جی. دی. سلینجر، بنا به گفتهٔ دخترش مارگارت، ادرارِ خودش را احتمالاً برای فوایدِ دارویی مینوشید.
جروم دیویدسلینجر (Jerome David Salinger)،یا همان سندی کوفاکسِ (Sandy Koufax) (۱) [بازیکن بسیار مشهور بیسبال] ادبیات جهان، مدتها پیش هنرِ افزایشِ شهرتش از طریقِ دستنیافتنی بودن، در دسترس نبودن و بیخبری را خوب دریافته و در آن متبحر شده بود. (گرتا گاربو (Greta Garbo) و هاوارد هیوز(Howard Hughes) نیز در روزگار خود همین حقهٔ هوشمندانه را به کار برده بودند.) از نظر حجم، سهم او در میراث ادبی ناچیز بود. اما کمتر نویسندهای میتواند با اسطورهٔ مردی برابری کند که زمانی خودِ عملِ منتشر شدن اثر ادبی را «تجاوزی هولناک به حریم خصوصیام» نامید. آیا بیشتر نویسندگان برای چنین تجاوزی سر از پا نمیشناسند؟
رمان شاخص و بیتردید مشهور او، ناتور دشت بود؛ شاهکاری دربارهٔ بیگانگی و ازخودبیگانگی نوجوانان که تا به امروز همچنان با دانشآموزان دبیرستانیِ سرخورده و دلزده و البته با برخی تیپهای نامطبوع دیگر همدلی و همطنینی دارد.شخصیتِ هولدن کالفیلد (Holden Caulfield) (که نام او از نامِ بازیگران ویلیام هولدن (William Holden) و جوآن کالفیلد (Joan Caulfield) گرفته شده است) (۲) عمدتاً بر اساسِ شخصیت خودِ سلینجرساخته شده بود، و مدرسهٔ اشرافی پنسی پرپ (Pencey Prep) جایگزینِ آکادمی نظامیِ واسپی (Waspy) شده بود که او زمانی در آن تحصیل کرده بود. این کتابِ تلخ و در عین حال بامزه، که فهرستی از دشمنان در قالبِ یک رمان است، به نویسندهٔ حساس و کمروی یهودیاش مجالی داد تا انتقامی خطابی از همهٔ کسانی بگیرد که او را فردی بیگانه احساس میکردند. پس از نوشتنِ چند کتاب دیگر که مورد محبتِ فرقهای رو به رشد از ناسازگارانِ دوران آیزنهاور قرار گرفت، او به انزوا رفت و هرگز دیگرچیزی منتشر نکرد.
آیا کناره گیری او از کانون توجه، محصولِ زودرنجی او نبوده است؟ در سالهای پس از انتشار کتاب، چهرههای ادبی برجستهای چون جان آپدایک (John Updike)، آلفرد کازین (Alfred Kazin) و لسلی فیدلر (Leslie Fiedler) همگی تردیدهای شدیدی دربارهٔ آثار سلینجر ابراز کردند. جوان دیدیون (Joan Didion) این اثر را «تصنعی» [فاقد داشتن اصالت هنری] خواند و گرایش سلینجر را به «چاپلوسیِ آن ابتذالِ ذاتی که در وجود تکتک خوانندگانش نهفته است و علاقهاش به ارائهٔ دستورالعملهایی برای چگونه زیستن» به باد انتقاد گرفت (۳). شاید این انتقادها چیزی جز حسادت و دلخوری نبودند. بههرحال، او بیش از همهٔ آنها پول درمیآورد و توجه بسیار بیشتری را به خود جلب میکرد. اما برخی معتقدند که این انتقادها ممکن است بر سلینجر تأثیر گذاشته باشند. شاید هم نگران بود که دیگر هرگز نتواند به موفقیت آن اثر نخستین دست یابد.به هر روی، او به مشهورترین گوشهنشین جهان تبدیل شد.
هرگاه سلینجر از انزوای خود بیرون میآمد و در انظار ظاهر میشد، معمولاً جنجالی به پا میکرد. اوایل دههٔ ۱۹۷۰، با جویس مینارد (Joyce Maynard)، نویسندهٔ خاطرات، که هجده سال داشت، زندگی مشترکی را آغاز کرد؛ اما نه ماه بعد، بیهیچ تشریفاتی او را از خانه بیرون انداخت. مینارد نیز برای انتقام، نامههای عاشقانهٔ سلینجر را به حراج گذاشت و کتابی افشاگرانه دربارهٔ رابطهشان نوشت که جزئیات ناگفتهٔ آن را برملا میکرد. در سال ۲۰۰۰، مارگارت، دختر سلینجر، نیز خاطرات خود را منتشر کرد و در آن تصویری بهغایت ناخوشایند از این چهرهٔ اسطورهای ادبیات به دست داد. بنا بر روایت او، مردی که با داستانهایش دربارهٔ سرگشتگی و بیگانگی نوجوانان، یک نسل از خوانندگان را شیفتهٔ خود کرده بود، در زندگی واقعی مردی اخمو، مستبد و سختگیر بود که ادرار خودش را مینوشید و به کلیشههای نژادیِ منسوخ و برگرفته از فیلمهای قدیمی هالیوود چسبیده بود.مارگارت نوشت: «از نظر پدرم، همهٔ اسپانیاییزبانها یا زنهای رختشوی پورتوریکوییاند، یا همان کولیهای بیدندان و خندانِ فیلمهای برادران مارکس.» وقتی مارگارت با مردی سیاهپوست نامزد کرد، سلینجر چنان از کوره دررفت که نزدیک بود منفجر شود. او دخترش را از ازدواج برحذر داشت و برای هشدار دادن به او، به فیلم قدیمیای اشاره کرد که دیده بود و در آن، ازدواج یک زن سفیدپوست با موسیقیدانی سیاهپوست به عواقبی فاجعهبار انجامیده بود.
سلینجر که در خلوتگاه خود در نیوهمپشایر (New Hampshire) گوشهنشینی اختیار کرده، همچنان به نوشتن ادامه می دهد. بنا بر گزارشها، چندین گاوصندوق بهاندازهٔ یک اتاق دارد که دستنوشتههای کاملشده یا در دست نگارش خود را در آنها نگه میدارد (۴). هر از گاهی خبری منتشر میشود مبنی بر اینکه شاید بهزودی رمان تازهای از او منتشر شود، اما او هر بار نظرش را عوض میکند. سلینجر قاطعانه از واگذاری حقوق اقتباس سینمایی آثارش خودداری میکند و مانع ساخت همان چند اقتباس غیرمجازی نیز شده است که از آثار او صورت گرفتهاند. بنا بر گزارشها، در وصیتنامهاش نیز بندی گنجانده شده که هرگونه اقتباس سینمایی از داستانهایش را پس از مرگ او ممنوع میکند.
او قطعاً به این پول نیازی ندارد. کتاب ناتور دشت همچنان سالانه بیش از ۲۵۰ هزار نسخه میفروشد و نوجوانان سرکش و سرشار از اضطراب را در سراسر جهان مجذوب خود میکند. در چرخشی شوم از سرنوشت، بزرگترین آفریدهٔ ادبی سلینجر به متن مرجع دیوانگان منزوی و کسانی که در سراسر جهان سودای ترور دارند نیز تبدیل شده است. هنگامی که مارک دیوید چپمن در دسامبر ۱۹۸۰ جان لنون را به ضرب گلوله کشت، نسخهای از کتاب ناتور دشت را یافتند که آنقدر در دست گرفته شده بود که انگشتانش بر آن اثر گذاشته بودند. او بعدها هولدن کالفیلد، شخصیت اصلی رمان، را الهامبخش قتل خود معرفی کرد. وقتی هالیوود میخواهد بهطور تلویحی نشان دهد که شخصیتی آدمی خلوچل است، چنانکه در مورد شخصیت پارانوئید و آشفتهٔ مل گیبسون (Mel Gibson) در فیلم نظریهٔ توطئه (Conspiracy Theory) چنین میکند، نسخهای از ناتور دشت را در قفسهٔ کتابهای او میگذارد. گروه راک مستقل «تو ماچ جوی»در ترانهای در سال ۱۹۹۱ خواند: «از آدمهایی که ناتور دشت را دوست دارند میترسم.»آیا میتوان سرزنششان کرد؟ (۵)
تفریح در دریاهای آزاد
مشهورترین منزوی جهان، روزگاری پادشاهِ صفِ کونگا (conga line) بود [منظور نفر اول بودن در صف رقصی است که در آن رقصندگان پشت سر هم حرکت می کنند و دست هایشان را روی شانه های فرد جلویی می گذارند]. در سال ۱۹۴۱، سلینجر بهعنوان مدیرِ سرگرمی در کشتیِ اچاماس کونگشولم، یک کشتیِ لوکسِ سوئدی که ثروتمندان را به هند غربی میبرد، خدمت میکرد. او بعدها از این تجربه برای داستان کوتاه «تدی» که در یک کشتیِ اقیانوسپیما میگذرد، استفاده کرد.
دیوانهٔ عشق (۶)
سلینجر در اوایل دههٔ بیستِ زندگیاش با اونا اونیل (Oona O’Neill)، دخترِ نمایشنامهنویسی وجین اونیل (Eugene O’Neill)، قرار میگذاشت. سلینجر فکر میکرد آنها زوجِ مناسبی هستند، اما خود را در برابر «ولگردِ کوچک» (چارلی چاپلین) دستکم گرفت. چارلی چاپلین وارد شد و دل اونای جوان را را ربود و او را نه یک دل که صد دل عاشق خود کرد. آنها بهزودی، با وجود اختلافِ سنیِ سیوششساله، ازدواج کردند. سلینجر خشمگین، نامهای کینهتوزانه و عصبانی برای اونا نوشت و در آن با جزئیاتِ رکیک، برداشتِ خود را از شبِ عروسیِ او با چاپلین توصیف کرد.

من با یک نازی ازدواج کردم
ازیک یهودیِ بیزاراز خود سخن بگوئید: سلینجر همیشه از میراثِ یهودیِ خود ناراحت بود، ویژگیای که آن را به بسیاری از فرزندانِ داستانیاش منتقل کرد. اما او ممکن است یکی از تنها یهودیانِ تاریخ باشد که آگاهانه و با میلِ خود با یک نازی ازدواج کرده است. این اتفاق در ماههای پایانیِ جنگ جهانی دوم رخ داد، زمانی که سلینجر بهعنوان افسرِ ضداطلاعات در آلمانِ اشغالی خدمت میکرد. او که مأمور بازجویی از چند مقامِ نازیِ ردهپایین بود، عاشقِ یکی از آنها شد؛ زنی که تنها با نامِ سیلویا (یا «سالیوا» بهقولِ سلینجر) شناخته میشود. سیلویا که یک یهودستیزِ آشکار بود، دقیقاً با آغوش باز از سوی بستگانِ سلینجر در آمریکا استقبال نشد. ازدواجِ آنها تنها چند ماه دوام آورد تا اینکه سیلویا بهسرعت به میهن بازگشت. (۷)
او همچنین میگوید باید تو را تیرباران کنم (۸)
هنگامی که «ناتور دشت» در سال ۱۹۵۱ توسط باشگاهِ کتابِ ماه انتخاب شد، هیئتِ تحریریهٔ برجستهٔ این سازمان با عنوانِ مبهمِ کتاب مشکل داشت. از سلینجر خواسته شد آن را تغییر دهد، اما او سرد پاسخ داد: «هولدن کالفیلد این را نمیپسندید.»
یک فنجان ادرار بنوش
بهگفتهٔ دخترش مارگارت، سلینجر ادرارِ خودش را مینوشید، احتمالاً برای اهدافِ دارویی، نه بهعنوانِ نوشیدنی. ادراردرمانی (Urine therapy) در هند بیش از پنج هزار سال سابقه دارد و تصور میشود اثراتِ درمانیِ قوی داشته باشد. ممکن است دندانها را نیز سفید کند.
هومئوپاتِ دیوانه
نوشیدنِ ادرار تنها یک جنبه از رژیمِ طبِ جایگزینِ سلینجر بود. او همچنین به ساینتولوژی، هومئوپاتی، طبِ سوزنی و علمِ مسیحی روی آورد. او در یک سایهبانِ دستساز که به بازتابدهندههای فلزی مجهز بود، آفتاب میگرفت تا پوستش قهوهای تیره شود. در موقعیتی دیگر، رژیمِسلامت محور (ماکروبیوتیک)پوست او را به رنگِ سبزِ هولناکی تبدیل کرد. بهگفتهٔ خانوادهاش، بویِ دهانش بسیار متعفن شده بود.
گویا تمرینِ طبِ جایگزین هنوز به تنهایی برای خودش کافی نبود. هر زمان یکی از فرزندانش بیمار میشد، سلینجر به خشم میآمد و از پا نمینشست تا دقیقاً دارویِ هومئوپاتیکِ مناسبی برای درمانِ بیماریِ آنها بیابد. او ساعتها به مطالعهٔ کتابهایِ طبِ جایگزین میپرداخت و به دنبالِ درمانِ کامل براییک سرماخوردگیِ ساده بود.
وقتی نوبت به طبِ سوزنی میرسید، «دکتر» سلینجر روشِ عجیبتری برای ارائهٔ درمان داشت. او سوزنهای سنتی را کنار گذاشت و بهجای آنها از میلههای چوبیِ کوتاه (از نوعیکه مبلمانِ آیکآ (IKEA) را به هم نگه میدارد) استفاده کرد. نتیجه، دردِ محض بود. دخترش مارگارت این احساس را «مثل فروکردنِ یک مدادِ کند در پوستت» توصیف کرد. سلینجر سعی کرد سرماخوردگیِ پسرش متیو را با فروکردنِ یکی از میلههای جادوییاش در استخوانِ انگشتِ کوچکِ پسر درمان کند. کودک از درد جیغ کشید، اما پدرش تکان نخورد. او فریاد زد: «تو، مادرت و خواهرت پایینترین آستانهٔ درد را دارید که من تا به حال دیدهام. فکر میکنی ترکش خوردهای، بهخاطرِ مسیح!» تعجبی ندارد که آن دو کودک بیماریهایشان را از پدرِ پیرِ عزیز پنهان میکردند.
شارلاتان در جعبه
وقتی سلینجر با درمانهای شارلاتانیاش فرزندانش را عذاب نمیداد، دوست داشت کمی «وقتِ خودش» را در ارگاسماترونِ (orgasmatron) شخصیاش بگذراند. آن جعبه که به آن ارگون (orgone) گفته میشد، یک اتاقکِ چوبی و فلزیِیکنفره بود که در دههٔ ۱۹۳۰ توسط ویلهلم رایش (Wilhelm Reich)، روانکاوِ شارلاتان، اختراع شد. این جعبهٔ ۵ در ۲ در ۲ فوتی که با نامِ «انبارِ ارگون» (Orgone Accumulator) نیز شناخته میشود، ظاهراً این توانایی را داشت که «ارگون» (orgone)، یا جوهرِ حیاتِ جهان را جذب کند. (همچنین بهطور گستردهای باور میشد که بهعنوان یک محرکِ جنسیِ قوی برای فردِ نشسته در داخل عمل میکند.) این دستگاه در اوایل دههٔ ۱۹۵۰ مانند نقل و نبات فروش میرفت، تا اینکه دولتِ آمریکا آن را کلاهبرداری اعلام کرد و مخترعش را زندانی نمود. (برای ثبت در تاریخ، رایش پنج ساعت با آلبرت اینشتین صحبت کرد. وقتی گفتوگویشان تمام شد، به اینشتین گفت: «حالا میفهمی چرا همه فکر میکنند من دیوانهام.» اینشتین پاسخ داد: «و چهقدر هم.»)
قدرتِ وراجی
زندگیِ معنویِ سلینجر از نوعِ باسکین- رابینز(Baskin-Robbins) بود. او که یهودی به دنیا آمد، ذن بودیسم، هندوئیسمِ ودانتا و حتی مسیحیتِ کاریزماتیک را امتحان کرد. ظاهراً سلینجر از بازدید ِیک عبادتگاهِ کاریزماتیک در شهرِ نیویورک چنان تحتِ تأثیر قرار گرفت که به خانهاش در نیوهمپشایر بازگشت و شروع به سخنگفتن به زبانها کرد. دخترش او را در حالِ تکلم به زبان های نامفهوم (glossolalia)، زبانِ عرفانیِ باستانی که تصور میشود قدرتِ روحالقدس را نمایندگی میکند، در داخلِ آفتابگیرِ دستسازش در حیاطِ خانواده یافت.
در دادگاه میبینمت!
سلینجر بهشدت از حریمِ خصوصیِ خود محافظت میکند و اغلب با استفاده یا تهدید به شکایت، زندگینامهنویسانِ بالقوه را میترساند. او با موفقیت شکایت کرد تا ایان همیلتون (Ian Hamilton)، نویسنده، را از بازچاپِ نامههایش در زندگینامهٔ۱۹۸۸ بازدارد. هنگامی که یک فیلمسازِ ایرانی در سال ۱۹۹۸ اقتباسی غیرمجاز از «فرانی و زویی»(Franny and Zooey) ساخت، سلینجر وکلایش را فرستاد تا نمایش را لغو کنند. حتی تهدیدهایش به انجام اقدامِ قانونی نیز مؤثر بوده است. شخصیتهای ترنس مان (Terrence Mann)، با بازی جیمز ارل جونز (James Earl Jones) در «زمینِ رؤیاها» (Field of Dreams)، و ویلیام فورستر (William Forrester)، با بازی شان کانری(Sean Connery) در «یافتنِ فورستر» (Finding Forrester)، هر دو بر اساسِ نوشته های سلینجر ساخته شدند اما بعداً برای اجتناب از دعوا تغییریافتند.
قهرمانِ من
پسرِ سلینجر، متیو سلینجر، بازیگری است که در فیلمِ ویدیوییِ سال ۱۹۹۰ نقشِ کاپیتان آمریکا، ابرقهرمانِ میهنپرستِ مارول کامیکس (Marvel Comics’super-patriot) را بازی کرد.

جی. دی. سلینجر، بنا به گفتهٔ دخترش مارگارت، ادرارِ خودش را احتمالاً برای فوایدِ دارویی مینوشید.
فهرست برخی آثارمنتشرشده سلینجر به فارسی:
▪️ناطور دشت (The Catcher in the Rye) یا ناتور دشت که با عنوان های دیگری مانند دشتبان و تارلانتی نیز منتشر شده است. مترجمین شامل: احمد کریمی، محمد نجفی، امیرحسین آشوری، محمدرضا ترکتتاری و دیگران. در واقع این معروفترین رمان سلینجر در ایران است که ترجمههای متعددی از آن در ایران منتشر شده است.
▪️دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم (Nine Stories) ترجمه از احمد گلشیری. این عنوان در ایران برای ترجمهٔ مجموعهٔ «نه داستان» به کار رفته است.
▪️فرانی و زویی (Franny and Zooey) با ترجمه امید نیکفرجام.
▪️«تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجاران و سیمور» ترجمه امید نیکفرجام، شيرين تعاوني (خالقي).
▪️تقدیم به ازمه: با عشق و نکبت ترجمه الهام فلاحزاده.
————————
توضیحات تکمیلی مترجم:
۱: توضیح اشاره به «سندی کوفاکس» (Sandy Koufax)
سندی کوفاکس یکی از بزرگترین ورزشکاران در تاریخ بیسبال آمریکاست. او در دههٔ ۱۹۶۰ برای تیم لسآنجلس داجرز بازی میکرد و بهعنوان یکی از افسانهایترین ورزشکاران این رشته شناخته میشود. اما شهرت او فقط بهخاطر استعدادش نبود؛ او بهدلیل ترک ناگهانی و مرموز ورزش در اوج قدرت نیز مشهور شد. اما چرا نویسنده از نام «سندی کوفاکس» استفاده کرده است؟ نویسنده در این پاراگراف، سلینجر را «سندی کوفاکسِ ادبیات جهان» مینامد. این تشبیه، چند لایهٔ معنایی دارد:
A. ترک در اوج قدرت
کوفاکس در سال ۱۹۶۶، در سن ۳۰ سالگی و در حالی که در اوج دوران حرفهایاش بود، بهطور ناگهانی از بیسبال کنارهگیری کرد. دلایل او آرتریت در آرنج بود، اما تصمیمش برای بسیاری غافلگیرکننده و غیرمنتظره به نظر آمد. سلینجر نیز پس از موفقیت عظیم «ناتور دشت» و چند کتاب دیگر، در دههٔ ۱۹۶۰ بهطور ناگهانی از صحنهٔ ادبی ناپدید شد و هرگز کتاب دیگری منتشر نکرد.
B. گوشهگیری و دستنیافتنی بودن
کوفاکس پس از بازنشستگی، زندگی بسیار خصوصی و منزوی داشت و بهندرت در انظار عمومی ظاهر میشد. سلینجر نیز به «منزویترین نویسندهٔ جهان» تبدیل شد و از مصاحبه، عکس و هرگونه تماس با رسانهها پرهیز میکرد.
C. اسطورهای شدن از طریق غیبت
کوفاکس با ترک زودهنگام، اسطورهای جاودان شد؛ گویی با رفتنش، از فرسودگی و افت جلوگیری کرد و تصویری دستنیافتنی از خود ساخت. سلینجر نیز با منتشر نکردن، اسطورهای ساخت که هرگز کاملاً شناخته نشد و همیشه هالهای از رمز و راز او را احاطه کرد.
ما به طور کل چرا «بیسبال» و «ادبیات» با هم مقایسه می شوند؟ نویسنده با این تشبیه، دو جهانِ کاملاً متفاوت را به هم پیوند میزند: ورزش حرفهای و ادبیات. این مقایسه، تأکیدی است بر اینکه شهرت و اسطورهشدن، صرفنظر از حوزه، از قواعد مشابهی پیروی میکند. غیبت و سکوت، گاهی بیش از حضور و گفتار، به افزایش شهرت کمک میکند. بنابراین به طور خلاصه می توان گفت که نویسنده با نامبردن از سندی کوفاکس، سلینجر را نه فقط بهعنوان یک نویسندهٔ منزوی، بلکه بهعنوان ورزشکاری افسانهای معرفی میکند که با ترک در اوج، به اسطورهای دستنیافتنی تبدیل شد. این تشبیه، هم هوشمندانه است و هم طعنهآمیز: گویی سلینجر، با منتشر نکردن، به همان هنری دست یافت که کوفاکس با کنارهگیری – هنرِ نایاببودن.
۲: توضیح اشاره به ویلیام هولدن و جوآن کالفیلد. در این پاراگراف، نویسنده توضیح میدهد که نامِ شخصیتِ مشهورِ رمان ناتور دشت از سلینجر، یعنی هولدن کالفیلد، از ترکیبِ نامِ دو بازیگرِ هالیوودی گرفته شده است: ویلیام هولدن (William Holden) و جوآن کالفیلد (Joan Caulfield).
A. ویلیام هولدن (۱۹۱۸–۱۹۸۱)
او یک بازیگرِ برجستهٔ آمریکایی بود که در فیلمهایِ کلاسیکی چون «سانست بلوار» (۱۹۵۰)، «استالاگ ۱۷» (۱۹۵۳) و «شبکه» (۱۹۷۶) نقشآفرینی کرد. او همچنین برندهٔ جایزهٔ اسکار بهترین بازیگر مرد برای فیلم «استالاگ ۱۷» شد. در دورانِ جنگ جهانی دوم، هولدن خلبانِ نیروی هوایی ارتش آمریکا بود و بعدها به بازیگری بازگشت. او بهعنوان نمادی از مردانگیِ هالیوودیِ دههٔ ۱۹۵۰ شناخته میشد: خوشقیافه، جذاب و کمی مرموز.
B. جوآن کالفیلد (۱۹۲۲–۱۹۹۱)
بازیگر و مدلِ آمریکایی که در دههٔ ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ در فیلمهایی چون «آبیِ بزرگ» و «شجاعان» ظاهر شد. او بیشتر بهخاطر زیباییِ سرد و اسرارآمیزش شناخته میشد و اغلب در نقشهای زنانِ مرموز و فریبنده بازی میکرد. کالفیلد در سال ۱۹۶۰ از دنیایِ بازیگری کنارهگیری کرد و به زندگیِ خصوصی روی آورد.
C. چرا سلینجر این نام را انتخاب کرد؟
سلینجر در «ناتور دشت»، نامِ «هولدن کالفیلد» را از ترکیبِ نامِ این دو بازیگر ساخت. این انتخاب، چند لایهٔ معنایی دارد. در اینجا باید علاقهٔ سلینجر به سینما را در نظر بگیریم. سلینجر خود در دههٔ ۱۹۴۰ بهعنوان نویسندهٔ فیلمنامه در هالیوود کار کرده بود و علاقهای عمیق به سینما داشت. استفاده از نامِ بازیگران، نشانهای از تأثیرِ فرهنگِ عامهپسندِ سینما بر ادبیاتِ اوست. موضوع دیگر شخصیتِ هولدن است. ویلیام هولدن در آن زمان نمادِ «مردِ حساس، اما سرخورده» بود – دقیقاً همان تصویری که سلینجر از هولدن کالفیلد در رمانش ارائه میدهد: نوجوانی بیگانه با جامعه، حساس، طعنهزن و در جستجویِ اصالت. در مورد شخصیتِ جوآن نیز می توان گفت که او نمادِ «زنِ مرموز و دستنیافتنی» بود. شاید سلینجر با ترکیبِ این دو نام، میخواست ترکیبی از حساسیتِ مردانه و رمزآلودگیِ زنانه را در شخصیتِ هولدن ایجاد کند – هرچند هولدن پسر است، اما حساسیت و آسیبپذیریِ او، او را از کلیشهٔ «مردانگیِ خشن» جدا میکند.
D. نکتهٔ طنزآمیز
نویسنده در ادامهٔ پاراگراف میگوید که این رمان، «فهرستی از دشمنان در قالبِ یک رمان» است و به سلینجر «مجالی برای انتقامِ بلاغی از همهٔ کسانی که او را بیگانه احساس میکردند» داد. این جمله، طنزی تلخ دارد: سلینجر که خود را قربانیِ طردشدگی میدید، در رمانش همهٔ دشمنانِ خیالی و واقعیاش را به بادِ انتقاد گرفت – و هولدن کالفیلد، با نامی قرضگرفته از دو بازیگرِ هالیوود، به صدایِ اعتراضِ او تبدیل شد. سلینجر با قرضگرفتنِ نامِ دو بازیگرِ هالیوود، نهتنها علاقهٔ خود به سینما را نشان داد، بلکه شخصیتی خلق کرد که تا امروز به نمادِ «بیگانگیِ نوجوانی» تبدیل شده است.
۳: توضیح انتقاد جوآن دیدیون به سلینجر. جوآن دیدیون یکی از برجستهترین نویسندگان و مقالهنویسان آمریکایی قرن بیستم بود که با آثاری چون «سالِ تفکر جادویی» و «آهی به سوی بیتلحم» شناخته میشود. او در نقدی که در این پاراگراف نقل شده، رمان سلینجر را «تصنعی» خوانده و دو انتقاد مشخص به او وارد کرده است.
A. «چاپلوسی از ابتذالِ درونیِ خواننده»
دیدیون معتقد بود سلینجر در آثارش، بهجای به چالش کشیدن خواننده، او را نوازش میدهد. بهبیان دیگر، سلینجر حسِ «خاص بودن» را در خواننده تقویت میکند، بدون آنکه او را وادار به تفکر انتقادییا مواجهه با پیچیدگیهای واقعی کند. از نگاه دیدیون، سلینجر به خواننده میگوید: «تو با دیگران فرق داری. تو حساستر، عمیقتر و اصیلتری. آنها سطحی و فریبکارند. تو «هولدن» هستی، نه «آنها». این چاپلوسی، بهزعم دیدیون، ابتذالِ درونیِ خواننده را تأیید و تقویت میکند. این تصور که «من با دیگران فرق دارم» و نارضایتیِ مبهم از جهان، بدون هیچگونه تحلیلِ ساختارییا تعهدِ عملی.
B. «گرایش به دادن دستورالعمل برای زندگی»
دیدیون انتقاد دوم را چنین بیان میکند: «گرایش به دادن دستورالعمل برای زندگی». بهنظر دیدیون، سلینجر در آثارش بهجای روایتِ داستان، بهدنبالِ آموزشِ «چگونه زیستن» است. او شخصیتهایش را بهعنوان الگو معرفی میکند – هولدنِ حساس، سیمورِ عارف، فرانی و زوییِ در جستجویِ معنویت – و از خواننده میخواهد که از آنها بیاموزد. این رویکرد، از نگاه دیدیون، ادبیات را به موعظه و اخلاقگرایی تقلیل میدهد. او معتقد بود رمان نباید «کتابِ خودیاری» باشد؛ بلکه باید پیچیدگی، ابهام و پرسشهای بیپاسخ را در خود جای دهد.
C. چرا دیدیون اینقدر تند انتقاد کرد؟
انتقاد دیدیون، ریشه در تفاوت بنیادینِ جهانبینیِ او و سلینجر دارد: دیدیون که خود صدایِ نسلی از زنانِ سرخورده و روشنفکرانِ بیوطن بود، حساسیتِ خودشیفتهوارِ سلینجر و وعدههایِ رهاییِ فردیاش را توهمی خطرناک میدانست.
D. زمینهٔ انتقاد: «انگورهای ترش» یا نقدِ صادقانه؟
نویسنده در پاراگراف میگوید: «شاید اینها فقط انگورهای ترش بودند. او بههرحال، پول بسیار بیشتری به دست میآورد و توجه بسیار بیشتری از هر یک از آنها دریافت میکرد.» این جمله، طنزی تلخ دارد: از یک سو، انتقادهای آپدایک، کازین و فیدلر ممکن است ریشه در حسادت داشته باشند – سلینجر جوانتر، ثروتمندتر و مشهورتر از آنها بود. از سوی دیگر، انتقاد دیدیون نمیتواند صرفاً حسادت باشد؛ او خود نویسندهای بزرگ و مستقل بود که دغدغههای ادبی داشت.
E. نتیجه: چرا سلینجر منزوی شد؟
نویسنده در ادامه میپرسد: «آیا عقبنشینیِ او از کانونِ توجه، محصولِ پوستِ نازک بود؟... شاید او فقط نگران بود که هرگز نتواند به آن دستاوردِ اولیه برسد.» پاسخ احتمالاً ترکیبی از هر دو است. پوستِ نازکبودن یا حساس و زود رنج بودن: سلینجر تحملِ نقد نداشت و از هرگونه انتقاد بهشدت آزرده میشد. ترس از تکرارِ موفقیت: او میترسید که هرگز نتواند به اندازهٔ «ناتورِ چاودار» بنویسد و شکستِ بعدی شهرتش را خدشهدار کند. نیاز به کنترل: سلینجر میخواست روایتِ خودش را کنترل کند و نقدِ دیگران را برنتافت.
این انتقاد، نه فقط یک نقدِ ادبی، بلکه یک نقدِ اخلاقی بود: دیدیون معتقد بود سلینجر بهجای نشاندادنِ پیچیدگیِ جهان، به خواننده پناهگاهی کاذب از «حساسیتِ خاص» میدهد. و شاید بههمین دلیل بود که سلینجر، از ترسِ تکرارِ این انتقادها، ترجیح داد سکوت کند و منزوی شود.
۴: در مورد سرنوشت دستنوشتهها و میراث سلینجر پس از مرگش، ماجرا بسیار پیچیدهتر و پر از ابهام است. سلینجر در ۲۷ ژانویه۲۰۱۰ در سن ۹۱ سالگی درگذشت. برخلاف آنچه در متن مقاله آمده، تا به امروز هیچ کتاب جدیدی از او منتشر نشده است و وضعیت آن گاوصندوقهای پر از دستنوشته، همچنان یکی از بزرگترین معماهای ادبیات است. اما سرنوشتدستنوشتههای منتشرنشده به کجا انجامیده است؟ بر اساس گزارشهای متعدد، سلینجر دههها بدون انتشار نوشته بود، اما به گفته خودش «مرتب مینوشت». شایعات دربارهٔ گاوصندوقها از دیرباز وجود داشت: همسایهاش در سال ۱۹۹۹ ادعا کرد سلینجر به او گفته بود حداقل ۱۵ کتاب منتشرنشده در گاوصندوق خانهاش دارد. دوستدختر سابقش، جویس مینارد، نیز گفته بود سلینجر هر روز مینوشت و حداقل دو رمان ذخیره کرده بود. دخترش مارگارت در خاطراتش نوشت که پدرش یک سیستم بایگانی دقیق داشت: علامت قرمز به این معنا بود که کتاب میتواند «همانطور که هست» منتشر شود و علامت آبی یعنی نیاز به ویرایش دارد.
در باره وصیتنامه و ممنوعیت اقتباس سینمایی: همانطور که در متن بالا اشاره شده، سلینجر قاطعانه از فروش حقوق سینمایی آثارش خودداری میکرد. این تصمیم ریشه در تجربهای تلخ داشت: فیلم My Foolish Heart ۱۹۴۹ که اقتباسی آزاد از داستان کوتاه او بود، چنان او را آزرده کرد که هرگز دوباره اجازه نداد هیچ اثری از او به فیلم تبدیل شود. گزارشها حاکی از آن است که وصیتنامه او شامل شرطی است که هرگونه اقتباس سینمایی از آثارش را پس از مرگش ممنوع میکند. پسرش، مت سلینجر، این موضوع را تأیید کرده و گفته است که حتی اگر استیون اسپیلبرگ هم بخواهد «ناتور دشت» را بسازد، او اجازه نخواهد داد، زیرا معتقد است این کار «آثار پدرش را نابود میکند».
ادعاهای منتشرنشده در سالهای اخیر:
در سال ۲۰۱۳، یک مستند و کتاب با عنوان «سلینجر» ادعا کردند که سلینجر دستور داده بود حداقل پنج کتاب جدید بین سالهای ۲۰۱۵ تا ۲۰۲۰ منتشر شوند، از جمله داستانهای جدید دربارهٔ هولدن کالفیلد و خانواده گلس.
با این حال، پسرش مت سلینجر این ادعاها را قاطعانه رد کرد و در سال ۲۰۱۹ گفت که آن «پنج کتاب و یک فیلم» «اصلاً وجود ندارند و صد درصد جعلی و نادرست هستند». در همان سال، مت اعلام کرد که در حال آمادهسازی دستنوشتههای منتشرنشده پدرش برای انتشار است، اما هشدار داد که این کار سالها طول خواهد کشید و هیچ عنوان یا جزئیاتی ارائه نداد. به طور خلاصه پس از مرگ سلینجر در سال ۲۰۱۰، هیچ کتاب جدیدی از او منتشر نشده است. گاوصندوقهای افسانهای او همچنان بسته ماندهاند و میراث ادبیاش در هالهای از ابهام و انتظار باقی مانده است. ممنوعیت اقتباس سینمایی نیز توسط وارثانش با جدیت تمام دنبال میشود. شاید همانطور که خودش در سال ۱۹۷۴ گفت: «صلحی شگفتانگیز در منتشر نکردن وجود دارد.»
۵: آیا میان قتل جان لنون و رمان ناتور دشت رابطه ای جود داشته است؟ ظاهراً پاسخ مثبت است. ارتباط میان قتل جان لنون و رمان «ناتور دشت» کاملاً واقعی و مستند است. مارک دیوید چپمن، قاتل لنون، نهتنها در لحظهٔ دستگیری نسخهای از این کتاب را همراه داشت، بلکه بارها اعلام کرد که این رمان و شخصیت اصلی آن، هولدن کالفیلد، الهامبخش اصلی او برای این جنایت بودهاند. اما 📖چرا «ناتوردشت» برای چپمن قاتل لنون اینقدر مهم بود؟ چپمن در نوجوانی این کتاب را خوانده بود و با شخصیت هولدن کالفیلد همذاتپنداری شدیدی پیدا کرد. هولدن، نوجوانی سرخورده و بیگانه با جامعه است که از «ریاکاری» بزرگسالان به ستوه آمده. چپمن نیز خود را فردی میدید که در دنیایی پر از دروغ و تظاهر گم شده است. او حتی در دوران دبیرستان، تلاش کرد نامش را بهطور قانونی به «هولدن کالفیلد» تغییر دهد. اما مسئله را جای دیگری باید دید: جان لنون بهعنوان«ریاکارِ اصلی»! چپمن، لنون را «ریاکارترین فرد روی زمین» میدانست. او از ترانهٔ بسیار مشهور «تصور کن» (Imagine) و جملهٔ «تصور کن هیچ مالکیتی وجود ندارد» خشمگین بود، زیرا معتقد بود لنون خودش در عمارتی مجلل زندگی میکند و ثروت هنگفتی دارد. چپمن بعدها در اعترافاتش گفت که انگیزهٔ اصلیاش شهرتطلبی بود: «فکر میکردم با کشتن لنون، خودم هم کسی میشوم».
پس از شلیک، چپمن آرام گوشهای نشست و در حالی که نسخهای پاره و فرسوده از «ناتور دشت» را در دست داشت، منتظر پلیس ماند. این تصویر، به یکی از نمادینترین لحظات تاریخ جنایی قرن بیستم تبدیل شد. این ماجرا، «ناتور دشت» را در اذهان عمومی با افراط و خشونت پیوند زد. فیلمها و سریالهای هالیوودی نیز بعدها از این کلیشه استفاده کردند و این کتاب را بهعنوان «کتاب مقدس دیوانهها» معرفی کردند. خود سلینجر هرگز دربارهٔ این ارتباط اظهارنظر نکرد، اما این اتفاق، بهنوعی سایهای تاریک بر میراث ادبی او افکند.
۶: عنوان این پاراگراف واژه انگلیسی Oonatic بود که من عنوان « دیوانه عشق » را به جای آن انتخاب کردم. اما Oonatic چیست؟ انتخاب این عنوان یک بازی زبانی (پان) هوشمندانه است که از ترکیب دو عنصر ساخته شده است: Oona دختر نمایشنامهنویس مشهور یوجین اونیل و معشوقهٔ جوانیِ سلینجر بود. از طرف دیگر atic پسوندی است که در انگلیسی برای ساختن صفت یا اسم به کار میرود و اغلب بارِ احساسی، وسواس یا حالتِ شدید را میرساند (مانند lunatic = دیوانه، fanatic = متعصب). بنابراین، OONATIC را میتوان «اونا- زده»، «اونا- دیوانه» یا «مبتلا به اونا» ترجمه کرد. اما چرا این عنوان طنزآمیز است؟ عنوان با دو لایه معنایی بازی میکند: اول وسواس سلینجر نسبت به اونا: سلینجر در اوایل دههٔ بیستِ زندگیاش عاشق اونا بود و فکر میکرد آنها زوجِ مناسبی هستند. اما چارلی چاپلین وارد شد و اونا را از او گرفت. سلینجر از خشم و حسادت دیوانه شد و نامهای کینهتوزانه و رکیک برای اونا نوشت که در آن شبِ عروسیِ او با چاپلین را با جزئیاتِ نفرتانگیز توصیف کرد. و سپس بازی با کلمهٔ Lunatic یا دیوانه. نویسنده با این بازی، حالتِ روانیِ سلینجر را به سخره میگیرد: مردی که از عشقِ ناکام، به دیوانگی و کینه رسید. سلینجر که خود را در برابر چاپلین بازنده یافته بود، نامهای خشمگین و تحقیرآمیز برای اونا نوشت. این نامه، نه فقط یک اعتراضِ عاشقانه، بلکه یک حملهٔ شخصی و جنسی بود که نشان میداد سلینجر نتوانسته شکست را بپذیرد. این رفتار، پیشدرآمدی بر انزوای بعدی او و رابطهاش با زنان در طول زندگیاش بود. این عنوان، ترکیبی از طنز، تراژدی و نقدِ روانشناختی است: سلینجر که در عشق شکست خورد، از خشم دیوانه شد و با نوشتنِ نامهای کینهتوزانه، زخمِ خود را عمیقتر کرد. و این، شاید نخستین نشانهٔ «پوستِ نازک» [زودرنجی و حساسیت] بود که بعدها او را به انزوای همیشگی کشاند.
۷: ماجرای ازدواج سلینجر با زنی به نام سیلویا (که خودش او را به شکل تحقیرآمیزی «سالیوا» صداش میکرد) کاملاً واقعی است. این یکی از عجیبترین و بحثبرانگیزترین فصلهای زندگی اوست که پس از مرگش توسط دخترش فاش شد. بر اساس گزارشهای متعدد، از جمله کتاب خاطرات دخترش مارگارت، ماجرا از این قرار است: آشنایی در آلمان اشغالی اتفاق افتاد. سلینجر در اواخر جنگ جهانی دوم بهعنوان افسر ضداطلاعات در آلمان خدمت میکرد و وظیفه بازجویی از مقامات نازی را داشت. ازدواج آن دو بسیار غیرمنتظره بود. ماجرا این گونه بود که او در همین دوران با یک زن جوان آلمانی به نام سیلویا که گفته میشود عضو حزب نازییا کارمند آن بود، آشنا شد و با او ازدواج کرد. سلینجر او را به آمریکا آورد و به اطرافیانش گفته بود که او فرانسوی است. نام تحقیرآمیز «سالیوا»: دختر سلینجر در خاطراتش فاش کرد که پدرش پس از جدایی، با انزجار همسر اولش را «سالیوا» یعنی «آب دهان» صدا میزد. زندگی این دو پایان کوتاهی داشت و این ازدواج بسیار کوتاه بود (کمتر از دو سال) و به سرعت به جدایی انجامید. سلینجر بعداً ادعا کرد که سیلویا یک جاسوس گشتاپو بوده و به همین دلیل درخواست ابطال ازدواج داد. به طور خلاصه سیلویا یک زن آلمانی بود که سلینجر در دوران خدمت در آلمان اشغالی با او ازدواج کرد. دخترش میگوید او عضو حزب نازی بود و سلینجر بعداً با نامی تحقیرآمیز «آب دهان» (سالیوا) از او یاد میکرد. این ازدواج کوتاه و پرماجرا، یکی از زخمهای عمیق زندگی سلینجر بود که تا همیشه با او ماند.
۸: توضیح در باره عنوان این بخش که ظاهراً با محتوای آن هیچ تناسب منقی ندارد چیست؟ عنوان « باید تو را تیر باران کنم» در نگاه اول، کاملاً بیربط به محتوای پاراگراف به نظر میرسد. پاراگراف دربارهٔ امتناع سلینجر از تغییر عنوان «ناتور دشت» است، اما عنوان، جملهای کاملاً متفاوت را نقل میکند. این عدمهمخوانی عامدانه است و چند لایه معنایی دارد:
A. این جمله از کجاست؟
جملهٔ «باید تو را تیر باران کنم» در واقع بخشی از یک دیالوگ در رمان «ناتور دشت» است. در رمان، هولدن کالفیلد (یا یکی از شخصیتها) دربارهٔ برادرش آلّییا کسی دیگر صحبت میکند و میگوید که آن شخص «همچنین میگوید باید تو را تیرباران کنم». اما نکتهٔ کلیدی این است: این جمله، مستقیماً در پاراگراف نقل نشده است. نویسنده عنوان را از جای دیگری از رمان یا از بافتِ کلیِ داستان برداشته و آن را بهعنوان عنوانِ این پاراگراف انتخاب کرده است.
B. چرا این عنوان با محتوا همخوانی ندارد؟
علت طنزِ ساختاری است. نویسنده با انتخاب عنوانی که هیچ ربطی به محتوای پاراگراف ندارد، خواننده را غافلگیر میکند. این تکنیک، طنزی خشک و کنایهآمیز ایجاد میکند: عنوان، وعدهٔ یک ماجرای خشن و هیجانانگیز را میدهد، اما محتوا یک حکایت ساده دربارهٔ امتناع سلینجر از تغییر عنوان کتاب است. جمله مورد نظر نمونهای از لحن طعنهزن، تند و بیپروای هولدن است. هولدن در رمان، اغلب از عبارتهای اغراقآمیز و خشونتآمیز استفاده میکند (مثلاً «باید تو را تیرباران کنم»). نویسنده با انتخاب این عنوان، روحیهٔ هولدن را به خواننده یادآوری میکند: نوجوانی عصبانی، طعنهزن و بیحوصله. ضمناً عنوان، استعارهای از نگاه سلینجر به منتقدان و ناشران است. سلینجر که از دخالت دیگران در آثارش متنفر بود، گویی به ناشران و ویراستاران میگفت: «هولدن میگوید باید تو را تیرباران کنم.» یعنی هر کس به اثر او دست بزند، دشمنِ هولدن است. نویسنده با این عنوان، خواننده را به چالش میکشد: آیا سلینجر، خودِ هولدن بود؟ یا هولدن، صدای درونیِ سلینجر؟ و آیا تهدید به تیرباران، استعارهای از سرسختیِ سلینجر در برابر دخالت در آثارش نیست؟
فصلهای قبلی و منتشر شده از کتاب:
۱. اونوره دو بالزاک
۲. ویلیام شکسپیر
۳. لرد بایرون
۴. ادگار آلن پو
۵. چارلز دیکنز
۶. خواهران برونته
۷. هنری دیوید ثورو
۸. والت ویتمن
۹. لئو تولستوی
۱۰. امیلی دیکینسون
۱۱. لوییس کارول
۱۲. لوئیزا می الکات
۱۳. مارک توِین
۱۴. اسکار وایلد
۱۵. آرتور کانن دویل
۱۶. ویلیام باتلر ییتس
۱۷. اچ .جی. ولز
۱۸. گرترود استاین
۱۹. جک لندن
۲۰. ویرجینیا وولف
۲۱. جیمز جویس
۲۲. فرانتس کافکا
۲۳. تی. اِس. الیوت
۲۴. آگاتا کریستی
۲۵. جی. آر. آر. تالکین
۲۶. اف. اسکات فیتزجرالد
۲۷. ویلیام فاکنر
۲۸. ارنست همینگوی
۲۹. آین رند
۳۰. ژان-پل سارتر
۳۱. ریچارد رایت
۳۲. ویلیام اس. باروز
۳۳. کارسون مککالرز
