اقتضائی (discretionary policymaking) تعریف می‌شود؛ همان جایی که نظریه به قضاوت انسانی نیاز دارد. پس از بحران، موجی از بازنگری در ساختار بانک‌های مرکزی، نظام‌های نظارتی و سیاست‌های کلان به راه افتاد. مفهوم حکمرانی اقتصادی (economic governance) به‌ عنوان رویکردی مکمل نگاه صرفا فنی به سیاست‌گذاری مطرح شد و بر شفافیت، پاسخ‌گویی و مسئولیت اخلاقی تصمیم‌گیرندگان تأکید کرد. رهبران اقتصادی صرفا تکنوکرات‌های بی‌نام نبودند، بلکه میانجیانی میان علم اقتصاد، سیاست و جامعه شدند.

بحران مالی ۲۰۰۸ در نهایت موجب شد مفهوم رهبری اقتصادی از نو تعریف شود: رهبر اقتصادی صرفا مدیر سیاست‌های پولی و مالی و ارزی نیست، بلکه معمار اعتماد عمومی و تسهیلگر هماهنگی نهادی است. مقامات اقتصادی باید با درک روان‌شناسی بازار، ارتباطات عمومی و سیاست‌گذاری اقتضائی، میان منطق نظریه و واقعیت متغیر بازارها تعادل برقرار کنند. این تحول فکری به ظهور رویکردهایی انجامید که اقتصاد را نه‌تنها نظامی فنی، بلکه پدیده‌ای نهادی، اجتماعی (انسانی) و اخلاقی می‌دانند، رویکردی که اقتصاددانانی چون جوزف استیگلیتز و دانی رودریک بر آن تأکید کرده‌اند. از این منظر، پس از بحران ۲۰۰۸ اقتصاد دوباره به میدان فضیلت، قضاوت و مسئولیت انسانی بازگشت؛ چراکه آشکار شد ثبات اقتصاد جهانی بیش از هر چیز، به کیفیت رهبری، قضاوت و خرد سیاست‌گذاران اقتصادی وابسته است.

راهکارهایی برای مقامات اقتصادی در ایران: از مدیریت اقتضائی تا سیاست‌گذاری خلاقانه

فضای سیاست‌گذاری اقتصادی ایران، سال‌هاست که با چالش اعتماد به علم اقتصاد و کارایی قواعد آن درگیر است. این وضعیت مرز میان سه قلمرو حیاتی را به‌شدت تضعیف کرده است:

۱. سیاست‌گذاری قاعده‌محور (مبتنی بر سازوکارهای نهادی و نظریه‌های کلان)
۲. قضاوت خلاقانه و حرفه‌ای (توانایی تشخیص لحظه تصمیم‌گیری و خروج از قاعده در شرایط بحرانی)
۳. تصمیم‌های مصلحت‌محور و سیاسی (که ممکن است فاقد مبنای نظری یا نهادی باشند).

تضعیف این مرزها، یکی از نتایج مشخص خود را در کاهش نرخ سرمایه‌گذاری ثابت و پیشی‌گرفتن استهلاک ملی از سرمایه‌گذاری ناخالص نشان داده است. این امر، نشانه بارز فرسایش ظرفیت تولید و کاهش تاب‌آوری بلندمدت اقتصاد است.

در چنین زمینه‌ای که نظام اقتصادی فاقد چشم‌انداز و رؤیای ملی است و راهبری سنتی نیز با چالش اعتماد مواجه است، مقامات اقتصادی کشور ناگزیر از بازتعریف نقش خود هستند تا بتوانند میان منطق نظریه و واقعیت متغیر تعادل برقرار کنند. بر این اساس، چند محور راهبردی برای بازسازی ظرفیت رهبری اقتصادی ایران قابل طرح است.

۱. گذار از مدیریت اقتضائی به معمار قواعد و نهادها‌: بازتعریف نقش سیاست‌گذار اقتصادی

اقتصاد ایران، به‌ویژه پس از افزایش سهم منابع نفتی در اقتصاد ملی و بودجه عمومی، به ساختاری دولت‌محور و رانتی بدل شده است؛ ساختاری که با تنظیم دستوری نرخ‌ها و قیمت‌ها و مداخله‌گرایانه در قیمت‌های نسبی آمیخته است. چنین ساختاری، به‌ صورت تاریخی، فرصت چندانی برای شکل‌گیری نظامی قاعده‌محور در سیاست‌گذاری باقی نگذاشته است؛ نظامی که در آن، تصمیم‌های اقتصادی بر پایه قوانین شفاف، قابل پیش‌بینی و غیرشخصی اتخاذ می‌شود. در این چارچوب، نقش سیاست‌گذار نه در صدور دستور، بلکه در طراحی قواعدی است که رفتار اقتصادی را به ‌سوی ثبات و کارایی هدایت کند. در دهه اخیر، تشدید تحریم‌های ظالمانه و پیامدهای اقتصادی آن، موجب شده سیاست‌گذاری اقتضائی بر قاعده‌محوری غلبه یابد. سیاست‌گذاری اقتضائی شامل اقداماتی نظیر حمایت مداوم و گسترده از صنایع بزرگ و دولتی، پرداخت‌های سنگین یارانه‌های مستقیم و غیرمستقیم، دادن مجوزها و امتیازهای اقتصادی به اشخاص معتمد و مدیریت متکثر بازار ارز با نرخ‌های چندگانه است که عمدتا با هدف حفظ ثبات کوتاه‌مدت و مدیریت شوک‌ها اتخاذ شده‌اند.

پیامد چنین روندی، کاهش پیش‌بینی‌پذیری، فرسایش اعتماد و تضعیف انگیزه برای سرمایه‌گذاری بلندمدت بوده است. بازتعریف نقش مقامات اقتصادی در چنین شرایطی، مستلزم عبور از «مدیریت لحظه» به ‌سوی «طراحی قاعده» است؛ یعنی حرکت از واکنش‌های موقتی به معماری نهادی که حتی در غیاب بحران نیز پایداری و ثبات ایجاد کند. رهبر اقتصادی در این چارچوب کسی است که بتواند «قواعد شفاف و پایدار برای تخصیص منابع و تنظیم بازارها طراحی کند»، «منطق مقابله با فساد و رانت را نهادینه سازد» و «از طریق استقلال نسبی سیاست‌های پولی و مالی، قاعده‌مندی را جایگزین تصمیم‌گیری مصلحتی کند». گذار از اقتصاد اقتضائی مستلزم رهبرانی است که علاوه‌بر دانش فنی و شهامت حرفه‌ای، مهارت ساخت نهادهای کارآمد و انسجام‌بخشی میان ساختارهای اقتصادی را دارا باشند. معماران اقتصادی، نظامی می‌آفرینند که در آن تصمیم‌های در خدمت تولید، به‌ طور خودکار پاداش می‌گیرند و اقدامات مخرب اقتصاد کلان، هزینه‌زا می‌شوند؛ نظمی که در خدمت اشتغال شرافتمندانه (Decent Work)، کارایی و اعتماد عمومی است.

۲. همراه‌سازی رهبران سیاسی با منطق سیاست‌گذاری قاعده‌محور

گذار به اقتصاد قاعده‌محور، بدون پشتیبانی سیاسی و شکل‌گیری اجماع در سطوح تصمیم‌گیری عالی ممکن نیست. ازاین‌رو وظیفه معماران و مقامات اقتصادی صرفا سیاست‌گذاری نیست، بلکه اقناع و همراه‌سازی رهبران سیاسی با منطق سیاست‌گذاری قاعده‌محور (Rule-Based Policymaking) معنا می‌یابد. این همراهی باید با ایستادگی آگاهانه در برابر ذی‌نفعان مخرب، گروه‌های فشار، مقاومت سازمانی و شبکه‌های رانتی همراه باشد؛ زیرا هر معماری ساختاری در نقطه تعارض با منافع تثبیت‌شده معنا می‌یابد. شجاعت در این سطح، یعنی پافشاری بر قاعده در برابر مصلحت‌طلبی کوتاه‌مدت؛ ویژگی‌ای که رهبران اقتصادی برجسته را از مدیران اجرائی متمایز می‌سازد. رسالت اصلی مقامات اقتصادی، بیان صادقانه بده‌بستان‌ها

(Trade-offs) است، حتی زمانی که این واقعیت از نظر سیاسی نامطبوع و سخت‌پذیر باشد. رهبر اقتصادی کسی است که باید این «اخبار ناخوشایند» را بی‌پرده به تصمیم‌گیران سیاسی برساند و آنان را ناگزیر از انتخاب میان گزینه‌های متعارض A و B کند، هرچند سیاست‌مداران و آحاد مردم هم‌زمان خواهان هر دو باشند. مقامات اقتصادی، افزون بر تدوین سیاست‌های درست، باید توانایی ترجمه مفاهیم فنی اقتصاد به زبان سیاست و ایجاد فهم مشترک میان سیاست‌مداران و نهادهای قدرت را به نیکویی انجام دهند. نمونه‌های موفق جهانی، مانند ایجاد نظم نهادی تازه و قاعده‌محور در سنگاپور* یا کره‌ جنوبی نشان می‌دهد که هماهنگی میان رهبران سیاسی و اقتصادی، شرط حیاتی موفقیت هر اصلاح ساختاری است.

۳. معماری اعتماد میان سیاست‌گذار اقتصادی و جامعه

در شرایطی که تشکیک در علم اقتصاد گسترش یافته و اعتماد عمومی به صداقت تصمیم‌گیران کاهش یافته است؛ بازسازی اعتبار مقامات اقتصادی برای گذار از «دام درآمد متوسط» (Middle-Income Trap) حیاتی است. مقامات اقتصادی باید با زبانی روشن و قابل‌ فهم با مردم سخن بگویند، منطق تصمیم‌های خود را توضیح دهند و در برابر خطاهای گذشته نیز پاسخ‌گو باشند. اعتماد عمومی از طریق پایداری در گفتار و عمل ساخته می‌شود. زمانی که شهروندان احساس کنند تصمیم‌گیران اقتصادی به‌جای پنهان‌کاری، واقعیت‌ها را آشکارا بیان و تلاش می‌کنند شکاف میان مردم و سیاست‌گذار به تدریج ترمیم شود. «اعتماد»، سرمایه اجتماعی مهمی است که بدون آن هیچ اصلاح ساختار اقتصادی به سرانجام نمی‌رسد. معماران اقتصادی باید در کنار پیاده‌سازی قواعد مالی و پولی و ارزی، نهاد اعتمادسازی عمومی را نیز بنا کنند؛ نهادی که شفافیت، پاسخ‌گویی و گفت‌وگوی صادقانه را به جزء لاینفک حکمرانی اقتصادی بدل سازد.

۴. شجاعت اخلاقی برای توقف انتقال میان‌نسلی فقر

فرسایش اقتصاد ایران با پیشی‌گرفتن استهلاک ملی از سرمایه‌گذاری ناخالص فراتر از چالشی حسابداری یا آماری است؛ چنین روندی به معنای انتقال فقر و محدودیت‌های اقتصادی به نسل‌های آینده از طریق انباشت منفی سرمایه و استهلاک دارایی‌ها و زیرساخت‌های ملی است. شجاعت مقامات اقتصادی در متوقف‌کردن انتقال میان‌نسلی فقر (Intergenerational Poverty)، در واقع در توانایی آنان برای «ایستادگی آگاهانه در برابر مصلحت‌طلبی کوتاه‌مدت» معنا پیدا می‌کند. این شجاعت، صرفا یک فضیلت فردی نیست، بلکه مسئولیتی اخلاقی و تعهدی در قبال شادی، ثروت‌سازی و تضمین شرایط زیست شرافتمندانه برای فرزندان ایران‌زمین است. معماران اقتصادی باید فراتر از تدوین قوانین عمل کنند و سیاست‌مداران و نهادهای قدرت را با ضرورت سرمایه‌گذاری در آموزش، سلامت و فرصت‌های برابر اقناع کنند تا آیندگان را از میراث سنگین فقر رهایی بخشند.

———————-
* لی کوان یو در سنگاپور، که با ترکیب رهبری مقتدر و طراحی نهادهای قاعده‌محور، توانست نظام ضدفساد و حقوق مالکیت را نهادینه کند و از اقتصاد رانتی به سمت دسترسی‌های باز گذار کرد.




iran-emrooz.net | Mon, 03.11.2025, 16:24

خامنه‌ای باید برود!

احمد پورمندی

امروز خامنه‌ای به مناسبت ۱۳ آبان، روز اشغال سفارت آمریکا، در انظار عمومی ظاهر شد تا بگوید:

۱.  اشغال سفارت آمریکا، به عنوان بخشی از خاک سومین دولتی که ج.ا. را دو هفته بعد از سقوط نظام پیشین به رسمیت شناخت، اقدامی درست و انقلابی بود.
۲.  مشکل ج.ا. با آمریکا ماهوی و غیرقابل‌حل است.
۳.  هر وقت آمریکا دست از همراهی با «رژیم صهیونی» بردارد و همه پایگاه‌هایش در منطقه را هم جمع کند، آن‌وقت می‌توان مسائل را برای آینده دورتر بررسی کرد!

او با این سخنرانی نشان داد که چشم و گوش خود را به روی واقعیت‌های کشور و جهان بسته است و در گذشته زندگی می‌کند. او با تداوم این روش، ایران را به سمت ویرانی هدایت می‌کند.

قانون اساسی نظام می‌گوید که رهبر باید از:

- صلاحیت علمی لازم برای افتا در ابواب مختلف فقه؛
- عدالت و تقوای لازم برای رهبری؛
- بینش صحیح سیاسی و اجتماعی، تدبیر، شجاعت، مدیریت و قدرت کافی برخوردار باشد.

همان روز که او در زمان جلوس بر صندلی رهبری گفته بود، باید به حال ملت خون گریست وقتی که اسم همچو آدمی به عنوان رهبر به میان بیاید. او با این سخنان بر فقدان صلاحیت افتا اعتراف کرده بود. امروز هیچ‌یک از بقیه شرایط را هم ندارد. نه عادل است، نه تقوا دارد و نه بینش سیاسی و اجتماعی، تدبیر، شجاعت، مدیریت و نه قدرت کافی برای رهبری.

او باید به دلیل زوال عقل و عدم توانایی فهم مسائل، دفترش را تعطیل کند و بیش از این با سرنوشت ایران و ۹۰ میلیون ایرانی بازی نکند.

اگر نهادهای عریض و طویل حاکمیتی، در کنار گذاشتن این ملای مخبط باز هم تعلل کنند و سرنوشت خود را با توهمات او گره بزنند، در فرجام تلخ او سهیم خواهند شد. شواهد بسیاری از شکل‌گیری طوفان و سونامی در اعماق جامعه حکایت دارند. شامه روباه منطقه بوی طوفان را بهتر از آقایان حس می‌کند. جنگ ۱۲ روزه حتماً به تصمیم‌سازان نظام تفهیم کرد که «جنگ میهنی» یک یاوه‌ است و مردم ایران تحت هیچ شرایطی به دفاع از حکومتی برنمی‌خیزند که به مسبب اصلی سیه‌روزی آنها بدل شده است.


تلگرام نویسنده
https://t.me/apurmandi




iran-emrooz.net | Mon, 03.11.2025, 14:17

طبقه متوسط بی‌ریشه در ایران

سجاد بهزادی

طبقه متوسط بی‌ریشه؛ گذار از کنش گری به رانت‌محوری

تحولات اجتماعی و اقتصادی دهه گذشته در ایران، نه تنها باعث تضعیف طبقه متوسط سنتی شده، بلکه ماهیت این طبقه را نیز دگرگون ساخته است. بر همین اساس ما امروز با “طبقه متوسط بی‌ریشه” ای روبرو هستیم که فاقد ویژگی‌های کلاسیک طبقه متوسط از جمله دغدغه‌های جمعی، کنشگری در عرصه عمومی و اخلاق مدنی است و جای خود را به طبقه‌ای داده که بقا و تحرک اجتماعی خود را از طریق رانت، مصرف گرایی فردی و انفعال در برابر نابسامانی‌ها تعریف می‌کند.

طبقه متوسط واقعی در هر جامعه، همواره به عنوان موتور محرک توسعه سیاسی، اجتماعی و فرهنگی شناخته شده است. با این حال، در سال‌های اخیر، بسیاری از صاحب‌نظران از “افول” یا تضعیف شدید این طبقه سخن می‌گویند. به نظر می‌رسد به جای ناپدید شدن کامل طبقه متوسط سنتی، ما با ظهور گونه‌ای جدید از طبقه متوسط روبرو هستیم که مولفه های رفتاری و ارزشی آن در تضاد با نقش تاریخی این طبقه قرار دارد.

طبقه متوسط سنتی در ایران، متکی بر سرمایه فرهنگی، تحصیلات عالی، اشتغال در بخش دولتی و خصوصی رسمی، و باورمندی به پیشرفت تدریجی و اصلاحات ساختاری بود. این طبقه همچنین، حامل ارزش‌هایی مانند قانون‌گرایی، شفافیت و مسئولیت‌پذیری اجتماعی بود.

تحت تأثیر تورم افسارگسیخته ، تحریم‌ها و خالی شدن حوزه عمومی و ناپایداری برنامه ها در نظام حکم رانی، این طبقه نه تنها توان اثر گذاری و جریان سازی خود را از دست داده است بلکه در چنین خلائی، نیرو و قشر جدیدی متولد شده است که من نام ان را ” طبقه متوسط بی ریشه” می نامم.

این طبقه متوسط جدید فقدان دغدغه جمعی است و خود را موظف به دفاع از حقوق عامه یا پیگیری عدالت اجتماعی نمی‌داند.مشروعیت‌ خود را از طریق رانت دنبال می کند و همانند “دولت رانتیر” که درآمدش را از منابع خارجی (مانند نفت) می‌گیرد، این طبقه نیز موقعیت خود را نه از طریق تولید یا خلاقیت، بلکه از طریق ارتباطات غیررسمی، فساد سیستمی و فرصت‌های انحصاری حفظ می‌کند.

طبقه متوسط بی‌ریشه در جامعه ایران، تمرکز بر لذت‌جویی فردی و لحظه‌ای دارد. الگوی مصرف این طبقه، نه بر مبنای بازتولید ثروت و چرخش اقتصادی، بلکه بر اساس نمایش مادی ثروت و کسب لذت‌های آنی شکل گرفته است.

این طبقه نسبت به وضعیت فرودستان جامعه نیز به شدت بی‌تفاوت است و بحران‌های اقتصادی برای این قشر نه یک تهدید که یک فرصت برای انباشت بیشتر است.

ماکس وبر بین “طبقه (موقعیت اقتصادی) و ” قشر”(منزلت اجتماعی) تمایز قائل می‌شد. طبقه متوسط بی‌ریشه امروز، اگرچه ممکن است از رفاه نسبی برخوردار باشد، اما فاقد “منزلت اجتماعی” است؛ چرا که منزلت وبری، بر پایه احترام اخلاقی و پذیرش عمومی شکل می‌گیرد، نه ثروت غیرمولد.

این گروه، به جای کنشگری عقلانی در عرصه عمومی، به “قدرت بازی” یعنی استفاده ابزاری از نهادها برای حفظ امتیازات تمایل دارد و قدرت خود را از طریق دسترسی به رانت‌های دولتی و شبه‌دولتی کسب می‌کند.

طبقه متوسط بی ریشه در جامعه ایران، مطابق نظریه هابرماس به “فضای عمومی” بعنوان عرصه‌ای برای گفت‌وگوی آزاد و عقلانی شهروندان اعتقاد ندارد و اساسا درکی از جامعه مدنی در حوزه عمومی ندارد و با کارکرد خود تضعیف هرچه بیشتر این فضا دامن می‌زند.

به اعتقاد نویسنده ، “طبقه متوسط بی ریشه” در جامعه ایران شکاف اجتماعی و طبقاتی کنونی را عریان تر کرده است و به بازی گیری رانت محور تبدیل شده است که خشونت پنهان را بازتولید می کند. از طرفی بی‌تفاوتی این طبقه به رنج فرودستان، خشم عمیقی را در جامعه دامن می‌زند که می‌تواند به خشونت‌های ساختاری بینجامد.

جامعه امروز ایران، در فقدان طبقه متوسط واقعی خود در مواجهه با گونه‌ای جدید از طبقه ای قرار دارد که با منطق رانت و بی‌مسئولیتی اجتماعی عمل می‌کند ونباید آن را با طبقه متوسط تحول گرا اشتباه گرفت. بر این اساس بدون احیای طبقه متوسط اصلاح گرا و دارای مسئولیت اجتماعی، چشم‌انداز توسعه ایران با مانعی جدی روبرو خواهد بود.


منبع: عصر ایران




iran-emrooz.net | Wed, 22.10.2025, 11:45

فرسودگی اجتماعی و مکانیسم وعده

تقی آزاد

روزنامه اعتماد

در سال‌های اخیر، جامعه‌ ایران تجربه جانفرسای کاهش سرمایه اجتماعی و از دست دادن حمایت‌های اجتماعی درون جامعه‌ای را از سر گذرانده است. این وضعیت را تا حدود زیادی می‌توان تحت عنوان «فرسودگی اجتماعی و فرهنگی» تعبیر کرد. فرسودگی‌‌های اشاره شده نه از دل فاجعه‌ای ناگهانی چون جنگ عراق علیه ایران یا جنگ ۱۲ روزه، بلکه از تداوم مداخله‌های مکرر اجتماعی و سیاسی و وعده‌های برآورده ‌نشده‌ زاده شده است.

نتیجه نهایی این فرآیند (فرسودگی اجتماعی و فرهنگی) نمی‌تواند چیزی جز از دست دادن امید و اعتماد اجتماعی در سطح کلان باشد. وقتی تحقق امید جمعی و اعتماد اجتماعی پی‌در‌پی به تعویق می‌افتند، تصمیم افراد و نیروهای اجتماعی در برون‌رفت از بحران فرسودگی به ‌تدریج تحلیل می‌رود. جامعه دیگر نه از سر وحشت یا ترس از سرکوب که از سر بی‌تفاوتی خاموش می‌شود. جامعه بیش از اینکه جهت‌گیری مدنی پیدا کند، ساحت بی‌تفاوتی و انفعال پیشه می‌کند.

در این وضعیت، گفتار رسمی هر روز چیزی را نوید می‌دهد که دیروز هم داده بود و فردا هم خواهد داد، اما در عمل هیچ تغییری به وقوع نمی‌پیوندد. در نتیجه یکی از انتخاب‌های مهم جامعه می‌تواند تن دادن به فروپاشی تا تغییر باشد. نمونه‌ روشن این چرخه را می‌توان در گفتارهای مکرر درباره رفع فیلترینگ دید. هر از چندگاهی، مسوولی وعده‌ گشایش می‌دهد، رسانه‌ها تیتر می‌زنند، کاربران در شبکه‌های اجتماعی واکنش نشان می‌دهند و امیدی کوتاه‌مدت در فضای عمومی شکل می‌گیرد. اما چند روز بعد، همان وعده در میان اخبار دیگر گم می‌شود.

این تکرار بی‌پایانِ وعده و ناکامی، اعتماد عمومی را می‌فرساید و گفت‌وگوهای اجتماعی را به بازی درون زبانی ملال‌آور بدل می‌کند. مردم می‌آموزند تصمیم‌های دولتی و حکومتی را نادیده بگیرند و در اثر بی‌تصمیمی حکومت، میل به تغییر یا تن به فروپاشی را اصل بگیرند. در نتیجه به انتظار هر نوع تصمیم دولت‌ها و افراد مهم خارج از ساختار رسمی می‌مانند. بی‌عملی که در نهایت تن دادن به رادیکالیسم در دستور کار جامعه و گروه‌های ذی‌نفع قرار می‌گیرد.  در چنین شرایطی، مساله تنها «رفع فیلترینگ» یا «عدم تحقق وعده‌ها» نیست، بلکه زوال کارکرد زبان سیاسی است.

زبان که باید حامل معنا و اراده تغییر باشد، بر اثر تکرارِ بی‌ثمر و وعده‌های واهی تهی می‌شود. وعده‌ها نه امید می‌آفرینند و نه خشم؛ فقط خستگی تولید می‌کنند. این همان چیزی است که می‌توان آن را فرسودگی در سطح گفتار نامید: کلماتی که زمانی می‌توانستند مردم را برانگیزند، امروز پژواک‌هایی بی‌جانند. از این منظر، فرسودگی اجتماعی صرفا یک احساس جمعی نیست، بلکه نتیجه تکرار بی‌پایان وعده‌هایی است که فاقد امکان تحققند. هر بار که سخنی بدون عمل تکرار می‌شود، بخشی از سرمایه اعتماد اجتماعی تحلیل می‌رود. در نهایت، جامعه به نقطه‌ای می‌رسد که دیگر هیچ وعده‌ای را باور نمی‌کند حتی اگر این‌بار صادقانه باشد.

در سطح فرهنگی نیز این فرسودگی خود را به شکل بی‌حسی جمعی نشان می‌دهد. زمانی اخبار فیلترینگ یا طرح‌های محدودکننده موجی از واکنش‌های سرخوشانه یا خشمگینانه برمی‌انگیخت؛ امروز، اغلب کاربران تنها شانه بالا می‌اندازند و با ابزارهای دور زدن محدودیت‌ها کنار می‌آیند و از سوی دیگر هم موافقان تداوم محدودیت هم می‌دانند تغییری در کار نیست. این سازگاری منفعل، نشانه پذیرش نیست، بلکه نشانه خستگی است: جامعه‌ای که دیگر نیروی گفت‌وگو و کنش ندارد، به‌ جای تغییر واقعیت، راه‌های موقت برای زیستن در دل محدودیت می‌یابد.

در این میان، رسانه‌های رسمی در کنار سخنگویان نهادهای حکومتی نیز در بازتولید این خستگی نقش دارند. آنها با تکرار گفتارهای فرساینده، بخشی از چرخه بی‌اعتمادی و تولید انفعال اجتماعی و سیاسی می‌شوند. آنها هر روز از «بهبود در راه است» سخن می‌گویند، بی‌آنکه بتوانند از چرخه وعده خارج شوند. در نتیجه، زبان رسمی به جای آنکه ابزار برقراری ارتباط شود، به دیواری بدل می‌شود که میان حاکمیت و مردم فاصله می‌اندازد.

اما شاید مهم‌تر از همه، تاثیر روانی این فرسودگی بر نسل جوان باشد. نسلی که بخش بزرگی از زندگی خود را زیر سایه وعده‌های تکراری گذرانده، دیگر انگیزه‌ای برای مشارکت جمعی ندارد. سیاست برایش چیزی نیست جز گفتاری خسته‌کننده که هیچ‌گاه به تجربه زیسته‌اش مربوط نمی‌شود. کنسرتی وعده داده می‌شود و اجرا نمی‌شود آنقدر که برای دو طیف قدرت عرصه زورآرمایی است برای مخاطبان به وعده‌ای مانند تمام وعده‌هایی که از ابتدا هم امکان اجرا نداشت، بدل می‌شود. این جدایی میان گفتار رسمی و زندگی واقعی، نشانه بحران در پیوند اجتماعی است.

فرسودگی اجتماعی، در نهایت، به نقطه‌ای می‌رسد که حتی بحران هم دیگر «تکان‌دهنده» نیست. مردم به بحران عادت می‌کنند، همان‌گونه که به وعده عادت کرده‌اند. شاید از همین‌ جا بتوان فهمید که بزرگ‌ترین خطر برای یک جامعه نه خشم که بی‌تفاوتی مزمن است. جامعه خشمگین هنوز زنده است، چون هنوز چیزی برای از دست دادن دارد؛ اما جامعه خسته، تنها به بقا از طریق فروپاشی سیاسی می‌اندیشد، نه به تغییر. اجتماعی با کنشگری نیروهای اثرگذار.

در برابر این وضعیت، نخستین گام بازسازی اعتماد است: بازگشت به صداقت در گفتار، محدود کردن وعده‌ها به آنچه واقعا ممکن است و مهم‌تر از همه، اعتراف به شکست‌های گذشته. به رسمیت شناختن شکست‌های دیروز و شکست احتمالی امروز می‌توان جامعه را از وضعیت خسته و ناامید به جامعه خشمگین و فعال و در نهایت موثر تبدیل کند. شاید بتوان از خلال چنین بازشناسی صادقانه‌ای که شکست را به رسمیت شناخته و زبان و شیوه رویارویی با واقعیت‌های را عوض کرده است، امید به زندگی و اعتماد اجتماعی را از زیر آوارِ کلماتِ بی‌اثر بیرون کشید.




iran-emrooz.net | Thu, 16.10.2025, 10:50

چراغی برافروخت

جواد کاشی

پدر امیرمحمد خالقی انتقام از قاتل فرزندش را دوماه به تعویق انداخت. پدر امیرمحمد کار مهم دیگری هم کرد: وجدان عمومی و سازمان سیاسی در این کشور را به محاکمه کشید.

نفرت، انتقام، دگرستیزی و مرگ موتور محرک زندگی سیاسی در ایران بوده است. از مشروطه تا کنون از این گرداب خلاصی نداشته‌ایم. ما امروز در سکوی اول یا دوم کشورهایی ایستاده‌ایم که شهروندان خود را به دلایل مختلف اعدام می‌کنند.

نظیر پدر محمد خالقی بازهم در میان شهروندان ایرانی پیدا می‌شوند: در لحظه انتقام، چشم در چشم ناامید قربانی می‌دوزند. احساس می‌کنند با مرگ او دست خودشان هم آلوده به مرگ دیگری خواهد شد. اما هنگامی که از فرد به جریان و گروه سیاسی تبدیل می‌شویم، اعم از آنکه در مصدر قدرت باشیم یا رویاروی نظام مسلط ایستاده باشیم، تاب تحمل دیگری نداریم، شانس دوام و پیروزی خود را در مرگ دیگری جستجو می‌کنیم.

در میدان‌های مختلف به سمت هم شلیک می‌کنیم. قربانیان از هر دو سو کنار هم پرتاب می‌شوند. شماری که در جبهه ما بودند شهیدند، شماری که در جبهه مقابل بودند، هلاک شده یا به درک واصل شده‌اند. ما سال‌هاست با این ادبیات زندگی می‌کنیم. به این سبعیت خو کرده‌ایم شرم هم نمی‌کنیم.

پدر امیرمحمد فرصت داشت با قربانی خود چشم در چشم شود. یک لحظه توانست از خود خروج کند و این حکمت ساده را دریابد که او نیز مثل فرزندش قربانی فقر و ناسازواری‌های روزگار است. اما در صحنه سیاسی، تلنباری از نام‌ها و صفت‌ها و گزاره‌های ایدئولوژیک پیش چشم هر دو طرف صحنه دیوار می‌شوند. همه در خودشیفتگی‌های افسارگسیخته‌شان زندانی می‌شوند. فرصتی ندارند تا حکمتی را بیاموزند که پدر امیرمحمد آموخت.

پدر امیرمحمد می‌توانست قاتل فرزندش را اعدام کند. اما آن نوجوان اعدام شده هم بیکار نمی‌نشست. پدر امیرمحمد را برای همیشه در زندان درونش اسیر می‌کرد. پدر امیرمحمد با این بخشش آزاد شد. وای به ما که در صحنه سیاست هر روز دیوار تازه‌ای پیرامون خود می‌سازیم و در زندان‌ خودشیفتگی‌مان برای ابد زندانی شده‌ایم.

نیم قرن است با اسلامی خودشیفته در خدمت خودشیفتگی‌های فرقه‌ای و گروهی زندگی می‌کنیم. آفرین به پدر امیرمحمد که در این تیرگی چراغی برافروخت. نشان داد اسلام هم می‌تواند به دیگری گشوده باشد. او شرط بخشش قاتل فرزندش را حفظ دو جزء قرآن قرار داد.


تلگرام نویسنده
@javadkashi




iran-emrooz.net | Wed, 15.10.2025, 16:02

چرا نمی‌توانیم بین‌المللی شویم؟

محمود سریع القلم

کانونی‌ترین علتی که یک کشور بین‌المللی می‌شود، ساختار اقتصادی آن است. به‌محض اینکه دولتی تصمیم گرفت و مقرر کرد مسئولیت تولید، توزیع، کسب درآمد، ایجاد اشتغال و معاش مردم نزد او باشد، ضرورت بین‌المللی شدن اقتصاد و کشور خود را از میان برداشته است. نمونۀ بارز این وضعیت، اتحاد جماهیر شوروی است. در مقابل، وقتی دولتی زنجیرۀ تولید، مصرف، درآمد و اشتغال را به بخش خصوصی محول کند، «مجبور» می‌شود نظام اقتصادی خود را در معرض اقتصاد بین‌الملل قرار دهد.

بخش خصوصی به قیمت، فروش، بهینه‌سازی مواد اولیه، رقابت، کیفیت خدمات، زمان، کارآمدی و وضعیت بازار حساس است. بخش خصوصی ساختاری دارد که اجازه نمی‌دهد کارمند تا ساعت ۱۰ صبح مشغول صرف صبحانه باشد یا با مشتری بدرفتاری کند یا کالای نامرغوب عرضه کند. هر لحظه و هر رفتار با اهمیت است. علاوه بر بازار و رقابت داخلی، بخش خصوصی به‌محض ورود به بازارهای خارجی «مجبور» است کارآمد و رقابتی باشد.

اگر صنعت خودرو در ۱۰ کشور دیگر فروش داشت و با هیوندای و تویوتا رقابت می‌کرد، آیا می‌توانست به تولید خودروی بی‌کیفیت ادامه دهد؟ زیمنس در ۸۰ کشور فعالیت می‌کند. در محافل صنعتی جهان، دقت، زمان‌شناسی، کیفیت و برنامه‌ریزی زیمنس زبانزد همگان است. چه در صحنۀ داخلی و چه بین‌المللی، اگر ساختار رقابتی نباشد، چه دلیلی دارد شرکتی به کیفیت اهمیت دهد؟ وقتی رقابت نباشد، چه اهمیتی دارد که مشتری رضایت داشته باشد؟ صنعت خودروی کرۀ جنوبی بیست سال در صحنۀ جهانی زحمت کشید تا در کنار صنعت خودروی آمریکا، ژاپن و آلمان قرار گیرد. شرکت هواپیمایی ترکیه، هتل‌داری، صنعت رستوران و مراکز خرید این کشور چند دهه با فرانسه و ایتالیا رقابت کردند تا کشورشان را در ۱۰ کشور اول مقصد توریسم جهان قرار دهند.

بین‌المللی شدن اقتصاد یک کشور، پیامد بسیار تعیین‌کننده‌ای نه‌تنها در تولید و معاش، بلکه در شخصیت و رفتار آحاد یک جامعه دارد: شفافیت قوانین، مقررات، سیاست‌گذاری‌ها و آیین‌نامه‌ها. به‌محض اینکه شرکتی بین‌المللی شد، باید عملیات و گردش کار خود را شفاف‌سازی کند چون به‌محض کوچک‌ترین تقلب، حیله‌گری، حساب‌سازی و تزویر، اعتماد، جایگاه و ارزش سهام خود را در بازار از دست می‌دهد. رقابت و بازار، درستکاری را هم به‌دنبال می‌آورد نه ضرورتاً به‌واسطۀ مبانی اخلاقی بلکه به‌موجب اعتمادسازی، جلب مشتری و با هدف افزایش فروش و سهم بازار. شفاف‌سازی سازمانی، شفافیت رفتاری افراد را به‌دنبال می‌آورد.

اقتصاد یک کشور نمی‌تواند بین‌المللی شود ولی در هاله‌ای از ابهام، مدیریت سازمان‌های موازی، گیر و دار بوروکراسی، بازی با آمار و تغییر خلق‌الساعه سیاست‌گذاری‌ها بماند. همین که اقتصاد بین‌المللی شد، «مجبور» است شفاف باشد. جالب‌توجه اینکه حکومت ویتنام، متمرکز، اقتدارگرا و کمونیستی ولی اقتصاد آن بین‌المللی، شفاف و رقابتی است. مالزی، سنگاپور، ترکیه، اندونزی و مکزیک نیز در این چارچوب قرار می‌گیرند. استنتاج مقایسه‌ای این کشورها، این اصل را اثبات می‌کند که دموکراسی ضرورتاً مقدمۀ رشد و توسعۀ اقتصادی نیست. در کل جهان ظاهراً فقط در یک کشور، تقدم و تأخر توسعۀ اقتصادی و توسعۀ سیاسی بحث می‌شود. بقیۀ حاکمیت‌ها عموماً مستقل از ماهیت نظام سیاسی آن‌ها، «تصمیم» گرفته‌اند اقتصاد و بین‌المللی شدن اقتصاد را مبنا قرار دهند.

چندین دهه است در کشور بحث «شایسته‌سالاری» می‌شود. وقتی ۸۵ درصد اقتصاد یک کشور نزد نهاد دولت است، تحقق «شایسته‌سالاری» در نظام اجتماعی امری نزدیک به محال است. چندین دهه است در کشور بحث می‌شود چگونه از «مدیریت‌های فردی به مدیریت‌های سیستمی» حرکت کنیم. تنها با اقتصاد غیردولتی و بین‌المللی شدن اقتصاد، مهارت و سیستم اولویت پیدا می‌کنند. چندین دهه است در کشور بحث «کارآمدی و مبارزه با فساد مالی و اداری» در جریان است. اگر فعالیت و نظام بانکی به‌معنای دقیق و عملیاتی کلمه، خصوصی باشد، هیچ‌گاه بانک خصوصی ۶۵ میلیون یورو بدون وثیقه به فردی وام نمی‌دهد و وقتی هم وام داد آن‌قدر مکانیزم‌های نظارتی دارد که پروژه‌ها را تا سه سال به اتمام می‌رساند. چندین دهه است نسبت به «فرار سرمایه» ابراز نگرانی می‌شود. ناکارآمدی‌ها و دخالت‌های دولتی است که اقتصاد ناسالم و «بی‌ثباتی» به‌بار می‌آورد و زمینه‌های فرار سرمایه را فراهم می‌کند.

اتفاق مهم دیگری که به‌موازات بین‌المللی شدن اقتصاد می‌افتد، این است که مردم به کار و فعالیت در کشورشان علاقه‌مند می‌شوند چون فضا و ساختار لازم برای درآمدزایی و زندگی معقول وجود دارد. قابل‌اتکاترین حامیان ناسیونالیسم و علاقه به وطن در میان طبقۀ متوسط و بخش خصوصی است. در چنین جوامعی، نفوذ سیاسی خارجی در حداقل خود می‌باشد. این طبقه به کشورش نیاز دارد تا بهتر زندگی کند. اسرائیلی‌ها در دهۀ ۱۹۶۰ به این نتیجه رسیده بودند که با توجه به درجۀ فقر در جامعه و دولت خاورمیانه‌ای، با همان انگیزۀ اول (یعنی مالی) می‌توانند افراد را به خدمت بگیرند و نیازی به توسل به مشوق‌های بعدی نیست. فقر، تعهد به خاک و کشور را به‌شدت ضعیف می‌کند.

مردم مالزی، اندونزی، ویتنام و سنگاپور لزومی ندارند به‌فکر مهاجرت به کشور دیگری باشند چون در میهن خود فرصت رشد، رقابت و بهبود زندگی خود را دارند. برای ظهور ناسیونالیسم، طبقۀ متوسط و بخش خصوصی که عمدتاً اقتصاد را در دست داشته باشند، یک ضرورت حیاتی است. ناسیونالیسم یک موضوع انتزاعی و احساسی نیست، بلکه امری واقعی و کمی است. به‌موازات رشد تعلق‌خاطر به خاک به‌موجب بین‌المللی شدن اقتصاد، اندیشۀ سیاسی هم متعادل می‌شود زیرا عموم افراد متوجه می‌شوند زندگی آن‌ها در گروی رقابت در داخل و خارج است و سخنان تند، عمدۀ مشتریان خود را از دست می‌دهد کمااینکه رادیکالیسم در امارات و ترکیه در حداقل خود قرار دارد. رانت نباشد افراطی‌گری به حداقل خود می‌رسد.

چرا درصد قابل‌توجهی از اقشار مختلف در روسیه از الیگارشی این کشور بدون آنکه در قلب خود کوچک‌ترین اعتقادی داشته باشند دفاع و حمایت می‌کنند؟ چون از نظر مالی به آن وابسته‌اند و رانت حکومتی در اختیار آن‌هاست. عراق دارای قانون اساسی دموکراتیک است ولی به‌اذعان خود مقامات عراقی، سیستمی فاسد به‌لحاظ اداری و مالی دارد زیرا که اقتصاد، دولتی است و داشتن مقام در این کشور به‌معنای دسترسی به رانت و امکانات و احتمال سوءاستفاده، فساد مالی و فرصت‌طلبی‌های سیاسی است. سیاست سالم در گروی اقتصاد غیردولتی است. چرا رغبت به کار دولتی در آمریکا همیشه ضعیف بوده؟ چون در بخش خصوصی حداقل پنج برابر حقوق و مزایا بیشتر است. بی‌دلیل نیست که بالای ۹۵ درصد نیروی کار این کشور برای بخش خصوصی کار می‌کند. در مصر هم بخش خصوصی هست ولی در دالان‌های دولت تنفس می‌کند، استقلال ندارد و در خدمت حاکمیت است که به آن سرمایه‌داری انگلی می‌گویند (Parasite\ Capitalism).

باز از مزایای بین‌المللی شدن اقتصاد این است که ساختار عمرانی یک کشور چون در معرض جهان قرار دارد، اصلاح شده و کارآمد می‌شود. جاده‌ها، فرودگاه‌ها، بنادر، هتل‌ها و حفاظت از محیط‌زیست اهمیت پیدا می‌کنند. کشوری که اقتصاد بین‌المللی دارد نمی‌تواند هوای آلوده داشته باشد. در کشوری که اقتصاد بین‌المللی دارد مردم «مجبور» می‌شوند زبان‌های خارجی بیاموزند. در دوبی ۱۲۵ ملیت زندگی می‌کنند و امارات پنج برابر جمعیت خود شهروند خارجی دارد. طیف وسیعی از آداب، فرهنگ‌ها و زبان‌ها در کنار هم کار و زندگی می‌کنند. مردم می‌آموزند که باید به ملت‌ها و فرهنگ‌ها و قرائت‌های مختلف گوش فرا داد، احترام گذاشت و آموخت. بین‌المللی شدن اقتصاد به اصلاح مهارت‌های روابط عمومی می‌انجامد و همزیستی در عین تکثر فرهنگی، امری عادی می‌شود.

در مباحث کلاب‌هاوس که بعضاً ۷-۸ ساعت هم به‌طول می‌انجامد، نوعی «سردرگمی تئوریک» به‌مشام می‌رسد. مشکل چیست؟ از کجا باید شروع کرد؟ قانون مشکل دارد یا فرهنگ؟ به چه کسانی باید توجه کرد؟ مشورت داد؟ نصیحت کرد؟ مشکل از دولت است یا مردم؟ تاریخ است یا جامعه؟ حملۀ مغول مقصر است یا حملۀ عثمانی؟ چرا آمریکا حرف گوش نمی‌کند؟ اشکال در این تیم مذاکره‌کننده است یا آن تیم؟ ایراد در روشنفکران است یا فعالین سیاسی؟ این دولت مقصر است یا آن دولت؟ ساختار باید اصلاح شود؟ یا افکار؟ یا افراد؟ و ترتیب کدام است؟

البته این سردرگمی تئوریک از زمان مشروطه وجود داشته است. به‌عبارت دیگر، اجماعی در تعیین تقدم و تأخر قدم‌هایی که باید برای اصلاح امور برداشته شود، نیست. به‌بیان دیگر، «تئوری توسعۀ مورد اجماع» نداریم. در مباحث کلاب‌هاوس به‌ندرت از تجربیات کشورهای دیگر مثال آورده می‌شود. برزیل چه‌کار کرده که از روسیه در تولید ناخالص ملی جلوتر است؟ چرا اندونزی با سرعت نور در حال پیشرفت است؟ الگوی امارات چیست؟ چرا سنگاپور شفاف‌ترین نظام بانکی جهان را دارد؟ چگونه چین فقط در ۲۰ سال به‌گونه‌ای عمل کرد که ۶۰ درصد آنچه مردم آمریکا مصرف می‌کنند چینی است؟ چگونه مکزیک در بسیاری موارد به آمریکا «نه» می‌گوید و در عین حال حدود ۶۵۰ میلیارد دلار با آن کشور تجارت دارد؟

روسیه اولین دشمن آمریکاست که در عموم عرصه‌ها با آن در تضاد بوده و مقابله می‌کند، ولی مکزیک با مسکو، هم روابط خوبی دارد و هم در جنگ اوکراین، روسیه را محکوم نکرد. مکزیک چین را به شریک دوم تجاری خود تبدیل کرد تا از آمریکا امتیاز اقتصادی و سیاسی بگیرد. به‌نظر می‌رسد این کشورها و شهروندان آن‌ها در سردرگمی تئوریک به‌سر نمی‌برند زیرا به‌عنوان اولین و تعیین‌کننده‌ترین قدم در تئوری توسعه، اقتصاد خود را غیردولتی کرده‌اند و با ابزار مالی، اداری و سیاست‌گذاری از فعالیت بخش خصوصی خود در داخل و صحنۀ جهانی حمایت می‌کنند. همین طور با محدود کردن دولت به امر قانون‌گذاری و نظارت، از ظهور اختلاس، دروغ، حیله‌گری، تقلب، احتکار، فرصت‌طلبی و خروج سرمایه جلوگیری کرده‌اند.

هم‌اکنون تولیدکنندگان خودرو در صف ایستاده‌اند تا مکزیک به آن‌ها مجوز تولید در خاک خود را صادر کند. البته عموم این کشورهایی که از سردرگمی تئوریک عبور کرده‌اند، یک پیش‌شرط را قبول کرده و به آن عمل کرده‌اند: «با داخلی‌ها قدرت را share می‌کنند و با خارجی‌ها ثروت را». در سال ۲۰۱۶ گروه HNA چینی با حدود ۶/۵ میلیارد دلار توانست ۲۵ درصد از گروه هتل هیلتون را خریده و دو نفر از ده نفر هیئت‌مدیره را چینی کند. از سال ۲۰۰۲ تاکنون، چینی‌ها با هزینه‌کردن حدود ۱۲۰ میلیارد دلار شرکت‌های آمریکایی را خریده‌اند. در عین حال، معلوم نیست این پیش‌شرط با فرهنگ سیاسی خاورمیانه‌ای‌ها که کنترل را به‌جای مدیریت ارزش‌گذاری می‌کنند تا چه‌حد سنخیت داشته باشد. سردرگمی‌ها از آنجا شروع می‌شود که تجربۀ بشری چه در گفت‌وگوها و چه در مدیریت‌ها تقریباً تعطیل است.


منبع: تلگرام نویسنده
https://t.me/sariolghalam




iran-emrooz.net | Sat, 11.10.2025, 22:25

تراژدی اصفهان

احمد زیدآبادی

بستر خشک و تفتیدهٔ زاینده‌رود همچون ماری خاکی‌رنگ در دلِ اصفهان، جا خوش کرده است.

رودی که قرن‌های متمادی در حجم زیاد یا کم زنده و جاری بوده و در پیرامون خود سبب‌ساز بنای شهری با ساختار بی‌نظیر و سرشار از آثار تاریخی شده، اینک از پا افتاده است.

اثر روانی این خشکیدگی را در درجهٔ اول می‌توان در روحیهٔ تک تک مردم اصفهان مشاهده کرد. افسوس و افسردگی و نگرانی از آینده در بین آنان موج می‌زند.

هر فردی بنا به آنچه شنیده و یا بنا به تجربه و برداشت شخصی خود دلیلی برای خشکی زاینده‌رود مطرح می‌کند. دلایل از تغییرات اقلیمی و ذوب شدن یخچال‌های زردکوه تا ایجاد صنایع بزرگ و آب‌بر در منطقه و استفادهٔ نادرست آب در بالادست و سیاست انتقال و اختصاص بخشی از آب به استان‌های همجوار و کشت‌ و کارهای بی‌رویه و نامناسب با اقلیم و.... را شامل می‌شود.

قاعدتاً ترکیبی از همهٔ این عوامل در خشک شدن زاینده‌رود مؤثر افتاده و شهری تاریخی با آثار بی‌نظیر باستانی را با فرونشست زمین و مهاجرت ساکنان آن روبرو کرده است.

بدون تردید این نه یک مشکل محلی بلکه فاجعه‌ای ملی است. به باور شهروندان اصفهانی، مردم شهر برای حیات دوبارهٔ زاینده‌رود آمادهٔ هر نوع فداکاری مثل جابجایی صنایع ذوب‌آهن و فولاد، تغییر الگوی کشت و پرداخت هر نوع هزینه برای طرح‌های ابتکاری هستند اما ناکارآمدی دستگاه‌های مسئول و تعارض منافع گروه‌های ذینفوذ مانع از هر تلاش جدی در این زمینه شده است.

چنين مشکلی متأسفانه در سرتاسر ایران وجود دارد و تمدن ایرانی را به سمت اضمحلال می‌برد.

دیشب هوای اصفهان در اوج اعتدال بود. خنکی بسیار مطبوعی شهر را در برگرفته بود. مردم اصفهان به رغم خشکی بستر زاینده‌رود، در اطراف آن بخصوص در پل خواجو گردهم آمده بودند و در دهلیزهای آن، مراسم آوازخوانی و دف‌زنی به پا کرده بودند. گویا کار هر هفتهٔ آنهاست.

فضای سبز اطراف رودِ خشکیده، همچنان باصفا و بخصوص تمیز است. خیابان چهارباغ عباسی از سی‌وسه پل تا دروازه دولت که عبور خودروها در آن ممنوع شده، محیطی برای قدم‌زدن و تفرجگاهی بی‌نهایت دل‌انگیز است و در تمام ایران نظیر ندارد.

وقتی موجودیت و حیات میراثی باستانی مانند اصفهان به خطر افتاده است، دغدغهٔ اغلب کسانی که به اسم نمایندگی مردم این شهر و استان وارد مجلس شده‌اند، در نهایت مضحکی است!

شهر در حال از دست رفتن است و  بعد نگرانی عده‌ای به اسم نمایندگان یا مسئولان آن، افتادن روسری زنان و یا موتورسواری آنان است!

روزی که لشکر مغول پشت دروازه‌های اصفهان اردو زده بود، شافعی‌ها و حنفی‌های شهر به دلیل اختلاف بر سر پاره‌ای احکام شرعی، راه مغولان را به شهر گشودند!

مغول امروز، خشکی زاینده‌رود است که در کمین اصفهان نشسته است اما دغدغه و نگرانی نامبردگان فوق، تار موی زنان است!
تراژدی از این مضحک‌تر؟

تلگرام نویسنده
@ahmadzeidabad




iran-emrooz.net | Thu, 09.10.2025, 16:01

بعد از حماس، نوبت ایران است!

جامعه نو

بیدار شو!

توافقی که امروز در مصر صورت‌می‌گیرد برای مردم ایران نشان آغاز دور تازه‌ای از فاجعه است. بعد از ساختن کار حماس، همهٔ انرژی علنی اسرائیل و حمایت ایالات‌متحده و اروپا در این منطقه روی ایران متمرکزخواهدشد. اگر بپذیریم مسئلهٔ اسرائیل و ایالات‌متحده و شرکای دیگری که گردهم‌آمده‌اند فقط حماس نیست، در گام بعدی و در جایی دیگر، لاجرم حل مسئلهٔ ایران روی میز خواهدبود. این را به‌عنوان یک احتمال جدی ممکن‌الوقوع در دنیای واقعی و به‌اصطلاحِ اهل‌فن به‌عنوان بخشی از روند رئال‌پولیتیک می‌گوییم. از یک زاویهٔ واقع‌بینانه اگر نگاه‌کنید می‌بینید همهٔ آن‌ها که در شرم‌الشیخ درحال حل‌مسئله‌اند دشمنان آشکار ایرانند.

می‌توانیم امیدوار باشیم رخ‌ ندهد و می‌توانیم خوشحال‌ باشیم که فلسطینی‌های بیشتری کشته‌ نخواهند شد، ولی این نتیجه محتوم را نیز نمی‌توان‌ نادیده‌ گرفت: در واقع در جهانی که در آن صلحی نیست، خاموش‌شدن توپ‌ها در جایی به‌معنی آتش‌کردن توپ‌ها در جایی دیگر است!

سیلی نتایج هفت‌اکتبر و اعلام کناره‌گیری حماس از روند سیاسی در مسئلهٔ فلسطین برای حکومت ما کافی نیست. زمانی از خواب بیدار خواهد شد که آن‌ها بالای سرمان هستند. مهم نیست که این‌جا باشد یا نه، مسئله این است که او می‌رود و مردم  اینجا می‌مانند. در میانهٔ آتشی که از این شکست فوق‌استراتژیک یک حکومت بر سر مردمان یک کشور باریده‌ می‌شود.

تلگرام جامعه نو
@jameeno




iran-emrooz.net | Thu, 09.10.2025, 11:43

دست به دعا برداریم

جواد کاشی

نتانیاهو نمی‌خواست این روز را ببیند. دوست داشت نابودی تام و تمام حماس را جشن بگیرد. حماس هم با عملیات هفت اکتبر خیال می‌کرد نابودی اسرائیل را کلید زده و به زودی حامیان منطقه‌ای از راه خواهند رسید و آرزوی نابودی اسرائیل تحقق خواهد یافت.

اینک هر دو در یک اتاق شطرنج بازی می‌کنند. هر کدام یک گام برداشته‌اند. گروگان‌ها آزاد می‌شوند، بخشی از اسرای فلسطینی هم آزاد خواهند شد و اسرائیل از مرکز شهر غزه عقب‌نشینی خواهد کرد. هیچ‌کدام در صحنه جنگ به اهداف خود نرسیدند. حماس آسیب فراوان دید، اما شبح ترسناکش هنوز سربازان اسرائیلی را می‌ترساند. اینک اسرائیل با آن شبح به مذاکره نشسته است. سیاست ورزی درست در همان نقطه‌ای جان می‌گیرد که طرفین نزاع از نابودی هم مایوس شده‌اند.
نمی‌توان با قاطعیت در باره آینده مذاکرات سخن گفت. اما بی‌تردید یک اتفاق بسیار مهم کلید خورده است. آنچه امید به تداوم این روند را بیشتر می‌کند طرفینی است که دور تا دور میز مذاکره ایستاده‌اند و دو سوی میز را تحت فشار قرار می‌دهند: آمریکا، بخش مهمی از کشورهای عربی، ترکیه و مصر و دورتر از آنها روسیه و چین و اروپا صف کشیده‌اند.

راست گرایان اسرائیلی تهدید می‌کنند فرصتی پیش آمده تا بر ایران تمرکز کنند. اما ماجرا سوی دیگری هم دارد. آنچه به گمانم بیشتر احتمال دارد، همراه شدن ایران با روند مذاکرات است.

در وضعیتی که رادیکال‌ترین نیروی فلسطینی در حال پشبرد یک مذاکره پیچیده و تاریخی است، جمهوری اسلامی راهی جز حمایت و پشتیبانی و تقویت موضع حماس در این روند ندارد. همین حالا نیز ایران به نحوی ضمنی و نه چندان رویت‌پذیر در اتاق  مذاکره حضور دارد. از اصل مذاکرات حمایت مشروط کرده است.

خدا کند در اتاق بماند و کم کم حضوری صریح‌ و مستقیم پیدا کند. اگر چنین شود، داستان تازه‌ای در منطقه رقم خواهد خورد. داستانی که نتانیاهو و راستگرایان فاشیست اسرائیلی را مایوس خواهد کرد.

دست به دعا باید برداشت این فرصت از دست نرود.

تلگرام نویسنده
@javadkashi




iran-emrooz.net | Wed, 08.10.2025, 16:47

ما هم رویایی داریم

سعید مدنی

آقای دکتر بیات عزیز،
با سلام و آرزوی سلامتی برای شما،

اگرچه این مکاتبات به دلایلی که به خوبی می‌دانید با فاصله‌ی زمانی طولانی تبادل می‌شود، تا آنجا که شنیده‌ام مورد توجه برخی قرار گرفته که حتماً حاصل نظرات بدیع و واکاوی‌های هوشمندانه‌ی شما است. به هر حال دریافت دیدگاه‌های نقادانه‌ی شما برای من بسیار مغتنم است و در میان دیوارهای بلند زندان فرصتی است برای پرواز ذهن و اندیشه.

بارها به دوستانم گفته‌ام که به‌رغم رنج و سختی حاصل از طولانی شدن فرایند تحول دموکراتیک ایران، و به‌رغم هزینه‌های سنگین حاصل از ادامه‌ی وضع موجود که کمر مردم را خم کرده‌است، این پیشروی آرام و تدریجی جامعه‌ی مدنی را بر هر تغییر ناگهانی و فوری در غیاب جبهه‌ای دموکراتیک، ملی و فراگیر ترجیح می‌دهم؛ ضمن اینکه این طولانی شدن فرآیند موجب تعمیق آن خواهد شد. مگر غیر از این است که امروز گاه با حسرت به انقلاب مشروطه، نهضت ملی و انقلاب ۵۷ نظر می‌کنیم و به علل به ثمر نرسیدن آن مبارزات می‌اندیشیم و درباره‌ی آن گفتگو می‌کنیم تا دریابیم چرا تلاش‌ها و مجاهدت‌های زنان و مردان طالب دموکراسی، عدالت و قانون به سرانجام نرسید و سرنوشت امروز ما این چنین رقم خورد. لذا از فرصتی که نزدیک به نیم قرن اخیر در اختیار ما قرار داده باید حداکثر استفاده را کنیم و با درک عمیق‌تر و شناخت دقیق‌تر از پروبلماتیک ایران به استقبال آینده برویم. بر این اساس، دامن زدن به مباحث نظری و تجربی درباره‌ی ایران امروز و تلاش برای پاسخ به پیچیدگی‌های مسئله‌ی ایران را وظیفه‌ای ملی و انسانی می‌دانم که شایسته است با حضور اندیشمندان وطن‌دوست و عدالت‌طلب چون شما به سرانجام برسد.

یکم- در بند یک از نامه‌تان بر نسبت شرایط بین‌الملل و اثرات آن بر روند تحولات در ایران و مبارزات شهروندان متمرکز شده‌اید، که به نظرم یکی از مهم‌ترین مسائل نظری و تجربی امروز ما است. همچنان که اشاره کردید «در دوره‌ای از جنگ سرد، مبارزه ضد امپریالیستی از عناصر برجسته‌ی جنبش‌های رهایی‌بخش به شمار می‌آمد. به خصوص به این علت که حکومت‌های خودکامه‌ی منطقه اغلب تحت حمایت قدرت‌های بزرگ غربی بخصوص آمریکا به حیاتشان ادامه می‌دادند».

به نظر می‌رسد دیدگاه مورد اشاره تا حد زیادی تحت تاثیر خوانشی ویژه از مارکسیسم بود که بر انترناسیونالیسم و تقدم آن بر مبارزات ملی تاکید داشت. مارکس و انگلس در واقع به اندیشه‌ی اخوت انسانی در انقلاب فرانسه هویتی طبقاتی دادند، تا آنجا که انگلس در سال ۱۸۵۴ برادرخواهی ملت‌ها را نقطه‌ی مقابل خودخواهی ملی غریزی و کهن قرار داد. اما بعدها کمونیست‌ها نیز در عمل متوجه تعارضات دو رویکرد ناسیونالیستی و انترناسیونالیستی شدند و در مانیفست کمونیست تاکید شد «پیکار پرولتاریا با بورژوازی هر چند نه در گوهر خود، دست کم در شکل خود، در آغاز پیکاری ملی است. البته پرولتاریای هر کشور می‌بایست اول از همه با بورژوازی خود تسویه حساب کند». بعداً و در سیر تجدید نظر مارکسیستی، انگلس تاکید کرد که: «همکاری بین‌المللی صادقانه ملت‌های اروپایی فقط به شرطی مقدور است که هر یک از دولت‌ها در خانه‌ی خود کاملاً مستقل باشند». درست به همین سبب، لنین شعار مشهور «پرولتاریای جهان متحد شوید» را در سخنرانی‌اش در مجمع فعالان مسکو به «کارگران همه‌ی کشورها و مردم ستم‌دیده متحد شوید» تغییر داد (به نقل از فرهنگنامه اندیشه مارکسیستی: باتامور و دیگران). در ایران چپ‌های ملی این دیدگاه دوم را پیش بردند؛ اما در عین حال گرایش انترناسیونالیستی نیز میان فعالان سیاسی، اعم از مذهبی و غیرمذهبی رایج بود؛ کما اینکه اغلب جریان‌های مذهبی مبارز پیش از انقلاب و پس از آن نیز ایده انترناسیونالیسم را در چارچوب تفسیر قرآنی نظریه «امت» پیش بردند که موضوع بحث ما نیست. آنچه مسلم است، مبارزه با ظلم و استثمار جهانی از آغاز در دستور کار جمهوری اسلامی قرار گرفت و در اصول قانون اساسی نیز آمد. مثلا، در بند ۱۶ اصل سوم بر تعهد برادرانه نسبت به همه‌ی مسلمانان و حمایت بی‌دریغ از مستضعفان جهان تاکید شد. در اصل ۱۵۲ نیز این مضمون تکرار شده است. با روند تحولات نزدیک به نیم سده‌ی اخیر، بر پیچیدگی‌ها و ابهامات درباره‌ی نسبت بین منافع ملی و سیاست‌های انترناسیونالیستی به‌ویژه در کشورهای اسلامی و در میان مسلمانان از منظر حکمرانی افزوده شده است؛ افزون بر این، صورت‌بندی این دوگانه در قالب اولویت یافتن مبارزه‌ی ضداستبدادی یا ضدامپریالیستی هنوز محل مناقشه است. این سرگردانی درباره‌ی نسبت بین اهداف ملی و جهانی موجب شد در دوران جمهوری اسلامی، گاه نیروهای سیاسی نیز دچار خطاهایی استراتژیک شوند. به خاطر دارم در زمان حمله‌ی آمریکا به عراق تحت حاکمیت صدام، بسیاری از فعالان سیاسی در موضع‌گیری با تعارضی جدی مواجه شدند. عده‌ای با افتادن در دام دوگانه‌ی خلق-امپریالیسم، با تاکید بر خوی امپریالیستی آمریکا بر دفاع و حمایت از صدام اصرار می‌ورزیدند و حتی حضور در عراق برای جنگ ضدامپریالیستی را تجویز می‌کردند؛ گروهی نیز بر ضرورت حمایت ضمنی یا علنی از سقوط صدام به‌دست ارتش آمریکا در چارچوب منافع ملی تاکید داشتند؛ استدلال آن‌ها این بود که حذف صدام در همسایگی ایران که پیش و پس از انقلاب روابطی پرتنش با ایران داشت، می‌تواند به حفظ تمامیت ارضی و منافع ملی ایران کمک کند. بعدها شایعات و اخباری درباره‌ی برخی هماهنگی‌ها بین جمهوری اسلامی و آمریکا در جریان سقوط صدام منتشر شد.

در مجموع به نظر می‌رسد توافق پیرامون محوریت منافع ملی در نگاه به مسائل بین‌الملل و حمایت از مبارزات رهایی‌بخش از جمله فلسطین، پاسخ مناسبی به این معضل نظری و تجربی باشد؛ اگرچه چارچوب و تعریف منافع ملی خود می‌تواند محل منازعه‌ی نظری و تجربی دیگری باشد. در سال ۱۳۹۱ در  بازداشتگاه امنیتی ۲۰۹ زندان اوین چند ماه هم سلول جوانی ۲۷- ۲۸ ساله بودم که متهم به جاسوسی برای اسرائیل بود و خودش هم رابطه با افسران اطلاعاتی اسرائیل را تایید می‌کرد. از او پرسیدم وقتی در قبال دریافت پول به اسرائیل اطلاعات می‌دادی فکر نکردی منافع مردم ایران یا منافع ملی را به خطر می‌اندازی؟ پاسخ داد: «اتفاقاً همیشه تصور می‌کردم این کار در جهت منافع ملی است؛ دشمنِ دشمن ما دوست ما است. ایران و اسرائیل همیشه نگران دشمن مشترک یعنی اعراب بوده‌اند؛ بنابراین کمک به اسرائیل که تخاصم دائمی با اعراب دارد، به سود مردم ایران است». می‌بینید که منافع ملی هم می‌تواند به همین سادگی دستخوش سوءاستفاده یا کج‌اندیشی شود. با وجود این، به نظرم منافع ملی را می‌توان در چارچوب استراتژی‌های دولت-‌ملت‌سازی و بر حسب معیارهایی مثل دموکراسی، تمامیت ارضی، توسعه و رفاه تبیین کرد.

به‌ویژه در سه دهه‌ی اخیر، سهم قابل توجهی از منابع ملی به پیشبرد سیاست انترناسیونالیستی جمهوری اسلامی، از جمله ایده‌ی «محور مقاومت» تخصیص یافته است؛ فارغ از تاثیر سوء این رویه بر منافع ملی، به‌سبب عدم مشارکت عمومی در انتخاب آن و فقدان هرگونه روند دموکراتیک یا نظارت عمومی در پیگیری آن، این سیاست اثر چشمگیری بر تعلل بخش بزرگی از جامعه در همبستگی یا موضعی همدلانه در قبال مسئله‌ی فلسطین داشته است. نمود آن همچنان که خود شما توضیح دادید، آن است که «این روزها میلیون‌ها نفر از مردم جهان، از شرق تا غرب در همبستگی با مردم غزه به اعتراض‌های همبستگی می‌پردازند، اما گویی در ایران از این اعتراضات چندان خبری نبوده است». شعار «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران» در جنبش سبز در واقع اعتراضی بود به سیاست‌های مبتنی بر تقدم منافع ایدئولوژیک و فراملی جمهوری اسلامی بر منافع ملی و لزوماً به معنای نفی حمایت از مبارزات فلسطین نبود. وقتی سید حسن نصرالله در ویدیویی صریح و آشکار اعلام کرد که همه‌ی امکانات و منابع خود را از ایران دریافت می‌کند، وقتی نمایندگان مجلس اعلام می‌کنند که بین ۲۰ تا ۳۰ میلیارد دلار از منابع ملی صرف تلاش برای بقای حکومت دیکتاتوری همچون بشار اسد شده‌است که اکنون در کاخ‌های خود در مسکو و در کنار خانواده‌اش به سر می‌برد، وقتی شواهد، قرائن و گزارش‌ها حاکی از کمک‌های نظامی و غیرنظامی جمهوری اسلامی به حوثی‌های یمن است و در همان حال ورشکستگی آب و برق و گاز و بسیاری از مایحتاج عمومی، زندگی را برای تهیدستان و طبقه متوسط ایرانی هر روز سخت‌تر و دشوارتر می‌کند و تورم ۴۰ درصد هر لحظه آنها را فقیر و فقیرتر می‌کند، دور از انتظار نیست که فارغ از هرگونه اخلاقیات مدنی، شاهد این بی‌تفاوتی یا حتی موضع منفی بسیاری از مردم نسبت به رنج مردم فلسطین و غزه باشیم. شاهد مثال عینی‌تر موضع گیری عمومی نسبت به شرایط دشوار و غیرانسانی تحمیل شده بر مهاجران افغانستانی در ایران است. بنابراین بدون آنکه کمترین همدلی با گرایش عمومی بی‌تفاوت نسبت به سرنوشت مردم غزه یا افغانستان داشته باشم، آن را درک می‌کنم. حتی برخی صاحب نظران نگران تعمیم این بی تفاوتی در سطح ملی هستند و این سوال مهم را مطرح می‌کنند که: «اگر ایرانی‌ها دست‌کم از وجه انسان بودن فلسطینی‌ها یا افغانستانی‌‌ها نتوانند با آنها همدلی کنند و حتی در مورد افغانستانی‌‌ها، طبق برخی شواهد با ستمی که دولت ایران به آنها روا داشته همدلی نشان بدهند، چه تضمینی هست که با زوال بیشتر وضعیت اقتصادی داخلی، همدلی‌های بین طبقاتی، بین منطقه‌ای، بین نسلی، بین قومی نیز کمرنگ و محو نشود؟». شاید برای شما جالب باشد که اشاره کنم تدوین کنندگان قانون اساسی جمهوری اسلامی در سال ۱۳۵۸ نسبت به منافع ملی حساسیتی به مراتب بیشتر از مقامات کنونی داشتند. به همین دلیل وقتی اصل ۱۴۲ در مجلس خبرگان تدوین قانون اساسی مطرح شد که به موجب آن استقرار هرگونه پایگاه نظامی خارجی در کشور هر چند به عنوان استفاده‌ی صلح‌آمیز را ممنوع می‌کرد، برخی‌ حاضران پیشنهاد کردند که در این مورد برای فلسطینی‌ها و دیگر جنبش‌های رهایی بخش استثنا قائل شوند؛ اکثریت با این استدلال که هرگونه استثنا راه را برای حضور و مداخله‌ی نیروهای خارجی هموار می‌کند، پیشنهاد را رد کردند.

بنابراین با شما کاملاً همراه و هم نظرم که «اصل همبستگی و همدردی شراکت در حقیقت و ضدیت با هرگونه شر از جانب هر مرجعی اصل اخلاقی هر جنبش رهایی‌بخش محسوب می‌شود». اما این اصل اخلاقی در نظام حکمرانی باید ذیل اصل تقدم منافع ملی تبیین و اجرا شود. بنابراین در موضع حکمرانی هرگونه همدردی با مظلومان جهان تا جایی موجه و مشروع است که ناقض منافع ملی نباشد؛ یعنی تصمیم‌گیری درباره‌ی آن مبتنی باشد بر رای و نظر دموکراتیک مردم، مانع توسعه نباشد، تمامیت ارضی را در معرض خطر قرار ندهد و بر رفاه و سلامت جامعه‌ اثر منفی نداشته باشد. جمهوری اسلامی تلاش کرد با اتکا به ایده‌ی «عمق استراتژیک» موضع و جایگاه هژمونیک منطقه‌ای خود را در سیاست خارجی توجیه کند؛ اما امروز تمامی پایه‌های نظری و تجربی این ایده فرو ریخته و هیچ توجیهی برای سرازیر شدن منابع حاصل از درآمد نفتی که متعلق به عموم مردم ایران است به بیابان‌های عراق، سوریه، لبنان و یمن قابل قبول نیست. رفتار جمهوری اسلامی را می‌توان با واکنش دولت آفریقای جنوبی در حمایت از مردم غزه  علیه سیاست‌های اسرائیل به ویژه نتانیاهو مقایسه کرد. بی‌تردید طرح شکایت آفریقای جنوبی و پیگیری آن تا صدور حکم بازداشت نتانیاهو جنایتکار نقش و سهم موثری در محکومیت اسرائیل و حمایت از مردم غزه داشت. در عین حال این اقدام نه تنها منافع ملی آفریقای جنوبی را در معرض تهدید قرار نداد، بلکه حتی بر اعتبار بین المللی آن نیز افزود.

نکته اینجاست که جمهوری اسلامی طی دهه‌های اخیر سعی کرده با سوار شدن بر مواضع ضد غربی- ضد اسرائیلی، جایگاهی هژمونیک هم در سطح جهانی و هم در منطقه و کشور به دست آورد و آن را حفظ کند. از همین رو بخش مهمی از جامعه ایران به ویژه نیروهای سیاسی منتقد و مخالف در هر موضع‌گیری در حمایت از حقوق مردم فلسطین، نگران صحه گذاشتن بر این هژمونی هستند. بخشی از نیروهای سیاسی نیز این هژمونی را پذیرفته‌اند و نگرانی‌ای از قرار گرفتن در کنار جمهوری اسلامی در این میدان ندارند؛ گویی فقط دو گزینه در برابر آنها قرار دارد: ۱) تأیید استبداد و محکومیت اسرائیل و ۲) مخالفت با استبداد و تایید اسرائیل. اتفاقا از لحاظ روش‌شناختی، این گروه اخیر منطق مشابهی با سلطنت‌طلبان حامی تهاجم اسرائیل دارند. چرا نمی‌توان در عین محکومیت جنایات اسرائیل، با استبداد و خودکامگی و توسعه‌نیافتگی هم مخالف بود؟

در هر حال از منظر مبارزاتی و اخلاقی، در حوزه‌ی عمومی، به نظرم اغلب نیروهای سیاسی حاضر در جامعه‌ی مدنی ایران با مردم فلسطین به‌ویژه غزه ابراز همدردی می‌کنند. در واقع حتی پیش از انقلاب نیز به همت شخصیت‌های خوشنامی از جمله مرحوم آیت الله طالقانی برای کمک به فلسطین و آیت الله موسی صدر برای مردم لبنان و به دور از هرگونه مداخله دولت و حتی با وجود مخالفت رژیم پهلوی کمک‌های مالی گردآوری و ارسال می‌شد.

اما به نظرم از زاویه ای دیگر نیز می‌توان به اثرات شرایط بین‌الملل بر تحولات آینده ایران توجه کرد. به لحاظ تاریخی هیچگاه مسئله ایران به پیچیدگی امروز نبوده است. واکاوی و تبیین این پیچیدگی مستلزم کنار گذاشتن چهارچوب‌های تقلیل‌گرا و دوگانه‌ها‌ی پیشین مثل «خلق- امپریالیسم» یا «کار- سرمایه» است؛ در عوض مدل‌های چند متغیری که حوزه‌های حاکمیت و نظام حکمرانی، جامعه و مردم، نیروها و گروه‌های مدافع تغییر و جامعه مدنی و شرایط جهانی را در پیوند و تعامل با یکدیگر می‌بیند در این شرایط کارآمدتر است. در همین ماجرای تهاجم ۱۲ روزه اسرائیل و آمریکا به کشورمان، فارغ از افراد و گروه‌هایی که در داخل و خارج کشور با ساده‌سازی موضوع، متحد یکی از دو سوی منازعه شدند و علیه دیگری اعلام موضع کردند، و بنابراین دسته‌ای در داخل همراه استبداد علیه امپریالیسم مهاجم شدند و دسته دیگر متحد مهاجم تجاوزکار و علیه استبداد، تحلیل و موضع‌گیری برای آنان که در کنار تاکید بر حفظ تمامیت ارضی و محکومیت متجاوز، دغدغه عدالت، دموکراسی و توسعه داشتند، بسیار دشوار بود. اتفاقاً یکی از مهم‌ترین وجوه تحلیل و موضع‌گیری در شرایط کنونی ایجاد نظم و هماهنگی بین مطالبات برای حفظ تمامیت ارضی و منافع ملی، دموکراسی خواهی و عدالت طلبی است. لذا همانطور که در نامه‌ی خود آورده‌اید، هیچ فرد یا جامعه‌ای که دغدغه‌ی آزادی و عدالت دارد نمی‌تواند نسبت به وقایع اخیر در سطح منطقه و جهان بی‌اعتنا باشد. به خوبی می‌دانید که از عصر صفویه تا امروز که رابطه‌ی فعالی بین ایران و غرب شروع شد و گسترش یافت، نقش عوامل خارجی در تحولات داخلی کشورمان روز‌به‌روز افزایش یافته است. تاثیر عوامل بین‌الملل در رخدادهای مهمی مثل انقلاب مشروطه، نهضت ملی شدن نفت و انقلاب ۵۷ انکارناپذیر است. اتفاقا در مباحث مرتبط با دموکراسی‌سازی نیز همواره بر نقش شرایط جهانی در پیروزی و شکست تلاش‌ها برای گذار دموکراتیک تاکید شده است؛ اگرچه جز در موارد استثنایی (مثل سقوط صدام در عراق) عوامل خارجی در مقایسه با عوامل داخلی نقش ثانویه و درجه دوم داشته‌اند. عموماً اثرات شرایط بین‌الملل یا به واسطه فشار و مداخله مستقیم و آگاهانه خارجی است (مثل تحولات آلمان، ایتالیا و ژاپن پس از جنگ جهانی دوم) و یا از طریق فشارهای حاصل از ساختار اقتصاد سیاسی بین الملل. اعمال تحریم‌های اقتصادی پس از جنگ خلیج فارس یا ممانعت از سرمایه‌گذاری بین‌المللی در رژیم آپارتاید آفریقای جنوبی از مصادیق فشار اقتصادی، سیاسی برای الزام به تحول داخلی در کشور مورد نظر است. در اغلب این موارد فشار همراه با تاکید بر حقوق بشر و دموکراسی بوده است. از این گذشته عامل فشار تنها منحصر به دولت‌ها و سازمان‌های دولتی نبوده، بلکه سازمان‌های بین‌المللی مثل عفو بین‌الملل و غیردولتی مثل کلیسای کاتولیک در لهستان در این تحولات سهم داشته‌اند. در این زمینه احزاب سوسیال دموکرات در اروپای غربی به ویژه آلمان سهم زیادی در ایجاد تغییرات دموکراتیک داشته‌اند و صد البته تمامی این فشارهای جهانی در ادواری به ثمر نشسته که آرمان دموکراسی از اهمیت جهانی برخوردار بوده است. مگر نه این است که یکی از فرصت‌ها برای وقوع و پیروزی انقلاب ۵۷ حاکمیت حزب دموکرات در آمریکا و همینطور قدرت گرفتن گفتمان حقوق بشر در سطح جهانی بود. لذا سوال مهمی که باید به آن پاسخ داد این است که با گسترش حکومت‌های خودکامه و پوپولیست راست در سراسر جهان و حضور راست افراطی در اروپا و از همه شاخص‌تر، به قدرت رسیدن ترامپ در آمریکا که بسیاری آزادی‌های دموکراتیک را در نظمی جدید محدود کرده، موضع جهانی نسبت به هرگونه تحول دموکراتیک در ایران چه خواهد بود؟ با وجود این روند نگران‌کننده در نظام‌های حکمرانی دولت‌های جهان، البته و صد البته باید رشد، گسترش و قدرتمند شدن جامعه مدنی جهانی را نیز از یاد نبرد. پدید آمدن شبکه‌های حمایتگری فراملی، سازمان‌های جنبش اجتماعی فراملی و بین‌المللی، موجبات شکل‌گیری حوزه‌ی عمومی جهانی و جامعه مدنی جهانی از دهه ۱۹۹۰ شد که نقطه‌ی اتکای مهم هر تلاشی برای دموکراسی‌سازی است. در همین ماجرای جنایات اسرائیل در غزه نقش و سهم اعتراضات جامعه مدنی جهانی در بسیاری کشورها و مستقل از دولت‌ها، نشان‌دهنده‌ی قدرت فزاینده آن است. با توجه به حوزه مطالعات و پژوهش‌های شما، امیدوارم در آینده اطلاعات بیشتری درباره‌ی این جامعه‌ی مدنی جهانی و نقش آن در تحولات کنونی کشورها در اختیار علاقمندان در ایران قرار دهید. بنابراین به همین مختصر توضیح اکتفا می‌کنم و بار دیگر یادآور می‌شوم که هنوز شواهد زیادی برای خوشبینی نسبت به نقش عوامل خارجی و بین‌الملل برای دموکراسی، عدالت و صلح وجود دارد. اخیراً مطلع شدم انجمن بین‌المللی پژوهشگران نسل‌‌کشی با عضویت حدود ۵۰۰ صاحب‌نظر در کشور‌های جهان اعلام کرده وقایع غزه را برحسب معیار‌های حقوقی دهمین مورد نسل‌کشی از سال تاسیس این انجمن در سال ۱۹۹۴ می‌دانند. بنابراین اگرچه هنوز اسرائیل به کشتار مردم غزه ادامه می‌دهد، لااقل از منظر افکار عمومی جهان شکست غیرقابل جبرانی خورده است.

از سوی دیگر شرایط بین‌الملل منحصر به مداخله‌ی کشورها یا نهادهای غیردولتی و بین‌المللی نیست و گاه تحولات بین‌المللی از جمله بحران‌های اقتصادی بین الملل و آثار آن بر کشورها، زمینه‌ساز فشار برای تحول و دگرگونی شده است. علاوه بر این‌ها نباید از نقش ارتباطات با جهان بین الملل نیز غفلت کرد. این ارتباط متضمن رشد اندیشه‌های دموکراتیک در کشورها شده و بر تشویق و تعمیق مطالبه دموکراسی اثرگذار است. اشاعه مستقیم یا سرایت دموکراسی از آثار مهم و گسترش ارتباطات جهانی است و به معنای آن است که موفقیت مردم یک یا چند کشور برای گذار دموکراتیک، مردم کشورهای غیر دموکراتیک را تشویق به تلاش برای تحقق دموکراسی می‌نماید. رسانه‌ها در این زمینه نقش اساسی دارند. مثال معروف در این زمینه پیروزی دموکراسی در پرتغال بود که موجب آغاز موج گسترده‌ی دموکراسی‌خواهی در دیگر کشورها شد. در این زمینه، دست‌کم در سطح منطقه‌ی ما چیزی برای خوشبینی وجود ندارد. پس از ناکامی‌های متعدد در بهار عربی، جنبش دموکراسی خواهی در کشورهای منطقه خاورمیانه یکی از بی‌رمق‌ترین دوران خود را پشت سر می‌گذارد.

دوم- در اواسط دهه ۱۳۶۰ و در حالی که آثار جنگ روح و جان مردم را به درد آورده بود، جو و فضای بلاتکلیف و بی‌سرنوشتی روح حاکم زمانه شده بود، دوستی در پاسخ به سوالم درباره‌ی تحلیلش از آینده و سرنوشت ایران  گفت برای آنکه از این سردرگمی و اضطراب خلاص شوی سه فرض را مسلم بگیر: اول آنکه جنگ خاتمه نمی‌یابد، دوم اینکه آقای خمینی فوت نمی‌کند و سوم اینکه جمهوری اسلامی ساقط نمی‌شود. دوستم مدعی بود تنها پس از تسلیم شدن به این سه می‌توان به ارزیابی واقع بینانه‌ای از حال و آینده رسید. سه تا چهار سال بعد، با فوت آقای خمینی و پذیرش قطعنامه ۵۹۸ و پایان جنگ، مسیر تحولات در ایران چرخش قابل توجهی پیدا کرد. الان که در حال نوشتن این نامه هستم، پس از مدتی توقف مذاکرات ایران، آمریکا و سه کشور اروپایی، اخبار و شایعاتی درباره احتمال شروع مذاکرات با آمریکا با وساطت چین یا مصر در هفته‌های آینده منتشر شده است. به علاوه اخباری نیز درباره‌ی احتمال موافقت ایران و اروپایی‌ها برای تمدید مهلت اجرای مکانیزم ماشه (اسنپ بک) به گوش می‌رسد. در واقع اگر طی حداکثر یکی دو ماه آینده (شهریور-مهر) ایران و غرب به توافق موقت یا دائم نرسند، نه تنها سایه‌ی سیاه جنگ بر سر مردم ایران به پرواز در خواهد آمد، با  فعال شدن مکانیزم ماشه، تحریم‌های بین‌المللی زندگی را برای مردم ایران به ویژه طبقه متوسط و گروه‌های کم درآمد و فقیر بسیار سخت‌تر خواهد کرد. بنابراین شرایط پیش رو (لااقل تا پایان سال جاری) را می‌توان در دو سناریو: ۱) ادامه وضع موجود (در صورت توافق موقت) و ۲) وقوع جنگ و تشدید تحریم‌ها ترسیم کرد. به نظرم هنوز احتمال وقوع سناریوی اول، بیشتر از دومی است. اما در هر حال به رغم تفاوت بسیار زیاد این دو سناریو، مسلم به نظر می‌آید که بحران‌های جامعه‌ی ایران در هیچ یک از دو سناریو تخفیف پیدا نمی‌کند و بلکه به دلیل بحران‌های ساختاری شدید نیز می‌شود. در این میان مهم‌ترین متغیر اثرگذار بر تحولات آینده -لااقل از منظر جنبشی- جنگ است. به نظر می‌رسد شواهد فراوانی انفعال اجتماعی را در زمان جنگ تایید می‌کند. در واقع به نظرم قاعده‌ای کلی وجود دارد مبنی بر آنکه تهاجم خارجی بر همگرایی داخلی می‌افزاید، همین سازوکار را در جنگ عراق علیه ایران و جنگ ۱۲ روزه نیز شاهد بودیم، یعنی با وجود نارضایتی گسترده از وضع موجود، تمایل به اعتراض و کنش کاهش پیدا کرد. بنابراین جنگ اساساً در زمان وقوع، ترمز تحولات و دگرگونی‌های به‌ویژه دموکراتیک است. علاوه بر آن، جنگ بهانه را برای نظامی- امنیتی کردن فضا و افزایش قدرت نظامیان و امنیتی‌ها فراهم می‌کند و به همین میزان مانع هر گونه تحرک سیاسی جدی می‌شود.


تلگرام تحکیم ملت
@tahkimmelat


البته این تمام ماجرا نیست و با پایان جنگ، نه تنها نارضایتی‌های پیشین سر بر می‌کشد، بلکه توقعات برای زندگی بهتر افزایش می‌یابد و فهرست مطالبات عمومی برای رفاه و توسعه طولانی‌تر می‌شود. به نظر می‌رسد وقوع و تشدید اعتراضات اجتماعی در نیمه‌ی اول دهه‌ی ۱۳۷۰ تاحدی با فشار شرایط جنگی هشت ساله و خاتمه‌ی آن در سال ۱۳۶۸ مرتبط بود. در ادبیات گذار نیز نشان داده‌اند که شکست در جنگ به‌ویژه در حکومت‌های توتالیتر و سلطانی مطالبات دموکراتیک را افزایش می‌دهد و البته یکی از شروط مهم آن وجود اپوزسیون دموکراتیک قدرتمندی است که قادر باشد نیرو‌های منتقد را ساماندهی کند. نمونه‌ی برجسته در این مورد آرژانتین پس از جنگ با انگلیس بر سر جزایر فالکلند است. به هر حال به نظر می‌رسد بدترین سناریوی پیش روی مردم ایران، وقوع جنگ و صدمات ناشی از آن فارغ از نتیجه است و از همین رو تقویت جنبش صلح طلبی و ضد جنگ در شرایط کنونی از همیشه مهم‌تر است. در واقع فقط با دور شدن از احتمال وقوع جنگ می‌توان انتظار تحولات جدی با اتکا به جامعه‌ی مدنی در داخل داشت. به نظرم سرنوشت جنبش‌های اجتماعی به‌ویژه جنبش «زن، زندگی، آزادی» نیز در بافتار مذکور رقم خواهد خورد، هر چند هنوز کابوس تکرار و برآمدن این جنبش و دیگر جنبش‌ها و خیزش‌ها تاثیر مشخص و معناداری بر سیاست‌های رسمی دارد. تاکید بر جنبش و جامعه جنبشی نیز از همین منظر اشاره‌ای است به شرایط دورانی و نه مقطع یا لحظه‌ای‌ خاص. اصرار بر نقش انکارناپذیر جنبش‌ها در تحولات آینده مبتنی است بر تحلیل مشخص از شرایط کنونی. اتفاقاً این ارزیابی منحصر به نیروهای حاضر در اپوزیسیون نیست؛ بسیاری تصمیمات مهم حاکمیتی نیز از همین منظر اتخاذ می‌شود. برای مثال قرار دادن پزشکیان در فهرست نامزدهای تایید‌صلاحیت‌شده برای نامزدی ریاست جمهوری با حکم حکومتی، یا مصوبه‌ی شورای امنیت ملی مبنی بر توقف ابلاغ و اجرای قانون عفاف و حجاب و حتی انعطاف نسبی در شروع مذاکرات با آمریکا و اروپا ناشی از نگرانی نسبت به فعال شدن گسل‌های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی موجود و عواقب آن یعنی بسیج برای تغییر است.

به هر حال سرنوشت جنبش «زن، زندگی، آزادی» مثل دیگر جنبش‌ها موکول است به پویایی درونی و تغییر یا تحول گفتمان آن. گفته شده مرگ جنبش‌ها در موفقیت آنها است؛ بنابراین اگر جنبش دامنه‌ی اهدافش را از مسئله‌ی محوری حجاب به حوزه‌های گسترده‌تر تبعیض جنسیتی تغییر دهد، می‌تواند به شکلی دیگر تداوم پیدا کند، اگر نه، فقط در صورتی که شرایط دوفاکتو فعلی از سوی جمهوری اسلامی در هم ریخته شود و فیل حاکمیت یاد هندوستان کند و تصمیم بگیرد قانون عفاف و حجاب را اجرا کند و گشت‌های ارشاد را به خیابان‌ها برگرداند، وضع به گونه‌ای دیگر رقم خواهد خورد. از یاد نبریم که عقب‌نشینی نظام درباره‌ی حجاب اجباری عملیاتی بوده و هیچ وجه حقوقی به آن داده نشده است و لذا هر زمان مقامات تصور کنند بازگشت به شرایط پیشین خطر فعال شدن جنبش و اعتراض را به دنبال نخواهد داشت، بلافاصله آتش بس موقت با مخالفان حجاب اجباری را نقض می‌کنند تا سلطه‌ی گذشته را احیا کنند. عجم اوغلو این دو نوع عقب‌نشینی «موقت عملی» و «حقوقی» رژیم‌ها در برابر جنبش‌های تغییر طلب و دموکراتیک را به خوبی توضیح داده‌است و نشان می‌دهد که عقب‌نشینی موقت عملی (دوفاکتو) راهی است برای خودداری از عقب نشینی حقوقی. زیرا بازگشت به وضعیت پیشین در عقب‌نشینی موقت عملی بسیار آسان اما بازگشت از عقب نشینی حقوقی دشوار و نیازمند سازوکارهای حقوقی و سیاسی بسیار پیچیده‌تری است.

صد البته همانطور که نوشته‌اید، رسانه‌ی مستقل نقش بی‌بدیلی در تحولات سیاسی و اجتماعی دارد و از همین رو با شما کاملاً موافقم که برای همه‌ی نیروهای حامی تغییر، رسانه از نان شب هم واجب‌تر است. اگرچه رسانه‌های مستقل فعال و منفعل، کوچک و بزرگ، فراگیر و محدود کنونی سعی کردند تا حدودی این نقیصه را برطرف کنند، بی‌تردید رسانه‌ای که قادر باشد به طور اختصاصی اخبار و مسائل جنبش‌های دموکراتیک از جمله جنبش «زن، زندگی، آزادی» را پوشش دهد از مسائل مبرم کنونی است.

سوم- به نظر می‌رسد نیروهای مدافع تغییر در حال حاضر دو رویکرد بسیار متفاوت برای ترسیم ایران فردا دارند. دسته‌ای روش‌محورند و گروهی مدل‌محور. دسته‌ای تاکید دارند که نظام بدیلی در آینده از مشروعیت برخوردار است که با روشی دموکراتیک و مبتنی بر آرای مردم یا نمایندگان واقعی‌شان تدوین و تنظیم شود. بنابراین پیشاپیش در برابر رای و نظر واقعی مردم، اگرچه خلاف نظر آنها باشد، تسلیم می‌شوند. پایه و اساس نظری این ایده حق تعیین سرنوشت ملت‌ها یا حاکمیت ملی است. ابتکار پیشنهادی و رفراندوم مهندس میرحسین موسوی مبتنی بر این رویکرد است که البته در داخل و خارج از کشور هم حامیانی دارد. رویکرد دوم تلاش دارد با کنار هم قرار دادن عناصری از یک نظام سیاسی، الگوی بدیل مشخصی را عرضه کند. جریان اصلی سلطنت طلبان، مجاهدین و دسته‌جاتی از گروه‌های راست (لیبرال‌ها) و چپ (سوسیالیست‌ها) این ایده را دنبال می‌کنند. به نظرم رویکرد اول، دامنه‌ی بسیاری از منازعات ممکن درباره آینده را کاهش می‌دهد و امکان شکل‌گیری روایت مشترک را در جامعه‌ی متکثر و متنوع ایران بیشتر فراهم می‌کنند، در حالی که رویکرد دوم خود زمینه‌ساز منازعات و کشمکش‌های فراوان خواهد شد. بر این نکته واقفم که دموکراسی مفهومی کلی است که مدل‌های متفاوتی دارد. لذا تصور می‌کنم ما نیازمند گفتگوی ملی درباره مفهوم، مبانی و مدل‌های خاص دموکراسی هستیم تا از خلال آن‌ها روایتی ملی درباره آینده ایران حول دموکراسی شکل گیرد. اتفاقاً هرچه ابعاد روایت ملی درباره‌ی دموکراسی و سازوکارهای آن روشن‌تر شود، احتمال توافق و در عین حال ترسیم نقشه راه ممکن‌تر خواهد شد.

من هم مثل شما کمترین علائمی از تغییر استراتژیک در ساخت قدرت سراغ ندارم. جمهوری اسلامی هنوز تلاش دارد دامنه تجدید نظر و تغییر، از تاکتیک‌ها فراتر نرود. عقب نشینی تاکتیکی در قانون عفاف و حجاب، عقب نشینی تاکتیکی در سیاست خارجی و پذیرش تاکتیکی مذاکره، عقب‌نشینی تاکتیکی در ترسیم هویت ایرانیان و پذیرش تاکتیکی سهم هویت ملی. مثال‌ها در این زمینه به‌ویژه پس از جنبش «زن، زندگی، آزادی» فراوان است و همه‌ی این‌ها یعنی ناتوانی یا نگرانی از تجدید نظر استراتژیک. به همین دلیل روزمرگی محور سیاست‌های رسمی در همه‌ی نهادها از جمله دولت شده است. به خوبی روشن است که این عقب نشینی‌های تاکتیکی درمانی برای بحران‌های عمیق کنونی نیست. جالب اینجاست که جناح محافظه‌کار اصلاح طلب تلاش می‌کنند همه‌ی این‌ها را نشانه‌ی تجدیدنظر استراتژیک نظام بنمایاند. برخی نیز این رفت‌وبرگشت‌ها را در چارچوب نظام هیبریدی تحلیل می‌کنند، که اتفاقاً از جهاتی در تجربه‌ی کنونی جامعه‌ی ایران آموزه‌های مهمی دارد.

نظام‌های هیبریدی با ترکیبی از ویژگی‌های دموکراتیک و غیردموکراتیک، سیاست‌های شناوری را دنبال می‌کنند که با کاهش و افزایش سهم مردم در تصمیمات، سعی می‌کنند در صورتی که تعادل موجود بر هم خورد، تعادل جدید به سود تداوم و بقای نظام مستقر ایجاد کنند. نظریه نظام‌های هیبریدی در واقع به جای آنکه درباره ماهیت نظام‌های سیاسی بحث کند، رفتار آنها را تجزیه و تحلیل می‌کنند و از این رو اغلب در حد فاصل رویکردهای رفرمیستی و ساختارگرا رفت و برگشت دارد. به عبارت دیگر قضاوت بر پایه‌ی رفتارهای دوگانه‌ی (هیبرید) نظام سیاسی، نتیجه‌ای جز بی‌ثباتی و تزلزل مواضع ندارد و نیروهای سیاسی را بازیچه‌ی دست عروسک‌گردان‌های قدرت می‌کند. لذا ناچاریم بر پایه نوع و ماهیت ساخت رژیم سیاسی، رفتارش را ارزیابی کنیم. با وجود این، به نظرم چند ویژگی نظام‌های هیبریدی متضمن نوع و ماهیت آنها نیز هست؛ از جمله در نظام‌های هیبریدی عموماً بازیگرانی صاحب حق وتو در بالاترین رده‌ی سلسله مراتب قدرت حضور دارند. افراد یا نهادهایی که در چنین جایگاهی قرار دارند همچون بازیگردان، دیگر افراد یا نیروها را وارد بازی یا از آن خارج می‌کنند. آنها همچنین تعیین‌کننده‌ی شعاع روزنه‌های ورود و خروج به نظام سیاسی هستند. بنابراین قواعد بازی سیاست درون رژیم‌های هیبریدی را بازیگردانان صاحب حق وتو تعیین می‌کنند و به اتکای همین جایگاه بازیگران را نیز انتخاب می‌کنند. یکی از مهمترین مصادیق این ویژگی را در ماجرای اضافه شدن نام پزشکیان به فهرست افراد صاحب صلاحیت ریاست جمهوری شورای نگهبان توسط رهبر نظام شاهد بودیم. بنابراین روشن است که همه‌ی سازوکارهای به‌ظاهر دموکراتیک در نظام هیبریدی تابع قاعده مورد اشاره (افراد و نهادهای صاحب حق وتو) است. از همین منظر می‌توان مغالطه‌ی انتخابات‌گرایی را در ادوار انتخاباتی توضیح داد. یعنی برگزاری انتخابات به‌ظاهر رقابتی بین نامزدهای منتخب نظام مسلط، بدون وجود سه رکن «برابری در مشارکت سیاسی»، «رقابت آزاد و عادلانه‌ی سیاسی» و «مشروعیت ایده حاکمیت مردم بر سرنوشت سیاسی خود». به این ترتیب از دیدگاه کسانی که توجهی به ماهیت و نوع ساختار مسلط ندارند، عقب‌نشینی‌های تاکتیکی در مواقع مختلف با خوشبینی مفرط به منزله‌ی تحولی تعیین‌کننده محسوب می‌شود، در حالی که با رویکردی ساختارگرا، این مجموعه عقب‌نشینی‌ها، نوعی تلاش برای حفظ وضع موجود و به تاخیر انداختن بحران‌ها تلقی می‌شود. البته به نظرم در اینجا چند سوال مهم بی‌پاسخ می‌مانند؛ اول اینکه آیا تداوم عقب‌نشینی‌های تاکتیکی می‌تواند نتایج استراتژیک داشته باشد؟ و دوم اینکه در صورت پاسخ مثبت به سوال اول، آیا عواقب استراتژیک با عقب‌نشینی‌ها همسو خواهد بود (کاهش اقتدار) یا در جهت برهم‌زدن بازی و برگشت به مواضع پیشین (تجدید قدرت)؟ و سوال سوم اینکه نیروهای دموکرات و جامعه‌ی مدنی چگونه می‌توانند به تداوم عقب‌نشینی‌ها به سود تجدید نظر استراتژیک و گذار دموکراتیک کمک کنند؟

چهارم- با نظر شما در مورد وجود برخی تمایزات بین انقلاب‌های قرن بیست‌و‌یکم با انقلاب‌های قرن نوزدهم و بیستم کاملاً موافقم. همانطور که نوشته‌اید تا حد زیادی مفهوم قرن بیست‌و‌یکمی انقلاب با مفهوم گذار دموکراتیک مشابهت دارد. بسیاری از انقلاب‌های آرام یا رنگی قرن بیست‌و‌یکم از جمله اعتراضات سال ۲۰۱۹ مردم الجزایر علیه رئیس جمهور عبدالعزیز بوتفلیقه در اعتراض به نامزدی مجدد او برای بار پنجم در انتخابات، تلاش مخالفان مدنی و غیرمسلح سودانی علیه عمرالبشیر در سال ۲۰۱۹، اعتراضات سال ۲۰۲۰ مردم بلاروس علیه تقلب انتخاباتی لوکاشنکو، انقلاب‌های بهار عربی در ۲۰۱۱ و ده‌ها مورد دیگر از نظر ماهیت و شکل با انقلاب‌های ادوار قبلی از جمله انقلاب‌های روسیه، فرانسه، و چین تفاوت داشتند. یکی از مهم‌ترین وجوه تمایز این دو دسته انقلاب‌ها خشونت آمیز یا خشونت پرهیز بودن آنها است. از لحاظ نظری و تجربی انقلاب‌های قرن بیستم خشونت را اجتناب ناپذیر و حتی تجویز می‌کردند. به نظرم این جمله‌ی مائو (۱۹۲۷) به روشنی روح زمانه‌ی دنیای انقلابیون را در قرن بیستم توضیح می‌دهد: «انقلاب به معنی دعوت مردم به شام یا نوشتن یک مقاله با نقاشی یک تصویر یا سوزن دوزی نیست. امکان تصحیح کامل همه امور به صورت آرام و ملایم یا بسیار معتدل، مهربان، مودب، مهار شده و بزرگوارانه وجود ندارد. انقلاب یک قیام است، یک عمل خشونت‌آمیز که به وسیله‌ی آن یک طبقه، طبقه‌ی دیگر را سرنگون می‌سازد». اما شما بسیار بهتر از من می‌دانید که انقلاب‌های قرن بیست‌و‌یکمی اغلب غیرمسلحانه بود و عمدتاً تلاش داشتند با مقاومت مدنی حاکمان سیاسی را وادار به عقب نشینی کنند، یا آنها را سرنگون نمایند. البته تفاوت‌های قابل توجه دیگری بین این دو دسته انقلابیون وجود دارد از جمله برجستگی وجه طبقاتی در مقایسه با رویکرد بین طبقاتی یا فراطبقاتی، بی‌تفاوتی نسبت به نقش نخبگان در قدرت در مقایسه با رویکرد مذاکره‌محور با نخبگان، نقش کمتر مبارزات شهری در مقایسه با محوریت مبارزات شهری، چشم‌انداز ایدئولوژیک یک نظام بدیل در برابر چشم‌انداز نه چندان دقیق دموکراسی‌محور. از همین رو، همانطور که نوشته‌اید، قرابت‌های زیادی بین نظریه‌های گذار دموکراتیک و انقلاب‌های قرن بیست‌و‌یکمی وجود دارد. با وجود این باز هم ترجیح می‌دهم از عنوان «انقلاب» برای تبیین تحولات کنونی و آینده ایران استفاده نکنم. چرا؟ روزی معلمی به شاگردش گفت بگو «الف»، دانش آموز نگفت. معلم تکرار کرد بگو «الف»، باز هم دانش‌آموز نگفت. بالاخره پس از چند بار تکرار، معلم از دانش آموزش پرسید چرا الف را تکرار نمی‌کنی؟ و محصل پاسخ داد چون اگر «الف» را بگویم می‌خواهی تا «ی» ادامه بدهم. واقعیت آن است که مفهوم انقلاب در ذهن و اندیشه‌ی جامعه ایرانی اعم از مردم، حاکمیت و بخش زیادی از فعالان سیاسی، همان مفهوم سنتی و قرن بیستمی انقلاب است. یعنی همان که ژرژ سورل گفته بود: «خشونت انقلابی پایه‌ای برای رهایی جوامع از انحطاط بورژوازی و پیشبرد رهایی طبقه کارگر است»، یا همان که فرانس فانون گفته بود «خشونت انقلاب نیرویی پاک‌کننده است». ادبیات انقلابی در ایران عمدتاً تحت تاثیر دو انقلاب روسیه و فرانسه و تا حدی چین است، که اگرچه هنوز هم در فهرست وقایع بزرگ تاثیرگذار قرار دارند، در عصر کنونی از جهات نظری و تجربی نقدهایی جدی به آنها وارد شده است. به علاوه، به نظر می‌رسد اگرچه این انقلاب‌ها دستاوردهایی داشتند، هیچ یک پس از انقلاب نتوانستند کشورشان را وارد مدار توسعه‌ی پایدار و متوازن کنند، بلکه برعکس تا مدت‌ها گرفتار فجایع حاصل از تصمیمات غلط و نادرست کنشگرانی پاک و آرمانگرا، وطن‌دوست و حامی عدالت بودند. علاقمندم در اینجا از مفهوم «انقلاب منفعل» استفاده کنم که اشاره داشت به انقلاب‌هایی که به دلایلی به شکست انجامیدند و در فضای ناامیدی و یأس حاصل از این شکست  بهره‌گیری از مفهوم‌ها، واژه‌ها و قالب‌های انقلاب شکست خورده، آرمان‌های آن را با بی‌شرمی و گستاخی وارونه کردند تا دنیای سیاهی را که بر آن حاکمیت داشتند جلا دهند. گرامشی برای نمونه به جمهوری وایمار و به دنبال شکست آن، برآمدن نازیسم و پیروزی هیتلر اشاره دارد. اما چرا راه دور برویم؛ مسیر انقلاب ۵۷ را تا امروز دنبال کنید، مگر جز این است. برآمدن بناپارتیسم از انقلاب فرانسه، استالینیسم از انقلاب روسیه و مائوئیسم از انقلاب چین تصادفی نبود. من نیز مثل بسیاری در مواجهه با لحظه‌ی انقلاب از شور و اشتیاق مردم به عدالت و آزادی قلبم به تپش می‌افتد، اما به همان میزان خاطرات سیاه دهه‌ی ۱۳۶۰ و بعد از آن تا امروز-جز لحظات کوتاه و ناب استثنایی- قلبم را به درد می‌آورد. مرحوم مهندس عزت‌الله سحابی در نفی تجویز انقلاب دیگر پس از انقلاب ۵۷ به حکایت ملا نصرالدین و بار شیشه‌ی قاطرش اشاره می‌کرد: هنگام ورود به شهر نگهبان ضربه‌ای بر آن بار زد و از ملا پرسید چه داری؟ و ملا پاسخ داد اگر یک ضربه‌ی دیگر بزنی، هیچ. لذا نمی‌توانم استراتژی‌ای را ترویج کنم که ۵۰ سال پیش مردم این سرزمین تجربه کردند و هنوز مردم همین سرزمین گرفتار عواقب تلخ و ناگوارش هستند. بنابراین حتی اگر قرابت‌های دو مفهوم انقلاب قرن بیست و یکمی و گذار را مفروض بگیریم، به نظرم برای بقای ایران، تمامیت ارضی و تقویت چشم‌انداز دموکراسی برای ایران ناچاریم از ادبیات انقلاب دور شویم و بر ترویج ادبیات دموکراتیک اصرار ورزیم؛ حتی اگر در ارزیابی نهایی احتمال وقوع انقلاب را محتمل بدانیم. همه‌ی آنچه گفتم به معنای انکار تاکید شما مبنی بر اینکه «بسیاری از خیزش‌ها ساخته و پرداخته‌ی افراد و گروه‌ها نیستند و طی فرایند پیچیده‌ای اتفاق می‌افتند» نیست. در واقع ما در موضع تجویز ممکن است نظری داشته باشیم که با موضعمان در مقام پیش‌بینی و تحلیل متفاوت باشد. لذا از این منظر اگرچه با این گزاره که «ادامه‌ی وضعیت سراسر بحرانی کنونی احتمال وقوع انقلاب را در آینده بیشتر می‌کند» موافقم، به مثابه‌ی درمان عارضه پیش از وقوع، می‌توانیم با گشایش مسیرهای دیگر مانع از ادامه‌ی مسیر کنونی شویم و به این ترتیب از هزینه‌هایی که ملت باید برای خواست تغییر دهد، بکاهیم. می‌پرسید در صورت وقوع انقلاب، گذارطلبان چه خواهند کرد؟ پاسخم این است که گذارطلبان همان می‌کنند که بخش‌هایی از افراد و نیروهای حاضر در حاکمیت و اصلاح‌طلبان و هر نیروی دلبسته‌ی مردم ایران می‌کنند، یعنی تسلیم شدن به أراده‌ی مردم؛ و البته پر واضح است که گذارطلبان با تلاش برای دموکراتیزه کردن فضای انقلابی تلاش دوچندان را برای کاهش خشونت و ممانعت از تکرار تاریخ خواهند کرد. در کتاب علیه اعدام خاطره‌ی کوتاهی از یک فعال حقوق بشر شیلیایی را نقل کرده‌ام که می‌گوید در زمان پینوشه وظیفه‌ی ما مخالفت با اعدام‌ها به‌دست نظامیان و حمایت از خانواده‌ی فعالان سیاسی و اجتماعی در برابر نقض حقوق بشر به‌دست دولت نظامی بود و پس از برکناری پینوشه وظیفه‌مان شده بود استمداد از همان خانواده‌های قربانیان برای بخشش نظامیان عامل سرکوب و اعدام در دولت نظامی پینوشه و البته دومی بسیار دشوارتر از اولی بود. بنابراین پاسخ به این سوال دشوارتر است که «در صورت وقوع گذار دموکراتیک، انقلابیون چه خواهند کرد؟»

پنجم- شاید برای شما عجیب باشد که یکی از گزاره‌های بسیار رایج در میان بخشی از جامعه ایران ناقض گزاره شما است که «هیچ ملتی را نمی‌توان با جنگ و تهاجم نظامی آزاد کرد». بارها در گفتگو با زندانیان عادی ناچار شده‌ام این گزاره را تکرار و برای آنان توضیح دهم. در واقع فضای یاس و ناامیدی و احساس بی‌سرنوشتی گروه‌هایی از مردم، زمینه‌ساز نگاه به بیرون و انتظار فرود چتربازان آمریکایی و اسرائیلی برای نجاتشان شده است و البته رسانه‌های نزدیک به سلطنت‌طلبان نیز تا حدود زیادی این ایده را ترویج کرده‌اند. اما فارغ از این رویکرد غیرواقع‌بینانه، ضدایرانی و ضد منافع ملی اجازه دهید به سه مولفه ۱) بحران، ۲) نارضایتی عمومی و اعتراض و ۳) شکاف در نظام حکمرانی که شما به عنوان ضرورت تغییر به آن اشاره کردید مؤلفه‌ی چهارم، شرایط بین‌الملل را نیز اضافه کنم. به‌ویژه در شرایط کنونی که به‌سبب رویکردها و سیاست‌های نادرست و خطای نظام حکمرانی بیش از هر زمان نقش عوامل بین‌المللی اعم از دولت‌ها (آمریکا، اروپا، چین، روسیه و اسرائیل) و سازمان‌های بین‌المللی (شورای امنیت سازمان ملل، آژانس بین‌المللی انرژی اتمی) در تعیین سرنوشت ایرانیان اهمیت یافته‌است. البته به نظرم مهم‌ترین عنصر تعیین کننده در شرایط بین المللی برای ایران ماجرای غنی‌سازی و سه سناریوی پیش رو است: ۱)دستیابی به توافق جامع هسته‌ای، ۲) عدم توافق و ادامه منازعه یا ادامه وضع موجود، ۳)مذاکرات بدون دستیابی به توافق. اکنون در اواخر شهریور ماه که مشغول نوشتن این بحث هستم به نظرم برای هیچکس روشن نیست کدام یک از سه سناریو و شانس بیشتری برای تحقق دارد؛ اما سناریوهایی که امکان وقوع مجدد جنگ را افزایش می‌دهد به همان میزان می‌تواند فرایند دموکراسی‌سازی و تحولات بنیادین را در ایران به تعویق اندازد و در مقابل سناریوهایی که به ثبات نسبی اوضاع منجر شود و نقش عامل خارجی را کاهش دهد به سود تحول در ایران خواهد بود و صد البته که هیچ یک از این سه سناریو نوش‌داروی شرایط بحران زده و نابسامان کنونی نیستند. یعنی حتی در صورت تحقق سناریوی اول و دستیابی به توافق جامع، بحران‌های ساختاری بدون وقوع تحولات بنیادین و تغییرات و إصلاحات ساختاری چاره ساز مسائل کنونی نخواهند بود.

همانطور که قبلاً توضیح دادم و شما نیز نوشته‌اید، در این هیاهوی درهم و پیچیده‌ی شرایط کنونی ایده‌ی رفراندوم آقای مهندس موسوی برای شروع تحول معنادار و استراتژیک را لازم و ممکن می‌دانم. به نظرم تبادل نظر نیروها و شخصیت‌های سیاسی، فکری، فرهنگی ایران دوست، دموکرات و عدالت طلب می‌تواند به شکل‌گیری روایت از تحولات آینده ایران با محوریت «رفراندوم» کمک کند. جامعه ایران نیاز به روایت دارد تا بتواند برای تحقق آن تلاش کند. می‌دانیم که تا این لحظه نشانه‌ای از سوی حاکمیت مبنی بر رضایت دادن به تحولی خشونت‌پرهیز، دموکراتیک و مبتنی بر حق تعیین سرنوشت و حق حاکمیت ملی مردم ایران ارسال نشده است. بنابراین هنوز در دوران پیشاگذاریم و تا رسیدن به مرحله‌ی شروع گذار راه درازی در پیش است. لذا در این مرحله مسئله‌ی اول نقشه‌ی راه است و بعد ائتلاف‌سازی و توافق پیرامون روایت مشترک. در این روایت مشترک تلاش می‌کنیم با اتکا بر خرد جمعی به سوالات مهم پیرامون جنبش دموکراتیک مردم پاسخ دهیم که برخی از آنها عبارتند از اینکه چرا اعتراض می‌کنیم؟ چرا در اعتراض مشارکت می‌کنیم؟ با چه گروه‌های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی در این اعتراض همراه می‌شویم؟ چه استراتژی و تاکتیک‌هایی را برای اعتراض انتخاب می‌کنیم؟ چه انتظاری از اعتراض داریم و ابعاد و دامنه‌ی تغییرات حاصل از اعتراض را چه می‌دانیم؟ پاسخ به این سوالات نوری بر چشم‌انداز تحولات آینده می‌تاباند. ‌می‌دانم که مدت‌ها است جامعه‌ی مدنی درگیر پاسخ به این سوالات شده است. در واقع مدت‌ها است در ایران شاهد آنچه گرامشی «جنگ مواضع» نامیده  هستیم. هر روز بیانیه‌هایی از سوی احزاب، گروه‌ها و انجمن‌های رسمی و غیر رسمی و همینطور جماعتی از افراد حقیقی منتشر می‌شود که دیدگاه‌ها و مواضعشان را درباره وضعیت کنونی و چشم انداز آینده ترسیم می‌کنند. نمونه آخر آن بیانیه شورای اصلاحات بود مبنی بر ضرورت تعلیق غنی‌سازی اورانیوم که بلافاصله با واکنش مجموعه‌ای از نهادهای رسمی و همینطور اشخاص حقیقی مخالف روبرو شد. پیش از این نیز بیانیه مهندس موسوی در محکومیت حمله اسرائیل و تاکید بر ضرورت برگزاری رفراندوم، به مناقشات موجود درباره‌ی مواضع نسبت به وضع کنونی و راه چاره دامن زد. از قرار اطلاع انتشار بیانیه‌ای با امضای حدود ۲۰۰۰ نفر فعالان حقیقی در حمایت از رفراندوم  در پی آن انتشار نقدهایی در دو سوی طیف راست و چپ از رفراندوم زمینه‌ساز تعمیق اندیشه سیاسی در سطحی وسیع شد که می‌تواند سرمایه‌ای گران‌بهایی برای آینده ایران محسوب شود. وقتی آقای نیکفر عزیز می‌نویسد: «ایده همه پرسی از بحث اسرائیلی و آمریکایی موثرتر است»، در واقع سطری به روایت می‌افزاید وسطری از آن را خط می‌زند. همه‌ی این‌ها به کار ساختن روایت مشترک برای فردا خواهد آمد. بنابراین همانطور که نوشته‌اید «باید نوشت، بحث کرد، و گفتمان تولید کرد تا اینکه اجماعی کلی روی چشم اندازی روشن از نظم سیاسی- اجتماعی آینده کشور به وجود آید». به نظرم مدتی است این مسیر آغاز شده و به تدریج مبانی ایران فردا از متن این گفتگوها و همینطور «جنگ مواضع» متولد خواهد شد.

به امید بهروزی و توسعه برای مردم ایران و آرزوی سلامتی شما
زندان دماوند
شهریور ماه ۱۴۰۴



iran-emrooz.net | Sun, 05.10.2025, 14:37

آخر شاهنامه

یدالله کریمی‌پور

محمدرضا باهنر عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام گفته است: تنها ۱۰٪ مردم ایران حزب الهی هستند؛ ولی ۹۰٪ ایرانیان می خواهند زندگی کنند. وی افزود: خانمی چادری در تلویزیون گفت مملکت مال حزب الهی هاست. هر کس حزب الله را قبول ندارد برود اصلا تو چه کاره ای که این حرف ها را میزنی و...

در این ارتباط چند نکته راهبردی نهفته است:

۱- چنین اعترافی از سوی مقامی درون حکومتی، قدیمی و بنیادگرا، نشانگر آن است که درون حاکمیت نیز نگرانی هایی نسبت به شکاف میان مردم- حکومت وجود دارد.

۲- چنان چه حاکمیت تنها بر ۱۰٪ متکی است، در بزنگاه های اجتماعی(اعتراضات، بحران های اجتماعی)‌ این درصد تضمین کافی برای بقای آن نخواهد بود.

۳- باهنر رسما از دوگانه ملیتی سخن رانده است: اقلیت حکومتی ایدئولوژی محور و اکثریت ناچاری که بیشتر در پی زندگی عادی، جستجوی رفاه و آینده خود و فرزندانشان هستند. باهنر معترف است که گفتمان رسمی حزب الهی بودن دیگر سبک زندگی غالب نیست. مردم در پی زندگی کردن هستند و نه مقاومت دائمی.

۴- با فرض درستی تخمین ۱۰٪ حزب الهی و حکومتی بودن جمعیت، روشن است که در بزنگاه های ملی، مانند اعتراضات فراگیر، حکومت برای بقای خود، ناگزیر به در پیش گرفتن شیوه سرکوب خواهد بود.

۵- از خلال سخنان باهنر می توان دریافت که روایت رسمی حکومتی از جامعه ایران به پایان خود نزدیک شده است؛ گفتمانی که چهار دهه بر پایه انقلاب دائمی و امت حزب الله بنا شده بود، امروز در برابر واقعیت نسل هایی قرار گرفته که نه از سر دشمنی، که از سر خستگی و تجربه می خواهد زندگی را بازپس‌گیرد.

۶- آخر شاهنامه پیش و بیش از آن‌که پیام‌آور فروپاشی نظام باشد، به معنای پایان یافتن دوران‌ مشروعیت ایدئولوژیک است؛ دورانی که حاکمیت می‌توانست اراده خود را با زبان دین و مقاومت توجیه کند. ولی حالا جزو بدیهیات است که زبان جامعه، زبان نان، کرامت و آزادی زیستن است.

۷- در چنین شرایطی، هر کوششی برای بازسازی اقتدار بر پایه منویات و خواسته های اقلیت وفادار، جز تعمیق شکاف اجتماعی و اخلاقی، دستاوردی نخواهد داشت.

به گمانم سخن‌ باهنر، نه از سر هشدار و دلسوزی، که از حس پایان است. اعتراف به این که حزب الهی بودن دیگر نه معیار فضیلت، که نشانه فاصله گرفتن از اکثریت است.


تلگرام نویسنده
@karimipour_k




iran-emrooz.net | Thu, 02.10.2025, 8:26

«روسیه» آن نیست که ما فکر می‌کنیم

صفدر نظری

برای روسیه پیر و فرتوت دیگر نه از پیروزی برق‌آسا و اشغال کل اوکراین خبری شد نه از پیروزی کُند و اشغال سنگر به سنگر کل اوکراین. دیگر بعید است روسیه به کی‌یف حمله کند و ایده «اشغالِ کامل شرق اوکراین» هم منتفی به نظر می‌رسد. از زمانیکه یکی از بزرگترین و پر مدعاترین ارتش‌های دنیا به کشوری که ده‌ها پله از خود ضعیف‌تر است یورش می‌برد هر چیزی مگر پیروزی برق‌آسا، دیگر پیروزی به شمار نمی‌آید. بازی فوتبال نیست که با یک گل بُرد به شمار آید بلکه مسئله پرستیژ، ادعا، کارآمدی، توانمندی و موضع راهبردی یک کشور در عرصۀ بین‌المللی است. به‌راستی چرا روسیه گام در چنین مسیری نهاد؟ روسیه این وضعیت ناگوار را پیش‌بینی نکرده بود؟ طبعاً این پرسش «یک» جواب ندارد و باید در پی مجموعه عوامل بود اما به گمانم می‌توان «بارزترین» دلیل این اشتباه را نام برد.

در دنیای سیاست خطرناکترین سقوط افتادن در تله‌های خود ساخته است. مانند صیادی که در دام خود می‌افتد. تبلیغات ابزار همیشگیِ سیاست است. محور تبلیغات «حقیقت و واقعیت» نیست بلکه صرفاً «هدف سیاسی» مبنا قرار می‌گیرد و ممکن است تبلیغات پر از داده‌های غلط، ادعاهای دروغ و شعارهای پوچ باشد. از میان دورهای باطل در این عالم، باطل‌ترین دور،باور کردن تبلیغات خود ساخته است! یعنی دولتمردی که برای اهداف سیاسی تبلیغاتی راه انداخته است اینک تبلیغات خود ساخته‌اش را باور می‌کند و بدتر اینکه همان تبلیغات را مبنای تحلیل و تصمیم‌گیری خود قرار می‌دهد. نطفه فاجعه در این زهدان پوچ بسته می‌شود جائیکه تبلیغ دستمایه تحلیل می‌شود. «پوتین» گرفتار همین دور باطل شد. اما  چطور کسی مثل «پوتین» با سابقه امنیتی در تله تبلیغاتی خود افتاد؟

رسانه‌های رسمی روسیه چند سال دائم از نئونازی‌ها صحبت می‌کرد. دائم گفت روسیه‌ستیزان اوکراین فقط مشتی نئونازی هستند و دولت کی‌یف نیز پشتوانه مردمی ندارد. این همان تبلیغ دروغینی بود که روسیه خود نیز آن را باور کرد! فکر می‌کرد وقتی به اوکراین حمله کند مردم اوکراین پرچم‌های روسیه را بر بام خانه‌هایشان برمی‌افرازند و دولت نیز کم و بیش به سادگی سقوط می‌کند. پس برای در هم کوبیدن مشتی نئونازی و دولتی ضعیف یک «عملیات ویژه نظامی» کافی خواهد بود.

اما کشتی روسیه به صخره واقعیت کوبید! حمله کرد و با مقاومت منسجم یک ملت روبرو شد! مدافعانی باایمان در برابر مهاجمانی زر خرید! یعنی ارتش روسیه در برابر چند گردان نئونازی با آن تسلیحات سبک و نیمه سبک زمینگیر شد؟ مضحک نیست؟ روسیه در برابر یک «هنگ آزوف» گرفتار شد؟! نه! روسیه به تله تبلیغاتی خودش افتاد و این نیز نتیجه اقتدارگرائی، فقدان تکثر آرا و نبودِ گردش آزاد اطلاعات است.

روسیه پیداست از ایده «جنگ جنگ تا اشغال اوکراین» به ایده «جنگ جنگ تا اشغال مناطق تعیین‌کننده» رسیده است تا در مذاکرات در موضع برتر باشد. به این ترتیب روسیه خواهد ‌کوشید با اشغال چند منطقه شرقی و جنوبی امتیازاتی از اوکراین بگیرد و زودتر این بساط پر هزینه را با دستاوردی قابل ذکر جمع کند. اما آن هیمنه و هیبتی که همگان از توان نظامی روسیه داشتند فرو ریخت و پرسش بزرگتر اینکه اصلاً آیا این جنگ ارزش این همه هزینه را داشت؟ آیا روسیه توان جنگی بزرگتر را دارد؟ باخت‌های معنوی این جنگ چه می‌شود؟ روز اول جنگ همگان می‌دانستند که صورت‌ مسئله اصلاً «جنگ روسیه و ناتو نیست»، بلکه «رابطه روسیه با مردم اروپای شرقی است». بزرگترین باخت روسیه وجهه‌اش نزد این ملت ها بود. روسیه برای اشغال هر شهری باید آن را ویران کند. چشم‌ها می‌بیند و دل‌ها برای همیشه از روسیه می‌رَمَد.

کانال تلگرام مدیران نامدار ایران
telegram. me/excellentmanagers




iran-emrooz.net | Wed, 01.10.2025, 11:06

چگونه غنی‌سازی ما را فقیر کرد!

محسن رنانی

یادداشت چهار سال پیش محسن رنانی (۸ بهمن ۱۴۰۰)

غنی‌سازی و توسعه
چگونه غنی‌سازی، ما را در علم و اقتصاد فقیر کرد!

وقتی دقیق می‌شویم می‌بینیم سه شرطی که داگلاس نورث (برنده نوبل اقتصاد)‌ به عنوان شرایط آستانه‌ای توسعه مطرح کرده است همان «هوا»، «نور» و «آب» مناسب برای توسعه است. شرط اول او «دوری نظامیان از اقتصاد و سیاست» است که به منزله ایجاد هوای مناسب و معتدل برای جوانه‌ی توسعه است. حضور نظامیان در این دو حوزه، محیط اقتصادی، فضای کسب‌وکار و کنش‌های سیاسی را به سمت‌وسوی هوای یخبندان می‌برد و همه چیز را متوقف می‌کند. شرط دوم نورث، «تمکین مقامات به قانون» است. یعنی وضعیتی که حاکمان مانند ناموس خودشان از قانون و حرمت آن مراقبت کنند. فقط در چنین صورتی است که فساد و ناکارآیی اداری قابل کنترل خواهد شد. در این شرایط،‌ حاکمیت قانون افق‌های زندگی اقتصادی و اجتماعی را روشن می‌کند، یعنی برای جوانه‌ی توسعه نقش نور را بازی می‌کند. و شرط سوم، شکل گیری نهادها و سازمان‌های بلندمدت است، که این به منزله روان شدن آب بر روی بذر توسعه است. یعنی از سوی حکومت، لازم است قوانین و رویه‌ها و سازوکارها (نهادها) با ثبات باشند و تغییر در آنها بسیار ناچیز و بسیار تدریجی باشد؛ و از سوی جامعه نیز مردم باید بتوانند موسسات و بنگاهها و فعالیت‌های (سازمانهای) مشترکی را راه‌اندازی کنند و به صورت بلندمدت در آنها همکاری و فعالیت کنند. ثبات بلندمدت نهادهای عمومی قواعد بازی را در جامعه تثبیت می‌کند و ثبات بلندمدت سازمانهای خصوصی، خودِ بازی را تداوم می‌بخشد و موجب انباشت یادگیری و تکثیر انواع سرمایه‌ها در جامعه می‌شود‌. بدون ثبات بلندمدت،‌ آبی بر روی بذر توسعه روان نخواهد شد.

از این سه شرط، شرط سوم از همه مهم‌تر و سخت‌تر است. همچنان که گیاهان در هوای تا حدودی سرد یا گرم و در کم نوری هم رشد می‌کنند اما هیچ گیاهی در بی‌آبی رشد نمی‌کند،‌ برای بذر توسعه هم شرط سوم، مهم‌ترین است و تحقق آن نیازمند غنی‌سازی و توانمندسازی هم در حکومت و هم در جامعه است. حکومتی که توانایی ایجاد ثبات بلندمدت در زندگی اجتماعی و اقتصادی مردم را ندارد و مردمی که توانایی مشارکت و همکاری بلندمدت عقلانی و سازمان یافته را ندارند رنگ توسعه را نخواهند دید.

دو گروه به توسعه ایران خیلی ضربه‌ زدند؛ یکی گروهی که فکر می‌کند با پول نفت و با برنامه‌ریزی حکومتی چند ساله می‌تواند توسعه بیافریند (در سال ۵۵ شاه تصمیم‌ گرفت و اعلام کرد که می‌خواهد ایران را ده ساله به ژاپن برساند؛ سند چشم‌انداز ۲۰ ساله هم می‌خواست ما را ۲۰ ساله به ژاپن اسلامی تبدیل کند) و گروه دیگری که گمان می‌کند با شورش و انقلاب سیاسی یعنی براندازی می‌توانند ظرف چند سال کشور را به دروازه‌های توسعه و دموکراسی رهنمون شود (انقلابیون ۵۷ و براندازان امروزی این‌گونه می‌اندیشند). هر دو گروه نمی‌دانند که توسعه مثل جوانه زدن یک دانه است در خاک یک جامعه، که هم هوای معتدل، هم نور مناسب و هم آب کافی می خواهد.

مناقشه اتمی ایران بیست سال است با ایجاد بی‌ثباتی مستمر، آب را بر روی بذر توسعه‌ی ایران بسته است؛ و با گشودن راه ورود نظامیان به همه عرصه‌ها، هوای توسعه را آلوده کرده است؛ و با گسترش راههای مخفی‌کاری و فرار از قانون (به بهانه مشکلات حقوقی، سیاسی و اقتصادی تحریم)‌ و در واقع با بی‌حرمت کردن قانون، بذر توسعه را از نور هم محروم کرده است.

چهارده سال پیش (یعنی وقتی اوباما برای دور اول، کاندیدای ریاست‌جمهوری آمریکا شده بود و هنوز انتخاب نشده بود ولی پیشنهاد شروع مذاکره بدون پیش‌شرط با ایران را داده بود)، من در مهر ۱۳۸۷ طی یک نامه غیرعلنی ۶۶۱ صفحه‌ای به مقام معظم رهبری (که پنج سال بعد بدون هیچ تغییری، با عنوان «اقتصاد سیاسی مناقشه اتمی ایران» به صورت کتاب انتشار یافت)، پیشنهاد دادم که قبل از این که اوباما بیاید و درگیر تحریم‌‌مان کند ایران برای ده سال به صورت داوطلبانه غنی‌سازی را متوقف و شروع به اعتماد‌سازی با جهان کند. در آن نامه پیش‌بینی کردم که اگر اوباما در انتخابات پیروز شود، به ایران حمله نمی‌کند اما به سرعت و خیلی شدید ما را به سوی تحریم می‌برد. گفتم که اگر وارد تحریم شویم بین ده تا ۲۰ سال درگیر انواع تنش‌ها و بی‌ثباتی‌ها خواهیم بود و فرصت‌های زیادی از اقتصاد ایران و نسل جوان ایران خواهد سوخت.

من در آن کتاب حرفهای زیادی درباره خسارت‌های مناقشه اتمی برای ایران زده‌‌ام و ده پیش‌بینی کرده‌ام که تا کنون ۹ مورد از آنها محقق شده است (اینجا را ببینید).

اما وقتی که پریروز مصاحبه اخیر یکی از استادان برجسته فیزیک کشورمان را خواندم (دکتر رضا منصوری استاد دانشگاه شریف)‌ دود از سرم بلند شد. او می گوید پافشاری ما بر «صنعت هسته‌ای» باعث شده است که ما از «علم هسته‌ای» روز دنیا عقب بمانیم. می گوید آنچه ما اکنون داریم نه علم هسته‌ای بلکه یک صنعت قدیمی هسته‌ای با فناوری مربوط به ۸۰ سال پیش است. او می‌گوید ما اکنون هیچ دانشمند هسته‌ای نداریم و از مرزهای علم هسته‌ای دنیا بسیار عقب‌مانده‌ایم. می‌گوید با پولی که صرف صنعت هسته‌ای کردیم می‌توانستیم ۵۰ شتابگر ذرات بنیادی بسازیم و خود را در مرز جهانی علوم هسته‌ای نگه‌داریم و صنایع مدرن بسیاری را پیرامون این علم گسترش بدهیم؛ بدون آن‌که این همه هزینه‌ بر کشور تحمیل کنیم.

در کتاب اقتصاد سیاسی مناقشه اتمی گفته‌ام که اگر ده سال غنی‌سازی را به طور داوطلبانه متوقف کنیم برای ما کم‌هزینه‌تر از ادامه غنی‌سازی است؛ اما اکنون می گویم اگر آنچه دکتر منصوری می‌گوید درست باشد، در مذاکرات احیای برجام در وین، اگر برای سی سال هم به غرب تضمین بدهیم که غنی‌سازی نخواهیم کرد و به سرعت خودمان را از بازی اتمی خارج کنیم، جلوی خسارت بیشتر را گرفته‌ایم. مثل این است که به غرب تضمین بدهیم که کارخانه سایپا برای سی سال پراید تولید نخواهد کرد، معلوم است که به نفع کشور است. در همان کتاب در چند جا نشان داده‌ام (بویژه با نظریه بازی‌ها) که ماندن در بازی مناقشه اتمی به هر شکلی (چه موفق به غنی‌سازی بشویم یا نشویم)، بازی در میدان غربی‌هاست و نهایتاً به سود غرب و به زیان ماست. من آن زمان فقط از منظر اقتصادی تحلیل کرده‌ام و اکنون بعد از ۱۴ سال از ارسال آن نامه، یک دانشمند فیزیک آن حرف را از منظر علم فیزیک تکرار می‌کند.

اکنون فرصت های این نسل به سرعت در حال سوختن و پنجره جمعیتی کشور به سرعت در حال بسته شدن و مغزها و سرمایه‌های فکری و سرمایه های انسانی ما به سرعت در حال تخلیه یا فرسوده شدن است؛ این ها اصلی‌ترین سرمایه‌های ماست که باید تضمین کنیم ماندگاری‌شان را. پافشاری بر غنی‌سازی اتمی، توان و فرصت‌های ما برا ی غنی‌سازی خودمان را بیش از این می‌ستاند. هم‌اکنون غنی‌سازیِ چند نسل از دانش‌آموختگان و جوانان و مادران و کودکان متوقف مانده است. اینها هستند که انرژی بنیادین برای جهش یک ملت به سوی توسعه را فراهم می کنند؛ که در شرایط کنونی کاملا فراموش شده‌اند.

کاهش رشد جمعیت هیچ خطری برای آینده توسعه ایران ندارد، چون تحولات فناوری مشکل را حل می کند. این از همان جنس ترس‌های مالتوسی است که اول قرن بیستم نیز دامن جهان را گرفته بود. آن وقت از انفجار جمعیت وحشت داشتند و حالا ما از کمبود جمعیت نگرانیم. این ترس مال کسانی است که تحولات فناوری را خطی و ایستا می‌بینند. امروز خطر اصلی، از دست رفتن فرصت شکوفایی این همه استعداد جوانان دانش‌آموخته و متخصص است که بخش بزرگی از منابع کشور را صرف رشد و آموزش آنها کرده ایم و اکنون بیش از ده میلیون نفر از آنها بیکارند و به سرعت دارند در دریای ناامیدی و خستگی و فرسودگی مستهلک می‌شوند (رقم ده میلیون دقیق و حداقل است و بر اساس محاسبه به دست آمده است،‌ گرچه آمار رسمی حرف دیگری می‌زند). اگر این نسل را دریافتیم و غنی‌‌سازی کردیم، آینده کشور قابل بازسازی است؛ اگر این نسل را فراموش کردیم باید هم از آینده ایران بترسیم.

محسن رنانی / ۸ بهمن ۱۴۰۰

وبسایت نویسنده




iran-emrooz.net | Wed, 01.10.2025, 9:16

ماشالله «رَجَب»!

حامد پاک‌طینت

تامین گاز
۴ میلیارد متر مکعب در سال
به مدت ۲۰ سال
به ارزش ۴۳ میلیارد دلار

خرید ۷۵ فروند بوئینگ ۷۸۷
۱۵۰ فروند بوئینگ ۷۳۷
به جمع ۲۲۵ هواپیمای مسافربری
به ارزش ۲۲ میلیارد دلار

جنگنده پیشرفته F35 , F16
به ارزش ۳۵ میلیارد دلار

تکنولوژی هسته ای نیروگاهی
به ارزش ۱۰ میلیارد دلار

به جمع ۱۱۰ میلیارد دلار!

دلیل تعریف و تمجید و احترامات فائقه ای که ترامپ برای اردوغان قائل است روحیه بیزنسی و کاسب مسلکی اوست.

رجب طیب اردوغان روحیه اقتصادی خود را نه از طریق تحصیلات در این باب بلکه از راه تجربه عملی و مستقیم در زندگی و کار از دوران کودکی کسب کرد. ارزش پول را با فروشندگی شربت آبلیمو و نان سمیت درک کرد و بده و بستان را از همان جا آموخت. نحوه رفتار، دیدگاه ساختاریافته و دیسیپلین او متاثر از روحیه پدر نظامی اوست. پدرش یک افسر ساحلی در سازمان دریانوردی دولتی بود. ترکیبی از یک بینش اقتصادی و سیاسی، رهبری برای ترکیه ساخت که حاصلش کشوری است که ملاحظه می‌کنید:

رتبه ۱ فرودگاههای جهان
رتبه ۱ در بیش از ۲۰ محصول معدنی جهان
رتبه ۱ در تولید برق فسیلی در اروپا
رتبه ۱ در صادرات طلا و جواهر
رتبه ۱ در مقاصد پروازهای بین المللی
رتبه ۲ در صادرات گندم دوروم
رتبه ۴  گردشگری جهان
رتبه ۵  تولید سیمان جهان
رتبه ۵  تولید فولاد جهان
رتبه ۸ در بهترین خط هوایی مسافربری جهان
رتبه ۸ در صادرات خودرو در جهان
رتبه ۸ در صادرات پوشاک جهان
رتبه ۸ در صادرات محصولات کشاورزی

حاصل این رتبه ها چیزی جز ثروت برای کشور و مردمانش نبود. ترکیه بیش از ۶۲ میلیارد دلار در سال فقط از گردشگری درآمد دارد. فراموش نکنیم کل درآمد نفتی سالانه ایران ۴۰ میلیارد دلار است که احتمالا بعد از مکانیزم ماشه معلوم نیست به چه عددی برسد؛ درست به اندازه درآمد نفتی ایران، ترکها از خطوط هوایی و دریایی درآمد دارند، درست به اندازه درآمد نفتی ایران صادرات پوشاک و ماشین آلات دارند و تقریبا به اندازه نیمی از درآمد نفتی ایران، به دنیا خودرو می‌فروشند!

چهل سال پیش تولید ناخالص سرانه ترکیه و ایران تقریبا مساوی بود، ایران حتی کمی بیشتر، با ۲۴۰۰ دلار. امروز تولید ناخالص ترکیه ۳ برابر ایران است و سرانه‌اش به بیش از ۱۵۰۰۰ دلار رسیده، در شرایطی که مهمترین چالش ایران تامین یارانه نقدی برای بیش از ۷۰% جمعیت کشور است بدلیل این حقیقت که تقریبا همین میزان از جمعیت، ناتوان از تامین هزینه‌های روزانه خود هستند.

چه کسی اما می‌تواند مدعی شود که ترکیه استقلال ندارد؟ گاو شیرده است؟ نوکر اربابان است و ...؟

اسلام‌گرایی اردوغان و حزبش هرگز قابل کتمان نبوده، رویکردهای ضد اسرائیلی‌اش هیچوقت نهان نبوده اما او خوب می‌دانسته که اقتصاد را به عنوان بالاترین اولویت کشورش فدای هیچ چیز نکند و این مهمترین رمز پایداری رجب طیب اردوغان در قدرت و ماندگاری او در تاریخ و اذهان به عنوان یک رهبر موفق و قابل احترام بین همسایگان و غیر همسایگان است 

قراردادهایی که او در سفر اخیرش با ترامپ امضا کرد موجب بیش از ۳۰ میلیارد دلار سود برای شرکتهای آمریکایی و ارتقای جایگاه ترامپ نزد اقتصاد آمریکا شد اما او هم بزرگترین خط هوایی دنیا را برای گردشگری کشورش به ارمغان آورد، با خرید گاز از آمریکا خود را از اتکای گازی به روسیه و ایران خلاص کرد، از نظر نظامی خود را با اسرائیل متوازن‌تر نمود و از همه مهمتر ترکیه را به عنوان یک کشور مهم، تعیین کننده و قدرتمند تثبیت کرد.

هیچیک از اینها اما موجب عدم توازن بین غرب و شرق نیست. ترکیه بیش از ۱۰ میلیارد دلار گاز و ۶ میلیارد دلار نفت از روسیه می‌خرد و روسیه مقصد بسیاری از کالاهای ترکیه‌ای است. بیش از ۷ میلیون گردشگر روس در سال به ترکیه سفر می‌کنند که همه اینها ۲۵ میلیارد دلار سود سالانه روانه جیب مردم ترکیه می‌کند. اردوغان حتی از جنگ روسیه و اوکراین کاسبی کرد؛ با ترانزیت غلات و نفت به دلیل اختلال در مسیر دریای سیاه حداقل سالی ۵ میلیارد دلار درآمد خلق کرد، با گرفتن تخفیف گاز از روسیه به دلیل تحریم ها ۵ میلیارد دلار کسب کرد.

همسایه‌اش ایران اما در میان واهمه‌ای از جنگ، تحریم‌های همه‌جانبه، محدودیت‌هایی نامحدود، تورمی افسار گسیخته و آینده‌ای مبهم در کار خود مانده؛ قرارداد گاز ترکیه با آمریکا درآمد سالانه ایران از فروش گاز را حداقل ۲ میلیارد دلار کاهش می‌دهد، آنهم در روزگاری که نشانگر ضیق دلار، دقیقه به دقیقه روی تابلوی صرافی‌های شهر خود را نمایش می‌دهد!

منبع: مجمع فعالان اقتصادی
@Iran_economy_online




iran-emrooz.net | Tue, 30.09.2025, 11:10

خشک مغزی فاجعه می‌آفریند!

علی مرادی مراغه‌ای

امروز ۸ مهر سالروز چاپ نخستين كتاب با دستگاه چاپ “يوهان گوتنبرگ” در ۱۴۵۲م. است.

بی‌گمان اختراع گوتنبرگ و چاپ کتاب تأثیرگذارترین‌ پدیده‌ی تاریخ بشری بوده است اما آنچه بغایت عبرت انگیز است، مقاومتِ ۳۰۰ساله امپراطوری عثمانی در مقابل این دستگاه چاپ بوده که برای ما درسهایی گرانبهایی دارد...

امپراطوری عثمانی تنها بدین خاطر فروپاشید چون با خشک مغزی و انجماد فکری، نتوانست نبض زمانه را درک کند.

اختراع ماشین چاپ که در سال ۱۴۵۲م توسط گوتنبرگ آلمانی صورت گرفت مهمترین تحول فرهنگی بود که سرنوشت بشر را تغییر داد، اما این اختراع، ۳۰۰ سال طول کشید تا توسط امپراطوری عثمانی قبول گردد!

از شما میخواهم برای یک لحظه، نظری به نقشه جهان بیندازید و می‌ببینید که آلمان، همسایه و چسبیده به امپراطوری عثمانی بوده، اما امپراطوری عثمانی ۳۰۰ سال در مقابل مهمترین اختراع دنیای جدید یعنی دستگاه چاپ مقاومت می‌کند!

در حالیکه همان ماشین چاپ، تنها ۱۰ سال بعد به ایتالیا، فرانسه، اسپانیا و کل اروپای شرقی رسیده و تنها در ونیز ۱۰۰ چاپخانه دایر میگردد و ۲ میلیون جلد كتاب تنها در ونیز چاپ می‌گردد و این یعنی چندین برابر کل کتابها در کل کشورهای اسلامی از اول ظهور اسلام تا آن زمان تنها در شهر ونیز...!

عثمانی وقتی از ماشین چاپ آگاه شد حتی به تحریم آن پرداخت، سلطان بایزید در ۱۴۸۵م با صدور فرمانی از مردم خواست از خواندن کتاب‌های چاپی که غیرقانونی وارد می‌شد پرهیز کنند! سلطان سلیم اول نیز در ۱۵۱۵م حکم پدر را تمدید کرد و کسانی که به تاسیس چاپخانه دست می زدند، مجازات اعدام برایشان در نظر گرفت!

آری، امپراطوری عثمانی سه قرن مقاومت کرد! آن زمان که صنعت چاپ در اروپا یک ودیعه الهی شمرده می شد، فقهای اهل سنت، شیخ‌الاسلام و مفتی اعظم، چاپ به زبانهای ترکی، عربی و فارسی را حرام دانسته و می‌ترسیدند که اغلاط چاپی در متون دینی راه یابد و به آنها بی‌احترامی شود!

حتی وقتی برخی کشیشان ارامنه دو قرن بعد از اختراع گوتنبرگ، چاپخانه‌ای در استانبول بر پا کردند در ۱۶۹۸م تجهیزات چاپخانه‌شان به امر سلطان عثمانی و به‌دست ینی‌چری‌ها تخریب شد!

۲۳۳ سال بعد کم کم فهمیدند صنعت چاپ مفید است و فشار را شل کردند! سلطان عثمانی اجازه چاپ داد و فتوای مفتی اعظم نیز تغییر کرد و صنعت چاپ به نام «باسمه» و «باسمه‌خانه» در قلمرو عثمانی متولد شد.

اما پس از ۳۰۰ سال نیز تنها به چاپ قرآن رضایت دادند!

مدتها گذشت تا به قول جودت‌ پاشا «ارباب تعصبه» متقاعد شدند که چاپ متون دینی اشکال ندارد و فقها با استناد به اصل فقهی«الامور تعتبر بمقاصدها» اجازه چاپ را دادند!

این تازه، اولین کشور مسلمان بود و گر نه، ایرانِ ما همچنان در خواب قرون ماند تا زمان شکستهایش در جنگ با روسیه و توسط عباس میرزا در ۱۸۱۷م یعنی در حدود ۴ قرن بعد، ماشین گوتنبرگ بالاخره به ایران رسید...!

این یعنی نشنیدن به موقع نبض زمانه و تعطیلی تولید فکر در تمام حوزه ها و یعنی آغاز دوره زوال و فروپاشی بخاطر ندیدن بموقع هیولایی که از چهار قرن پیش در دمِ دروازه ایستاده بود!

یعنی بدنبال آن، تکه تکه شدن آن امپراطوری عثمانی مانند یک کیک خوشمزه و خورده شدن توسط انگلستان و فرانسه و غرب و البته خنجر اردبیل اوغلو یعنی صفویان نیز از پشت که بر فرقه عثمانی فرود آمد...

ملتهایی که نبض زمانه را نمی فهمند هر چقدر هم بزرگ و عظیم الجثه باشند عینا مانند دایناسور عظیم الجثه، سرنوشت شان انقراض است که ۶۶ میلیون سال قبل نتوانستند خودشان را با عصر یخبندانِ حاصل از اصابت شهاب سنگ(چیکسولوب) بر زمین تطبیق دهند.

به راستی که واقعگرایی و درک بموقع نبض زمانه، موهبتی است عظیم...


تلگرام نویسنده
https://t.me/tarikhanehmoradi




iran-emrooz.net | Sun, 28.09.2025, 10:16

عقلانیت منفی؟

جامعه نو

شورای سردبیری:
امکان تداوم و ثبات سیستم‌ها را با سه شاخص می‌توان سنجید: کارکرد، سلامت و عقلانیت. برای این سنجش قاعدتاً می‌باید بتوان این سه عامل را در شکل کمّی اندازه‌گرفت و سنجش‌پذیر کرد. این سنجش‌پذیری معمولاً در نهایت به این بررسی ختم ‌می‌شود که ببینیم وضعیت هر یک از سه شاخص براساس اصل «تبدیل تغییرات کمّی به تغییرات کیفی» چگونه است. این اصل طبیعی در تعییر پدیده‌ها می‌گوید انباشت تغییرات کوچک کمی در نهایت به حادث‌شدن تغییر کیفی و بروز خواص کاملاً متفاوت می‌انجامد.

در مورد سیستم‌های سیاسی یعنی حکومت، سه شاخص فوق (کارکرد، سلامت و عقلانیت) را با سه متغیر اقتصاد، فساد و شیوۀ حکمرانی می‌توان سنجید. واضح‌است اگر بخواهیم علمی صحبت‌کنیم می‌باید ببینیم آیا می‌توان متغیرهای فوق را کمّی‌کرد و به صورت مقداری اندازه‌گرفت و از طریق آن تحول کیفی (برگشت‌ناپذیر) استخراج‌کرد یا نه؟ براساس اصل حصول تغییر کیفی از طریق انباشت تغییرات کمّی، هر پدیده‌ای می‌تواند با تغییرات جزئی درنهایت به یک تغییر کیفی نائل‌آید. مثال روشنگر آن انقلابات اجتماعی است که در اثر تراکم تدریجی ستم و ناکارایی یک حکومت به تغییر ناگهانی حکومت می‌انجامد.

تشریح وضعیت هر یک از سه متغیر بالا سلطۀ اصل فوق را بر آن‌ها بهتر نشان‌می‌دهد.

اقتصاد کمّی‌ترین متغیر از میان سه متغیر فوق است و تقریباً همه‌چیز آن قابل‌محاسبه است. فساد دقت اندازه‌گیری کمتری دارد (چون معمولاً پنهان است) و شاخص‌بندی آن براساس «احساس [وجود] فساد» و سیستمیک‌بودن آن صورت‌می‌گیرد. تغییرات عامل سوم یعنی رهبری حکومت، قابل ارزیابی رقمی نیستند و فقط براساس تجربیات سیاسی ناظر برای او قابل ارزیابی می‌شوند. درواقع عقلانیت را به‌خاطر نسبی‌بودن آن نمی‌توان به‌صورت کمّی اندازه‌گرفت.

درمورد ایران کارکرد و سلامت را طی سال‌های اخیر به‌راحتی سنجیده‌اند. اقتصاد ایران از گروه اقتصادهای درحال‌توسعه سقوط‌کرده و پارامترهای کلان آن همگی به وخامت برگشت‌ناپذیر دچارند. در مورد سلامت سیستم نیز جایگاه کشور دائم درحال‌سقوط بوده‌است (جایگاه ۱۴۹ در میان ۱۸۰ کشور در شاخص ادراک فساد سی‌پی‌آی سال‌پیش) و چاره‌ناپذیر شده‌است. درمورد سوم، یعنی عقلانیت، نیز مسیر افول دیده‌می‌شود. میزان عقلانی یا غیرعقلانی بودن رفتار حکومت را جز از راه نظری و نتایج و جهت نمی‌توان سنجید. البته برخی متغیرهای غیرمستقیم سنجش عقلانیت رفتار حکومت وجود دارد (مانند نرخ شرکت مردم در انتخابات) که به عدد و رقم منتهی‌ می‌شوند، ولی کیفیاتی مثل دوراندیشی را که نتیجۀ کاربرد آن احاله به آینده است به‌هیچ‌عنوان نمی‌توان اندازه‌گرفت، درحالی‌که دوراندیشی از کیفیات بنیادین یک حکمران است. به‌عنوان‌مثال ما امروز نمی‌دانیم معلق‌نگاه‌داشتن سیاست روابط بین‌الملل ایران چقدر دوراندیشانه است. نمی‌دانیم نکوشیدن حکومت برای یافتن راه‌حلی برای کاهش خصومت با غربیان چه نتیجه‌ای دارد و به کجا ختم‌می‌شود. تصوری از این‌که آیا وضعیت حاضر به «ناکامی و موازنه» ختم‌می‌شود و یا به «شکست و تسلیم» نداریم، درحالی‌که معقول این است که ناکامی و سازش از شکست و تسلیم بهتر و خردمندانه است.

در شرایط کنونی فارغ از این‌که ایران چه حقوقی به‌طور طبیعی و عمومی دارد و طرف‌های آن چقدر دشمن‌خویند، ارزیابی‌های عام بر این است که کشور تنهاست و قدرت کافی برای برآمدن از پس زرادخانه‌های واقعاً عظیم دشمنان را ندارد و در صورت رویارویی تمام‌عیار شکست سختی خواهدخورد. پایان شکست نیز نشستن بر سر میزی است که طرف غالب دست‌به‌کمر ایستاده و دیکته ‌می‌کند که در سند تسلیم چه بنویسی. ببینیم تکلیف در این حالت چیست و عقلانیت کجاست؟ مسئولان ارشد نظام باید بدون کشیدن پای خدا به این مسئله، پاسخ این پرسش را به خودشان و به ملت می‌دادند و از طریق صواب می‌رفتند. نرفته‌اند!

نه از عباس میرزا شجاع‌ترند و نه با غیرت‌تر. او در اثر اشتباه دیگران دوبار شاهد امضای سند تسلیم ایران بود. آن تسلیم از قدر او نکاست ولی برای سبب‌سازان ازدست‌رفتن خاک ایران در آن شکست‌ها لعن ابدی خرید. برای یک صاحب‌الامر و مالک‌التصمیم ابراز شجاعت فردی در زمانی که معنای آن شکست کمرشکن ملی است، عقلانیت منفی و ضدملی است!

مهم نیست که با تجمیع کیفیات نابودگر حکومت‌ در کشور حکومت منطقاً نااستوار و فروافتادنی است؛ مسئلۀ ما این است که این افتادن تا چه حد ایران را نیز با خود فروخواهدکشید.

پس از این محاسبات فقط بر این مبنا خواهدبود.

منبع: تلگرام جامعه نو
@jameeno




iran-emrooz.net | Sat, 27.09.2025, 21:21

پساماشه رسید، چه می‌کنید؟

محمد فاضلی

مکانیسم ماشه بالاخره عمل کرد و تحریم‌های سازمان ملل دوباره بر ایران اعمال می‌شوند. سطح بحث و تحلیل در داخل ظاهراً در حد ناسزا گفتن به جلیلی/ظریف؛ دعوا بر سر خوب یا بد بودن برجام؛ ظالم بودن یا نبودن غرب؛ و چیزهایی در همین حد است. اگر مباحثه عمیق‌تری در پس و پشت سیاست و در اتاق‌های تصمیم‌گیری جاری است، حداقل من خبر ندارم. فعلاً اکثریت دنبال پختن نان سیاست داخلی از تنور شکست برجام و اجرای مکانیسم ماشه هستند.

خب، این سطح از مناقشه و بازی سیاسی در حد دعوای چهار تا نماینده مجلس با دو تا فعال سیاسی، کف توییتر و فضای مجازی یا در بقیه رسانه‌ها، مشکلی هم ندارد. بالاخره جماعتی باید سر و صدایی کنند و جار و جنجالی راه بیندازند که فضای سیاست پرشور و زنده به نظر برسد، خودشان هم از نمد این دعوا کلاهی دست و پا کنند. اما فراتر از این چه؟

تجربه‌های قبلی نشان می‌دهد حکمران و سیاست‌گذار به بیان کلماتی کلیشه‌ای و تکراری قناعت می‌کند و هیچ دستور کار واقعی و مؤثری ندارد. شاهد این‌که در چند ماه گذشته استفاده از کلیدواژه #مقاومت خیلی زیاد شده اما معنای دقیق و روی زمین آن مشخص نیست. ترجمه مقاومت به سیاست اقتصادی، سیاست خارجی، سیاست اجتماعی و ... چیست؟ هیچ بعید نیست سوزن سیاست‌گذاری و حکمرانی روی واژگانی نظیر مقاومت گیر کند و هیچ معلوم نشود معنای واقعی و عملیاتی آن‌ها چیست.

حالا وقت این است که صریح بپرسیم، در این شرایط جدید، در حالی که به عادی‌سازی روابط با غرب در افق کوتاه‌مدت هیچ امیدی نیست، و زیر سایه جنگ احتمالی:

🔸 برنامه همکاری اقتصادی راهبردی با چین و مؤثر بر سرنوشت امنیت‌توسعه کشور چیست؟ قرار است با چین چگونه کار کنید و تشتت و به‌هم‌ریختگی مواضع سیاسی و کارشناسی برای همکاری با چین را چگونه سامان می‌دهید؟

🔸 تکلیف سیاست صنعتی چه می‌شود؟ برای تاب‌آوری بنگاه‌ها و حفظ حداقلی از رشد اقتصادی و ممانعت از بیکاری گسترده چه می‌کنید؟

🔸 برای حمایت از اقشار آسیب‌پذیر و به شدت تحت فشار تورم، بیکاری و تکانه‌های روانی ناشی از فضای تحریمی چه می‌کنید؟

🔸 برای رابطه تنش‌آمیز مجلس و دولت، و رانت‌جویی‌های سیاسی و اقتصادی موجود در این رابطه، که در نهایت به ناکارآمدی، بی‌عملی و نارضایتی عمومی می‌انجامد چه می‌کنید؟

🔸 برای کاستن از موانعی که بوروکراسی در مسیر فعالیت بخش خصوصی ایجاد می‌کند، و برای کاستن از هزینه‌های مبادلاتی سنگینی که فعالیت اقتصادی مولد را زمین‌گیر کرده‌اند، چه می‌کنید؟

🔸 برای از میان بردن عوامل تحریک‌کننده نارضایتی اجتماعی و متغیرهایی که به همبستگی اجتماعی ضربه می‌زنند، چه برنامه‌ای دارید؟

🔸 برای سخن گفتن در دنیای #پساماشه، در دنیایی که دیگر برجام نیست، از چه زبانی استفاده می‌کنید؟ کماکان برجام و کاستی‌هایش را چون چماقی بر سر این و آن می‌کوبید؟ یا اندیشه دیگری دارید؟ با چه زبانی سخن می‌گویید؟

هر دورانی، قهرمانان خودش را طلب می‌کند.

قهرمانان، آدم‌هایی هستند که روح زمانه را صورت‌بندی کرده و زبان و گفتمان جدیدی حول آن روح زمانه خلق می‌کنند.

محمود احمدی‌نژاد و سعید جلیلی قهرمانان عصر مقاومت دهه ۸۰ بودند. قهرمانانی که جهان را در قالب «آن‌قدر قطعنامه بدهید تا قطعنامه‌دان‌تان پاره شود» صورت‌بندی می‌کردند. حسن روحانی و جواد ظریف، قهرمانان مذاکره و دیپلماسی بودند. قهرمانانی که جهان را با دیپلماسی و مذاکره هدایت می‌کردند. حالا هر دو گروه در واقعیت به بن‌بست رسیده‌اند.

در فردای دو دوران مقاومت و دیپلماسی، وضع اقتصاد، جامعه، محیط‌زیست، امنیت و ... از هر آن‌چه بیست سال پیش وجود داشت، بدتر است. اکنون عصر پساماشه است، بازگشته‌ایم به وضعیتی که ۱۵ سال پیش وجود داشت، بدون آن منابع، بدون آن میزان درآمد نفتی، آب، سرمایه اجتماعی، و ...؛ در حالی که انبوهی از ناترازی‌ها ما را در بر گرفته‌اند.

قهرمانان #پساماشه چه کسانی هستند؟ سخن‌شان چیست؟ چه چیزی را صورت‌بندی می‌کنند؟ به کدام سؤالات راهبردی پاسخ می‌دهند؟ شاید آن‌ها هم دوباره به زبان مقاومت یا دیپلماسی سخن بگویند، اما این‌ها فقط اشتراک لفظ خواهد بود. سؤال این است که مقاومت و دیپلماسی در نسبت با سؤالاتی که پیش روی ایران امروز است چه معنای دقیق و روی زمینی - فراتر از کلیات ابوالبقا یا حرف‌های پرطمطراقِ به‌دردنخور – دارند؟
 
تلگرام نویسنده
@fazeli_mohammad




iran-emrooz.net | Thu, 25.09.2025, 9:58

داستان تازه را چه کسی می‌نویسد

جواد کاشی

دیروز یک روحانی در تلویزیون ایران ‌گفت مردم در وضع گرسنگی و رنج، آبدیده‌تر و مقاوم‌تر می‌شوند. مردم را توصیه ‌کرد یمنی‌ها را سرمشق خود قرار دهند. فقر و گرسنگی بر نیروی مقاومت آنها افزوده طوری که اسرائیل و آمریکا و اروپا، توان رویارویی با این جمع مردم گرسنه اما مقاوم را ندارند.

آنچه آن روحانی با زبانی صریح و ساده گفت، عمیق‌ترین فهم از راهی است که در آن پرتاب شده‌ایم. قرار است آنقدر مقاومت کنیم تا تمام شویم اما نام نیکی از ما باقی بماند. مقاومت نام دیگر تسلیم به تقدیر است. باید صبر کنیم معلوم شود چه آینده‌ای برای ما رقم خورده است.

داستانی که با آرزوی نابودی اسرائیل آغاز شد، اینک به پایان خود رسیده است. وضعیت تعلیق و امتناع تصمیم، از همین واقعیت سرچشمه می‌گیرد. تنها به شرط آغاز شدن داستانی تازه از بن‌بست تصمیم‌گیری بیرون می‌رویم.

داستان تازه ساختن در حوزه سیاست، کار هر کسی نیست. بیش از سه دهه است کسانی مسیر معکوس داستان موجود را سر می‌دهند اما موفق نیستند. می‌توان داستانی نوشت که مضمون آن دوستی با اسرائیل و آمریکا باشد و نماد آن ملاقات با رئیس جمهور آمریکا. رضا پهلوی در این داستان از همه پیشروتر است. اما داستانش سر نمی‌گیرد.

کافی است آن روحانی محترم، از مردم بپرسد در مسیر یمن شدن تا کجا همراه و همگام خواهند بود. قبل از آن خوب است از خود آن روحانی بپرسیم جنابعالی چند روز یمن شدن را تاب خواهد آورد. اگر مردم و البته آن روحانی محترم در مسیر یمن شدن همگام بودند، داستان مبتنی بر آروزی نابودی اسرائیل جان تازه‌ای خواهد گرفت. ااگر مردم تن زدند و نشان دادند جایی در مسیر یمن شدن، خواهند ایستاد، آنگاه داستان تازه‌ای آغاز خواهد شد.

اگر کار به خشونت و آشوب نکشد، مردم داستان تازه‌ای خواهند نوشت. داستان تازه صورت واژگون داستان به پایان رسیده نیست. در فضای معقول، داستانی می‌نویسند که حاوی انباشت تجربیات پیشین هست، اما انکار تام و تمام آن‌ها نیست. فرمان را لختی به دست مردم باید داد. متولیان سیاسی و البته بازیگران منتقد و مخالف، در فهم و راه اندازی این داستان تازه وامانده‌اند. تنها کسانی قادر به شروع تازه‌اند که بیش از همه تن‌ و روح‌شان زخمی روزگار است.

تلگرام نویسنده
@javadkashi




iran-emrooz.net | Tue, 23.09.2025, 22:37

سکندری‌های زمین واقعیت

حسین رزاق

داشتم رویاپردازی میکردم که رییس جمهور کشورم قرار است در مجمع عمومی سازمان ملل سخنرانی کند و دنیا در انتظار سخنان او لحظه‌شماری می‌کند. اما با صدای آقای خامنه‌ای سکندری خوردم به واقعیت! واقعیتی که ابتدا یادم انداخت این فردی که میخواهد در مجمع عمومی بعنوان نماینده‌ی کشورم سخنرانی کند نماینده‌ی تمام مردم ایران که نیست هیچ، حتی نماینده‌ی تمام عیار جمهوری اسلامی هم نیست. وگرنه در اتفاقی بی‌سابقه و در زمانی‌که رئیس‌جمهوری اسلامی قرار بر سخنرانی دارد و تمام نگاه‌ها به اوست که چه خواهد گفت، چه دیدارهایی می‌کند و کنش و واکنش‌ها و حواشی این سفر چه خواهد بود، ناگهان رهبر جمهوری اسلامی وارد معرکه نمی‌شد و پاسخ همه‌ی مسائل مورد نظر را نمی‌داد و این واقعیت را در چشم همه نمی‌کرد که حرف اول و آخر را من می‌زنم و این فردی که آمده به مجمع عمومی سازمان ملل، فقط کارمند دفتر من است و  حضورش فرمالیته! و هر فرجی که بسیاری انتظارش را می‌کشند برای این میانه‌ی پر آشوب دنیا، یا ثباتی که بسیاری از هموطنانم نیز در آن چهاردیواری رویایش را می‌پروراندند، دود کند بدهد هوا. سکندری‌های زمین واقعیت، بسیار محکم‌تر از این رویاهاست.

البته اگر از موضع مخالف جمهوری اسلامی کوتاه بیائیم و از پشت عینک آیت‌الله خامنه‌ای به عرصه نگاه کنیم، شاید موضع او را درست ببینیم. آن سوی میزی که دیگر نیست، آقای ترامپ میگوید تسلیم محض تا این سو، قول آقای خامنه‌ای صحیح شود که هیچ ایرانی شرافتمندی در چنین شرایطی تسلیم نخواهد شد. اما واقعیتی که علی خامنه‌ای پنهان میکند، ظلمی‌ست که در عرصه داخلی به مردم روا داشته تا اکثریت جامعه از نظام فعلی به کل عبور کنند، و در عرصه خارجی نیز بزرگترین فرصت‌سوزی‌های تاریخ که در مسیر مذاکره با منفعت و برکت برای کشور وجود داشت و شخص او، تاکید میکنم؛ شخص آیت‌الله علی خامنه‌ای آنها را سوزاند و حالا هم هرچه بخواهد نمیتواند چراغی بدست گیرد و دنبال فرصتی بگردد تا دوباره بسازد برای همین ایرانی که او در این ماه‌های اخیر خودش را بشدت دلسوز آن نشان میدهد!

اگر آیت‌الله خامنه‌ای تا پیش‌از جنگ ۱۲ روزه میتوانست با یک نرمش بقول خودش قهرمانانه یا بنقل مذهبی‌اش صلح امام‌ حسنی، بسیاری از مسائل جمهوری اسلامی یا به زبانی دقیق‌تر بحران‌های جمهوری اسلامی ساخته‌ای که کشور را مبتلا کرده، حل و فصل کند، پس از جنگ ۱۲ روزه و غیبت صغرای او، دیگر این امکان‌ از دست شده است.

یک رهبر مذهبی که سالها شعارهای سازش‌ناپذیرانه با غرب داده، آرمان‌های ایدئولوژی ذلت‌ناپذیری را فریاد زده، و با مشت‌های گره‌ کرده بر بخش بزرگی از دنیا بنام استکبارستیزی مرگ پرتاب کرده، اگر زیر بمباران کشورش به پناهگاهی نمی‌خزید و جان خود را مهم‌تر از ۹۰ میلیون ایرانی نمیدید، شاید امروز میتوانست از صلح بگوید و دوباره بساط میز مذاکره را حتی با همان استراتژی مذاکره برای مذاکره‌اش بچیند، شاید از این میز تا آن میز فرجی شد. چرا که حداقل در پیشگاه حامیانش بر موضع عزت تکیه زده بود. اما در هم شکستن تمام پروژه‌هایی که در تمام این سی و چندسال چیده بود با بمباران f35 های اسرائیل و b2 های آمریکا، مضاف بر اختفای خفت‌بارش در پناهگاهی که او را سوژه‌ی طنزهای جهانی کرد و‌ مضحکه‌ی نخست وزیر اسراییل و رییس جمهور آمریکا، رهبر جمهوری اسلامی را تبدیل به ورشکسته‌ای کرد که در پی کسب اعتبار و آبرویش دست به هرکاری میزند اما چون آلت قتاله‌ای‌ست که به قتل خویشتن خواهد رسید و هرکه اطرافش باشد را هلاک خواهد کرد. که کاش اطرافش فقط حکومت جمهوری اسلامی بود نه سرزمینی بنام ایران.

آقای خامنه‌ای همه چیزش را باخت و چون قماربازی که همه هستی‌اش را باخته، امشب قمار تازه‌ای را شروع کرد با تمام نداشته‌هایش، با سبیل گرو گذاشته‌ی ایران. شاید برای او‌ در این سالهای هشتاد و چند سالگی فقط یک نکته اساسی مانده باشد و آن اعاده‌ی حیثیت از دست شده با کشته شدن. شاید به رویای آنکه سالها بعد، هم مسلکانش از او هم قدیسی بسازند که تا لحظه‌ی آخر کوتاه نیامد و در جنگی نابرابر کشته شد.

حالا دیگر کلید باز کردن تمام گره‌های بزرگی که جمهوری اسلامی بر ایران زد در دست کسی نمانده غیراز عزرائیل و متاسفانه به دیده‌ی برخی اسرائیل!


تلگرام نویسنده
@hoseinrazzagh




iran-emrooz.net | Sun, 21.09.2025, 21:21

چه کسانی دشمن مؤسسه نیاوران هستند؟

جمشید پیش‌قدم

روزنامه سازندگی

«حلقه نیاوران»، «مکتب نیاوران»، «جوخه مرگ کارگران»، «اتاق فکر سرمایه‌داران»، «پاتوق نیاورانی‌ها» و مانند اینها تنها بخشی از برچسب‌های توهین‌آمیزی است که برخی از بازماندگان حزب توده و منتقدان به اقتصاددانان مدافع اقتصاد آزاد نسبت می‌دهند. این اتهامات ناروا معمولاً از سوی افرادی مطرح می‌شود که یا با علم اقتصاد آشنایی کافی ندارند یا به دلایل ایدئولوژیک با سیاست‌های اقتصاد آزاد مخالف‌اند. از نظر این افراد، گروهی از اقتصاددانان ایرانی که به سیاست‌های بازار آزاد باور دارند، هسته اصلی به ‌اصطلاح «مکتب نیاوران» یا «حلقه نیاوران» را تشکیل می‌دهند.

به‌طور مشخص، یوسفعلی اباذری، استاد چپ‌گرای دانشکده جامعه‌شناسی دانشگاه تهران، افرادی مانند محمد طبیبیان، مسعود نیلی، علینقی مشایخی و مسعود روغنی‌زنجانی را اعضای این حلقه می‌داند. اباذری حتی موسی غنی‌نژاد را نیز جزو این گروه معرفی کرده است، در حالی که دکتر غنی‌نژاد هیچ‌گاه در مؤسسه عالی آموزش و پژوهش مدیریت و برنامه‌ریزی فعالیت یا تدریس نداشته است. اباذری معتقد است که این افراد در دو دهه ابتدایی پس از انقلاب ۱۳۵۷ با حضور در سازمان برنامه و بودجه، مسئولیت تدوین برنامه‌های اول تا سوم توسعه کشور را بر عهده داشتند و سیاست‌های تعدیل ساختاری و خصوصی‌سازی را برای اقتصاد ایران پیشنهاد کردند. این گروه همچنین چندین نهاد آموزشی و دانشگاهی را با هدف تربیت نیروهای اجرایی و فکری معتقد به اصول اقتصاد بازار آزاد در حوزه‌های مدیریت و اقتصاد تأسیس کردند. نام «مکتب نیاوران» از یکی از این نهادها، یعنی مؤسسه عالی آموزش و پژوهش مدیریت و برنامه‌ریزی، که به‌طور غیررسمی به «مؤسسه نیاوران» شهرت دارد، گرفته شده است. اما چرا نام مؤسسه عالی آموزش و پژوهش مدیریت و برنامه‌ریزی بار دیگر در کانون توجه قرار گرفته است؟

اخیراً فیلمی آشوبناک و غیرواقعی در شبکه‌های اجتماعی منتشر شده که «حلقه نیاوران» را به‌عنوان اتاق فکر مخفی اقتصاد ایران معرفی می‌کند. این ادعا در حالی مطرح شده که بیش از ۱۰ سال از آخرین حضور مسعود نیلی در دولت و بیش از ۳۰ سال از آخرین فعالیت مسعود روغنی‌زنجانی و محمد طبیبیان در مناصب دولتی می‌گذرد.

همچنین موسی غنی‌نژاد هیچ‌گاه سمتی در دولت نداشته و علینقی مشایخی نیز جز فعالیت دانشگاهی، هیچ نقش دولتی نداشته است. نسبت‌های ناروا به اقتصاددانان مدافع اقتصاد آزاد مانند آنچه با عنوان «حلقه نیاوران» یا عناوین مشابه مطرح می‌شود، ریشه در عوامل متعددی دارد که در بستر تاریخی، سیاسی و اجتماعی ایران شکل گرفته‌اند. یکی از دلایل اصلی، تقابل ایدئولوژیک میان چپ‌گرایان و طرفداران اقتصاد بازار آزاد است.

پس از انقلاب ۱۳۵۷ گفتمان چپ‌گرایانه، که متأثر از ایدئولوژی‌های سوسیالیستی و ضدسرمایه‌داری بود، در بخش‌هایی از جامعه و نخبگان سیاسی ریشه دواند. اقتصاددانانی مانند محمد طبیبیان، مسعود نیلی و موسی غنی‌نژاد، که از سیاست‌های بازار آزاد و خصوصی‌سازی حمایت می‌کردند، به دلیل تعارض با این گفتمان، هدف انتقادات شدید قرار گرفتند. چپ‌گرایان این سیاست‌ها را عامل نابرابری، فقر و وابستگی به غرب می‌دانستند و اقتصاددانان مدافع بازار آزاد را به‌عنوان نمایندگان سرمایه‌داری و لیبرالیسم اقتصادی مورد حمله قرار می‌دادند.

این تقابل، به‌ویژه در دهه‌های ۶۰ و ۷۰ که فضای سیاسی ایران به شدت دوقطبی بود، به خلق برچسب‌هایی مانند «جوخه مرگ کارگران» یا «اتاق فکر سرمایه‌داران» منجر شد. دلیل دیگر، سوءتفاهم و برداشت نادرست از علم اقتصاد در میان برخی منتقدان است. بسیاری از منتقدان، به‌ویژه در طیف‌های چپ‌گرا یا پوپولیست، سیاست‌های تعدیل ساختاری و خصوصی‌سازی را بدون در نظر گرفتن پیچیدگی‌های اقتصاد ایران و محدودیت‌های موجود در آن زمان به‌عنوان خیانت یا توطئه علیه منافع ملی تفسیر کردند. این سیاست‌ها در شرایطی اجرا شدند که ایران با چالش‌هایی مانند پیامدهای جنگ، تحریم‌های بین‌المللی و اقتصاد متمرکز دولتی، دست‌وپنجه نرم می‌کرد. منتقدان، به‌جای نقد علمی و مبتنی بر شواهد، به حملات شخصی و برچسب‌زنی روی آوردند و اقتصاددانانی مانند نیلی و طبیبیان را مسئول مشکلات اقتصادی معرفی کردند، در حالی که این افراد اغلب نقش مشورتی داشتند و تصمیم‌گیر نهایی نبودند. عامل سوم، نقش نهادهایی مانند مؤسسه عالی آموزش و پژوهش مدیریت و برنامه‌ریزی در تربیت نیروهای متخصص است.

این مؤسسه، که با تلاش اقتصاددانانی مانند طبیبیان، مشایخی و نیلی تقویت شد، به مرکزی برای آموزش اقتصاد و مدیریت مبتنی بر اصول علمی و بازار آزاد تبدیل شد. این موضوع برای برخی گروه‌های سیاسی که به اقتصاد دولتی یا ایدئولوژی‌محور باور داشتند، تهدید تلقی شد. در نتیجه این مؤسسه و افراد مرتبط با آن به‌عنوان «اتاق فکر مخفی» یا «پاتوق نیاورانی‌ها» مورد انتقاد قرار گرفتند، در حالی که فعالیت‌های این مؤسسه عمدتاً شفاف و در راستای آموزش و پژوهش بود.

عامل چهارم، فضای سیاسی و رسانه‌ای ایران است که مستعد شایعه‌پراکنی و تئوری‌های توطئه است. انتشار فیلم‌ها و محتواهای اخیر در شبکه‌های اجتماعی که «حلقه نیاوران» را به‌عنوان اتاق فکر مخفی معرفی می‌کنند، نمونه‌ای از این فضاست. این روایت‌ها با بزرگ‌نمایی و تحریف واقعیت، به‌ویژه در نبود گفت‌وگوی علمی و شفاف، به‌راحتی در میان افکار عمومی جا می‌افتند. این در حالی است که بسیاری از اقتصاددانان مورد اشاره سال‌هاست در مناصب دولتی حضور ندارند و نقش آنها در سیاست‌گذاری‌های اخیر ناچیز یا صفر بوده است.

در نهایت، فقدان گفت‌وگوی سازنده و علمی در فضای عمومی ایران به این مشکل دامن زده است. به‌ جای نقد دقیق و مبتنی بر استدلال، بسیاری از انتقادات به اقتصاددانان به‌صورت حملات شخصی یا اتهامات غیرمستند مطرح می‌شود. این رویکرد اگرچه به تخریب وجهه افرادی مانند غنی‌نژاد، نیلی یا طبیبیان منجر نشده اما مانع شکل‌گیری بحث‌های علمی درباره سیاست‌های اقتصادی شده است. در نتیجه نسبت‌های ناروا به دانشمندان اقتصاد بیش از آنکه ریشه در واقعیت داشته باشد، محصول فضای دوقطبی، سوءتفاهم و فقدان گفت‌وگوی مبتنی بر عقلانیت است.




iran-emrooz.net | Fri, 19.09.2025, 13:24

حلقه نیاوران؟

محمد طبیبیان

این کلیپ را دوستی فرستاده‌اند. تهیه کنندگان چه کسانی هستند نمی‌دانم. اما از روی مطالب می‌توانم گمانه زنی کنم. نوع تبلیغ حکومتی روسی  است. هر کس مخالف غارتگری، رانت خواری و فساد است را به همین کارها متهم کنید. دلیل هم نمی‌خواهد، برای بهتان زدن فقط مقیاسی بی وجدانی و بی اخلاقی و بی حیائی کافی است.

در این عکس تصویر من، دکتر نهاوندیان  آقای روحانی و فرد دیگری هست که من هرگز با فرد سمت چپ آشنا نبوده‌ام. دکتر نهاوندیان را سال‌ها است ندیده‌ام، با آقای روحانی هرگز رو برو‌نشده‌ام و با هیچ دولتی کاری نداشته‌ام.

مطالب همین کانال تلگرامی هم نشان می‌دهد، همیشه مخالف رانت‌خواری، ویژه‌خواری و فساد حکومتی بوده و هستم. مخالف رانت‌خواران و شرکای سیاسی آنان و نوکران و ابزار لنجن پاشی آنان بوده‌ام مثل نمونه تهیه کنندگان کلیپ فوق...

تهیه کنندگان کلیپ به درخت اشتباهی پارس می‌کنند.

یکم این که موسسه نیاوران یعنی موسسه عالی پژوهش در برنامه ریزی و توسعه که توسط آقای روغنی زنجانی  و با همکاری تعدادی هیات علمی ایجاد شد یک دوره کارشناسی ارشد در برنامه‌ریزی سیستم‌های اقتصادی اجتماعی بود. یک مرکز آموزش عالی ممتاز با فارغ‌التحصیلان ممتاز در رده جهانی بود که مورد حسادت و خصومت چپ و راست قرار گرفت. توسط معاونان دولت اصلاحات از کار افتاد و هنوز همه بر روی پایه سابق قرار نگرفته است. اما دشمنی ادامه دارد گرچه حلقه‌ای در کار نبوده و نیست.

دوم، گفته‌اند که حلقه نیاورن گروه مرموز و اطاق فکر اقتصادی دولت‌ها بوده‌اند. شرم و حیا و انصاف هم چیز خوبی است. من یک نفر لااقل از سال ۱۳۷۳ با هیچ دولتی هیچ کاری نداشته‌ام به جز آموزش عمومی اقتصاد کاری انجام نمی‌دهم. مثل یک شهروند در انتخابات به افرادی که صلاح می‌دانم رای می‌دهم یا اعلام حمایت می‌کنم و بس.

سوم، اگر واقعاً اقتصاد کشور در دست بنده یا افراد مشابه بود مطمئناً به این روز تیره دچار نمی شد!

هیچ نکته پنهانی در اندیشه اینجانب نیست همه در کتاب‌های مختلف و در مطالب فراوان که در روزنامه‌ها نوشته‌ام و در همین کانال نیز به روشنی تبیین شده و همین نوع امور را هم برای بهبود و پیشرفت اقتصاد ضروری می‌دانم.

چهارم، برای این که این افراد خیالشان راحت باشد عرض می‌کنم، به فرض محال اگر اقتصاد کشور در دست من می‌بود فورا این اقدامت را انجام می‌دادم:

🔸 برقراری روابط با کشورهای مختلف به نحوی که بازرگان ایرانی بتواند در صحنه جهان تجارت کند. صنعت‌گر ایرانی به تکنولوژی جهان دسترسی داشته باشد، ایرانیان بتوانند از دست آوردهای پیشرف جهان بهرمند شده و خود نیز در پیشرف بشریت کوشا شوند. امکان دسترسی به بازارهای اعتباری و  مالی برای فعالین اقتصادی فراهم گردد…

🔸 رسم و بساط شرکت‌داری حکومتی و ورود افراد و نهاد‌های حکومت در فعالیت سودآور را مانند مندیلی درمی‌پیچیدم و در چاه می‌انداختم. همه این موسسات ضایعه‌ساز مانند ستاد اجرایی و بنیاد مستصفان… را در قالب چند هلدینگ تنظیم می‌کردم و سهام آنان را بین مردم به تساوی تقسیم و مانند شرکت سهامی خصوصی وارد فعالیت می‌نمودم.

🔸 تمام موسسات به اصطلاح فرهنگی و بودجه‌خوار را منحل و بودجه آنان را در اختیار آموزش و پرورش قرار می‌دادم.

🔸 دانشگاه های بی‌معنی که رتبه بین‌المللی آنان زیر دویست باشد را منحل و دانشگاه‌های موجود را از بیش از هزار و پانصد به حدود صد دانشگاه ممتاز کاهش می‌دادم با تمرکز بودجه در این نهادها.

🔸 ضابطه گزینش و سهمیه و مانند آن را حذف و مبنا را بر پایه اصول شایستگی و رقابت سالم قرار می‌دادم.

🔸 مقامات دولتی و حکومتی  و مجلسی را  از دخالت به نفع این و آن پرهیز می‌دادم.

🔸 ضابطه و سازمان مبارزه با فساد، ضابطه رفتار اخلاقی در روابط اقتصادی و مدیریتی را رواج می دادم. ضابطه رابطه بین مردم و حکومت را در چارچوب حفظ و رعایت حقوق طبیعی و اصل مشارکت مردم به پیش می‌بردم…

به کارفرمایان سلام برسانید، متاسفانه این خیالات واهی بنده در ایام حیات اینجانب تحقق نمی‌یابد خودتان و کارفرمایان دلتان خوش باشد. به قول توفیق فکرت شاعر ترکیه‌ای، ای بزرگواران، گران‌سنگان بخورید علی‌الحساب این سفره اشتها آور آن‌ِِ شما است!

اما روزی سخن منصفانه و منطقی و علمی راهش را باز خواهد کرد. در آن روز افراد دوچهره رسوا خواهند شد امید که در مورد نوع شما هم انصاف و ترحم روا داشته شود.


منبع: تلگرام دکتر محمد طبیبیان




iran-emrooz.net | Fri, 19.09.2025, 8:29

تصعید حکومت!

جامعه نو

شورای سردبیری:
حکومت‌ها از مسیرهای مختلفی از میان می‌روند که یکی‌اش را می‌توان مسیر «تصعید» نامید. تصعید بخارشدن مستقیم از حالت جامد به حالت گاز است. مثال آن نفتالین است که در قدیم قرصی از آن را در گنجه لباس می‌گذشتند: دائماً کوچک‌تر می‌شود، بدون آن‌که تبدیل آن به گاز دیده‌شود.

ناپدیدشدن تدریجی حکومت‌ها به صورت تصعید نیز چنین است: هستند، و بعد نیستند؛ مثل کبوتری که در کلاه شعبده‌باز هست، و لحظۀ دیگر نیست.

آخرین مورد از تصعید حکومت در سوریه رخ‌داد. هنگامی‌که نیروهای جولانی راه‌افتادند کسی در برابرشان نبود و سبب پیدایش این فرضیه شد که همۀ فرماندهان و افسران سوری خریده‌شده‌اند. لحظۀ سقوط نیز دیده‌نشد. نیروها که به دمشق واردشدند همۀ ارگان‌های مسئول حفاظت از حکومت را خالی یافتند. در کاخ ریاست‌جمهوری نیز کسی نبود. حکومت تصعید شده‌بود. مورد قبلی هم حکومت اشرف‌غنی در افغانستان بود که واقعاً نمی‌توان روز و ساعت دقیقی برای تصعید آن تعیین‌کرد. طالبان در کابل بودند، دولت هم بود و بعد یک‌دفعه طالبان پشت میز اشرف‌غنی نشسته‌بودند. از این نوع تصعیدشدن‌ها بسیار می‌توان مثال‌زد: ژنرال ارتش عراق با خبرنگاران مصاحبه‌می‌کرد و پشت سرش تانک‌های آمریکایی در حال جابجایی بودند. حکومت طی چندساعت تصعیدشد.

چه عامل یا عواملی سبب چنین تصعیدی می‌شوند؟
اغلب مثال‌هایی که زدیم به گونه‌ای از مداخلۀ خارجی ارتباط می‌یابند: قدرت برتر بیگانه تصمیم‌می‌گیرد که حکومت دیگر نباشد. در موقعیت تصعید نه کودتایی در ارتش در کار است و نه انقلابی در خیابان؛ شیشۀ عمر رژیم مستقر می‌افتد و ساعتش به‌سرمی‌رسد. رژیم صدام با یورش مستقیم آمریکا و دولت اشرف‌غنی و اسد با جاخالی‌دادن توطئه‌آمیز ارتش آمریکا و روسیه از میان رفتند.

آیا بدون مداخلۀ خارجی هم تصعید ممکن است؟
این ممکن است و آن هنگامی است که یک حکومت به‌طور فزاینده از مسئولیت‌های تعریف‌شدۀ خود به‌عنوان دولت عقب‌می‌کشد و حوزۀ اعمال حاکمیتش دائماً کوچکتر می‌شود. این پس از آن رخ‌ می‌دهد که حکومت ظرفیت‌های اقتصادی کشور را به‌مثابۀ پستان‌های گاوِ شیرده در دهان وابستگان سیاسی خود می‌گذارد و ظرفیت‌های دفاعی کشور را وسیله‌ای برای حفظ و حمایت از موقعیت خود و وابستگان سیاسی‌اش می‌کند و رابطه‌اش را با ملت بر مبانی اشتباهی استوار می‌کند که با عرف، عادات و گرایش‌های اجتماعی، نیازهای زمانه و زندگی خصوصی مردم در تضادند و حکومت‌ها برای اعمال آن‌ها مجبور به کاربست زورند. حکومت موجود ایران نمونۀ کاملی از این موقعیت است: هم فساد فراگیر و سیستمیک دارد (دوشیدن اقتصاد)، هم مرز بین نیروی دفاعی و نیروی حفظ نظم (سرکوب) را برداشته و هم به‌طرز واضحی بیش‌از چهار دهه تلاش برای کنترل ابعاد زندگی خصوصی جامعه داشته‌است.

چنین حکومتی می‌تواند بدون مداخلۀ خارجی هم به روش تصعید از میان برود: وابستگان با خشک‌شدن پستان اقتصاد بار خود را ببندند و بروند، نیروهای دفاعی وابروند و خود را یک‌باره از کنترل و سرکوب داخلی کنار بکشند و مهمتر از آن‌ها، مقاومت جامعه در برابر تحمیل، حکومت را به گوشۀ ضعف براند و نافرمانی مدنی غیرخشن توسعه‌یابد. به‌ویژه در این مورد خاص حکومت ایران در سراشیب سقوط و موقعیت تدافعی قراردارد و جامعۀ شهری تعیین‌کنندۀ ایران در موضع تهاجمی! تصعید از این‌ نقطه آسان‌تر شروع می‌شود. عاقبت آن هزیمت است: یک‌روز برمی‌خیزی و می‌بینی حکومت دیگر نیست.

الگوهای تحمیل این تصعید متفاوت است. حتی می‌تواند از جلوگیری از برگزاری یک کنسرت و یا اجازه‌دادن به یک کنسرت دیگر شروع‌شود. هنگامی که حکومت در ترس از اجتماع خیابانی برای یک کنسرت به‌سرمی‌برد، قدرت اعمال حاکمیت آن در کنسرت فضای بسته زیر پاها له‌می‌شود و بهمن‌ها راه می‌افتد... و بهمن می‌تواند مجموعه‌های بزرگی را درهم‌بکوبد و ناپدیدسازد.

از نگاه حاکمیت عقب نشینی‌هایی که صورت می‌گیرند موقت است. چیزی به‌مثابۀ دم‌فروبستن‌های مصلحتی! رفتارش نیز همین را نشان‌می‌دهد: چماق‌هایش را به آتش نمی‌اندازد، می‌برد پشت سر (مانند قانون حجاب) به امید شرایط بهتر برای دوباره روی‌میزگذاشتن. اما این روندی تحلیل‌رونده است. به این‌که شکست‌خورده، با آن‌ها که قرار بوده شکست بخورند «هم‌باور» می‌شود. به‌این‌ترتیب است که بیشتر لاغر می‌شود.

شاید به‌ظن برخی لازم باشد جامعه را تشویق‌کنیم به خط‌شکنی‌های خود ادامه‌دهد و کوبش چکش را محکم‌تر کند؛ ولی نیازی نیست؛ رودخانه راه خود را می‌رود و در معبرهای تنگ سریع‌تر و پرموج‌تر. اما نصیحتش می‌شود کرد: جامعه بیش از آزادی به امنیت نیاز دارد و حالا که همه‌چیز حکومت در حال تصعید است اندیشه به این‌که چگونه باید عبوری امن‌تر از آن داشت لازم است: تکیه به نیروی خارجی می‌خواهد؟ نهاد مدنی می‌خواهد؟ سازش اجتماعی می‌خواهد؟ تفکیک نیروهای خیر و شر درون حکومتی می‌خواهد؟...

منبع: تلگرام جامعه نو
@jameeno




iran-emrooz.net | Thu, 18.09.2025, 16:22

چرا در قضاوت کردن عجول هستیم؟

محمود سریع‌القلم

۱. چون غریزۀ «دیده شدن» در اکثر موارد فعال است؛
۲. چون میانگین IQ جامعه قابل توجه است ولی EQ تقریباً تعطیل است؛
۳. چون یک نفر می‌تواند در رشته‌ای فوق‌العاده متخصص باشد ولی آداب صحبت کردن را نداند؛
۴. چون تقریباً در هیچ نهادی (مدرسه، دانشگاه، جامعه و دولت)، مهارتِ صحبت کردن آموزش داده نمی‌شود؛
۵. چون انصاف در بیان و قضاوت، معمولاً از کنترل و برتری بر دیگران جلوگیری می‌کند؛
۶. چون انصاف در بیان و قضاوت، نتیجۀ شکل گیری جامعه ای است که اکثریت آن از طبقۀ متوسط باشد؛
۷. چون رفتار بسیاری از افراد، تحت تاثیر غرایزشان است تا فکرشان حتی ممکن است تحصیل کرده هم باشند؛
۸. چون بسیاری، با افراد تکراری که برای یادگیری و بهتر شدن مفید نیستند معاشرت می‌کنند؛
۹. چون هیجان داشتن، شلوغ کردن و بی‌مهابا صحبت کردن، توجه دیگران را بر می‌انگیزد؛
۱۰. چون افراد اول صحبت می‌کنند بعد سؤال می‌کنند؛
۱۱. چون “پیامد فهمی” (Consequentiality) آموزش داده نمی‌شود؛
۱۲. چون تربیتِ استدلالی در نهادِ خانواده عمدتاً تعطیل است؛
۱۳. چون مدرسه‌ها و دانشگاه‌ها، تفاوت میان اظهار نظر و نقد را تدریس نمی‌کنند؛
۱۴. چون استتار خود و فکر خود، وجه مسلطِ فرهنگی کشورهای جهان چهارم است؛
۱۵. چون در زندگی، کمیت امور نسبت به کیفیت آنها به مراتب از اهمیت بیشتری برخوردار است؛
۱۶. چون پرهیز از هیجان، تعجیل و واکنشی صحبت کردن از دورۀ دبستان آموزش داده نشده است ؛
۱۷. چون اکثریت مطلق افراد، فرصتِ کشف و مشاهده جهان را پیدا نمی‌کنند؛
۱۸. چون اکثراً به زبان‌های خارجی مسلط نیستند و در نتیجه با تنوع استنباطی در میان انسانها، انس پیدا نمی‌کنند؛
۱۹. چون افراد عموماً، تربیت روانی نشده اند تا انسان های توانا را تقدیر کنند؛
۲۰. چون اگر فردی مرتب کتابهای علوم انسانی نخواند، شخصیتش متحول نمی‌شود؛
۲۱. چون سخن ناروا گفتن و قضاوت نابجا کردن، اغلب پیامد ندارد؛
۲۲. چون خواندن رُمان و بیوگرافی، عادت عمومی نیست؛
۲۳. چون عادتِ استبداد تاریخی در «یکسان سازی فکر» فوق‌العاده گسترده است؛
۲۴. چون سؤال کردن برای قضاوت دقیق، در بسیاری از موارد افت شخصیتی دارد؛
۲۵. چون نظام اجتماعی-اقتصادیِ کارکردگرا (Functionalism) راه‌اندازی نشده است؛
۲۶. چون بسیاری تصور می کنند که آرام بودن و در نتیجه تأمل بیشتر، نوعی اختلال روانی محسوب می‌شود؛
۲۷. چون افراد کمی پیدا می شوند که برای فهم یک رفتار، چندین سناریوی محتمل استخراج کرده و به آنها  درصد تخصیص دهند؛
۲۸. چون تعداد افرادی که در جامعه، الگوی رفتاری و فرهنگی باشند به شدت کاهش پیدا کرده است؛
۲۹. چون اکثریت افراد از خود انتقادی، آگاهانه پرهیز می کنند و حتی می ترسند؛
۳۰. چون نرخ تورم دو رقمی طی چند دهه، آرامش روانی و شوق یادگیری را از انسان‌ها سلب کرده است.

کانال تلگرام نویسنده
https://t.me/sariolghalam




iran-emrooz.net | Sun, 07.09.2025, 19:25

در مورد اصلاح‌طلبی و اصول‌گرایی چه می‌دانیم؟

مهران صولتی

🔸اصلاح طلبان

▪️الگوهای فکری: علامه نائینی/آیت‌ا...خمینی/ علی شریعتی/ عبدالکریم سروش
▪️تبار سیاسی: چپ‌های خط امامی دهه شصت
▪️طیف بندی: چپ سنتی/ چپ مدرن

🔸دیدگاه‌های گذشته:

▪️ دخالت حداکثری دولت در اقتصاد
▪️ ضرورت تحقق خودکفایی اقتصادی
▪️ استراتژی جایگزینی واردات
▪️ باور به شعار نه شرقی نه غربی
▪️ مبارزه با امریکا به عنوان نماد امپریالیسم
▪️ اولویت عدالت بر آزادی
▪️ اعتقاد به تقدس و نقدناپذیری رهبری
▪️ باور به روحیه انقلابی و ساده‌زیستی
▪️ بدبینی به بخش خصوصی، خوش‌بینی به بخش دولتی و تعاونی

🔸دیدگاه‌های امروز:

▪️ نقش حمایتی و هدایتی دولت در اقتصاد
▪️ باور به حضور در اقتصاد جهانی
▪️ استراتژی توسعه صادرات
▪️ باور به شعار هم شرقی، هم غربی
▪️ بدبینی به بخش دولتی، خوش‌بینی به بخش خصوصی
▪️ اولویت آزادی و حقوق انسان‌ها بر عدالت اقتصادی
▪️ باور به ضرورت حرکت در مسیر توسعه به معنای افزایش رشد اقتصادی و تولید ثروت
▪️ اعتقاد به یگانگی مقبولیت و مشروعیت
▪️ عدم اعتقاد به نقد ناپذیری رهبری
▪️ باور به گذار از جامعه توده‌ای به جامعه مدنی
▪️ باور به آزادی‌های اجتماعی و فرهنگی در حد عرف جامعه


🔸اصول‌گرایان

▪️الگوهای فکری: شیخ فضل الله نوری/ مصباح یزدی
▪️تبار سیاسی: راست سنتی متکی به بازار در دهه شصت
▪️طیف بندی: راست سنتی/ راست بنیادگرا

🔸دیدگاه‌های گذشته:

▪️ دخالت حداقلی دولت در اقتصاد
▪️ خوش‌بینی به بخش خصوصی، بدبینی به بخش دولتی و تعاونی
▪️ تاکید بر اهمیت ولایت فقیه

🔸دیدگاه‌های امروز:

▪️ نقش حداکثری دولت در اقتصاد
▪️ اعتقاد به تهاجم فرهنگی و ضرورت صیانت از مرزهای فکری
▪️ اعتقاد به ضرورت رعایت حجاب شرعی
▪️ باور به ولایت انتصابی فقها
▪️ بدبینی به جامعه مدنی و تشکل یافتگی مردم
▪️ اعتقاد به رسالت هدایت مردم در حکومت اسلامی
▪️ اولویت نگاه به شرق در مناسبات بین‌المللی
▪️ باور به جدایی مقبولیت و مشروعیت


تلگرام نویسنده
@solati_mehran




iran-emrooz.net | Tue, 02.09.2025, 21:13

سی ویژگی کسانی که خیلی اشتباه می‌کنند

محمود سریع‌القلم

۱. حتی سه صفحه در مورد خودشان نمی‌توانند بنویسند؛
۲. صندوقچه EQ آن‌ها قفل است؛
۳. انسان‌ها را به خوب و بد تقسیم می‌کنند؛
۴. با داده (Data) و مشورت تصمیم نمی‌گیرند؛
۵. با افراد تکراری معاشرت می‌کنند؛
۶. با معنای ریسک آشنایی ندارند؛
۷. به استقبال شکست نمی‌روند؛
۸. حتی در حد یک کتاب از فلاسفۀ بزرگ نخوانده‌اند؛
۹. دامنۀ واژگان آن‌ها بسیار محدود است؛
۱۰.  برای انجام کارها، ذهن خود را نمی‌توانند به دپارتمان‌های ده‌گانه تقسیم کنند؛
۱۱. به پیامدهای سخن و رفتار خود بی‌توجه‌اند؛
۱۲. بر پرخاش‌های خود کنترل ندارند؛
۱۳. با ویژگی‌های مثبت و منفی طبع بشر آشنایی محدودی دارند؛
۱۴. ۹۵ درصد حرف می‌زنند، ۵ درصد سؤال می‌کنند؛
۱۵. اکثریت مطلق حرف‌هایشان تکراری است؛
۱۶. قدرشناس نیستند؛
۱۷. آداب نگه داشتن دوست را نمی‌دانند؛
۱۸. از افراد بهتر از خود هراس دارند؛
۱۹. با زیبایی‌ها، رنگ و سکوت انس ندارند؛
۲۰. ظرفیت به تأخیر انداختن واکنش خود تا یک ماه و حتی یک سال را ندارند؛
۲۱. فکر می‌کنند Perfect هستند؛
۲۲. Propaganda در آن‌ها تأثیر بسزایی دارد؛
۲۳. به جزئیات بی‌توجه‌اند؛
۲۴. یک سؤال را از ده نفر با دیدگاه‌های گوناگون نمی‌پرسند؛
۲۵. کوتاه آمدن را ضعف می‌پندارند؛
۲۶. دائماً در حال قضاوت بدون پشتوانه هستند؛
۲۷. انتظاراتشان از دیگران بیشتر از انتظاراتشان از خودشان است؛
۲۸. منحنی زندگی‌شان افقی است؛
۲۹. دایرۀ غرایز آن‌ها فعال ولی دایرۀ فکرآن‌ها منجمد است؛
۳۰. نمی‌دانند تغییر یعنی فکرتعطیل نیست.


کانال تلگرام نویسنده
https://t.me/sariolghalam




iran-emrooz.net | Mon, 01.09.2025, 9:20

۴۷ جمله به یاد ماندنی

محمود احمدی‌نژاد

۴۷ جمله به یاد ماندنی از فردی به یاد ماندنی احمدی نژاد

۱- این که می‌گویند دو تا بچه کافیه بنده معتقد نیستم. کشور ما برای ۵۰۰ میلیون نفر جا دارد

۲- هرگز نمی‌گذارند که اوباما رئیس جمهور شود چون سیاهپوست است

٣- كسی رو داریم كه با چشم معادن زیر زمین را تشخیص می‌دهد مثلا در این نقطه طلا هست یا در آن منطقه مس

۴- امارات اگر پیشرفت کند انگار ما پیشرفت کرده‌ایم

۵- بهای کنونی نفت (۱۵۰ دلار در سال ۸۶) بسیار پایین است و من پیش‌بینی می‌کنم که نفت به ۳۰۰ دلار برسد

۶- آمریکایی‌ها مثل سگ از من می‌ترسند، یک سخنرانی بکنم بهای نفت گران می‌شود و اقتصاد آمریکا فرو می‌پاشد

۷- اقتصاددانان غربی به من گفتند در کشور شما طی دو ساله معجزه‌ی اقتصادی قرن رخ داده

۸- سران کشورهای دنیا برای نزدیکی با کشور ما صف کشیده‌اند، مثل این پیرزن‌ها که در صف زنبیل می‌گذارند

۹- در سفر به عراق آمریکایی‌ها می‌خواستند من را بدزدند اما اراده امام زمان چیز دیگری بود

۱۰- امروز همه به این واقعیت معتقدند که در حال حاضر کشور را امام زمان مدیریت می‌کند

۱۱- تمام دنیا دست به یکی کرده‌اند تا این دولت را تخریب کنند اما هدف اصلی‌شان تخریب امام زمان است

۱۲- میانگین سن دانشمندان هسته‌ای ما ۱۷ سال است.

۱۳- یک دختر ۱۵ ساله توانسته است در زیرزمین خانه‌شان، اورانیوم را غنی‌سازی کند.

۱۴- در مناظره با کروبی: صدها کشور در جهان از ما الگوبرداری می‌کنند.

۱۵- بدرفتاری با ایرانیان در فرودگاهها دروغ است، با من و هیئت همراهم در همه جا خوش‌رفتاری می‌کنند.

۱۶- در آخرالزمان هوگو چاوز به همراه امام زمان و حضرت مسیح به زمین رجعت خواهد کرد.

۱۷- آنقدر قطعنامه بدهید تا قطعنامه دانتان پاره شود...!

۱۸- آقای مشایی مظلوم واقع شدند، ایشان هیچگاه نگفتند ما با ملت اسرائیل دوست هستیم بلکه ایشان گفتند ما با مردم اسرائیل دوست هستیم.

۱۹- روشنفکران، به اندازه‌ی بزغاله هم نمی‌فهمند.

۲۰- گوجه ‌فرنگی ۳۵۰۰ تومان نیست، سر کوچه‌ی ما ۱۲۰۰ تومان است.

۲۱- در دنیای ورزش، نتایج پاراالمپیک از المپیک مهمتر است.

۲۲- ایران آزاد ترین کشور دنیاست، در ایران بر خلاف آمریکا و اروپا یک نفر گرسنه هم پیدا نمی‌کنید.

۲۳- مردم از شنیدن اسم دموکراسی حالت تهوع می‌گیرند. دموکراسی که آب و نان نمی‌شود.

۲۴- در خارج از کشور بچه ۴ ساله من را به مادرش نشان داد و گفت: محمود...!

۲۵- در سفر ایتالیا می‌خواستند من را با اشعه ایکس ترور کنند.

۲۶_ ۴۲۰ روزنامه و خبرگزاری بین‌المللی علیه دولت من می‌نویسند.

۲۷- اگر مصر آمادگی داشته باشد تا پایان وقت اداری امروز، روابط را (پس از سی سال قطع رابطه) برقرار می‌کنیم.

۲۸- یک زن (اشاره به فاطمه رجبی) پیدا شده که مردانه حرف می‌زند، آن وقت شما بهش ایراد می‌گیرید؟

۲۹- عده‌ای می‌گویند که بازار آزاد همه چیز را حل می‌کند، ولی من به شما می‌گویم که بازار آزاد برای دزدها و پدرسوخته‌هاست.

۳۰- به خبرنگار خارجی: شما نماینده ملتتان هستید و باید به سؤال من پاسخ دهید...!

۳۱- حجم سرمایه گذاری در صنعت ایران، در این چهارسال ۶۰۰ میلیارد دلار بوده است.

۳۲- آن ممه را لولو برد...!

۳۳- در سازمان ملل: وان دقیقه، وان دقیقه

۳۴- آبو بریزید جایی که میسوزه، چرا جای دیگه می‌ریزید؟

۳۵- اطلاعات موثقی دارم که اوباما را با جادو و جنبل طلسم کرده‌اند وگرنه آدم خوبی بود.

۳۶- اگر از مردم ایران بپرسید تحریم چی هست بهتون میگن تحریم نَمَدی؟

۳۷- انگلیس کشوری کوچک در غرب آفریقاست که می‌خواهد برای دنیا تعیین تکلیف کند.

۳۸_ می‌گویند یارانه دهک‌های بالایی را حذف کنید، مگر یارانه‌ها دست ماست؟ یارانه‌ها مال امام زمان است و ایشان می‌خواهند بین همه بطور مساوی تقسیم شود.

۳۹_ مدرک تحصیلی ملاک نیست، آدم میشناسم که با مدرک سیکل تو نیروگاه اتمی بوشهر کار چهارتا مهندس رو انجام میده.

۴۰_ نگران بهداشت و درمان مردم فقیر آمریکا هستم. چرا اینها مثل ما دفترچه بیمه ندارند؟

۴۱- بر خلاف نظر بقیه، من معتقدم زنان گیلانی در کنار کار و تلاش روزانه، حریم عفاف و ناموس خود را هم حفظ می‌کنند...!

۴۲- به خبرنگار cnn: می‌توانیم ظرف ۲۰ دقیقه تمام کشورهای عربی را تصرف کنیم و از طریق کانال سوئز به دریای مدیترانه برسیم. شما این را می‌خواهید؟

۴۳- سال ۹۱: اگر ده سال دیگر به من مهلت بدهید کاری می‌کنم که آمریکا وارد کننده محصولات صنعتی و کشاورزی از ایران شود.

۴۴- از ۷ میلیون نفر جمعیت کره زمین بیش از ۳ میلیون نفر گرسنه‌اند.

۴۵- با چاقوی زنجان، دشمنان این مملکت را به دو نیم می‌کنیم.

۴۶- حاضرم با آقای اوباما در صحن علنی سازمان ملل در مورد شرایط وخیم زندگی مردم آمریکا مناظره کنم.


کانال مدیران نامدار ایران
telegram.me/excellentmanagers




iran-emrooz.net | Sun, 31.08.2025, 9:37

موانع شادکامی ایرانیان در دوران معاصر!

مهران صولتی

زمانی که مقدمه کتاب ارزشمند درک باک با عنوان سیاست شادکامی را می‌خوانید با یک عبارت شگفت انگیز منسوب به پادشاه کشور کوچک بوتان واقع در عمق کوه‌های هیمالیا مواجه می‌شوید. در سال ۱۹۷۲ پادشاه جدید بوتان خطاب به مردم کشورش اعلام کرد؛ از این پس معیار اصلی ملت او برای اندازه گیری پیشرفت، شادکامی ناخالص ملی خواهد بود و نه تولید ناخالص ملی!

درک باک مولفه‌های اصلی سیاست شادکامی در بوتان را به شرح زیر فهرست می‌کند؛
حکمرانی خوب و استقرار دموکراسی/ توسعه اجتماعی-اقتصادی عادلانه و با ثبات/ صیانت از محیط زیست/ صیانت از فرهنگ

اما جامعه ایران در دوران معاصر مسیر پر فراز و فرودی را برای دستیابی به شادکامی پیموده ولی هم‌چنان در عمل تلخ‌کام باقی مانده است. تاریخ ستبری که بیش از چراغ بودن به مثابه ترمزی بر سر راه توسعه‌یافتگی عمل کرده و دوگانه‌های تئوریکی که نتوانسته‌اند به فصل مشترکی از همکاری دولت - ملت تبدیل شوند. در این میان اگر چه حکومت‌ها در بسیاری از موارد کوشیده‌اند تا با اتکا به قدرت فائقه این جدال‌ها را به نفع یک‌طرف خاتمه دهند ولی واقعیت این‌‌است که تداوم بحران‌ها و ناکارآمدی‌ها از شکستی فاحش در پایان‌بخشیدن به این نزاع‌های تاریخی حکایت دارد. به این دوگانه‌ها نظری می‌افکنیم:

جدال شرع و عرف: این نزاع هم‌چنان از دوران مشروطه تا کنون به قوت خود باقی‌است هر چند که در دوره پهلوی‌ها غلبه با عرف و پس از انقلاب چیرگی با شرع بوده است. تداوم روندی فرسایشی بدون دستیابی به تلفیق کارآمدی میان شرع و عرف، که شهروندان را دچار نوعی اسکیزوفرنی شخصیتی و جامعه را دچار نوعی صف آرایی کاذب بر سر چگونه زیستن ساخته است. اگر شادکامی را نوعی رضایت‌مندی از نحوه زیست‌جمعی در سایه تلفیقی کارآمد از سنت و مدرنیته بدانیم روشن است که تاکنون از دستیابی به آن ناتوان بوده‌ایم.

جدال امت و ملت: از حدود چهار‌ دهه پیش ما وارد چالشی میان وابستگی به امت اسلام یا ملت ایران شده‌ایم. دل سپردن به هر کدام هم البته پیامدهایی داشته است. این‌که باید توجه تصمیم سازان صرفا معطوف به تحولات دنیای اسلام باشد یا باید بیشتر مسائل توسعه کشور مورد عنایت قرار گیرد از جمله مهم‌ترین مباحث ایران پس از انقلاب بوده‌اند. واقعیت این‌است که در همه این سال‌ها هم تلاشی از سوی حکومت برای توجیه افکار عمومی جهت کاهش ابعاد این نزاع صورت نگرفته است. اکنون شاید اندکی روشن شده باشد که به دلیل کمبود منابع به ناچار باید به سوی نوعی اولویت بندی در این زمینه حرکت کنیم.

جدال اسلام و غرب: پس از آن‌که انقلاب اسلامی، ایران و غرب را به عنوان دو دیگری متضاد و دشمن ترسیم کرد در عمل امکان برقراری دیالوگ میان این دو تمدن از میان رفت. از آن پس بود که این دیگری‌ها خود را صرفا با عینک تیره آموزه‌های ایدئولوژیک نگریستند. دستاوردهای غربی از جمله دموکراسی، احزاب، رسانه‌ها، تشکل‌های مدنی و سبک زندگی با بدبینی مواجه شده و زیست فردی و جمعی شهروندان به شدت از سوی حکومت مورد نظارت قرار گرفت. مداخله‌ای که موجبات جدی کاهش رضایت‌مندی در میان ایرانیان را فراهم آورده است.

جدال انتصاب و انتخاب: این نزاع همان ادامه تقابل میان ولایت و وکالت است که میراث دوران مشروطیت محسوب می‌شود. چالشی بر سر نقش‌آفرینی مردم در اموری هم‌چون قانون‌گذاری، شرکت در انتخابات، و تعیین نوع نظام سیاسی، در مواجهه با دیدگاهی که قانون را فرابشری، انتخابات را کنترل شده، و حکومت را الهی می‌داند. واقعیت این است که هم اکنون و با گذشت بیش از چهاردهه از انقلاب، احساس بی‌قدرتی شهروندان از ایجاد تغییرات معنادار به دلیل تودرتویی نهادی، کاهش قدرت نهادهای انتخابی، و عقب ماندن نظام سیاسی از تحولات پرشتاب اجتماعی به کانون نارضایتی‌های جمعی تبدیل شده است.


منبع: تلگرام نویسنده
@solati_mehran




iran-emrooz.net | Sat, 30.08.2025, 15:41

کودکی به نام هیچ

جواد کاشی

در ایران پس از جنگ، کودکی به نام «هیچ» زائیده شد. ترسناک و شوم است امیدبخش و زیبا هم هست.

تاثیر جنگ با تجربه یک زلزله قابل مقایسه بود. زلزله قطع نظر از مرگ و ویرانی حس اعتماد به زمین، دیوار و سقف و سنگ را زائل می‌کند. دستکم برای چندین روز، اعتماد سابق به این همه از دست می‌رود. یک حس تعلیق عمیق درونی به جا می‌ماند که با هیچ حسی قابل مقایسه نیست.

این حس تعلیق در جنگ ایران و عراق وجود نداشت. به دلایل چندی در جنگ دوازده روزه اتفاق افتاد.

حریم کشور، حکومت، ایدئولوژی، شعارها و مفاهیم تبلیغاتی حتی چهره‌های تکراری مثل همان زمین و دیوار و سقف در عرصه سیاسی‌اند. مهم نیست از این همه رضایت داشتیم یا نه. مهم این است که آنها چارچوبی برای زندگی امروز و فردای ما ترسیم می‌کردند. جنگ این همه را دست‌کم برای دوازده روز معلق کرد. همین دوازده روز کافی بود تا هیچ‌کس با همان قوت پیشین از خود و فردا و مسیر زندگی سخن نگوید. حس یک «هیچ» در فضا پیچید.

این «هیچ» شوم و هولناک است. چرا که هم زمان با بزرگ شدن این هیچ، کنترل‌های سیاسی، اجتماعی، اخلاقی و دینی سست می‌شوند. بحران‌های آب و برق و تورم و بیکاری به آن عمق می‌دهند. سایه جنگی دوباره نیز سنگین است. این همه دست در دست هم می‌دهند، تا اذهان و روان‌ها و تخیلات عمومی، به سمت حس عمیق یک خلاء و تعلیق سقوط کنند. ما با یک شرایط مرزی مواجهیم. در مرز جایی که هابز از آن با عنوان وضع طبیعی یاد می‌کرد. پیچی در کار نیست تا گفته شود در یک پیچ تاریخی حساس به سر می‌بریم از آن عبور خواهیم کرد و راه گذشته را ادامه خواهیم داد. بر لبه پرتگاهی ایستاده‌ایم. به جایی هم که ایستاده‌ایم اعتمادی نیست.

اما می‌توان از تولد نورسیده‌ای به نام «هیچ» استقبال کرد و از آن لحظه‌ای زیبا و امیدبخش ساخت. جامعه ایرانی چندین دهه آبستن کودک «هیچ» بود. ما در حصار مفاهیم و شعارهای بی‌معنا شده، بی نسبت با واقعیت جهان، گسیخته از ذهن و ضمیر نسل‌های نو زندگی می‌کردیم. مفاهیمی که دیگر بر معنای مشخصی دلالت نمی‌کردند. نشانگان هویت‌هایی بودند که محتوایی در درون نداشتند. بیشتر استتار کننده مافیاهایی بودند که در همه جا خانه کرده‌اند. آنها با همه زرق و برق و سر و صدا، چیزی در درون ندارند. آنچه پس پرده پنهان بود، آشکار شده است. این آشکارگی می‌تواند سرآغاز فصلی تازه باشد. این هیچ نورسیده، سرآغاز همه چیز است. خود آبستن فصل‌ها و گفتارها و چشم‌اندازهای نو است.

با برداشتن دیوارها، گشودن فضای عمومی و فراخوان همگان می‌توان سویه مبارک این کودک را غلبه داد.

نادر و اسکندر از آن سنخ که اخوان ثالث می‌گفت در راه نیست. از ایدئولوگ‌ها و سلبریتی‌ها کاری ساخته نیست. در جستجوی ایده تازه‌ای برای رها شدن نباشیم. معجزه با مردم روی می‌دهد. به جای تبلیغات برای تزریق بیهوده امید، باید آنها را در فهم و برون رفت از عمق فاجعه شریک کرد. ضمن همین مشارکت، ضمن مشاهده حضور یکدیگر و همراه با حس جمعی فاجعه، مردم به معنای سیاسی آن متولد می‌شوند. مردم ماده خام تبلیغات نیستند. شاهنامه و نمادهای ملی و احیای حس ملی کمکی به تولد سیاسی مردم نمی‌کنند. آنها تنها به شرط فاعلیت موثر در عرصه سیاست امکان ظهور پیدا می‌کنند.

همه چیز می‌تواند از یک تحول در ساختار رسانه‌ای کشور آغاز شود. اجازه دهیم مردم آنچه را تجربه می‌کنند به زبان بیاورند و در ساحت رسمی رسانه‌ای کشور نمودار شوند. مساله کشور را از درون صدای مردم پیدا کنیم. این اتفاق نخواهد افتاد مگر آنکه رسانه‌های رسمی به سمت مردم  گشوده شوند. همان مردم تشخیص می‌دهند چگونه باید از معرکه گریخت. آنها خود می‌توانند راه نشان دهند و متعهد به آن بمانند.

امید که مردم از درون زهدان آن هیچ نورسیده، زاده شوند. مساله این است که چه  نقشی در مسیر این زایش بر عهده می‌گیریم. در جهت تسهیل مشارکت سالم مردم در عرصه سیاست عمل می‌کنیم یا تسهیل کننده برآمدن سویه شرارت بار این هیچ نورسیده‌ایم.

منبع: تلگرام نویسنده
@javadkashi




iran-emrooz.net | Tue, 26.08.2025, 13:22

گذار از بحران؛ امکان یا امتناع؟

میکائیل کمالی

دانش‌آموخته کارشناسی ارشد روابط بین‌الملل از دانشگاه تربیت‌مدرس تهران

روزنامه شرق

چگونگی یا امکان گذار از بحران‌ها، این‌روزها بیش از پیش دغدغه ما ایرانیان است. بحران‌هایی که نرم‌نرمک شکل گرفتند، قوام یافتند و به نقطه تقاطع و هم‌افزایی رسیدند، تا جایی که انکارشان حتی برای خوش‌خیال‌ترین‌ها هم سخت شد. برای ما اما، آیا عبور از بحران‌‌ها ممکن است؟

پرسش‌‌های حیاتی دیگری نیز پیش‌روی ماست: آیا برای اقدام به تغییرات اساسی، کشورها حتما نیازمند ظهور بحران‌ها هستند؟ یا قادرند با پیش‌دستی، از تولد بحران‌ها پیشگیری کنند؟ یادداشت حاضر در پی معرفی‌ای مختصر از چارچوب تحلیلی و کاربردی‌ای است که «جَرِد دایموند» در کتاب «آشوب: نقاط عطف برای کشورهای بحران‌زده»، درباره بحران‌های ملی‌ گوناگونی ارائه می‌دهد که روزگاری هفت کشور فنلاند، ژاپن، شیلی، اندونزی، آلمان، استرالیا و آمریکا را گرفتار خود کرده بود. در واقع، دایموند به مسیرهای ظهور بحران‌ها و همچنین شیوه‌‌های مواجهه‌ با آن‌ در کشورهای یادشده می‌پردازد. بحران‌ها گاهی در داخل تولید می‌شود مثل جنگ داخلی، انقلاب، کودتا و... یا همانند تحریم‌های بین‌المللی یا حمله نظامی، از بیرون وارد می‌‌شوند.

با این‌ همه، دایموند می‌گوید: «می‌توان بحران را به مثابه لحظه سرنوشت‌ساز انگاشت؛ به‌مثابه یک نقطه عطف که تفاوت بین اوضاع قبل و پس از آن لحظه، با تفاوت بین قبل و بعد اکثر لحظات دیگر، به‌شدت فرق دارد». در اینجا «نقطه عطف» ضمن اینکه نمایانگر وجود یک چالش عمده است؛ یعنی اینکه روش‌های پیشین، قابلیت رفع مشکلات را ندارند و ما در تنگنای طراحی شیوه‌های تازه برای سازش با وضعیت تازه قرار گرفته‌ایم. البته‌ واکاوی تجربه‌‌های آموزنده تک‌تک این کشورها از حوصله تنگ این یادداشت خارج است، اما سطور پیش‌رو به شش عامل از فهرستی 12گانه، از نگاه جَرِد دایموند، در زمینه پیامدهای بحران‌های ملی می‌پردازد که تأمل و تعمق در آن، احتمالا می‌تواند برای ما حاوی درس‌هایی باشد.

۱. اذعان به قرارداشتن کشور در بحران

اذعان به وجود بحران و نه انکار آن، نیازمند حد مشخصی از اجماع ملی است. «کشورها ممکن است در ابتدا به چشم‌پوشی، انکار یا کمتر از واقع تخمین‌زدن یک بحران روی بیاورند، تا اینکه مرحله انکار، به‌خاطر یک رخداد بیرونی به‌پایان برسد». ژاپن در عصر میجی، با اینکه پیش از سال ۱۸۵۳، از جنگ غربی‌ها با چین و به خطر فزاینده غرب برای خود آگاه بود، همچنان به بحران اذعان نمی‌کرد و «اصلاحات را تازه پس از رسیدن ناوگان آمریکایی به فرماندهی مثیو پری که فهرست خواسته‌های رئیس‌جمهور آمریکا، میلارد فیلمور را به ژاپنی‌ها تحویل داد، آغاز کرد». ورود فرمانده پِری و تهدید آشکار نیروی نظامی غالب آمریکا، ژاپنی‌ها را به پذیرش وجود بحران واداشت. این‌بار رویارویی ژاپنی‌ها با «سلسله‌ای از دردسرها که با روش‌های موجود نتوان از عهده آن برآمد»، یعنی  همان بحران.

۲. پذیرش مسئولیت برای اقدام‌کردن

یعنی پرهیز از قربانی‌نمایی، ترحم به‌ نفس و مقصردانستن دیگران و باور به بازنگری و ضرورت تغییر در نگرش‌ها و سیاست‌های پیشین و سپس اقدام به تصمیم‌گیری‌ بدون تعلل. برای مثال، فنلاند‌ از ۱۹۴۴ به بعد می‌توانست با بی‌تصمیمی، مظلوم‌نمایی و مقصردانستن شوروی بابت حمله به خاک آن کشور، اساسا از خود بازیگری منفعل بسازد. اما فنلاند با پذیرش مسئولیت، ابتکار عمل و سپس اتخاذ تصمیم‌های هوشمندانه در برابر شوروی، خود را از خطرات متنوع آن در امان داشت.

۳. «حصارسازی» و ایجاد «تغییرات گزینشی»

یعنی «جداسازی محدوده نهادها و سیاست‌های نیازمند تغییر، از نهادها و سیاست‌هایی که باید دست‌نخورده بمانند». این زیرکانه‌ترین کاری است که کشورها در رویارویی با بحران‌ها می‌توانند انجام دهند. ایجاد تغییرات عمده در سازمان‌ها و سیاست‌هایی خاص که بیش از همه از دلایل بروز بحران‌ها بوده‌اند، می‌تواند بحران‌ها را رفع کند. دراین‌باره، باز هم ژاپن مثال آموزنده‌ای است. ژاپن در عصر میجی، در بسیاری از حوزه‌ها همچون سیاست خارجی، اقتصاد، فرهنگ، اجتماع، حیطه‌های نظامی و فناوری و...‌ دست به تغییرات گزینشی و ضروری زد، با وجود این، سایر جنبه‌های زندگی اجتماعی‌ و فرهنگی و مشخصه‌های ژاپن سنتی مثل ستایش امپراتور و‌... دست‌نخورده باقی ماند.

۴. خودسنجی ملی صادقانه

دایموند بر آن است که‌ یک بازدیدکننده عقلانی از سیاره‌ای دیگر که هیچ درباره جوامع انسانی نداند، شاید با خام‌اندیشی گمان کند که عوامل منجر به ناکامی ملت‌ها در رفع بحران‌ها، هرچه‌ باشند، فقدان خودسنجی صادقانه در شمار آن عوامل نیست؛ چون او ممکن است استدلال کند چگونه یک ملت می‌تواند به‌واسطه صادق‌نبودن با خود، خود را نابود کند؟ خودسنجی صادقانه‌، مبتنی بر درک دقیق یک کشور از مقدورات و محدودیت‌هایش است. یعنی اجتناب از خودفریبی و ناواقع‌گرایی سیاسی و پذیرش اصل تناسب بین خواسته‌ها و توان تحقق آن خواسته‌ها، که البته خود برآمده از عقلانیت و خردگرایی کشورهاست.

فنلاند در میان کشورهای دیگر، به ‌دلیل «خودسنجی فوق‌واقع‌گرایانه‌اش» در برابر ابرقدرتی چون شوروی، مصداقی عالی است. فنلاند با این حقیقت روبه‌رو شد که توانمندی تقابل با غولی چون شوروی را ندارد و ناچارند برای حفظ استقلال کشورشان از بخشی از مطالبات خویش دست بکشند؛ پس «سیاست‌های خود را به گفت‌وگوی سیاسی مداوم با شوروی و جلب اعتماد آن کشور تغییر داد و نتایج متعدد سودمندی به دست آورد». درواقع، فنلاندی‌ها بحران مهلکی به‌نام شوروی را، با سیاستی بر پایه حزم‌اندیشی، مصلحت‌گرایی، واقع‌گرایی سیاسی و مشکل‌گشایی مهار کردند. گفتنی است‌ آنها با ارزیابی مجدد سیاست خود در قبال شوروی، مانع از حمله دوباره آن به خود شدند.

۵. انعطاف‌پذیری ملی برای هر موقعیت خاص

انعطاف‌پذیری ملی‌ بیشتر یک ویژگی وابسته به موقعیت است. در تاریخ اکثر کشورها، مواردی قانع‌کننده از انعطاف‌پذیری ملی دیده می‌شود. انعطاف‌پذیری ملی یعنی برخورداری از خرد موقعیت‌شناس سیاسی‌. تصلب فکری، عدم مصالحه و قطبی‌زدگی سیاسی، همواره از دلایل بروز و ماندگاری بحران‌ها بوده‌ است. «ژاپن در عصر میجی نخواست درباره جایگاه امپراتور و مذهب سنتی ژاپن مصالحه کند، ولی در مصالحه درباره مؤسسات سیاسی، به‌شدت انعطاف‌پذیری به خرج داد».

آنچه گفته شد شامل بینش‌ها و رفتارهایی است که به این هفت کشور کمک کرد تا بحران‌ها را حل‌وفصل کنند. ممکن است خواننده خوش‌بینی بگوید‌ این موارد آن‌قدر بدیهی است که نیاز به گفتن ندارد، اما واقعیت تراژیک این است که تاریخ کشورها مملو از نمونه‌هایی است که با رویگردانی از این ضرورت‌های بدیهی، مصرانه به مسیر خود ادامه داده‌اند.




iran-emrooz.net | Sun, 24.08.2025, 16:59

خشت کج غنی‌سازی و مسئله ایران فردا

سعید مدنی

اکنون که گرد و غبار تهاجم ۱۲ روزه اسرائیل و آمریکا به سرزمین‌مان ایران به زمین نشسته و فضای پرشور علیه مهاجمان با برگشت به امور روزمره و گرفتاری‌های اقتصاد و بیش از پیش بحران زده آرام شده، فرصت مغتنمی است تا فارغ از فضای احساسی و هیجانی جنگ، واقعیت‌های زیرین حوادث واکاوی شود و با نگاهی واقع بینانه مبتنی بر مصالح و منافع ملی به ایران فردا اندیشید.

درحالی که با آغاز تهاجم اسرائیل به کشورمان صفی طولانی از روشنفکران، هنرمندان، نویسندگان، فعالان سیاسی و اجتماعی و فرهنگی با دیدگاه‌های بسیار متفاوت و در طیف گسترده‌ای از منتقدان تا مدافعان وضع موجود برای محکومیت به حق مهاجمان تشکیل شد و بار دیگر مخالفان و نقادان نظام حکمرانی نشان دادند که در مسیر تلاش برای تحول و دگرگونی و تغییرات سیاسی در ایران مرزهای روشنی با بیگانگان دارند و پای بند به منافع و مصالح ملی هستند، در همان حال انتظارات و مطالبات متفاوت و متنوع امضاکنندگاناز متن بیانیه‌ها و پیام‌ها به روشنی قابل تشخیص بود. هدف این یاداشت تکرار آنچه اشاره شد نیست. لذا با پیش فرض مهاجم و متخاصم بودن رژیم صهیونیستی و ضرورت محکومیت متجاوز و دفاع از تمامیت ارضی فارغ از ماهیت نظام حاکم، این یادداشت در پی واکاوی و بررسی موردی پروژه‌ی غنی سازی اورانیوم (و نه بهره‌برداری صلح آمیز از انرژی هسته‌ای) به عنوان نمونه‌ای از سیاست‌ها و برنامه‌های خطا و نادرستی است که حاصل اختلالات عمیق ساختاری در نظام تصمیم‌گیری و حکمرانی غیردموکراتیک بوده که هزینه‌های گزافی را بر ملت تحمیل نموده و منافع ملی ایران را نقض کرده‌است.

منافع و مصالح ملی چیست؟

منافع ملی مثل هر اصطلاح دیگری در علوم انسانی و اجتماعی، مفهومی مبهم و چندپهلو دارد. یک رکن آن «منفعت» است و سوال درباره معیار نفع، دشواری تبیین منافع ملی را نشان می‌دهد؛ زیرا به دلیل پویایی تحولات اجتماعی (برای مثال) گاه جنگ ضامن منافع ملی است و گاه صلح. گاهی حتی منازعه درباره مفهوم و مصداق منافع ملی به دوگانه‌های اولویت مبارزه ضد استعماری- مبارزه ضد استبدادی و امثال آن نیز امتداد پیدا می‌کند. در مورد آنچه «ملی» است نیز این نوع از مناقشات بسیار است. آنچه مسلم است مفهوم منافع ملی، پیوند نزدیکی با ملیت و ملت‌سازی دارد که تا حدی ریشه اختلافات درباره منافع ملی و مصادیق آن نیز هست. صاحب‌نظران اغلب به استراتژی‌های متفاوتی برای ملت‌سازی اشاره کرده‌اند (که اینجا ناچاریم از شرح و بسط آن صرف نظر کنیم)، اما به نظر می‌رسد تلفیقی از دو استراتژی همانندسازی و دموکراسی‌سازی، بتواند ما را به مفهوم منافع ملی نزدیک‌تر کند. بر این اساس، آنچه از تشدید شکاف‌ها در جامعه متکثر و متنوع قومی، طبقاتی، جنسیتی، مذهبی ایران بکاهد و به تقویت دموکراسی کمک کند را می‌توان در ردیف منافع ملی قرار داد. به این ترتیب، حفظ تمامیت ارضی، ایجاد و گسترش دموکراسی، توسعه پایدار و متوازن و بسط و گسترش حقوق بشر و حقوق شهروندی را می‌توان از معیار‌های مهم در تشخیص منافع ملی محسوب کرد؛ زیرا موجب ترمیم شکاف‌ها، کاهش نابرابری‌ها، بهبود رفاه و برخورداری و همینطور افزایش مشارکت عمومی شده و به این ترتیب بر انسجام و همبستگی ملی می‌افزاید. از همین منظر می‌توان تجربه جمهوری اسلامی را بر حسب معیار‌های پیش گفته ارزیابی کرد؛ مثلاً در جریان تهاجم عراق به ایران، تلاش‌ها برای عقب راندن مهاجم و باز پس گرفتن مناطق اشغال شده سرزمینی، عین منافع ملی و ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر با هدف سقوط صدام یا اشغال برخی نقاط عراق، مغایر منافع ملی بود. واکنش مردم ایران در دو مقطع یاد شده نیز متضمن همین برداشت است. در مقطع اول سیل نیرو‌های داوطلب حتی بیش از نیاز دفاعی بود و در مقطع دوم کار تا آنجا پیش رفت که گزارش فرماندهان نظامی از عدم استقبال برای حضور در جبهه‌ها، یکی از دلایل پذیرش قطعنامه ۵۹۸ شد.

غنی‌سازی و منافع ملی

بحث درباره‌ی سیاست انرژی اتمی کشور‌ها عموماً اشاره دارد به انتخاب سه گزینه یا ترکیبی از آن‌ها:

اول- ساخت سلاح اتمی؛ دوم- بهره‌برداری صلح‌آمیز از انرژی اتمی عمدتاً برای تولید برق و البته برخی کاربرد‌های کم اهمیت‌تر آن؛ سوم- غنی سازی اورانیوم.

با توجه به آنکه جمهوری اسلامی بارها اعلام کرده که تولید و کاربرد سلاح اتمی را مغایر موازین دینی می‌داند، این گزینه را از بحث خارج می‌کنم، و تنها خاطرنشان می‌سازم حداقلی از عقلانیت در شرایط کنونی می‌تواند به روشنی نشان دهد که حتی طرح این موضوع هم می‌تواند چه عواقب ناگواری برای منافع ملی داشته باشد. بنابراین فعلاً بر دو گزینه‌ی استفاده‌ی صلح‌آمیز از انرژی اتمی و غنی‌سازی تمرکز و به چند نکته اشاره می‌کنم.

اول: تأمین انرژی

به نظر می‌رسد در اغلب کشور‌هایی که سیاست غنی‌سازی اورانیوم را دنبال کرده و هم اکنون در باشگاه غنی‌کنندگان قرار دارند، سرمایه‌گذاری در این پروژه برای تحقق یکی از دو هدف ساخت سلاح اتمی یا تامین نیاز نیروگاه‌های هسته‌ای تولیدکننده برق بوده‌است. البته این به معنای آن نیست که همه کشورهای برخوردار از سلاح اتمی، پروژه غنی‌سازی را نیز در برنامه خود پیشبینی کرده‌اند، در واقع تعدادی از آن‌ها اورانیوم مورد نیاز برای ساخت سلاح اتمی را از بازار بین‌الملل و بیشتر از بازار سیاه تهیه کرده‌اند. در این زمینه پاکستان مثال روشنی است. در مورد ساخت نیروگاه‌های هسته‌ای تولید برق نیز اغلب چنین بوده، اگرچه کشور‌هایی که خود تکنولوژی ساخت نیروگاه را نداشته‌اند، اغلب تامین اورانیوم مورد نیاز را در متن قرار داد ساخت نیروگاه با پیمانکار سازنده گنجانده‌اند. برای مثال، ایران در قرارداد ساخت نیروگاه بوشهر، چه با پیمان‌کار آلمانی و چه با پیمان‌کار روسی، تامین سوخت اورانیوم را به کشور سازنده واگذار کرد، زیرا هم از جهت زمان‌بندی و هم از لحاظ اقتصادی به صرف بود.

با این توضیحات و در حالی که ایران فعلاً جز نیروگاه بوشهر پروژه جدی دیگری برای ساخت نیروگاه ندارد و لذا سهم انرژی هسته‌ای در سبد انرژی ایران ۷/۱ درصد و بسیار پایین‌تر از میانگین جهانی است و اساساً منابع محدود کنونی امکان چنین سرمایه‌گذاری را منتفی می‌سازد، بنابرین پروژه حدود سی ساله غنی‌سازی برای استفاده صلح‌آمیز در آینده نامعلوم اساساً موضوعیت نداشته و ندارد. گویی در کشوری فرضی در حالی که اساساً تولید دام ممکن نیست یا در دستور کار قرار ندارد، دستور ساخت کشتارگاه‌های بزرگ دام دهند، با این استدلال که روزی بلاخره دام پرورش خواهند داد.

دوم: عرضه بازار جهانی

«غنی‌سازی اورانیوم» در فقدان برنامه ساخت سلاح اتمی یا وجود نیروگاه تولید برق هسته‌ای اساساً برنامه‌ای فاقد هرگونه توجیه اقتصادی است، زیرا اولاً شواهد نشان می‌دهد که امکان عرضه اورانیوم غنی شده در بازار جهانی به دلیل نظارت و حساسیت جهانی و همین‌طور اشباع و انحصار بازار وجود ندارد، ثانیاً با توجه به فقدان نیروگاه هسته‌ای تولید برق، اورانیوم غنی شده کاربرد جدی صلح‌آمیز هم ندارد، ثالثاً با توجه به اینکه در صورت وجود امکان سرمایه‌گذاری ایران برای ساخت نیروگاه اتمی و عقد قرارداد با دیگر کشور‌ها اعم از روسیه و چین و اروپایی‌ها، آن‌ها ترجیح خواهند داد سوخت لازم را با استاندارد‌های مناسب خودشان تامین کنند و بعید است حاضر به استفاده از اورانیوم غنی‌شده ایران شوند، اساساً اورانیوم غنی شده مصرف داخلی یا خارجی ندارد و عملاً جز انبار کردن محصول تا اطلاع ثانوی کاربرد دیگری نخواهد داشت که طبیعتاً این خود نیز متضمن هزینه‌های بیشتری خواهد بود.

سوم: جایگاه در برنامه‌ی توسعه

غنی‌سازی اورانیوم پیش از ساخت نیروگاه اتمی، ظاهراً شیپور زدن از دهانه گشاد است؛ بنابراین مثل معروف «چاه را نکنده، منار را دزدیده‌اند» است. اگرچه هیچ گزارش رسمی از هزینه‌های پروژه غنی‌سازی ایران از گذشته تا امروز منتشر نشده و به سختی می‌توان در این مورد اظهار نظر کرد، اما برخی برآورد‌ها هزینه پروژه غنی‌سازی ایران را از گذشته تا امروز با دست کم معادل یک سال فروش نفت و بیشتر برآورد کرده‌اند. اینکه سه دهه پیش یا حتی قبل از آن بر چه مبنا و اساس تصمیم به چنین سرمایه‌گذاری عظیمی از منابع ملی شده؟ چه کسی یا کسانی آن را کارشناسی کرده‌اند؟ و چه مرجعی آن را تصویب کرده؟ سوالاتی ملی است که بعید است به این زودی به آن‌ها پاسخ داده شود، اما بعید است در آن زمان ارزیابی دقیقی از هزینه-فایده این پروژه به عمل آمده باشد یا اساساً نسبت آن با توسعه کشور تبیین شده باشد. در واقع با هیچ فهمی از توسعه (لااقل در طیف دیدگاه‌هایی که طی سه دهه گذشته و پس از جنگ در نظام حکمرانی مطرح بوده‌اند) نمی‌توان جایگاه روشنی برای پروژه غنی‌سازی تعریف کرد، گویی مسئولان و تصمیم‌گیرندگان پروژه اساساً یا درکی از توسعه نداشته‌اند یا الزامی به برقراری پیوند بین این پروژه عظیم و برنامه توسعه نمی‌دیده‌اند. به هر حال این حق ملت ایران بوده‌ و است تا علل و توجیهات چنین سرمایه‌گذاری عظیمی از منابع ملی را بدانند، به ویژه آنکه این پروژه نه تنها نفعی عاید ملت نکرده بلکه روز به روز زیان حاصل از آن انباشته شده‌است.

چهارم: هزینه‌های مستقیم و غیرمستقیم

هزینه پروژه غنی‌سازی را می‌توان به دو دسته هزینه‌های مستقیم و غیر مستقیم تقسیم کرد. هزینه‌های مستقیم مربوط است به ساخت سایت‌های اتمی، نیروی انسانی و مجموعه منابع تخصیص داده شده برای پشتیبانی پروژه‌ که برآورد‌های متفاوتی از آن گزارش شده، که حتی کمترین آن نیز با توجه به وضعیت اقتصادی اجتماعی دهه‌های اخیر، منابعی عظیم و غیرقابل جبران است.

هزینه‌های غیرمستقیم پروژه غنی‌سازی بسیار بیشتر از هزینه مستقیم آن بوده؛ یعنی هزینه نزدیک به سی سال تحریم ناشی از پروژه غنی‌سازی که در نزدیک به دو دهه خیر بسیار افزایش یافته و تقریباً اجماع اقتصاددانان، آن را یکی از عوامل اصلی عقب ماندن ایران از مسیر توسعه و حتی بخش بزرگی از نابسامانی‌ها در اقتصاد امروز می‌دانند. بر اساس برآورد دکتر رنانی در سال ۱۳۹۴ «نسل‌های آینده ایران به دلیل تداوم تنش اتمی و تحریم‌ها حداقل ۳ و حداکثر ۱۰هزار میلیارد دلار زیان خواهد دید که به طور متوسط ده برابر کل نفتی می‌شود که ربع قرن پس از انقلاب فروخته شده و یا چند برابر کل خسارت‌های مادی جنگ تحمیلی و این‌ها جدای از خساراتی است که نسل کنونی از تحریم و بی ثباتی‌ها و فقدان رابطه گسترده اقتصادی با جهان می‌برد»(ص ۶۲۴). علاوه بر خسارات حاصل از جنگ اخیر، ضربات پی در پی اسرائیل پیش از جنگ برای به تعویق انداختن پروژه را نیز باید به فهرست هزینه‌های غیر مستقیم افزود. در برابر این هزینه‌های سرسام آور و هدر رفت منابع ملی در ستون فایده پروژه غنی‌سازی چه چیز را می‌توان فهرست کرد؟ نزدیک به ۴۰۰ کیلوگرم اورانیوم غنی شده ۶۰ درصد و صد‌ها کیلو اورانیوم با غنای کمتر. این منابع کدامیک از زخم‌های عمیق اقتصاد و اجتماع رنجور ایران را درمان خواهد کرد؟ آیا با همه این ذخایر می‌توان یک لامپ را روشن کرد و به خانه‌ای نعمت برق داد؟ آیا با ده‌ها برابر افزایش ذخایر اورانیوم غنی شده می‌توان منابعی برای قدری کاهش فقر نزدیک به نیمی از جمعیت کشور فراهم کرد؟ آیا به اتکای این ذخایر می‌توان یک درصد از تورم ۴۰ درصدی را کاست؟ در تبلیغات رسمی عموماً به ساخت رادیو دارو‌ها و همینطور بهره‌برداری از انرژی اتمی در اصلاح نباتات اشاره می‌شود. سوال مهم آن است که آیا بدون هزینه کرد کلان میلیاردی پروژه غنی‌سازی و حجم عظیم خسارات ناشی از پروژه امکان دست‌یابی به چنین محصولاتی نبود؟ اساساً فرض کنید مثل گذشته بنابر آن می‌شد که همه محصولات مورد اشاره از خارج کشور خریداری شود، در این صورت آیا هزینه سالیانه خریداری آن‌ها بیشتر از چند میلیون دلار می‌شد؟ در این صورت چگونه می‌توان آن هزینه سرسام آور و میلیاردی پروژه غنی‌سازی را با حداکثر چند میلیون دلار محصول کنونی توضیح داد. واقعیت آن است که هیچ توجیه اقتصادی برای هزینه های پروژه غنی‌سازی نه در گذشته وجود داشته و نه در حال حاضر وجود دارد.

پنجم: بازدارندگی

تهاجم اسرائیل و سپس آمریکا به کشورمان و بمباران سایت‌های هسته‌ای نشان داد که غنی‌سازی اورانیوم ارزش بازدارندگی نیز ندارد و حتی اگر بتوان برخورداری از بمب هسته‌ای را مانع بالقوه‌ای برای تهاجم به کشور محسوب کرد (که جای تردید فراوان دارد) برای صنعت غنی‌سازی هرگز نمی‌توان چنین نقشی قائل شد. برعکس تا زمانی که پروژه غنی‌سازی ادامه دارد، امکان بالقوه تهاجم دیگر کشور‌ها به ویژه اسرائیل برای توقف پروژه با یه تاخیر انداختن آن وجود دارد. از قضا برخی گزارش‌ها حاکی از آماده شدن اسرائیل برای حمله مجدد به این تاسیسات در صورت شروع آوار برداری از آن‌ها است. بنابراین، علاوه بر هزینه‌های کلان پیشین، تلاش برای بازسازی یا فعال‌سازی مجدد پروژه غنی‌سازی می‌تواند هزینه‌های مستقیم و غیر مستقیم جدی تازه‌ای بر ملت تحمیل کند و اساساً با وقوع و تداوم شرایط نه جنگ، نه صلح، امکان هرگونه سرمایه‌گذاری برای توسعه کشور منتفی می‌شود و لذا ساده‌انگاری است اگر تصور شود با سیاست کنترل تخاصم و روابط به ظاهر دوستانه‌ با کشور‌های همسایه و حتی دیپلماسی فعال بتوان حتی بخشی از عقب ماندگی حاصل از چنین وضعی را جبران کرد.

در دنیای پس از جنگ سرد نقش بازدارنده سلاح هسته‌ای بسیار بیش از گذشته مورد سوال است، چه رسد به بازدارندگی تنها میزانی از اورانیوم غنی شده ۶۰درصد یا بیشتر. مصونیت واقعی از تهاجم دیگر کشور‌ها بیش از آنکه موکول به داشتن سلاح هسته‌ای یا اورانیوم غنی شده باشد به ثبات سیاسی، اقتصادی و حمایت مردمی از حاکمیت‌ها و دولت‌ها وابسته است. سلاح هسته‌ای با همه قدرت تخریب در نظر و عمل نتوانسته اشکال گوناگون تجاوز از جمله حملات متعارف، عملیات مخفی یا امثال آن را کنترل یا منتفی کند. برای مثال منازعات هند و پاکستان یکسال پس از آزمایش هسته‌ای موفق هر دو در ۱۹۹۸ رخ داد که منجر به درگیری نظامی شد. کما اینکه اخیراً نیز هند اقدام به حمله نظامی محدود به خاک پاکستان کرد و تنش بین آن‌ها بر سر کشمیر را افزایش داد و بار دیگر بازدارندگی سلاح هسته‌ای را زیر سوال برد. تخمین زده می‌شود پاکستان حدود ۱۲۰ کلاهک هسته‌ای دارد و هند نیز از زرادخانه هسته‌ای قدرتمند‌تری برخوردار است.

نمونه دیگر از ناکارآمدی سلاح هسته‌ای در بازدارندگی حمله آرژانتین به جزایر فالکلند است که تحت حاکمیت بریتانیا بود و یکی از پنج قدرت هسته‌ای رسمی جهان.

اگرچه بریتانیا حملات خونینی را برای بازپس‌گیری جزایر انجام داد اما هرگز استفاده از سلاح هسته‌ای را در دستور کار قرار نداد. حملات غافلگیرانه مصر و سوریه به اسرائیل هسته‌ای در سال ۱۹۷۳ نیز شاهد دیگری بر نفی بازدارندگی سلاح هسته‌ای در برابر تهاجم دیگران است.

علاوه بر این، قدرت هسته‌ای حتی نمی‌تواند مانع از تجزیه یا فروپاشی دولت‌ها و ملت‌ها شود. نمونه شاخص در این زمینه اتحاد شوروی است که زراد خانه عظیم هسته‌ای آن که شامل هزاران کلاهک هسته‌ای بود مانع از آن شد تا به دلیل ناکار آمدی، فساد، اقتدارگرایی و تمامیت‌خواهی و ساختاری پوسیده و ناتوان به یکباره از هم متلاشی و تجزیه شد. تجربه بمباران سایت‌های هسته‌ای ایران از سوی آمریکا و اسرائیل در جنگ ۱۲ روزه نیز نشان داد که ۴۰۰ کیلو اورانیوم غمی شده ۶۰ درصد نیز کمترین مانعی برای حمله و تهاجم ایجاد نمی‌کند. برای حفظ تمامیت ارضی و وحدت سرزمینی و تامین منافع ملی باید بر توسعه متوازن و پایدار کشور متمرکز شد و از فعال شدن شکاف‌های عمیق ممانعت به عمل آورد.

ششم: هزینه‌های پیش‌رو

آمریکا و کشور‌های اروپایی برای وادارسازی ایران به توقف پروژه غنی‌سازی دو اهرم فشار جدی دارند؛ اول جنگ و دوم فعالسازی مکانیزم ماشه. درباره عواقب فاجعه‌بار فعال شدن مکانیزم ماشه و آثار وخیمی که می‌تواند بر بنیان ‌ها و زیرساخت‌های اقتصاد بحران‌زده ایران داشته باشد فراوان سخن گفته‌شده که جای هیچ تردیدی مبنی بر مغایرت آن با منافع ملی باقی نمی‌گذارد. شاید وقتی احمدی‌نژاد از عبارات «کاغذ پاره» و «دستمال مصرف شده» برای توصیف قطعنامه‌ها و تحریم‌ها استفاده می‌کرد، خود نیز نمی‌دانست که قرار است چه آواری را بر سر مردم ایران خراب کند. قطعنامه ۱۶۹۶ در سال ۱۳۸۵ و در پی آن قطعنامه‌های ۱۷۳۷، ۱۷۴۷ و در نهایت ۱۹۲۹ به تدریج نشان داد که ایران عزیز به واسطه بی‌تدبیری و جهل حکمرانان در چه مخمصه‌ پیچیده‌ای گرفتار شده‌است. تحریم‌های بانکداری، خمل و نقل، تسلیحات و فعالیت‌های اقتصادی حاصل از قطعنامه ۱۹۲۹ در خرداد ۱۳۸۹ هرگونه امیدی را برای توسعه ایران از بین برد و از سال ۱۳۹۰ اقتصاد بحران زده ایران را در مسیر تورم-رکود فزاینده قرار داد. تاخیر در چرخش جدی در سیاست غنی‌سازی اورانیوم و پیش بردن روابط به سوی فعال شدن مکانیزم مشابه نه تنها سایه جنگ را دوباره بر سر ایرانیان خواهد افکند، بلکه عواقب و خسارات اقتصادی-اجتماعی آن نه کمتر که بسیار بیشتر و درازمدت‌تر از جنگ ۱۲ روزه خواهد بود، که نتیجه آن جز فقیرتر شدن مردم، نابرابری و فساد بیشتر و توسعه نیافتگی نیست.

هفتم: تمسک به نهضت ملی

مدتی است که به منظور مشروعیت بخشی به پروژه غنی‌سازی اورانیوم، رسانه‌های رسمی و سخنگویان نظام آن را هم عرض نهضت ملی شدن نفت و ایده زنده‌یاد دکتر محمد مصدق قرار می‌دهند. بی تردید قیاس مع‌الفارق و بی ربطی است. مرحوم مصدق در پروژه ملی کردن صنعت نفت در پی آن بود تا حقی را که حکام نالایق پیش از او تحت روابط استعماری به انگلیس واگذار کرده بودند باز پس گیرد و سپس با اعمال این حق منافع مردم ایران را تامین کند. اما همانطور که روشن است تا امروز کسی یا کشوری مدعی تصاحب یا واگذاری حق برخورداری ایران از انرژی صلح‌آمیز هسته‌ای نشده و اساساً قبل و پس از انقلاب ادعایی در این زمینه مطرح نشده است. پذیرش عضویت ایران در آژانس بین‌المللی اتمی و ده‌ها معاهده و توافقنامه که یکی از آخرین آنها سند برجام است موید این حق برای ایران و مردم ایران است. آنچه محل نزاع است زمان، کیفیت و روش اجرای حق استفاده از انرژی اتمی است. بدیهی است کشورها و ملت‌ها بنا به مصالح ملی شان تصمیم می‌گیرند که چگونه، کی و به چه میزان از حقوق خود بهره‌مند شوند. برای مثال حق ایران برای تقویت بنیه دفاعی را کسی یا کشوری نمی‌تواند منکر شود؛ ولی در حالی که جمهوری اسلامی تکنولوژی ساخت موشک‌های دوربرد را در اختیار دارد، بارها تاکید کرده که در حال حاضر تصمیم بر ساخت موشک با برد بیش از ۲۰۰۰ کیلومتر ندارد. بنابراین فارغ از طرح هر ادعا یا تهدیدی از سوی دیگر کشورها از جمله اسرائیل، ملت ایران بر حسب منافع و مصالح ملی‌اش باید درباره چگونگی بهره‌مندی از حق استفاده از انرژی هسته‌ای در فضای دموکراتیک تصمیم گیرد و این موضوع نسبتی با بازپس‌گیری حق ملت برای استخراج و فروش نفت از شرکت نفت ایران و انگلیس از سوی دکتر محمد مصدق ندارد.

هشتم: به‌نام ملت، به‌کام دشمنان ملت

سال‌ها پیش (۱۳۹۴) اقتصاددانان درد آشنا و ایران دوست دکتر محسن رنانی نتایج پروژه مطالعاتی چند ساله‌اش درباره برنامه غنی‌سازی ایران را تحت عنوان «اقتصاد سیاسی مناقشه اتمی ایران» پس از ارسال برای مسئولان عالی نظام منتشر کرد.

وی در این کتاب به تفصیل و با استناد به شواهد علمی نشان داد که «از تاریخ مشخصی آمریکا مسئله اتمی ایران را در دستور کار سیاست خارجی خود قرار داد و کوشید آن را به یک مسئله جهانی تبدیل کند. هدف چه بود؟ ایجاد یک بحران قابل مدیریت در منطقه حساس خلیج فارس که در طرف مقابل آن یک کشور اسلامی دارای رفتاری نسبتاً قابل پیش‌بینی (در مقایسه با القاعده و صدام) قرار داشته باشد و تداوم این بحران برای یک دوره ۵ تا ۱۰ ساله به منظور مدیریت بازار نفت از طریق این بحران» (ص ۳۷۶). محقق نام برده تاکید دارد «هدف اولیه غرب از درگیری با ایران، براندازی نظام جمهوری اسلامی نیست»، بلکه آماده سازی غرب برای شروع نسل سوم سیاست انرژی است که هدف محوری این سیاست‌ها تغییر الگوی انرژی کشورهای غربی و کاهش وابستگی اقتصاد آنها به انرژی فسیلی است. بنابراین از نظر دکتر رنانی تحریم ابزار تداوم بازی با ایران است.

یعنی «روشی است که غربیان برگزیده‌اند برای اینکه ایران تشویق شود بازی را ادامه دهد» (ص ۳۸۷). دکتر رنانی در این کتاب پیش بینی کرده بود که تنها اگر خطر فرضی ایران در جریان غنی سازی به خطر واقعی تبدیل شود، آمریکا مستقیماً ایران را هدف حمله قرار خواهد داد. بر پایه چنین تحلیلی و با ذکر شواهد و قرائن علمی دکتر رنانی در سال ۱۳۹۴ به مسئولان نظام توصیه کرد: «اگر دولت ایران برای خود رسالت ملی قائل است و خود را نماینده این ملت می‌داند، منافع ملی ما در این است که ارزش بلند مدت منابع نفت و گاز مان حداکثر شود تا نسل‌های آینده به کمک آن بتوانند بحران‌های مختلفی که در پیش است را مدیریت و مهار کنند [...] هیچکس منکر حقوق هسته‌ای ما نیست، بی‌گمان انرژی هسته‌ای یکی از توانایی‌های مهمی است که هر ملتی باید از آن بهره گیرد، اما سخن این است که چگونه و به چه قیمتی؟».

در این مختصر امکان توضیح مبانی استدلالی محقق مورد اشاره نیست و علاقمندان را به مطالعه کتاب ایشان دعوت می‌کنم. دکتر رنانی در نهایت بر ضرورت شروع مذاکرات با اروپا و آمریکا با اولویت لغو تحریم‌ها به هر قیمت ممکن از جمله توقف غنی‌سازی اورانیوم و سرمایه‌گذاری در صنعت نفت و گاز، استفاده صلح‌آمیز از انرژی هسته‌ای برای تولید برق و همینطور انرژی‌های نو تاکید کرده بود. اما ایدئولوژی، رانت و فساد مانع از آن شد تا به توصیه‌های علمی و ملی این محقق دلسوز توجه شود و از همین رو است که امروز ملت ناچار است متحمل خسارات سنگین انسانی و اقتصادی حاصل از تداوم سیاست و برنامه‌ای خطا شود.

با نظر گرفتن نکات مورد اشاره و ده‌ها نقد و ایراد دیگر به پروژه غنی‌سازی اورانیوم می‌توان نتیجه گرفت که فازغ از موافقت یا مخالفت اسرائیل و کشور‌های غربی با این پروژه، اساساً غنی‌سازی اورانیوم از همان آغاز تا به امروز نه تنها به توسعه ایران کمک نکرده بلکه حتی پروژه‌ای ضد توسعه پایدار و متوازن و بنابراین مغایر منافع ملی ایران بوده‌است. بار دیگر خاطر نشان می‌سازد که تمایزات جدی بین پروژه غنی‌سازی اورانیوم و استفاده صلح‌آمیز از انرژی هسته‌ای وجود دارد.

اساساً اگر نظام تصمیم‌سازی و تصمیم‌گیری کشور مبتنی بر تدبیر، عقلانیت، دموکراسی و منافع ملی بود، منابع ملی هزینه شده برای این پروژه چنین نیست و نابود نمی‌شد. به عبارت دیگر سیر پروژه غنی‌سازی اورانیوم یکی از ده‌ها و بلکه صدها شواهد مشکلات ساختاری جمهوری اسلامی است و چه بسا همین ساختار ممکن است از این پس نیز قوانین، سیاست‌ها یا رویه‌هایی را در دستور کار قرار دهد که عواقب آن برای مردم ایران بسیار ناگوارتر و بیش از گذشته منافع ملی را نادیده انگارد.

چه باید کرد؟

پیش از این و در مقدمه توضیح داده شد که تهاجم رژیم صهیونیستی و آمریکا به مرزهای ملی جای اگر و اما برای محکومیت مهاجم باقی نمی‌گذارد. اما وظیفه نیروهای ملی، جامعه مدنی به ویژه روشنفکران، هنرمندان و فعالان سیاسی و اجتماعی و فرهنگی تنها محکومیت تجاوز نیست، بلکه از آن مهمتر واکاوی زمینه‌ها و شرایطی است که مشوق تهاجم و تهدید منافع ملی شده است. همبستگی ملی پایدار متضمن اقدامات موثر برای کاهش شکاف‌ها و تبعیض‌ها از یک سو زمینه‌سازی مشارکت عمومی جهت حق تعیین سرنوشت ملت است. ایستادن یک ملت رنگارنگ و متکثر در برابر حمله بیگانه به معنای چشم بستن بر خطاها و اشتباهات نظام حکمرانی که مشوق و زمینه ساز این تهاجم در شرایط کنونی شده، نیست.

منافع ملی حکم می‌کند نیروهای ملی و دموکرات با ارزیابی سیاست‌ها و برنامه‌ها، آنچه موجب شده تا دشمنان تمامیت ارضی را به تجزیه و تلاشی ایران امیدوار کند، شناسایی و کاهش و رفع زمینه‌های مستعد‌ساز تهاجم را مطالبه کنند. به نظر می‌رسد اولویت ملی در مواجهه با شرایط کنونی بیش از آنکه مسابقه بر سر محکومیت مهاجم و خط و نشان کشیدن بر سر کم و زیاد آن باشد، شناسایی و نقد بسترهای درونی زمینه ساز تهاجم باشد.

پر واضح است که هر کس در فضای سرزمینی ایران که خود، خانواده، دوستان و هم‌وطنانش زیر بمباران رژیم صهیونیستی بوده‌اند، آن را محکوم می‌کنند، اما وظیفه نیروهای ملی با این محکومیت خاتمه نمی‌یابد و نگاه به درون حکم می‌کند، زمینه‌ها و بسترهای تهاجم ارزیابی شوند. لذا به نظر می‌رسد برای توقف روند کنونی که به شدت منافع ملی مردم ایران را در معرض تهدید جدی قرار داده، توجه به نکات زیر ضروری باشد.

۱- هرگونه ذات‌گرایی در ارزیابی پروژه غنی سازی اورانیوم یا هر پروژه دیگر باید کنار زده شود و سیاست‌ها و برنامه‌ها تنها بر پایه منافع ملی و به ویژه با محک توسعه متوازن و پایدار مورد ارزیابی قرار گیرند. شواهد بسیار نشان می‌دهد پروژه غنی‌سازی اورانیوم ضمن آنکه بخش قابل توجهی از منابع ملی را بلعیده، کمترین فایده و مزیتی برای توسعه کشور نداشته و منافع ملی حکم می‌کند، حتی اگر جامعه جهانی و به ویژه اسرائیل و آمریکا نسبت به ادامه غنی‌سازی رضایت دهند، پیش از وارد آمدن ضرر و زیان بیشتر به ملت ایران درباره ادامه آن تجدید نظر به عمل آید. سیاست اتمی ایران می‌تواند از غنی‌سازی اورانیوم به سمت استفاده صلح‌آمیز از انرژی هسته‌ای به ویژه تولید برق چرخش کند و همه ظرفیت‌های موجود به این سمت هدایت شود تا بتواند همسو با منافع ملی ارزیابی و مانع از تهاجم و مخاطرات بیشتر برای رفاه، توسعه و سلامت مردم ایران شود.

۲- سیاست‌ها و تصمیمات درباره غنی‌سازی اورانیوم چند دهه پیش و ادامه آن تا امروز به رغم خسارات جدی وارد آمده بر مردم ایران نشان دهنده عمق اشکالات و اختلالات ساختاری است و تا وقتی تغییر و تحول و اصلاح بنیادین ساختار رخ ندهد، اتخاذ چنین تصمیمات ایران براندازی خروجی اجتناب ناپذیر حکمرانی غیر دموکراتیک، بی‌تدبیر و فاقد شفافیت کنونی است.

۳- در حالی که شواهد و قراین و اظهارات برخی از مقامات اسرائیلی حکایت از تحلیل غلط آنان از نوع واکنش جامعه ایران در قبال حملات و حذف و ترور جمع قابل توجهی از مقامات امنیتی و نظامی دارد، برخی فعالان سیاسی و تحلیلگران از محقق نشدن خواست و هدف مورد اشاره به وجد آمده و گویی رفتار مردم ایران در جنگ ۱۲ روزه برخلاف انتظارشان بوده و از آن به عنوان نمودی از همبستگی ملی یاد می‌کنند.

تصور جنگ طلبان از امکان بروز اعتراض یا شورش عمومی یا برآمدن و همراهی گرایشات تجزیه طلبانه در میان اقوام ایرانی در زمان تهاجم خارجی مبتنی است بر فهم و شناخت سراسر خطای مشاوران اسرائیل به ویژه بنیاد دفاع از دموکراسی و امثال آن که بالکانیزه شدن ایران را ترویج می‌کنند. اگرچه نمی‌توان منکر وجود جنبش‌های قومی در ایران شد اما تصور ساده انگارانه و سراسر جاهلانه اینکه با پشتیبانی خارجی و حتی حمایت سیاسی و نظامی آن می‌توان این جنبش‌ها را در جهت تجزیه طلبی و جدایی از ایران تشویق کرد، نشان دهنده فقر علمی و جهالت مشاوران مهاجم نسبت به سوابق تاریخی و روح حاکم بر واگرایی و همگرایی قومی در ایران است. روح همیاری و همکاری و تعاون در زمان وقوع فاجعه واکنشی عمومی، طبیعی و تقریباً جهانی همه ملت‌ها است که چهارچوب همبستگی مدنی را تشکیل می‌دهد. در زمان رخدادهایی مثل بلایای طبیعی یا جنگ تمایل افراد و گروه‌های اجتماعی به مشارکت داوطلبانه در ترمیم زخم‌ها و خسارات فوری فارغ از همه شکاف‌های اجتماعی افزایش می‌یابد. برای مثال در زمان وقوع سیل، زلزله یا طوفان اغلب ساکنان مناطقی که دور از حادثه بوده‌اند به کمک ساکنان مناطق آسیب دیده می‌شتابند. این رفتاری است که به کرات در ایران و دیگر کشورها گزارش شده است. فارغ از اینکه اساساً واکنش مردم به تهاجم اسرائیل و رفتار آنها در زمان وقوع فاجعه متناسب با ویژگی‌های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی شان متفاوت بود و نباید آن را در قالب و چهارچوب یکسان و واحدی تحلیل کرد، اما در مجموع شواهد نشان می‌دهد که تعاون، همکاری، و همدلی مثل گذشته در زمان وقوع بحران به میزان قابل توجهی نمود یافت و البته خطای بزرگی است اگر از این رفتار برای سرپوش گذاشتن بر شکاف‌ها و نارضایتی‌ها و تعارضات کنونی سوء استفاده و تصور شود به واسطه‌ی شرایط پدیدآمده از سطح نارضایتی از وضع موجود کاسته شده‌است.

۴- تلاش برای سوار کردن عنوان «همبستگی ملی» بر رفتار مردم ایران در جنگ ۱۲ روزه و پس از آن به‌ویژه اصرار بر کاربرد اغراق‌گونه مضامین ملی در رسانه‌های رسمی و توسط مداحان و سخنرانان حکومتی به ویژه در ایام تاسوعا و عاشورا، تلاشی است برای ترمیم جایگاه هژمونیک سابق جمهوری اسلامی و تجدید مشروعیت ایدئولوژیک آن در فضای هیجانی حاصل از تهاجم بیگانه.

تغییر تاکتیک از «سلام فرمانده» به «ای ایران» در صورتی که مبتنی بر تغییر نگاه و چرخش ایدئولوژیک در نظام حکمرانی بود می‌توانست گشایشی در فضای کنونی ایجاد کند، اما به نظر می‌رسد این تلاش تاکتیکی برای ناسیونالیزه کردن بخشی از فضای فرهنگی است و لذا نمی‌تواند هژمونی جمهوری اسلامی را بازسازی کند. بدون خانه‌تکانی بنیادین و پذیرش واقعی حقوق شهروندی و تقدم منافع ملی بر هر منفعت دیگری و تجدید نظر اساسی در نظام حکمرانی متناسب با آن، کاربرد التقاطی ادبیات ملی و مذهبی جز در هم ریختن نظام‌های ارزشی و به سرقت بردن مواریث ملی و یا هدر رفت آن ثمری نخواهد داشت.

۵- به نظر می‌رسد بخش بزرگی از فضیلت واکنش مدنی جامعه ایران در برابر تهاجم اسرائیل و پس از آن، مدیون جامعه مدنی و تلاش‌های آن به ویژه در دهه اخیر است. در بزنگاه جنگ جامعه مدنی نشان داد که هم خشونت پرهیز و صلح‌طلب است، هم پای بند منافع ملی و تمامیت ارضی و هم ضد جنگ. جنگ ۱۲ روزه و سایه آن نه تنها مانع ادامه روند رشد و پویایی جامعه مدنی نشد، بلکه ضرورت تلاش و توانمند شدن آن را دو چندان کرده‌است. اعلام صریح مواضع صلح طلبانه جامعه مدنی اعم از فعالان و گروه‌ها، احزاب و انجمن‌ها پس از آتش‌بس و تاکید آن‌ها بر ضرورت چرخش‌های اساسی در سیاست‌ها و تصمیمات نظام برای دفع جنگ و جبران عقب ماندگی‌ها، نشان‌دهنده ضریب هشیاری و آگاهی آن‌ها و نگرانی‌هایشان نسبت به آینده این سرزمین است. بر این اساس جامعه مدنی نشان داد که به درجه بالایی از بلوغ و استقلال رسیده تا در آینده بتواند سهم جدی در فرآیند دموکراسی‌سازی ایفا کند، زیرا یقین دارد که «قدرت هیچ‌گاه چیزی را بدون مطالبه واگذار نمی‌کند».

۶- وظیفه نظام حکمرانی در وهله اول تدبیر امور مردم و تامین منافع ملی است. صلاحیت حکمرانان را نیز میزان موفقیت آن‌ها در تامین توسعه، بهبود رفاه، امنیت، تامین آزادی و دموکراسی و احترام به حقوق شهروندان به ویژه تعهد به حقوق بشر تعیین می‌کند. بنابراین دیدگاهی که حیات و ممات مردم را در گرو درگیری و منازعه با قدرت‌های خارجی قرار می‌دهد تا بنا به ادعای خود عدالت را در عرصه بین‌المللی محقق کند و کاملاً غیرمسئولانه و بدون توجه به آثار و پیامد‌های آن برای نابودی دیگر کشور‌ها ضرب‌الاجل معلوم می‌کند، جز تحمیل نکبت جنگ و فقر و نابرابری و فساد و عقب ماندگی ارمغانی برای مردم نخواهد داشت. خظای بزرگی است اگر با سرهم بندی مفاهیمی مثل همبستگی ملی، رفتار مردم در زمان وقوع تهاجم بیگانه به منزله تاییدی بر سیاست‌ها، برنامه‌ها و عملکرد حاکمان محسوب شود. پس از کودتای 28 مرداد و حتی پیش از آن، نوعی خودآگاهی ملی نسبت به ضرورت مقاومت در برابر بیگانگان و عوامل خارجی مداخله کننده در حیات و سرنوشت ایران شکل گرفته که در هر بزنگاه نمود آن را دیده‌ایم. ضمن آنکه اصولاً واکنش اولیه هر جامعه‌ای در برابر خطر‌ بیرونی، اعم از تهاجم خارجی یا زلزله وبلایای طبیعی، نزدیکی و گردهم آمدن و همبستگی مدنی است. این همان منطقی است که نتانیاهو را نیز وادار کرده تا مردمش را دائم درگیر جنگ‌های متوالی کند تا موقتاً از امکان بروز نارضایتی ممانعت به عمل آورد. بنابراین بحران‌های جامعه ایران و نارضایتی عمومی حاصل از آن قبل و پس از جنگ ۱۲ روزه به قوت خود باقی است و تجربه جنگ گذشته یا شوربختانه ادامه آن در آینده صورت مسئله ایران را تغییر جدی نداده و نمی‌دهد و صد البته که مردم ایران اجازه نداده و نمی‌دهند تا این نمد کلاهی برای دشمنان تمامیت ارضی ایران شود و این جز شرمندگی و شرم، برای حکمرانی ضعیف و بی‌تدبیری که مردم را چنین عرصه تنگ و دشواری قرار داده، پیام دیگری ندارد.

سخن آخر

مطابق گزارش بانک جهانی در سال ۱۳۵۷، تولید ناخالص داخلی ایران ۹۰میلیارد دلار بوده که ۸۰ درصد تولید ناخالص داخلی عربستان و حدود سه برابر همین شاخص برای امارات بود. ۴۶ سال بعد و در سال ۱۴۰۳ تولید ناخالص داخلی ۴۰۰ میلیارد دلاری ایران کمتر از نصف تولید ناخالص داخلی ۱/۱تریلیون دلاری عربستان و کمتر از اقتصاد ۵۱۰ میلیارد دلاری امارات شده‌است. این به معنای آن است که توسعه نیافتگی ایران از آستانه عبور کرده‌است. آیا چنین وضعیتی شایسته ملت بزرگ ایران است؟ از ساختاری که سلسله تصمیمات سیاست‌ها و برنامه‌های خطای آن وضعیت نابسامان و بحران زده کنونی را رقم زده و بار دیگر عفریت جنگ و خشونت را بر سر مردم به رقص در آورده، انتظار توسعه، رفاه و صلح و دموکراسی برای ملت ایران خطا و توهم است. به قول زنده‌یاد فروغ فرخزاد: «هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می‌ریزد، مروارید صید نخواهد کرد».

از این رو سخن اول و آخر همان است که عزیز در حصر مهندس میرحسین موسوی در آخرین بیانیه خود گفت؛ یعنی پذیرش حق تعیین سرنوشت ملت ایران و برگزاری رفراندوم درباره وضعیت کنونی و سپس تشکیل مجلس موسسان مرکب از نمایندگان واقعی مردم و اصلاح قانون اساسی فعلی یا تدوین قانون اساسی جدید. این تنها مسیری است که هم متناسب با شایستگی‌ها و ارزش‌های ملت ایران است و هم راهی کم هزینه و خشونت پرهیز و به دور از مداخله بیگانگان برای خروج از بحران‌های متوالی و انباشت شده و برقرار کننده صلح و دموکراسی برای ملت بزرگ ایران.

زندان دماوند
مرداد ۱۴۰۴




iran-emrooz.net | Fri, 22.08.2025, 13:47

اولین نیروگاه اتمی امارات

حامد پاک‌طینت

اولین نیروگاه هسته‌ای امارات که بزرگترین نیروگاه هسته‌ای در جهان عرب هم هست دیروز با تمام ظرفیت اسمی و برای تامین یک چهارم برق کل امارات به کار افتاد!

«باراکا»، نیروگاهی با ۴ راکتور با ظرفیت اسمی ۵۶۰۰ مگاوات یا بطور دقیقتر سالانه ۴۰ تراوات ساعت که از دیروز ۲۵% برق امارات را تامین می کند. همزمان امارات ساخت نیروگاه هسته ای دوم با چهار راکتور جدید را کلید زده که قرار است تا ۶ سال آینده ظرفیت برق هسته ای کشور را دو برابر کند!

حاصل عملکرد یک کنسرسیوم بین‌المللی از چهار شرکت مشهور کره‌ای و یک شرکت اماراتی که در کل، با بودجه ۲۰ میلیارد دلار و از سال ۲۰۱۰ آغاز و در چهار فاز به مرور تحویل و آخرین فاز آن که راکتور چهارم باشد دیروز وارد مدار شد.

تامین مالی این نیروگاه، ترکیبی از سرمایه گذاری صندوق ارزی امارات و وام بانکهای کره‌ای است. شرکت‌های کره‌ای نیز با سهامداری در این نیروگاه از درآمد فروش برق شریک هستند؛ احتمالا چیزی در حدود نیمی از این عدد از صندوق ارزی ابوظبی و تتمه آن با وام بانکهای کره‌ای و مشارکت شرکتهای کره‌ای از جمله هیوندای است. با شناختی که از جامعه امارات دارم اطمینان می‌دهم بخش بزرگی از این جامعه اصلا از این خبر کوچکترین اطلاعی هم ندارد.

در ایران اما موضوع هسته‌ای حتی در بین کودکان دبستانی شناخته شده است و به نوعی این موضوع با زندگی، گذشته و آینده کشور و مردمان ما عجین شده است. بی‌دلیل هم نیست؛ جان و مال جامعه سالهاست به این موضوع گره خورده است، از ۱۰.۰۰۰ برابر شدن نرخ دلار در این ۴ دهه و سقوط آزاد نیمی از جمعیت کشور به زیر فقر تا جنگی که واقعا به وقوع پیوست.

نگاهی بیاندازیم به هزینه‌های مالی:

نیروگاه ۱۰۰۰ مگاواتی بوشهر ۱۱ میلیارد دلار، سایت ۳۰۰ مگاواتی نیمه‌کاره کارون ۲ میلیارد دلار، پروژه نیمه‌کاره ۵ گیگاوات سیریک در هرمزگان ۲۰ میلیارد دلار، به جمع ۳۳ میلیارد دلار تا این لحظه خرج روی دست ما گذاشته که حاصلش ۷۰۰ مگاوات برق پایدار از بوشهر تا به امروز بوده است و اما هزینه‌های غیرمستقیم که زیان‌های حاصل از تحریم به کشور بوده عددی بین ۹۰۰ میلیارد تا ۳.۱ تریلیون دلار برآورد می‌شود.

با این حساب تنها نیروگاه برق‌رسان ایران که نیروگاه بوشهر است با هزینه‌ای که اشاره شد و بیش از ۴۰ سال زمان، فعلا حدود ۱% از برق کشور را تامین می‌کند و تنها نیروگاه اتمی امارات با هزینه مستقیم ۴۰% و غیر مستقیم ۹۸% کمتر از ما موفق به تامین برق هسته‌ای ۶ برابر ظرفیت برق هسته‌ای ایران و ۲۵ برابر سهم برق کشورشان شده است!

راه را کجا اشتباه رفتیم؟

با ۳۳ میلیارد دلاری که ایران تاکنون برای پروژه هسته‌ای بودجه گذاشته اگر از همان ابتدا با مدل اجرایی باراکا عمل کرده بود تولید برق هسته‌ای ایران ۳۰ برابر تولید امروز بود و با سرمایه حداقل ۹۰۰ میلیارد دلاری سوخته و تلف شده با همین مدل اجرایی و با همین ساختار، تولید برق هسته‌ای ایران ۲۴۰ برابر تولید امروز بود.

مصرف کل برق ایران هم اکنون ۳۳۰ تراوات ساعت در سال و ۲۴۰ برابر برق هسته‌ای امروز، به معنای ۱۶۵۶ تراوات ساعت است؛ یعنی ۵ برابر کل مصرف برق ایران!!!

توجه کنید! یعنی اگر تمام هزینه‌ها با مدل باراکا انجام شده بود امروز کشور ایران نه تنها تمام برق مورد نیاز خود را بدون کوچکترین کسری و ناترازی، از انرژی هسته‌ای تامین می‌کرد بلکه ۴ برابر این میزان را به عنوان برق مازاد به کشورهای همسایه با نرخ جهانی می‌فروخت تا بتواند کمتر از ۱۰ سال بازگشت سرمایه نماید!

گمان نمی‌کنم هیچ عدد و رقمی تا این اندازه گویای فاجعه‌ای باشد که در طول این چند دهه رخ داده است.


تلگرام مجمع فعالان اقتصادی
@Iran_economy_online




iran-emrooz.net | Fri, 22.08.2025, 11:02

شکستهایی که از آنها عبرت نگرفته‌ایم!

علی مرادی مراغه‌ای

امروز سالروز جنگ چالدران است بين ايران و عثمانی در ۸۹۳ ه.ش.
شکست‌ها فاجعه بار هستند اما عبرت نگرفتن از آنها فاجعه بارتر.
هنگامیکه تعصبات دُگم، جایگزین عقلانیت و نقد می گردد، روزنه عبرت بسته میشود و اشتباه از نو و از نو تکرار میگردد.
افتادن ها مهم است اما خوب بلند شدن مهمتر.
شکستها مهم هستند اما فهم عقلانیِ علل شکست که به بلوغ می انجامد مهمتر و ارزشمندترست.

ما دوبار در تاریخ معاصر شکست سهمگینی خورده‌ایم:
اولی از همسایه عثمانی در چالدران و دومی از همسایه روسی که به ترکمانچای انجامید.
شکست اولی(چالدران) ما را از خواب قرون بیدار نساخت در شکست دومی نیز معدود افرادی چون عباس میرزا بیدار شد اما با مرگ نابهنگامش و با بقدرت رسیدن پسر خیالبافش، دوباره خوابیدیم....

اینجا به چالدران می‌ پردازم:
وقتی در تابستان ۱۵۱۴م. قشون چهل هزار نفری قزلباشان صفوی در دشت چالدران با قشون صدهزار نفری سلطان سليم عثمانی روبرو شد، این اولین جنگ ایرانِ کهنه با دنیای مدرن بود، دنیای مدرنی که با توپ و سلاحهای گرم چون شبحی تا آستانهِ در آمده بود اما ایرانیان آنرا ندیدند پس، شکست سختی خوردند.
عجیب اینکه شاه صفوی اصلا استفاده از سلاح گرم را نامردی میدانست!
و عجیبتر اینکه در شب نبرد، همگی به افراط نوشیده و عقل از سرشان پریده...!

در چالدران، در یک طرف قشونِ عثمانی مجهز به ارابه و توپخانه آتشین و در طرفی دیگر، قزلباشان صفوی مجهز به نيزه، شمشیر، گرز و خنجر و شور و غیرت...!
صف آرایی دو لشکر، دقیقا شبیه صف آرایی ژاپن نو و سنتی در فیلم آخرین سامورایی به کارگردانی ادوارد زوئیک بود.

عجیب اینکه، وقتی قشون سلطان سلیم شروع به آرایش جنگی میکند و ارّابه‌ ها و توپها، قشون ایرانی را به صورت نیم دایره احاطه میکنند برخی پیشنهاد میکنند که بر آنان بتازیم و مانع آرایش جنگی شان شویم، اما چون شاه اسماعیل خود را دارای رسالت غیبی و شکست ناپذیر میدانست میگوید «ما مكث میكنيم تا آنچه مقدر الهی است از قوّت به فعل آورند...»! (تاریخ عالم آرای صفوی...ج۱ص۴۲).

در نتیجه، سلطان سليم كه در طراحى جنگ استاد بود(انقلاب الإسلام بین الخواص و العوام...ص ۱۶۳) به راحتی به آرایش جنگی پرداخت که بقول حسن بيگ روملو، عثمانی ها در استفاده از توپخانه، چنان ماهر بودند كه از يك فرسنگ مسافت، هدف را می‌زدند! (احسن التواریخ...ص ۱۴۴).

سرانجام، تعصبات وهم آلود، سرنوشت جنگ را رقم زد و دشت چالدران مشحون از اجساد قزلباشان گشت، آنان با تمام توان جنگیدند خود شاه نیز جانفشانیها کرد و از دوش و از پا زخمى شده بیحال در زمين گل و لاى افتاد(انقلاب الإسلام بین...ص۱۱۰) چیزی نمانده بود دستگیر شود که قزلباشی خود را شاه معرفى كرد تا شاه نجات یابد! به جز ۸۵ نفر، تمامی قزلباشان طعمه توپها شدند. آنان، شاه زخمی را نجات دادند.
اما زخمِ کاری وقتی بر قلبِ شاه ۲۷ ساله نشست که شنید زنش بهروزه خانم اسیر دشمن شده و سلطان سلیم برای اینکه «قلب اردبيل‌ اوغلى را بیشتر بسوزاند» زن او را به یکی از سردارانش پیشکش نمود و داستان اسارت بهروزه خانم یکی داستانیست پر آب چشم و موضوع رمانهاى تاريخى ...

افسانه شکست ناپذیری «مرشد کامل» نقش بر آب گشت، شاه دیگر از این شکست و تحقیر، کمر راست نکرد، مخصوصا وقتی بعدا شنید که بهروزه خانم باردار شده و پسری زاییده. شاه ماتم گرفت، غرق الکل شد، بر كاسه سر دشمنش(شيبك خان) مدام شراب می‌نوشید (اسماعیل نامه...ص ۱۲۷).

و همین، باعث مرگ زودرس‌اش شد...

اما به نظر من، از همه اینها  فاجعه بارتر، تاریخ‌نگاری پریشان‌گوی صفوی بود که به جای اینکه، شکست چالدران را تحلیل خردمندانه کند تا چراغ راه آیندگان گردد، جفنگیاتی بافته و علت شکست را حکمت بالغه الهی دانسته که «چون اگر شاه در این جنگ هم پیروز می‌شد ارادت قزلباشان به او به چنان درجه می‌رسید که از دین گمراه می‌شدند»!(جهانگشای خاقان...ص۵۰۶)

او نمی‌داند که در دنیای جدید، سرنوشت جنگ را دیگر نه زور و بازو، بلکه فکر نو و تکنیک رقم می‌زند.

و این تاریخ‌نگاری، در واقع خاک پاشیدن بر چشمان نسل‌های بعدی بود تا از آن شکست، عبرت نگیرند و در نتیجه، آن فاجعه را به مراتب بدتر و تکان دهنده تر در جنگ با روسیه تکرار کنند و برسند به ترکمنچای...


کانال تلگرام علی مرادی مراغه‌ای
@Ali_Moradi_maragheie




iran-emrooz.net | Tue, 19.08.2025, 11:03

فریزر را خاموش کنید

جواد کاشی

تردیدی نیست آمریکا یک دولت ملی و محبوب ایرانی را در سال 1332 سرنگون کرده است. جا دارد هر سال در روز 28 مرداد نسبت به این عمل قبیح آمریکا اظهار تنفر کنیم. اما معلوم نیست چرا به پشتوانه آن رویداد تاریخی، ستیز با آمریکا به مشخصه جدایی‌ناپذیر هویت یک نظام، یک هویت سیاسی و یک دستگاه ایدئولوژیک در عرصه سیاست تبدیل شده است.

مشکل اینجاست که مساله به آمریکاستیزی محدود نمی‌شود. یک فریزر در خانه هویتی نظام وجود دارد که به مثابه گنجینه مقدس عمل می‌کند. هر از چندی یک مولفه هویتی تازه را در داخل این فریزر انداخته‌ایم. در حال حاضر تعداد زیادی مولفه فریز شده انبار کرده‌ایم. تا توانسته‌ایم برای حراست از هر آنچه در این فریزر هست هزینه کرده‌ایم.

بعضی از اقلام فریز شده عبارتند از: انهدام اسرائیل، مبارزه با مظاهر تمدن غرب، پیاده سازی احکام و شرایع دینی، حمایت از مستضعفین عالم، مبارزه با ظلم، عدالت، اسلام و به تازگی ملیت. اینها همه خوب‌اند، اما وقتی به مولفه‌های هویتی تبدیل می‌شوند، صاحب اختیار ما می‌شوند و در هر لحظه مانع از آن می‌شوند که مصالح اینجا و اکنونی خود را درست تشخیص بدهیم. به عبارت دیگر خرد سیاسی را زائل می‌کنند.

آبروی خود را به این مولفه‌ها بسته‌اند. چندانکه گویی هر عمل و گفتاری که ناقض این مولفه‌ها باشد، همه چیز از دست خواهد رفت.

این مولفه‌ها فریز شده‌اند به این جهت که انعطافی از خود نشان نمی‌دهند. به حسب تغییر موقعیت‌های سیاسی و تاریخی جا به جا نمی‌شوند. به خاطر همین فریز شدگی، یک ساختار سیاسی را فریز کرده‌اند. روز و روزگار یک ملت را همراه با خودشان فریز کرده‌اند.

جالب اینجاست که روز داوری فرانمی‌رسد تا به این دو سوال پاسخ دهد: اول اینکه در کدام یک توفیقی حاصل شده است؟ اگر پاسخ به سوال  اول خیلی مثبت نبود، لطفا به سوال دوم پاسخ گفته شود: تا چه زمانی باید برای حراست از این مولفه‌های فریز شده هزینه داده شود؟

یک سوال سوم هم هست، آیا اقلام مصرفی در فریزر تاریخ مصرف ندارند؟

هر نظام سیاسی با مولفه‌هایی شناخته می‌شود. اما نظم سیاسی آویزان این مولفه‌ها نیست. نظم سیاسی قرار است منافع و مصالح مردمانش را تامین کند. اگر منافع و خواست مردم به سوی دیگری رفت، لاجرم باید تجدید نظر کرد.
برق فریزر را باید کشید. اجازه دهیم هر چه هست از یخ زدگی خارج شود. آنگاه یکی یکی وارسی شوند واقعا هنوز قابل مصرف‌اند؟

منبع: تلگرام نویسنده
@javadkashi




iran-emrooz.net | Sun, 10.08.2025, 10:12

نتیجهٔ حاکمیت فعلی، فروپاشی ایران است

فرشته قاضی

رادیو فردا

بعد از حملهٔ اسرائیل به ایران و توقف جنگ ۱۲ روزه بین دو کشور، گروهی از فعالان سیاسی خواستار برگزاری رفراندوم در ایران برای گذار مسالمت‌آمیز ار جمهوری اسلامی شده‌اند.

پیشنهادی که از ابتدا دو سال پیش از سوی میرحسین موسوی، آخرین نخست‌وزیر ایران و از رهبران جنبش سبز مطرح شده بود. آقای موسوی ۲۰ تیر امسال هم در بیانیه‌‌ای از حبس خانگی، خواستار برگزاری رفراندوم و تشکیل مجلس موسسان شد و اعلام کرد که ساختار کنونی حکومت ایران نمایندهٔ همه ایرانیان نیست.

مرتضی الویری، شهردار اسبق تهران و سفیر سابق ایران در اسپانیا، از حامیان این پیشنهاد است که بیانیه‌ای را همراه با بیش از ۸۰۰ فعال سیاسی و فرهنگی دیگر امضا کرده است.

او در گفت‌وگو با رادیوفردا می‌گوید که «تداوم وضعیت فعلی،‌ فروپاشی و نابودی ایران است» و راهکار جلوگیری از این مسئله را برگزاری رفراندوم می‌داند.

آقای الویری پیشتر نماینده سه دورهٔ مجلس و رئیس سازمان مناطق آزاد تجاری ایران بوده است.

این سیاستمدار ایرانی معتقد است که باید با آمریکا،‌ مذاکرهٔ مستقیم صورت بگیرد و «حاکمیت باید به صورت صریح و روشن، ‌بیان کند که به دنبال محو اسرائیل نیست. به طور صریح بیان کند که مسائل فلسطینی‌ها را از طرق قانونی پی‌گیری خواهد کرد».

* شما بیانیهٔ حمایت از رفراندوم و تاسیس مجلس مؤسسان که آقای میرحسین موسوی پیشنهاد کرده را امضا کرده‌اید. به چه دلیلی از رفراندوم حمایت می‌کنید؟

من دغدغهٔ ایران را دارم. احساس می‌کنم که کشور به مرحلهٔ حساسی رسیده؛ هم در بعد خارجی و مسئلهٔ حملهٔ خارجی و شکل گرفتن یک آتش‌بس شکننده و هم ناترازی‌های ‌اقتصادی، سیاسی و فرهنگی که در سه چهار زمینه دارد خودش را به شدت و با تلخی نشان می‌دهد. در این وضعیت و با این مشخصات، همه کسانی که دل در گرو این آب و خاک دارند و نگران سرنوشت کشور هستند، طبیعتاً در این مقطع این حساسیت را خیلی بالاتر احساس می‌کنند. من هم قطره‌ای از این مجموعه هستم و با توجه به تجربیاتی که از گذشته دارم به این جمع‌بندی رسیده‌ام که تداوم روش‌های گذشته، ‌راه به جایی نمی‌برد.

حرکت‌های اصلاح‌طلبانه‌ای که در زمان آقای خاتمی از سال ۷۶ به بعد شروع شد، به تعبیر خود ایشان، به صخره‌های سخت برخورد کرده است؛ به دلیل مقاومت جریان به اصطلاح حاکمیت و انقباضی که وجود دارد. لذا با توجه به این مسائل،‌ احساس می کنم راه‌حلی که میرحسین موسوی ارائه داده یک راه حل گذار به سیستم دموکراتیک و آزاد است که همه می‌توانند در آن مشارکت داشته باشند. در عین حال خشونت‌پرهیز هم است. تجربهٔ تلخی که من از سال ۵۷ دارم نمی‌خواهم دوباره تکرار شود. وقوع یک انقلاب جدید، بسیار می‌تواند خسارت‌بار باشد. بنابراین من براندازی را به مفهوم برخورد خشونت‌آمیز یا جایگزینی یک سیستم جدید به جای سیستم قدیم از طریق روش‌های خشونت‌آمیز، به هیچ وجه به مصلحت نمی‌دانم. به همین دلیل است که از نظرات آقای میرحسین موسوی برای یک رفراندوم حمایت کردم.

* فرآیند این گذاری که شما از آن حمایت می‌کنید چگونه باید باشد؟ در داخل ایران خیلی از کسانی که مخالف یا منتقد هستند یا خواستار تغییرات اساسی هستند با سرکوب مواجه هستند. خود شما هم زندانی شده‌اید. این فرآیند چگونه می‌تواند اتفاق بیفتد؟

من می‌دانم که راه دشواری را در پیش داریم. ولی در مقایسه با براندازی، این راه بسیار مقبول‌تر و راحت‌تر به نظر می‌رسد. چون اگر این گزینه را ما نداشته باشیم یا بایستی تن به همین حاکمیت فعلی و روش‌هایی که وجود دارد بدهیم که من نتیجهٔ آن را جز فروپاشی نمی‌دانم. سرزمینی با این سوابق و با این مشخصات که می‌توانست جایگاه بسیار برتری در سطح دنیا داشته باشد در حال نابودی است. بنابراین تداوم وضعیت فعلی که فروپاشی و نابودی ایران است. من نگران نابودی جمهوری اسلامی نیستم. من نگران نابودی ایران هستم.

روش دیگری که می‌تواند متصور باشد این است که یک حملهٔ خارجی صورت بگیرد و از طریق به اصطلاح امید به این‌که خارجی‌ها برای ما کاری کنند. من در این زمینه هیچ ذهنیت مثبتی ندارم و کاملا منفی هستم. برای این‌که هیچ کشوری را نمی‌شناسم که درگیر حملهٔ خارجی شده باشد و توانسته باشد سرانجام مطلوب و خوبی پیدا کند. شما وضعیت عراق، افغانستان و کشورهایی شبیه آن را نگاه کنید. لذا راهی باقی نمی‌ماند جز این‌که ما بتوانیم عِده و عُده جمع کنیم. فشار مدنی بوجود بیاوریم با حرکت‌های خشونت پرهیز و گفت‌وگو با نخبگان جامعه، و حاکمیت را وادار به انجام یک رفراندوم کنیم.

* سوال همین است. ابزارهای عملی چیست؟ آیا فکر می‌کنید کسانی در درون حاکمیت هستند که مثل شما فکر می‌کنند که بتوانید گفت‌وگوها را با آن‌ها برای انتقال آرام قدرت یا آن چیزی که می‌گویید جلو ببرید؟

ببینید! من با خیلی از دوستان در درون حاکمیت صحبت کرده‌ام. این‌ها می‌گویند که حرف،‌ حرف درستی است. حرفی که میرحسین موسوی زده. ولی از نظر اجرایی و امکان علمی، سخت است. می‌گوییم چرا سخت است؟ می‌گویند برای این‌که حاکمیت تن نمی‌دهد.

پاسخ ما این است که اگر فشار جدی شود و خواسته عمومی شکل گیرد، ‌حاکمیت مجبور به تمکین خواهد شد. در آفریقای جنوبی، آقای نلسون ماندلا نزدیک به ۳۰ سال زندان بود. سختی‌های زیادی کشید. ولی توانستند به وسیله فشار مدنی،‌ رژیم آپارتاید را به اصطلاح به یک سیستم دموکراتیک جدید تبدیل کنند؛ بدون خونریزی و بدون براندازی به آن مفهوم.

در داخل کشور شما نگاه کنید تحت فشار افکار عمومی،‌ حاکمیت مجبور شد که قانون حجاب را اجرا نکند و کنار بگذارد. و اِلا مگر می‌شد که مصوبه مجلس را کنار بگذارند؟ تحت فشار عمومی حتی مصوبه مجلس هم بر زمین می‌ماند مثل ماهواره‌ها. دیش‌های ماهواره‌ را ایرانی‌ها به خوبی به یاد دارند که چگونه ماموران نیروی انتظامی می رفتند توی کوچه‌ها و با جرثقیل از خانه‌ها توی کوچه‌ها پرت می‌کردند. چرا دیگر نمی‌کنند؟ برای این‌که ...

* آقای الویری این‌ها به سبک زندگی برمی‌گردد ولی این‌جا بحث تغییر حکومت است؛ به نوعی اگر رفراندومی صورت گیرد و مجلس موسسانی تشکل شود و آن گذاری که شما و آقای موسوی می‌گویید انجام شود به معنی پایان جمهوری اسلامی است. و این چیزی است که حکومت حاضر نیست تن بدهد.

خب اگر این خواسته عمومی شکل بگیرد و تظاهرات میلیونی به حرکت دربیاید و فریاد بزنند که ما خواستار دگرگونی و تغییر قانون اساسی هستیم، شما فکر می‌کنید که حاکمیت در مقابلش ایستادگی می‌کند؟ من فکر نمی‌کنم.

* اعتراضات مختلفی بوده که سرکوب شده است. در همان خیابان‌ها،‌ معترضان را کشتند و سرکوب به قیمت کشتن معترضان و مردم تمام شد.

خب بالاخره هرچیزی هزینه‌ای دارد. من مثال اسپانیا را خدمت شما می‌زنم. فرانکو تا سال ۱۹۷۵ که سیستم دیکتاتوری حاکم بود، داشت ادامه می‌داد ولی وقتی حرکت‌های مدنی شکل گرفت و اعتراض‌ها جدی شد گفت که دیکتاتوری بس است، قانون اساسی را بعد از مرگ من اصلاح کنید. و این‌کار را کردند. بدون این‌که تن به یک انقلاب جدید بدهند فقط به وسیله فشارهای سیاسی اجتماعی در سطح کشور.

من فکر ‌می‌کنم که در این‌جا هم، همین فرمول می‌تواند به کار گرفته شود. یعنی به وسیله نخبگان جامعه، ما باید سعی کنیم یک وحدت کلمه‌ و گفتمان واحدی را به وجود بیاوریم. آن هم عبارت از این است که از طرق خشونت‌پرهیز و به وسیله حرکت‌های مدنی،‌ تقاضای گسترده‌ای برای ضرورت اصلاح قانون اساسی شکل دهیم. من قبول دارم راه سختی است ولی راه دیگری به ذهن من نمی‌رسد.

* آقای الویری، حملهٔ اسرائیل به ایران و جنگ ۱۲ روزه بین دو کشور تاثیر داشته در این‌که شما هم از چنین پیشنهادی حمایت کنید یا این‌که از پیش هم به چنین موضوعی فکر می‌کردید؟

نه. الان چهار پنج سال است که ما با تعدادی از دوستان روی این مسئله کار کرده‌ایم. فاز اول کار ما عبارت از این بود که فقط دنبال اصلاح قانون اساسی و بازنگری قانون اساسی در چند زمینه بودیم. یعنی ذیل اصل ۱۷۷ قانون اساسی که می‌گوید بازنگری قانون اساسی در برخی اصول امکان‌پذیر است و در برخی اصول نیست. ما تا آن مرحله جلو رفتیم که قانون اساسی را تا آن میزان اصلاح کنیم که دورهٔ رهبری زمان‌دار باشد،‌ مادام‌العمر نباشد. مجلس خبرگان که بر رهبری نظارت دارد فقط روحانیت نباشد. صداوسیما از انحصار حاکمیت خارج، و مردمی شود. سپاه در کارهای اقتصادی دخالت نکند. قوه قضائیه مستقل باشد. یک چنین اصلاحاتی را ما در هشت مورد فهرست کردیم. خواستیم حاکمیت را متقاعد کنیم و مکاتبه‌ای با آقای خامنه‌ای بکنیم؛ چون می‌دانید که به موجب اصل ۱۷۷ حتی تغییر جزئی قانون اساسی هم باید با موافقت رهبری باشد. خب این را ما می‌خواستیم جلو ببریم ولی بهمن دو سال قبل آقای میرحسین موسوی،‌ بحث رفراندوم قانون اساسی را مطرح کردند. یعنی یک گام جلو گذاشتند. تحولات اجتماعی هم به همین ترتیب پیش رفت.

ما هم به این نتیجه رسیدیم که اصلاحات جزئی در قانون اساسی اگر چه که برخی از مشکلات را حل می‌کند ولی مشکلات کلیدی و مبنایی، ‌بر جای خود باقی می‌ماند. به عنوان مثال، همین مسئله اصل ولایت فقیه و ولایت مطلقه فقیه که اختیارات تام دارد اصلا مسئله قانونمداری را به محاق می‌برد و موضوع قانون اساسی هرچه که باشد،‌ وجود ولایت مطلقه فقیه در قانون اساسی،‌ ناقض سایر اصول است، چون می‌تواند بقیه را وتو کند. از آن‌جا بود که به این جمع‌بندی رسیدیم که ما بایستی سراغ اصلاح بنیادین قانون اساسی برویم. بنابراین این قصه سر دراز دارد و از دو سه سال قبل...

* از مدت‌ها پیش شروع شده ولی آقای الویری،‌ ما که می‌گویید چه کسانی هستند؟

ببینید الان همین دو هزار و سی نفر که تا دو سه روز قبل امضا کردند. این‌ها عمدتاً افراد و شخصیت‌های سیاسی هستند که در همین نظام حضور داشتند. یا قبل از انقلاب و یا بعد از انقلاب، ‌زندان رفته‌اند و پای برگزاری رفراندوم هم ایستاده‌اند و دنبالش هستند. فکر و اندیشه‌ای نیست که در اثر جریان جنگ ۱۲ روزه شکل گرفته باشد. مربوط به گذشته است.

* فکر نمی‌کنید که حمایت از برگزاری رفراندوم و تشکیل مجلس موسسان و تلاش برای عملی کردن این موضوع و همین گفت‌وگویی که می‌کنید و بحث‌هایی که پیش می‌برید باعث فشار بیشتر به خود شما شود؟

‌بله خب، بالاخره چاره‌ای نیست. ما باید برای ایران هزینه بدهیم. چاره‌ای نیست. من می‌دانم که می‌تواند مشکلاتی داشته باشد. ولی با توجه به این‌که بر این باور هستم که من یک کار قانونی دارم انجام می‌دهم و برای منافع ملی دارم حرکت می‌کنم، کارم را دارم انجام می‌دهم و نگرانی هم از پرداخت هزینه ندارم. بقیه هم همین‌طور هستند.

* گفتید که ادامهٔ وضعیت فعلی و حکومت فعلی، فروپاشی خواهد بود. فکر می‌کنید به چه سمتی داریم می‌رویم؟ بعد از جنگ ۱۲ روزه، ‌جامعه‌ای که نگران و ملتهب است نگران از این‌که دوباره جنگ آغاز شود، وضعیت اقتصادی را شما در ایران خیلی بهتر می‌دانید به چه شکلی است. الان چه اتفاقی دارد می‌افتد؟

من شدت نگران هستم. تمایل دارم که حاکمیت به صورت جدی وارد مذاکره با آمریکا شود. محدویت‌هایی که در مورد مذاکره می‌گذارند را من به صلاح نمی‌دانم. بر این باور هستم که بایستی مذاکره مستقیم صورت گیرد. بایستی به صورت فراگیر و برای مخاصمه با آمریکا،‌ وارد گفت‌وگو با این کشور شویم. حاکمیت باید این کار را بکند. حاکمیت باید به صورت صریح و روشن، ‌بیان کند که به‌دنبال محو اسرائیل نیست. به طور صریح بیان کند که مسائل فلسطینی‌ها را از طرق قانونی پی‌گیری خواهد کرد. در داخل کشور بایستی زندانیان سیاسی را آزاد کند. فضای باز به وجود بیاورد. انتخابات آزاد برگزار کند و بگذارد که نمایندگان واقعی مردم در پارلمان حضور پیدا کنند. اگر این حرکت‌ها صورت گیرد، من فکر می‌کنم که ما به سرعت به طرف حل مسائل پیش خواهیم رفت. خصومت‌ها کنار خواهد رفت. سایهٔ جنگ،‌ سایهٔ منحوس جنگ و تاریکی برطرف خواهد شد. همه این‌ها امکان‌پذیر است ولی اگر این‌کار را نکند و بخواهد روش‌های گذشته را ادامه دهد، من نگران هستم؛ نگران روزهای سخت هستم.




iran-emrooz.net | Tue, 05.08.2025, 9:57

مشروطیت و تاریخ حال و آیندۀ ما

احمد زیدآبادی

روزنامه هم‌میهن

اغلب ما ایرانیان به انقلاب مشروطیت که به‌واقع یک حرکت کاملاً اصلاحی بود، تفاخر می‌کنیم. از جهاتی جای تفاخر هم دارد اما نباید فراموش کرد که انقلاب مشروطیت یک حرکت ناکام و شکست‌خورده بود و راه به جایی نبرد! براساس چه شواهدی راه به جایی نبرد؟ نیازی به شاهدتراشی افراطی نیست! همین‌که جامعۀ امروزِ ما همچنان درگیر همان مشکلات عینی و ذهنی زمان مشروطیت است، خود شاهدی استوار از شکست و ناکامی مشروطیت به‌شمار می‌رود.

اما چرا مشروطه شکست خورد؟ دلایل و علت‌هایش به اندازۀ ریگ‌های بیابان است. آن علل و دلایل همچنان گریبان ما را گرفته‌اند و رهایمان نمی‌کنند. درست به همین دلیل، انقلاب مشروطیت، «تاریخ دور» ما نیست، حال و آیندۀ ماست. هدف خودآگاهانۀ انقلاب مشروطیت، مهار استبداد و خروج از انحطاط تقریباً همه‌جانبه بود. این هدف، نیاز به دانش بسیار ژرفی از پیشینه و موقعیتِ ایرانِ آن‌روز، ساختار آگاهی جامعه و سرشت مدرنیسم غربی داشت تا بتوان با سنتزِ تئوریکِ این اقنوم‌های سه‌گانه ازیک‌طرف، یک دستگاه مفاهیم تازه خلق کرد و ازطرف‌دیگر، سامان سیاسی و اجتماعی کارآمدی ارائه داد و از راه بحث‌های همدلانه و اقناعی، پیرامون آن اجماعی نسبی پدید آورد.

بدبختانه پدران فکری ما در عهد مشروطیت، از پس این کار شگرف برنیامدند و به‌لحاظ شرایط تاریخی‌شان، شاید اصلاً نمی‌توانستند برآیند! آنان هرکدام یک بخش را دیدند و از دیدن بخش‌های دیگر عاجز ماندند. ادراک خود از همان یک بخش را هم چنان مطلق کردند که امکانی برای بحث همدلانه و گفت‌وگوی اقناع‌کننده با رقبا و مخالفان باقی نمی‌گذاشت. ازاین‌رو، بر سر پاره‌ای مفاهیم تعریف‌نشده و نامنقح در قالب شعارهای دهان پُرکن و پا در هوا، به جان هم افتادند و چون از اصل رواداری و تسامح نیز بهرۀ لازم را نبرده بودند، مرحله‌به‌مرحله کلام و عمل خویش علیه یکدیگر را زهرآگین‌تر کردند و خون هم را به زمین ریختند.

نتیجه، تشکیل دولتی بدون اقتدار، کارآمدی و قدرت نظم‌بخشی تحت عنوان مشروطیت بود. بازی قدرت‌های بزرگ آن‌روز جهان به‌خصوص روس و انگلیس هم مزید بر علت شد و با جنگ جهانی اول، ایران به‌طرز بی‌نهایت خطرناکی در معرضِ نیستی و نابودی قرار گرفت. به‌واقع فقط قضا و قدر الهی بود که باعث نجات و بقای ایران شد. در میانۀ جنگ، تزاریسم روسی بر اثر انقلاب اکتبر سقوط کرد و بولشویسم روسی جای آن را گرفت. بدین‌ترتیب، همگرایی موقت روس و انگلیس علیه ایران به پایان رسید و تضاد منافع  بنیادی آنها روزنی برای نفس‌کشیدن ایران باقی گذاشت.

با‌این‌همه، بی‌اقتداری و ناکارآمدی دولت مشروطه گویی به دردی بی‌درمان تبدیل شده بود. دولت‌ها به‌طور متوسط عمری شش‌ماهه داشتند. مردم در انواع مشکلات غرق بودند. از نظم، انضباط و امنیت خبری نبود. سران محلی از هر سو، سر به شورش گذاشته بودند. اوضاع چنان وخیم و خطرناک بود که حتی بریتانیا هم نگرانِ بهره‌برداری بلشویک‌ها و به‌خطر افتادن مستعمره‌اش در شبه‌قاره شد. ازاین‌رو، بریتانیا به تکاپو افتاد تا دولتی اقتدارگرا و قادر به حفظ نظم و امنیت در ایران شکل گیرد و سرکشان محلی را به‌جای خود بنشاند.

کودتای سیّم حوت سال ۱۲۹۹ و برآمدن رضاشاه، نتیجۀ این نگرانی و تکاپو بود. این بخش از تاریخ پس از مشروطیت بسیار مهمتر از اصلِ ماجرای انقلاب مشروطیت و بسیار درس‌آموزتر از آن است. برخی شباهت‌های آن دورۀ تاریخی با دوران کنونی، روشن‌تر از آن است که قابل پرده‌پوشی باشد. اگر تلاش یک ملت برای تأسیس دولتی مشروطه، مقید، کارآمد و قدرتمند به شکل‌گیری ساختاری ضعیف، ناتوان، ناکارآمد و بازیچۀ دست انواع باندهای فاسد و خودسر منجر شود، آن‌گاه لحظۀ تاریخی عمیقاً تراژیکی فرا می‌رسد.

در آن شرایط، تودۀ عادی مردم، عطای مشروط و مقید بودن قدرت دولت را به لقایش می‌بخشند و به استقبال فرد یا گروه یکه‌تازی می‌روند که وعدۀ حل بحران‌ها را از راه زور و سرکوب دهد! جمهوری وایمار درست به همین دلیل به ظهور نازیسم انجامید. دولت مشروطه نیز درست به همین دلیل مغلوب رضاشاه شد و مسیر او را تا رسیدن به تاج‌وتخت پادشاهی و به‌بازی‌گرفتن میراث مشروطه به‌خصوص مجلس شورای ملی، هموار کرد.

بنابراین مطرح شدن دوبارۀ نام رضاشاه در پاره‌ای محافل سیاسی امروز ایران، امری انتزاعی یا صرفاً نوستالژیک نیست. زمینه‌های اجتماعی و اقتصادی آن ظاهر شده است. فقط توانمندی و کارآمدی دولت در رفع عینی بحران‌های کشور می‌تواند این زمینه را زائل کند، وگرنه فلک در آستین خود چیزهای حیرت‌آور نهفته دارد!




iran-emrooz.net | Tue, 05.08.2025, 9:04

بحران کتاب و بحران آب در ایران

بابک زمانی

راستی در میانه جنگ و مسایل سیاسی مهم چه جایی برای بحران “کتاب ” می‌ماند؟

وقتی کشور در بحران عمیق بی آبی به سر می‌برد بحران کتاب دیکر چه صیغه ایست؟

پاسخ دو تاست اول آنکه سالهاست در یک “برهه حساس” هستیم که همه چیز را تحت‌الشعاع خود قرار می‌دهد و با این ترتیب هیچگاه در مورد هیچ چیز نباید در این “برهه حساس” حرف بزنیم.

دوم آنکه بحران کتاب قاعدتا باید بر هر بحران دیگری مقدم‌تر و به عبارتی پیشینی‌تر باشد. برای هر کار باید دانش اندوخت و دانش را باید از کتاب یاد گرفت.

البته که الان از طریق اینترنت همه اطلاعات در دسترس هستند اما باید امکان خرید اطلاعات از طریق اینترنت وجود داشته باشد که متاسفانه به دلیل تحریم و قطع ارتباطات بین‌المللی بانکی این هم امکان پذیر نمی‌‌باشد.

  اما بحران کتاب در کشور ما هیح چیز کم از سایر بحران‌ها ندارد. در کشور ما اگرچه زبان انگلیسی یکی از ملزومات تحصیلات پایه است ولی شاید جزو معدود کشورهایی باشیم که کتاب‌های روز دنیا به زبان انگلیسی در آن بطور مداوم جریان ندارند.

حتی در فرودگاه هم کسی نمی‌‌تواند سراغ آخرین رمان پرهبجان نویسنده مورد علاقه اش را بگیرد. جایی در شهر تهران نیست که “همه” کتاب‌هایی را که در دنیا منتشر می‌شوند، حداقل پر فروشترین‌ها یا معروف‌ترین‌ها را در یک فاصله زمانی معقول تهیه و به فروش برساند.

جامعه روشنفکری ایران و مردم کتابخوان هیچ چاره‌ای ندارند جز آنکه صبر کنند تا بالاخره یک نفر کتاب را ترجمه کند و آن وقت انتشار پیدا کند. همین جا بگویم که در رشته پزشکی و شاید رشته‌های فنی به دلیل قانونی بودن سرقت بین‌المللی اندیشه در کشور ما، بسیاری از کتاب‌های روز هک و به سرعت در دسترس قرار می‌گیرند و بعد از استفاده، توهم دانشمند شدن “با کتابی چند بر پشت” دست داده بخش‌ها و دانشگاه‌ها گسترش پیدا می‌کنند. که اگر این نبود نه تنها گسترش آموزش پزشکی بلکه درمان مردم هم در شرایط انزوای بین‌المللی غیرممکن می‌شد.

  در هر حال تعداد زیادی کتاب هر روز منتشر می‌شود که تیراژ محدودی دارند پانصد گاهی سیصد، یعنی ترجمه کتاب و تألیف که تحت تاثیر این جو قرار می‌گیرد سودی ندارد، از این طریق نمی‌‌توان زندگی کرد یا ساعاتی را به آن اختصاص داد.

جامعه‌ای که فرصت تفکر ایجاد نمی‌‌کند تنها در خطر کم آبی نیست تمام بنیان‌های آن در خطر است.

قیمت کتاب ترجمه به شکل باور نکردنی‌ای با قیمت کتاب تألیف تفاوت اندکی دارد و وسعت ترجمه این نرخ را پایین‌تر هم می‌آورد در نتیجه کتابت، زندگی از راه کتابت یا صرف أوقاتی از زندگی به کتابت نازل و نازل‌تر و در نتیجه تعطیل می‌شود.

جامعه‌ای با کتابت تعطیل شده تنها مشکل آب نخواهد داشت جامعه‌ای که کتاب نمی‌‌خواند حوصله تفکر در زمان و مقیاس گسترده‌تر را ندارد، عنان خود را به فضای مجازی در دقایق کوتاه نتایج قطعی احساس اطمینان و هیجان می‌بازد.

چنین جامعه‌ای از سطح فراتر نخواهد رفت. مطالعه در فضای مجازی حتی برای تقویت کارکردهای مغزی هم ارزش چندانی ندارد.

بنده و بسیاری نورولوژیست‌های دیگر به کسانی که می‌خواهند الزایمر نگیرند توصیه می‌کنیم رمان بخوانند. هیچ چیز مثل یک زیست موازی ولو در زمان محدود در رمان، مغز را تقویت نمی‌‌کند.

برای تقویت مطالعه - وقت گذاری برای مطالعه - حتی کتاب‌های خواندنی پرهیجان عشقی جنایی هم اهمیت دارند. تولید چنین کتاب‌هایی هم در فرهنگ بومی ما، در حالی که فضای مجازی تمام وقت را ربوده، باعث غنای فرهنگ و گسترش مطالعه می‌شوند.

نویسندگانی که در همین فضا داستان همه خوان عشقی و جنابی و جنگی بنویسند و با تیراژ بالا به فروش برسانند زیربنای کتاب و کتابخوانی و یک کلام غنای فرهنگی به شمار می‌روند. صحنه‌هایی از کامیون‌هایی که بسته‌های بزرگ حاوی کتاب‌های قطور هری پاتر و گیم او ترونز را جلوی کتابفروشی‌ها خالی می‌کردند بسیار گویاست، بسته‌هایی که داخل مغازه جا نمی‌‌شد و جلوی مغازه و با سرعت فروش می‌رفت.

یا عکس‌هایی از زمستان پربرف مسکو و صف طولانی‌ای که در انتظار انتشار رمان پایوستوفسکی، الکسی تولستوی یا فادایف بودند.

  در ایران هم همه ما چنین نویسندگانی را از سالها پیش به یاد می‌آوریم و همین ذوق کتابخوانی مختصر را هم به درجاتی مدیون آنها هستیم. مستعان، ر اعتمادی، قاضی سعید، ذبیح الله منصوری ……

در حال حاضر  چنین نام‌هایی از زندگان به زحمت به ذهن  می‌آیند.

در چنین فضائی است که ادیو بوک هم جای خود را باز می‌کند.

تیراژ سیصدتایی کتاب معنای دیگری هم دارد اگر فکر می‌کنید این کتاب را ممکن است روزی بخوانید باید در همان لحظه بخرید وگرنه دیگر آن را روی پیشخوان کتابفروشی نخواهید دید. کتابخانه‌های بزرگ در خانه‌ها و کتابخوان‌هایی که چند ده یا چند صد برابر کتابدار هستند هم پدیده نوظهوری است که به تیراژ کمتر کتاب و تمام شدن زودتر یک چاپ می‌انجامد.




iran-emrooz.net | Sun, 03.08.2025, 20:02

بحران و محافظه‌کاری

علی‌رضا علوی‌تبار

آنان که دغدغه ایران و پایداری و سربلندی آن را دارند، باید توجه داشته باشند که با «محافظه‌کاری» نمی‌توان راهی برای خروج از وضعیت بحرانی و حل مشکلات امروز ایران یافت. این‌که گمان کنیم با تأیید و حفظ وضع موجود می‌توانیم بر مشکلات در هم پیچیده و کهنه ایران غلبه کنیم، نشان‌‌دهنده شناخت ناقص و نادرست این مشکلات و ریشه‌های آن‌هاست. سعی می‌کنم قدری در مورد این ادعا توضیح دهم.

گمان نمی‌کنم شک داشته باشیم که امروز با مجموعه‌ای از مشکلات در هم پیچیده و کهنه‌شده (معضل) مواجه‌ایم که برخی به بحران تبدیل شده و برخی در آستانه تبدیل شدن به بحران هستند. به‌علاوه، اغلب تأیید می‌کنیم که این مشکلات «قابل پیش‌بینی»، «قابل پیشگیری» و «قابل درمان» هستند. اگر مشکل عمومی این سه قابلیت را داشت، باید ریشه آن را در «اداره امور عمومی» جست‌و‌جو کرد. امور عمومی ما «بد» اداره شده است و به همین دلیل به اینجا رسیده‌ایم. آنچه که به اسرائیلِ جنایتکار انگیزه و جرأت حمله نظامی به ایران را داد، وضعیت لبریز از مشکل ما بود. اگر این وضعیت ادامه یابد باز هم در دشمن انگیزه و جرأت حمله و جنایت علیه ما را ایجاد خواهد کرد.

حال می‌توان پرسید که چه چیز «اداره امور عمومی»‌ ما را تا این حد ضعیف و کژکارکرد کرده است؟ سه سطح از پاسخ قابل طرح است. در سطح اول، ریشه مشکلات در «مدیران و مسئولان» کشور جست‌و‌جو می‌شود. بی‌دانشی، گرایش‌های ایدئولوژیک مخرب، فقدان اخلاق لازم برای تأمین منافع عمومی، فقدان تجربه مفید و نگاه قبیله‌ای، از جمله مشکلاتی است که برشمرده می‌شوند. این ریشه‌یابی غلط نیست، اما ناقص است. درست است که حکومت ایران بعد از جنگ هشت ساله، نوعی «اندک‌سالاری»‌ بوده است و در مجموع، قدرت در میان تعداد محدود و مشخصی دست‌به‌دست می‌شده، اما نمی‌توان به‌طور کامل منکر تغییر در میان مدیران و مسئولان شد. مشاهده نشان می‌دهد که حتی پس از تغییر مدیران و مسئولان نیز برخی از مشکلات تداوم یافته و راه‌حلی پیدا نکرده‌اند. به همین دلیل سطح دوم تحلیل مطرح می‌شود: ریشه مشکلات به «راهبردها و خط‌مشی‌های تثبیت‌شده» کشور بازمی‌گردد. در این سطح از تحلیل ضعف‌ها و ناتوانایی‌های مدیران و مسئولان انکار نمی‌شود، اما تغییر آن‌ها بدون تغییر راهبردها و خط‌مشی‌ها بی‌فایده ارزیابی می‌شود. در این سطح از تحلیل نیز می‌توان این پرسش را مطرح کرد که راهبردها و خط‌مشی‌هایی که بارها ناتوانی خود را در تأمین امنیت ملی، توسعه پایدار و رفاه عمومی نشان داده‌اند، چرا تکرار شده و از ثبات نسبی برخوردارند؟ دولت‌ها و مجلس‌ها می‌آیند و می‌روند اما مجموعه‌ای از راهبردها و خط‌مشی‌های عمومی باقی مانده و تکرار می‌شوند. در پاسخ به همین پرسش است که سطح سوم تحلیل شکل می‌گیرد. ریشه مشکلات را باید در «ساختار قدرت» جست‌وجو کرد. در این نگاه مشکل را باید در عناصری چون «چیدمان نهادهای سیاسی»، «فرآیندهای تثبیت‌شده برای تصمیم‌گیری»، «فرصت‌های نابرابر دسترسی به منابع» (قدرت، ثروت، منزلت، اطلاعات)، «مهار نهادهای انتخابی توسط نهادهای انتصابی»، «نامتناسب بودن اختیار و مسئولیت در نظام کلان تصمیم‌گیری»، و… جست‌وجو کرد.

در میان کسانی‌که ریشه مشکلات را در ساختار قدرت جست‌وجو می‌کنند، گروهی باور دارند که آنچه مهم است «ساختار حقیقی قدرت» است و آنچه در قوانین اساسی و عادی آمده است، اهمیت درجه دوم دارد و در دنیای واقعی، «قدرت، قدرت را مهار می‌کند». از نظر آن‌ها راه تغییر ساختار حقیقی قدرت چیزی نیست جز «سازماندهی و بسیج منابع و اقدام به موقع». در این مسیر باید از همه امکان‌های حقوقی و اخلاقی بهره برد و کوشید تا ساختار قدرت را با ایجاد «قدرت‌های همسنگ» متوازن ساخت. گفت‌وگو، سازش، مبارزه، نافرمانی، اعتراض، رأی و صندوق انتخابات همگی ابزاری برای تغییر ترکیب و مناسبات قدرت هستند.

گروه دیگری از طرفداران اولویت ساختار قدرت، باور دارند که اگر «ساختار حقوقی قدرت» (قانون اساسی) تغییر نکند، همیشه امکان توجیه و بازگشت اقتدارگرایی در کشور وجود دارد. به‌علاوه، «ساختار حقوقی قدرت» خود یکی از عناصر سازنده و شکل‌دهنده به «ساختار حقیقی قدرت» است و تغییر آن ضروری است. همان‌طور که می‌بینیم، هر چقدر سطح تحلیل عمیق‌تر می‌شود، نیاز به تغییر بیشتر ادراک می‌گردد.

با این مقدمه می‌توان به بحث آغازین برگشت. آیا می‌توان از تداوم وضع موجود دفاع کرد و در عین حال خواهان حل مشکلات کشور بود؟ حتی در سطحی‌ترین تحلیل نیز محافظه‌کاری (دفاع از وضع موجود و یا دفاع از تغییر اندک در وضع موجود) راه‌حل خروج از وضعیت کنونی نیست.

حمله اسرائیل جنایت‌پیشه به ایران باید موجب بیداری ما از خواب غفلت گردد. صورت مسئله روشن است: اگر ایران کماکان در چنگال مشکلات درهم پیچیده خویش گرفتار باشد، از یک‌سو انگیزه و امکان حمله مجدد دشمن به ایران افزایش خواهد یافت و از سوی دیگر، یکی از مشکلات که سیاست خارجی پرهزینه و پرتنش است، تداوم خواهد داشت. معنای این تداوم ایجاد همسویی اسرائیل جنایتکار با قدرت‌های بزرگ جهانی و همچنین قدرت‌های مؤثر منطقه‌ای برای تضعیف و تخریب ایران است. حل مشکلات ایران نیز بدون دگرگونی و تحول در نظام تصمیم‌گیری (شامل تصمیم‌گیرندگان، روابط آن‌ها، فرآیندها و رویه‌های تثبیت‌شده و در نهایت محصول و تصمیم‌های گرفته‌شده) ممکن نیست. تأیید ضرورت دگرگونی یعنی فاصله‌گرفتن از «محافظه‌کاری».

حداقل، برای تأمین امنیت ملی و خروج از وضعیت کنونی ایجاد برخی تغییرها ضروری به‌نظر می‌رسد. به‌طور نمونه به برخی از آن‌ها اشاره می‌کنم:

۱) اختیار و مسئولیت مذاکره و رسیدن به توافق با قدرت‌های بزرگ باید بر عهده دولت (وزارت خارجه) قرار گیرد. نیروهای نظامی و امنیتی باید به‌صورت پشتیبان و تدارک‌کننده پشت سر دولت نقش ایفا نمایند و نه هم سطح آن.

۲) سیاست خارجیِ پرهزینه و پرتنش باید جای خود را به سیاست خارجی تأمین‌کننده منافع ملی بدهد. این تحول مستلزم تغییر نگرش از یک‌سو و تغییر نیروهای تصمیم‌گیرنده از سوی دیگر است.

۳) در مورد اسرائیل ما باید پشت سر فلسطینی‌ها و کشورهای عربی که بخشی از سرزمین‌شان توسط اسرائیل اشغال شده است، حرکت کنیم و نه این‌که از آن‌ها پیش بیفتیم. راه‌حل «دو کشور، دو حکومت» به‌عنوان گام اول یک مسیر طولانی برای حل مشکل فلسطین می‌تواند مورد تأیید ما نیز قرار گیرد. در این گام ما با بسیاری از کشورهای دیگر جهان همسو هستیم. راه‌حل بلندمدت ما می‌تواند شامل گام دوم برای تشکیل یک کشور فدرال از دو کشور باشد و در گام سوم می‌توان به شکل‌گیری نوعی «دموکراسی مشورتی» در آن منطقه فکر کرد. یعنی حکومتی که پیروان اقوام و ادیان مختلف بر اساس وزن اجتماعی‌شان جایگاه مشخصی در نظام سیاسی پیدا می‌کنند. البته، روشن است که اسرائیل به‌عنوان یک حکومت مبتنی بر «استعمار شهرک‌نشینی» با تمام قوا بر سر این گام‌ها مانع ایجاد خواهد کرد اما در چنان شرایطی ما از حمایت حقوقی و معنوی سایر کشورها برخوردار خواهیم بود.

۴) تقویت قوه بازدارندگی نظامی، ضرورتی است برای تأمین امنیت ملی ما. این تقویت نباید به تأمین «سخت‌افزارهای جدید و پیشرفته» خلاصه شود. مهم‌ترین گام برای تقویت نیروی بازدارنده نظامی آموزش مداوم و ثمربخش، تخصصی‌کردن کامل نیروهای نظامی و خارج کردن این نیروهای از عرصه فعالیت‌های اقتصادی و درگیری‌های سیاسی و فکری است. جلب حمایت عمومی از نیروهای مسلح و ایجاد آمادگی برای پشتیبانی مردم از آن‌ها واقعیت دیگری است که باید بدان توجه کنیم. محبوبیت نیروهای مسلح در هر کشوری تابع محبوبیت حکومت در آن کشور است. برای ایجاد همبستگی و پشتیبانی به‌موقع از نیروهای مسلح نیاز به ترویج «میهن‌دوستیِ شهروندمحور» داریم. میهن‌دوستی ما نباید «بیگانه‌ستیز» و متکی بر تبعیض میان شهروندان باشد. برابری حقوقی شهروندان زیربنای اساسی برای تقویت میهن‌دوستیِ شهروندمحور است. علاوه بر آن، حکومت باید بپذیرد که حکومتی است فرا-دینی، فرا-مذهبی، فرا-ایدئولوژیک، فرا-قومی، فرا-جنسی و فرا-صنفی. تنها در این حالت است که میهن و میهن‌دوستی معنا پیدا می‌کند.

سخن به درازا کشید. گمان می‌کنم روشن شد که چرا «محافظه‌کاری» را راه‌حل خروج از بحران نمی‌دانم؛ نه در کوتاه‌مدت و نه در بلندمدت. دغدغه ایران باید با شجاعت و صراحت در درخواست تغییر همراه گردد. بدون دگرگونی نمی‌توان امید به آینده را زنده نگه داشت و بدون امید حرکت به پیش ممکن نیست.

منبع: وبسایت مشق نو




iran-emrooz.net | Wed, 30.07.2025, 10:27

در همایش مونیخ

فریدون احمدی

من در همایش “همکاری ملی برای نجات ایران” در مونیخ شرکت داشتم. سخنرانی کوتاه من که فضا و حال و هوای دیگری داشت را در زیر می بینید. فکر می کنم مناسب باشد خوانندگان در جریان رویکرد دیگری قرار گیرند که پیام اصلی‌اش این است: ضرورت تام دارد در شرایط خطیر و تاریخی کنونی، جریان های مختلف اپوزیسیون نه از زاویه طرد و افشا و قهر و بایکوت بلکه با همدلی و پایبندی به اصول و فرهنگ دموکراتیک مشترکا به نجات میهن بیاندیشند.  به بیانی که در سخنرانی هم آمده است: “پریدن از سایه خود یک نیاز فراگیر و همگانی در سپهرسیاسی ایران است.”

با درود به میزبان گرامی این همایش!
و درود به همه خانم ها و آقایان!

در این فرصت کوتاه اجازه می خواهم از منظر خود چند نکته و رویکرد کلیدی برای گذار از جمهوری اسلامی و رسیدن به یک دموکراسی سکولار و امروزین در ایران را تیتروار بیان کنم.

۱- ایران ما در یک تندپیچ تاریخی  قرار دارد. در کنار فرصت ها، مخاطراتی جدی نیز سرنوشت وآینده ایران را تهدید می کند که هشیاری و حساسیت ویژه همه گرایش ها و جریان های اپوزیسیون را می طلبد. پریدن از سایه خود یک نیاز فراگیر و همگانی در سپهرسیاسی ایران است. واقعیت این است که اپوزیسیون در کلیت خود در جریان جنبش ویا انقلاب “زن، زندگی، آزادی” به هیچ وجه نمره ای قابل قبول نگرفت.

۲- مهمترین ویژگی یک نیروی هدایتگر و راهبر و شرط داشتن چنین جایگاهی، توانمندی در همگرا، همسو و انتگره کردن نیروهای گوناگون و موثر اجتماعی و سیاسی دموکراسی خواه است.  برپا کردن این همایش گامی است شایسته سپاس اما آغازین. نجات از نظام اهریمنی جمهوری اسلامی نیازمند همگرائی تا حد امکان گسترده و واقعی ملی است. طبعا منهای آن نیروهایی که سودائی بجز نجات میهن دارند و یا در پیچ و خم تاریخ درجا می زنند.

۳- برای پیروزی، گریز از انحصار طلبی، نارواداری و خشونت کلامی، پرهیز از قطبی کردن چالش ها و سیاه و سفید دیدن پدیده ها، از اهمیت بالایی برخوردارند. چالش ها در مورد نوع و ساختار نظام آینده را به فردای پس از جمهوری اسلامی واگذاریم و رقیب سیاسی و آنکه راهکار دیگری دارد را دشمن نیانگاریم.

۴- خوشبختانه انبوهی از کنشگران سیاسی، فعالین جنبش های مدنی و اعتراضی، زندانیان سیاسی وروشنفکران  با راهبردها و انتخاب های سیاسی گوناگون در صحنه مبارزه حضور موثر دارند. شایسته است برخورد همگرایانه،  هنجار و منش همگانی باشد و باسنت نخبه کشی و تخریب سرآمدان و چهره های شاخص  جدا مقابله شود.

۵- در جنگ روایت ها، هنگام  و پس از جنگ ۱۲ روزه رژیم کوشید با نمایشی مبتذل از ایرانگرایی، دوگانه ای  بسازد یک سو طرفداران حمله نظامی و اتکا به اسرائیل و سوی دیگر مدافعین وطن. باید نسبت به این توطئه ها هشیار بود و از خوراک دادن به این دوگانه  سازی ها اجتناب کرد.

۶- دگرگونی ژرف ناشی از انقلاب زن زندگی آزادی در فرهنگ و جامعه در کنار مجموعه شرایط سیاسی درون و پیرامون ایران  پایه و بنیادی نهاده است که  رهائی ازاین بختک سیاه حکومت اسلامی را  درچشم انداز قرار داده است اما باید تاکید کرد رهائی یک پروژه جمعی است.

به امید ایجاد همبستگی ملی برای نجات ایران
پاینده ایران


منبع: فیسبوک نویسنده




iran-emrooz.net | Fri, 25.07.2025, 13:08

بحران درس‌آموز آب

جواد کاشی

ماه و خورشید و فلک در کار افتاده‌اند تا مردم و حاکمان‌شان در این دیار بفهمند سیاست قلمرو عمومی است به شرط مشارکت عموم همه چیز در معنای فضیلت‌مندانه آن سیاسی خواهد شد. نه حاکمان باید خیال کنند گله‌داری می‌کنند نه مردم در این خیال باشند که دریافت کننده صرف خدمات از سوی نظام سیاسی‌اند.

در فقدان سیاست فضیلت‌مندانه، زندگی در یک جنون جمعی می‌گذرد، خرد جمعی تنها به شرط سیاست فضیلت‌مندانه وجود پیدا خواهد کرد. 

نظام پهلوی و نظام جمهوری اسلامی هر دو در مدیریت ارواح مردمان ناکام شدند. روزی روزگاری از راه رسید که خود را با بخش بزرگی از مردم و مردمان را با خود بیگانه یافتند. آنچه امروز را متمایز می‌کند ناتوانی از مدیریت بدن‌های مردم است. آب بهتر از هر چیز دیگری اثبات می‌کند مدیریت بدن‌های مردم نیز از توان نظام خارج شده است.

از منظر سیاسی در نقطه عطف مبارکی زندگی می‌کنیم.

نظام همیشه می‌خواست مردم گرد شمع وجودش جمع شوند و به آن قوت قلب دهند. برای نخستین بار است که نظام مردم را پراکنده از گرداگرد خود می‌خواهد. تمهیداتی فراهم می‌کند مردم تهران را ترک کنند تا از بار تامین آب و برق کاسته شود. این کار معنایی جز آن ندارد که حکومت به جای آنکه در قلمرو زندگی مردم پیشروی مدام کند، عقب نشینی می‌کند. هر چه مردم کمتر و پراکنده‌تر باشند، اعمال حاکمیت ساده‌تر می‌شود.

تک تک مردم ایران خردمندند، اما بحران آب ثابت می‌کند در زندگی جمعی‌شان دست به گریبان یک جنون جمعی بوده‌اند و هستند. در این جنون جمعی هم مردم و هم حکومت ایفای نقش کرده‌اند.

اگر مردم در مصرف آب تنها به خود و منافع کوتاه مدت خود اندیشیده‌اند، به خاطر فقدان درکی عمومی از امر عمومی است. اما برای آنکه درکی از امر عمومی داشته باشند باید یکدیگر را در یک میدان عمومی ملاقات می‌کردند و کثرت و تنوع و فراوانی وجود دیگران را تصدیق می‌کردند. از آلام و کاستی‌های جمعی‌شان آگاه می‌شدند و تصمیماتی برای کاستن از بار آن می‌کردند. همان کار که امروز همسایگان در جلسات ماهانه در آپارتمان‌های خود می‌کنند. حکومت شانی جز آن نداشت که صلاح دید عمومی را اجرا کند. این همان سیاست به معنای فضیلت‌مندانه آن است.

مردم به حسب شعور جمعی درکی از آلام جمعی‌شان نداشته‌اند و نقشی هم در کاستن آن نکرده‌اند. حکومت هم نسبتی با آلام واقعی مردم نداشته است. با توجه به موقعیت مالی و قدرت فراوانش، بلندپروازی‌هایی کرده که ربطی به مسائل واقعی مردم نداشته است.

بحران آب خطرناک‌ترین و در عین حال درس‌آموزترین پدیده در عرصه سیاسی ماست. به مراتب بیش از خطر جنگ چشم‌اندازهای زندگی جمعی را تیره کرده است. اگر راهی برای خروج از این بحران متصور باشد، احیای سیاست فضیلت‌مندانه با گشودن میدان حیات متکثر اجتماعی و سیاسی است.

متواضع شدن حکومت، اعتراف به ناتوانی‌ها و کاستی‌های پیشین، تلاش برای جلب اعتماد مردم، عقب نشینی از مواضع پیشین و آمادگی برای عقد قرارداد تازه برای زندگی جمعی راه‌کارهای خروج از بحران‌های امروز است.

تلگرام نویسنده
@javadkashi




iran-emrooz.net | Tue, 22.07.2025, 14:06

رفراندم، رهبری و سهامی که ریخت!

احمد پورمندی

۱- این یادداشت را در پاسخ یک کامنت نوشتم. چون مخاطب عمومی هم دارد، آنرا با تغییراتی، بازنشر می‌کنم.

۲- از نگاه من، زندگی سیاسی رضا پهلوی به دو دوره قبل ‌و بعد از ادعای «رهبری انقلاب ملی» تفکیک می‌شود. حدس می‌زنم که این پوست خربزه رهبری انحصاری را جناب آجودان مخصوص و منتظر الوزاره، زیر پایش انداخته باشد . این ادعا که با سفر به اسرائیل، نزدیکی جدی با نتانیاهو و دعوت از مردم به قیام در پناه بمب‌ها، تکمیل شد، ریسک بزرگی بود که نتیجه آن احتمالا به تیر خلاص بر زندگی سیاسی او تبدیل می‌شود.

۳- مادام‌که کسی مثل خمینی و خامنه‌ای خود را «رهبر» بنامد، هر نوع همکاری با او تنها در شکل «بیعت» قابل تصور است. مدعی رهبری انحصاری انقلاب، خودش را در موقعیت دشواری قرار می‌دهد: دعوت به همکاری می‌کند که اجبارا با پذیرش رهبری او و تبدیل هر نوع اتحاد به «همه با من» به جای «همه با هم» تبدیل می‌شود و در نتیجه همکاری را ممتنع می‌کند. از سوی دیگر، پس گرفتن ادعای رهبری هم طبعا هزینه سنگینی دارد و به آسانی میسر نیست.

خمینی اگر این وزنه را درخواست کرد، زورش را داشت که هر نوع ملاقات در پاریس را مشروط به امضای الغای سلطنت و‌قبول رهبری خودش کند. این لقمه که برای دستگاه‌هاضمه خمینی هم بزرگ بود، برای دهان آقای پهلوی بیش از اندازه بزرگ است. فرو‌نمی رود!

۴- من برای آقای پهلوی تا فرو ریختن «ائتلاف جرج تاون» و پیش از اعلام رهبری انحصاری انقلاب و زمانی که میان جمهوری و سلطنت سرگردان بود، ظرفیت‌های مثبتی قائل بودم. طرحی هم نوشته و منتشر کردم که پروژه یک دولت در سایه به ریاست جمهوری رضا پهلوی شاید بتواند مورد تفاهم قرار بگیرد و در خدمت گشودن گره رهبری گذار، عملکرد مثبتی داشته باشد. سیاست حوزه دوستی و دشمنی ابدی نیست.

۵- رفراندم، اساسا کاری خطرناک است که به راحتی می‌تواند در خدمت پوپولیسم هم قرار بگیرد. این امر به مقدار زیادی تابع « سوال رفراندم» و پروسه آن هم هست . اگر ما مثلا این سوال را به رفراندم بگذاریم که «سلطنت یا جمهوری»، - کاری که آقای پهلوی مایل به انجامش بود- ما در واقع گاری را جلوی اسب بسته ایم و به قول فوتبالی‌ها، بجای یک بازی دوره‌ای، می‌خواهیم در مرحله مقدماتی، برنده بجا و «حذفی» بازی کنیم. نتیجه این نوع رفراندم آن خواهد شد که در همان دور مقدماتی، همه گزینه‌ها حذف و فقط یک‌گزینه می‌ماند و دور مقدماتی تبدیل به فینال می‌شود! خب روشن است که در این نوع بازی، پول، پوپولیسم، عوام فریبی و ممد بوقی‌ها چه نقش پررنگی در رقم زدن نتیجه بازی بر عهده دارند.

۶- من از «رفراندم قانون اساسی فعلی ج.ا.» پیشنهادی موسوی، دفاع می‌کنم و نه از هیچ رفراندم دیگری! این رفراندم به سیاست، نگاهی «پروسه‌ای» دارد و نه «پروژه‌ای»

در مرحله مقدماتی، مردم فقط نظرشان را پیرامون قانون اساسی موجود اعلام می‌کنند. اگر این نظر منفی باشد، نه خانی می‌آید و نه خانی می‌رود. دولت بر سر کار به وظایف غیر قدرتی , مدیریت اجرایی و « شهرداری» خود ادامه می‌دهد ( به آلمانی به این نوع دولت دوره انتقال قدرت، Geschäftsführer می‌گویند. دولتی که فقط مدیریت اجرایی دارد و کشور را اداره می‌کند، اما تصمیمات کلان و حکومتی نمی‌‌گیرد)

در دوره کارزار برای نوشتن قانون اساسی جدید، در مدتی که نباید کوتاه باشد و در فضای آزادی که بوسیله نهاد‌های بر آمده از جنبش اداره می‌شود، بازی‌های مقدماتی جریان می‌یابند. سیاسیون قانون اساسی پیشنهادی خود را به افکار عمومی ارائه می‌کنند، روند مسابقه برای جلب آرای مردم، همراه با آگاه سازی‌ها تداوم می‌یابد و در انتخابات مجلس موسسان، وارد دوران یک چهارم نهایی می‌شویم. پس از تصویب قانون اساسی جدید در مجلس موسسان، با رفراندم دوم بازی فینال برگزار و ‌معلوم می‌شود که چگونه نظامی باید در کشور مستقر بشود.

اینها اما، هنوز همه بازی نیست، بخش پایه‌ای و زیرساختی بازی در واقع از سالها قبل شروع شده است و از امروز می‌تواند در اشکالی نظیر کازار برای «قانون» و کنش‌های جمعی در سطح ملی برای آشنایی با قانون و تدوین قانون اساسی جدید، ادامه یابد.

امیدوارم روشن شده باشد که تفاوت رفراندم پهلوی (سلطنت یا جمهوری) با رفراندم موسوی در چه بوده است و چرا در حالی که ‌موسوی هرگز ادعای رهبری نکرده، پهلوی از آدم‌های مشکوک و‌ ماجراجو بازی خورد، وارد بازار سهام شد و پاکتی از توهم «رضا شاه روحت شاد!»را به قیمتی بالا خرید ! حالا با ریزش بازار و ترکیدن حباب توهمی « بمب بی بی + قیام توده‌ها» ارزش سهامش، با شتاب از دست می‌رود و « رهبر انقلاب ملی» پیش از موقع باید به یاد رضا شاه فقید، در مقابل آینه در چشمان خود زل بزند که رضا! دیدی چکار کردی؟

البته شاید او هنوز متوجه همه عواقب سنگین ترکیدن حباب سهام در بازار سیاست ایران نشده باشد. اگر متوجه شده بود، زیر بازی « کنفرانس مونیخ ۲» آجودان مخصوص و دعوت ار شماری از مریدان و توهمی‌های سابقا جمهوریخواه، برای بیعت، نمی‌‌رفت!

منبع:‌فیسبوک نویسنده




iran-emrooz.net | Mon, 21.07.2025, 18:12

کدام ناسیونالیسم؟ کدام میهن‌دوستی

علیرضا بهتویی

در پی حمله‌ی نظامی راست‌های افراطی حاکم بر اسرائیل به ایران در ۱۳ ژوئن ۲۰۲۵ (۲۳ خرداد ۱۴۰۴) مردم ایران و اسرائیل تجربه‌ی وحشتناک مرگ و ویرانیِ ۱۲ روز جنگ هوایی، پهپادی و موشکی را از سر گذراندند. آتش‌بسی که تاکنون برقرار است، ناپایدار و شکننده به نظر می‌رسد. خطر ازسرگیری جنگ، در هر لحظه بازهم وجود دارد. در این روزها همه‌ی ما، درگیرِ احساسات شدیدی بوده‌ایم: ترس، خشم، اندوه و شگفتی. موضوع محوری مقاله‌ی حاضر این است که چرا تأمل پیرامون ناسیونالیسم و میهن‌دوستی، در ایران امروز ضرورت جدی دارد؟

جای دیگری نوشتم سایه‌ی منحوس جنگ دوازده‌روزه که هنوز هم بر سرِ ایران سنگینی می‌کند، محل تلاقیِ انواعِ متفاوت ناسیونالیسم اقتدارگرا، جنگ‌طلب و طرد‌کننده است.[۱] راست افراطی در اسرائیل پس از کشتار و جنایات بی‌امان در غزه و سال‌ها آزار مردم فلسطین، با حمله به ایران تلاش دارد، ویرانه‌ای از ایران بسازد. ناسیونالیسم محافظه‌کار و راست‌گرای ترامپ، که دست در دست اولی و با شعار آمریکا را دوباره بزرگ کنیم (Make America Great Again)، بر احیای قدرت گذشته‌ی ایالات متحده، محافظه‌کاری اقتصادی و مخالفت با مهاجرت و جهانی‌سازی استوار است.

در ایران هم، از یک سوتندروهای حکومتی علی‌رغم از دست دادن مشروعیت و حمایت مردمی، شکستِ‌های پی‌درپی دوره‌ی اخیر در سیاست خارجی در منطقه‌ی خاورمیانه و آشکار شدن بی‌کفایتی‌‌‌شان در این جنگ در حفاظت از جان شهروندان، هم‌چنان با اصرار بر ادامه‌ی سیاست‌های اقتدارگرایانه در زمینه‌ی داخلی و ماجراجویی در عرصه‌ی بین‌المللی، بر طبلِ نفرت، سرکوب و جنگ می‌کوبند. در عین حال که با آشکار شدن بی‌کفایتی‌‌شان در این جنگ، بیش از هر زمان دیگری، اقتدار آنها زیرِ سؤال رفته است، به بهانه‌ی شرایط جنگی و مقابله با جاسوسان اسراییلی، نوعی وضعیت فوق‌العاده در کشور ایجاد کرده‌ و موج بازداشت‌ها و اعدام‌ها را افزایش داده‌اند. همزمان، با اخراج وسیعِ مهاجران افغانستانی‌تبار (ضعیف‌ترین و آسیب‌پذیرترین قشر جامعه) تلاش دارند تا با دامن زدن به ناسیونالیسمی نژادپرستانه، با سوار شدنِ بر موج افغانستانی‌ستیزی در جامعه، از آن‌ها «بلاگردانی» درست کنند تا شدت انزجار افکار عمومی از خود را کاهش دهند.

در سوی دیگرِ این ناسیونالیسم افراطیِ تندروهای حکومتی، نیروهای ایستاده‌اند که با پرچم سلطنت‌طلبی و با دفاع از جنگ، دخالت و تجاوز خارجی، در آرزو و رؤیای «احیایِ عظمتِ تمدنِ ایرانی» و بازگشت به قدرت‌اند.

سؤال اکنون این است که آیا برای این انواعِ ناسیونالیسم‌های افراطی، که به جانِ مردمِ ایران افتاده‌اند، جنگ، ویرانی، مرگ و نگرانی را به زندگی روزمره‌ی ایرانیان تبدیل کرده‌اند، بدیلی وجود دارد؟ اگر بدیلی هست، مختصات آن چه‌گونه است؟ آیا نیروی صلح‌طلبِ ایرانی که به ارزش و کرامت انسان اعتقاد دارد و بر اهمیت عقل و تجربه در شناخت و حل مسائل تأکید دارد، می‌تواند یک صورت‌بندی دقیق از گفتمانِ میهن‌دوستی دموکراتیک، جمهوری‌خواه و دربرگیرنده (inclusive)، ارائه دهد که ظرفیتِ شمولیتِ همه‌ی گروه‌های تحت ستم جامعه (از مزد‌بگیرانِ فقیر کشور تا زنان، اقلیت‌های قومی، مذهبی، جنسی،…) را داشته باشد؟ آیا آن‌هایی که در راه یک جمهوری سکولار دموکرات در ایران تلاش می‌کنند، می‌توانند پرچمِ این میهن‌دوستی دموکراتیک و دربرگیرنده را، در برابرِ انواعِ اقتدارگرایی ناسیونالیستی برافرازند و آن را به بدیلی در برابر نفرت، کینه و جنگ تبدیل کنند؟ آن چه در زیر می‌خوانید، تأملی است بر همین پرسش‌ها، موضوعِ ناسیونالیسم و میهن دوستی و انواع گوناگونِ آن در موقعیتِ امروزِ ایران.

***

پیش فرضِ اساسیِ این نوشته آن است که «ناسیونالیسم» در انواعِ گوناگونش، از قدرت بسیجِ بسیار بزرگی در میان مردم برخوردار است. دوم آن که گونه‌های متفاوتِ ناسیونالیسم را باید از هم جدا کرد. زیرا که بررسیِ ویژ‌گی‌های هر کدام اهمیت جدی دارد.

گونه‌ی نخست – ناسیونالیسمِ اقتدارگرا و طردکننده است. نمونه‌ی بارزِ این نوع را در سال‌های اوج گیری فاشیسم و ناسیونال‌سوسیالیسم اروپایی در سال‌های آستانه‌ی جنگ دوم جهانی است. در سال‌های اخیر، با ظهورِ دونالد ترامپ در ایالات متحده، نارندرا مودی (Narendra Modi) در هند، ولادیمیر پوتین در روسیه و ژائیر بولسونارو (Jair Bolsonaro) در برزیل همین نوع از ناسیونالیسم، بار دیگر سر بر آورده است.

گونه‌ی دوم – ناسیونالیسم دموکراتیک و دربرگیرنده است. دو نمونه‌ی تاریخی این نوع از ناسیونالیسم برایِ نمونه در سوئد دهه‌ی ۱۹۳۰ با ابتکارِ عملِ سوسیال‌دموکرات‌ها، تجربه شد که توانست جلوی رشد جریانات نازیستی در این کشور را بگیرد و سوسیال‌دموکراسی را نیروی برترِ جامعه کند. نمونه‌ی بعدی، پروژه‌ی کنگره ملی هند در آستانه‌ی استقلال و بعد از آن در دوره‌ی جواهر لعل نهرو، بود. اما پیش از بحث پیرامونِ آن تفاوت‌ها، ابتدا تعریف دقیق‌تری از ناسیونالیسم را ارائه می‌کنم.

تعریف ناسیونالیسم

دولت-ملت‌ها (Nation-states) پدیده‌هایی طبیعی یا ازلی نیستند، بلکه برساخته‌های اجتماعی یا «جوامع تصوری» (Imagined Communities) هستند. ملت‌ها وجود دارند چون مردم باور دارند که وجود دارند و خود را بخشی از چنین جمعِ مشترکی تصور می‌کنند – حتی اگر اکثر اعضای آن، هیچ گاه یکدیگر را از نزدیک ملاقات نکرده و رابطه‌ای نداشته باشند.[۲] ظهور جامعه‌ی مدرن، اساسی‌ترین زمینه‌ی پیدایش ملت و ملی‌گرایی است، وقتی که جوامع سنتی و دهقانی کوچک (جایی که همه، همدیگر را می‌شناختند)، جای خود را به شهرهای بزرگ و مدرن می‌دهد (که آدم‌ها برای یکدیگر ناشناس و ناآشنایند)، قدرت‌های محلیِ کوچک (کدخدا‌ها، خوانین، رئیس‌های قبیله، واسال‌ها) که مردم محلی را زیر کنترل خود داشتند و به امپراتور یا شاه در مرکزِ امپراطوری، باج و خراج می‌دادند، جای خود را به دولت‌ها متمرکز و مدرن می‌دهند.

قدرت مرکزی دولت‌های مدرن با همگون‌سازی و همگانی‌کردنِ سیستم آموزشی و ترویج زبان‌های رسمی، خدمت اجباری سربازی و ایجادِ ارتش مدرن، شکل‌گیری بوروکراسی وسیع و تولید انبوه صنعتی پایه‌هایِ شکل‌گیری هویت ملی را می‌ریزند. مدارس، کارخانه‌ها، ادرات دولتی و پادگان‌ها، محل ارتباطات و کنش‌های متقابلِ این غریبه‌ها با یکدیگر می‌شود. سرشماری‌ها، نقشه‌ها، و موزه‌ها ابزارهای دیگری بودند که دولت‌های مدرن با آن‌ها «ملت» را تعریف کردند و به آن مشروعیت بخشید. گسترش ارتباطات (از طریق صنعتِ چاپ) و حمل‌ونقل مدرن (راه‌آهن، تلگراف و وسایل حمل‌ونقل نوین) به یکپارچگی سرزمین‌ها کمک کرد و اجازه داد که ایده‌های ناسیونالیستی سریع‌تر و گسترده‌تر پخش شوند.

ویژگی‌های اساسیِ ملت‌ها، در یک جمع بندیِ کوتاه، به شرح زیرند: ۱) ملت به‌مثابه یک واحد مهم در جوامع مدرن، برساخته‌ای اجتماعی، در مفهوم یک «جماعتِ تصورشده» یا جماعت خیالی است که همه‌ی افرادش یکدیگر را نمی‌شناسند، اما، ۲) نوعی همبستگی و تعلق به یک جمع میان اعضای آن وجود دارد و صرف‌نظر از نابرابری‌های واقعی‌ای که میانِ آحادِ هر ملتی وجود دارد، ملت همواره به‌عنوان یک رفاقت و همبستگی میان شهروندانِ برابرحقوق، تصور می‌شود. ۳) افراد معین و محدودی عضو این گروه هستند، لذا بنا به تعریف، دامنه‌ی آن محدود و متناهی است، ۴) دیگرانی («آن‌ها» در مقابلِ «ما») در بیرون از آن قرار دارند که مثل هر هویت دیگری[۳] برای تعریف ملت ضرورت دارند، تا گفته شود که ما آنانی هستیم که مثل آن غریبه‌های بیرونی نیستیم، ۵) در درون هم هویت ملی، به اشکال گوناگون، «ما» را تعریف می‌کند. ممکن است، یک گروه اکثریت، یا مسلط، مدعی باشد که «ما» با متر و معیارهای آنان (زبان، فرهنگ و …) معنی دارد و بقیه‌ی ساکنان کشور باید خود را با این معیارها انطباق دهند. ممکن است که «ما» کثرت در وحدت را پذیرفته، همه را دربرگیرد و برتری زبان، فرهنگ یا موقعیت گروهی در آن نباشد.

ظهور ملت به‌عنوان یک جامعه‌ی خیالی را می‌توان با جایگزینی آن با تعلق‌های قدیمی‌تر به جماعت‌های تصوری و خیالی توضیح داد. تعلقِ به جامعه‌ی دینی، یا قبیله‌ای، پیش از تعلقِ ملی وجود داشت. اگر برای لحظه‌ای بر تعلق به جامعه‌ی دینی مکث کنیم شباهت‌ها کاملاً روشن است. ملی‌گرایی از این سلف‌اش، نوعی احساس عمیق هم‌هویت‌پنداری را به ارث برده است: مثل این که دین با مرگ پیوند دارد، با چیزی که باید بتوانیم برایش بمیریم. در این زمینه، آرامگاه‌های سرباز گمنام در پروژه‌ی ملت‌های نوین، کاملاً این میراث را به یاد می‌آورد.[۴]

با ظهور جامعه‌ی مدرن و با افول دین در جوامع مدرن، نیازی پدید آمد تا این خلأ بر‌جای مانده از دین را پُر کند و به‌نوعی، تعلق وجودی ((existential را جایگزین کند. اساسی‌ترین دلیل روان‌شناسانه‌ی پیدایش ملت و ملی‌گرایی، آن‌جا روشن می‌شود که جوامع سنتی و دهقانی کوچک (جایی که همه، همدیگر را می‌شناختند)، جای خود را به شهرهای بزرگ و مدرن می‌دهد (که آدم‌ها برای یکدیگر ناشناس و ناآشنایند) و این مهاجران به شهر، افراد بی‌نام‌و‌نشان و تنهایی می‌شوند. حالا، این تنهایان، که با تعلقات خاص و اولیه‌شان قطع ارتباط کرده‌اند، نوعی «برادری» جدید را تجربه می‌کنند – برادری‌ای که بر پایه‌ی مشارکت در یک هویت تازه‌ی ملی شکل می‌گیرد که از آن تعلقات اولیه فراتر هم می‌رود.

نوعی از تداوم و معنا – ملت‌ها روایتی از یک تداوم تاریخی را ارائه می‌دهند، که امروزِ شهروندان را به گذشته‌‌ی باشکوه تاریخی و آینده‌ای امیدوارکننده پیوند می‌دهد. به این ترتیب، به زندگی فردِ کوچک و تنهای شهرنشین، معنا و جایگاهی بسیار بزرگ‌تر می‌بخشد. در این قصه‌ها، تو جزئی از یک کلِّ بزرگ می‌شوی که کورش و تخت جمشید و رستم پیشینه‌ی آن هستند و قرار است که این عظمت، دوباره و بزرگ‌تر از پیش، بازسازی شود. این امر به‌ویژه در جوامع مدرن که در آن مفهوم‌های اُخروی و آن‌دنیایی ضعیف‌تر شده، اهمیت بیشتری می‌یابند. پس ناسیونالیسم، یک «برساخت اجتماعی»، مجموعه‌ای از روایت‌ها و ایده‌هایی است که در دوره‌ی روندِ تأسیس دولت-ملت‌های مدرن تعریف و از آن استفاده شده است. در این دوره‌ی مدرن است که ملت‌ها عمدتاً توسط نهادهای اجتماعی مانند مدرسه‌ها، رسانه‌ها، ارتباطات، حمل‌ونقل و زیرساخت‌ها (چیزهایی که مردم را به هم متصل می‌کنند) «ساخته» می‌شوند و از طریق ارتباطات و حمل‌ونقل مدرن، با در کنارِ هم بودن و متصل شدن به یکدیگر در مدرسه، پادگان، ادارات و… با خواندن کتاب و روزنامه‌های سراسری، شکل می‌گیرند.

در مقابل تعریف بالا از ناسیونالیسم (به‌مثابه یک برساخته‌ی اجتماعی) که در حوزه‌ی مطالعات ملت و ملی‌گرایی به‌عنوان تعریف مسلط شناخته می‌شود، البته تعاریف و تفاسیر دیگری نیز وجود دارند؛ ازجمله دیدگاه‌های «ذات‌گرایانه‌ای» که بر این باورند که ملت‌ها از پیش وجود داشته‌اند و نسبت‌دادن پیدایش آن‌ها به دوران مدرن نادرست است. این دیدگاه‌ها ملت را بخشی از هویت قومیِ گذشته می‌دانند که همواره وجود داشته است.[۵] می‌گویند: ملت‌ها در شکل کنونی‌شان مدرن هستند، اما ریشه‌های آن‌ها به گذشته‌های دور برمی‌گردد. در این دیدگاه نوعی تداوم وجود دارد. فرض بر آن است که قومیت‌های قدیمی به هویت‌های ملی مدرن تبدیل شده‌اند. ملت‌ها پدیده‌هایی کاملاً مدرن نیستند، بلکه ریشه در تاریخ و هویت‌های قومی دارند.[۶] تأکید دارند که ملت‌ها دگرگونی گروه‌های قومی پیشامدرن هستند. به عبارتی، هویت ملی نوعی تداوم فرهنگی با گذشته دارد، حتی اگر شکل سیاسی مدرن به خود گرفته باشد.

منتقدانِ این نگاه ذات گرایانه، می‌گویند، شما تمایز میان «واقعیات تاریخی» و «روایت‌های اسطوره‌ای» را نمی‌بینید. حافظه‌ی جمعی کنونی ملت‌ها، و بسیاری از اسطوره‌هایی که از نیاکان بر جای مانده، بعدها بازسازی یا حتی ساخته شده‌اند. این نگاهِ ذات‌گرایانه از تأثیر دولت، ارتش، نظام آموزش رسمی و رسانه‌ها در ایجاد هویت ملی غفلت می‌کند. ملت صرفاً نتیجه‌ی تداوم فرهنگی نیست، بلکه حاصل نهادسازی آگاهانه‌ی دولت مدرن است. «ملت‌سازان» معمولاً بخشی از یک گذشته‌ی‌ خاص و گزینشی را بزرگ می‌کنند و دیگر جنبه‌ها را نادیده می‌گیرند. نباید این گزینشِ ایدئولوژیک از گذشته را با «حقیقت تاریخی» یکی گرفت. برایِ مثال، برخی کشورها مانند آمریکا، استرالیا یا سوئیس بدون قومیت تاریخی یا اسطوره‌های عمیق قومی تشکیل شده‌اند. نظریه‌ی ذات‌گرایانه، به‌سختی می‌تواند توضیح دهد که این کشورها چگونه حس ملی قوی پیدا کرده‌اند. کشورهایی که بعد از فروپاشی شوروی در دهه‌ی ۱۹۹۰ در آسیای میانه شکل گرفتند، نمونه‌های دیگری است، که شروع به ایجاد این روایت‌های اسطوره‌ای برای شکل دادن هویت ملی کردند. چنین بود که «تیمور لنگ»، قهرمان ملی و افسانه‌‌ای ازبکستان شد و مجسمه‌هایش جای تندیس‌های لنین را در میادین شهرها گرفت.

در روالِ همین نگاه ذات‌گرایانه، استالین (که مدعی بود معیارهای «عینی» را در تعریف ملت به کار گرفته) تعریف زیر را ارائه می کرد: «ملت، یک جامعه‌ی انسانیِ تثبیت‌شده و دارای ثبات است که در طول تاریخ شکل گرفته و بر پایه‌ی زبان مشترک، سرزمین مشترک، زندگی اقتصادی مشترک، و ویژگی‌های روانی مشترکی که در یک فرهنگ واحد تجلی یافته‌اند، بنا شده است».[۷]

اما در تدقیقِ تعریف مدرن از ملت به‌مثابه یک برساخته‌ی اجتماعی، همان گونه که کریگ کالهون (Craig Calhoun) تأکید می‌کند:[۸] وقتی از ایجاد یا بازسازی سنت‌ها در دوران مدرن می‌گوییم، این بدان معنا نیست که ملت‌ها یا سنت‌ها را غیرواقعی تلقی کنیم. در واقع این روند تطبیق سنت‌ها و اساطیر با زندگی مدرن و ساختارهای اجتماعی بزرگ‌تر، به معنای یک دگرگونی است، نه این که چیزی کاملاً جدید، ساختگی، تصنعی و بدونِ هیچ ریشه‌‌ای در گذشته، درست شده باشد. برای نمونه، هویت‌های ملی ایرانی نه صرفاً ادامه‌ی بی‌چون‌و‌چرایِ همان گذشته‌ی‌ پیشامدرن است که به ارث رسیده‌اند (آن طوری که «ایرانشهری»‌ها ادعا می‌کنند) و نه یک داستان‌سراییِ تصنعی و دل‌به‌خواهانه که توسط نخبگانی که در دوران رضاشاه برای تثبیت قدرت حکومت می‌جنگیدند، ساخته و پرداخته شده است. آن چه از دوران امپراتوری‌ها بر جای مانده (امپراتوری هابسبورگ‌ها در اتریش، امپراتوری عثمانی‌ها در ترکیه و یا قاجار در ایران) و به ارث رسیده، باز‌سازی و باز‌تولید می‌شود. البته که روند این بازسازی‌ها می‌تواند اشکالِ گوناگونی به خود بگیرد. شما این گونه‌گونی‌ها را در هویت‌های ملیِ ساخته شده‌ی متفاوت در ترکیه‌ی دوران آتاتورک و ایران دوره‌ی رضاخان می‌بینید.

پس این طور نیست که اگر شما بتوانید مردم را قانع کنید که ملت‌ها یک برساخته‌ی اجتماعی هستند، یا به بیان ساده‌تر توسط انسان و در دوره‌ی اخیر ساخته شده و به وجود آمده‌اند، بر این اساس، تعلق ملی نوعی «آگاهی کاذب» محسوب می‌شوند، پس ملت‌ها دیگر اهمیت نخواهند داشت و از بین خواهند رفت. نمی‌توان با تأکید بر این‌که ملت یک بر‌ساخته‌ی‌ اجتماعی است، این به‌اصطلاح «آگاهی کاذب» یا تعلق ملی را به سود سایر آگاهی‌ها برای مثال طبقاتی یا جهان‌وطنی «درمان کرد»، این دیدگاه غیرواقع‌گرایانه است. همه‌ی ایده‌های مربوط به همبستگی اجتماعی (به‌شمولِ همبستگی ملی) می‌توانند در طول زمان تغییر کنند. بی‌شبهه، درک‌هایی از هویت‌های ملی وجود دارد که می‌توانند دموکراتیک یا اقتدار گرایانه باشند، شمول‌گرا یا طرد کنند باشند، که در زیر به آن‌ها و تفاوت‌شان می‌پردازم. اما پیش از آن، به این سؤال پاسخ دهیم که ناسیونالیسم و همبستگی ملی، کدام نیازهای انسانی را پاسخ می‌دهند؟

ناسیونالیسم کدام نیازها را برآورده می‌کند؟

در بالا اشاره کردم که ناسیونالیسم، گروهی از نیازهای عاطفی و وجودی (existential) انسان‌ها را پاسخ می‌دهد:

الف – احساس تعلق– انسان‌ها همواره در یک جمع زندگی کرده‌اند و احساس تعلق به چنین جمع‌هایی به آن‌ها نوعی آرامش را منتقل می‌کند. در جامعه‌ی پیشامدرن این تعلق به روستای من بود، به مردم عشیره‌ی من، آن‌هایی که با من در یک جا زندگی می‌کردند، آدم‌هایی که نسل اندر نسل همدیگر را می‌شناختیم، در غم و شادی، در کنار هم بودیم، به همدیگر احساس داشتیم.

حال تصور کنید که در جامعه‌ی مدرن، آدم‌هایی را که از روستای کوچک و آشنا به شهر دنَگال با محیط‌های غریبه پرتاب شده است. چه چیزی جایگزینِ آن حسِ تعلقِ قدیمی می‌شود؟ در جامعه‌ی مدرن، انسان‌های ساکن شهرهای بزرگ، احساس تعلقِ به یک جمع بزرگ‌تر (ملت) را جایگزین آن جمع کوچک و قدیمی روستا می‌کنند. حالا آن‌ها جزیی از یک ملت بزرگ و قدرتمند می‌شوند، اگر چه تک‌تک آحاد این جمع بزرگ (ملت) را نمی‌شناسند، اما همین احساس تعلق به جمع، به آنها آرامش و امنیت می‌دهد. پس «من» در این شهرِ بزرگ، دیگر تنها نیست، تنهایی‌اش را با همه‌ی دیگرانِ متعلق به همان ملت، تقسیم می‌کند. حالا، یک «ما»ی دیگر شکل گرفته است.

ب – تداوم و معنا – ملت‌های مدرن روایت‌هایی از یک تداوم تاریخی را ارائه می‌دهند. در این روایت‌ها، زندگیِ امروز انسان‌ها، از طریق اساطیر و روایت‌های تاریخی، به گذشته‌ای باشکوه در گذشته و آینده‌ای امیدوارکننده در پیشِ رو، پیوند می‌یابد. به این ترتیب، به زندگی فردِ کوچک و تنهای شهرنشین، معنا و جایگاهی بسیار بزرگ‌تر می‌بخشد. در این قصه‌ها، «ما» جزئی از یک کلِ بزرگ می‌شویم که کورش و تخت جمشید و رستم پیشینه‌ی آن هستند و قرار است که این عظمت، دوباره و بزرگ‌تر از پیش، بازسازی شود. این امر به‌ویژه وقتی در جوامع مدرن، مفهوم‌های مذهبیِ اُخروی و آن دنیایی ضعیف تر شده، اهمیت بیشتری می‌یابند.

ج – همبستگی و برابری – روشن است که در جوامع مدرن نابرابری و سلسله‌مراتب از انواع گوناگون (طبقاتی، جنسی، منطقه‌ای و …) وجود دارد. اما ایده‌ی «ملت» مبتنی بر باورِ به یک برابری و برادری افقی است. همه‌ی ما اعضایِ این «ملت» علی‌رغم همه‌ی این نابرابری‌ها و ناهمسانی‌ها، به‌نوعی برابر و شریک در یک سرنوشتِ مشترک هستیم. عظمتِ ملت ما، عظمتِ تک‌تکِ ما خواهد بود.

قدرتِ بسیجِ ناسیونالیسم

چه در دوره‌های بحران‌های اجتماعی، مثل جنگ و یا ورشکستگی اقتصادی، و چه در جنبش‌های استقلال‌طلبانه و ضد استعماری، ناسیونالیسم قدرت بسیج فوق‌العاده‌ای دارد. مردم یک کشور برای مثال در شرایط جنگ حاضر می‌شوند جانِ خودشان را برای دفاع از «میهن» و «ملت» هم بدهند، بکشند و کشته شوند. سؤال این است که این قدرت بسیج‌گر ناسیونالیسم از کجا نشأت می‌گیرد؟ چرا مردم یک کشور حاضر می‌شوند جانِ خودشان را برای دفاع از «میهن» و «ملت» بدهند، بکشند و کشته شوند؟ چگونه ملی‌گرایی می‌تواند انسان‌های عادی را به چنین فداکاری‌های بزرگی وادار کند؟

اریک هابسبام، تاریخ‌نگار و یکی از تأثیرگذارترین متفکران در زمینه‌ی ملی‌گرایی، می‌نویسد:[۹] ملی‌گرایی نه از طریق منطق و حسابگری عقلانی، بلکه از راه احساسات و دلبستگی عاطفی عمل می‌کند. مردم، ملت را مثل خانواده‌ی خودشان احساس می‌کنند. بنابراین، حاضرند جان خود را فدای چیزی کنند که شاید دقیقاً ندانند چیست. اما نسبت به آن حس تعلق دارند. در واقع ملی‌گرایی نوعی از همانندسازی گروهی است که منطقِ آن به شکلِ زیر است: من آماده‌ام از کسانی دفاع کنم که شبیه من هستند، یا برایم قابل‌شناسایی‌اند، برای حفظِ «ما» بجنگم، اگر «دشمن»، «ما» را تهدید کند، در مقابلِ آن بایستم، اما از کسانی که شبیه من نیستند، دفاع نمی‌کنم.

در این روند، نقش اسطوره‌ها، نماد‌ها و آیین‌ها را هم باید دید و فهمید. ملی‌گرایی با استفاده از نمادهایی (مانند پرچم، سرودِ ملی، آهنگ‌ها و شعر‌های میهنی)، سنت‌های ابداع‌شده و اسطوره‌های قهرمانانه (رستم، کاوه، آرش، سیاوش یا امام حسین)، حس تداوم تاریخی و هدف‌های مقدس را به شهروندان در دوره‌های بحران، القا می‌کند. این ابزارها کمک می‌کنند تا انسان‌ها دست به فداکاری‌هایی بزنند که در شرایطِ عادی غیر قابل‌تصور است. برای تبیین قدرت عاطفی ناسیونالیسم خوب است در این‌جا یادآوری کنم که در انبوهی از محصولات فرهنگی (شعر، داستان، موسیقی، فیلم، تئاتر و هنرهای تجسمی) عشق به میهن و فداکاری برای آن، در هزاران شکل و سبک گوناگون تصویر شده‌اند. در زبان‌های گوناگونِ در سراسر دنیا هم که جست‌وجو کنیم، میهن با واژگانی در پیوند با خویشاوندی، نظیرِ سرزمینِ پدری، مامِ وطن، مملکتِ آبا و اجدادی یا کلماتی در رابطه با خانه یا آب‌و‌خاک و نظایر آن‌ها توصیف می‌شود، که دلالت بر چیزهایی دارند که انسان به‌طور طبیعی به آن‌ها پیوند خورده است.[۱۰] به‌اصطلاح طبیعی بودنِ ملیت، این امر را القا می‌کند که در میهن چیزی وجود دارد که انتخاب‌شده نیست، بلکه مثل سایرِ امورِ طبیعی (رنگ پوست، جنسیت، تبار خانوادگی، زمان تولد،…)، جزء آن چیزهایی است که انسان آن‌ها را دارد اما در انتخاب‌شان نقشی ندارد. در دل این «پیوندهای طبیعی» هاله‌ای از بی‌غرضی، بی‌توجهی به منافع شخصی و خلوص نهفته است. همان‌طوری که خانواده همواره به‌عنوان قلمروی عشق و همبستگیِ بی‌غرضانه تصور شده، ملت نیز برای شهروندان (فارغ از تعلقِ طبقاتی‌‌شان) جایی تصور می‌شود که در آن همه چیز ورای منفعت‌طلبی معنا می‌یابد. برای همین است که وطن می‌تواند از افراد فداکاری بخواهد، لذا شمار عظیمی از افراد در جریان جنگ‌ها، قانع می‌شوند که جان خود را فدای میهن کنند. لذا این «فداکاری» تنها در بستر نوعی تصور از خلوص و اجبار سرنوشت‌ساز قابل فهم می‌شود. جان دادنِ در راه میهن – که معمولاً چیزی نیست که انسان خود آن را انتخاب کرده باشد – دارای شکوهی اخلاقی است که نظیرش را در فداکاری برای یک سندیکا یا اتحادیه‌ی کارگری یا مثلاً سازمانی چون عفو بین‌الملل نمی‌توانید ببینید. چراکه این‌ نهادهایی که نام بردم، گروه‌هایی هستند که انسان می‌تواند به‌راحتی به آن‌ها بپیوندد یا از آن‌ها کناره بگیرد، حال آن که خانواده و میهن حسابی دیگر دارند. در یک مبارزه‌ی اجتماعی هم اگر هدف کسب امتیازاتِ مادی بیشتر باشد (برای مثال حقوق و امکانات بهتر برای کارگران )، آمادگی برای فداکاری‌های بزرگ وجود نخواهد داشت. اما وقتی هدف، انقلاب است یا چیز «پاک» و «خالصی» نظیرِ آن، ماجرا دیگرگون می‌شود، در این حالت، آدم‌ها با تمام وجود احساس می‌کنند که به دنبالِ پیشبرد یک اجبار سرنوشت‌سازِ تاریخی، یک ضرورتِ گریزناپذیر هستند و در این مسیر در حال‌وهوایی سرشار از خلوص و بی‌غرضی به سر می‌برند، گمان دارند که در راستای خلقِ لحظه‌ای تاریخی هستند. در این فضا تنها هم نیستند و گمان دارند که ما بی‌شماریم، نوعی هم‌صداییِ جسمی و احساسی درونِ این اجتماع خیالی به وجود آمده است. احساس می‌کنند که دیگرانی نیز هستند که در همان لحظه، همان آوازها را می‌خوانند. اگر چه آن‌ها یکدیگر را نمی‌شناسند، حتی نمی‌دانند که آن دیگران، کجا هستند. اما تنها چیزی که آن‌ها را پیوند می‌دهد، همان هم‌صدایی خیالی است.[۱۱]

***

در همین زمینه، یانیس استاوراکاکیس (Yannis Stavrakakis) با بهره‌گیری از نظریه‌ی روان‌کاوی ژاک لاکان (Jacques Lacan)، می‌نویسد:[۱۲] ملی‌گرایی را نباید تنها و صرفاً به‌مثابه ایدئولوژی یا سازه‌ای گفتمانی، دید. مهم است که به جنبه‌ی روان‌شناسانه‌ی آن هم پرداخت. در این چشم‌انداز، ملی‌گرایی به‌عنوان ساختاری روان‌شناختی-فانتزی که حول میل و لذت (jouissance) و نیز مدیریت احتیاج‌های روانی انسان‌ها شکل می‌گیرد، توضیح داده می‌شود. در این روایت، ما انسان‌ها همواره درگیر نوعی کمبود و نقصان وجودی هستیم. در نتیجه همواره در جست‌وجوی چیزی هستیم که بتواند این خلأ، این کمبود و نقصان را پر کند. در چنین چارچوبی، ملت به‌عنوان پدیده‌ای شگفت‌انگیز و پر اوهام عمل می‌کندکه تصور می‌شود بتواند جای آن خلأ، کمبود و نقصان را پُر کند. مردمان پیرامونِ وحدت ملی، خلوص ملی، خاستگاه ملت، رؤیاپردازی می‌کنند. ملی‌گرایی با وعده‌ی بازگشت به آن تمامیت ازدست‌رفته، با بازگشت به آن صافی و پاکیزگی از‌دست‌رفته، می‌خواهد آن شکوه گذشته را دوباره زنده کند. تلاشِ همواره و پیوسته برای رسیدن به بازگشت به آن تمامیت ازدست‌رفته است که انرژی متراکمِ عاطفی-سیاسی تولید می‌کند. این فانتزی، ملت را به‌مثابه موجودیتی یکپارچه، اصیل، خالص و تاریخی بازنمایی می‌کند و افراد را به مشارکت در پاسداری از آن دعوت میکند.

توجه کنید که میل و لذت (jouissance) در این دستگاه فکری، همواره آمیخته با رنج است (این آمیختگی لذت و درد البته از فروید به لاکان رسیده است). به این دلیل، ملی‌گرایی به‌خوبی از عهده‌ی سازمان‌دهی و هدایت این نوع لذت متناقض و ناآرام برمی‌آید. زمانی که شما در امر ملی مشارکت می‌کنید، پاداش‌تان نه‌تنها غرور و سربلندی، بلکه نوعی رنجِ مشترک، فداکاری، و همدردی تاریخی هم خواهد بود. این مجموعه در تلفیق با هم است که نوعی لذت ناخودآگاه را تولید می‌کند. افسانه‌های قربانی‌شدن، شهادت در راه وطن، رنج تاریخی ملت، و بازسازی شرف و عزت ملی، ازجمله مکانیسم‌های بسیج‌کننده‌ی این لذت جمعی‌اند.

نکته‌ی دیگر، تحلیل نقش «آن دیگران» (the Others) در روایت ملی‌گرایانه است. ملی‌گرایی مثل هر هویت دیگری با ساختن تصوری از آن دیگران (که ما نیستند)، شکل می‌گیرد[۱۳] و انسجام روانی و سیاسی خود را حفظ می‌کند. ملی‌گرایی با ساختن تصوری از آن دیگرانِ تهدیدگر (که همواره درصددِ ربودن و غصبِ لذت‌های «ما» هستند)، انسجام روانی و سیاسی خود را حفظ می‌کند. ملی‌گرایی به ما می‌گوید، «آن دیگران» (دشمنان خارجی، کفار، غاصبین، اقلیت‌هایی که هم‌مذهبِ ما نیستند، مهاجران، مفسدین یا دشمنان داخلی) درصددِ تصاحب همه‌ی لذت‌هایی هستند که به «ما» تعلق دارد. این ساختار فانتزی از «آن دیگران» باعث می‌شود که مشکلات، شکاف‌ها و ناکامی‌های درونی ملت، به دشمن بیرونی و قصد‌های خبیث آنها نسبت داده شود و بدین ترتیب انسجام نمادین و احساسی ملت حفظ گردد. این فرآیند، یکی از مؤثرترین ابزارهای بسیج توده‌ای در گفتمان‌های ملی‌گرایانه است.

ملت در این پرسپکتیو، به‌مثابه «دیگری بزرگ» (Big Other) هم تعریف می‌شود، مرجع نمادین افضل و اعلایی که ما بدان وفاداریم، که از بالا به‌ما نظاره می‌کند، اعمال و افکار ما را قضاوت می‌کند و به زندگی ما معنا می‌بخشد.از‌این‌رو، ملت به‌عنوان ساختار فانتزی و مرجع هویتی، نه‌تنها نظم نمادین جامعه را سازمان می‌دهد، بلکه میل و لذت ناخودآگاه ما افرادِ جامعه را نیز هدایت می‌کند. فانتزی ملت به‌مثابه«دیگری بزرگ» مدام از طریق رسانه‌ها، سیستمِ آموزشی، گفتار سیاستمداران و نمایش‌های فرهنگی بازتولید می‌شود.

بسیج مؤثرِملی‌گرایی در این روایت (برخلافِ توضیحِ سنت‌های عقل‌گرایانه) نه صرفاً از طریقِ تفکر و ایدئولوژی، بلکه عمدتاً از طریق عواطف انسان‌هاست. عقل‌گرایی، از درک سرمایه‌گذاری‌های عاطفی و لیبیدویی (میل‌محور) افراد رویِ ایده‌ی ملت ناتوان ‌است. ناسیونالیسم زمانی شکوفا می‌شود که نه‌تنها با ذهن، بلکه با بدن آدم‌ها (از طریق هورمون‌ها!) هم سخن می‌گوید – با دلبستگی‌های ناخودآگاه، ترس‌ها، امیال و فانتزی‌های آن‌ها. تأثیر و کارآمدی ملی‌گرایی دقیقاً در توانایی آن برای پیوند زدن عاطفه، میل و هویت در قالب یک پروژه‌ی سیاسی جذاب و بسیج‌گر نهفته است.

جمع‌بندی کنیم:

الف- موضوعِ ناسیونالیسم تنها حقِ حاکمیت ملی و یا تعیین مرزهای حقِ شهروندی نیست. بلکه درباره‌ی این امر هم هست که انسان‌ها چگونه از طریق وصل‌کردن خود به یک هویت جمعی (ما ملت)، لذت می‌برند، رنج می‌کشند و برای زندگی‌شان معنا می‌سازند. لذا به چالش کشیدن ملی‌گرایی در نوعِ افراطی‌اش تنها با استدلال عقلانی یا افشای تناقضات و کمبود‌های گفتمان آن ممکن نیست – بلکه مستلزم مواجهه با فانتزی و لذتی است که این ملی‌گرایی عرضه می‌کند. نظریه‌پردازان و کنشگران سیاسی نمی‌توانند تنها با عقلانیت، سیاست‌گذاری و گفتار رسمی به مبارزه با ناسیونالیسم افراطی، بروند. بلکه باید ابعاد روان‌شناسانه، عاطفی-احساسی و ناخودآگاه این نوع فعالیتِ سیاسی و کنشگری را نیز جدی بگیرند.

ب – ما انسان‌ها، موجوداتی یک‌پارچه و پیوسته نیستیم. همواره شکافی میان خودآگاهی و تمایلات ناخودآگاه ما، میان نقش‌های نمادین و وجودِ واقعی‌مان وجود دارد.پس ما نه موجوداتی عقلانی و شفاف، بلکه سوژه‌هایی ناقص و تقسیم‌شده‌ایم. سیاستِ عقل‌گرای مدرن اغلب این فقدان را انکار می‌کند و یا بر آن سرپوش می‌گذارد. می‌کوشد تا هویت‌هایی کامل، منسجم و تمام‌عیار ارائه دهد: «شهروند ایده‌آل»، «مردمانِ پاک و بی‌غل‌و‌غش»، یا «رأی‌دهند‌‌گان عاقل و حساب‌گر». انکارِ این ویژگی‌های انسانی، نادیده گرفتنِ شکافِ میان خودآگاهی و تمایلات ناخودآگاه، منجر به آن می‌شود که رهبران سیاسی تلاش کنند وعده‌هایی بدهند که مدعی است که این فقدان بنیادین را برای همیشه، به‌تمامی و به‌سرعت، حل‌و‌فصل خواهد کرد. سیاست‌مدارانی که می‌خواهند در مقابل ناسیونالیسمِ افراطی و ویرانگر بایستند و مبارزه کنند، باید این نقصانِ انسانی را بپذیرند. باور کنند که هویت سیاسی انسان‌ها همواره ناپایدار، موضوعِ رقابت و همواره در حال دگرگونی است.

ج – آن‌هایی که می‌خواهند علیهِ ناسیونالیسمِ اقتدارگرا و افراطی مبارزه کنند، باید بپذیرند که «فانتزی» صرفاً «توهم» نیست، بلکه ساختاری سازمان‌دهنده است که به‌ما کمک می‌کند تا با فقدان و اضطراب بنیادین درون خودمان مواجه شویم. فانتزی، روایت‌هایی خیالی می‌سازد که وعده می‌دهند که ما را کامل کنند یا عوامل درد و رنج‌های ما را توضیح دهند. در حوزه‌ی سیاست نیز، فانتزی چنین کارکردی دارد. به انسان‌ها وعده‌ی کامل شدن و تمامیت می‌دهد، «توضیح می‌دهد» که چرا اوضاع این‌چنین خراب است، چه کسانی مقصر هستند و چگونه می‌توان به «وحدت» یا «هویت اصیل‌مان» بازگردیم. راست افراطی با همین فانتزی به مردم می‌گوید که درصدد است تا مثلاً «دوباره به آمریکا عظمت ببخشد» یا «گذشته‌ی رؤیایی و شکوه ازدست‌رفته‌ی ایران را دوباره بازگرداند». البته که این فانتزی‌ها آرامش‌بخش هستند، البته که ناتوانی سیاست در تحقق وحدت کامل «ملی»، عدالت نهایی یا هویت یکدست و جمعی (همه با هم) را پنهان می‌کنند. البته که اختلاف، تنش و اضطراب – که ذات سیاست در فضایی دموکراتیک است – در این فانتزی‌ها حذف می‌شود. البته که چنین فانتزی‌هایی، فضای باز دموکراتیک را می‌بندند و به‌جای آن، وعده‌ی ثبات، قطعیت و یکپارچگی می‌دهد. اما سؤال باید این باشد که کدام «تخیل» یا «فانتزی» بدیل را می‌توان ارائه کرد. پروژه‌ی بدیل و دموکراتیک نمی‌تواند بر هویتی ضعیف، بی‌رمق و تنها عقلانی و «کسل‌کننده» استوار باشد. نمی‌توان با زبانِ انتزاعی، تکنوکراتیک و عباراتی مجرد مثلِ حقوق بشر یا حاکمیت قانون یک هویت جمعی ملی و دموکراتیک را شکل داد. برای شکل دادن به این هویت باید از روایت‌های نمادین قدرتمند، اسطوره‌ها، قهرمانان یا حافظه‌ی جمعی سود برد، که بتوانند دلبستگی عاطفی به این پروژه را ایجاد کنند. باید از طریق اسطوره‌های تاریخیِ هر کشوری (که برای مردمِ آن آشناست)، فداکاری، وحدت و همدلی و هویت را بسیج کرد. سرمایه‌گذاری عاطفی مشترک و عرصه‌ی نمادین-فرهنگی می‌توانند برانگیزاننده‌ی‌ این احساسات باشند، آن‌گونه که شهروندان بتوانند خود را در آن بازشناسند. اگر این هویت به‌عنوان نهادی سرد، عقل‌گرا و دور از دسترس برای مردمان باشد، قلمرویی متعلق به نخبگان تلقی می‌شود و نه فضایی برای تعلق عاطفیِ همه‌ی ما مردم. در چنین روایت‌هایی، حتماً هویت ملی، رنج تاریخی، روایات‌های تاریخی مشترک و شمول‌گرا، نمادها و آیین‌ها و دشمن مشترک لازم است که بار احساسی و نمادینداشته باشد وبتواند کنش سیاسی را بسیج کند. باید فضایی نمادین به وجود آورد که در آن امکانی برای میل، تخیل و هویت‌یابی جمعی وجود داشته باشد.

جهان وطنی، نفیِ ناسیونالیسم

پیش از آن که به بدیلِ دموکراتیک در برابر ناسیونالیسمِ اقتدارگرا و افراطی بپردازم، ضروری است، نگاه کوتاهی هم به پدیده‌ی جهان‌وطنی بیندازیم که تمامی اشکال ملی‌گرایی را محکوم می‌کند وآشکارا با ملی‌گرایی مخالف است.

جهان‌وطنی مفهومی کهن است که معمولاً ریشه‌ی آن را فلسفه‌ی یونان باستان، برای نمونه در سنت رواقیون (Stoicism) می‌توان یافت که می‌گفتند: اخلاق و عدالت نباید محدود به مرزهای سرزمینی باشد. در سال‌های اخیر، به‌ویژه از اواخر دهه‌ی ۱۹۸۰، واژه‌ی «جهان‌وطنی» (Cosmopolitan) بیش از گذشته طرح شده است.

نخستین دلیلِ توجه بیشتر به جهان‌وطنی، پروژه‌ی جهانی‌سازی نولیبرالی (neoliberal globalization) از دهه‌ی ۱۹۸۰ میلادی بود که سودهای کلانی برای اقلیت ثروتمند را به همراه داشت، اما برای اکثریت مردمِ مزدبگیر در غرب، به‌معنای از‌دست‌رفتن شغل و افت دستمزدها بود. طرفداران این پروژه قول داده بودند که می‌توان از سود‌برندگان جهانی‌سازی برای جبران زیان‌دیدگان (کارگران در کشورهای شمالِ جهان) استفاده کرد. اما این قول هیچ‌گاه محقق نشد. ناسیونالیسم راست افراطی امروزین، نتیجه‌ی مستقیمِ این پروژه است.

دوم، فروپاشی کمونیسم شوروی که موجی ازخوش‌بینی و امیدواریبی‌قیدوشرط نسبت به امکان شکل‌گیریِ یک نظم نوین جهانی به همراه داشت که در آن قرار بود که حقوق بشر توسعه یابد، دموکراسی گسترش پیدا کند، سازمان‌های مردم‌نهاد رشد کنند و نهادهای جهانی همچون سازمان ملل تقویت شوند. اما حوادث بعدی با ۱۱ سپتامبر و عواقب آن ازجمله اشغال عراق و افغانستان و ظهور داعش، همچنین فروپاشی مالی و ورشکستگی بانک‌ها در بحرانِ سال ۲۰۰۸ و ناتوانی آشکار ابزارهای جهانی در مواجهه با این بحران‌ها، سبب شدند که دهه‌ی ۲۰۱۰ با نوعی هوشیاری تلخ‌تر و واقع‌گرایانه‌تر همراه شود. امروزه بسیاری دیگر تنها نگران «عادلانه‌بودن» نظم جهانی نیستند، بلکه تردید دارند که اصلاً این نظم بتواند در برابر هرج‌ومرج و جنگ‌طلبی پیروز شود.

سوم، رشد آگاهی نسبت به سرنوشت مشترک مردم جهان،برای مثال این که اگر تغییرات اقلیمی شدید رخ دهد، کل جهان را تحت تأثیر قرار خواهد داد. حتی بدون تغییرات اقلیمی، خطرات زیست‌محیطی و بیماری‌های واگیردار مثل کووید وجود دارند که مرزهای ملی یا فرهنگی نمی‌شناسند. سلاح‌های هسته‌ای (و دیگر ابزارهای کشتار جمعی) جنگ‌ها را به نگرانی‌ای جهانی بدل کرده‌اند، نه صرفاً مشکلی برای کشورهای درگیر در آن جنگ‌ها.

اما «جهان‌وطنی» تنها یک روایتِ واحد نیست و تعبیر‌های گوناگون از آن وجود دارد. سه نوع متفاوت «جهان‌وطنی» به ترتیبِ زیرند:

نخستین نوع جهان‌وطنی، شکلِ نولیبرالی آن است. در این نگاهِ مصرف‌گرایانه، جهان صرفاً یک پدیده و مجموعه‌ای از کالاها برای مصرف است که در دسترس افراد قرار گرفته تا برای لذت و رضایت شخصی‌شان از آن استفاده کنند. جهان‌وطنی برای این گروه، ابرازی است در خدمتِ «بیان و ابراز خویشتن» و «خود‌شکوفایی». می‌گویند جهان وطنی برای ما بیشترین لذت و رضایت را به ارمغان می‌آورد شعارشان این است: «سفر کنید، تجربه کنید، غذاها و فرهنگ‌های گوناگون را تجربه کنید»، معتقدند این تجارب، به هماهنگی بیشتر جهانی می‌انجامد. البته این نوع از جهان‌وطنی رابطه‌ی تنگاتنگ با شرایط مادیِ سال‌های بعد از دهه‌ی ۱۹۸۰ میلادی دارد که در آن امکانات، به‌شدت نابرابر توزیع شده‌اند. آنچه ظاهراً به صورت انتخاب آزادانه‌ی فردی نمود دارد، در واقع وابسته به دسترسی افراد به امکانات و انواع سرمایه (اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی) است. اما روشن است بسیاری از مردم، چنین امکاناتی ندارند، چون اساساً پولی ندارند، چون پول بیشتر، مساوی است با گزینه‌های بیشتر. لذا، این جهان‌وطنی برای همه به‌صورت برابر در دسترس نیست. در حالی که بسیاری از مردم جهان از این نوع از «جهان‌وطنی » محروم‌اند، نخبگان با پول و زبان و سرمایه‌ی فرهنگی خود، از آن بهره‌مند می‌شوند. جهان‌وطنی در شکل مصرف‌گرایانه‌اش، اغلب سطحی و طبقاتی است و به‌جای یک دستاورد اخلاقی یا عدالت‌محور، به نوعی سبک زندگی تجملی تبدیل شده است.[۱۴]

شارحانِ این نوع از جهان‌وطنی، برندگان پروژه‌ی جهانی‌سازی نولیبرالی هستند که همه‌ی مقررات ناظر بر سرمایه‌ی مالی را لغو کردند، توافق‌نامه‌های تجارت آزاد را به امضای سیاستمداران رساندند، سرمایه‌های سیال و بی‌محدودیت آن‌ها در سراسر جهان در حرکت بود، فرصت‌های شغلی را به کشورهایی که نیروی کارِ ارزان داشتند و کنترلی برای جلوگیری از استثمار وحشیانه توسط سرمایه نبود منتقل کردند و سود‌های کلان به‌دست‌آمده‌ی خود را صرف خرید نفوذ در سطوح بالای قدرت کردند، کمک‌های مالی سخاوتمندانه‌ای به کمپین‌های انتخاباتی ‌سیاست‌مداران دادند، قدرت سیاسی و دولت را به‌مثابه تعادلی در برابر قدرت اقتصادی تضعیف و موقعیت برتر خود را تحکیم بخشیدند. این نخبگانِ صاحب‌سرمایه یا دارای مدارک و تخصصِ بالا که در اقتصاد جدید شکوفا شده بودند، کم‌کم دریافتند که با سرمایه‌داران، نوآوران و متخصصان سایر نقاط جهان اشتراک بیشتری دارند تا با هم‌وطنان خودشان. برای این برندگانِ این روند جهانی‌سازی، شکاف سیاسی مهم، دیگر چپ در برابر راست نبود، بلکه جهانِ باز و گلوبال در برابر جهانِ بسته و ملی بود. هر آن کس که نسبت به «جهانی‌شدن» (Globalization)، ابراز تردید می‌کرد، به‌عنوان تنگ‌نظر و عقب مانده معرفی می‌شد. مخالفت با جهانی‌سازی نولیبرالی، هم‌ردیف با تعصب و تبعیض تعریف شد. بر اساس این منطق، ناسیونالیسم، چیزی واپس‌مانده و واپس‌گرایانه بود؛ نوعی فرار از جهانی باز و بدون اصطکاک که وعده داده می‌شد. وقتی بحران مالی سال ۲۰۰۸ این پروژه را تا مرز فروپاشی برد، آن‌ها میلیاردها دلار خرج کردند تا بانک‌ها را نجات دهند، اما مالکان وام‌های خانه‌ها، مردمان عادی را به حال خود رها کردند تا به‌تنهایی از پس مشکلات‌شان برآیند. دیواری که پوپولیسمِ راست‌گرایِ دونالد ترامپ وعده می‌داد، نماد چیزی فراتر از دیوار برای جلوگیری از ورود مهاجرانِ مکزیکی بود. تأکید مجددی بود بر حاکمیت، قدرت و غرور ملی. در زمانی که نیروهای اقتصادِ گلوبال، کارگرانِ امریکایی را بیکار، یا با دستمزد‌های پایین و در برابر بی‌آیند‌ه‌گی، مبتلا به الکل و مواد مخدر و یا مبادرت به خودکشی می‌کرد، دیوار قرار بود که عظمت را دوباره به آمریکا بازگرداند و کارگران را از نکبت و تحقیر از سوی نخبگان نجات دهد.[۱۵]

دومین نوع جهان‌وطنی گونه‌ی لیبرال- دموکراتیک آن است. این نگرش از طریق دغدغه برای حقوق بشر جهانی، واکنش به بحران‌های انسانی در کشورهای دوردست، و تلاش برای اقتصاد جهانی عادلانه‌تر بیان می‌شود. امانوئل کانت شاخص‌ترین چهره‌ی فلسفیِ این سنت است که «جهان‌وطنی» را به‌عنوان جهان‌شمول‌گرایی (universalism)  می‌فهمد و می‌گوید که همه‌ی انسان‌ها را باید به‌صورت برابر و معادل در نظر بگیریم. ایده‌ی «جهان‌وطنیِ» به‌عنوان«اتحاد مدنی کامل بشر» در اندیشه‌ی او گسترش می‌یابد. در قرن هفدهم و به‌ویژه در قرن هجدهم، این نوع جهان‌وطنی بازتاب‌دهنده‌ی ایمان جدید به عقلانیت بود و امید داشت که بتوان از طریق آن، بر درگیری‌هایی که ریشه در جنگ‌های دینی و قومی دارند، غلبه کرد. جهان‌وطنی کانتی عمیقاً با صلح و عدالت گره خورده بود. در حالی که درگیری‌های فرهنگی و تفاوت‌های بین‌فرهنگی برای او مسئله‌ی اصلی نبود. اگر در تفکر مذهبی، هر انسان دارای روح است؛ در زبان سکولار، هر انسان دارای حقوق است. تعلق داشتن به یک قوم یا اجتماع خاص، ملیت یا فرهنگ در این اندیشه، نوعی قید یا تمایل به تبعیض و جانبداری تلقی می‌شد که باید از آن‌ها فراتر رفت.

مارتا نوسبام (Martha Nussbaum)، فیلسوف معاصر آمریکایی، چهره‌ی شاخصِ این اندیشه در جهان معاصر است.[۱۶] به گمانِ او، این‌که فرد، تعریف خود از انسانیت را از طریق تعلق به یک اجتماع خاص تعریف کند، حرکتی است اخلاقاً مشکوک و مبتنی بر ویژگی‌ای اساساً غیر قابل دفاع. او می‌نویسد: بالاترین و مهم‌ترین وظیفه‌ی اخلاقی هر فرد، نسبت به بشریت به‌عنوان یک کل است. جهان‌وطنی او بر ارزش برابر افراد و خیر جمعی تمام انسان‌ها تأکید دارد. برای او، جهان‌وطنی در اصل درباره‌ی نحوه‌ی برخورد ما با غریبه‌هاست – کسانی که نمی‌شناسیم یا بیرون از دایره‌های سیاسی و فرهنگی ما قرار دارند. در نگاه او جهان‌وطن به مردمی اهمیت می‌دهد که هیچ رابطه‌ی شخصی‌ای با آن‌ها ندارد، و به کل جهان توجه دارد. از منظر عدالت، برای او دلایل قوی‌ای وجود دارد که همه‌ی انسان‌ها باید برابر شمرده شوند. می‌پرسد: چرا باید امرِ کاملا تصادفی، مثلِ تولد فرد در یک کشور خاص (یا مثلاً با رنگ پوست روشن یا جنسیتی خاص) مزیتی خاص برای انسان‌ها ایجاد کند. او بر آن است که فرهنگ‌های محلی، ملت‌ها و حتی مذاهب، مانعی در برابر شناخت برابری ذاتی و طبیعیِ انسان‌ها هستند. بنابراین، دیدگاهی باز نسبت به جهان، همراه با فراتر رفتن از تعلقات قوی محلی و تمرکز بر بشریت جهانی را توصیه می‌کند. همچنین، میهن‌دوستی از دیدگاه او به عنوان وفاداری‌ گروهی و خودخواهانه در نظر گرفته می‌شود، وفاداری‌های فرهنگی قوی نیز به‌عنوان تعصب و پیش‌داوری تلقی می‌شوند.


سومین نوع جهان‌وطنی، نوعِ مارکسیستی آن است. سوسیالیست‌ها در آغاز، در راستای سنت روشنگری، بر آن بودند که ناسیونالیسم و مسئله‌ی ملی (نظیرِ مذهب) امری است که سرنوشتی جز ناپدید شدن در آینده‌ی نزدیک ندارد. آنان می‌گفتند: ناسیونالیسم به لحاظ تاریخی، هم به‌دلیلِ بین‌المللی‌شدن سرمایه‌داری و هم به‌دلیل انترناسیونالیسم و همبستگیِ جهانیِ طبقه‌ی کارگر، کهنه و منسوخ خواهد شد. مارکس و انگلس در مانیفست حزب کمونیست، نوشته بودند: «کمونیست‌ها مورد سرزنش قرار گرفته‌اند که گویا می‌خواهند میهن و ملت را از میان ببرند. کارگران میهن ندارند. نمی‌شود آن‌چه را که ندارند، از دست‌شان گرفت». اما سپس ادامه می‌دهند: «از آن‌جا که پرولتاریا باید ابتدا قدرت سیاسی را به کف آوَرَد، خود را به مقام طبقه‌ی مسلط (هدایت‌کننده‌ی) ملت ارتقا دهد و خود به‌مثابه یک ملت شکل بگیرد، پس هنوز خصایل ملی دارد – اگر چه به‌هیچ‌وجه نه به معنای بورژوایی آن».[۱۷] در این چند سطر، مارکس و انگلس از سویی می‌نویسند: پرولتاریا میهنی ندارد،. از سوی دیگر می‌گویند: اما در عین حال باید تجسم ملت باشد. اگرچه کاربرد واژه‌ی «ملی» و معنای آن کاملاً و به‌دقت روشن نیست، اما گفته می‌شود که با نوعِ بورژوایی آن تفاوت دارد. در این جمله البته، می‌توان نوعی یادآوری از پویایی‌های انقلاب فرانسه را دید. جایی که انبوه مردم کشور، آن‌هایی که به گروه اشراف و روحانیون تعلق نداشتند،[۱۸] رؤیا و ادعای نمایندگی همه‌ی ملت را داشتند. پس در همین یک پاراگرافِ نقل شده، دو دیدگاه بالقوه متعارض هم وجود دارد. در «ایدئولوژی آلمانی» (۱۸۴۶)، هم مارکس و انگلس تصریح کرده بودند که رشد صنعت در مقیاس بزرگ «ویژگی‌های خاص ملیت‌های گوناگون را نابود می‌کند» و… طبقه‌ی ‌کارگری را «پدید می‌آورد که منافع یکسانی در تمام ملت‌ها دارد و ملیت دیگر برایش مرده و بی‌معناست، ملیتِ کارگران نه فرانسوی است، نه انگلیسی، نه آلمانی. کارگر، نماینده‌ی کار است، بردگیِ آزاد، فروش نیروی کارِ داوطلبانه. دولتِ او هم نه فرانسوی است، نه انگلیسی، نه آلمانی؛ دولتِ او سرمایه است. هوایی که تنفس می‌کند، نه فرانسوی است، نه آلمانی، نه انگلیسی؛ هوای او، هوای کارخانه است. سرزمینی که به او تعلق دارد نه فرانسوی است، نه انگلیسی، نه آلمانی؛ سرزمینش چند قدم زیر سطح زمین است.[۱۹] اما از اواخر دهه‌ی ۱۸۶۰ به بعد، مارکس و انگلس با مطالعه‌ی مسئله‌ی ملی ‌در ایرلند و سلطه‌ی استعمارگرانه‌ی انگلیس بر این ملت، ستم ملی و تمایز میان ملت‌های حاکم و تحت‌ستم را مورد توجه جدی قرار می‌دهند و به این نتیجه می‌رسند که پیروزی انقلاب اجتماعی در انگلستان، ناگزیر از گذر از رهایی ملی مردم ایرلند است. در این دوره مسئله‌ی ملی برای آن‌ها، دیگر نه به‌عنوان مسئله‌ای فرعی، بلکه به‌عنوان عنصری مهم در کشمکش میان سرمایه و کار، و در واقع به‌عنوان محور سلطه‌ی طبقه‌ی سرمایه‌دار تلقی می‌شود. اما در نهایت دیدگاه‌های مارکس و انگلس پیرامون مسئله‌ی ملی و ملیت، فاقد یک انسجام تئوریک است و در واقع، پیش‌درآمدی است بر تأملات بعدی مارکسیست‌ها درباره‌ی مسئله‌ی استقلال ملی.[۲۰]

اندیشمندِ دیگر مارکسیست اوتو باوئر بود که در ۱۹۰۷ کتابی درباره‌ی مسئله‌ی ملی نوشت.[۲۱] توجه او به این امر به دلیل زندگی در امپراتوری هابسبورگ‌ها بود که در آن ملت‌های گوناگون (چک، اسلواک، مجار،…) زیر سلطه‌ی حکومتی بودند که برای استقلال از آن می‌جنگیدند. باوئر با اذعان به این‌که مسئله‌ی ملی در زندگی اجتماعی تا حد زیادی از سوی متفکران مارکسیست نادیده گرفته شده بود، «جهان‌وطنی ساده‌لوحانه‌ای» را که برخی سوسیالیست‌ها از دورانِ روشنگری به ارث برده بودند، خطا می‌دانست. او نوشته بود که ملت‌ها نه صرفاً به دلیل تفاوت زبانی از هم متمایز می‌شدند، بلکه «ویژگی‌های فرهنگی» متفاوتی هم دارند. البته این ویژگی‌ها محصول شرایطِ مادی و تاریخی‌اند، نه ناشی از یک «روح رازآلود ملی». این ویژگی‌ها در عین حال «ثابت» نیستند، بلکه فرآیندی تاریخی و پویا هستند که عناصر آن در گذر زمان تغییر می‌کنند. او در ادامه می‌گفت: سوسیالیسم این امکان را فراهم می‌آورد تا ویژگی‌های خاص ملت‌ها در شرایطی از آزادی، صلح و همکاری شکوفا شوند و تحول یابند. اوتو باوئر با این‌که همچون بسیاری از سوسیالیست‌های زمان خود نگران گسترش ناسیونالیسم بورژوایی در میان صفوف جنبش کارگری بود، اما در عین حال بر آن بود که ناسیونالیسم باید در همان عرصه‌ای به چالش کشیده شود که در آن ظاهر شده است. او با نقل‌قولی از هگل نوشته بود که برای مبارزه با دشمن، باید در همان فضاهایی وارد شد که دشمن حضور دارد، نه در فضاهایی که غایب است. در پسِ این موضعِ وی، این ایده نهفته بود که ملت و ملیت (nationality) نیز خود عرصه و فضایی برای مبارزه‌ی طبقاتی است. در حالی‌که بسیاری از مارکسیست‌های هم‌عصر اوتو باوئر باور داشتند که چیزی به نام «فرهنگ ملی واحد» وجود ندارد (می‌گفتند؛ هر ملت درواقع متشکل از دو فرهنگِ کاملا متفاوت و مجزا است: فرهنگ بورژوازی و فرهنگ پرولتاریا)، او بر این باور بود که فرهنگ ملی وجود دارد. اما نه به‌عنوان امری ثابت و همگن، بلکه به‌عنوان عرصه‌ای ناپایداری از کشمکش میان طبقاتِ گوناگون. این دیدگاه اوتو باوئر شباهت‌هایی با اندیشه‌ای دارد که آنتونیو گرامشی بعدها آن را در قالب مفهوم «هژمونی» توسعه داد. این مفهوم بر این ایده متمرکز بود که طبقه‌ی کارگر باید سلطه‌ی بورژوازی را نه‌فقط در سطح اقتصادی، بلکه در سطح وسیع‌تر فرهنگی و ایدئولوژیک در سطح ملی نیز به چالش بکشد.[۲۲] به باور اوتو باوئر، برای آن‌که انترناسیونالیسم مؤثر باشد، باید در درون فرهنگ ملی بیان شود. به‌عبارت دیگر، ملت باید به‌عنوان «ظرف» فرهنگ‌ها و کنش‌های بین‌المللی و بین‌الملل‌گرا عمل کند. او استدلال می‌کرد که فرهنگ سوسیالیستی برای آن‌که موفق باشد، باید در فرهنگ خاص هر کشور ریشه بدواند.

تام نارین (Tom Nairn)[۲۳] در سال ۱۹۹۷ نوشته بود: تحولِ تفکر سوسیالیستی در مورد ناسیونالیسم، در آستانه‌ی جنگ اول جهانی در پس‌زمینه‌ای از تشدید مبارزات ملی علیه امپراتوری تزاری در روسیه، در برابر امپراتوری هابسبورگ، و هم در مقابله با امپراتوری‌های استعماری نوپای غرب، شکل گرفت. در سراسر جهان، ملت‌های مختلف به‌طرز پرشوری در حال تأکید بر ویژ‌گی‌های ملی خود و مبارزه برای استقلال بودند. آن‌ها برایِ سرنگونی استبدادهای امپریالیستی مبارزه می‌کردند، که البته امری مثبت تلقی می‌شد. اما از آن‌جا که در این مبارزات، مسئله‌ی ملی مقدم بر هویت طبقاتی بود، این امر معضلی برای سوسیالیست‌ها بود.

حل این معضل از دیدگاه لنین پیدا کردنِ راهبردی مؤثر برای بهره‌برداری از مسئله‌ی ملی به نفع جنبش کارگری بود. با همین هدف، او از حق ملت‌هایِ تحت ستم برای تعیین سرنوشت‌شان (از جمله جدایی از ملت‌های بزرگ‌تر) دفاع ‌کرد. لنین، در عین حال با نظریات اوتو بائر مخالف بود و آن را اساساً «روان‌شناسانه» و متکی بر نوعی «شیفتگی ملی‌گرایانه» می‌دانست.[۲۴] از دید او، ایده‌ی «خودمختاری فرهنگی-ملی» و مبارزه در بستر معینِ ملی، شکلی ناب‌گرایانه اما زیان‌بار از ناسیونالیسم بود که به فساد کارگران از طریق شعار بورژوایی «فرهنگ ملی» می‌انجامید. رولاندو مونک می‌نویسد:[۲۵] حمایت لنین از جنبش‌های ملی‌گرایانه ابزاری و تاکتیکی بود؛ هدف او تضعیف رژیم تزار در روسیه‌ای بود که خود آن را «زندان ملت‌ها» می‌دانست. اما پس از به‌قدرت‌رسیدن، بلشویک‌ها تا جایی که مجبور نمی‌شدند، تمایلی نداشتند که این «حق» ملت‌ها برای تعیین سرنوشت را در عمل اجرا کنند. مونک در مورد اصل لنینیِ «حق ملت‌ها برای تعیین سرنوشت»، به نقل از تام نارین، می‌نویسد: «این شعار در واقع، راهی بود که بتواند همزمان، هم از جنبش‌های ملی حمایت کند و هم نکند. به موضعی چابک، انعطاف‌پذیر و باشکوه نیاز بود که همیشه درِ همه‌ی گزینه‌ها را باز نگه دارد. و این شعار دقیقاً همین را فراهم می‌کرد». در واقع، آنچه به‌عنوان «اصل» مطرح می‌شد، بیش از آن‌که دستورالعملی روشن برای اقدام مشخص باشد، ابزاری منعطف برای مواجهه‌ی تاکتیکی با بحران‌های سیاسی بود – به‌ویژه در چارچوب امپراتوری روسیه، که پر از تنش‌های قومی و ملی بود. اما در عمل، این اصل به‌ندرت مبنای سیاست واقعی حکومت شوروی قرار گرفت و بیشتر در سطح حرف باقی ماند تا تحققِ عملی. رزا لوکزامبورگ، با اینفرصت‌طلبیبه‌شدت مخالف بود[۲۶] و این «حق» را عبارتی توخالی و بی‌تعهد تلقی می‌کرد که هیچ چیز مشخصی نمی‌گفت، یا اگر معنایی داشت، فریبنده و نادرست بود، زیرا چنین القا می‌کرد که سوسیالیست‌ها وظیفه‌ای بی‌قیدوشرط برای حمایت از هر گونه خواسته‌ی ملی‌گرایانه دارند. در این نقد، لوکزامبورگ می‌پرسید: مفهومِ این «ملت» چیست؟ و چه کسی صلاحیت و «حق» دارد از طرف این «ملت» سخن بگوید، اراده‌ی آن را بیان کند و نماینده‌ی آن باشد؟[۲۷] او تأکید می‌کرد: البته «طبقه‌ی کارگر به محتوای فرهنگی و دموکراتیکِ ناسیونالیسم علاقه‌مند است – یعنی کارگران از نظام‌هایی سیاسی حمایت می‌کنند که توسعه‌ی آزاد فرهنگ و دموکراسی را در زندگی ملی تضمین کنند». به این ترتیب، لوکزامبورگ نه‌تنها از ناسیونالیسم کور و تجزیه‌طلبانه فاصله می‌گرفت، بلکه در عین حال به آزادی فرهنگی، برابری دموکراتیک، و رشد اجتماعی ملت‌ها از پایین، توجهی ریشه‌دار و اصولی داشت.[۲۸]

با تثبیت تدریجی دولت در اتحادِ شوروی، تمرکز لنین و تروتسکی ابتدا به گسترش انقلاب معطوف شد. آن‌ها ابتدا نگاه خود را به سمت غرب و پرولتاریای کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته‌ای چون آلمان معطوف کرده بودند. اما وقتی انقلاب جهانی از غرب شروع نشد، انقلاب جوان بلشویکی نگاه خود را به سوی شرق معطوف کرد. مسئله‌ی ملی ‌ابتدا در کنگره‌ی اول ملت‌های شرق در سال ۱۹۲۰ در باکو، آذربایجان، مرکز توجه قرار گرفت. در این کنگره، رهبران انترناسیونال سوم برای رهبران انقلابی ملی‌گرا سخنرانی کردند. برای مثال، زینوویف اعلام کرد: «برادران! ما شما را به جنگ مقدس (holy war) علیه امپریالیسم بریتانیا فرامی‌خوانیم!» در همین حال، نمایندگان شرکت‌کننده با فریادهای «جهاد!» (Jihad) و «زنده‌باد رنسانس شرق!» شمشیرها و تپانچه‌های خود را در هوا تکان می‌دادند.[۲۹] در کنگره‌ی چهارم انترناسیونال کمونیستی سال ۱۹۲۲، اعلام شد که «انترناسیونال کمونیستی از هر جنبش انقلابی ملی علیه امپریالیسم حمایت می‌کند»، جنبش بین‌الملل کمونیستی با جنبش‌های ملی‌گرایانه‌ی جهان سوم همراه شد و خود را با آن‌ها سازگار ساخت. اگرچه لنین پیش تر بارها هشدار داده بود که: «مارکسیسم با ملی‌گرایی سازگار نیست — حتی اگر آن ملی‌گرایی «عادلانه‌ترین»، «خالص‌ترین»، «متمدنانه‌ترین» و «ناب‌ترین» شکل ممکن باشد.»[۳۰]

کنگره‌ی ششم کمینترن (۱۹۲۸) نقطه‌ی چرخش مهمی در ارتباط با مسئله‌ی ناسیونالیسم و انترناسیونالیسم بود. در برنامه‌ی مصوب این کنگره، اتحاد جماهیر شوروی به‌عنوان «میهن همه‌ی زحمت‌کشان سراسر جهان» تعریف شد. کنگره بر این باور بود که دوره‌ی تثبیت سرمایه‌داری به پایان رسیده و جهان وارد «دوره‌ی سوم» توسعه‌ی خود پس از جنگ جهانی اول شده است. نکته‌ی مهم در برنامه‌ی مذکور، این بود که نتوانست ارزیابی دقیقی از خطر فاشیسم در اروپا ارائه دهد.

لذا خط‌مشی سیاسی آن، با ویژگی‌هایی زیر مشخص می‌شد: ردِ هر گونه همکاری با سوسیالیست‌ها، اتخاذ تاکتیک «طبقه در برابر طبقه»، و جهت‌گیری به‌سوی شکاف در جنبش‌های اتحادیه‌های کارگری برای تشکیل یک «اپوزیسیون سرخ اتحادیه‌ای». در نتیجه، احزاب ملی عضو کمینترن نتوانستند از فرصت‌های مساعدی که با آغاز بحران اقتصادی جهانی در پاییز ۱۹۲۹ به وجود آمد، برای جذب توده‌ها استفاده‌ی کامل کنند. با وجود تبلیغات ضد فاشیستی، کمینترن همکاری با دیگر نیروهای چپ‌گرا در مبارزه با فاشیسم ایتالیا و از سال ۱۹۳۳ با آلمان نازی را ممنوع کرد. مطابق با دیدگاه شخصی استالین، سوسیال‌دموکراسی در اروپا به‌عنوان «سوسیال‌فاشیسم » طبقه‌بندی شد و به قدرت رسیدن جنبش‌های فاشیستی، به‌عنوان نشانه‌ای از ورود سرمایه‌داری به مرحله‌ی بحران نهایی تعبیر شد.[۳۱]

استقرار دیکتاتوری هیتلر در آلمان در سال ۱۹۳۳ و سرکوب بی‌رحمانه‌ی کمونیست‌ها که به دنبال آن صورت گرفت، همراه با حمایت گسترده‌ی مردمی که نازی‌ها ظرف چند ماه به‌دست آوردند، موجب شد کمینترن به‌تدریج از مواضع رادیکالِ قبلی فاصله بگیرد. البته از همان ابتدا، علی‌رغم دستورالعمل‌های مسکو، برخی احزاب ملی در مبارزه با فاشیسم همکاری با دیگر احزاب را شروع کرده بودند. به‌زودی مبارزه با فاشیسم به اولویت جنبش بین‌المللی بدل شد. در سال ۱۹۳۴، در فرانسه، ایتالیا و اسپانیا، توافق‌هایی برای مبارزه‌ی متحد میان کمونیست‌ها و سوسیالیست‌ها صورت گرفت. با پذیرش شعارِ «جبهه‌ی متحد ضد فاشیستی مردمی»، سیاست پیشین کمینترن یعنی تعریفِ سوسیال‌دموکرات‌ها به‌عنوان دشمن اصلی کمونیست‌ها کنار گذاشته شد. هدف، اتحاد دوباره‌ی اتحادیه‌های کارگری انقلابی و اصلاح‌طلب برای دفاع از آزادی‌های سیاسی و دموکراسی پارلمانی شد.

کنگره‌ی هفتم کمینترن (۱۹۳۵)، هم‌چنان فاشیسم را به‌عنوان «دیکتاتوری تروریستی آشکار ارتجاعی‌ترین، شووینیستی‌‌‌ترین و امپریالیستی‌ترین عناصر سرمایه‌ی مالی» تعریف کرد. اما در اوت ۱۹۳۹، با امضای پیمان عدم‌تجاوز میان اتحاد جماهیر شوروی و آلمان نازی، چرخشی تازه آغاز و موضع‌گیریِ کمینترن به‌طور کامل دگرگون شد: به احزاب کمونیست دستور داده شد تبلیغات صلح‌طلبانه انجام دهند و هیچ تمایزی میان رژیم هیتلر و مخالفانش قائل نشوند. در نتیجه، شعار «جبهه‌ی متحد ضد فاشیستی مردمی» از برنامه‌ی کمینترن به‌کل حذف شد و برای تقریباً دو سال، فراخوان برای مبارزه با فاشیسم ناپدید شد. با این موضع‌گیریِ تازه، احزاب کمونیست در برخی کشورهای اروپای غربی (که در جنگ با آلمان نازی بودند) در آستانه‌ی غیرقانونی شدن قرار گرفتند. در فرانسه، حزب کمونیست در سپتامبر ۱۹۳۹ ممنوع شد. اما پس از آن‌که آلمانِ هیتلری در ژوئن ۱۹۴۱ به اتحاد جماهیر شوروی حمله کرد، «دفاع ملی از میهن» در اتحاد شوروی اعلام شد. خط‌مشی کمینترن (انترناسیونالیسم کمونیست‌ها) هم بار دیگر تغییر یافت. «جبهه‌ی متحد ضد فاشیستی مردمی» دوباره در دستور‌کار احزاب کمونیست‌ قرار گرفت که در کشورهای خود، نقشی فعال در جنبش‌های مقاومت ایفا کردند.

غرض از نقلِ این قصه، این بود که نشان دهم، انترناسیونالیسم و جهان‌وطنی در میان چپ‌های بلشویکی و اتحاد شوروی («میهن همه‌ی زحمت‌کشان سراسر جهان»)، چگونه در خدمت منافع ملیِ این کشور قرار داشت. میشل لووی به همین دلیل نوشته است:[۳۲]: هنگامی که رابطه‌ی کمونیسم با انترناسیونالیسم و ناسیونالیسم را بررسی می‌کنیم، خیلی زود با «پارادوکسی گیج‌کننده» روبه‌رو می‌شویم. در اتحاد شوروی، رابطه‌ی میان کمونیسم و ناسیونالیسم در طول زمان هم دگرگونی عمیقی پیدا کرد. با آن‌که ملت (nation) در طول انقلاب و سال‌های نخست حکومت بلشویکی به سود امر طبقاتی به حاشیه رانده شده بود، اما به‌زودی، هویت اتحاد شوروی از یک هویت طبقاتی به نوعی هویت ملی «خاص و منحصر‌به‌فرد» تبدیل شد. طی یک دوره از حکومت استالین، «جهان‌وطنی» به جرمی جنایی تبدیل شد و کسی که به «جهان‌وطنی بی‌ریشه» یا ضد‌میهن‌پرستی متهم می‌شد، در معرض مرگ قرار می‌گرفت. و این پدیده البته منحصر به رژیم استالین نبود. از یک سو، اکثر جنبش‌هایی که از انقلاب روسیه الهام گرفتند، با تکیه بر شعار «رهایی ملی» توانستند حمایت توده‌ای به‌دست آورند و به پیروزی برسند (یوگسلاوی، چین، هندوچین، کوبا و نیکاراگوئه). از سوی دیگر، پس از پیروزی، در بسیاری از کشورهای سوسیالیستی، نخبگان حاکم برای ایجاد اجماع داخلی یا سرکوبِ مخالفان، به ناسیونالیسم متوسل می‌شدند.[۳۳] آخر آن که ارجاع به ملت (nation) همچنین در شکاف‌ها و تنش‌های گوناگون در درون اردوگاه کمونیستی سر بر می‌داشت. بسیاری از رهبران کمونیست در نقاط مختلف جهان، برای توجیه خواست خود جهت کسب استقلال سیاسی از هژمونی ایدئولوژیک (و نظامی) شوروی، به ویژگی‌های ملی خاص خودشان استناد می‌کردند. ازجمله نمونه‌هایی چون یوگسلاوی یا سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی. در مقابل، در بخش‌های وسیعی از جهان سوم، ناسیونالیسم و سوسیالیسم در پرچم مبارزه‌ی ضد استعماری با یکدیگر آمیخته می‌شدند.

***

منتقدانِ جهان‌وطنی، در اشکالِ گوناگونِ آن، می‌گویند: این اندیشه‌ها از آن جهت نادرست نیست که تأکید می‌کند که ما وظایفی نسبت به بشریت به‌عنوان یک کل داریم. بلکه از آن جهت نادرست است که اصرار دارد جوامع جهانی‌تر و عام‌تر که در آن‌ها زندگی می‌کنیم، باید همواره بر جوامع خاص‌تر، ملی و محلی‌مان مقدم باشند. جهان‌وطنی این نکته‌ی مهم را نادیده می‌گیردکه وفاداری‌های انسان‌ها به فرهنگ کشورهاشان، نه‌تنها انسان‌ها را به یکدیگر پیوند می‌دهند و زندگی فردی و جمعی را ممکن می‌سازند، بلکه به تنوع و خلاقیت جهانی نیز می‌افزایند. توسعه‌ی ملت‌ها – و نهادهایی که جامعه‌های ملی را سازمان می‌دهند، مثل دولت‌ها – می‌توانند دستاوردی برای جهان‌وطنی نیز باشند. ملت‌ها نواحی کوچک‌تر را به‌هم پیوند می‌دهند، گاهی ساختارهایی برای جذب مهاجران فراهم می‌کنند. همچنین، گرچه مذاهب ممکن است انسان‌ها را تقسیم کنند، اما برخی از گسترده‌ترین و تأثیرگذارترین اشکال همبستگی فراملی نیز از طریق دین ایجاد شده‌اند. طرفدارانِ جهان‌وطنی، نمی‌پذیرند که مانند دولت‌شهرها (در یونان باستان) یا دولت-ملت‌ها (در جوامع مدرن) خانه‌ی طبیعی و شاید تنها خانه ی سیاست دموکراتیک بوده‌اند. البته در عمل، به‌سختی می‌توان تصور کرد که جهان‌وطنان چگونه می‌توانند، انتخاباتی در میان «شهروندان جهان» برگزار کنند. زیرا میلیاردها انسانی که بر زمین زندگی می‌کنند، نه از منظر تاریخ، نه زندگی‌نامه، نه عادت، و احتمالاً نه از لحاظ طبیعت، شهروند جهان نیستند. اگر چه می‌شود، انترناسیونالیسم (internationalism) را نه به معنای از میان برداشتن مرزها، بلکه به‌معنای همکاری و همبستگی میان ملت‌ها و ورای مرزها هم تعبیر کرد.[۳۴]

امیدبخش‌ترین جایگزین برای دولت-ملت‌های مدرن، نه یک جامعه‌ی واحد جهانی مبتنی بر همبستگی نوع بشر، بلکه تعدد جوامع و نهادهای سیاسی است — برخی گسترده‌تر و برخی محدودتر از ملت‌ها — که در میان آن‌ها، حاکمیت به‌صورت پراکنده تقسیم شده باشد. ملت-دولت‌های مدرن الزاماً نباید از بین بروند؛ بلکه کافی‌ست ادعای خود را به‌عنوان تنها منبع قدرت حاکم و تنها موضوع وفاداری سیاسی، کنار بگذارد. در این الگو، اشکال مختلفی از مشارکت و سازمان سیاسی، حوزه‌های مختلف زندگی را پوشش می‌دهندو باابعاد گوناگون هویت ما درگیر می‌شوند.[۳۵]

چارلز تیلور می‌نویسد: ما در دنیای مدرن نمی‌توانیم بدون میهن‌دوستی زندگی کنیم. زیرا جوامعی که در تلاش برای ساختن آن‌ها هستیم — آزاد، دموکراتیک و متعهد به برابری و تقسیم برابر منابع – نیازمند نوعی همبستگی، احساسِ تعلق و ‌هویتِ مشترکِ قوی از سوی شهروندان خود هستند. یک دموکراسیِ مبتنی بر شهروندی، تنها زمانی کارآمد خواهد بود که اکثریت اعضایش قانع شده باشند که جامعه‌ی سیاسی‌شان یک پروژه‌ی مشترکِ ارزشمند است – پروژه‌ای چنان حیاتی که مشارکت در آن برای حفظ عملکرد دموکراتیک آن، ضروری تلقی شود. چنین مشارکتی تنها نیازمند تعهد به پروژه‌ی مشترک نیست، بلکه نیازمند حس خاصی از پیوند و تعلق میان مردمی است که با هم در این پروژه فعالیت می‌کنند. دولت‌های مدرن، نه‌فقط دولت‌های دموکراتیک، که از مدل‌های سلسله‌مراتبی سنتی گسسته‌اند، برای بقا و مشروعیت خود نیازمند بسیج گسترده‌ی اعضای خود هستند. این بسیج معمولاً حول هویت‌های مشترک شکل می‌گیرد. در اغلب موارد، انتخاب ما این نیست که آیا مردم بر اساس هویت‌های مشترک بسیج می‌شوند یا نه -بلکه این است که کدام‌یک از چند هویت ممکن قرار است وفاداری آن‌ها را جلب کند. در واقع، نبرد برای جهان‌وطنی متمدن، اغلب در دل همین هویت‌های ملی باز و بسته در جریان است – نه در تلاش ناممکن (و اگر موفق شود، خودویرانگر) برای حذف تمام هویت‌های میهن‌دوستانه. به گمانِ تیلور، «ما باید برای نوعی از میهن‌دوستی مبارزه کنیم که نسبت به همبستگی‌های جهان‌شمول باز باشد، و نه در برابر آن».[۳۶]

ریچارد رورتی[۳۷] هم در این زمینه نکات زیر را طرح می‌کند: هویتِ «ما» همیشه در برابر «آن‌ها» شکل می‌گیرد. پس واژه‌ی «ما» همواره ماهیتی تقابلی دارد. همبستگی واقعی زمانی شکل می‌گیرد که دیگران را نه صرفاً به‌عنوان «انسان»، بلکه به‌عنوان «یکی از ما» درک کنیم – و این «ما» معمولاً گروهی خاص و محلی است (مثل «ما ایرانی‌ها»، یا «ما دموکرات‌ها»)، نه کل نوع بشر. او با اندیشه‌هایی که همبستگی بر اساسِ «ذات انسانی»، «طبیعت عقلانی»، یا «حقوق طبیعی» بنا شده‌اند، مخالف است. زیرا، همبستگی باید بر پایه‌ی درک مشترک از رنج، تحقیر و آسیب بنا شود، نه بر شناسایی یک «حقیقت فلسفی» درباره‌ی انسان. پس همبستگی بین «ما» باید گسترش یابد، نه تثبیت شود. وظیفه‌ی اخلاقی ما گسترش دایره‌ی «ما»است؛ از خانواده، به محله، شهر، کشور، و بالاتر. یعنی پذیرش گسترده‌ترِ کسانی که پیش‌تر «دیگران» تلقی می‌شدند. این فرآیند، تاریخی، تدریجی و خلاقانه است – نه برآمده از کشف یک اصل ثابت. این پروژه از خلال آموزشِ درازمدتِ دموکراتیک، با تخیل، روایت و تجربه‌های مشترک انسانی، و بازنگری در واژگان اخلاقی ممکن می‌شود. پس شعارهای جهان‌وطن و جهان‌شمول (مثل «همه‌ی انسان‌ها برابرند») الهام‌بخش‌اند، اما نه عملی. می‌توان گفت که شعارهایی همچون «همه‌ی ما فرزندان خدا هستیم» یا «انسانیت مشترک» نقش الهام‌بخش و تخیل‌برانگیزی داشته‌اند، اما نمی‌توانند اصول فلسفی الزام‌آوری برای همه‌ی انسان‌ها باشند. همبستگی انسانی، حاصلِ تجربه‌ی زیسته‌ی آدم‌ها وساخته‌شده در بستر فرهنگ و تاریخ آن‌هاست. رورتی تأکید دارد که همبستگی میان انسان‌ها، امری برساخته است، نه از پیش‌موجود، نه یک حقیقت جهانی و متافیزیکی، بلکه یک پروژه‌ی تاریخی، فرهنگی و اخلاقی‌ست که باید ایجاد، ساخته و گسترش داده شود. لذا میهن‌دوستی، می‌تواند از راه تربیت دموکراتیک به سوی همبستگی‌های بزرگ‌تر میل کند.

کِرِیگ کالهون،[۳۸] استدلال می‌کند: ملی‌گرایی و میهن‌دوستی همچنان نیرویی حیاتی و پایدار در جوامع مدرن است. او به‌جای تلاش برای حذف یا نفی ملی‌گرایی، بر دگرگون‌سازی آن تأکید می‌کند تا بتواند بیشتر با ارزش‌های دموکراتیک و فراگیر هماهنگ شود. کِرِیگ کالهون استدلال می‌کند که ناسیونالیسم صرفاً یک ایدئولوژیِ ایستا و مبتنی بر هویت‌های ثابت و به ارث رسیده از گذشته‌ی تاریخی نیست، بلکه عمیقاً در روند‌های جاریِ در جامعه چه در عملِ حکومت‌ها و چه در فعالیت‌های نهادهای مدنی ریشه دارد که به‌طور مداوم، در حالِ بازتعریف مفهوم هویت ملی و انسجام ملی هستند. امروزه هیچ نوعی از جهان‌وطنی برای «بحران‌های پیچیده‌ی انسانی»، در دسترس نیست. اقدامات بشردوستانه‌ی بین‌المللی بسیار حیاتی‌اند، اما بیشتر به‌عنوان جبرانی برای شکست‌ها و شرارت‌های دولت‌ها عمل می‌کنند، نه به‌عنوان جایگزینی برای دولت‌های بهتر و کارآمدتر. به‌طور کلی، فقدان یک دولت توانمند (مثل سومالیِ امروز)، به‌اندازه‌ی خشونت دولتی می‌تواند منبع فاجعه باشد. همبستگیِ ملی و هویت ملی، از ارکان اصلی بسیاری از تلاش‌ها برای توسعه اقتصادی و همچنین مقابله با تحمیلِ جهانی‌شدنِ الگوی نولیبرالی رشد اقتصادی هستند. گلوبالیزاسیون و جهانی‌شدنِ نولیبرالی، الگویی است که کیفیت زندگی محلی را نادیده می‌گیرد یا تضعیف می‌کند و مانعی بر سر راه پروژه‌های خودفرمانی به‌شمار می‌رود. ملت‌ها، هنوز و همچنان واحدهای پایه‌ای همکاری بین‌المللی باقی مانده‌اند. کالهون تاکید می‌کند: ملی‌گرایی و دولت-ملت‌ها همچنان قدرت و پتانسیل قابل‌توجهی دارند. ملت‌ها ساختارهایی برای احساسِ تعلق انسان‌ها فراهم می‌کنند که پلی می‌سازند میان جوامع محلی و جهان، و بین آن‌ها واسطه‌گری می‌کنند. ملت‌ها عرصه‌های اصلی مشارکت سیاسی دموکراتیک را سازمان می‌دهند. ملی‌گرایی در بسیج تعهد جمعی به نهادها، پروژه‌ها و مباحث عمومی نقش دارد. ملی‌گرایی حس مسئولیت متقابل میان طبقات و مناطق مختلف را تقویت می‌کند. ما ممکن است نسبت به توانایی‌های دولت-ملت‌ها و اخلاقی بودن نسخه‌های گوناگون ملی‌گرایی تردید داشته باشیم، اما جایگزینی واقع‌بینانه و جذابی در مقابل آن در اختیار نداریم. نکته‌ی اساسی این است که اگر نتوانیم همبستگی اجتماعی میان مردم به شیوه‌ای دموکراتیک را تئوریزه کنیم، برای نظریه‌پردازی دموکراسی نیز آمادگی کافی نداریم. جایگزین‌ کردن این همبستگی با صرف توجه اخلاقی به وظایف عمومی انسان‌ها در یک چهارچوبِ جهان‌وطنی، این خلأ را پُر نمی‌کند. چرا که چنین رویکردی درکی از سیاست، به‌مثابه آفرینش فعالانه‌ی شیوه‌های زندگی مشترک ندارد، توسعه‌ی نهادها به شکل عملی را نمی‌فهمد. در نتیجه، درکی از دموکراسی به‌عنوان پدیده‌ای انسانی، ریشه‌دار در فرهنگ و تاریخ، همواره ناقص و قابل بهبود – و در نتیجه متغیر – نیز ندارد.

دو گونه‌ی متفاوتِ ناسیونالیسم

به تعبیر ارنستو لاکلائو[۳۹] ملت یک تمامیت را معرفی می‌کند، تمامیتی که به‌مثابه یک کل، هیچ گاه به‌طور کامل تحقق پیدا نمی‌کند، نهایی نمی‌شود و همواره در حالِ شدن است. نماینده‌ی افقی در دوردست است که باید به آن رسید، اما هیچ‌گاه در دسترس نیست. ملتی که قرار است باشد، اما هنوز کامل نیست. نمادهایی که خیال‌پردازی‌های شهروندان، در باره آن جامعه‌ی موعود، در افق و در حالِ شدن، در آن‌ها متبلور می‌شوند. اما این که آن جامعه‌ی خیالی واقعاً چگونه است، هیچ‌گاه قطعی نیست. چیزهای گوناگون و نمادهای متفاوتی می‌توانند این افقِ در دوردست را تعریف کنند، لذا ملت یک دالِ تهی یا نمادی تهی (empty signifier) است که معنا یا ارجاع مشخص و ثابتی ندارد. اما قابلیت آن را دارد که معانی متنوع و حتی متناقض را در خود گرد آورد و به‌مثابه نقطه‌ی تمرکز یک گفتمان یا هویت عمل کند. از این منظر، «تهی‌بودن» دالِ ملت (nation) نقش مرکزی در فهم نحوه‌ی کارکرد‌های ناسیونالیسم در انواعِ گوناگونِ آن در سیاست دارد. نکته‌ی مهم آن است که زنجیره‌ی هم‌ارزی‌هایی که این جامعه‌ی خیالی را می‌سازند می‌توانند در جهت‌های گوناگون گسترش یابند. برایِ نمونه، به خاورمیانه، سال‌های دهه‌ی ۱۹۷۰ که بنگرید، نوع معینی از ناسیونالیسم عربی را می‌بینید و بعد از آن انواعٍ اسلام‌گرایِ ناسیونالیستی را شاهدیم، انواعی از ناسیونالیسم که با هم متفاوت‌اند. به سال‌های جنگ دوم جهانی در اروپا که بنگرید، هم احساسات غلیظِ غرور ملی را می‌توانید ببینید که هم در جنایات وحشتناک رژیم‌های فاشیستی توان بسیج داشت و هم در مقاومتِ ضد فاشیستیِ جبهه‌های متحد در مقابل آن‌ها. در سال‌های بعد از جنگ دوم، هم در سیاست‌های استعماری فرانسوی‌ها در افریقای شمالی احساسات ملی را برای ادامه‌ی استعمار می‌دیدید و هم در جنبش‌های ضد استعماری کشورهایی که برای دنبالِ استقلال می‌جنگیدند، شعارهای ملی گرایانه را می‌شنیدید.

هیچ رنگِ یگانه‌ای برای ناسیونالیسم وجود ندارد؛ معناهایی که به ملیت و میهن‌دوستی نسبت داده می‌شود، در طول زمان و در مکان‌های مختلف تغییر می‌کنند. حتی در یک مقطع زمانیِ معین و در یک کشور نیز ممکن است معناهای متفاوتی از آن، به طورِ هم‌زمان وجود داشته باشند. گروه‌های رقیب سیاسی، در چارچوب تلاش‌برای کسبِ هژمونی، می‌توانند معناهای متفاوتی را در تعریف ملت و میهن دوستی، بر اساس مجموعه ارزش‌های متفاوتی ارائه دهند و تبلیغ کنند.[۴۰] برای مثال، تعریفِ تندرو‌های حکومتی در ایران از ملت و میهن‌دوستی، با تعبیرِ اپوزیسیونِ افراطی و سلطنت‌طلب از یک سو و اپوزیسیونِ جمهوری خواه و دموکراتیک از سوی دیگر، به‌کل متفاوت است. اما این مفاهیم در جریان مبارزه برای متقاعد کردن مردم و کسبِ هژمونی در رقابت‌اند. باز تکرار می‌کنم که وقتی چنین وضعی پیش می‌آید، ناسیونالیسم به این‌که به یک دال شناور (floating signifier) بدل شود، گرایش پیدا می‌کند؛ دالی که میان فرآیندهای معناپردازیِ مختلفی که توسط نیروهای سیاسی رقیب شکل گرفته‌اند، نوسان می‌کند. همان‌طور که در بالا از قولِ لاکلائو نوشتم، این امر از طریق تهی‌بودگی نسبیِ دال ملت ممکن می‌شود. زیرا هیچ محدودیت ازپیش تعیین‌شده‌ای وجود ندارد برای آن که کدام تجربه‌ها، ادراک‌ها، مبارزات و… که بتوانند وارد یک زنجیره‌ی هم‌ارزی (equivalential chain) شوند تا از این طریق، مفهومِ ملت ما (یک اجتماع ‌تصوری) را شکل دهند. شما ممکن است قهرمان‌های متفاوت، اپیزود‌های گوناگون از تاریخ کشور و شعر و قصه‌های مختلفی را برای تعریفِ ملی‌گرایی‌تان برجسته کنید (برای مثال، دکتر محمد مصدق یا رضاشاه).

گفتیم که در ساختن هر هویتی، شما به یک «آن دیگری» نیاز دارید که شما نیست (ما مردان و آن دیگران؛ زنها). پس ملت و میهنِ «آن دیگران» می‌تواند به‌عنوان شرط تعریف و شکل‌گیریِ هویتِ جامعه‌ی ما، ملت و میهنِ ما، در نظر گرفته شود. اما به تجاربِ تاریخی و صحنه‌ی عملِ سیاسی که بنگریم، می‌توانیم با نوع متفاوتی از مرزکشی بین «ما» و «آنها» روبه‌رو باشیم. این مرز می‌تواند دشمنانه و نفی آن دیگران باشد. آنچه خارج از جامعه‌ی «ما» و کشورِ «ما» قرار دارد، یعنی «آن دیگران» تجسم شر هستند و در این حالت، نمادهایی که جامعه‌ی خیالیِ «ما» (خودی‌ها) را شکل می‌دهند، نمادهای سراسر«خیر و ارزش‌های جهان‌شمول» است و آن دیگران «شرِ مطلق»، «غده‌ی سرطانی» که باید از صحنه‌ی روزگار حذف شود. این دوگانه سازیِ خیر و نیکِ ما و پلیدی و شرِ آنها، این آنتاگونیسمِ دشمنانه و نفی «آن دیگران»، سرچشمه‌ی تمام اشکال بیگانه‌هراسی (xenophobia) و شووینیسم (chauvinism) است. نکته‌ی مهم این است که بُعدِ ستیزآمیز (antagonistic) در نوعِ داخلیِ مرزبندی نیز حضور دارد.

اما توجه کنید که سویه‌ی نژادپرستانه یا بیگانه‌هراسانه، تنها یکی و فقط یکی از امکان‌های واقعیِ ملی‌گرایی است. مثال‌های تجربی متفاوتی در تاریخ کشور‌های جهان را می‌توان معرفی کرد که در آن‌ها گفتمان‌های ناسیونالیستی به هیچ ترتیبی در پیِ دشمنی با «آن‌ دیگری‌ها» چه در داخل و چه در خارجِ از مرزهای‌شان نبودند. در ادامه‌ی مطلب به دو مورد مشخص در سوئد دهه‌ی ۱۹۳۰ میلادی و هند در دوره‌ی کسب استقلال خواهم پرداخت.

اما با استدلالی دیگر (جدای از شواهدِ تاریخی)، هم‌داستان با ارنستو لاکلائو [۴۱] باید گفت: هیچ چیز از پیش و به‌طور قطعی تعیین نمی‌کند که هویت‌های ملی، الزاماً مرزهایی طردکننده در برابرِ «آن دیگران» ( هر آنچه با خودشان متفاوت است)، ایجاد خواهند کرد. این امر کاملاً وابسته است به این‌که چگونه و کجا مرز‌ها ترسیم می‌شوند. در جهانِ امروز، که ارتباطات میان کشورها بسیار نزدیک تر از گذشته است، ملت‌ها همواره میان مجموعه‌ای از امکانات متناقض در نوسان‌اند. ملت‌گرایی‌های قوم‌محور و خاص‌گرایی‌های طردکننده ممکن‌اند (اسرائیل و میانمار) . اما در عین حال، گونه‌هایِ دیگری از تنوعِ ملی و فرهنگی نیز یک امکانِ قابل‌تحقق است (کانادا و سوئیس). زیرا که ناسیونالیسم مجموعه‌ای از مفاهیم است که تنها به‌طور موقت تثبیت شده و روی یک محور مرکزی-پیرامونی قرار می‌گیرند. برخی از مفاهیم مرکزی می‌شوند برخی دیگر مفاهیم مجاور یا مفاهیم پیرامونی. این مفاهیم سیاسی به‌طور مداوم در حال تغییر مکان هستند، چرا که در امتداد این محور حرکت می‌کنند. هسته‌ی مرکزی ناسیونالیسم، تفسیرپذیر بودن و قابلیتِ انتخاب شدن است و این انتخاب‌ها به ترجیحات فرهنگی، اجتماعی و تاریخی بستگی دارد، که مشخص می‌کند کدام پیکربندی مفهومی باید در جایگاه آن مفهوم مرکزی قرار گیرد. ناسیونالیسم قابلیت دگردیسی «آفتاب‌پرست‌» را دارد که بسته به نیازها و ادراکات زمان‌ها و مکان‌های مختلف، با هژمونی بازیگران متفاوت، رنگِ خود را تغییر می‌دهد. به این دلیل، ادبیات اکادمیک درباره‌ی ناسیونالیسم، مملو از دوگانه‌ها‌ست: ناسیونالیسم لیبرال و ضدلیبرال، ناسیونالیسم دموکراتیک و اقتدارگرا، ناسیونالیسم میانه‌رو و تهاجمی، ناسیونالیسم وحدت‌گرا و کثرت‌گرا.

به این نکته هم توجه کنید که ناسیونالیسم صرفاً یک ایدئولوژی نیست، بلکه چیزی‌ست بسیار ژرف‌تر از آن‌ها، که در شکل‌گیری هویت‌های انسانی عمل می‌کند. پس به‌جای آن‌که ناسیونالیسم را یک ایدئولوژی کامل بدانیم، می‌توان گفت که ناسیونالیسم به‌منزله‌ی پشتیبان و نگه‌دارنده‌ی ایدئولوژی‌های واقعیِ بازیگران سیاسی (لیبرال، محافظه‌کار، سوسیالیست و …) عمل می‌کند.[۴۲] به این ترتیب، ناسیونالیسم به‌مثابه یک هویتِ (رسوب‌ کرده در اعماقِ وجود انسان‌ها)، می‌تواند به‌ مثابه ابزاری برای مشروعیت‌بخشیدن به ارزش‌های سیاسی بازیگرانِ متفاوتِ سیاسی به‌کار رود.

به دلایلِ بالا، شانتال مووف برای مثال، می‌نویسد: ملت و ملیت باید میدان اصلی نبرد سیاسی برای نیروهای ترقی‌خواه باشد. مبارزه‌ی هژمونیک برای استقرار و تعمیقِ دموکراسی باید از سطح دولتِ ملی آغاز شود. با وجود آن که با رشد نولیبرالیسم، بسیاری از اختیاراتِ نیروهای سیاسی در سطح ملی از دست رفته‌اند، اما فضای ملی، همچنان یکی از عرصه‌های حیاتی برای تحقق دموکراسی و حاکمیت مردمی است. استقرار دموکراسی‌ها، ابتدا در سطح ملی شکل گرفت و درست در سطح ملی است که باید تلاش برای رادیکال‌کردن دموکراسی را مطرح کرد. این‌جاست که باید اراده‌ای جمعی برای مقاومت در برابر پیامدهای پسادموکراتیک جهانی‌سازی نولیبرال شکل بگیرد. تنها زمانی که این اراده‌ی جمعی در سطح ملی تثبیت شود، همکاری با جنبش‌های مشابه در کشورهای دیگر می‌تواند ثمربخش باشد. مووف ادامه می‌دهد: نکته تنها این نیست که دولت-ملت (nation state) همچنان یک عرصه‌ی اساسی برای پیشبردِ سیاست دموکراتیک و ترقی‌خواه است و بسیار اهمیت دارد. نکته‌ی دیگر آن است که بفهمیم میهن‌دوستی و هویت ملی به‌عنوان یک منبع هویتی برای مردم اهمیتی جدی دارد. مبارزان راه دموکراسی و عدالت اجتماعی نمی‌توانند از سرمایه‌گذاری عاطفیِ نیرومندی که در اشکال ملی هویت‌ انسان‌ها وجود دارد، چشم‌پوشی کنند، و این عرصه را به انواعِ ناسیونالیسم راست‌گرا واگذار کنند. این بدان ‌معنا نیست که طرفدارانِ دموکراسی باید از الگوی راست پیروی کنند و اشکال طردکننده و دیگرستیزِ ناسیونالیسم را ترویج دهند. بلکه برعکس، باید راهی دیگر برای تخلیه و جهت‌دهی این احساسات، در سمتی درست، انسانی و دموکراتیک سوق دهند.[۴۳] از این منظر، هویت ملی به چیزی تبدیل می‌شود که باید از چنگ راست‌گرایان بیرون کشید و با ارزش‌ها و محتوایی متفاوت بازتعریف کرد. چنین کاری، وارد شدن به یک مبارزه‌ی هژمونیک با رقیبان راست‌گرا در عرصه‌ی ملی است؛ جایی که مسئله‌ی اصلی، شیوه‌ی پیوند دادن نمادهای ملی و حس تعلق است.[۴۴]

برای مثال در موردِ موجِ جدید افغانستانی‌ستیزی از سوی حاکمان کشور، باید همان‌ها را که قبل تر از مهاجرانِ افغانستانی در ایران استفاده‌ی ابزاری کرده‌اند، بخشی از این مهاجرانِ فقیر را با پول در لشکرِ فاطمیون سازمان دادند تا در سوریه بجنگند، به پاسخ‌دهی دعوت کرد. از امام جمعه‌ی مشهد و نماینده‌ی ولی فقیه که مهاجران افغان را با مهاجران صدر اسلام مقایسه کرد و گفت «افغانی‌ها شریک زندگی ما هستند»، و از مردم خواست تا «خانه و امکانات خود را با مهاجران افغان تقسیم کنید»[۴۵] پرسید که چرا حالا زبان در کام کشیده‌ای؟ پیدا کردنِ پاسخِ این سؤال خیلی پیچیده نیست. در دوره‌ای، از این گروه از مهاجرانِ آسیب‌پذیر، استفاده‌ی ابزاری می‌کردند، چون گمان داشتند که آن‌ها می‌توانند نقش یک نیروی اجتماعی مطلوب را برای تندرو‌های حکومتی ایفا کنند. حالا هم، بارِ دیگر، با استفاده‌ی ابزاری از آنان و اخراج فله‌ای‌شان‌، می‌خواهند تا در شرایط بعد از جنگ دوازده‌روزه، آن‌ها را بلاگردان شکست خود کنند. همین استفاده‌ی ابزاری از اخراجِ مهاجران، اکنون در ایالاتِ متحده با سرکردگی ترامپ پیش می‌رود. زمانی از آن‌ها به‌مثابه نیروی کار ارزان و کم‌توقع در خدمتِ سودِ صاحبان سرمایه استفاده می‌شد. حالا هم، به جایِ آدرس دقیق دادن از مشکلاتِ جامعه، این اخراج گسترده‌ی مهاجران است که برای تخلیه و جهت‌دهی احساس خشمِ کارگرانِ امریکایی از وضعیتِ موجود (خطرِ بیکاری، مزدهای پایین و فاصله‌ی نجومی طبقاتی) استفاده می‌شود تا باز هم عاملِ اساسیِ ایجاد این شرایطِ موجود (اُلیگارش‌ها، طبقه‌ی میلیاردر‌ها، یک‌در‌صدی‌ها، شرکت‌های بزرگ که که سودهای نجومی می‌برند، اما مالیات اندک می‌دهند و کارگرانشان را با حداقل حقوق نگه می‌دارند)، در امان بماند.[۴۶]

سؤال این است که آیا می‌توان اول – ناسیونالیسم تقلبی و دروغینِ (fake)، تندروهای حکومتی را که سرود «ای ایران،‌ای مرزِ پُر گهر» را در عزاداری‌های ماه محرمِ حسینیه‌ها جعل می‌کنند تا شکست‌های منطقه‌ای و به فلاکت کشیدنِ ایران را لاپوشانی کنند، زیر سؤال برد؟ دوم – ناسیونالیسم دروغینِ افراطی‌های سلطنت طلب، که از یک سو شعار «بازگشت به دوران طلاییِ ایرانِ قدیم» را می‌دهند، اما از سوی دیگر، از ویران شدن ایران و کشتارِ مردم بی‌گناهِ ایران با بمبارانِ جنگنده‌های اسرائیلی، برای بازگشتِ خودشان به قدرت، دفاع می‌کنند را به چالش کشید و سوم – صدای سومی که همه‌ی میهن‌دوستان ایرانی که از جنسِ این دو گروهِ بالا نیستند را به «جبهه‌ی متحد و میهنیِ ضد فاشیستی» فراخواند تا ایران را نجات دهند؟

علیرضا بهتویی
استاد جامعه‌شناسی
—————————————————-
[۱] https://www.radiozamaneh.com/857537/
[۲] Anderson, Benedict (2016). Imagined communities: reflections on the origin and spread of nationalism. Revised edition. London: Verso
[۳] ما «مردها» در برابر، آن‌ها (زنان)؛ ما سفیدها، در برابرِ آن‌ها (سیاه‌پوستان و رنگین‌پوستان)
[۴] Culler, J. (2013). Grounds of comparison: Around the work of Benedict Anderson. Routledge.
[۵] Smith, Anthony D. (1998). Nationalism and modernism: a critical survey of recent theories of nations and nationalism. London: Routledge
[۶] نوعِ مدرنِ این اندیشه در کشور ما نظریه‌ی «ایران‌شهری» است، که می‌گوید تئوری‌های علوم اجتماعی درباره‌ی ملت و ملی‌گرایی، غربی هستند. گفتمان ایرانشهریِ ملی‌گرایانه معمولاً تصویری از ایرانی‌ها ارائه می‌دهد که از دورانِ باستان، بر پایه‌ی قومیت و «فرهنگ ایرانی» در این سرزمین با یکدیگر متحد شده‌اند. این تصویر به تفکرِ ایرانشهریِ اجازه می‌دهد که سیاست، فرهنگ و اقتصاد ایرانِ معاصرِ را با معیارهایی بسنجند که گویی از هزاران سال پیش وجود داشته‌اند؛ «ایران‌شهری» که در نوعی معصومیت اولیه، خارج از عرصه‌ی سیاست روزمره، شکل گرفته‌ بوده است. نکته‌ی مهم این روایت‌ها آن است که گویا ملت ایرانی جدای از روندهای معمول و روزمره‌ی سیاسی کشور‌های دیگر جهان شکل گرفته است، ما ویژه‌ایم، تافته‌های جدابافته و استثنایی. با همه‌ی مردمان دیگر جهان تفاوت اساسی داریم و معیارهای دیگری، هویت ملی ما را رقم زده است، که ربطی به دوره‌ی مدرن ندارد.
[۷] Stalin, J. (2012). Marxism and the national question. CPGB-ML. (Original work published 1913).
[۸] Calhoun, C. (2007). Nations matter: Culture, history and the cosmopolitan dream. Routledge.
[۹] Hobsbawm, E. J. (1990). Nations and nationalism since 1780: programme, myth, reality. Cambridge: Cambridge Univ. Press
[۱۰]. Anderson, Benedict R. O’G. (2016). Imagined communities: reflections on the origin and spread of nationalism. Revised edition. London: Verso, Page 143
[۱۱] همان Anderson, B
[۱۲] Stavrakakis, Yannis (2007). The Lacanian left: psychoanalysis, theory, politics. Edinburgh: Edinburgh University Press.
[۱۳]. «ما» مردها در مقابل آن دیگران (زن‌ها)، ما سفید‌ها در مقابل سیاهان و رنگین پوست‌ها، ما مسیحی‌ها در برابر آن مسلمان‌ها و یا یهودی‌ها، ما شهری‌ها در برابر آن روستایی‌ها، ما…در مبارزه گروه‌های تحت ستم هم درست همین هویت‌ها هستند که بسیج می‌شوند: ما کارگران و زحمتکشان، ما زنان، ما کوردها و…
[۱۴] Robbins, B., Horta, P. L., & Appiah, K. A. (2017). Cosmopolitanisms. NYU Press.
[۱۵] Sandel, Michael J. Democracy’s discontent: A new edition for our perilous times. Harvard University Press, 2022. & Sandel, M. J. (2020). The tyranny of merit: What’s become of the common good?. Penguin UK.
[۱۶] Nussbaum, M. C. (1994). Patriotism and cosmopolitanism. The global justice reader, ۳۰۶-۳۱۴; Nussbaum, M. C., & Cohen, J. (1996). For love of country: Debating the limits of patriotism. (No Title).
[۱۷] مقایسه کنید با صفحات ۳۳ و ۳۴ مانیفست به زبان فارسی ترجمه‌ی شهاب برهان.
[۱۸] گروه سوم، اکثریت قریب به اتفاق جمعیت را، به‌استثنای طبقه‌ی اول (روحانیون) و طبقه‌ی دوم (اشراف) تشکیل می‌داد.
[۱۹] Lawrence Wishart. Mevius, M. (2009). Reappraising communism and nationalism. Nationalities Papers, 37(4), 377–۴۰۰
[۲۰] Marx, K., & Engels, F. (2010). Collected works (50 vols). Lawrence Wishart.
[۲۱] Bauer, Otto. (2000). The question of nationalities and social democracy. University of Minnesota Press. (Original work published 1907, rev. ed. 1924).
[۲۲] Munck, R. (1986). The diffcult dialogue: Marxism and nationalism. Zed Books.
[۲۳] Nairn T (1997) Faces of Nationalism: Janus Revisited. London: Verso.
[۲۴] Lenin, V. (1914). The right of nations to self-determination. Marxist Internet Archive.
[۲۵] Munck, R. (1987). Marxism and Nationalism: The Difficult Dialogue. Capital & Class, ۱۱(۱), ۱۲۸-۱۳۲ & Munck, R. (1986). The diffcult dialogue: Marxism and nationalism. Zed Books.
[۲۶] Davis H (ed.) (1976) The National Question: Selected Writings of Rosa Luxemburg. New York: Monthly Review Press.
[۲۷] توجه کنید که با این پرسش، او به‌طور ضمنی همان نقد خود از مفهوم نمایندگی را ادامه می‌داد که در مخالفت با ایده‌ی حزب پیشاهنگ لنینی نیز داشت — حزبی که مدعی سخن گفتن به‌جای طبقه کارگر بود.
[۲۸] Nimni, E. (1991). Marxism and nationalism: Theoretical origins of a political crisis. Pluto Press
[۲۹] Munck, R. (2010). Marxism and nationalism in the era of globalization. Capital & Class, ۳۴(۱), page: 48.
[۳۰] Lenin VI (1963) Critical remarks on the national question. In Collected Works, Vol. 20. Moscow: Progress Publishers.
[۳۱] Vatlin, Alexander, and Stephen A. Smith. “The Comintern.” (2013).
[۳۲] Löwy, M. (1998). Fatherland or mother earth? Essays on the national question. Pluto Press
[۳۳] Mevius, M. (2009). Reappraising communism and nationalism. Nationalities Papers, 37(4), 377–۴۰۰.
[۳۴] Walzer, M. (2023). The Struggle for a Decent Politics: On” liberal” as an Adjective. Yale University Press.
[۳۵] Sandel, Michael J. Democracy’s discontent: A new edition for our perilous times. Harvard University Press, 2022.
[۳۶] Taylor, C. (1996). Why democracy needs patriotism. For love of country: Debating the limits of patriotism, ۱۱۹-۲۱.
[۳۷] Rorty, R. (1989). Contingency, irony, and solidarity (Vol. 5). Cambridge: Cambridge university press.
[۳۸] Craig Calhoun, Nations Matter: Culture, History, and the Cosmopolitan Dream (۲۰۰۷)
[۳۹] LACLAU, Ernesto. On imagined communities. In: Grounds of Comparison. Routledge, 2013. p. 21-28.
[۴۰] Finlayson, A. (1998a). Ideology, discourse and nationalism. Journal of Political Ideologies, 3(1), 99–۱۱۸.
[۴۱] همان جا صفحه ۲۸
[۴۲] Freeden, M. (1998). Is nationalism a distinct ideology? Political Studies, 46(4), 748–۷۶۵.
[۴۳] Mouffe, C. (2018). For a left populism. Verso Books. Page, 70.
[۴۴] Laclau, E. (2021). Politics as construction of the unthinkable. Translated by M. Liisberg, A. Borriello, & B. De Cleen. Journal of Language and Politics, 20(1), 10–۲۱. (Original work published 1981).
[۴۵] نگاه‌کنید به این‌جا
[۴۶] نگاه کنید به سخنرانی‌های برنی ساندرز در گردهمایی‌های اخیر تحت عنوان «Fighting Oligarchy Tour»


منتشر شده در وبسایت: نقد اقتصاد سیاسی



iran-emrooz.net | Sun, 20.07.2025, 8:26

لویه‌جرگه و مؤسسان!

جامعه‌نو

شورای سردبیری جامعه‌نو

تعین‌تکلیف سیاسی درون کشور پیش‌شرط هرگونه تغییر قابل‌توجه در سیاست‌خارجی، رابطۀ حکومت و جامعه، تغییر خط‌مشی اقتصادی و جمع‌کردن بساط فساد است. اگر این شبه‌حکم را قبول‌ندارید خواندن بقیۀ این متن برایتان فایده‌ای نخواهدداشت. ولی وقتی آن را بپذیریم اولین پرسشی که در برابر گوینده‌اش می‌گذاریم این است که «چگونه؟» مگر حکومت فعلی راه هرگونه تحول سیاسی و تغییر در داخل، حتی تغییر جزئی، را نبسته‌است؟

پرسش حقی است. فارغ از آنانی که در خارج از کشور سودای براندازی دارند و تغییر به هر وسیله‌ای ولو مداخلۀ خارجی را می‌پذیرند، پاسخ آن در داخل کشور چندان آسان نیست: گره ولایت‌فقیه که آقای‌خمینی به وسط دستمال جمع‌کردن قانون‌اساسی زد (و در دوران خودش هم مطلقه بود) و منجر شد به قفل‌شدگی هریک از اجزای قدرت به انگشت ولی‌فقیه و شکل‌گیری یک دستگاه واقعاً عظیم و سنگین مالکیت‌های انحصاری اقتصادی همراه با پایه‌های گسترده‌اش (باندهای قدرت، نیروهای امنیتی ، دستگاه انتظامی و بوروکراسی امنیت محور)، کل کشور را دربرمی‌گیرد؛ چنان عظیم که تغییر در یک گوشه‌اش همۀ گوشه‌ها را به ارتعاش درمی‌آورد. مثلاً رسیدن به حساب یک بنیاد یا منع شورای‌نگهبان از گزینش (به‌جای نظارت بر صحت انجام انتخابات) و مانند این‌ها امواجی ایجادمی‌کند که تا قعر نظام پیش‌می‌رود، گروه‌های وسیع منتفعان را حساس‌می‌کند و به مقابله می‌آورد و... لاجرم حتی آن‌که سرنخ همۀ این‌ها را در دست دارد، از فکر تغییر دست‌می‌کشد.

این‌که می‌گوئیم حکومت یک‌روز از درون فروپاشیده‌می‌شود به‌خاطر همین ناتوانی رئیس آن از تغییر در سیاست‌داخلی است. حکومت گروگان خویش است؛ همچون پادشاهی که گروگان نگهبان اتاق‌خواب خویش است. سیاست‌داخلی این حکومت را چگونه می‌باید تغییر داد؟

اولین پاسخی که می‌رسد معمولا برگزاری رفراندم است که اخیرا آقای‌موسوی هم آن را برای چندمین‌بار عرضه‌کرده‌است. اسم فارسی‌ کنونی‌اش را می‌شود «خودکشی حکومتی» گذاشت! انگار کسی بساط دار فراهم‌کند، روی چهارپایه برود، طناب به گردن بیندازد و خودش چهارپایه را ور بیندازد. عمراً که چنین‌کند! زیرفشار هم که دیگر اسمش رفراندم نیست؛ برکنارشدن به‌زور است!

اما شاید راه‌حل میانه‌ای هم باشد که نه مبتنی بر زور باشد و نه رفراندم: رفتن به مسیر تعیین‌تکلیف جمهوری‌اسلامی توسط خودش! زمینۀ پیمودن این راه در ساختار نهفته است.

نیروهای سیاسی مؤثر در ایران چند گروهند:

۱- حکومت و حلقۀ نزدیکانش که به‌دلیل پیش‌گفته از انجام تغییر عاجزند.

۲- بدنۀ حکومت به‌عنوان میانۀ هرم قدرت که هم متنعم از حکومت است و هم می‌تواند در خلوت خود دربارۀ تداوم حیات حکومت نگران‌باشد؛ نگران از دست رفتن قدرت و ثروت، به‌خاطر کج‌کرداری‌های کلان حکومت. می‌توان آن را مرکب از تکنوکرات‌های وفادار، سرمایه‌بران سازوکارهای چندده‌ساله و از جمله خانواده‌های روحانیان، نظامیان ارشد و رده‌بالای ماشین امنیت و اطلاعات توصیف‌کرد.

۳- لایۀ زیرین لایۀ دوم و دستگاه اداره و حفظ امنیت حکومت (ماموران و کارکنان رده‌پائین) که به‌عنوان تابعین و ابزار فرض می‌شوند و نه نیروی سیاسی. درواقع بخشی از توده‌ ولی صرفاً «نیروی مقاومت» سیستم‌اند.

۴- لایۀ ناراضی و هدایت‌شده به بیرون ساختار، اما وفادار به نظام یا نگران مرگباربودن گندیدگی آن، یعنی اصلاح‌طلبان، بلوک طردشده یا وامانده در تقسیم قدرت (رؤسای‌جمهوری سابق و دارودسته‌شان، وزرا و وکلای سابق، روحانیون برکنارشده).

این لایه نیز بخش بزرگتر جمعیت را به‌عنوان «نیروی تغییر» در کنار خود دارد که در شرایط مناسب به خروش می‌آید و دربرابر نیروی مقاومت قرارمی‌گیرد. هر اتفاقی که رخ‌دهد درنهایت رویارویی خیابانی این دو نیرو (مقاومت و تعییر) تعیین‌کنندۀ نتیجه است.

این رویارویی رخداد میمونی نیست و معنای آن (با هر نتیجۀ نهایی) راه‌افتادن جوی خون در کشور است و نمی‌باید به استقبال آن رفت.

بدیل این رویارویی شوم داخلی تنها یک مسیر داخلی دیگر است: تعیین یک گذرگاه سیاسی حاصل از وابستگی منافع لایه‌های قدرت و برآیند نهایی آن: به‌عبارت‌دیگر مشخص‌شدن این‌که چه گروه‌ها و لایه‌هایی خواهان گذار بدون فروپاشی کشور به یک موقعیت با ثبات (اگر نه جدید)اند؟ و امکان همسویی آن‌ها چقدر است؟

براساس این مفروضات این بدیل، بخش بزرگی از لایۀ دوم (بدنۀ حکومت) یک تغییر آرام به موقعیتی تازه و متفاوت را به‌شرط آن‌که در پایان خود را حذف‌شده و زیردست‌وپا نیابد می‌پذیرد. معنی عملی آن این است که نیروهای تحول‌خواه می‌توانند روی همراهی این لایه حساب‌کنند. نظامیان ‌ارشد نیز در شمار این لایه‌اند؛ اما نباید ذهن ما به سمت تحرکات کودتایی و برآمدهای درون‌حکومتی برود: میل به تغییر در درون لایۀ دوم بسیار محافظه‌کارانه است. هرچند احتمال وقوع نوعی بناپارتیزم در مرحلۀ دیاستاز نهایی حکومت و اصرار آن بر حفط وضعیت متزلزل وجود دارد، ولی فعلاً به آن نمی‌پردازیم.

فرض بر این است که در یک نقطۀ مفروض که ساختار کنونی قدرت به بن‌بست می‌رسد، همه و از جمله لایۀ دوم حکومت خواستار راه‌حلی میانه و بدون‌خونریزی شوند. قاعدتاً در این نقطه هست که راهکار ریش‌سفیدی و لویه‌جرگه‌ای مدنظر قرارمی‌گیرد: جمع‌کردن باقیماندۀ اشخاصی که بعد از بهمن ۵۷ قدرت را در دست گرفته‌اند و هنوز زنده‌اند (همۀ وکلا و مقاماتی که هنوز زنده‌اند) با این دستور کار که چگونه نظامی را که ساخته و یا در کار آن دخیل بوده‌اند از مسیر خطای کنونی برگردانند، یا آن را اصلاح و یا عوض‌کنند.

جمع غریبی خواهد بود که از به کهولت‌رسیدگان بقایای نهضت‌آزادی تا پیرترین آیت‌الله‌های قم و از جوان‌ترین نماینده‌مجلس کنونی تا روحانیون رانده‌شده از درگاه و از یکه‌سواران اریکۀ قدرت تا به حصر و زندان افتادگان را در برمی‌گیرد و اگر هدف آن را چگونگی اصلاح نطام کنونی و برگشتن از مسیرهای نادرست فرص‌کنیم، همه خواهندتوانست در آن حرف خود را بگویند و خود، خطای خویش را اصلاح‌کنند و نیازی به سلاح و خیابان و تیغ و محراب نباشد.

نتیجه و توافق رویایی حاصل از تشکیل لویه‌جرگه همه‌ی آن‌ها که در رسیدن به وضعیت کنونی نقش‌داشته‌اند می‌تواند طیفی وسیع از ادامۀ وضع حاضر تا برگزاری آن رفراندم و از ابدی‌کردن مجدد ولایت‌فقیه تا انحلال گورباچف‌گونه را نتیجه‌دهد.

این رویا را نگه‌می‌داریم تا پیش از روز واقعه، که در پگاه تا شامگاه آن بزرگ‌ترین زلزلۀ تاریخ معاصر ایران رخ‌خواهدداد. شاید پیش از آن روز رضایت رأس‌هرم به چنین جمع ریش‌سپیدانه‌ای بتواند از رنگین‌شدن کف خیابان‌ها جلوگیری‌کند. رویا‌ها را شرایط غریب به واقعیت تبدیل‌می‌کنند!




iran-emrooz.net | Sat, 19.07.2025, 13:06

هفت گناه کبیره مصطفی تاجزاده

مصطفی ملکیان

بگذریم از جرم‌های جعلی که برایش تراشیده و بافته‌اند؛ به‌گمان این کمترین دوستدار او، جرم‌های واقعی و راستینش این‌هاست: او صادق، شجاع، دانا، عدالت‌جو، میانه‌رو، فروتن، و اهل عقلانیت و استدلال است. و این است هفت گناه کبیره‌اش؛ که هرکدام، به‌تنهایی، در وضع کنونی کشور ما جرم پرجریمه‌ای است، چه رسد به آن‌که کسی، به نام مصطفی تاج‌زاده، مرتکب همه‌ی آن‌ها شده باشد.

صادق است؛ و در هر برهه از زندگی‌اش، به هر آنچه باور داشته که راست است، و به هر هدفی که آن را درست و خوب می‌دانسته، با تمام وجود و با جسم و جان و دل، و با همه‌ی احساسات و گفتار و کردار خویش، التزام ورزیده است.

شجاع است؛ و بر هرگونه ترسی که از مدافعان جهل، فساد و ایدئولوژی می‌توان داشت، غلبه کرده است.

داناست؛ و در آنچه به خیر و صلاح شهروندان جامعه‌اش مربوط می‌شود، آگاهی تام و تمام دارد و فریب نمی‌خورد.

عدالت‌جوست؛ و جز آن نمی‌خواهد که جامعه‌اش از بزرگ‌ترین فضیلت اجتماعی، یعنی عدالت، بهره‌مند گردد و برخوردار بماند.

میانه‌روست؛ و در هیچ خواسته‌ی اجتماعی یا سیاسی دستخوش افراط و تفریط نمی‌شود. نسبت به هیچ طرز تفکر، نیروی سیاسی، یا وجهه‌ی اجتماعی، نه شیفتگی متعصبانه دارد و نه نفرت متعصبانه.

فروتن است؛ و در او سر سوزنی بالیدن به دانایی‌ها، توانایی‌ها، موفقیت‌ها و دستاوردهای خود نمی‌بینیم.

اهل عقلانیت و استدلال است؛ هرگز دستخوش احساسات، عواطف یا هیجانات نمی‌شود و جانب عقل و برهان را فرو نمی‌گذارد. این نکته را همه، چه دوست و چه دشمن، در گفت‌وگوها و رویارویی‌های او با مخالفانش می‌دیدند و تصدیق می‌کردند. هیچ‌کس در قوت استدلال و منطق بر او غلبه نکرد؛ و هرکه بر او غالب آمد، تنها در فحاشی و ناسزاگویی بود — و زبان و دهان او هرگز به این‌ها آلوده نشد.

نیروی استدلال و استواری منطق او، به‌راستی در تاریخ مجادلات اجتماعی و سیاسی ایران بی‌سابقه بود؛ و این، جرم کوچکی نبود.

مشاهده‌ی شخصیت و منش مصطفی تاج‌زاده، مرا هم از خودم شرم‌زده و سرخورده می‌کند، و هم به نیک‌سرشتی ذاتی بشر مؤمن‌تر می‌سازد؛ و نیز به آینده‌ی کشوری که چنین فرزندانی پرورده، امیدوارتر و خوش‌بین‌ترم می‌کند.

آرزو دارم و امید می‌برم که حاکمان کنونی ایران دریابند که زندانی‌کردنِ فرزندان صادق و شجاع جامعه، اگر هم روشی برای کشورگشایی باشد، باری روش کشورداری نیست؛ و از این راه، به منزل نمی‌رسند. و فراموش نکنیم: شیر، شیر است — گرچه در زندان.




iran-emrooz.net | Mon, 14.07.2025, 13:03

ترس از تغییر

جواد کاشی

جمهوری اسلامی نه از اسرائیل می‌ترسد نه آمریکا. از منطق تحول مقتضی زمان می‌هراسد. از تغییر، احساس ویرانی در ساختار می‌کند.

خود را همان می‌نماید که از اول انقلاب منعقد شد. می‌داند اینکه هست همان نیست که چهل و پنج سال پیش بود. اما از اعلام صریح آن می‌هراسد. اگر به صراحت اعلام کند این که هست آن نیست، و نمی‌توانست باشد، آنگاه به فکر می‌افتاد منطق و تئوری و روایت‌ تازه‌ای از موجودیت خود فراهم کند.

هنگامی که منطقی تازه برای موجودیتی که دیگر آن نیست، فراهم نکنی، خود را از دست خواهی داد. تسخیر خواهی شد. البته بازتعریف خویشتن حتی برای فرد هم دشوار است، هنگامی که سخن از نهادهای اجتماعی و سیاسی است کار بسیار دشوار خواهد شد.

وارثان به ندرت شجاعت نیروی موسس را دارند. 

زمان گسست ایجاد می‌کند. حتی برای پیوند با آنچه در سرآغاز بود، باید شجاعت پذیرش گسست را داشته باشی. با پذیرش گسست، گذشته هم در معرض بازتعریف و نقد واقع می‌شود. بت‌ سرآغاز هم شکسته خواهد شد. آنگاه زایشی به اقتضاء زمانه روی خواهد نمود. و الا بی‌تعریف و بی‌بنیاد و معنا رها خواهی شد و نم فساد در ارکان هستی نهادهای سیاسی رسوخ و همه چیز را فرسوده و لزران خواهد کرد. 

آمریکا و اسرائیل نه تنها ترس ایجاد نمی‌کنند گاه محملی می‌شوند برای انکار ضرورت تحول. آنها با شرایط فوق‌العاده‌ای که ایجاد می‌کنند، اصل تحول و بازتعریف را به تعویق می‌اندازند. کمک می‌کنند تا فروریزی تدریجی در درون متوقف نشود شتاب پیدا کند.

تلگرام نویسنده
@javadkashi




iran-emrooz.net | Sun, 13.07.2025, 12:44

راهکارهای برون‌رفت از بحران

محمد قائدی

ایران در آستانه تحول: نقد روایت‌های موجود و ارائه راهکارهای برون‌رفت از بحران

(محمد قائدی، مدرس روابط بین الملل دانشگاه جورج واشنگتن است)

ایران امروز در لحظه‌ای تاریخی قرار دارد؛ پس از تحمل ضربه‌ای سنگین از خارج، کشور در وضعیت بحرانی به سر می‌برد و افکار عمومی هنوز در شوک، به دنبال پاسخ‌هایی اساسی است: چه اتفاقی افتاد؟ اکنون کجا ایستاده‌ایم و راه خروج کدام است؟ پاسخ به این سؤالات، شرطی لازم برای عبور موفق از بحران کنونی است.

این مطب صرفا نظرات نویسنده را بیان می‌کند و منعکس کننده دیدگاه‌ یورنیوز نیست

با این حال، روایت‌ها و راه‌حل‌های موجود در برابر سوال‌های یاد شده، نه تنها مانع از فهم درست بحران می‌شوند، بلکه راه عبور از آن را نیز مسدود می‌کنند. این روایت‌ها عمدتاً به سه دسته تقسیم می‌شوند:

۱. روایت‌های حکومتی: این روایت‌ها شکست را انکار کرده و مدعی پیروزی‌اند.
۲. دیدگاه‌های براندازی: این دیدگاه‌ها بر انقلاب و براندازی از طریق اتکا به حمایت بازیگران خارجی برای پایان دادن به استبداد داخلی تأکید دارند.
۳. روایت‌های محافظه‌کارانه: این گروه یا از موضع چپ ضد امپریالیستی از حاکمیت و سیاست‌های آن دفاع می‌کنند، یا راه‌حل را در ساخت سلاح هسته‌ای برای مقابله با تهدید خارجی می‌جویند.

در ادامه، ابتدا به نقد این دیدگاه‌ها می‌پردازم، سپس چارچوب تحلیلی خود را برای فهم مشکل ارائه کرده و در نهایت به راه‌حل خواهم پرداخت.

روایت حکومتی: توهم پیروزی و انکار شکست

روایت‌های حکومتی، شکست را نمی‌پذیرند و در توهم پیروزی گرفتارند. اما برای رفع هر مشکلی، پذیرش وجود آن مشکل و واقعیت شکست ضروری است. تغییر روایت‌ها نمی‌تواند نتایج جنگ دوازده روزه با اسرائیل را دگرگون کند. در این جنگ، ایران ضربات جدی و مؤثری دریافت کرد، در حالی که نتوانست ضربات مؤثری وارد کند و ادامه جنگ می‌توانست آسیب‌های بیشتری به کشور وارد آورد. این تهدید در هر لحظه امکان بازگشت و تشدید دارد.

بر اساس گزارش‌های معتبر، خسارت‌های سنگینی متوجه ایران شده است، از جمله از دست رفتن شمار قابل توجهی از فرماندهان نظامی برجسته در حملات هدفمند، هدف قرار گرفتن تعدادی از دانشمندان هسته‌ای،

نابودی یا از کار افتادن سامانه‌های مهم دفاع هوایی و پدافندی و آسیب جدی به برنامه هسته‌ای و موشکی ایران.

در مقابل، پاسخ جمهوری اسلامی به این حملات، موشک‌پراکنی‌هایی بود که تناسبی با ضربه دریافتی نداشت. گرچه همین ضربات وارده در محاسبه سود و زیان و تصمیم اسرائیل برای آتش‌بس در این مرحله بی‌تأثیر نیست، اما این تأثیر، ضربه دریافتی ایران را به پیروزی تبدیل نمی‌کند. انکار این شکست به معنای انحراف از مسیر درست و تکرار اشتباهات گذشته است. نادیده گرفتن آن مانند رانندگی در تاریکی است؛ اگر ندانیم کجاییم، هر راهی را اشتباه خواهیم رفت.

دیدگاه‌های براندازی: خوش‌بینی غیرواقع‌بینانه به حمایت خارجی

گروه دوم، حمله خارجی را فرصتی برای گذار از جمهوری اسلامی به نظام دموکراتیک می‌دانند و خوش‌بینی نسبت به انگیزه‌های بازیگران خارجی را راه‌حل عبور از استبداد می‌شمارند. آن‌ها امید دارند نیروهای سرکوب نظامی دچار ریزش شده و تغییر رژیم رخ دهد. اما این دیدگاه، نسبت به نیت بازیگران خارجی و شناخت نیروهای سرکوب واقع‌بین نیست و در عمل راهکار مشخص و قابل‌اتکایی ارائه نمی‌دهد. اتصال منطقی میان ریزش نیروهای سرکوب و تغییر رژیم نیز در این دیدگاه برقرار نمی‌شود.

دیدگاه‌های محافظه‌کارانه

دیدگاه سوم، بدون توجه به سیاست داخلی، دو نسخه متفاوت ارائه می‌دهد:

* دیدگاه‌های چپ‌گرای ضد امپریالیستی: این دیدگاه‌ها شکست را محصول نظام بین‌الملل نابرابر می‌دانند و راه‌حل را در ایستادگی ساختاری مقابل غرب جست‌وجو می‌کنند. این مقاله، این دیدگاه را ایدئولوژیک و مبتنی بر هیجان، نه عقلانیت، می‌داند که بیشتر در حوزه ادبیات، هنر و فلسفه و خارج از سنت تخصصی روابط بین‌الملل جای دارد.

* گروهی از واقع‌گرایان در روابط بین الملل: این دیدگاه چاره را در توازن سخت‌افزاری و ساخت سلاح هسته‌ای می‌بیند. این مقاله می‌پذیرد که نظام بین‌الملل منبع تهدید است، اما هم‌زمان بر اهمیت ساختارهای داخلی در تعریف منافع و امنیت ملی تأکید می‌کند. مقابله با تهدیدهای فعلی، علاوه بر ساخت بازدارندگی نظامی، نیازمند بازسازی قدرت ملی از طریق حذف نهادهای فاسد و ناکارآمد و شکل‌دادن نهادهای مؤثر و پاسخ‌گو برای رفع تهدید است. این دو روندهایی موازی اند. اما آن بخش از این دیدگاه که معتقد به ساخت بازدارندگی هسته‌ای است، باید در نظر بگیرد، حرکت به این سمت چه بسا به تهدید بیشتر امنیت ملی در این شرایط منجر شود.

بر پایه این چارچوب این مقاله بر آن است که جمهوری اسلامی، در طول چهار دهه گذشته خود به عامل تضعیف قدرت ملی و تشدید تهدیدات علیه ایران بدل شده است. این روند دو نمود عمده داشته است:

۱. اتخاذ سیاست‌های آمریکاستیز و اسرائیل‌سیتز.
۲. بر هم زدن توازن قوا به زیان ایران و تضعیف ظرفیت‌های ملی.

آمریکاستیزی

رویکرد خصمانه جمهوری اسلامی نسبت به ایالات متحده از نخستین سال‌های پس از انقلاب آغاز شد و با ماجرای گروگان‌گیری و حمایت علنی آیت‌الله خمینی از آن، وارد مرحله‌ای رسمی از تخاصم با واشنگتن شد. در دهه‌های بعد، این سیاست توسط آیت‌الله خامنه‌ای ادامه یافت، به‌ویژه در مواقعی که فرصت‌هایی برای کاهش تنش فراهم آمده بود. زمانی که دولت‌هایی مانند دولت هاشمی رفسنجانی و نهادهایی مانند ریاست جمهوری و مجمع تشخیص مصلحت نظام به دنبال تنش‌زدایی و عادی‌سازی روابط با آمریکا بودند، این تلاش‌ها با مخالفت صریح رهبری ناکام ماند.

پس از توافق برجام، در حالی که تلاش‌هایی برای جذب سرمایه‌گذاری شرکت‌های آمریکایی به عنوان گامی در مسیر عادی‌سازی فراهم شده بود، رهبر جمهوری اسلامی با استفاده از کلیدواژه «نفوذ» به مقابله با این تلاش‌ها برخاست.

البته سیاست تقابل با آمریکا تنها محصول ایدئولوژی جمهوری اسلامی نبود. یک متغیر مهم دیگر در تداوم این وضعیت، لابی قدرتمند اسرائیل در ایالات متحده بود که اساساً با عادی‌سازی روابط ایران و آمریکا مخالف است. این لابی، به واسطه خصومت آشکار جمهوری اسلامی با اسرائیل، در هم‌راستایی با تندروهای ایرانی عمل کرده و عملاً آنان را به شرکای ناخواسته خود بدل ساخته است. دلیل فعالیت‌های این لابی، سیاست اسرائیل‌ستیز جمهوری اسلامی بوده است.

اسرائیل‌ستیزی

در تمام دوران جمهوری اسلامی، سیاست اسرائیل‌ستیزی به شکلی سیستماتیک دنبال شده است نه صرفاً در سطح شعار، بلکه با اقدامات میدانی و حمایت گسترده از گروه‌های مقاومت در لبنان و فلسطین. این سیاست، حتی در شرایطی پیگیری شد که ارزیابی عقلانی منافع ملی ایران دلالتی بر چنین تقابلی نداشت. نمونه‌هایی چون تشابه منافع ایران و اسرائیل در جریان عملیات اوسیراک یا همکاری در پرونده مک‌فارلین، نشان می‌دهند که حتی در فضای پس از انقلاب نیز امکان تعامل با تل‌آویو به جای تخاصم وجود داشت.

رهبر کنونی جمهوری اسلامی، با مخالفت صریح با روند صلح اسلو، حتی یاسر عرفات، رهبر سابق سازمان آزادی‌بخش فلسطین را به خیانت و ترس متهم کرد. او با صورت‌بندی مسئله فلسطین به مثابه موضوعی فراتر از ملت فلسطین و مرتبط با جهان اسلام، آن را به ابزار هویتی و ایدئولوژیک جمهوری اسلامی بدل ساخت و جمهوری اسلامی را در محور پیشتاز تقابل با اسرائیل قرار داد.

برهم زدن توازن قوا

جمهوری اسلامی از همان آغاز پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ با اتخاذ تصمیماتی هیجانی،ایدئولوژیک و فاقد محاسبه راهبردی، توازن قوا را به زیان منافع ملی ایران بر هم زد. این اقدامات نه تنها ظرفیت‌های داخلی کشور را تضعیف کرد، بلکه موقعیت بین‌المللی ایران را نیز به شدت آسیب‌پذیر ساخت. شماری از مهم‌ترین این اقدامات عبارت بودند از:

* اعدام دسته‌جمعی فرماندهان ارتش و حذف نیروهای متخصص نظامی در نخستین ماه‌های پس از انقلاب.
* لغو یک‌جانبه قراردادهای مهم خرید تسلیحات که پیش از انقلاب در دستور کار بود.

حمله به سفارت آمریکا و بحران گروگان‌گیری، که نقطه آغاز انزوای سیاسی و اقتصادی ایران در عرصه بین‌المللی شد.

اتخاذ شعارهای تهاجمی درباره «سرنگونی رژیم‌های منطقه» و پیگیری سیاست صدور انقلاب، که نه تنها موجب بی‌اعتمادی بلکه منجر به خصومت آشکار بسیاری از همسایگان شد.

این سیاست‌ها، قدرت ملی ایران را تضعیف کرد و از عوامل مؤثر در تصمیم صدام برای حمله به ایران بود. بعدها، دوری ایران از غرب با سیاست نگاه به شرق جایگزین شد، اما در عمل هم‌پیمانی با قدرت‌هایی مانند روسیه و چین نیز به جای آنکه از موضعی راهبردی و متکی بر منافع متقابل صورت گیرد، عمدتاً تابعی از انفعال و انزوای دیپلماتیک جمهوری اسلامی بود. این وابستگی، فاقد دستاورد ملموس راهبردی برای ایران بود. مثلاً همکاری ایران و روسیه در سوریه مقطعی بود و زمانی که منافع روسیه ایجاب نمی‌کرد ایران را در سوریه تنها گذاشت. یا در بحران‌های اخیر، از جمله در رویارویی با اسرائیل، نه تنها حمایتی به همراه نداشت، بلکه حتی وعده‌های تسلیحاتی روسیه نیز به مرحله اجرا نرسید. در این چارچوب، سیاست خرید نفت چین از ایران تا زمانی ادامه داشته که با فشار جدی واشنگتن روبرو نشود. چین حمایت دیپلماتیک از ایران را تا زمانی که آن را در تقابل جدی با واشنگتن قرار ندهد دنبال می‌کند و در قطعنامه‌های تحریمی علیه ایران پیش از برجام مشارکت داشته و در شرایطی که ایران برای برقراری توازن قدرت به شدت به جنگنده‌های پیشرفته نیاز دارد، از فروش آن‌ها به ایران به دلیل فشار واشنگتن خودداری کرده است.

در این مرحله، نمی‌توان جمهوری اسلامی را صرفاً به عنوان یک ساختار بی‌چهره تحلیل کرد. نقش محوری آیت‌الله خامنه‌ای در شکل‌دهی به این مسیر، چنان تعیین‌کننده بوده که تمایز میان «نظام» و «رهبر» عملاً بی‌معنا شده است. نظام سیاسی جمهوری اسلامی در عملکرد و جهت‌گیری‌های خود، تجسم مستقیم دیدگاه‌ها، تصمیمات و اولویت‌های رهبری آن است. در بخش بعد، به طور مشخص به نقش نهاد ولایت فقیه در تضعیف قدرت ملی و ضربه به منافع ملی خواهیم پرداخت.

ولایت فقیه: تمرکز قدرت، تضعیف ملت

نهاد ولایت فقیه از بنیاد، اصل حاکمیت ملی و حق تعیین سرنوشت را از ملت ایران سلب کرده و با تمرکز قدرت در دستان فردی غیرپاسخ‌گو، بنیان قدرت ملی را تضعیف و کشور را در برابر تهدیدات بیرونی و بحران‌های درونی آسیب‌پذیر کرده است. این نهاد بر اساس تبعیض نهادینه شده در جمهوری اسلامی مبنی بر تبعیض میان روحانیون وغیر روحانیون بنا شده و پاسخی غیرقابل قبول به این سوال دارد که چرا حکومت از آن تنها روحانیون است.

در فلسفه سیاسی، نظام‌های دموکراتیک برای توجیه مشروعیت خود بر اصل نمایندگی و حق انتخاب آزادانه تکیه می‌کنند. در چنین نظام‌هایی، اگر پرسیده شود چرا مردم باید از دولت اطاعت کنند، پاسخ این است که «ما خودِ مردم‌ایم»؛ نمایندگان منتخب مردم، برای دوره‌ای محدود (معمولاً ۴ تا ۶ ساله) بر سر کار می‌آیند و مردم می‌توانند در انتخابات بعدی مسیر سیاسی کشور را تغییر دهند. نمونه روشن آن، انتخاب باراک اوباما در ایالات متحده بود که با رأی مردم، سیاست خارجی آمریکا از اشغال عراق به سمت خروج از آن تغییر یافت.

اما اگر از ولی فقیه پرسیده شود چرا باید از وی اطاعت کرد، پاسخ این است که «من نماینده خدا روی زمینم». چنین پاسخی، در جامعه امروز ایران به‌ویژه نزد نسل جدید فاقد اعتبار و غیرقابل قبول به نظر می‌رسد و این عدم پذیرش منجر به فقدان مشروعیت سیاسی حکومت و در نتیجه ضعف آن شده است. برای پوشش این ضعف یک سیستم حامی پرور ایجاد شده که فاسد و فاقد توانایی اداره موثر کشور است.

از نظر تاریخی نیز، آیت‌الله خمینی در دوران پیش از انقلاب، وعده آزادی‌های سیاسی و اجتماعی می‌داد، اما پس از استقرار جمهوری اسلامی، این وعده‌ها را زیر پا گذاشت. در خصوص رهبر بعدی هم در رفراندومی با مشارکت حدود ۵۴ درصد، قانون اساسی به گونه‌ای بازنویسی شد که جایگاه ولی فقیه به قدرتی مطلق بدل شد؛ قدرتی که با حذف نظارت مؤثر و بهره‌گیری از ابزار سرکوب، بر همه شئون کشور سایه انداخت.

در ساختار حقوقی جمهوری اسلامی، مجلس خبرگان به ظاهر نهاد ناظر بر رهبری است، اما در عمل هم‌راستا و مطیع او عمل کرده است. این وضعیت از کاستی‌های قانون اساسی ناشی می‌شود، جایی که سازوکار انتخاب اعضای خبرگان به گونه‌ای طراحی شده که در نهایت، خروجی آن مورد تأیید و انتخاب غیرمستقیم رهبری است.

علاوه بر اشکالات تئوریک، تاریخی و ساختاری، تجربه‌ی تجسم‌یافته این نهاد در دو رهبر جمهوری اسلامی نشان داده که تصمیمات هر دو در عمل به تهدید امنیت ملی ایران و فرسایش قدرت ملی انجامیده است. جنگ ایران و عراق در دوره اول، و تقابل نظامی-امنیتی با اسرائیل در دوره دوم، دو نمونه از تجلی این تصمیمات هستند. تحریم‌های بین‌المللی گسترده، تجلی سیاست خارجی رهبران انقلاب در عرصه اقتصاد و محصول تصمیمات آن‌هاست.

در عرصه داخلی، رهبری به جای تقویت انسجام ملی، با دامن‌زدن به گسل‌های اجتماعی و فرهنگی، پایه‌های قدرت ملی را متزلزل ساخت. شکاف‌های عمیق میان گروه‌هایی چون «با‌حجاب» و «بی‌حجاب»، یا «با‌بصیرت» و «بی‌بصیرت»، نه صرفاً گفتمانی بلکه با حمایت نهادینه‌شده از گروه‌های فشار و اقدامات موسوم به «آتش به اختیار»، به سیاست رسمی بدل شد. تمرکز دستگاه‌های نظامی و امنیتی به جای تهدید خارجی، متوجه منتقدین و مخالفین رهبری و زنان و دخترانی شد که حجابشان مورد تأیید نبود. این روند عملاً به نفی حاکمیت قانون و جایگزینی اقتدار قانونی با اراده گروه‌هایی منسوب به «وفاداران نظام» منتهی شد؛ گروه‌هایی که نه منتخب مردم‌اند و نه پاسخ‌گو در برابر افکار عمومی.

نتیجه مستقیم این سیاست‌ها، مهاجرت گسترده میلیون‌ها متخصص، دانشگاهی و نخبه بوده است — و جایگزینی آن‌ها با نیروهایی که صرفاً بر مبنای وفاداری سیاسی، نه صلاحیت علمی و مدیریتی، در دانشگاه‌ها و نهادهای تصمیم‌گیر جای گرفته‌اند. این روند، به شکل مضاعفی قدرت ملی ایران را تضعیف کرده و ظرفیت بازسازی آن را محدود ساخته است.

در این دوره، وفاداری جایگزین صلاحیت شده است. فرماندهان سپاه، روحانیون همسو، و نهادهای امنیتی مطیع، به‌جای نخبگان ملی و مدیران متخصص، به موتور تصمیم‌سازی نظام بدل شده‌اند. در چنین ساختاری، تصمیم‌گیری نه بر پایه واقعیات میدانی و اصول عقلانی، بلکه مبتنی بر اراده‌های بسته و اولویت‌های ایدئولوژیک شکل می‌گیرد — و نتیجه آن، ناتوانی در پاسخ مؤثر به تهدیدات بیرونی و درک نادرست از هزینه‌های راهبردی است.

راه‌حل: بازسازی قدرت ملی و تغییر مسیر از درون

جمهوری اسلامی در برابر تهدید خارجی، به تقویت توان نظامی و استفاده از ظرفیت‌های دیپلماتیک خود متوسل شده است. این تلاش‌ها البته که ضروری است. در کنار آن، اقدامات روانی-رسانه‌ای برای ترمیم انسجام اجتماعی نیز در دستور کار قرار گرفته: از اجرای کنسرت در میدان آزادی تا دعوت اصلاح‌طلبان به تلویزیون ملی و پخش گزارش‌هایی از فداکاری و همبستگی مردم. این اقدامات اگرچه می‌توانند نقش مسکن را در لحظه ایفا کنند، اما به ریشه درد نمی‌پردازند. آنچه مفقود است، درمان ساختاری منبع بحران است.

برای مهار تهدید خارجی، ایران نیازمند دو تغییر راهبردی است:

نخست: بازنگری در سیاست‌های پرهزینه و ایدئولوژیک مانند اسرائیل‌ستیزی و آمریکاستیزی است. این رویکردها نه تنها دستاورد ملموسی در تأمین امنیت ملی نداشته‌اند، بلکه کشور را در مسیر تقابل‌های پرخطر، تحریم‌های فلج‌کننده، و انزوای راهبردی قرار داده‌اند. تداوم این مسیر، به‌ویژه در غیاب قدرت ملی متوازن، تهدید را تشدید می‌کند. در زمان رهبری آیت الله خامنه‌ای تلاش‌ها برای این بازنگری به شکست منجر شده است.

دوم: بازسازی قدرت ملی که به معنای ترمیم توازن قوا از درون است. بدون تغییر در ساختار حکمرانی، بازدارندگی نظامی نیز تضمین رفع تهدید نخواهد بود. تغییر این ساختار باید از درون، با اجماع نخبگان و حمایت افکار عمومی، صورت گیرد — نه از مسیر حمله خارجی. دخالت بیرونی، اگر رخ دهد، تنها ایران را به میدان تسویه‌حساب قدرت‌های جهانی بدل خواهد کرد و هرگونه امکان بازسازی ملی را تضعیف خواهد ساخت.

یکی از راه‌های این تغییرات، فشار اجتماعی و نخبگانی به رهبری برای کناره‌گیری از قدرت است. در صورت تحقق این گام، می‌توان ساختاری موقت و انتقالی طراحی کرد. این ساختار باید زمینه را برای برگزاری یک رفراندوم ملی و انتخابات آزاد فراهم کند. نهادهایی مانند شورای نگهبان، که مانع مشارکت عمومی شده‌اند، باید منحل شوند. تنها در انتخاباتی که تمامی گروه‌ها و گرایش‌ها اجازه مشارکت دارند، می‌توان حاکمیت ملی را بازتعریف و حق تعیین سرنوشت را احیا کرد.

عبور به دموکراسی، در کنار تقویت مؤثر بازدارندگی نظامی، راهبردی‌ترین مسیر برای عبور از بحران کنونی است. یک دموکراسی نوپا نه تنها مشروعیت ملی بلکه مشروعیت بین‌المللی خواهد داشت و این باعث افزاش قدرت ملی خواهد شد. در چنین شرایطی، هزینه حمله به ایران به شکل چشمگیری افزایش می‌یابد و معادله سود-زیان در میان بازیگران عامل تهدید را تغییر می‌دهد.

در این میان، باید با شفافیت و صراحت هشدار داد که ایران در یکی از پیچیده‌ترین و سخت‌ترین مقاطع تاریخی خود در چند دهه گذشته قرار گرفته است. نشانه‌ها حاکی از آن‌اند که ممکن است فازهای بعدی حملات خارجی علیه ایران در آینده‌ای نه‌چندان دور آغاز شود. وضعیت کنونی، شباهت‌های نگران‌کننده‌ای با مقاطع بحرانی در عراقِ دهه ۱۹۹۰ و سوریهِ پس از ۲۰۱۱ دارد — دوره‌هایی که با ضربه خارجی آغاز شدند اما به‌مدت سال‌ها به تغییر رژیم نینجامیدند. در عراق، این روند به تحریم‌های فراگیر، از دست دادن کنترل هوایی و زمینی، و در نهایت کشته و آواره شدن صدها هزار شهروند انجامید؛ و در سوریه، علی‌رغم بقای نظام سیاسی تا سال ۲۰۲۴، میلیون‌ها انسان کشته، مجروح یا آواره شدند. امروز ممکن است آغاز چنین فصلی برای ایران باشد — فصلی که با بی‌تصمیمی و تداوم وضع موجود، کشور را در مسیر مشابهی از ویرانی، انزوا، و فرسایش قرار دهد. در چنین بزنگاهی، تعلل، خطرناک‌ترین گزینه ممکن است.

اگر روند تغیرات از داخل به سرعت آغاز نشود، فضای روانی و سیاسی برای مداخله خارجی و تغییر رژیم از بیرون تقویت خواهد شد  —  و در آن صورت، سرنوشت کشور نه در دست مردم، بلکه در دست نیروهای خارجی رقم خواهد خورد. برای جلوگیری از این مسیر پرخطر، تغییر باید از هم‌اکنون آغاز شود.


* منع:‌یورونیوز فارسی
* این مطب صرفا نظرات نویسنده را بیان می‌کند و منعکس کننده دیدگاه‌ یورنیوز نیست




iran-emrooz.net | Thu, 10.07.2025, 21:29

ماشین تبلیغ و ارعاب

محمد طبیبیان

پس از صدور بیانیه اقتصاددانان و دانشگاهیان،  سر‌و‌صدای تبلیغات متعارف و لجن پاشی مرسوم بر علیه آن شروع شد؛ به این مضمون که این‌ها عامل شرایط موجود هستند!!! این پرخاشگران عاری از اخلاق حاضر نیستند به سابقه نگاه کنند و توجه دهند که برخی از این امضاء کنندگان افرادی هستند که از میدان کار و حرفه و تخصص بیرون رانده شده اند، برای چند ده سال اعتقاد به همین مبانی و مخالفت کارشناسی و مدنی با آنچه کشور را در مسیر این گرفتاری‌های موجود قرار داده است.

چون این شیوه تبلیغات و تهدید و متهم کردن منتقدین به عنوان مسئول آنچه از آن انتقاد می‌کنند شیوه کهنه و میراث اربابان کمونیست است مواردی را در پایین مطرح می‌کنم:

بین سال های ۱۹۲۸-۱۹۳۲ استالین که سیاستهای تعاونی سازی کشاورزی او منجر به کاهش تولید و قحطی شده بود کشاورزان خرده مالک را مسئول شرایط موجود معرفی کرد و سرکوب کرد. قحطی تشدید شد و بین ۳ تا ۷ میلیون تلفات این سرکوب و قحطی بود.

مجدداً در سال‌های ۱۹۳۶-۱۹۳۸ که سر و صدای مخالفت با سیاست‌های زیانبار او بلند شد در برنامه ‘پاک سازی بزرگ’ رقبای سیاسی خود را مسئول شرایطی معرفی کرد که حاصل تصمیم‌های خود او بود. در نتیجه محاکمه پر سر وصدا و زندانی و اعدام کردن حدود یک میلیون نفر یا زندانی یا اعدام شدند.

بار آخر نیز در سال ۱۹۳۹ یک برنامه سرکوب دیگر را پیاده کرد و باز هم با تبلیغات وسیع منتقدان خود را مسئول سیاست‌هایی معرفی کرد که از آن انتقاد می‌کردند.

حیله مشابهی توسط مائو در چین پیگیری شد. در سال‌های ۱۹۶۶-۱۹۷۶در یک حرکت وسیع با بسیج عوام تحت عنوان انقلاب فرهنگی تمام منتقدان واقعی و خیالی خودرا حذف کرد و به مردم چنین نمایاند که اینها، به عنون عناصر بورژوا و برخی اعضاء حزب کمونیست، دلیل رکود اقتصاد هستند و مانع بهبود شرایط زندگی مردم می‌شوند. سرکوب و زندانی و تبعید کردن ده‌ها میلیون انجام شد و متعاقب آن وضع زندگی عموم بدتر گردید. همین بازی کثیف در سال‌های ۱۹۶۷-۱۹۶۸و پس از آن ۱۹۷۱ ادامه یافت. تنزل ادامه داشت تا یکی از همان زندانیان سال ۱۹۶۸ به نام دنگ شیائوپنگ بعد از مرگ مائو، با کمک یک بخش از حزب کمونیست و ارتش، قدرت را بدست گرفت و برنامه اصلاحات اقتصادی پیاده کرد که موجب نجات اقتصاد چین و تداوم رشد آن شد.

دیگر مستبدان حقیر هم همین شیوه را پیاده کردند. در سالهای ۱۹۷۵-۱۹۷۹ پال پوت رهبر انقلابی کامبوج، روشنفکران و شهرنشینان را عامل تنزل اجتماعی معرفی کرد، و اجامر عوام را بسیج نمود. برنامه سرکوب و اخراج از شهر به روستاها را در حد وسیع اجرا کرد، عوامل بسیج شده را هدایت کرد تا به منازل شهر نشینان هجوم ببرند و آنچه وسائل رفاه و به زعم آن‌ها فساد بود را نابود کنند اعضای خانواده‌ها را از هم جدا و با اعمال خشونت مردان و زنان و کودکانِ از هم جدا شده را به روستاها برای کار کشاورزی بکشانند. وسائل متعارف زندگی مردم مانند وسائل آشپزخانه و خواب نابود شد و فقر و فلاکت سبب شد که دو میلیون از جمعیت پنج میلیونی کامبوج کشته یا به دلیل قحطی تلف شوند.

در کره شمالی نیز شیوه متعارف از زمان برسرکار آمدن نظام کمونیستی همین بوده، سرزنش منتقدان برای مشکلات و دست یازیدن به خشونت و سر کوب.

خبر خوب این که هیچ مورد از این موارد به جز بدنامی تاریخی برای کسانی که این خشونت‌ها را برنامه ریزی و اجرا کردند و حتی عاقبت تلخ برایشان چیزی در برنداشت. بسیاری از یاران و فرمانبران استالین و مائو و پال پوت و دیگران طعم تلغ میوه کِشته خود را چشیدند، علاوه بر لعنت جاویدان تاریخ که نصیبشان شد.

این شیوه‌ها نخ‌نما و مفتضح تاریخ است.




iran-emrooz.net | Mon, 07.07.2025, 12:54

نتایج جنگ ۱۲ روزه

احمد پورمندی

۱- در سفر نتانیاهو به واشگتن، جمع‌بندی نتایج جنگ ۱۲ روزه و اتخاذ تصمیمات جدید در دستور کار ترامپ و نتانیاهوست. برای نتانیاهو، رفوی سوراخ‌های «گنبد آهنین» و خنثی کردن قدرت موشکی ج.ا. یکی از مهم‌ترین مطالبات از ترامپ خواهد بود.

۲- در ایام پیش از جنگ ۱۲ روزه، ج.ا. با فرصت‌سوزی در مذاکرات و عدم فهم محدودیت‌های زمانی، فرصت استفاده از تمایل ایالات متحده به حل صلح‌آمیز مسائل فیمابین را از دست داد و نتانیاهو توانست، مجوز حمله به ایران را از ترامپ بگیرد. امروز هم گذاشتن شروطی نظیر فلان یا بهمان تضمین از سوی آمریکا پیش از آغاز مذاکرات، تکرار خطای مدهش فرصت‌سوزی اول است و به احتمال زیاد، نه فقط به تقویت دفاع ضد هوایی اسرائیل و دادن هواپیما‌های بی۲ و بمب‌های سنگر شدن منجر می‌شود، بلکه آبستن توافق ترامپ با حمله دوم و نابود کردن همه تاسیسات موشکی ایران است.
ج.ا. در موقعیتی نیست که برای آمریکا شرط و شروط بگذارد. فرصت برای انجام مذاکرات بدون قید و شرط و دستیابی به توافق، بسیار محدود و تعادل قوا در واشنگتن بسیار شکننده است.

۳- جنگ ۱۲ روزه، سه بازنده بزرگ و دو برنده داشته است. بازنده اول ج.ا. بود که علاوه بر ضربات نظامی سنگین، متحمل ضربات حیثیتی بزرگی هم شد. بعد از جنگ، نظام اسلامی، در سه جبهه هوا، زمین و حکمرانی، بی‌دفاع و دچار تعلیق شد. در هوا، آسمان کشور به تصرف ارتش اسرائیل در آمد. در زمین، روشن شدن ابعاد نفوذ سازمان‌های اطلاعاتی خارجی و بویژه موساد در نهاد‌های اطلاعات و امنیت نظام، بزرگترین زمین لرزه اطلاعاتی را پدید آورد و با امواج بی‌اعتمادی، این دستگاه‌ها را تامرز فروپاشی پیش راند. در حوزه حکمرانی، با مخفی و ایزوله شدن رهبر نظام، سیاست‌ورزی کلان گرفتار تعلیق و حرج و مرجی شد که از جمله در تقابل آشکار مجلس و دستگاه دیپلماسی خود را نشان داد. نظام همچنان در شرایط ترس از فقدان سپر امنیتی و تعلیق سیاست‌ورزی قرار دارد. تولید «روایت فتح» و در بوق و کرنا کردن آن، فقط در خدمت ایجاد سر و صدا برای رهایی از ترس فلج‌کننده و ارضای ارزشی‌های متوهم، انجام شده است.

۴- علاوه بر مردم ایران که توانستند با مهارتی باور نکردنی، خرج خود را از مهاجمان و حکومت فرسوده و بی‌لیاقت جدا کنند و در صف برندگان قرار بگیرند، دولت نتانیاهو هم می‌تواند خود را برنده جنگ بداند.

۵- بازنده بزرگ دیگر جنگ، جریان «پهلویست» به رهبری رضا پهلوی بود. مدعی تاج و تخت، از زمانی که اختیار دفترش را به شماری «منتظر الوزاره» جوان سپرد، در سراشیبی سقوط مجدد قرار گرفت. سفر به اسرائیل برای زیارت نتانیاهو و دیوار ندبه، خود را «رهبر انقلاب ملی» نامیدن و به شو‌هایی از جنس کنفرانس مونیخ و اجلاس ژنو تسلیم شدن، گام‌های مهمی در این سقوط آزاد بودند. دفاع آشکار و پنهان از حمله اسراییل به ایران و سرانجام اعلام آمادگی انجام پرواز پیروزی به تهران در بحبوحه جنگ، ضربه سختی بر حیثیت سیاسی آقای پهلوی وارد ساختند. او که زمانی برای بازگشت به ایران و دفاع از کشور در مقابل ارتش عراق اعلام آمادگی کرده بود، حالا به نقطه‌ای سقوط کرد که برای انجام پرواز پیروزی در پناه جنگنده‌های اسرائیلی، اعلام آمادگی نمود!

۶- جریان اصلاحات به رهبری آقای خاتمی و پامنبری‌خوانی جلایی‌پور‌ها و ابطحی‌ها ، بازنده دیگر جنگ ۱۲ روزه بود. هر دو بیانیه خاتمی، نشانه‌های فرجام تلخ بی‌عملی و خلا سیاست‌ورزی اصلاح‌طلبانه در میان اصلاح‌طلبانی است که نتوانستند از رانت‌های اقتصادی، منزلتی و سیاسی دل بکنند. آنها حالا به مجیزگوی ارزان ولایت فقیه و خامنه‌ای بدل شده‌اند. بیانیه‌های خاتمی، باعث شرم و تاسف عمیق‌اند.

۷- تحول خواهانی که حسابشان را با اصلاح‌طلبی زرد جدا کردند و به گفتمان «مقاومت در مقابل ولایت» مهندس موسوی پیوستند، اکنون در موقعیتی قرار دارند که بتوانند نقشی مهم و تاریخی در مدیریت عبور از بحران یازی کنند. نقش‌آفرینی این جریان به مقدار زیادی به نقش‌آفرینی جامعه در آزاد ساختن زندانیان سیاسی گره خورده است.

۸- اینک که دوران پسا خامنه‌ای عملا آغاز شده است، سوال مرکزی این است که آیا گروه‌های برخوردار حاکم خواهند توانست وحدت خود را حفظ کنند؟ این گروه‌ها که شامل سپاه، روحانیت، ابر سرمایه‌داران کاسب تحریم، فن‌سالاران، دیوان‌سالاران و طبقه سرمایه‌دار کلاسیک یا بخش خصوصی است، تا کنون ذیل نظریه ولایت فقیه و مدیریت خامنه‌ای، رانت‌های کلان غیر مولد ناشی از نفت، معادل و انفال تحت کنترل رهبر را، بدون توسل به خشونت و سلاح، بین خود تقسیم کرده‌اند. آیا آنها قادر به حفظ ولایت فقیه و تداوم توزیع صلح‌آمیز رانت‌ها خواهند بود؟ شواهد این را نشان نمی‌دهند.

۹- سپاه از همه سو آبستن انشقاق است. علاوه بر جنگ قدرت میان باند‌های محلی، ساختار جدا از یکدیگر قرارگاه‌های اقتصادی نظیر خاتم، سپاه پادگان نشین، سپاه قدس، سپاه مشغول در سازمان اطلاعات که اداره کشور را عملا در دست دارد و بالاخره سپاه مسلط بر پلیس و نیروی انتظامی، همگی مستقیما به خامنه‌ای وصل شده‌اند و با کنار رفتن او ، یک خلا بزرگ سازمانی دهان باز خواهد کرد که معلوم نیست به شلیک برادران دیروز و سرداران فربه و پخمه امروز علیه یکدیگر منجر نشود.

۱۰- روحانیت آبرو باخته‌تر از آن است که بتواند نقش تعیین کننده‌ای در حفظ انسجام نظام بازی کند. سرمایه اصلی روحانیت، باورمندان شیعه بودند که دیگر وجود موثری ندارند. روحانیون بیش از آنکه یار شاطر باشند، بار خاطر، آویزان به خامنه‌ای و سربار نظامند و توانایی ایفای نقش در حفظ انسجام نظام را ندارند.

۱۱- ابر سرمایه‌دارانی که در اشکال مافیایی و تشکیل الیگارشی‌های پیچیده، کنترل اقتصاد سیاه و بخش قابل اعتنایی از اقتصاد سفید را در چنگ دارند، عملا سهم شیر را در توزیع رانت‌ها از آن خود کرده‌اند. انسجام آنها که همواره در سایه حرکت کرده‌اند اما، به انسجام در میان شرکای نظامی و روحانی شان گره خورده است و قائم بالذات نیست.

۱۲- سه نیروی برخوردار فن‌سالار، دیوان‌سالار و سرمایه‌دار بخش خصوصی که به مثابه شریک درجه دوم و حامی اصلاح‌طلبان، زیر چتر ولایت فقیه، از رانت‌ها بهره برده و می‌برند، هیچ نقش تعیین‌کننده‌ای در حاکمیت ندارند و می‌توانند در دوران بحران پسا خامنه ای، ظرفیت‌های متفاوتی از خود نشان بدهند.

۱۳- نظر به تمام موارد یاد شده و شدت بحران اقتصادی که مردم را به عبور از آستانه‌های تحمل سوق داده است، حکومت هیچ شانس قابل مشاهده‌ای برای عبور از بحران پسا خامنه‌ای ندارد.

۱۴- حسن روحانی، که خاطره خیانتش به آرای ۲۴ میلیونی و خنده زهرآگینش در کشتار ۹۸ از خاطره‌ها نرفته، هیچ حمایت جدی مردمی ندارد. در عین حال فرماندهان سپاه و روحانیت پیرو خامنه‌ای هم او را خودی نمی دانند و در نتیجه او قادر به ایفای نقش رهبری نیست.

۱۵- آینده امید بخش ایران در گرو سنتز اجتماعی دو جنبش و خیزش بزرگ معاصر، یعنی جنبش سبز و خیزش زن-زندگی-آزادی است که می‌تواند به شکل بسیج ملی، تسخیر خیابان و مدیریت سیاست به مثابه علم تلفیق سازش و قاطعیت، به تسلیم واداشتن و منکوب کردن گروه‌های برخوردار بزرگ، به سیاست ترجمه شود. موسوی می‌تواند در این مسیر نقشی تاریخی و تعیین کننده ایفا کند و بویژه از این نظر شکستن حصر او و آزادی زندانیان سیاسی، برای ایران اهمیت رهبردی دارند.

۱۶- ما در خارج، نمی‌توانیم نقش تعیین کننده‌ای داشته باشیم، اما می‌توانیم با تجمیع قوا در اشکال مناسب، به تحول‌طلبان داخل کمک کنیم و نقش موثری به مثابه حامی، تولیدگر سیاست و پشت جبهه جهانی، ایفا کنیم. شکست استراتژیک پهلویسم، راه را برای منزوی کردن افراطیون جنگ طلب و دست یابی به تفاهم‌های بزرگ تر باز کرده است.




iran-emrooz.net | Mon, 30.06.2025, 23:13

همبستگی مدنی، همبستگی سیاسی

جواد کاشی

آنچه مردم در روزهای آتشین جنگ از خود نشان دادند، همبستگی مدنی بود نه همبستگی سیاسی. بیهوده نباید مفاهیم ناسیونالیستی را بر آن بار کرد. حمایت‌هایی که مردم به طور داوطلبانه از یکدیگر کردند، استقبال از مهاجرین به شهرها، خدمات رسانی صنوف مختلف منجمله پزشکان به مردم، همه مصادیق همبستگی مدنی بود. این تصور که روح ملی ایرانی بیدار شده، همه را به خطا می‌اندازد منجمله سیاست‌گذاران و تصمیم‌گیران سیاسی را.

اسرائیل و تلویزیون ایران اینترنشنال که صدا و تصویر اسرائیل است، خیال کردند به محض عملیات غافلگیر کننده ترور فرماندهان نظامی، مردم گروه گروه در خیابان‌ها ظاهر خواهند شد تا نظام را ساقط کنند. اما مردم نشان دادند برای تامین مطالبات‌شان از مسیر هیچ فاجعه‌ای عبور نخواهند کرد. به جای همراهی با متجاوز، آغوش‌شان را به روی یکدیگر گشودند و تلاش کردند هر چه می‌توانند برای کاستن از آلام یکدیگر انجام دهند. چیزی مشابه با آنچه در حوادث زلزله انجام می‌دادند. آنها نمی‌دانستند نوعی سرمایه معطوف به خلق همبستگی مدنی در فرهنگ و مخیله مردم ایجاد شده که در هنگام حادثه‌ها ظهور می‌کند. این سرمایه عقلانیتی خلاق میان مردم به بار آورده است.

اتفاقی که اسرائیل انتظار داشت، رخ نداد. اما معلوم نبود از کجا کسانی از راه رسیدند و فوراً آنچه را می‌دیدند همبستگی ملی خواندند و صدا و سیمای جمهوری اسلامی پر شد از مفاهیم ملی. تا جایی که یک نوحه خوان شناخته شده، سرود ملی خواند و مردم همراه او سینه زنی کردند.

همبستگی مردم حاصل یک هیجان صرف در نتیجه بروز جنگ نبود. حاصل تجربه‌های عمیق طی دهه‌های گذشته بود. مردم به تدریج به این نتیجه رسیده‌اند که در نهایت خودشان پناه‌گاه یکدیگرند. تنها با پناه آوردن به یکدیگر می‌توانند از زلزله‌های عرصه سیاست مصونیت پیدا کنند. 

همبستگی مدنی می‌تواند همبستگی سیاسی خلق کند. کدام بازیگر سیاسی است که بتواند عامل و سبب‌ساز این خلق و ابداع باشد؟ نظام مستقر از همه بیشتر این شانس را دارد. به شرطی که به ملزومات آن تن در دهد.

خلق همبستگی مدنی حاصل تحولات مهمی در دهه‌های گذشته است. پیشترها مردم ذیل یک دستگاه ایدئولوژیک و انقلابی با نظام مستقر همبسته بودند. اینک همبستگی مدنی میان مردم برقرار شده است بدون وساطت نظام مستقر. اصول و مبادی این همبستگی با اصول و مبادی ساختار مسلط سیاسی سازگاری ندارد. نظام تنها به شرطی می‌تواند با همبستگی مدنی میان مردم نسبت برقرار کند، که در وهله اول این وضعیت را به رسمیت بشناسد. از منطق همه با من دست بردارد. عمر این منطق به پایان رسیده است. ما با دو «من» مواجهیم. یکی «من» با واسطه نظام سیاسی که اقلی از مردم را شامل می‌شود و «من» بدون واسطه نظام سیاسی. یکی خصلت عمودی دارد دیگری افقی.

من با سازوکار عمودی باید با من در سازوکار افقی رویارو شود و قراردادی تازه منعقد کند. آنگاه آنچه امروز صرفاً مدنی است قدرت و وجاهت سیاسی هم پیدا می‌کند.

میان این دو من، تقدم و تاخر زمانی وجود دارد. نظام‌های متفاوت آگاهی و الگوهای ناسازوار عملی میان این دو، کار را دشوار می‌کند. ذهن‌های قدرتمند، شجاعت‌های نظری، و توانمندی‌های عدیده عملی لازم است تا این دو با یکدیگر بسازند و بستری تازه برای همزیستی سیاسی بیافرینند. شاید در این بستر الگویی تازه و معنادار از همبستگی ملی خلق شود.

بی تردید یکی از ملزومات عبور از پیچ خطرناکی که در آن افتاده‌ایم، همین پیوند و عقد قرارداد جدید است.


منبع: تلگرام نویسنده
@javadkashi




iran-emrooz.net | Sun, 29.06.2025, 11:33

۱۲ درس از ۱۲ روز جنگ!

مهران صولتی

سیاست نه شرقی نه غربی که متناسب با شرایط پیروزی انقلاب ۵۷ و بسیار آرمان‌گرایانه اتخاذ شده بود برای تامین منافع ملی باید به سیاست واقع‌گرایانه هم شرقی هم غربی تغییر یابد. ایران باید بتواند از فضای رقابت میان این‌دو بخش از جهان برای تامین منافع ملی خود بهره گیرد.

در جهان سراسر تهدید کنونی ما به متحد استراتژیک نیاز داریم. جنگ با اسرائیل نشان داد که گردش به شرق پرهزینه ایران در سال‌های اخیر نتوانسته پشتیبانی جدی چین و روسیه را برای ما به ارمغان آورد و حمایت‌ها عمدتا در حد لفاظی‌های دیپلماتیک باقی مانده است.

در هنگامه تهدید نظامی و به خطر افتادن جان آدمیان امنیت به اولویت نخست همگان تبدیل می‌شود. فقدان توجه اپوزیسیون برانداز نسبت به این اصل بدیهی موجب بروز اشتباه محاسباتی از سوی ایشان در دوران جنگ شد. نمی‌توان خارج‌نشین بود و از مردم زیر بمباران انتظار تغییر نظام سیاسی را داشت.

همبستگی ایدئولوژیک اگر چه در دوران جنگ با عراق راه‌گشا بود ولی با تضعیف ایدئولوژی در سال‌های بعد باید به همبستگی مدنی تبدیل می‌شد. متاسفانه تضعیف هدف‌مند جامعه مدنی در دو دهه گذشته موجب اتمیزه شدن جامعه و بی‌پناه ماندن ایران در مقابل تهدیدات شده است.

نفوذ نتیجه تداوم شکاف تاریخی ملت - حکومت در ایران است. در این میان عواملی مانند تنگناهای اقتصادی، محدودیت آزادی‌های اجتماعی، و ناشنوایی سیستماتیک حکومت نسبت به مطالبات مردم هم به معادله تضعیف حاکمیت/ تقویت ملت دامن زده و آسیب‌های ناشی از عمل‌کرد نفوذی‌ها را افزایش دادند.

روایت‌ها اگر با واقعیت‌ها تناسب نداشته باشند با عادی شدن اوضاع به سرعت رنگ باخته و بی‌اعتمادی به دنبال می‌آورند. جنگ‌ها پیروزی و شکست را در کنار یکدیگر دارند. سیاست‌مداران باید به موازات بیان پیروزی‌ها از شجاعت اعتراف به شکست‌ها هم برخوردار باشند.

جنگ نشان داد که سیاست، عرصه عدم قطعیت و به غایت پیش‌بینی‌ناپذیر است، بنابراین بیان اظهارات قطعی درباره امکان جنگ یا مذاکره می‌تواند صدمات جدی به منافع ملی وارد نماید. در سیاست باید احتمالات را جدی گرفت و از همه ظرفیت‌ها برای دور کردن خطر جنگ بهره جست.

برخورد مسئولانه و میهن‌دوستانه جمعی از زندانیان سیاسی و روشنفکران دور از وطن نشان داد که ایران آینده صرفا از مسیر بازگشت به مردم و جدی گرفتن مشارکت آنان قابل دست‌یابی است. هیچ گونه سخت‌افزار نظامی نمی‌تواند با نرم ‌افزاری به نام سرمایه اجتماعی و اعتماد عمومی جامعه‌ برابری کند.

جنگ نشان داد که میهن دوستی پایدار و موثر نه با پمپاژ مقطعی احساسات ملی از رسانه میلی بلکه با شنیدن صدای مردم، افزایش قدرت نهادهای انتخابی، و جلب مشارکت واقعی ایرانیان در عرصه تعیین سرنوشت محقق می‌شود. از همین‌رو آزادی زندانیان سیاسی می‌تواند یک اقدام اعتمادساز در این برهه تلقی شود.

مصون سازی کشور در قبال تهاجمات آینده نه صرفا از مسیر افزودن بر سازوبرگ نظامی بلکه از طریق مشارکت در اقتصاد جهانی امکان‌پذیر می‌شود. متاسفانه غفلت از نقش ژئوپلیتیک ایران و اهمیت کریدورهای ارتباطی و اقتصادی در دهه‌های اخیر موجب محروم ماندن کشور از امتیاز بازدارندگی ناشی از تعریف منافع مشترک اقتصادی ما با شرق و غرب شده است.

نظام رسانه‌ای کشور که در صدا و سیما تجلی یافته به‌غایت معیوب، شعارزده، و ناکارآمد است. دستگاهی که حتی در روزهای جنگ نیز اهمیت بازتاب تکثر اجتماعی را درک نمی‌کند و آغوش خود را به روی نمایندگان همه گرایش‌های سیاسی- اجتماعی موجود در جامعه نمی‌گشاید. ادامه این مسیر می‌تواند افول جایگاه این رسانه را تسریع نماید.

بزرگ‌ترین خطر برای آینده ایران نه عوارض ناشی از جنگ کنونی بلکه تداوم سیاست امنیتی‌سازی کشور و تعویق برنامه توسعه آن است. به بیان دیگر بازدارندگی واقعی برای کشور تنها از مسیر توسعه پایدار و همه‌جانبه قابل حصول است که نسبتی وثیق با بازتعریف جایگاه و روابط ایران با قدرت‌های جهانی هم دارد.

تلگرام نویسنده
@solati_mehran




iran-emrooz.net | Sat, 28.06.2025, 9:08

ایران و دوراهی سرنوشت‌ساز

مسعود نیلی

۱۲روز پر التهاب گذشت و ایران، بازهم تلاطم امواج را از سرگذراند و ماند تا به ما نشان دهد که چقدر برای این ملت عزیز است. خورشید ایران در ۴تیر، برای مردم این سرزمین، طلوعی متفاوت داشت. با دلبری سر برآورد و گویی می‌خواست به غمزه مساله آموزمان شود و درس‌های برآمده از تلخ و شیرین سرگذشت ‌این میهن کهن را بار دیگر برایمان بازگو کند. تمدن دیرپای ایران، معلمی صبور و بسیار متواضع است؛ هرچند ما شاگردانی بازیگوش و بیزار از درس و مدرسه‌ایم. کتابی است که در برگ برگش، وقایعی درس‌آموز، به زبان ساده و رسا بیان شده است. درس‌هایی در مورد کشورداری و کشورگشایی‌ها، سرکشی‌ها، کینه‌توزی‌ها، خودمطلق‌انگاری‌ها و یادآوری اوج‌هایی که به حضیض افتاده‌اند و نام‌هایی که نماد آبادانی یا ننگ ویرانی این سرزمین شده‌اند.

بدون تردید، این ۱۲روز، برگی متمایز از تاریخ کشور محسوب می‌شود. عده‌ای می‌گویند، به این آتش‌بس‌ها نمی‌توان اعتماد کرد و روزهای تلخ و توام با اضطراب پایانی خرداد ۱۴۰۴، باز هم تکرار خواهد شد. پاسخ من آن است که شاید چنین باشد، اما همه‌چیز بستگی به این دارد که ما از این ۱۲روز چه آموخته باشیم. سرنوشت کشور ما را، نه نقض آتش‌بس‌ها یا پایبندی به آن، بلکه نوع نگاه خودمان، به جهان و داخل تعیین می‌کند. هماوردی ما بسیار بیش از آنکه بیرونی و در مقابل بیگانگان باشد، درونی است و میان خودمان.  دو نوع نگاه متفاوت، طی سال‌های گذشته، در مقابل یکدیگر و در عرصه حکمرانی، کاملا در برابر هم، اما در جاگیری سیاسی، به صورت تناقض‌آمیزی، بعضا در کنار یکدیگر، مشغول امور مُلک و ملت بوده‌اند.

شکاف بزرگ میان این دو نگاه متضاد را درآمدهای نفتی پر می‌کرده است. نگاه اول، عمدتا غالب و نگاه دوم -هرچند به شکل منسجم خود، مدافع جدی در ساختار سیاسی نداشته- اما به ترتیبی که توضیح داده می‌شود، تنها در بحران‌ها و به اجبار، به کار گرفته می‌شده است. یک نگاه (نگاه اول)، حکومت را منحصرا، میدان درگیری و عرصه مبارزه تعریف می‌کند. نمود این مبارزه در بُعد روابط خارجی، درگیری فعال با قدرت‌های بزرگ غربی به‌عنوان یک وظیفه‌محوری است. هرچه قدرت خارجی بزرگ‌تر، این وظیفه هم سنگین‌تر. این نگاه، نبود یا ضعف عدالت در عرصه بین‌المللی را توجیه تکلیف خود در دفع ظلم و بی‌عدالتی در هر نقطه از جهان می‌داند.

از این منظر، حاکمان کشورهای مختلف، عمدتا یا ستمگرند یا نوکران این ستمگران. وجود همین دسته‌بندی هم کفایت می‌کند تا همواره در عرصه مبارزه با ستمگران و تلاش برای کنار زدن نوکران، حاضر باشد. این نگاه، خود را تنها پرچم‌دار ظلم‌ستیزی می‌داند و هرگونه محاسبه توازن قدرت و نتیجه‌گرایی را در میدان دشمن قلمداد می‌کند. معتقد است خیل عظیم کشورهای در حال توسعه‌ای که ظرف ۴ دهه گذشته موفق شده‌اند از جرگه فقرا خارج شوند و به رفاه و آسایش دست یابند، استقلال خود را معامله کرده‌اند و نوکری غرب را پذیرفته‌اند. این نگاه، داخل را هم پشت جبهه مبارزه مقدس جهانی و منطقه‌ای می‌بیند.

نگاهش به رفاه و اقتصاد، نگاه معیشتی، دستوری، از بالا به پایین و کاملا درون‌گرا و مبتنی بر خودکفایی بی‌قید و شرط است و رسالت اقتصاد را عمدتا تقویت پشت جبهه داخلی در مبارزه بیرونی می‌داند و نگاهی را که به رفاه همگانی اصالت می‌دهد، دون‌پایه و حتی حیوانی می‌داند. در این نگاه، واژه توسعه یک واژه غربی و تداعی‌کننده پارادایم وابستگی است. پس باید از گفتمان حکمرانی بومی حذف شود. در عرصه فرهنگی هم، جامعه باید نمایشگاهی یکدست و یکپارچه برای این مبارزه به چشم بیاید. مبارزه بیرونی به اندازه‌ای مهم و تعیین‌کننده است که اعمال انواع محدودیت‌ها در داخل توجیه‌پذیر است. هسته خودی هرچه هم کوچک، باید مرتب پالایش شود و درجه خلوصش افزایش پیدا کند و بالا رفتن درجه خلوص، اهمیتی به مراتب، بیشتر از گستره دایره خودی دارد. غافل از اینکه این رویکرد، جامعه را چون مخروط بلند ارتفاعی که سر و ته ایستاده، ناپایدار می‌سازد. این نگاه، باخود حق‌پنداری جزم‌اندیشانه، از محاسبه و تحلیل هزینه فایده که به درجاتی از نتیجه‌گرایی پایبند است، دوری می‌جوید.

نگاه دیگر، حکومت را ناشی از اراده مردم می‌بیند. جامعه محور اصلی است و حکومت به اموری می‌پردازد که جامعه یا نمی‌تواند انجام دهد یا اگر انجام دهد، پرهزینه است. هزینه اداره کشور را مردم با همه تنوعی که دارند، می‌پردازند. پس با همین تنوع، حق دارند حاکمان را بر حسب میزان صلاحیتشان در ارائه خدمات، انتخاب کنند و مستمرا مورد ارزیابی و کنترل قرار دهند. صلاحیت حکمرانان را هم با معیارهای رونق و عدالت که به رضایت عمومی می‌انجامد، می‌سنجد. معیار رونق و رفاه، رشد اقتصادی و معیار عدالت، رفع فقر، بهبود توزیع درآمد و فراهم کردن فرصت‌های برابر و غیررانتی برای همه است که مجموعه اینها، از لوازم رضایت عمومی محسوب می‌شود.

از این منظر، حکمرانی باید کاملا علمی، شفاف و پاسخ‌گو باشد حداقل به این دلیل که با منابع عمومی متعلق به جامعه اداره می‌شود. از این منظر، تعامل جهانی با وابستگی یک‌جانبه مترادف نیست. چین امروز بسیار وابسته به آمریکاست همان‌طور که آمریکا هم وابسته به چین است. چین در زمره مستقل‌ترین کشورهای دنیاست هرچند دومین واردکننده بزرگ کالا و خدمات از جهان و به ویژه از آمریکا است. در این نگاه، صلح یک اصل است و به هیچ‌وجه مترادف با پذیرش ظلم نیست. در این نگاه، داده و محاسبه و تحلیل متکی به آن، حرف اول را می‌زند. لذا آرزوها هرچند بزرگ، آن‌گاه که نتوانند به ثمر نشینند، به ضد خود تبدیل می‌شوند. باید روی زمین و در عرصه واقعیت‌ها زندگی کرد. هرچه در عرصه تحقق عدالت جهانی بی‌پرواتر و ابزاری‌تر اقدام کنیم، از عرصه عدالت داخلی دورتر می‌شویم.

موارد ذکر شده را حتما می‌توان بسط بیشتر و دقیق‌تر هم داد. اما اهمیت این نوشتار، بیشتر از این جهت است که احتمال پررنگ‌تر شدن و تسلط کامل رویکرد اول، پس از جنگ ۱۲روزه، شاید بیشتر شده باشد. بر طبل مبارزه بیرونی محکم‌تر نواخته شود. هل من مبارزِ بی‌پرواتری فریاد شود و دشمن درنده‌خو مجددا تحریک شود و دوباره درگیری‌ها آغاز شود. درنده‌خو بودن، فاسد بودن، متجاوز بودن و بسیاری صفات زشت و ناروای انسانی برخی از حکمرانان در جهان نمی‌تواند توجیه‌گر درگیری غیرمصلحت‌اندیشانه ما با آنان شود. توجه داشته باشیم، ما ناترازی‌هایی بزرگ و بنیان‌برافکن داریم که قوی‌تر و مخرب‌تر از هر دشمن خارجی می‌رود تا کشور را به نابودی بکشاند.

این ناترازی‌ها، همین امروز عرصه زندگی را بر یک یک ایرانیان تنگ کرده است و در آینده نزدیک، خاکی را هم که برای حفظ وجب وجب آن، خون‌های فراوانی نثار شده، به‌طور گسترده، زیست ناپذیر و بی‌ارزش خواهد کرد. راه‌حل‌های کاهش یا رفع این ناترازی‌ها، دردناک و بسیار سخت است که مدارای عمومی و همراهی بخش بسیار بزرگ جامعه و بهره‌گیری از ظرفیت‌ها و منابع و تکنولوژی جهانی را نیاز دارد. ظرفیت‌های مهمی از کشور ظرف این ۱۲روز تخریب شده که مشکلاتی به بار خواهد آورد. برای شرایط دشواری که در پیش داریم باید اولا، نظام حکمرانی جامعه را با همه تنوع و تفاوت‌هایی که دارد به رسمیت بشناسد و همراهی کند. ثانیا تلاش کند تا از تعداد دشمنان خارجی هرچه بیشتر کاسته و به تعداد دوستان افزوده شود و از این تنهایی خطرآفرین بیرون آییم. این را به یادگار می‌گذارم که ایران عزیز، امروز دقیقا برسر یک دوراهی سرنوشت‌ساز از نظر حکمرانی قرار گرفته است: یک راه، مبتنی بر کینه‌ورزی و راه دوم، براساس اندیشه مصلحت عمومی آینده‌نگرانه.

همه می‌روند، آنچه می‌ماند، ایران است و مردمش و نام نیک خیرخواهانش و دیگر هیچ.

روزنامه دنیای اقتصاد




iran-emrooz.net | Thu, 26.06.2025, 11:06

خادم و خائن!

احمد پورمندی

در پایان زلزله ۱۲ ریشتری جنگ که ایران، خاورمیانه و جهان را لرزاند، بازار خائن بگیری به شدت رواج پیدا کرد و هر کس و ناکسی با دستگاه خائن یاب به میدان آمد تا در لباس خادم، خائنان را به داغ و درفش بسپارد.

برخی در لباس دموکرات، ملی و دیندار، شمشیر از رو بسته، دستگاه خائن یاب مستعان ساخته‌اند تا در خیابان‌های ایران نصب شود و برای طناب‌های دار رژیم، گردن ابتیاع کند.

این جماعت ملیون‌ها هم وطن خود را که از سر استیصال، به حمله اسرائیل و آمریکا امید بسته بودند و با این تصور که « از این بدتر نمی‌‌شود» پیه عوارض ویرانگر جنگ را به امید رهایی از شر ج.ا. به تن مالیده بودند، «خائن» می‌نامند و در عمل برای ماشین سرکوب رژیم، مشروعیت سیاسی و اخلاقی تولید می‌کنند.

در مقابل هم، حامیان ورشکسته پهلویسم که افسار خود را بدست جوجه‌های مشکوک دفتر رضا پهلوی و جناب منتظر الوزراء سپرده بودند، حالا عامل شکست و «تعویق پرواز پیروزی» را مردم بی‌وفا و خائن ایران می‌دادند که به فراخوان دربار شازده، اعتنا نکردند و برای تمام کردن کار حکومت به خیابان نیامدند.

واقعیت اما این است که ایران در موقعیت استیصال قرار دارد. نه آن هموطن عاصی که به غرش بمب و موشک بیگانه امید بسته بود خائن است و نه آن شهروندی که دست رد بر سینه اندیشه «سرنگونی از طریق جنگ» زد!

روایت‌سازی دو‌ جریان ارتجاعی غالب و مغلوب، بر دروغ و شارلاتانیسم استوار است و در آن، مردم یا رعیت هستند یا امت مقلد! این هر دو جریان مردم را خائن می‌دانند و خود را پیروز جنگ!

مردم و سیاسیونی که در این یا آن سمت قرار گرفتند، شاید از این یا آن منظر، خطا کرده باشند، اما خائن فقط خامنه‌ای ست و منتظر الوزرا‌های دربار فکسنی شازده!

به‌ویژه مهم است که در این روز‌های پر تنش و پر مخاطره، ما روشنفکران مدعی آزادی و دموکراسی، مواظب حرف زدن مان باشیم و بیش از کوپن مان فرمایشات صادر نکنیم و دستگاه خائن‌یاب را هم فعلا غلاف کنیم! به‌ویژه مهم است که دوستان داخل تسلیم غوغاسالاران نشوند و برای طناب‌ها دنبال گردن نباشند. به تجربه اروپا و ژاپن بعد از جنگ توجه کنیم. آلمان با میلیون‌ها نازی چه رفتاری داشت؟ همه را خائن و واجب‌القتل دانست؟ ضمنا ما هنوز در وسط میدان مبارزه هستیم. هنوز نه خانی آمده و نه خانی رفته! بدبختیم اگر بدست خودمان کار حریف را آسان کنیم. به باور من، ما باید در گام نخست خود خودمان را بغل کنیم . به خودمان بگوییم که تو خوبی ! تو خائن نیستی!

و بعد در گام بعدی، به دیگران یاری برسانیم که حس شکست و خیانت را از خودشان دور کنند. بهتر است به همدیگر کمک کنیم تا از این تجربه بزرگ، اما تلخ بیاموزیم و درک کنیم که ما به عنوان ایرانی، فقط خودمان را داریم.

لطفا مراقب تله دو روایت مدعی پیروزی ارتجاع غالب و مغلوب باشیم. آنها شکست خورده‌اند و نباید اجازه بدهیم با انگ‌های خادم و خائن، مردم را مقصر جلوه بدهند.

تلگرام نویسنده
t.me/apurmandi




iran-emrooz.net | Thu, 26.06.2025, 8:57

چهره پلید جنگ

جواد کاشی

باید اجازه دهیم جنگ در همان چهره نفرت‌انگیز و پلیدش بماند. سر و صداهای بلند پس از یک جنگ خونین، این چهره پلید را می‌آراید. اگر جنگ برکتی هم داشته باشد، باطل کردن صداهاست. هر آن مدعا و صدایی که پیش از جنگ شنیده می‌شده، باید سکوت پیشه کند به خود بیاندیشد. نکند بستری برای چنین فاجعه‌ای گسترده باشد.

البته و صد البته حساب آنکه جنگ را آغاز کرده با آنکه دفاع کرده یکی نیست. اما هر دو سوی ماجرا خواسته یا ناخواسته دست به کار یک رویداد پلید شده‌اند. نخستین واکنش انسانی در مقابل چنین پدیده‌ای سکوت و تامل فردی و جمعی است. همزمان با تصویر اجساد بر زمین مانده، ویرانی‌های گسترده، چشم‌های اشک‌آلود و امیدهای برباد رفته، اجازه دهیم آدمیان از خود و دیگران بپرسند چرا چنین شد؟

سیاست به شرطی شریف است که از ظهور جنگ ممانعت کند. اگر نتوانست و لاجرم دست به گریبان آن شد، به آن افتخار نکند. تا جایی که ممکن است از شدت و گسترش آن جلوگیری کند. اگر افتخاری هست، پایان دادن به فاجعه خونین جنگی است.

جنگ هنگامی که در لباس‌های رنگین افتخار و پیروزی و حقانیت مزین می‌شود، از خود پدیده جنگ خطرناک‌تر و پلیدتر می‌شود. همه هستی جامعه و سیاست را می‌بلعد به طوری که لذت زندگی و دین و اخلاق و معنویت و اقتصاد و معاش، در ربط و نسبت با لحظه موعود جنگ بازتعریف می‌شوند.

نمی‌توان بر این واقعیت عرصه سیاست چشم پوشید که هر کشوری نیازمند بمب و موشک و نیروی جنگ‌آور است. اگر جنگ‌آوران در روز مبادای جنگ نقش خود را خوب بازی کردند، دست‌شان را هم باید بوسید. اما قبل از آنکه دست آنان را ببوسیم، باید مردان سیاست و ایده‌ها و مدعاها و نهادهای دیگر اجتماعی و سیاسی را به پرسش کشید. آنها باید پاسخگوی این روز مبادا باشند. اجتماع سیاسی باید برای آن روز مبادا تجهیز شده باشد، اما همزمان توان و توش اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و همه هستی داخلی و بین‌المللی باید در جهت ممانعت از آن روز مبادا ساخته و پرداخته شده باشند.

آراستن چهره پلید جنگ با سر و صدای فراوان، فرصت آن پرسشگری را از جامعه می‌رباید. سبب می‌شود تا یک جامعه به فقر تجهیزات مدنی‌اش افتخار هم بکند. به محض پایان جنگ، خود را برای یک موقعیت تازه جنگ آماده کند. به این دور باطل باید پایان داد.

اگر جنگ را آرایش ندهیم، آدمیان در پرتو چهره پلید جنگ، به کاستی‌های سرشت خود می‌اندیشند. به کلام و مدعاها و آرزوهای و حسرت‌ها و کینه‌ها و اشتیاق‌های روزمره خود بیشتر فکر می‌کنند. متواضع و نقدپذیر می‌شوند. دیگری را بیشتر می‌بینند و به رسمیت می‌شناسند. دوستی به شرط چهره پلید جنگ در عرصه سیاست معنادار می‌شود.

وای به آنانکه این همه را خطری برای موجودیت خود می‌بینند.

تلگرام نویسنده
@javadkashi




iran-emrooz.net | Mon, 16.06.2025, 20:23

راه کارها‌ی متفاوتِ نیروهای سیاسی در ایران امروز

علیرضا بهتویی

اینک در ایران و فضای ایرانی چهار نیروی متفاوت در صحنه‌اند و سیاست ورزی می‌کنند. هر یک چه می‌کنند و چه می‌گویند؟

راست‌های افراطی حاکم اسرائیل، پس از کشتار و جنایات بی امان در غزه و سال‌ها آزار مردم فلسطین، با حمله به ایران تلاش دارد، ویرانه‌ای از ایران بسازند، نگاه‌ها را از جنایاتِ در غزه منحرف و ادامه حضورشان در حاکمیت را ممکن کنند. این جنگِ نکبت بار بیش از هر چیز، مردم بی پناه و فرزندان آنها را قربانی می‌کند. وزیر دفاع اسرائیل هشدار داده که مردم غیر نظامی ایران، «بهای حملاتِ موشِکی به شهر‌های اسرائیل» را خواهند پرداخت.

در ایرانِ امروز، مثل سایر جوامع دیکتاتوری، چهار نیروی متفاوت در صحنه‌اند و سیاست ورزی می‌کنند.

اول – تندروهای حکومتی
اینان دست بالا را در قدرت سیاسی و تصمیم گیری‌ها دارند. نتیجه سال‌ها تفوق آن‌ها در حاکمیت و سیاست‌های سرکوبگرانه آنان، ورشکستگی، فقر و ویرانیِ ایران است. چپاول منابع کشور و فساد سیستماتیک، سرکوب و به زندان انداختنِ هر منتقد دلسوزی و هم چنین تداوم سیاست نابخردانه خارجی آن‌ها و شکستِ سال‌ها تلاش برای استقرار امپراطوری شیعه در منطقه، حکومت در ایران را به ضعیف‌ترین موقعیت اش کشانده است. راست‌های حاکم بر اسرائیل با اشراف بر این ضعف، با حملات نظامی بی وقفه و ویرانگر در روزهای گذشته، سرنوشتِ کشور را به مخاطره کشانده‌اند.

بی برنامگی و ضعفِ تمام عیار تندروهای حاکم، بی کفایتی تام و تمام آن‌ها در عرصه‌های سیاسی، امنیتی، اقتصادی و نظامی در این روزها بیش از گذشته در معرض تماشای مردم ایران و جهانیان قرار گرفته است. مردم ایران می‌بینند که علیرغم برنامه‌های گسترده تندروها در سرکوب منتقدان، تحمیل حجاب اجباری و ایجاد محیط رعب و وحشت در کشور، کمترین عرضه را در دفاع از مرزهای کشور، اداره اقتصاد کشور و تامین امنیت مردم و حق حاکمیتِ ایران را ندارند. اصرار آنان بر ادامه سیاست‌های اقتدارگرایانه در زمینه داخلی و ماجراجویی در عرصه بین المللی، جان و مال مردم ایران و سرنوشت کشور را به مخاطره جدی کشانده است. علیرغم آن که می‌دانند به لحاظ امنیتی، اقتصادی و نظامی فوق العاده ضعیف هستند، اما با رجز خوانی‌های تو خالی، هم چنان به ادامه جنگ و گسترش تنش در عرصه بین المللی ادامه می‌دهند.

دوم – میانه روهای حکومتی
این بخش از افراد درون و پیرامون حکومت، به درستی، حمله تجاوز کارانه اسرائیل به ایران را از آغاز محکوم کردند. اما گروهی از این میانه روهای حکومتی، با شعار‌های تند و تیزِ دفاع از «جنگ میهنی»، تمام قد پشت سیاستِ تند روهای حکومتی قرار گرفتند و در ولایتِ آنان ذوب شدند (برای نمونه نگاه کنید به مواضع، محمد رضا جلایی پور). از میان رفتنِ خطِ مرز میان این‌ها و تند روهای حکومتی، اعتبار و آبروی آن را به خطر جدی می‌اندازد و از نقشی که در آینده ایران می‌توانند ایفا کنند، باز می‌دارد.

گروه دیگری از میانه روهای حکومتی اما، در چهار چوبِ همان میانه روی حکومتی، به سیاستی دیگر و مستقل رو آورده‌اند. برای نمونه سردار حسین علایی گفته است: به جای آن که نیروهای امنیتی – نظامی را به مشغولیت‌هایی «مانند کنترل حجاب و مقابله با سگ گردانی» مشغول کنید، آن‌ها را به دنبال «کشفِ قرارگاه‌های اطلاعاتی و عملیاتی موساد در داخل ایران و کامیون‌های حاومی پهپادهای اسرائیلی و کوادکوپترها» بفرستید. و در عین حال توصیه کرده: «از دیپلماسی برایِ نیل به یک توافق حداقلی سریع، کوتاه‌مدت، محدود، اما نجات‌بخش بهره گیری کنید. با بهره گیری از دیپلماسی پنهان با آمریکا جنگ را متوقف کنید. هزینه این کار کمتر از خسارات تداوم جنگ است، یک توافق کوچک، بهتر از یک جنگ بزرگ و پر تلفات است، اتخاذ یک سیاست هوشمندانه و خردمندانه، بهتر‌ از دست دادن سرمایه‌های انسانی و از بین رفتن زیرساخت‌های کشور است».

میانه روهای حکومتی با ارتباطاتی که در دستگاه حکومتی دارند، می‌توانند این خطِ دوم را در سیاست عمومی کشور، تقویت کنند، ابتکارِ عمل را از دست تند روها در آورند و آتش بس و صلح را ممکن کنند.

سوم- اپوزیسیون راست افراطی
این نیرو که تشکیلاتی در ایران ندارد و سخن گویانش در ایران هم محدود به اندک چهره‌هایی مثل مهدی نصیری است، تمام قد به دفاع از تجاوز اسرائیل برخاسته است.

آقای رضا پهلوی در خارج از ایران، با صدورِ بیانیه‌ای در این روزها، از مردم زیرِ فشار بمباران‌های اسرائیل از یک سو و سرکوب نیروهای امنیتی از سوی دیگر، می‌خواهد که «به خیابان‌ها بریزند، کار را تمام کنند، حکومت را سرنگون و سلطنت را به ایران باز گردانند». مواضع این گروه در این روزها، با دفاعِ از جنایات جنگیِ بد نام‌ترین متجاوزین، به نمایشِ مسخره‌ای از ناسیونالیسم اقتدارگرایِ خارج نشین تبدیل شده است.

چهارم – اپوزیسیون جمهوری خواه و دمکرات
این نیرو در این میان تلاش کرده است تا صدای سوم باشد. هم در برابر، زجز خوانی‌های جنگ طلبانه ویرانگرِ تند روهای حکومتی بایستاد و هم تجاوزِ وحشیانه اسرائیل را محکوم کند. در برابر اپوزیسیونِ اقتدار گرای سلطنت طلب هم می‌گوید: ما مردم، وقتی برای زندگی آزاد و شایسته مبارزه می‌کنیم، نه با امید و دل بستن به نیروی خارجی، بلکه با اتکا به نیروی خودمان تلاش خواهیم کرد. متجاوزی که مرگ و ویرانی را بر کشورِ ما تحمیل کرده، ترس و ‌نگرانیِ شبانه روز را برای فرزندانِ ما به وجود آورده، نمی‌تواند «ناجی» ما باشد. نجات ایران از جنگ، از استبداد و ورشکستگی اقتصادی، وظیفه و کارِ خودِ ماست. انعقاد آتش بس، استقرار صلح و ترک مخاصمه بی معنا با جهانِ پیرامون، خواست مبرم ما در لحظه کنونی و ضامن شکوفایی ایران در آینده است.

عکس العملِ مفتضحانه تندروهای حکومتی در این جنگ، درست مثل موقعیتی است که ژنرال‌های حاکمِ دیکتاتور در آرژانتین در سال ۱۹۸۲ در آن درگیر شدند. شکستِ تحقیرآمیز در آن جنگ، تبدیل به نقطه عطفی در پایان دیکتاتوری نظامی در آرژانتین شد. بی اعتباری ژنرال‌ها و زیر سوال رفتن جدی مشروعیتِ آنان، روند گذار به دمکراسی در آرژانتین را آغاز کرد.

مردم ایران با همیاری، همدلی و کمک به یکدیگر، تلاش دارند رنجِ این روزهای دشوار را کم تر کنند. بیانِ خواستِ یک‌صدایِ برقراری آتش بس از سوی نیروهای دلسوز کشور، فشار به تندروهای حکومتی و فعال شدن ابزار‌ها و ابتکارهای دیپلماتیک برای پایان دادن به این کشتار و ویرانی، هم می‌تواند از ادامه نکبتِ امروزین در ایران جلوگیری کند و هم در آینده نزدیک، امکانِ پیشبردِ تحولاتِ مثبتی در ایران را فراهم می‌آورد.

منبع: وبسایت رادیو زمانه




iran-emrooz.net | Sat, 14.06.2025, 9:35

بازگو کننده سرگذشت آرمان‌های پوسیده

سهند ایرانمهر

اولین‌بار که با دقت نامش را دیدم وقتی بود که کتاب«آکواریوم‌های پیونگ‌یانگ» را خریدم. آن کتاب، پنجره‌ای بود به جهنمی از دروغ‌ها؛ جهنمِ توزیع عادلانه نکبت و فشار که انسان را تا سر حدِّ ماهیِ اسیرِ آکواریوم خُرد می‌کند. ترجمه‌اش تیز و شفاف پوست چروکیده تاریخ را کنار می‌زد. بیشتر ترجمه‌های او را خوانده‌ام . بیژن اشتری، نه مترجم که بازگو کننده سرگذشت گورستان آرمان‌های پوسیده به زبانی قابل فهم بود.

در نوشته‌های تلگرامی‌ام، بارها از ترجمه‌های او شاهد مثال می‌آوردم و معرفی‌شان می‌کردم، نمی‌دانم این معرفی‌ها بود یا پیدا کردنش در اینستاگرام -از طریق صفحه اینستاگرامی قبلی‌ام پیش از آنکه به تیرغیب گرفتار و محو‌ بشود- که مقدمه دوستی از طریق فضای مجازی فراهم شد و گاه و بیگاه گفتگویی مختصر ، بی‌حاشیه و بی‌تکلف شکل می‌گرفت. «امید علیه امید»ِ نادژدا ماندلشتام و «خودآموز دیکتاتورها» را هم خودش برایم فرستاد.

او مترجمی نبود که سراغ هر متنی برود. مترجم پرکاری بود و کتابها را آگاهانه انتخاب می‌کرد در یک کلام دال مرکزی ترجمه‌هایش دیکتاتوری و خیال موهوم جامعه آرمانی مبتنی بر یکدست بودن با خیال خلق انسان کامل بود. نوشته‌های اینستاگرامی و خاطراتش هم به خوبی نشان می‌داد که در تاختن به کیش شخصیت تعارف و سر سازگاری ندارد . در روزگار کرونا که ویروس ملعون دامن مرا هم گرفته بود پیام همدلی و به طنز راه‌حل‌های خودیافته‌ای می‌داد که نشان می‌داد انسان خوش‌مشربی است .

هرگز فرصتِ دیدارِ رو در رو پیش نیامد اما مگر دیدارِ یک مترجمِ و نویسنده، نیاز به حضور فیزیکی دارد نویسنده و مترجم در هر صفحه‌ از اثرش حاضر است و هیچ چیز باعث انقطاع این حضور نیست حتی مرگ. جامعه کتاب‌خوان ایرانی او را فراموش نخواهد کرد هرچه باشد خاطره قلم او با تقلای متواضعانه یک مترجم در برابرِ فراموشیِ خوفناکِ بخش تاریک تاریخ گره خورده است.

طرح: هادی حیدری
@sahandiranmehr




iran-emrooz.net | Thu, 12.06.2025, 10:45

پوزش‌خواهم، چون توسعه‌خواهم!

محسن رنانی

این نوشتار درباره متن و حواشی سخنان «دو و نیم دقیقه‌ای» من در مراسم رونمایی از کتابهای «روایت توسعه» است و دو بخش دارد:

یک: توضیح و پوزش‌خواهی درباره آنچه گفته‌ام؛

دو: سپاس‌گزاری از نقدها و زنهاردهی درباره برخی روندهای جامعه ما.

آنان‌که فقط می‌خواهند علت (نه دلیل) آن سخنان و منبع آن را بدانند، فقط بخش اول را بخوانند. آنان‌که حوصله‌ بیشتری دارند و درباره نوع واکنش‌ها و معنای اجتماعی آنها حساس‌شده‌اند، بخش‌دوم را هم بخوانند.

بخش‌اول: توضیح و پوزش‌خواهی
افراد به‌همان ‌میزانی ‌که سخن‌شان در جامعه بیشتر دیده و شنیده می‌شود، بیشتر باید در سخن‌گفتن دقت کنند و از هیجان در سخن بپرهیزند. این همان اصلی است که متاسفانه من رعایت نکردم. در آن نشست اصولا قرار نبود من تحلیل کنم، بلکه قرار بود به‌عنوان دبیرعلمی روایت‌های توسعه، خیلی کوتاه و در چند دقیقه، درباره روند استخراج آن روایت‌ها گزارشی به جمع ارایه‌کنم. اما در توضیح دشواری کار و نیز ضرورت نگاه بلندمدت، هم به فهم توسعه و هم به فرایند توسعه، مثالی آوردم تا بگویم توسعه دارای ابعاد بسیار زیادی است که برخی از آن ابعاد ممکن است بسیار زمان‌بر و بین‌نسلی باشد. مسئله تاثیر تحولات فرهنگی بر ضخامت کورتکس مغزی را هم فقط به عنوان نمونه اشاره کردم و چون فرصت نبود عبور کردم. روشن است که کسی که در همان صحبت کوتاه دارد تاکید می‌کند که توسعه ابعاد بی‌شمار دارد، از آوردن آن مثال قصدش این نیست که بگوید ضخامت کورتکس‌ مغزی یگانه عامل توسعه‌یافتگی است.

ازاین‌گذشته سابقه من به عنوان کسی که در سی‌سال گذشته مروج «نظریه نهادگرایی» بوده‌ است، نشان می‌دهد که نقش فرهنگ، الگوهای رفتاری و نهادها را در شکل‌گیری توسعه، تعیین‌کننده‌تر از هر چیزی می‌دانم. به‌همین‌ترتیب به‌عنوان معلمی که در زمینه عقلانیت، مقاله و کتاب و پایان‌نامه دارم، در جاهای متعدد بیان کرده‌ام که توسعه حاصل عقلانیت است نه هوش ژنتیک و عقلانیت نیز بر بسترهای اجتماعی و فرهنگی شکل می‌گیرد؛ و از قضا تاکید کرده‌ام که جامعه‌ای ممکن است هوش ژنتیک بالا داشته باشد اما عقلانیتش پایین باشد و برعکس.

فراتر از این، سالهاست که بر نقش سرمایه ‌اجتماعی در سطح کلان و  «مهارت هم‌شنوی»  (دیالوگ) در سطح خُرد، به‌عنوان پیش‌شرط‌های توسعه تاکید داشته‌ام و با تمرکز بر ضرورت سرمایه‌گذاری بر مهارت‌های اجتماعی در دوران کودکی، به روش‌های هوش‌محور، حافظه‌محور و رقابت‌محور آموزش و‌ پرورش تاخته‌ام.

بنابراین روشن است که چنین فردی یک‌شبه خواب‌نما نمی‌شود و معتقد نمی‌شود که عامل اصلی توسعه ضخامت کورتکس مغزی است.

اما آنچه درباره ضخامت کورتکس مغزی اروپائیان گفته‌ام تماماً برگرفته از نوشته‌های محققی است به نام جوزف هنریش (Joseph Henrich) که استاد زیست‌شناسی تکاملی دانشگاه هاروارد ‌است و در اقتصاد و روانشناسی هم دستی دارد. او در سالهای اخیر تحقیقات گسترده‌ای درباره رابطه تحولات فرهنگی و اجتماعی با مسائل زیستی و تکاملی انسانی دارد. از قضا بهترین منبع او در این زمینه، که تقریبا جمع‌بندی مطالعات او در این زمینه را ارائه می‌کند، کتابی است که به فارسی هم ترجمه شده است و می‌تواند برای فهم فرایندهای پنهان توسعه، بسیار روشنگر باشد (کتاب انسان کژگونه، نوشته ژورف هنریچ، ترجمه محسن عسگری جهقی، انتشارات نیماژ، ۱۴۰۱).

و البته نکته‌ای که باید تاکید کنم این است که هنریش در مورد تغییرات کورتکس مغزی اروپائیان، در کنار عواملی مثل ازدواج فامیلی و چندهمسری، بیش‌از‌همه بر تاثیر فراگیرشدن سوادآموزی و آموزش همگانی در اروپا از پانصدسال پیش (همزمان با شروع نهضت اصلاحات دینی) تاکید می‌کند. درواقع این آن نکته‌ای است من غفلت کردم و در سخنانم به آن اشاره نکردم و به اشتباه تاکیدم را بر مساله ‌چندهمسری و ازدواج فامیلی نهادم. 

و البته خود هنریش در جاهای متعددی تاکید می‌کند که: آنچه من می‌‌گویم (یعنی رابطه تحولات فرهنگی با تغییرات زیست‌شناختی و عصب‌شناختی اروپائیان و نهایتا رابطه این تغییرات با توسعه) به‌عنوان قاعده‌ای برای همه جوامع یا کشورها قابل تعمیم نیست و من فقط دارم درباره تحولاتی که در اروپا رخ داد و اروپا را به این نقطه رساند توضیح می‌دهم؛ این بدین معنی نیست که همه کشورها باید مسیر اروپا را طی‌کنند. در واقع هنریش معتقد است تحولات اروپا فرایندی خارج از وضع طبیعی بشر بوده است و این تحولات، انسان غربی را به موجودی غریب تبدیل کرده است. به‌همین دلیل هم نام کتابش را «عجیب‌ترین آدم‌های دنیا» گذاشته است:

(The WEIRDest People in the World)

که مترجم خوش‌ذوق هم آن را به «انسان‌کژگونه» ترجمه کرده است.

و اکنون من (محسن رنانی) بر خود لازم می‌دانم:

بابت بیان مجمل و احساسی یک ادعای بزرگ در جملاتی کوتاه و غیردقیق؛
بابت ورود و سخن گفتن قاطع در عرصه‌ای که تخصص من نیست؛
بابت عدم ذکر منابع و مآخذ سخنم؛
از همه ایرانیانی که احتمالا سخنان مرا شنیده‌اند و آزرده شده‌اند صمیمانه پوزش‌خواهی کنم. نیز نمی‌توانم مسئولیت خود را پنهان کنم ازاین‌که این سخنان به بحث‌ها و بگومگوهایی کشید که اندکی به بی‌اخلاقی‌های فضای مجازی  ایران دامن زد.

و من چهار مهارت هم‌شنوی (دیالوگ)، نقدپذیری، پوزش‌خواهی و تجدیدنظر (عقب‌نشینی) را چهار فضلیت توسعه‌خواهی می‌دانم و معتقدم هر ایرانی توسعه‌خواه باید خود را به این فضایل آراسته کند. من وفاداری به گوهر ایران را جز این نمی‌دانم که از هر سخن و عملی که به تخریب همبستگی و همدلی و اعتماد‌به‌نفس و عزت‌نفس ایرانیان بینجامد، پرهیز کنیم. ایران امروز به شدت نیازمند وفا است.

بخش دوم: سپاس‌گزاری و زنهاردهی
نخست این‌که انصافا از بسیاری از نقدها آموختم و و ظرایف زیادی از مسئله توسعه را به چشم من آورد. از همه آنان که منصفانه نقد کردند سپاسگزارم.

دوم این که در حمله به سخنان من از تندروترین‌های داخلی تا تندروترین‌های خارج از کشور، و نیز از رسانه‌ملی تا رسانه‌های فارسی بیرونی همه هم‌داستان بودند. خرسندم از این‌که می‌بینم وقتی نام ایران و هویت ایران و خودباوری ایران در میان است، همه درکنار هم می‌ایستند و یکپارچه برای دفاع از آن قیام می کنند. این سرمایه‌ای است که می‌تواند در گذارهای آینده ایران، یاری‌رسان باشد.

از تمام کسانی که با دغدغه نگاهبانی از اصول اندیشه‌ورزی علمی و نیز نگرانی از تخریب روحیه جمعی ایرانیان دست به واکنش تحلیلی تند یا کند زدند، سپاسگزارم. این رفتار، لازمه یک جامعه زنده و  پویاست و بسیار امیدبخش است.

از تمام متخصصان علوم عصب‌شناسی، ژنتیک و روانشناسی و نیز متخصصان سایر علوم که عالمانه و اخلاقی به روشنگری و نقد سخنان من پرداختند سپاس ویژه دارم. تعدادی از نقدها نیز از سوی روشنفکران یا کنشگران هم‌فکر من منتشر شده، که ارزشمند است و نشان‌ می‌دهد داریم تمرین می‌کنیم فهم حقیقت را بر هرچیز دیگر مقدم بداریم.

همچنین از تمام کسانی که با حس مسئولیت، با جست‌وجو در منابع علمی نشان دادند که این ادعا گمراه کننده است، بویژه از رسانه «فکت‌نامه»، بسیار متشکرم که نه تنها گفته‌های مرا درستی‌سنجی کرد بلکه سالهاست با جدیت تمام می‌کوشد ادعاهای مقامات یا مطالب گمراه کننده، فریبکارانه یا دروغ را در فضای مجازی، ردیابی و درستی‌سنجی کند.

بخش اعظم واکنش‌های متفرقه در فضای مجازیِ عمومی را نیز طبیعی می‌دانم. بسیاری (نه همه) در فضای مجازی، در رقابت برای جذب دنبالگران بیشتر، دنبال سوژه می‌گردند تا صفحات خود را پر کنند. سرزنشی بر اینان نیست و کارکرد اجتماعی و فرهنگی خود را دارند. نهایتا هم پس ازیک دوره آشوب اطلاعاتی، جامعه کم‌کم می‌آموزد که چگونه از این دریای اطلاعات آشفته و گاهی جعلی، گزینش‌گری کند و نیازهای خود را برآورده سازد. 

اما در این موج واکنش‌ها دو نکته قابل تأمل است. نخست این‌که، صدها نفر، به‌شیوه‌ای عقلانی و اخلاقی، به گفتار من واکنش نشان داده و مطلبی «در نقد آن سخنان» منتشر کرده‌اند. در میان این صدها ناقد اخلاقی، تعداد زیادی چهره شناخته شده فکری و فرهنگی و علمی و اجتماعی وجود دارد. احتمالا بیشتر آنها با افکار و مطالب من در سی‌سال گذشته آشنا هستند  و دیده‌اند که چگونه توسعه را یک امر نهادی (اجتماعی – سیاسی – فرهنگی) می‌دانم. آیا یک نفر از آنان (فقط یکی) لازم نمی‌دید که به سخنان من شک کند و بگوید این حرفها با پیشینه سی‌ساله این آدم نمی‌خواند؛ پس بگذار قبل از نقد یا حمله به سخنان او، از او بپرسم آیا واقعا نظرش همین است که در این کلیپ می‌بینیم؟ به‌راستی چرا این گرامیان نیز به موج پیوستند و با این سرعت و بدون تأمل واکنش نشان دادند؟

نکته دوم این‌که تعداد زیادی از واکنش‌ها نیز از جنس «حمله به شخص» بود نه نقد سخنان؛ و البته بیش‌از همه این‌گونه واکنش‌ها بود که دست‌به‌دست می‌شد و مورد اقبال صفحات مجازی بود. اگر حملات گروههای سایبری که مأمورند و معذور را نادیده بگیریم؛ و نیز اگر رسانه‌های تندرو را رها کنیم که به طینت خود می‌تنند و رسم همیشگی‌شان تخریب مخالفان و منتقدان است؛ اما نمی‌توانم تعجب و گله‌مندی خود را از اظهارات برخی چهره‌های اجتماعی، فرهنگی و سیاسی، که از جنس «حمله به شخص» و تخریب بود، بپوشانم. انگیزه‌خوانی و حمله به‌گرایش فکری یا سابقه فعالیت‌های اجتماعی یا مواضع گذشته، یا حتی فرافکنی شخصی، هیچکدام از جنس نقد نبود. حتی گرامی‌ای تلاش کرده بود با جست‌وجو در سوابق پژوهشی من در فضای مجازی، مرا به سرقت علمی متهم کند. درحالی که با چند کلیک ساده و رفتن به صفحه مجله و دیدن اصل مقاله، روشن‌ می‌شد که آن‌چه دیده‌اند اشتباه تایپی است و آن ارزیابی شتابزده است. بااین‌حال، گرچه از منظر اجتماعی از این گروه گله‌مندم، اما از منظر شخصی، از آنان بیش‌ازهمه متشکرم، چون به‌رایگان معلم من شدند و تجربه ارزشمند و صیقل‌دهنده‌‌ای را برای من رقم زدند.

اکنون ضمن سپاس از همه منتقدان، خواه علمی یا عمومی، خواه شخصی یا غیرشخصی، که این فرصت را به من دادند تا در نگاه خود و بیان خود بازنگری کنم و ضمن پوزش‌‌خواهی مجدد از هرگونه سوء‌تفاهم ایجاد شده، اجازه می‌خواهم از این فرصت استفاده کنم و به مساله‌ای که دغدغه جدی یکی‌دو سال اخیر من بوده است اشاره کنم، شاید این تجربه زمینه‌ساز توجه دقیق‌تر ما به حال ناخوش جامعه‌مان شود. 

بیایید دو موضوع را تفکیک کنیم: یکی، بی‌دقتی و خطای گفتاری من و ضرورت نقد این سخنان و لزوم پاسخگویی یا پوزش‌‌خواهی من، که مسائلی طبیعی و قابل انتظار بود. دیگری اما حجم و شیوه واکنش‌ها و حملات تخریبی، و استقبالی که از این‌گونه حملات شد، در کنار شتاب بدون تأملی که گروه اول (ناقدان اخلاقی که با افکار من آشنا بودند) در پاسخگویی داشتند، طبیعی و قابل انتظار نبود. 

این یک سوال جدی است: چرا تقریباً همه، خنجرهای‌شان آخته و آماده بود و سخنان مرا یا خودِ مرا گوشت قربانی دیدند تا هجوم برند و معده سیری ناپذیر صفحه‌های مجازی‌ را پرکنند؟ و البته این الگوی رفتاری، مختص این مورد نیست و قبلاً هم در موارد متعدد، برای افراد دیگر، شاهد این رفتارها بوده‌ایم. آیا تکرار این شیوه رفتاری، نشانگانی از «عصیان اجتماعی» را در خود دارد؟ 

اکنون رفتارها درباره این واقعه را داوری نمی‌کنم چون نیازمند بررسی دقیق‌ و علمی نمونه بزرگی از واکنش‌هاست. اما در یکی‌دو سال اخیر شواهد بسیاری را جمع‌آوری کرده‌‌‌ام که نشان می‌دهد جامعه ایران دارد آرام‌آرام وارد دوره‌ای می‌شود که می‌توان نام آن را دوره «عصیان اجتماعی» نهاد. وقتی حکومت همه راههای قانونی و مسالمت‌آمیز برای اعتراض، اعتصاب، جنبش اجتماعی و نافرمانی مدنی را ببندد؛ و وقتی احزاب و نهادهای مدنی و سیاسیِ توانمند و کافی وجود نداشته باشد که افراد بتوانند از مسیر آنها دست به کنش‌اعتراضی قانونی و سازمان یافته بزنند؛ و نیز وقتی جامعه از کنش نخبگان و گروههای مرجع خود ناامید شده باشد؛ آنگاه جامعه «اعتماد فراگیر» خود را به همه‌چیز و همه‌کس از دست می‌دهد و تک‌تک افراد «احساس وانهادگی» می‌کنند؛ یعنی حس می‌کنند که دیگر هیچ‌کس به فکر آنها نیست و برای آنها قدمی بر‌نمی‌دارد. آنگاه افراد آرام‌آرام پیکان حمله و آسیب را از حکومت (که می‌تواند برای‌شان پرهزینه باشد) به سوی جامعه، یعنی به‌سوی همکاران، همشهریان و هم‌میهنان‌شان، یعنی به‌سوی هر کسی که به‌هرعلتی او را خوش نمی‌دارند و گاهی حتی به سوی شخص خودشان نشانه می‌گیرند. 

در دوره‌های عصیان اجتماعی، آستانه تحریک‌پذیری افراد پایین‌ می‌آید و با کوچک‌ترین پدیده ناخوشایندی که می‌بینند، ازنظر روانی برانگیخته می‌شوند؛ آنگاه دیگر مهم نیست برای چه و به چه کسی حمله می‌شود، مهم این است که حمله شود؛ چون فضا، فضای خستگی، دلزدگی، نفرت، حمله و تخریب است. حتی گاهی وقتی افراد جرأت یا توان آن را نداشته‌ باشند که به دیگران حمله کنند یا آسیب بزنند، به خود آسیب می‌زنند یعنی منزوی یا افسرده می‌شوند و یا حتی خودکشی می‌کنند. درچندسال اخیر، تقریبا در همه حوزه‌های زندگی اجتماعی شاهد چنین رفتارهایی هستیم. شاید واقعه دردناک اخیر، یعنی قتل الهه حسین‌‌نژاد به دست یک راننده (که از مصاحبه‌اش آشکار است که درمانده، پریشان، عصبانی از جامعه و شرایط زندگی خود و ناامید از آینده است) را نیز بتوان نمونه‌ای از رفتارهای از جنس عصیان اجتماعی قلمداد کرد.

من در مهرماه گذشته با هدف زنهاردهی هم به حکومت و هم به کنشگران و روشنفکران مدنی، بحث «عصیان اجتماعی» را در مقاله‌ای به صورت مشروح به‌نگارش درآوردم؛ اما چون با تشکیل پرونده قضایی برعلیه من همزمان شد (که طی آن، رسیدگی به مقاله «سقوط» به‌همراه بیست‌ویک مقاله دیگر با اتهام «تبلیغ علیه‌نظام» در دادگاه انقلاب به‌جریان افتاد)، برای پرهیز از پیچیده‌تر شدن آن پرونده، از انتشار مقاله «عصیان اجتماعی» منصرف شدم. بااین‌حال شایسته است که این مسئله (عصیان اجتماعی) مورد توجه جدی اندیشمندان و کنشگران مدنی‌ و‌ سیاسی قرار گیرد. چرا که اگر  تحلیل من بهره‌ای از حقیقت داشته باشد، گسترش الگوهای رفتاری از جنس عصیان اجتماعی می‌تواند مسیر تحولات سیاسی و اجتماعی آینده ایران را به بیراهه‌های غیرعقلانی و پرهزینه ببرد. این‌که تحولات آینده ایران به سوی تغییراتی مطلوب و عقلانی یا حتی یک انقلاب انتقالی مسالمت‌آمیز برود یا به سوی شورش کور، یا فروپاشی یا بی‌ثباتی‌های خونبار و ویرانگر، خیلی بستگی به این‌ دارد که آیا جامعه ما یک دوره عمیق و فراگیر از«عصیان اجتماعی» را تجربه ‌کند یا نه! متاسفم که فعلا بیش‌از این امکان گشودن این سخن را ندارم.

***

و اکنون، با همه این‌ها، معتقدم دشواری‌ها یا بی‌وفایی‌ها نباید ما را ناامید کند که از تلاش برای بهروزی مردم ایران دست بکشیم. مسئولیت آینده ایران با همه ماست و در این مسیر باید همه رنج‌ها را به جان بخریم و روزاروز زیرلب زمزمه کنیم که:

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم 
که در طریقت ما  کافری است رنجیدن

محسن رنانی / ۲۰ خرداد ۱۴۰۴




iran-emrooz.net | Tue, 10.06.2025, 11:04

روح تازه دوران ما

جواد کاشی

فضای سیاسی تنها کشاکش‌های مادی و هر روزی نیروهای متخاصم نیست. روحی هم در این میان هست که آرام گشت و گذار می‌کند و تقدیر هر دوره از مجادلات عرصه سیاست را می‌نویسد. روحی که اینک در گشت و گذار است زنانه است.

جنایت علیه زنان نه خاص ایران است نه صرفاً در این دوران ظهور پیدا کرده است. آنچه جالب توجه است حساسیت فوق‌العاده مردم است. مرگ فاجعه‌بار دو زن جوان در همین چند روز اخیر، موج سنگینی پدید آورده است. وجدان‌ عمومی را برانگیخته و تریبون‌های گوناگونی را به واکنش وادار کرده است. یکی آن را از زاویه جامعه شناختی بررسی می‌کند دیگری از زاویه امنیتی، یکی تلاش می‌کند به بهانه آن، توجیهی برای حجاب اجباری فراهم کند، آن دیگری نظام مستقر را به زن ستیزی متهم می‌کند و ابراز عقیده می‌کند که تا این نظام هست، این قبیل رخدادها هم هست. پلیس فوراً دست به کار پیدا کردن مجرمین می‌شود و هر ساعت خبری تازه از دلایل جرم اعلام می‌شود.

پیشترها این قبیل رخدادها اینهمه واکنش بر نمی‌انگیخت.

پیشترها روح حاکم بر عرصه مجادلات سیاسی مردانه بود. شاکله ذهنیت ما و کلام برانگیزاننده سیاسی را مردان می‌ساختند. خاطره تاریخی ما مملو از مردانی با عضله‌های پیچ در پیچ، قدرت‌ بازوان و اراده‌های آهنین بود. از کورش هخامنشی یا رستم و اسفندیار گرفته تا چهره‌های بزرگ شیعی و در دوران مدرن چهره‌هایی نظیر ستارخان و باقرخان و مصدق و ده‌ها و صدها نام دیگر.

همه این چهره‌ها با همه تفاوت‌هاشان، در القای یک تصور مشترک بودند: سیاست نحوی زندگی اردوگاهی برای تحقق آرمان‌های بلند به همت رزم آوری لشکرهای بزرگ انسانی است. این تصور، با خود زبانی مملو از مفاهیم قدرتمند، سازماندهی، رهبری نیرومند و هدف‌گذاری‌های معین و برانگیزاننده به همراه می‌آورد. هر مقطع از آن روزهای تاریخی را می‌توانید با قدسی شدن چهره یک قهرمان مرد از دوران دیگر متمایز کنید. اما امروز گردش روح زنانه بر سپهر مجادلات سیاسی، سرنوشت دیگری را رقم می‌زند.

طی دو دهه اخیر زنان – ندا آقا سلطان در جنبش سبز و مهسا امینی در جنبش ۱۴۰۱ - خصلت نمای جنبش‌های سیاسی در ایران بوده‌اند. نکته جالب توجه این است که هیچ‌کدام پیامی برای ملت ایران از خود به جا نگذاشتند. پیرامون تن خونین‌شان هیچ جماعت وفاداری شکل نگرفت. کسی ندای انتقامجویی بر نیاورد. تبدیل به مکتب و راه برای دیگران نشدند.

روحی که اینک در فضا در چرخش است، اصولاً شالوده‌گریز است نه شالوده‌گذار. زنان به تدریج نقطه پایانی بر سیاست به مثابه اردوگاه می‌گذارند. این خصیصه دورانی هم اعمال اقتدار نظام مسلط را ناممکن کرده  هم تولید لشکر توسط اپوزیسیون برانداز را.

اجتماع سیاسی آینده در قاعده هرم اجتماعی به تدریج و آرام بافته می‌شود. در حلقه شبکه‌های متکثر و قدرتمندی که هیچ پرچمی بر فراز افراخته نکرده است. حساسیت‌های فراوان نسبت به قربانیان زیبا و معصومی که هر روز قربانی خشونت‌ می‌شوند، خبر از وجود آن حلقه‌های متکثر می‌دهد.

این سخن را نباید به معنای تعطیلی فعالیت سیاسی از سنخ و صنف قدیم گرفت. مجادله سیاسی هست و خواهد بود. سوژه‌های سیاسی و ایده‌های بسیج کننده همچنان هستند و خواهند بود. اما آنچه سرنوشت مجادلات را معین می‌کند همان روح زنانه در گردش است. صدایی شنیدنی است و آرزویی برآوردنی است که بی‌اعتنا به این روح در گردش نباشد. زنان عمر بسیاری از فهم‌ها از امر سیاسی را منسوخ کرده‌اند. مرد سیاسی نباید در جهان منسوخ امیدی به فعالیت‌های خود ببندد. 

تلگرام نویسنده
@javadkashi




iran-emrooz.net | Tue, 10.06.2025, 10:17

“بیژن اشتری”؛ ضد دیکتاتور

طه‌حسین فراهانی

روزنامه سازندگی

عصر هجدهم خردادماه ۱۴۰۴، بیژن اشتری، مترجم برجستۀ متون تاریخی و سیاسی در خانه‌اش چشم از جهان فروبست. این خبر را انتشارات ثالث، همراه همیشگی آثارش در صفحۀ اینستاگرام خود منتشر کرد: «دریغا بیژن… بیژن اشتری عصر هجده خرداد در خانۀ خود از دنیا رفت. او متولد ۱۳۳۹ بود و یکی از تأثیرگذارترین مترجمان بیست‌وپنج سال اخیر ایران…».

اشتری، مترجمی که آثارش نه فقط ترجمه بلکه روایت بودند، در ۶۴ سالگی درگذشت. او بیش از دو دهه تلاش کرد تا خوانندگان فارسی‌زبان را با تاریخ معاصر، زندگی‌نامۀ دیکتاتورها و ماهیت حکومت‌های توتالیتر آشنا کند. مجموعه‌ آثارش امروز به عنوان منابعی مهم و قابل‌اتکا برای شناخت دیکتاتوری‌ها و تاریخ خونین قرن بیستم شناخته می‌شوند. بیژن اشتری در سال ۱۳۳۹ متولد شد. برخلاف تصوری که برخی از سواد تاریخی‌اش دارند، رشتۀ دانشگاهی او میکروب‌شناسی بود. اما روح او در آزمایشگاه آرام نمی‌گرفت؛ علاقۀ عمیقش به مطالعه، روایت و درک تاریخ، مسیر زندگی‌اش را عوض کرد. نخستین قدم‌های حرفه‌ای‌اش را در مطبوعات برداشت. روزنامه‌هایی چون جام‌جم و انتخاب، محلی برای بروز قلم جسور و نکته‌سنجش بودند. در همان سال‌ها نقد فیلم نیز می‌نوشت و نامش در «دنیای تصویر» برای علاقه‌مندان به سینما آشنا بود. اما نقطۀ جهش او، تصمیمش برای ترجمۀ آثاری بود که به زندگی‌نامه‌های رهبران اقتدارگرا و تاریخ دیکتاتوری‌ها می‌پرداختند.

کتاب‌های سرخ؛ آینۀ اقتدار و سقوط

بیژن اشتری با نگاهی تیزبین، پروژه‌ای بلندپروازانه را از اواسط دهۀ ۸۰ آغاز کرد: ترجمۀ مجموعه‌ای از زندگی‌نامه‌ها، خاطرات و تحلیل‌هایی پیرامون رهبران و حکومت‌های سرکوب‌گر. این آثار که بعدها به «کتاب‌های سرخ» معروف شدند، در نشر ثالث با طراحی جلدهای یک‌دست قرمز منتشر شدند و به‌مرور به امضای بیژن اشتری بدل شدند.

از میان این مجموعه، می‌توان به کتاب‌هایی چون:
«لنین: زندگی انقلابی سرخ» اثر رابرت سرویس
«تروتسکی؛ کاهن معبد سرخ» نوشتۀ رابرت سرویس
«پل پوت: کابوس سرخ» اثر فیلیپ شورت
«چائوشسکو: ظهور و سقوط دیکتاتور سرخ» نوشتۀ ادوارد بئر
«برژنف: از ثبات و رکود تا فروپاشی» نوشتۀ سوزان شاتنبرگ
«فرمانده: ونزوئلای هوگو چاوز» اثر روری کارول
و «راسپوتین: ابلیس یا قدیس» اثر ادوارد راژینسکی
اشاره کرد.

ترجمۀ این آثار بیژن اشتری را به صدایی مهم در فضای فکری ایران بدل کرد. مخاطبان با هر سطح سواد تاریخی می‌توانستند از این کتاب‌ها استفاده کنند؛ چراکه نثر روان و انتقال دقیق مفاهیم تاریخی، امضای خاص اشتری بود. اشتری مترجمی ساده نبود. او خود را مترجم نیازهای اجتماعی می‌دانست. بارها در گفت‌وگوهایش بر این نکته تأکید کرده بود که مترجم باید بداند مخاطبش چه می‌خواهد، از چه می‌گریزد و به دنبال چیست. او یک بار گفته بود: «مترجم خوب باید نبض جامعه را در دست داشته باشد. بداند مساله‌ اصلی جوان‌ها چیست و بعد از شناسایی آن، کتاب را شناسایی کند.» از نظر او، تاریخ چیزی فراتر از گزارش وقایع بود؛ تاریخ برایش آینه‌ای بود برای شناخت امروز و عبرت از گذشته. او باور داشت که شناخت دقیق دیکتاتورها و حکومت‌های توتالیتر، نسل جدید را از تکرار تاریخ بازمی‌دارد.

ادبیات در برابر استبداد

از برجسته‌ترین ترجمه‌های بیژن اشتری می‌توان به کتاب «ادبیات علیه استبداد» اشاره کرد؛ روایتی درخشان از زندگی بوریس پاسترناک، نویسندۀ شهیر روس و خالق رمان «دکتر ژیواگو». این اثر، نه فقط زندگی‌نامۀ یک نویسنده که پرده‌برداری از کارزار پرمخاطره‌ ادبیات با دستگاه سانسور حکومت شوروی است. پاسترناک در کشوری می‌زیست که هر کلمه می‌توانست به جرم تبدیل شود اما او با جسارت و پایمردی، رمانی نوشت که هم عاشقانه بود و هم سیاسی؛ و همین کافی بود تا مورد خشم نظام حاکم قرار گیرد.

«ادبیات علیه استبداد» فقط درباره‌ پاسترناک نیست بلکه دربارۀ قدرت ادبیات در تاریک‌ترین روزگارهاست. اشتری در این ترجمه تمام توان خود را به کار گرفته تا لحن ظریف و در عین حال خروشان نویسندۀ اصلی را به زبان فارسی منتقل کند؛ گویی خودِ پاسترناک از دل تاریخ برخاسته و با خوانندۀ ایرانی حرف می‌زند. پاسترناک، که در اوج خلاقیت ادبی‌اش موفق به دریافت جایزۀ نوبل ادبیات شد از سوی حکومت شوروی تحت فشار قرار گرفت و در نهایت از پذیرش رسمی این جایزه محروم شد. اما در دل بیژن اشتری، او همیشه نماد پایداری ادبیات در برابر استبداد باقی ماند؛ نمایندۀ نویسنده‌ای که سلاحش، نه تفنگ بلکه قلم بود.

در کنار این اثر، کتاب «امید علیه امید» نیز جایگاه خاصی در کارنامۀ اشتری دارد. این کتاب، خاطرات نادژدا ماندلشتام، همسر شاعر بزرگ روس، اوسیپ ماندلشتام است؛ شاعری که قربانی سیاست‌های خشن استالینی شد و در اردوگاه‌های کار اجباری جان باخت. نادژدا در این اثر تکان‌دهنده، با لحنی بی‌پرده و صادقانه از سال‌های رعب و وحشت، از ترس مداوم، از شنود تلفن‌ها و از خاطرات شاعرانه‌ای می‌گوید که در دل تاریکی حفظ‌شان کرد. اشتری در ترجمۀ این کتاب، نگاهی فراتر از انتقال صرف واژگان دارد. او راوی درد زنی ا‌ست که برای حفظ حافظه‌ همسرش و روایت واقعیت، حتی در زمانۀ انکار، ایستادگی کرد.

هر دوی این کتاب‌ها در کنار آثاری چون «رفیق: زندگی و مرگ ارنستو چه‌گوارا» و «شوری ضد شوری» قطعاتی هستند از پازلی بزرگ که اشتری در ذهن داشت: تصویر روشنی از کشاکش انسان با قدرت، از فریادهای خاموش‌ شده و از روایت‌هایی که باید شنیده شوند.

آخرین کتاب منتشر شده از ترجمه‌های بیژن اشتری نیز در همین مسیر قرار دارد؛ «سکوت همچون سلاح» که فروردین ۱۴۰۴ منتشر شد، زندگی و مرگ ایساک بابل را روایت می‌کند؛ نویسنده‌ای یهودی‌تبار، که در سال‌های نخستین انقلاب شوروی به شهرت رسید اما همان قلمی که او را بالا برد، سرانجام بهانه‌ سقوطش شد. حکومت استالین، که هر صدای مستقلی را تهدیدی می‌دانست، بابل را به جرم خیالی دستگیر کرد. او در زندان ناپدید شد و سال‌ها بعد، حقیقت تلخ اعدامش برملا شد. اشتری در ترجمه‌ این کتاب، نشان می‌دهد که چگونه «سکوت»، نه ضعف بلکه گاه تنها سلاح نویسنده در برابر هیولای قدرت است.

آثار بیژن اشتری بارها و بارها تجدید چاپ شدند؛ نه به‌دلیل تبلیغات و موج‌های زودگذر بلکه به خاطر محتوای ارزشمندی که به‌موقع و به‌زبان جامعه با خواننده سخن می‌گفت. آثار او نه فقط سندهای تاریخی که آینه‌هایی برای تأمل و خودآگاهی‌اند. مخاطب ایرانی در این آثار با گذشته‌ای روبه‌رو می‌شود که آشنا می‌نماید؛ دیکتاتورهایی با وعده‌های بزرگ، مردم فریبی‌های گسترده، سانسور، خفقان و در نهایت، سقوط. در جهانی که تاریخ‌نویسی‌ها و روایت‌های رسمی گاه دچار تحریف یا سانسور می‌شوند، ترجمه‌های اشتری نقش مهمی در روایت حقیقت ایفا کردند. او با وسواس در انتخاب منابع و دقت در انتقال مفهوم، کاری کرد که تاریخ دیگر بار زنده شود؛ نه در قالب موعظه بلکه در روایت‌هایی انسانی، ملموس و مؤثر. به همین دلیل، آثارش میان نسل‌های ایدئولوژی‌گریز و جوانانی که به دنبال روایت‌های بی‌طرفانه هستند با استقبال مواجه شد. اشتری باور داشت که «ادبیات»، «تاریخ» و حتی «زندگی‌نامه»ها، اگر درست روایت شوند، می‌توانند جان مخاطب را بیدار کنند. او به‌جای آن‌که تاریخ را با موضع‌گیری‌های خشک و از پیش‌تعیین ‌شده ارائه دهد، اجازه می‌داد سندها و روایت‌ها خود سخن بگویند. در این رویکرد، خواننده نه با ذهنیتی بسته بلکه با نگاهی تحلیلی روبه‌رو می‌شد و خود تصمیم می‌گرفت، چگونه ببیند و چگونه بیندیشد.

بیژن اشتری دیگر در میان ما نیست. اما صدا، دغدغه، وسواس و حساسیت او در انتخاب و ترجمه، میراثی است که برای همیشه باقی خواهد ماند. در روزگاری که دانستن و پرسیدن هزینه دارد، او از دانستن نترسید. سکوت نکرد، نوشت، ترجمه کرد، هشدار داد، و راه نشان داد. بیژن اشتری را باید نه فقط یک مترجم بلکه یک روشنفکر صامت دانست؛ کسی که با ترجمه به جای سخنرانی، راه آگاهی را نشان می‌داد. در گذر زمان، نسل‌هایی که به تاریخ دقیق، روایت بی‌سانسور و فهم ماهیت قدرت علاقه‌مندند همچنان به سراغ کتاب‌های بیژن اشتری خواهند رفت. کتاب‌هایی که نه تنها خواندنی بلکه ضرورتی برای فهم تاریخ معاصرند. او رفت اما کتاب‌هایش می‌مانند؛ به‌مثابۀ نوری در دل تاریکی و زبانی برای قربانیانی که سال‌ها پیش خاموش شدند.




iran-emrooz.net | Fri, 06.06.2025, 12:38

سی ویژگی یک فرد پلورالیست

محمود سریع‌القلم

۱. به کسی نمی‌گوید مثل من باش؛
۲. تلاش می‌کند دنیای هر فردی را کشف کند؛
۳. تفاوت‌های خود با اطرافیانش را فرصت تلقی می‌کند؛
۴. می‌گذارد دیگران بدی‌ها و خوبی‌ها را خودشان تجربه کنند؛
۵. به جای خشم، عصبانیت و کلام، بیشتر از زبان بدن استفاده می‌کند؛
۶. اکثر واکنش‌های او به اسلحۀ سکوت مجهز هستند؛
۷. سالها سکوت می‌کند تا افراد متوجه اشتباهاتشان شوند؛
۸. گذشتۀ خودش در یک سی دی همیش جلوی چشمش است؛
۹. این باعث می‌شود به خودش بگوید همه یک سی دی دارند؛
۱۰. چون ضعف‌های خودش را نوشته، به ندرت در پی عیب جویی دیگران است؛
۱۱. قضاوت‌هایش در مورد دیگران را بارها و بارها تجدید نظر می‌کند؛
۱۲. چون سینوس‌های ذهن و عمل عمر خود را ترسیم کرده، برای دیگران هم سینوس قائل است؛
۱۳. به دنبال خوب و بد نیست، در پی ترکیب‌های مختلف رنگهاست؛
۱۴. به کسی نمی‌گوید شما بی سواد هستید، فکر می‌کند بهتر است بگوید: ما متون مختلف خوانده‌ایم؛
۱۵. قبل از آنکه در مورد فرد حسودی قضاوت کند، سعی می‌کند بفهمد چرا او حسود است؛
۱۶. روزی یک ساعت برای شناسایی اختلالات رفتاری و روحی خود وقت می‌گذارد؛
۱۷. ناراحتی و گلۀ خود از کسی را پخش نمی‌کند؛
۱۸. در جمع به کسی نمی‌گوید: من صد در صد با شما مخالفم. می‌گوید: اجازه دهید از زاویۀ دیگری، نظرم را بیان کنم؛
۱۹. بسیار وقت می‌گذارد تا بفهمد چرا انسانها اینقدر متفاوتند؛
۲۰. چون متفاوت بودن را حق انسانها می‌داند، واکنش‌ها و سخنان او نیش ندارد؛
۲۱. بر افق‌ها و برنامه‌های خود متمرکز است. از افق‌ها و برنامه‌های دیگران می‌آموزد؛
۲۲. چون تجربیات و زندگی خود را خاص می‌داند، خود را با کسی مقایسه نمی‌کند؛
۲۳. افراد و مسائل اطراف خود را با دقت بررسی می‌کند و به صورت دیتا در مخزن ذهن برای ارزیابی بعد ذخیره می‌کند؛
۲۴. خود را از دالان سخت‌ترین آموزش‌ها گذرانده تا حریم دیگران را رعایت کند؛
۲۵. هر انسانی را یک کهکشان می‌داند. کوشش می‌کند او را بفهمد؛
۲۶. نه دنبال مُرید می‌گردد و نه مراد کسی است؛
۲۷. مورد انتقاد قرار گرفتن را، متفاوت بودن افراد تلقی می‌کند؛
۲۸. داوطلب نمی‌شود دیگری را تغییر دهد. اگر از او خواسته شود، نظر خود را در میان صدها نظر توضیح می‌دهد؛
۲۹. با کلام، رفتار و اطمینان بخشی نمی‌گذارد دیگران نسبت به او احساس نا امنی کنند؛
۳۰. دیگران صرفاً از حضورش در کنارشان لذت می‌برند.


کانال تلگرام نویسنده
https://t.me/sariolghalam




Iran Emrooz
(iranian political online magazine)
iran emrooz©1998-2021
e-mail:
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌گردند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.