شنبه ۲ مهر ۱۴۰۱ - Saturday 24 September 2022
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 17.09.2022, 8:39

نقدی بر سکوت سایه در قبال فجایع شوروی


هومان دوراندیش

عصر ایران

وقتی می‌گوییم هوشنگ ابتهاج مارکسیست نبود، دقیقا یعنی چه؟ یک معنای این حرف می‌تواند این باشد که ابتهاج آثار مارکس را به طور جدی و کامل نخوانده بود و احتمالا آشنایی دقیق و عمیقی با مارکس نداشت که او را واقعا مارکسیست بدانیم.

معنای دیگر این سخن این است که سایه به شیوه‌ای غیرمارکسیستی، سوسیالیست بود. هر سوسیالیست و کمونیستی، لزوما مارکسیست نیست. مارکسیسم نوعی نقشۀ راه یا برنامۀ پیشنهادی است برای رسیدن به سوسیالیسم و سپس کمونیسم.

در قرن نوزدهم و بیستم، سوسیالیست‌ها و کمونیست‌های متعددی با آرای مارکس و انگلس مخالف بودند و حتی اگر برای این دو متفکر احترام قائل بودند، پیرو آن‌ها نبودند. پرودون در قرن نوزدهم، سوسیالیست بود ولی مارکسیست نبود.

سوسیالیست‌های سوئدی نیز در آغاز قرن بیستم اعلام کردند که قائل به “مبارزۀ طبقاتی” نیستند و از “انقلاب” برای رسیدن به “سوسیالیسم” استفاده نمی‌کنند.

اما این اختلاف نظرها به این معنا نیست که سوسیالیست‌ها و کمونیست‌هایی که مارکسیست نبودند، به مارکسیست‌ها علاقه یا با آن‌ها همدلی و تا حدی هم – کم یا زیاد – همسویی نداشتند.

جدا از این ملاحظۀ نظری، رفاقت و نزدیکی هوشنگ ابتهاج به اعضای حزب توده نیز دال بر همدلی و حتی همسویی او با آن‌ها بود. سایه برای مرتضی کیوان، که عضو حزب توده بود، و نیز برای برخی از دیگر مارکسیست‌های ایرانی، حتی در ستایش اتحاد جماهیر شوروی، شعر گفته بود. عین شاعر توده‌ای، سیاوش کسرایی، که او نیز در ستایش شوروی، شعر “پدربزرگ سرخ‌پوش من” را سروده بود

بنابراین باید گفت: سایه مارکسیست نبود ولی مارکسیست‌ها را دوست داشت! ممکن است پرسیده شود که علاقۀ سایه به مارکسیست‌ها چه عیب و ایرادی داشت؟

عیبش این بود که سایه را در مواجهه با کارنامۀ ننگین و جنایت‌بار مارکسیست‌ها در سراسر دنیا، بویژه در اتحاد جماهیر شوروی، زبان‌بسته و خفته‌وجدان کرده بود.

هوشنگ ابتهاج در گفت‌وگویی با مسعود بهنود گفته است: «شهریار می‌گفت: “در انقلاب روسیه ۲ میلیون جوان کشته شدند، لپ‌هایشان مثل گل انار بود.” و زار می‌زد ... من به او می‌گفتم: شهریار، اولا به تو چه مربوط است؟ بعد هم تو لپ آن‌ها را از کجا دیده‌ای؟!»

در واقع ابتهاج چون انقلاب روسیه را در خدمت تحقق آرمان‌های خود می‌دانست، طرفدار اتحاد جماهیر شوروی بود و دوست نداشت کسی دربارۀ کشت و کشتاری که مارکسیست‌‌ها در شوروی به راه انداختند، حرفی بزند.

او میلیون‌ها انسان کشته‌شده در حکومت لنین و استالین را نادیده می‌گرفت و حتی خوش نداشت کسی ذکری از آن همه قربانی به میان آرد، اما از زندانی‌شدن خودش یا اعدام‌شدن مارکسیست‌ها در جمهوری اسلامی یا رژیم شاه فغانش به هوا بود. در حالی که تعداد مارکسیست‌های اعدام‌شده در ایران، یک‌هزارم تعداد افراد اعدام‌شده در اتحاد جماهیر شوروی بوده است؛ افرادی که اتفاقا بسیاری از آن‌ها نیز مارکسیست بودند. اما انگار اعدام مارکسیست‌ها فقط وقتی قبیح است که به حکم حکومتی غیرمارکسیستی صورت گرفته باشد!

باری، نکته این است که ابتهاج شاعر بود و روحی لطیفی داشت، ولی چون به معنای دقیق کلمه سمپات حکومت شوروی بود، وقتی بحث جنایات رخ‌داده در شوروی برای تحقق جامعۀ سوسیالیستی مطرح می‌شد، روح لطیف ابتهاج جای خودش را به بی‌اعتنایی ایدئولوژیکی می‌داد که مظهر سنگدلی و بی‌دردی بود.

ابتهاج حتی دوست نداشت کسی از ناکارآمدی حکومت شوروی حرف بزند. این خاطرۀ شجریان مشهور است که پیغام سیاوش کسرایی را از مسکو به ابتهاج رسانده است که حکومت شوروی آه در بساط ندارد و ” این پدرسوخته‌ها به همۀ ما دروغ گفته‌اند”؛ و ابتهاج هم سگرمه‌هایش در هم رفته است از پیغام کسرایی.

ابتهاج یکسال و اندی از عمرش را در جمهوری اسلامی زندانی بود و تا آخر عمر از این بابت گله‌مند بود، ولی از کنار آن 20 میلیون نفری که در حکومت استالین سر به نیست شدند، بی‌اعتنا می‌گذشت. قابل انکار نیست که سکوت او در قبال کارنامۀ جنایت‌بار چپگرایان حاکم بر شوروی، سکوتی ایدئولوژیک و گوش‌بسته بر نهیب وجدان بود.

عدالت‌خواهی فقط این نیست که طالب توزیع عادلانۀ ثروت در جامعه باشیم. دغدغه نسبت به پایمال‌ نشدن “حق حیات انسان‌ها” نیز مصداق عدالت‌طلبی است. اینکه فقر آدم‌ها برایمان مهم باشد ولی جان آن‌ها برایمان اهمیت چندانی نداشته باشد، چون به دست رفقای خودمان اعدام شده‌اند، در بهترین حالت عدالت‌طلبی ناقص و مضحکی است که البته باید بر آن گریست و جای خندیدن ندارد.

برتراند راسل لیبرالِ کمونیست بود. یعنی به لحاظ فلسفی و سیاسی و اخلاقی لیبرال بود، ولی به لحاظ اقتصادی از برپایی یک جامعۀ کمونیستی دفاع می‌کرد و آن را در تضاد با لیبرالیسم نمی‌دید. اما کمونیست بودن او موجب نشده بود که در برابر جنایات کمونیست‌ها در شوروی سکوت کند.

راسل زودتر از همه، یعنی در سال ۱۹۲۰، در کتاب «بلشویسم؛ از تئوری تا عمل»، هشدار داد که آنچه به نام کمونیسم در شوروی در حال وقوع است، یک فاجعۀ بزرگ است.

راسل کمونیست بود ولی دلیلی نمی‌دید که در برابر جنایات کمونیست‌ها در شوروی سکوت کند. ولی هوشنگ ابتهاج که سوسیالیست بود، هیچ سخنی در نقد جنایات سوسیالیست‌های شوروی نگفت.

تازه راسل قبل از واقعه، متوجه فاجعه شده بود، ولی ابتهاج حتی بعد از واقعه نیز منکر فاجعه بود. راسل در ۱۹۲۰ منتقد شوروی بود، سایه حتی در ۱۹۸۸ هم منتقد شوروی نبود!

در اینکه ابتهاج شاعر بزرگی بود و شعرش مثل الماسِ تراشیده بود و فرهنگ ما را مزین کرده و همۀ ما از این حیث مدیون اوییم، تردیدی نیست. نیز در اینکه او اگرچه شخصا زندگی بورژوایی داشت، ولی به لحاظ اقتصادی عدالت‌طلب بود و دوست داشت همه مثل خودش در رفاه باشند شکی نیست. این‌ها بیش و کم مایۀ عزت و احترام ابتهاج است. اما مواجهه با بزرگانِ خوشنام، نباید فقط در مراحل تعریف و تعارف باقی بماند. در کنار هنر مِی، عیبش را هم باید گفت. و این یعنی قضاوت تاریخ.

اگر هوشنگ ابتهاج به عنوان یک سوسیالیست، جنایات سوسیالیست‌های حاکم بر شوروی را محکوم کرده بود، باز چیزی در عالم واقع عوض نمی‌شد. یعنی آن جوانانی که با لپ‌های گل‌انداخته، مقابل جوخه‌های اعدام حکومت لنین و استالین قرار گرفتند و در اوج زندگی و سرزندگی، پایشان در گل اجل فرو رفت و در قبرستان‌های آبادِ “امپراتوری شیطان” دفن شدند، دوباره فرصتِ کوتاهِ زیستن نصیبشان نمی‌شد؛ ولی دست کم امروز کسی نمی‌توانست بگوید شاعر لطیف ما ایرانیان، جناب سایه، دقیقا به علت سوسیالیست بودن، چشمش را بر جنایات رفقای سوسیالیست‌اش در “همسایۀ شمالی” بسته بود و حتی در خلوت هم خوش نداشت دو کلام از رفیق نزدیکش، شهریار، دربارۀ کارنامۀ سیاسی رفقای دورش بشنود.

چنین نقدی به سایه، قطعا وارد است. چطور می‌توان از اعدام مرتضی کیوان و چند صد یا چند هزار مارکسیست ایرانی در کل سدۀ اخیر انتقاد کرد، ولی از قربانی شدن و قبرستانی شدن ۲۰ تا ۳۰ میلیون نفر در حکومت استالین و لنین از طریق اعدام و تبعید و قحطی، انتقاد نکرد؟ این رویکرد دوگانه، بی‌تعارف، لکۀ ننگی بود بر دامن عدالت‌خواهی و حتی انسانیتِ سایه. 


نظر خوانندگان:


■ تازه، نزدیک به ۱۰۰۰ کمونیست ایرانی از جمله سلطانزاده، لادبن اسفندیاری (برادر نیما)، و بعدها و... هم که پس از شکست جنبش جنگل و سقوط جمهوری گیلان و شکل‌گیری و تثبیت حکومت رضا شاه، به شوروی گریخته بودند، در دهه ۱۹۳۰ اعدام یا سر به نیست شدند. فاجعه‌ای که حزب توده و طرفدارانش هرگز به آن اشاره نکردند و آن را مکتوم نگه داشتند.
شاهین خسروی


■ سایه شعرش و افکار سیاسی اش، با آن چه بود و آن چه می کرد فرق داشت. شما در زمان شاه، می توانی مخالف شاه باشی. می توانی مخالف دم و دستگاه او باشی. می توانی مخالفت ات را ابراز کنی یا سکوت اختیار کنی و کسی از مکنونات قلبی ات با خبر نباشد. اما این که مخالف شاه باشی و طرفدار کمونیسم—، بعد در مهم ترین دستگاه کشور شاهنشاهی یعنی رادیو بالاترین مقامات را داشته باشی، برای خودت دم و دستگاه داشته باشی، مثل سران مملکت زندگی کنی، تو را با سلام و صلوات هر روز به اداره ات بیاورند و به خانه ات بر گردانند، مسافر که باشی، مسافر فرست کلاس باشی، در آن دستگاه که مخالف اش هستی، مقام و منزلت داشته باشی، آیا را دو رویی نیست؟
کاوه


■ مگر آقایانی چون سایه، لنین، استالین، شهریار، و حتا خود شما و بنده انسان نیستیم؟ مگر هر انسانی خطاکار نیست؟ اصلاً چرا دنبال فرد کاملی می گردید؟ دریغ و افسوس که فردی بدون ارتکاب اشتباهی دراین جهان یافت نمی شود!
م. امینی





نظر شما درباره این مقاله:


 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2022