شنبه ۲۰ دي ۱۴۰۴ - Saturday 10 January 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 09.01.2026, 20:51

این قسمت: فرانتس کافکا

نگاهی شوخ‌طبعانه به زندگی نویسندگان-۲۲


برگردان: علی‌محمد طباطبایی

فرانتس کافکا چندین بار از یک آبگرم سلامتی برهنه‌گرایان بازدید کرد، اما از درآوردن شلوارش خودداری نمود. سایر مهمانان به او لقب «مرد شلوار شنا» داده بودند.

وقتی اسم خانوادگی‌ات به یک صفت تبدیل شود، می‌دانی نویسنده‌ای بزرگ هستی. اگر کافکا نبود، چگونه می‌توانستیم چیزی را «کافکایی»(Kafkaesque) توصیف کنیم؟ این سؤالی است که احتمالاً هرگز به ذهن پسر گمنام فروشنده لباس مردانه از پراگ خطور نکرد، کسی که از دنیا رفتآن هم بدون اینکه بداند رمان‌ها و داستان‌های کابوس‌وارش چقدر عالی عصری، جامعه‌ای و احساسی جهانی از بیگانگی و یأس را به تصویر کشیده است.

پدر سلطه‌گر کافکا به پرورش این احساس کمک کرد و از اوایل کودکی پسرش را تحقیر می‌کرد و او را موجودیبه لحاظ جسمانی ضعیف می‌خواند که هرگز به موفقیت پدرش به عنوان فروشنده عصاهای گران قیمت نمی‌رسد (۱). خدا می‌داند،که فرانتس کوچک سعی بسیار کرد. در مدرسه عالی عمل کرد، مراسم دینی رسیدن به سن تکلیف در پسرانیهودی (bar mitzvah) را گذراند و مدرک حقوق گرفت، اما از جوانی دریافت تنها راه رهایی‌اش در خواندن و نوشتن است،فعالیت‌هایی که [پدرش] هرمان کافکا (Hermann Kafka) آنها را ناچیز و بی ارزش می‌دانست.

کافکا که در شغل وکالت شکست خورده بود، بعداً به سوی کار بیمه روی آورد. به عنوان مدیر بررسی خسارت در «موسسه بیمه حوادث کارگری بوهم» مشغول به کار شد، اما ساعت‌هایش در آنجا طاقت‌فرسا و شرایط کار بی‌حاصل بود. بیشتر وقتش را صرف طراحی انگشتان قطع‌شده، زخمی و له‌شده می‌کرد تا دستگاه‌های معیوب و ماشین‌های ناقص را مستندسازی کند. همانطور که به دوست و نویسنده همکارش، ماکس برود، نوشت: «تو تصوری از مشغولیتم نداری.... مردم داربست‌ها را بر زمین می‌زنند و به داخل ماشین‌ها می‌افتند انگار همه مست هستند، همه تخته‌ها واژگون می‌شوند، همه دیواره ها فرو می‌ریزند، همه نردبان‌ها می‌لغزند، هرچه بالا گذاشته شود پایین می‌آید، هرچه پایین گذاشته شود زیر پای کسی می‌ماند. و آن همه دختر جوان در کارخانه‌های چینی که مدام با کوه‌هایی از ظروف سفالی از تمامی پله‌ها خود را پایین پرت می‌کنند، سرم را به درد آورده‌اند.»

زندگی خصوصی کافکا پناهگاه کمی در برابر این کابوس فراهم می‌آورد. به طور مرتب از فاحشه‌خانه‌های مختلف پراگ بازدید می‌کرد و از یک سری روابط یک‌شبه بی‌پایان با پیشخدمت‌های بار، خدمتکاران و دختران فروشگاه لذت می‌برد، البته اگر بتوان آن را لذت نامید. کافکا از سکس بیزار بود و از عقده روانی «مریم مقدس/فاحشه» (۲) (Madonna/whore com-plex) رنج می‌برد. هر زنی را که ملاقات می‌کردیا باکره می‌دانست و یا فاحشه، و پس از ارضای جسمانی، دیگر هیچ ارتباط بیشتری از آن‌ها نمی‌خواست. ایده زندگی «معمولی» زناشویی برایش مشمئزکننده بود. در دفتر خاطراتش نوشت: «آمیزش جنسی، مجازاتی است برای خوشبختی با هم بودن.»

علی رغم این کمبودها و فقدان آشکار اعتماد به نفس، کافکا چند رابطه بلندمدت داشت، اگرچه این پرسش همچنان باز است که آیا با هیچ‌یک از این زنان رابطه جنسی برقرار کرد یا خیر. در سال ۱۹۱۲ هنگام اقامت در خانه برود (Brod) در برلین، با فلیسه باوئر (Felice Bauer) آشنا شد. کافکا با نوشتن نامه‌های طولانی که در آن احساسات ناکافی بودن جسمانی‌اش را اعتراف می‌کرد، آن چه همواره استراتژی پیروزی با بانوان است، به او ابراز علاقه کرد. او [Grete Bloch] الهام‌بخش برخی از آثار بزرگ کافکا از جمله «محاکمه» (The Judgment) و «مسخ» (The Metamorphosis) بود. همچنین ممکن است کافکا را ترغیب کرده باشد تا با بهترین دوستش، گرته بلوخ (Grete Bloch)، به فلیسه خیانت کند. بلوخ سال‌ها بعد ادعا کرد که کافکا پدر فرزند نامشروعش بوده است. (بیشتر پژوهشگران امروزه این ادعا را رد می‌کنند.)(۳)

رابطه با فلیسه در ژوئیه ۱۹۱۴ با یک رویارویی ناخوشایند در دفتر کار کافکا در موسسه بیمه به پایان رسید، جایی که فلیسه نامه‌های عاشقانه او به گرته را با صدای بلند شروع به خواندن کرد.کافکا سپس از طریق نامه با میلِنا جِسنسکا- پولاک (Milena Jesenská-Pollak)، همسر دوستش ارنست پولاک (Ernst Pollak)، رابطه برقرار کرد. (آدم به این فکر می‌افتد که اگر در عصر ایمیل زندگی می‌کرد،او چه بازیگری می‌شد.) اینرابطه در سال ۱۹۲۳ به اصرار کافکا پایانیافت. بعدها از میلِنا به عنوان الگوییکی از شخصیت‌های رمانش «قصر» (The Castle) استفاده کرد.

در نهایت، کافکا در سال ۱۹۲۳و در حالی که از بیماری سل در حال مرگ بود در یک اردوی کودکان یهودی با معلم کودکستان، دورا دیامانت (Dora Dymant)، آشنا شد. دورا که نصف سن کافکا را داشت و از یک خانواده یهودی ارتدکس لهستانی بود، در آخرین سال زندگی از کافکا مراقبت کرد. آن‌ها با هم تلمود (Talmud) مطالعه و درباره مهاجرت به فلسطین صحبت می‌کردند، جایی که رویای افتتاح یک رستوران را داشتند، و قرار بود دورا به عنوان سرآشپز و کافکا به عنوان مدیر سالن مشغول به کار شود. او حتی به یکدهکده اشتراکی یهودی (kibbutz) نامه نوشت تا درباره شغل حسابدار سؤال کند. این برنامه‌ها با مرگش در سال ۱۹۲۴ ناتمام ماند.

هیچ‌کس تعجب نکرد که کافکا به سن پیری نرسید. دوستانش او را خود بیمار انگار (hypochondriac) تمام عیار می‌دانستند. در تمام طول زندگی، از میگرن، بی‌خوابی، یبوست، تنگی نفس، رماتیسم، کورک، لکه‌های پوستی، ریزش مو، ضعف بینایی، انگشت پای کمی بدشکل، حساسیت شدید به سر و صدا، خستگی تقریباً دائمی، خارش سراسر بدن و انواع دیگر بیماری‌های واقعی و خیالی شکایت داشت. او سعی می‌کرد با ورزش روزانه و برنامه‌ای از درمان‌های طبیعت‌گرا، از جمله ملین‌های طبیعی و رژیم غذایی سخت گیاهخواری، با این بیماری‌ها مقابله کند.(۴)

معلوم شد کافکا دلایل خوبی برای نگرانی داشته است. او در سال ۱۹۱۷ به بیماری سل مبتلا شد، احتمالاً به دلیل نوشیدن شیر غیرپاستوریزه. هفت سال آخر زندگی‌اش جستجویی بی‌پایان برای درمان‌های قلابی و هوای تازه بود که برای تسکین ریه‌های بیمارش به شدت به آنها نیاز داشت. هنگام مرگ، یادداشتی روی میزش گذاشت که به دوستش برود دستور داد همه آثارش را به جز «محاکمه»، «آتش‌بان» (The Stoker)، «مسخ»، «گروه محکومین»(the Penal Colony) و «پزشک دهکده» (The Country Doctor) بسوزاند. برود تصمیم گرفت این دستور را نادیده بگیرد. در عوض، «محاکمه»، «قصر» و «آمریکا» را برای انتشار آماده کرد و به تضمین جایگاه دوستش و جایگاه خود در تاریخ ادبیات کمک کرد.

آقای ایمنی

آیا کافکا کلاه ایمنی را اختراع کرد؟ پیتر دراکر (Peter Drucker)، استاد مدیریت، این ادعا را در کتابش «مدیریت در جامعه آینده» (۲۰۰۲) (Managing in the Next Society) مطرح می‌کند. دراکر، کافکا را به دلیل توسعه اولین کلاه ایمنی غیرنظامی در زمان کار به عنوان مدیر بررسی خسارت در موسسه بیمه حوادث کارگری بوهم، می‌ستاید. مشخص نیست که آیا نویسنده این سرپوش را اختراع کرده یا صرفاً استفاده از آن را اجباری کرده است. آنچه روشن است این که کافکا برای تلاش‌هایش مدال طلای انجمن ایمنی آمریکا را دریافت کرد (۵)، که به کاهش مرگ و میرهای صنعتی کمک نمود و کلیشه ماندگاری از کارگران ساختمانی به ما داد که امروزه هنوز به آن متکی هستیم.

یِنس و فرانتس

کافکا که از اندام نحیف و ماهیچه‌های ضعیفش شرمنده بود، از آنچه امروزه تصویر منفی از بدن می‌نامیم رنج می‌برد. اغلب در دفتر خاطراتش می‌نوشت که چقدر از ظاهر جسمانی‌اش متنفر است، موضوعی که در داستان‌هایش نیز به طور مکرر ظاهر می‌شود. سال‌ها قبل از اینکه چارلز اطلس (Charles Atlas) (۶) به گردشگران لاغراندام ساحل قول دهد که می‌تواند با وزنه‌برداری بدن‌هایشان را حجیم کند، کافکا در کنار پنجره‌ای باز تحت تعلیم مربی تناسب اندام دانمارکی‌اش، یِنس پیتر مولر (Jens Peter Müller) (۷)، تمرینات ورزشی می‌کرد. مولر، یک مربی ورزشی عضلانی بود، که نکات سلامتی‌اش با موعظه‌های نژادپرستانه درباره برتری بدنیکه تیپ شمال اروپایی (Nordic body) را دارد آمیخته بود. واضح بود که این مردی نبود که یکیهودی عصبی بوهمیایی باید درس زندگی از او می‌گرفت.

این را خوب بجو

کافکا در نتیجه تصویر ضعیف از خود، به دام برنامه‌های غذایی قلابی افتاد. یکی که واقعاً تخیلش را تسخیر کرد «فِلِچریسم»(Fletcherism) بود، یک رژیم جویدنِ خرافاتی که توسط یک مُدگرای ویکتوریایی غذاهای سلامتی معروف به «جَوَنده بزرگ» ابداع شده بود. فلچر استدلال می‌کرد که باید هر لقمه غذا را دقیقاً چهل‌وپنج بار پیش از بلع، جوید. او هشدار می‌داد: «طبیعت کسانی را که نمی‌جوند تنبیه خواهد کرد» و کافکا این حرف را از جان پذیرفت. بر اساس یکی از یادداشت‌های دفتر خاطراتش، پدرش از این جویدن مداومِ غذا به قدری منزجر می‌شد که سر میز شام خودش را پشت روزنامه قایم میکرد.

گوشت خواری قتل است

کافکایک گیاهخوار مطلق بود، هم به دلایل مرتبط با سلامتی و هم به دلایل اخلاقی. (به عنوان نوه یک قصاب یهودی حلال فروش (kosher butcher)، این باور، اعتقاد پدرش را که پسرش یک شکست خورده کامل و تمام عیار است، تقویت می‌کرد.) روزی، در حال تحسین ماهی‌هاییک آکواریوم، اعلام کرد: «حالا می‌توانم با آرامش به شما نگاه کنم. دیگر شما را نمی‌خورم!» کافکا که از طرفداران اولیه رژیم غذایی خام‌خواری بود، در جنبش ضدِ کالبدشکافیِ روی موجودات زنده نیز مشارکت داشت.
حقیقت عریان

به عنوان مردی که این همه درباره فضاهای تنگ، تاریک و درونی می‌نوشت، کافکا واقعاً عاشق هوای تازه بود. او به همراه دوست صمیمی‌اش، ماکس برود، معروف بود که قدم‌زنی‌های طولانی در اطراف پراگ می‌زند. همچنین به جنبش مُدِ آن زمانِ برهنه‌گرایی(nudist movement) پیوست و در میان جماعت‌هایی با پوشش اختیاریِ لباس (clothing-optional crowds) در یک آبگرم سلامتی طبیعت‌گرا معروف به «چشمه جوانی»(The Fountain of Youth) به جست‌وخیز می‌پرداخت. با این حال، بعید است که کافکا واقعاً خودش شلوارش را درآورده باشد. او به طرز افراطی‌ای در مورد برهنگی، چه خودش و چه دیگران محتاط و خجالتی بود. سایر ساکنان اقامتگاه او را «مرد شلوار شنا» می‌نامیدند. برای چندین بار، وقتی دیگر ساکنان برهنه در مقابل اقامتگاهش ظاهر می شدند یابههنگام راه رفتن در جنگل‌های اطراف به طور طبیعی (برهنه) کنارش پرسه می زدند، او به طور ناخوشایندی غافلگیرمی شد. (۸)

فرانتس کافکا چندین بار از یک آبگرم سلامتی برهنه‌گرایان بازدید کرد، اما از درآوردن شلوارش خودداری نمود. سایر مهمانان به او لقب «مرد شلوار شنا» داده بودند.

——————————————————
توضیحات تکمیلی مترجم:
۱: در پاراگراف اول شغل پدر کافکار «فروشنده لباس مردانه» (haberdasher) توصیف شده است. این معروف‌تر شغل هرمان کافکدر پدر فرانتس کافکا در زندگی نامه های او است. او یک خرده‌فروش پارچه و لوازم مد مردانه بود که بعداً کسب‌وکارش را گسترش داد و به یک گالری بزرگ پارچه و لوازم لوکس تبدیل کرد. واژه “haberdasher” در انگلیسی عمدتاً به فروشنده لوازم خرد مردانه (مانند کلاه، دستکش، کراوات) اشاره دارد، اما در زمینه تاریخی پراگ، می‌تواند شامل پارچه و البسه هم بشود. در پاراگراف دوم پدر کافکا «فروشنده عصاهای لوکس» (purveyor of high-end walking sticks) معرفی می شود. این توصیف خاص‌تر و نمادین است. عصاهای لوکس یکی از اقلام خاص و پرفروش مغازه هرمان کافکا بود. این جزئیات در بیوگرافی‌های کافکا ثبت شده است. استفاده از این تصویر در اینجا احتمالاً دو هدف دارد: اول جنبه نمادین: عصا نماد قدرت، اقتدار و سلطه پدر است. و سپس تضادی دردناک: پدری که عصاهای لوکس می‌فروشد در مقابل پسری که از نظر جسمی شکننده تصویر می‌شود. این تصویر به طور غیرمستقیم به فشار پدر برای قوی بودن و موفقیت مادی اشاره می‌کند. پدری مستبد، اما در برابرش پسر حساس. هرمان کافکا: تاجری خودساخته، قوی‌هیکل، پرخاشگر، با اعتمادبه‌نفس و معتقد به ارزش‌های مادی و اجتماعی. او نماد قدرت، عمل‌گرایی و سلطه بود. اما فرانتس کافکا: پسر لاغر، حساس، درون‌گرا، هنرمند و عصبی. هرمان او را به خاطر این خصوصیات تحقیر می‌کرد. کافکا خود را در برابر پدرش همیشه «ضعیف، لرزان، سرگردان» می‌دید. هرمان با فریاد، تهدید و تحقیر، فضایی از ترس در خانه حاکم کرده بود. کافکا احساس می‌کرد هرگز نمی‌تواند رضایت پدرش را جلب کند. این شکست دائمی، در او احساس گناه عمیق و بی‌کفایتی ایجاد کرده بود. او در نامه می‌نویسد: «حضورت برایم همیشه آنقدر گیج‌کننده بود که احساس گناه می‌کردم.» کافکا همزمان هم تشنه تأیید پدر بود و هم از او می‌ترسید. این تعارض، هسته بسیاری از تضادهای روانی اوست.

۲: این پاراگراف به «عقدهٔ مادونا/فاحشه» (Madonna–whore complex) در روانشناسی اشاره می‌کند که کافکا به شکل آشکاری از آن رنج می‌برده. در ادامه مفهوم این عقده و ارتباطش با توصیف‌های پاراگراف را توضیح داده میشود. عقدهٔ مادونا/فاحشه چیست؟ این یک مفهوم روان‌تحلیل‌گرانه (عمدتاً مرتبط با فروید) است که در آن یک مرد نمی‌تواند زن را به عنوان موجودی کامل با هر دو بعد معصومیت و شهوت بپذیرد. در این دیدگاه تحریف‌شده، زنان به دو دستهٔ کاملاً مجزا تقسیم می‌شوند: 1. مادونا (Madonna): زن پاک، معصوم، مقدس، مادرانه و غیرجنسی. چنین زنی قابل احترام است اما میل جنسی به او «نادرست» یا «ممنوع» تلقی می‌شود. 2. فاحشه (Whore): زن شهوانی، اغواگر، «آلوده». به چنین زنی می‌توان تمایل جنسی داشت، اما پس از ارضای فیزیکی، هیچ ارزش انسانییا عاطفی برایش قائل نیستند و او را تحقیر می‌کنند. در نتیجه مرد مبتلا به این عقده نمی‌تواند با یک زن هم رابطهٔ عاطفی عمیق و احترام‌آمیز داشته باشد و هم از رابطهٔ جنسی لذت ببرد. این دو در ذهن او جدا و ناسازگارند. عبارات پاراگراف دقیقاً این عقده را نشان می‌دهد: «هر زنی را یا باکره می‌دیدیا فاحشه»: تقسیم‌بندی دوقطبی دقیقاً مطابق الگوی مادونا/فاحشه. «پس از ارضای فیزیکی، هیچ رابطه‌ای با آنها نمی‌خواست»: این رفتار مشخصهٔ برخورد با زن در دستهٔ «فاحشه» است. پس از لذت جنسی، او را دور می‌اندازد چون برایش ارزش انسانی قائل نیست. «از سکس بیزار بود» و «زندگی زناشویی “عادی” برایش مشمئزکننده بود»: چون از نظر او، زن شریک زندگی (مادونا) نباید آلوده به امور جنسی شود. ازدواج او را مجبور می‌کرد که با یک «مادونا» رابطهٔ جنسی داشته باشد، که برایش غیرقابل تحمل بود. جملهٔ نقل‌شده از خاطراتش («همخوابگی مجازاتی است برای خوشبختی با هم بودن») همین تناقض دردناک را بیان می‌کند: لذت عاطفی از همراهی با یک زن (مادونا) با «مجازات» رابطهٔ جنسی همراه است. رفتن دائمی کافکا به فاحشه‌خانه‌ها و رابطهٔ گذرا با پیشخدمت‌ها: این زنان در ذهن او در ردهٔ «فاحشه» قرار می‌گرفتند، بنابراین می‌توانست با آنها رابطهٔ جنسی داشته باشد، اما این روابط خالی از عاطفه و همراه با احساس انزجار پس از آن بود. ریشه‌های احتمالی در زندگی کافکا: رابطه با پدر سلطه‌گر (هرمان کافکا): ترس از قدرت پدر و احساس عدم کفایت می‌توانست بر تصویر او از زنان و میل جنسی تأثیر بگذارد. تجربیات اولیه: برخی زندگینامه‌نویسان به تجربیات منفی یا سردرگمی‌های جنسی در جوانی او اشاره کرده‌اند. شخصیت درون‌گرا و خودمُعذِّب: کافکا همواره از احساس گناه، ناخالصی و بیگانگی رنج می‌برد که بر همهٔ جنبه‌های زندگی، از جمله سکسوالیته، سایه می‌انداخت. در مجموع پاراگراف توصیف می‌کند که کافکا به عقدهٔ مادونا/فاحشه مبتلا بود. این اختلال روانی باعث می‌شد نتواند زنان را به صورت یکپارچه ببیند، از سکس لذت نبرد، و روابطش یا پاک و غیرجنسی (و بنابراین غیرممکن برای زندگی مشترک) بودند یا صرفاً جنسی و توأم با تحقیر. اینتناقض درونی، زندگی خصوصی او را به جهنمی شبیه به داستان‌های خودش تبدیل کرده بود. امروزه این مفهوم (عقدهٔ مادونا/فاحشه) در روانشناسی بالینی به عنوان یک «عقده» یا تشخیص رسمی به کار نمی‌رود، اما همچنان به عنوان یک الگوی رفتاری شایع در تحلیل شخصیت و روابط مورد اشاره قرار می‌گیرد.

۳: بر اساس متن بالا، به چند مورد مهم در بخش مربوط به روابط فرانتس کافکا می‌توان اشاره کرد. نقایص شخصیتی و کمبود اعتمادبه‌نفس.: کافکا با وجود کمبودهای شخصیتی و فقدان آشکار اعتمادبه‌نفس، توانست چند رابطهٔ بلندمدت را تجربه کند. این نشان می‌دهد که او علی‌رغم مشکلات درونی‌اش، میل و توانایی برقراری ارتباط عاطفی پایدار را داشت، هرچند که کیفیت و ثبات این روابط زیر سؤال است. ابهام در رابطهٔ جنسی: این پرسش همچنان مفتوح است که آیا کافکا با هیچ‌یک از این زنان رابطهٔ جنسی داشته است یا خیر. این ابهام می‌تواند ناشی از شخصیت محتاط، ترس از صمیمیت فیزیکی،یا حتی بازتابی از درون‌مایه‌های آثارش (احساس بیگانگی، ترس از بدن) باشد. ملاقات با فلیسه باوئر: کافکا فلیسه را در خانهٔ دوستش، ماکس برود، در برلین ملاقات کرد. این دیدار نقطهٔ عطفی در زندگی عاطفی او بود. کافکا برای جلب توجه فلیسه، دست به قلم برد و نامه‌های طولانی برایش نوشت که در آن‌ها از احساس ناکافی‌بودن جسمانی خود پرده برداشت. جالب اینجاست که نویسنده با طنزی تلخ اشاره می‌کند که اعتراف به ضعف‌های جسمانی «همیشه یک استراتژی برنده در میان بانوان» نیست! فلیسه به عنوان موتور الهام‌بخش: فلیسه نه تنها معشوقهٔ کافکا بود، بلکه منبع الهام برخی از بزرگ‌ترین آثار او، مانند «محاکمه» و «مسخ» نیز شد. این نشان می‌دهد که رابطهٔ عاطفی پرشور (ولو پرتنش) چطور می‌تواند خلاقیت ادبی را شعله‌ور کند. خیانت احتمالی و رابطه با گرته بلوخ: در اوج رابطه با فلیسه، کافکا ظاهراً با بهترین دوست او، گرته بلوخ، رابطه برقرار کرد. سال‌ها بعد، گرته ادعا کرد که فرزند نامشروعش از کافکاست. هرچند امروزه بیشتر پژوهشگران این ادعا را رد می‌کنند، این اتهام بر پیچیدگی روابط کافکا و احتمال رفتارهای عاطفی ناسازگار او تأکید دارد. این بخش بر جنبه‌های پارادوکسیکال زندگی عاطفی کافکا تمرکز دارد: مردی با اعتمادبه‌نفس پایین که روابط عمیق برقرار می‌کند؛ نویسنده‌ای که عشق الهام‌بخش اوست، اما در عین حال به معشوقه‌اش خیانت می‌کند؛ و روایتی که همزمان هم تراژیک است و هم طنزآلود. این تضادها شاید بازتابی از همان جهان‌بینی ابزورد و پیچیده‌ای باشد که در داستان‌های کافکا می‌بینیم.

۴: این پاراگراف به دو وجه اصلی از شخصیت و زندگی فرانتس کافکا می‌پردازد: سلامت شکننده جسمی و رویکرد وسواس‌گونه به تندرستی. در ادامه، توضیحاتی تکمیلی ارائه می‌شود: ۱. هیپوکندریا (خودبیمارانگاری) حاد: کافکا نزد دوستانش به عنوان «هیپوکندریاک تمام‌عیار» شناخته می‌شد. این اصطلاح اشاره به کسی دارد که با وسواس به سلامتی خود می‌اندیشد و نشانه‌های خفیفیا عادی جسمی را به عنوان بیماری‌های جدی تفسیر می‌کند. فهرست بلندبالای دردها و ناخوشی‌هایی که در پاراگراف آمده — از میگرن و یبوست تا خارش پوست و ریزش مو — نه تنها نشان‌دهنده رنج جسمی، بلکه نمایشی از ذهن پیچیده و مضطرب اوست. بسیاری از این علائم می‌توانست ریشه در اضطراب، افسردگییا استرس ناشی از زندگی اداری، فشارهای خانوادگی و تعهدات هنری داشته باشد. ۲. مرز نامشخص بیماری واقعی و تخیلی: نویسنده به دقت اشاره می‌کند که این عوارض شامل «بیماری‌های واقعی و خیالی» می‌شد. کافکا در واقع از برخی بیماری‌های واقعی رنج می‌برد (مثلاً سل که در نهایت باعث مرگش شد)، اما ذهن او تمایل داشت هر ناراحتی جزئی را به یک بحران سلامتی تعمیم دهد. این ابهام بین واقعیت و خیال، یادآور فضای داستان‌های خود اوست، جایی که مرز بین وضعیت عادی و فاجعه‌بار محو می‌شود. ۳. رویکرد سلامتی: ناتورالیسم و ریاضت. کافکا برای مقابله با این بیماری‌ها (واقعی یا خیالی)، به روش‌های طبیعی و ریاضت‌کشانه متوسل می‌شد: ورزش روزانه (کالیستنیک) — نشان‌دهنده تلاش برای کنترل بدن از طریق نظم. ملین‌های طبیعی و رژیم گیاه‌خواری سخت‌گیرانه — بازتاب علاقه او به جنبش‌های طبیعت‌گرایانه (ناتورالیسم) آن دوران، و نیز تمایل به پالایش جسم و روح. این رفتارها می‌تواند نشانه‌ای از کنترل‌گری وسواسی باشد: اگر نمی‌تواند جهان بیرون (اداره، خانواده، جامعه) را کنترل کند، حداقل می‌کوشد بدنش را مهار کند. ۴. پیش‌بینی مرگ زودهنگام: جمله آغازین — «کسی تعجب نکرد که کافکا به سن پیری نرسید» — حاوی نوعی طنز تلخ است. دوستانش از ضعف قوای جسمانی و ذهنی او آگاه بودند. این پیش‌بینی نه تنها به بیماری سل اشاره دارد، بلکه به فرسودگی روانی او نیز مرتبط است: زندگی در ترس مداوم از بیماری، خود می‌تواند انرژی حیاتی را تحلیل ببرد. ۵. پیوند سلامت جسم و خلاقیت ادبی: رنج‌های جسمانی کافکا، جدا از زندگی‌نامه‌اش نیستند. بسیاری از مضامین اصلی آثار او — مانند احساس بیگانگی با بدن (در «مسخ»)، اضطراب وجودی، و تجربه رنج بی‌نام — ممکن است از تجربیات جسمانی خودش الهام گرفته باشد. در واقع، بدن شکننده‌اش را می‌توان به منزله استعاره‌ای از وضعیت انسان مدرن دید: موجودی آسیب‌پذیر در جهانی پرهیاهو و بی‌تفاوت. در مجموع این پاراگراف تصویری از کافکا به عنوان اندامی روان‌تنی ارائه می‌دهد: انسانی که مرز بین جسم و روان برایش محو شده، و رنج‌هایش — واقعییا خیالی — بخشی جدایی‌ناپذیر از هویت و هنرش بوده است. رویکرد وسواسی او به سلامتی، نه تنها تلاشی برای بهبودی، بلکه گونه‌ای مبارزه نمادین با پریشانی وجودی است که در تمام زندگی‌اش همراه او بود.

۵: بر اساس اطلاعات تاریخی و منابع معتبر، ادعای دریافت «مدال طلای انجمن ایمنی آمریکا» (American Safety Society) توسط فرانتس کافکا تأیید نشده و به احتمال زیاد نادرست است. این ادعا معمولاً در مطالب غیرتخصصی یا با اشاره به کتاب پیتر دراکر (۲۰۰۲) مطرح میشود، اما شواهد محکمی برای آن وجود ندارد. کافکا قطعاً در زمینه ارتقای ایمنی کارگری در چکسلواکی سابق نقش داشت و گزارشهای او منجر به کاهش تلفات شد. اما داستان دریافت مدال طلای انجمن ایمنی آمریکا احتمالاً افسانه یا بزرگنمایی است که بعدها به دستاوردهای واقعی او افزوده شده است. تصویر کلاه ایمنی (Hard Hat) به عنوان نماد کارگر ساختمانی، پس از کافکا و در طول قرن بیستم (بهویژه در آمریکا) تکامل یافت و استاندارد شد.

۶: چارلز اطلس (Charles Atlas) معروف به «پدر بدنسازی مدرن» است. او ادعا میکرد از یک «پسر لاغر و ضعیف» که در ساحل مورد آزار قرار گرفته بود، به «قویترین مرد جهان» تبدیل شده است. تبلیغات او (با عنوان «پسرِ لاغرِ ساحلی») در مجلات کمیک دهه ۱۹۲۰ تا ۱۹۴۰ افسانهای شد. نکته مهم این که اطلس دهه ها بعد از دوران جوانی کافکا به شهرت رسید. اشاره متن، یک مقایسه تاریخی است برای نشان دادن وسواس زودهنگام کافکا نسبت به بدنش، سالها قبل از رواج فرهنگ بدنسازی عمومی.

۷: ینس پیتر مولر (Jens Peter Müller) کیست؟ و یک مربی بدنسازی و تناسب اندام دانمارکی بسیار مشهور در اوایل قرن بیستم بود. کتابهای پرفروش و برگه های تمرینی «سیستم مولر» را تبلیغ میکردند. این سیستم ترکیبی از ژیمناستیک (کالیستنیک)، تنفس عمیق، دوش آب سرد و زندگی «طبیعی» بود. او مانند بسیاری از اندیش مردان آن دوره، تحت تأثیر ایده «بهبود نژادی» (Eugenics) و باور به برتری فیزیکی و اخلاقی «نژاد اروپای شمالی» بود. توصیه های سلامتی او آمیخته با این ایدئولوژی نژادپرستانه بود. کافکا و مولر: یک رابطه متناقض. کافکا که از بدن لاغر و وضعیت سلامت شکننده خود شرمنده بود، با شور و حرارت «سیستم مولر» را دنبال میکرد. او در آپارتمانش، کنار پنجره باز (بنا بر توصیه مولر برای هوای تازه)، تمرینات را انجام میداد. تعارض آشکار: این رابطه از چند جهت تراژیک و پرتناقض است:
۱. تعارض هویتی: کافکا به عنوان یک یهودی اهل بوهم (چک) در امپراتوری اتریش- مجارستان، از نظر مربی دانمارکی اش عضوی از «نژاد برتر» نبود. او در حال تلاش برای تقلید از ایدئال بدنی بود که خود مولر، افراد همتای کافکا را ذاتاً برای آن نامناسب میدانست.
۲. تعارض شخصیتی: کافکای درونگرا، مضطرب و عقلگرا، سعی داشت از دستورالعمل های یک مربی بیروح، فیزیکی و ایدئولوژیک پیروی کند.
۳. ناامیدی: با وجود این تمرینات، کافکا هرگز به آن ایدئال فیزیکی دست نیافت و تا پایان عمر از تصویر بدنی خود رنج برد. بازتاب آن در آثار کافکا: این تنفر از بدن و احساس بیگانگی با آن، در شخصیت های داستان هایش مشهود است. گرگور سامسا در «مسخ» واضحترین مثال است: انسانی که بدنش به چیزی غریب، زشت و غیرقابل کنترل تبدیل میشود. همچنین، تلاش برای رسیدن به یک معیار غیرممکن یا دستوری که از بیرون تحمیل شده، در بسیاری از آثار او (مانند «محکمه» و «قصر») دیده میشود.

۸: این بخش جالب، تضادها و پیچیدگی‌های شخصیت کافکا را به خوبی نشان می‌دهد. زمینه تاریخی: جنبش ناتوریسم (Naturism) یا برهنگی طبیعی در اوایل قرن بیستم، به ویژه در اروپای مرکزی، جنبشی طرفدار «زندگی در طبیعت» و «برهنگی» به عنوان بخشی از فلسفه سلامتی، بازگشت به طبیعت، آزادی از قیدوبندهای اجتماعی و گاه حتی ایدئولوژی‌های اجتماعی رایج بود. این مراکز (مانند «چشمه جوانی» که در متن اشاره شده) معمولاً در حومه شهرها یا مناطق جنگلی قرار داشتند و فضایی بودند برای ورزش، آفتاب‌گیری و زندگی جمعی با حداقل پوشش. تضاد عمیق کافکا: میل به تعلق و ترس از برملا شدن. میل به بهبود و تعلق: حضور کافکا در چنین مکانی نشان می‌دهد که او: شدیداً به دنبال درمان برای وضعیت جسمی و عصبی خود بود/ می‌خواست بخشی از جنبش‌های مدرن و رهایی‌بخش زمانه خود باشد/ به دنبال هوای تازه، چه به معنای واقعی (برای سلامت ریه‌های ضعیفش) و چه به معنای مجازی (رهایی از فضای خفقان‌آور شهر و خانواده) بود. ترس ذاتی و خجالت: اما ذات کافکا مانع از آن می‌شد که کاملاً در این فضا حل شود: شرم از بدن: همان شرمی که او را به سمت بدنسازی می‌کشاند، در مواجهه با برهنگی کامل به اوج می‌رسید/ حریم خصوصی شدید: کافکا انسانی بود که به حریم و فاصله شدیداً نیاز داشت. برهنگی دیگران برای او نوعی تهاجم به حریم شخصی و حذف مرزهای محافظتی بود/ ناظر بودن به جای بازیگر: او اغلب در موقعیت «ناظر مضطرب» قرار می‌گرفت، کسی که در حاشیه ایستاده و قادر به مشارکت کامل نیست. لقب «مردی با شورت شنا» نمادی کامل از این حالت است: او در جمع حاضر است، اما کاملاً برهنه نیست، هنوز یک لایه محافظ (هم فیزیکی و هم نمادین) بین خود و جهان قرار داده است. بازتاب این تضاد در آثارش: این تجربه مستقیماً به درونمایه برهنه‌شدن و شرم در داستان‌هایش مربوط می‌شود. برای مثال، در داستان «محکمه»، قهرمان در حالی که احساس می‌کند زیر نگاه قضاوت‌گر دیگران برهنه است، محاکمه می‌شود. همچنین، فضاهای عمومی شرم‌آور و مواجهه با بدن‌هایی که به طرزی نامتعارف در معرض دید هستند، در آثار او حضوری قوی دارد. در مجموع این بخش نشان می‌دهد که کافکا حتی در جستجوی سلامتی و آزادی نیز، زندانی تناقضات درونی خود بود. او به حاشیه امن نیاز داشت، حتی در مکانی که قرار بود نماد رهایی از چنین حاشیه‌هایی باشد. تصویر او با شورت شنا در میان جمعی برهنه، استعاره‌ای قدرتمند از وضعیت وجودی اوست: انسانی که همیشه تا حدی «پوشیده» (از نظر عاطفی، روانی) باقی می‌ماند، هرچند عمیقاً به «هوای تازه» و پذیرفته شدن نیاز دارد. این دقیقاً همان وضعیت قهرمانان داستان‌های اوست که در جهانی عریان و نامهربان، به دنبال پناهگاه می‌گردند. این جنبه از زندگی کافکا، انسان‌گرایی و آسیب‌پذیری او را به خواننده نشان می‌دهد و یادآور می‌کند که پشت تصویر نویسنده‌ای گوشه‌گیر و تاریک، انسانی عادی با امیدها، شرم‌ها و شکست‌های خود در مواجهه با دنیای مدرن قرار داشته است.

قسمت‌های قبلی:
اونوره دو بالزاک
ویلیام شکسپیر
لرد بایرون
ادگار آلن پو
چارلز دیکنز
خواهران برونته
هنری دیوید ثورو
والت ویتمن
لئو تولستوی
امیلی دیکینسون
لوییس کارول
لوئیزا می الکات
مارک توِین
اسکار وایلد
آرتور کانن دویل
ویلیام باتلر ییتس
اچ .جی. ولز
گرترود استاین
جک لندن
ویرجینیا وولف
جیمز جویس




نظر شما درباره این مقاله:







 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net