بازگشت به صفحه اول
 |  درباره ايران امروز  |  تماس با ايران امروز  |  آگهی در ايران امروز  | 
  |   صفحه اول   |   خبرهای روز   |   سياست   |   انديشه   |   فرهنگ و ادبيات   |   جامعه   |   محیط زیست   |   RSS   |  

(چهل و هفتمين قسمت)

شما بايد دستتان را، از جيب ايشان، بيرون بياوريد!

سيروس " قاسم" سيف


iran-emrooz.net | Mon, 10.07.2006, 20:11

.(JavaScript must be enabled to view this email address)


..... بازجويه، خودشو روی صندليش جا به جا کرد و رو به بقيه گفت: " من که نميشنفم اين چی داره ميگه! شماها ميشنفين؟!". همه شون با هم گفتند: " نه. مگه چی داره ميگه؟!". بازجويه، رو کرد به من و گفت: " چی داری ميگی؟! بلندتر بگو!". دوباره، سه بار بلندتر گفتم: " سقف ما، توی کله‌ی ما است!". گفت: " بلندتر. ده بار!". ده بار بلندتر گفتم. گفت " سی بار. دادبزن!". سی بار دادزدم. گفت: " پاشو وو برو اونجا، رو به ديفال واستا وو پنجاه بار فرياد بزن و تو هر فريادی هم که ميزنی، باس يه بار از جات بپری!". نای حرکت نداشتم. قدم اولو که ورداشتم، سرم گيج خورد. با هربدبختی که بود، خودمو رسوندم به جلو ديفال و شروع کردم و هی فرياد زدم و ازجام پريدم و هی اون جاکش گفت: " بلندتر! بالاتر!". و هی بلندتر فريادزدم و بالاتر از جام پريدم و هی شمردم. رسيدم بودم به وسطاش که شماره‌ها، از دستم در رفت و ديگه نميدونستم که چندبار پريدم وو فرياد زدم. خواستم واستم و بپرسم که چندتا شده، اما نميتونستم. همينجور، بی اختيار، عينهو قورباغه، هی می‌پريدم و فرياد ميزدم" سقف ما، توی کله‌ی ما است!" اصلن، يواش يواش، داشت خوشم ميومد که دارم صدای فرياد زدن خودمو ميشنفم و هی دلم ميخواست که بلندتر و بلند تر فرياد بزنم و هی بالا و بالاتر بپرم و يه دفعه به اين فکر افتادم که نکنه اونقدر بالا بپرم که يهو سرم بخوره به سقف! اونوخت، همونجور که فرياد می‌زدم و بالا می‌پريدم، يه نيگاه به بالای سرم انداختم. ديدم که انگار، سقف ومقفی تو کار نيس! يعنی بود، اما بالای اون جائی که من واستاده بودم و ميپريدم، نبود. سقفی نبود و به جاش، يه سوراخ گنده بود، يعنی يه جور نورگير يا پنجره‌ای چيزی بود که از توی شيشه‌های اون، ميتونستم آسمون آبی وو تيکه تيکه ابرهائی که گوشه وو کنارش بودن و پرنده‌هائی رو که توش پرواز ميکردن، ببينم و همينجور که ميخ آسمون آبی و ابرها وو و پرندها شده بودم و بالا وو پائين ميپريدم و داد ميزدم و ميگفتم که "سقف ما، توی کله‌ی ما است!"، يه دفعه به اين فکر افتادم که اگه بالاتر و بالاتر بپرم و خودمو به سقف برسونم، خب ميتونم، يهو، با سرم بزنم به اون شيشه‌ی پنجره و بشکنمشو و وقتی شکوندمش، از توش بججهم بالا وو خودمو بندازم رو پشت بوم و تا بازجويه و اينا، به خودشون بجنبن، از اين پشت بوم به اون پشت بوم زندون و بعدش هم، خودمو برسونم به پشت بوم خونه‌های اطراف و بعدش هم، از روی يکی از اون پشت بوما، بپرم توی يکی از کوچه باغای اطراف زندون و.... هنوز داشتم فکرامو، سبک سنگين ميکردم که فرار بکنم يا نکنم، و يا اصلن ميشه يا نميشه اينجوری فرار کرد و يا نکرد و........اينا.......که يکدفعه، مغز سرم تيرکشيد و چشام سياهی رفت و بعدش هم، صدای جرينگ و جرونگ و ريختن تيکه خرده‌های شيشه‌ی پنجره، پيچيد تو گوشهامو تا اومدم فکر کنم که چرا سرم يه دفعه تيرکشيد و نکنه که اونقدر بالا پريدم که سرم خورده به پنجره‌ی سقف و....... ديدم......که..... بعله!..... درسته!..... سرم خورده به سقف و...... شيشه رو شکونده وو..... از پنجره جستم بيرون و....... حالا هم، پشت بوممو....... دارم مثل تيری که از چله کمون در رفته باشه، ميدوم......؛ از اين پشت بوم، به اون پشت بوم و بعدش هم، همونجور که فکرشوکرده بودم، از روی پشت بوم آخری، پريدم توی يک کوچه‌ای يو از اونجا، پيچيدم توی يک کوچه‌ی ديگه وو....... يک کوچه‌ی ديگه وو..... يه دفعه ديدم که از رو به روم،... يه پيرمرده، داره سلونه سلونه مياد به طرف من! تا چشمم به پيرمرده افتاد، فورن اين فکر اومد تو کله ام که مگه ميشه با لباس زندون، همينجوری، تو کوچه وو خيابونا راه افتاد؟! به خودم جواب دادم که نه. نميشه! پس چی؟! خوبه که پيرمرده رو بکشونم به يکی از اين گوشه موشه‌ها وو......تا چشم هم بزنم، ديدم که رسيدم به پيرمرده وو فورن، يقه شو و بعدش هم دهنشو گرفتمو کشوندمش يه يکی از اون گوشه موشه‌ها وو...... کت و شلوار و کفشاشو از تنش در آووردمو..... تن خودم کردمو فورن زدم به چاک جاده وو.... بدو بدو.... از چندتا کوچه و خيابون فرعی رد شدمو خودمو انداختم توی يه خيابون اصلی يو حالا هم دارم همينجور ميدوم و از ترس اونکه تعقيبم کرده باشند، مثل تو که بعد از سوار شدن به تاکسی، هی برميگشتی و به پشت سرت نيگا ميکردی، هی بر ميگشتم و هی پشت سرمو نيگا ميکردم که يه دفعه،..... بوی چلوکباب،...... از يه جائی بلند شد و..... اومد و اومد و..... عينهو يه مار هزار سر،..... خزيد تو سوراخای دماغم و از اونجا خودشو بالا کشيد توی کله ام و به اونجا که رسيد هر کدوم از سراشو، فروکرد توی يکی از سوراخ سمبه‌های مغزم و يه چيزائی رو، هورتی کشيد تو خودشو با هر هورتی که ميکشيد يه جائی از مغزم خای ميشد، پوک ميشد و ميشد عين يه بادکنک که بادشو خالی کرده باشن و بعدش هم، خودشو جمع و جور کرد و از توی کله ام سر خورد توی سينه ام و بعدش هم افتاد تومعده....... که معدهه،..... يهو شروع کرد به تليمپ و تلومپ کردن؛ هی لوله ميشد و ميومد بالا ، تا نزديک گلوم وو ميخواست از حلقم بزنه بيرون که فورن دهنمو بستم. دهنمو که بستم، قلبم شروع کرد به گرووپ گرووپ وتلق و تلوق کردن به يه شدتی که يه دفعه ترس ورم داشت و دستمو دراز کردم که ببرم بگذارم رو قلبم و يه خورده آرومش کنم که توی راه، گير کرد به يه چيز قلمبه‌ای که توی جيب چپ کتم بود. دستمو کردم توی جيب و بيرونش آوردم! يه دونه کيف؟! وازش کردم و ديدم پر از اسکناسه! چقدر؟! نميدونم. ترسيدم بشمرم. اما خيلی زياد بود. خيلی! فورن، چنتا از پشت سبزا وو پشت قرمزاشو، از تو کيف بيرون کشيدم و گذاشتم تو جيب شلوارم و خود کيفه رو هم برگردوندم سر جای اولش و راه افتادم سوی اونجائی که بوی چلوکباب از اونجا ميومد. هنوز قدم اول رو ورنداشته بودم که ديدم دارم همينجور ميدوم وو هی به اين و اون، تنه ميزنم و هرچه ميخوام خودمو کنترل کنم و يه خورده آرومتر برم، نميتوم که رسيدم به جلو يه چلوکبابی و بعدش هم پريدم تو که ديدم چلوکبابيه، خالی خاليه وو پرنده‌ای توش پرنميزنه! ميخواستم برگردم که يه صدائی، از تو تاريکی ته چلو.کبابی، نزديکای آشپزخونه، بلند شد که می‌گفت: " به تاريکخونه‌ی اشباح، خوش اومدی!". خواستم جيم شم. نميتونستم. انگار يه چيزی از توی اون تاريکی، داشت منو ميکشوند به طرف خودش و بی اونکه قدم وردارم، همينجور رو زمين سر ميخوردم و ميرفتم طرف صدا که......يهو ديدم...‌ای داد و بيداد! اونی که منو صدازده و داره مياد طرفم..... چشمت روز بد نبينه پهلوون!..... حالا، بيا وو از من بپرس، اونی که منو صدازده بود و داشت ميومد طرفم، کی بود؟!....... با تو هستم پهلوون!).
(بلی. بفرمائيد. در خدمت هستم).
( گفتم، از من بپرس!).
(از شما، چه بپرسم پهلوان؟).
( از من بپرس که اونی که منو صدازد و داشت ميومد طرفم، کی بود؟).
( آن کسی که شما را صدازد و داشت می‌آمد به طرفتان، چه کسی بود؟).
( زبونت ميگه، اما فکرت مثل اينکه يه جای ديگه اس!).
( خير، پهلوان. فکرم هم با شما است).
(خالی می‌بندی. از توی مونيتور صورتتو ميبينم. پريشونی!).
( ازچی پريشان هستم پهلوان؟).
( با شنيدن اسم " تاريکخونه‌ی اشباح" به فکر کسی يا چيزی نيفتادی؟!).
( خير، پهلوان).
( نکنه نگرون حال و احوال پهلوون هستی؟!).
( کدام پهلوان؟).
( پهلوون اکبر!).
( کدام پهلوان اکبر؟).
( خودتو به اون راه نزن! گنجی رو ميگم. اکبر گنجی. ناراحتی که نتونستی ببينيش؟!).
(من ايشان را نميشناسم).
( از اونهم که بپرسی، همينو ميگه، اما جفتتون، خالی ميبندين! دروغ ميگين! تاکتيک! استراتژی! تاريخ! تاريخ! تاريخ! پاشو!.....پاشو بيا! پاشو بيا بهش يه زنگ بزن. پاشو!).
( باور بفرمائيد پهلوان که من ايشان را نميشناسم).
( خيلی خب! نميخواد بهش زنگ بزنی. بيا وو اقلن، يه اميلی چيزی براش بفرست و اومدنشو به خارج از کشور، بهش تبريک بگو! پاشو.... بيا اينجا نيگا کنن!..... توی چندتا از اين سايت و مايتا،.... يه کسائی.... فراخون دادن برای آزادی زندونيای سياسی.... آره!..... اينجا.... يکيشون نوشته که..... اگه..... تا اين تاريخ..... چنين و چنون نشه......اونوقت، اونا هم..... چنون.....چنين ميکنن وو... آره..... يه عده از اين ضد انقلابيا وو....ايناهم..... پاش امضاء کردن و....... دارم دنبال اسم توميگردم..... ايندفعه به چه اسمی امضاء کردی ناکس؟!.....بی خيال.... حالا، اصلن چه فرقی ميکنه!...ها؟!... با توهستم! ميپرسم مگه امضاءکردن و نکردنش، فرقی هم ميکنه؟!).
(شما چه می‌فرمائيد؟).
( ايوالله!....اگه نظر مارو ميخوای، ميفرمائيم که فرقی نميکنه وو به تو هم ميفرمائيم که نگرون پهلوون اکبرت نباش! اگه علی ساربونه، ميدونه که شتره رو کجا بخوابونه! حاليته؟! نه. حاليت نيس! ميترسی. دلت شور ميزنه. از مونيتور، صورتتو می‌بينم. حسابی رفتی تو هم! ميترسی که اين روشنفکراوو اپوزسيونی‌هائی که تا حالا، پهلوون اکبرتو، بردن رودستشونو حلواش حلواش کردن و کشوندنش به خارجه، همينجور که هی به اينور و اونور دعوتش ميکنن، ببرنش بالا وو بالاتر، تا برسوننش به ماه و وقتی که خرشون رو از پل گذروندن، يکدفعه، زرتی از اون بالا ولش کنن و با سر بکوبنش زمين و بعدش هم بکشوننش تو دادگاه و درازش کنن که خب! حاج آقا گنجی! دری ديزی انقلاب واز بود، حيای شما، کجا رفته بود؟! نه پهلوون! نه. اشتباه ميکنی! مگه بعد از اونکه خمينی رو رسوندن به ماه، بعدش تونستن اونو پائين بيارن؟! اشتباه! اشتباه! تاريخ! تاريخ! تاريخ! نامه‌های فدايت شومی که بنام کنفدراسيون، تو اون سالها برای خمينی نوشته بوديد، يادته؟! اون روشنفکرا وو اپوزسيونی‌هائی که قاچاقی ميرفتن به نجف به دست بوسی خمينی، يادته؟! اون روشنفکراوو اپوزسيونی‌هائی که خمينی رو بردن به پاريس و بعدش هم از ايرون و جهون، رفتن به نوفل دوشاتو، برای دست بوسی خمينی، ياده؟! اون روشنفکرا و اپوزسيونی‌هائی که خمينی رو، فيلسوف و شاعر و عارف و هنرمند نشون ميدادن که هفت تا زبون ميدونه وو هفت شهرعشق و گشته، يادته؟! خب! اون آدما، الان کجان؟! اون حرفائی که خمينی تو پاريس، در مورد آزادی و دموکراسی و حق و حقوق مردم ميگفت، يادته؟! خب، اين پهلوون اکبره هم، داره همون حرفارو ميزنه! همون حرفائی که اون زمون، غرب و شرق و روشنفکرا وو اپوزسيونی‌ها، ميخواستن بشنفن! اما خودت ميدونی و ما هم ميدونيم و که روشنفکرا وو اپوزسيونو و شرق و غرب، دنبال يه فيلسوف و شاعر و عارف و اين جور چيزا که نبودن! قرار بود که شاه بره وو دنبال يه شاه ديگه ميگشتن که خايه داشته باشه و بگه که شاه باس بره! همين. مثل رضا شاه. يه قزاق خايه دار بود! مگه غير اين بود؟! يه قزاق خايه دار، آرزوش چيه؟! آرزوش اينه که بشه، شاه قزاقا! و گرنه مگه تو اون زمون، تو ايران، کم فيلسوف و عارف و شاعر و دانشمند و سياستمدار و آدم درست وحسابی داشتيم؟! نه! اما، آدم خايه دار، نترس، کله شق که پاشه وو بگه، شاه باس بره، خب نداشتيم! داشتيم؟! مگه، قبل از انقلاب، ما، کم فيلسوف و شاعر و دانشمند و سياستمدار و آدم درست حسابی داشتيم؟! نه. اما، کسی که خايه دار و نترس و کله شق باشه و پاشه وو بگه، شاه باس بره، نداشتيم! داشتيم؟! اما خمينی، يه آخوند خايه دار بود. مگه غير از اين بود؟! خب، يه آخوند خايه دار، آرزوش چيه؟! آرزوش اينه که بشه شاه آخوندا! خب! اين پهلوون اکبر تو، مگه غير از اونکه پاشده وو گفته که خامنه‌ای و رفسنجانی و فلان و فلان، باس بره، چيکار کرده که روشنفکرا و اپوزسيونی‌هائی مثل تو.....).
( همه، هم را می‌بينيم، ولی آيا، همه، هم را می‌شناسيم؟! اين، صدای انسانی است که دارد از خيابانی ترين خيابان شهر می‌گذرد. انسانی تنها و بی شناسنامه، اما هرحرف، از حروف همه‌ی شناسنامه‌های شهر، می‌تواند شناسنامه‌ی او باشد. او، به ديوار بزرگ شهر، تکيه ميدهد و.....).
( چی شد؟! باز داری خواب می‌بينی؟!).
(خير پهلوان. برای يک لحظه، چشم‌هايم.....).
( حرف تو حرف مياری که به حرفهام ادامه ندم! نميخوای که بد پهلوون اکبرتو، بشنفی! آره؟!).
( خير پهلوان. من که عرض کردم که ايشان را نميشناسم).
( پاک آچمز شدی و همينجور چارچنگولی توی خودت موندی و داری فکر ميکنی که چطو شد که يه دفعه، از وسط قضيه‌ی بازجويه، پريدم و اومدم تو کله‌ی تو که داشتی راجع به پهلوون اکبرت فکر ميکردی! آره؟!).
( خير پهلوان. داشتم به هويت بازجويتان و هويت آن کسی فکر ميکردم که در آن چلوکبابی، از درون تاريکی صدايتان کرد و.........).

داستان ادامه دارد..........


نظر شما درباره این مقاله:


Iran Emrooz
(iranian political online magazine)
iran emrooz©1998-2018
e-mail:
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌گردند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.