|
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ -
Tuesday 24 February 2026
|
ايران امروز |
دربارهٔ کتاب «گابریلای من»
نویسنده: صدیقه (سیسی) اسدی
ناشر: نویسنده، با همکاری نشر باران، سوئد، ۱۴۰۴ (۲۰۲۶)،
پیوسته میخوانیم و میشنویم: «مادران خاوران»، «مادران پارک لاله»، «مادران دادخواه»، «مادران [میدان مایو، روسریسفید] آرژانتین» و... و کموبیش میدانیم که اینان داغدارانی هستند که دژخیمانی عزیزانشان را سربهنیست و ناپدید کردهاند و اغلب هیچ از سرنوشت عزیزشان یا هیچ نشانی از گورگاه او ندارند.
اما آیا هیچ تصوری داریم از این که چه بر این «مادران» و خواهران و برادران و پدران آن سربهنیستشدگان گذشته و میگذرد؟ میدانیم در درونشان چه میگذرد؟ میدانیم چگونه زندگانی بسیاری از خود اینان هم کموبیش بر باد رفته است؟ راستی اینان چگونه روزگار میگذرانند؟ داغ آن عزیز یا عزیزان از دسترفته بر سر خود اینان چه میآورد؟ در تلاش برای پیگیری سرنوشت عزیزشان، دژخیمان با خود اینان چه میکنند، چگونه شکنجهشان میکنند و چه آسیبهایی به آنان میزنند؟
سیسی اسدی خواهر و بازماندهٔ یکی از سربهنیستشدگان دژخیمان جمهوری اسلامی است. فهیمه، خواهر کوچک و دلبند او را، که سیسی هم در کنار مادرشان سهمی در بار آوردن و بزرگ کردنش داشته، پاسداران معلوم نیست چگونه سربهنیست کردهاند. میگویند که در درگیری یک خانهٔ تیمی کشته شده، اما هیچ اثری باقیمانده از او، یا نشانی از گورگاه او به خانواده و به مادر داغدار نمیدهند. خانواده در بیاطلاعی و بلاتکلیفی میمانند. هرگز نمیتوانند یادبودی برای فهیمه برگزار کنند.
این داغ، و این بلاتکلیفی به یک سو، همان نسبت داشتن با کسی که مبارزی ساکن خانهٔ تیمی بوده، چه به روز خانواده و نویسندهٔ کتاب میآورد؟ دژخیمان اعضای خانواده را هم که هیچ فعالیت سیاسی ندارند، حتی یک سال پس از ناپدید شدن فهیمه به حال خود نمیگذارند. آنان نیمهشبی از دیوار به خانه هجوم میآورند، خانه را به هم میریزند، و با پیدا شدن چند اسکناس لای کتابی و به این بهانه که لابد کمک مالی برای سازمان سیاسی دختر مفقودشان جمع کردهاند، مادر و پدر سالمند را میربایند و به زندان میبرند. مراجعات مکرر و پرسوجوی بیپایان فرزندان از مراجع رسمی، و حتی بست نشستن در مقر سپاه پاسداران برای گرفتن اطلاعی از این که مادر و پدر سالخورده و بیمار کجا و در چه وضعی هستند، به هیچ نتیجهای نمیرسد.
بندر انزلی شهر کوچکی است و مردم آن همدیگر را میشناسند. اما پاسداران جهل و خشونت، هرچند همشهری، اما قومی بیگانهاند و از آزار دادن مادر و پدر سالمند در زندان ابایی ندارند. خود اسدی را هم بیرون زندان همواره زیر نظر دارند و همه جا تعقیب میکنند. برای آزار دادن او و کودک خردسال و شوهرش هم در بیرون زندان همواره بهانههایی مییابند. اینان لحظهای در امان نیستند. فشار و آزار آنچنان زیاد است که خانواده برای رهایی از آن باید میهن را ترک کند.
رنجهای پس از خروج اجباری از میهن و راه طولانی، چه زمانی و چه مکانی، و رسیدن به مأمنی در کنار باقی خانواده را که پیشتر در سوئد پناه یافتهاند، نویسنده با قلمی رسا توصیف کرده است.
اما سوگ خواهری که دیگر وجود ندارد و حتی جای خاکسپاری او نامعلوم است، و فشارهایی که اسدی هم در ایران و هم در طول راه تحمل کرده، به جسم و جان او آسیب زده است. او ناراحتیهای شدید و مبهم جسمی دارد، آنچنان که دفعاتی بیمقدمه بیهوش بر زمین میافتد: «[...] کف راهرو، مقابل در ورودی افتادهام. [صدای] گنگ و مبهم [مأمور آمبولانس] در گوشم میپیچد. با لحنی محکم و جدی که بیشتر به اخطار شباهت دارد، خطاب به همسرم میگوید: باید هر چه سریعتر به اورژانس منتقل بشه.
با وجود داشتن ماسک اکسیژن بر چهره، بهسختی نفس میکشم و احساس خفگی میکنم. درد شدیدی در ناحیهٔ قفسهٔ سینه دارم.» (ص ۹)
پس از معاینههای لازم او را به خانه میفرستند، اما «[...] تپش قلب، تنگی نفس، به رعشه افتادن اعضای بدن، سرگیجه، حالت تهوع... همه چیز کموبیش مثل قبل است. پس از سه روز پر مشقت، دوباره آمبولانس مرا به بخش اضطراری بیمارستان منتقل میکند.» (ص ۱۰)
سرانجام پزشک تشخیص میدهد که اسدی به کمک روانپزشک هم نیاز دارد. یافتن روانپزشک مناسب برای حال اسدی البته آسان نیست. اما او مناسبترین راه حل را برای خود پیدا میکند.
از اینجا بهبعد نویسنده داستان زندگی خودش را از کودکی تا امروز، داستان سربهنیست شدن خواهرش، و داستان خانواده و رنجهای پدر و مادر، و راه پر مشقت و طولانی مهاجرتش را، با داستان چگونگی چیره شدن بر آسیبهایی که آزارش میدهند، و از میان برداشتن آنها، با مهارتی در خور تحسین در هم میبافد.
برای بازیافتن سلامت و رسیدن به نتیجهٔ مطلوب، عمل کردن «به دو اصل کلیدی درمان» لازم است: «نخست، پذیرش مشکل؛ و دوم ارادهٔ راسخ [...] برای بهبود و اقدام» در آن جهت. (ص ۳۳)
داستان اسدی با وجود دردآور بودن، ضمن روایت آن «پذیرش مشکل» و آن «ارادهٔ راسخ» برای بازیافتن سلامت، پر کشش است و با قلم و زبانی روان و گویا، بدون سنگلاخ و دستانداز نوشته شده است؛ خواننده میل ندارد کتاب را بر زمین بگذارد. اسدی دوستی یافته است که میخواهد زمینهٔ رشد جوانههای امید به زندگی و آینده را در وجود او زنده کند، و «انتخاب کلماتش و نحوهٔ بیانش» به او احساس امنیت میدهد (ص ۳۷)؛ یادش میدهد که خوب بودن کافیست و نیازی نیست که بهترین باشد، (ص ۳۸) و او این جمله را «نجاتبخش» مییابد (همان). این «دوست» سوئدی حتی از مولوی برایش مثالهایی به فارسی میخواند: «جملهٔ بیقراریت از طلب قرار توست / طالب بیقرار شو تا که قرار آیدت!» (ص ۳۹).
با ادامهٔ روایت اسدی از تحول این «دوستی» است که هم با گذشته و زندگی اسدی، و هم با چگونگی چیره شدن او بر آسیبهایش آشنا میشویم: «دیدارهای کوتاه و انگشتشمار من با گابریلا، مرا به دنیایی دیگر میکشاند؛ دنیایی نو که در آن، صداقت، صمیمیت و خودآگاهی، مبنای نزدیکی هرچه بیشتر ماست. او آموزگاری است که با رفتار و منش مدبرانهاش، در لحظه به لحظهٔ سفر دشوار گذشته همراه من بوده است؛ آموزگاری هوشمند برای حضوری آگاهانه در اینجا و اکنون و راهنمایی دانا برای چگونه زیستن در فردا. او نه فقط مرا با خودم، بلکه با گذشتهام آشتی میدهد. دستانم را با مهربانی میگیرد، به خلوت درونم راهنماییام میکند و درِ آن را هوشیارانه به رویم میگشاید. در کنارش آگاهانه، به درون خودم قدم میگذارم، خاطراتم را چه تلخ و چه شیرین، آزادانه مرور میکنم و سفرهٔ دلم را برایش باز میکنم. برای او از هر جا و هرکسی میگویم، یی هیچ سانسور یا واهمهای.» (ص ۱۹۷)
این کتاب، این روایت، و این داستان به نظر من بیگمان به افرادی با تراوماهای مشابه نیز میتواند کمک کند، و از این لحاظ کار نویسنده ارزش اجتماعی زیادی دارد.
شیوا فرهمند راد
ژانویه ۲۰۲۶
برای تهیهٔ کتاب با نشر باران در استکهلم تماس بگیرید: https://baran.se/
|
| |||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|