بازگشت به صفحه اول
 |  درباره ايران امروز  |  تماس با ايران امروز  |  آگهی در ايران امروز  | 
  |   صفحه اول   |   خبرهای روز   |   سياست   |   انديشه   |   فرهنگ و ادبيات   |   جامعه   |   محیط زیست   |   RSS   |  

(چهل و پنجمين قسمت)

شما بايد دستتان را، از جيب ايشان، بيرون بياوريد!

سيروس " قاسم" سيف


iran-emrooz.net | Mon, 26.06.2006, 5:12

.(JavaScript must be enabled to view this email address)


( آره!.... مجسم کن! خوب مجسم کن! مجسم کن که يارو خرابکاره، مثل خود تو، با پشت خميده وو گردن کج، جلوی پاسبونه واستاده وو عکس اون زيرزمين و با اون دخمه‌ها و اون کانالها وو تونل‌ها وو اون آدمای تفنگ به دست و اون داس و چکش رو ديوار زير زمينو، گرفته رو به پاسبونه،.... که...... پاسبونه، يه پوزخندی ميزنه و انگشتشو ميگذاره روی داس و چکش، و به همون زبون خارجگکی، ميگه : " که اينطور! داری دنبال چلوکبابی "علی يوف" ميگردی؟!"......).
با شنيدن جمله‌ی " داری دنبال چلوکبابی علی يوف.می گردی"، ناگهان، از خنده منفجر می‌شوم و قهقهه زنان، از جايم می‌جهم و راست می‌شوم و دارم می‌روم رو به بالا.... که.... تاکسی فرياد می‌زند : " سقف! سقف! سرت نخوره به سقف!". با شنيدن صدای تاکسی، چانه ام به سينه ام می‌چسبد و سينه ام به زانوهايم وهمچنانکه دارم دوباره، لوله می‌شوم، با عصبانيت فرياد می‌زنم " کدام سقف؟!" ..... که اين دفعه، انفجار خنده‌ی تاکسی، پارکينگ را به لرزه در می‌آورد و..... پس از چند سرفه و پس خنده و پس لرزه‌ی منقطع و چندبار، صاف کردن سينه و گلو، می‌گويد : (سقف توی کله‌ات پهلوون! سقف توی کله‌ات!).
(منظورتان را درست نمی‌فهمم پهلوان).
(می فهمی! عجله نکن! يواش يواش! هنوز يه خورده ديگه از جوکه مونده. يه خورده‌ی ديگه! من نميدونم که پهلوون، توی کله اش، اون پاسبونه وو خرابکاره رو به چه شکل و شکيلائی مجسم کرده، اما به جون پهلوون، داد زدن و کدوم سقف گفتنت، عين دادزدن وکدوم سقف گفتن اون خرابکاريه که من، پيش خودم مجسمش کردم! تاريخ! تاريخ! تاريخ!.....خب!....تا پاسبونه، اسم چلوکبابی علی يوف رو، به ميون مياره، خرابکاره ننه مرده که تا اون لحظه، يک کلمه هم از حرفای پاسبونه رو، نميفهميده، با شنفتن کلمه‌ی " علی يوف " و " چلوکباب"، اونقدر خوشحال ميشه که از شدت خوشحالی، از جاش می‌پره وو....داره پشت خم شدش، راست ميشه وو ميره که مثل شاخ شمشاد، جلوی پاسبونه واسته که پاسبونه، ايندفعه، نه به زبون خارجگکی، بلکه به زبون ولايتشون، داد ميزنه : " سقف! سقف! سرت نخوره به سقف!". يارو خرابکاره هم، فورن، مثل تو، دستاشو ميگذاره رو سرشو همچنونکه پشتش داره دوباره خم ميشه، داد ميزنه و ميگه : " کدوم سقف؟!". که پاسبونه، يه دفعه، از جاش می‌پره و يقه‌ی خرابکاره رو ميگيره وو ميکشونتش توی يه کوچه‌ای اون گوشه موشه‌ها وو ميکوبتش به ديفال و برای اونکه خارجيای دورو ورش، صداشو نشنفن، دهنشو می‌بره در گوش خرابکاره وو به زبون ولايت، بهش ميگه : " ديوس! منظورم سقف توی مغزته، نه سقف بالای سرت!". بعدش هم، يقه‌ی خرابکاره رو ول ميکنه وو به رسم ولايتشون، يه تف گنده هم ميندازه روی زمين و ميره وو چند قدم دور تر از خرابکاره واميسته وو بهش نيگا ميکنه! خرابکاره که با شنيدن زبون ولايت، از دهن يک خارجی، اونم تو خارج، چيزی نمونده که از تعجب، عوض دوتا شاخ، هشتا شاخ در بياره، يه نگاهی به بالای سرش و يه نگاهی به پاسبونه ميندازه وو با تته پته ميگه : " حق.... با.... شما است جناب .....سروان! حرفتونو گرفتم!". پاسبونه، بعد اينکه بازهم به رسم ولايتشون، يه تف گنده‌ی ديگه می‌پرونه بيرون، ميره طرف خرابکاره وو به همون زبون ولايت، ميگه : " نه، نگرفتی ديوس! نگرفتی! و گرنه وقتی به بالای سرت نيگا کردی و ديدی سقفی رو سرت نيس، مثل شاخ شمشاد، راست واميستادی و دوباره، اينجوری ذليل و بدبخت، خم نميشدی!". خرابکاره که ايندفعه از صحبت کردن خارجيه به زبون ولايت، به جای تعجب، از خوشحالی، نشئه شده وو تو پوست خودش نميگنجه وو همونجور که آب ازلب و لوچه‌اش راه افتاده، با پشت خم شده وو با گردن کج، يک قدم به طرف پاسبونه ورميداره وو ميگه : " حالا، سقف و مقف به کنار جناب سروان! ولی. .....شما..... چقدر.... زبون مارو..... خوب حرف ميزنين.... جناب سروان!". يارو پاسبونه که ازخنگی و حقارت و خايه مال بودن هم ولايتيش، داره بالا مياره، يه خورده با نگاه سيردر پيازی به خرابکاره، زل ميزنه وو بعد، اول کلاهشو بعدش هم عينک آفتابیشو از رو چشاش، ورميداره و آب دهنشو جمع ميکنه..... وو.... ميره که به رسم ولايت.......، تف سوم رو هم، شليک کنه.....، که خرابکاره، دوزاريش ميفته وو.... يهو، از جاش ميپره وو ميگه : " علی؟!...... علی کونچونتانگ؟!........ توئی؟!". تاريخ! تاريخ! تاريخ! خب پهلوون! فکر ميکنم که بعد اينهمه صغرا وو کبرا چيدن، ديگه باس گرفته باشی که چاکرت، چی ميخواد بگه!‌ها؟!).
(البته......فکر می‌کنم که.....تا حدودی....متوجه ......منظور..........).
(وقتی که داری فس وفس ميکنی که يه چيزی بگی، يعنی که نداری که بگی و يا داری وو نميخوای بگی وو باز، داری ميگردی که چطوری يه چيزائی بگی که اونی که ميدونی نگی! درست ميگم؟! ولش کن. حالا نميخواد جواب بدی! سؤالا اينجا، جوابا کجا؟! تو پايگاه! چطوره؟!..... خب! .... حالا، بر می‌گردم به قضيه‌ی خودم و بازجوی جاکشم که بهت گفتم، چون به جوکه نخنديده بودم و حالشو گرفته بودم، مجبورم کرد که قهقهه بزنم و چون شروع کردم به قهقهه زدن، اول، هرچی شاش تو او خيک خارجندش داشت، خالی کرد توی قاه قاه خنده‌ی چاکرت و بعدش هم، يه دفعه همينجور عشقی، با مشت گذاشت تو شقيقه ام که سرم گيج رفت و ديگه نفهميدم چی شد تا...... يواش..... و.... يواش که به خودم اومدم و چشم وازکردم، ديدم همونجور رو صندلی نشستم و دارم ته مونده‌ی شاش جاکشو، تو دهنم مزه مزه می‌کنم و خارجنده هم، داره توی تلفن، به يکی ميگه که : " نه. علی يوف تعطيله. ورشکست شده. ولی، علی کونچونتانگ هم، چلوکباباش بد نيست. زنگ بزن بگو پنج پورس......"..... که..... تا اسم " علی کونچونتانگ" رو، شنيدم، از خنده منفجر شدم و مثل تو، ازجام پريدم که توی همون لحظه، يکی از وردستای ديوسش، با مشت کوبوند تو سرم و داد کشيد که : " سقف! سقف! سرت نخوره به سقف!" که من هم، با سر رفتم تو شکمش و فرياد کشيدم که " چرا ميزنی جاکش! کدوم سقف؟!" ..... که يه دفعه همشون اومدن طرفم و افتادن به جونم و ديگه چيزی نفهميدم تا..... نگو... سطل آب يخو پاشونده بودن تو صورتم و چشامو که وازکردم، ديدم که دوباره، رو همون صندلی نشوندنم و دستا و پاهامم بستن به دستا و پاهای صندلی و خود جاکش بازجويه هم، رو به روم واستاده وو دوتا وردستش هم، اين طرف و اونطرفش و بازجوی داره به من ميگه که " داشتی به چی می‌خنديدی، ننه جنده؟!". من هم، خر شدم و حقيقتو بهش گفتم. گفتم : " به علی چينی". بازجويه گفت : " منظورت به علی کونچونتانگه؟". گفتم : " آره". بازجويه، پخی زد زير خنده وو بعدش هم يکی از صندلی‌ها رو کشوند و اومد رو به روم و نشست و خيلی خودمونی، گفت : " برای چی به علی کونچونتانگ خنديدی؟". بعد از ماه‌ها که بازجوئی و شکنجه ام کرده بود، ديگه تا حدودی اخلاقش دستم اومده بود که وقتی صندلی رو اونجوری ميکشه به طرف آدم و اونجوری مينشينه رو صندلی وو اونجوری به آدم نيگا ميکنه، ميتونی تا حدودی مطمئن باشی که يکدفعه نميزنه تو صورتت! می‌فهميدی که رودنده‌ی حرفه وو ميخواد باهات گپ بزنه. فکر می‌کنم که يه وقتا، اصلن دنبال دوتا گوش مجانی بود که فقط به حرفاش گوش بده. اما يه وقتائی هم، وسط چنون احوالاتی که ميشد بهش اطمينون کرد، يکدفعه، وضعيتش، وضعيت گرگ و ميش ميشد. و اونروز، فکر ميکنم که از اون روزها بود. ميش شروع کرده بود و شده بود گرگ و حالا، دوباره، رو به روم نشسته بود و داشت ميشی ميشد. و چون اينم ميدونستم که اگه بعد از ميش بودنش، گرگ بشه و باز برگرده به ميشی، احتمالش گرگ شدنش خيلی کمه، وقتی که خيلی خودمونی ازم پرسيد که چرا به علی کونچونتانگ، خنديدم، من هم خيلی خودمونی، بهش گفتم که : " راستش نميدونم چرا خندم گرفت، اما فکر می‌کنم برای اين بود که آخه.... علی، يه اسم دبش مسلمونی و ايرونيه، اونوقت، دنبالش يه فاميل دبش چينی؟!". بازجويه گفت : " از کجا ميدونی که کونچونتانگ، يه اسم چينيه؟ مگه تو، زبون چينی بلدی؟". گفتم : " نه. ولی يه خورده شبيه زبون چينی به نظر مياد". بازجويه گفت : " حالا ميگيريم چينی، مگه توی چين، مسلمون نداريم؟". اون زمون، نميدونستم. گفتم : " نميدونم. شايد داشته باشيم". بازجويه گفت : " پس، به نظر تو، علی يوف هم، يه اسم عجيب و غريبه. آره؟". گفتم : " آره. تا حدودی". بازجويه گفت : " پس چرا وقتی جوکه رو تعريف می‌کردم و توش، اسم علی يوف اومد، نخنديدی؟!". از ميشی شدن اخلاق بازجويه، چونه ام گرم کرده شده بود و افتاده بودم به پر حرفی.. نميدونم. شايدهم دليلش اون نبود. شايدهم دليلش، اون مکعب خارجنده بود و سلول انفرادی و خب، به قول معروف که ميگن، حرف نشخوار آدميزاده، خب، ماه‌ها، توی يه سلول بودن و فقط با در و ديفال و کف و سقف سلول، حرف زدن و بحث کردن و دعواکردن و.... تازه..... توی سلول انفرادی هم که نباشی، مگه توی جمع ميتونی از ته دلت حرف بزنی و اونی که واقعن ميخوای بگی.......تاريخ! تاريخ! تاريخ! ولش کن! ..... آره!.... بی خيال!..... کمکم کن! نذار اينجا بمونم تا بپوسم!.......اگه گفتی خواننده‌اش کيه پهلوون؟!).
( گوگوش).
(ايوالله! ترونه‌اش مال کيه؟).
(متاسفانه، نمی‌دانم).
( اين گوگوش خانم هم، از بسکه با اين شاعر ماعرای چپول و مپول، نشست و برخاست کرده، شنيدم که تازه گيا، همچين بگی و نگی، داره يه خورده چپ ميزنه. ميدونستی؟).
( خير، پهلوان. اطلاع ندارم).
( ميدونم که ميدونی، ولی نميخوای بگی. بی خيال! داشتم چی ميگفتم؟!).
(داشتيد ازعلی يوف وعلی.....).
( و ...علی چی؟!).
(علی....کون..... چين... .چون......).
( آره!...... علی کونچونتانگ .....و ...علی يوف .....و.... علی مسيو...وو.. علی اوکی......وو..تاريخ! تاريخ! تاريخ!......نه..... هنوز به اينجای قضيه نرسيده بودم.....صبرکن... داره يادم مياد....... آره..... يادم اومد!......بازجويه گفت، پس چرا به علی يوف که به نظرت اسم عجيب و غريبی مياد، نخنديدی؟..... . گفتم : " آخه، همه‌ی چيزای عجيب و غريب که نباس خنده دار هم باشن! بعضی وقتاهم ترسناکن، بعضی وقتاهم.....". بازجويه گفت : " مثلن؟". اونوقت، توی مثلن قضيه موندم و فهميدم که دسته گل به آب دادم و تا اومدم که آبو گللالود کنم دسته گله رو، بکشم زير آب و سر و ته قضيه رو، با يه مثال، بی خاصيت و بی خطر، هم بيارم که ديدم، بازجويه داره دوباره، گرگ ميشه وو وردستاش، دستامو از دوطرف گرفتن و دارن ميبرنم طرف تخت که دوباره درازم کنند که تو همون لحظه، در اتاق وازشد و سينی چلوکباب، اومد تو! بازجويه تا چشمش به سينی چلوکباب افتاد، به وردستاش گفت : " نميخواد ببندينش! ولش کنين!". وردستاش که منو تا کنار تخت برده بودند، يکهو ولم کردند و رفتند طرف سينی چلوکباب که يهو، سرم گيج رفت و نتونستم رو پای خودم واستم وبا سر افتادم روی تخت که بازجويه اومد جلوم واستاد و گفت : " خب! امروز که ديدمت، سر حال بودم و گفتم برای اينکه تو هم کمرت راست شه وو سر حال بيای، يه جوک خنده دار برات تعريف کنم. جوکه رو برات تعريف کردم، لجبازی کردی و نخنديدی و حال منو گرفتی وو منهم شاشيدم تو دهنت. اما تو همون حال که داشتم ميشاشيدم، دلم به حالت سوخت و وقتی که خواستم چلوکباب سفارش بدم، يه پورس هم برای تو، سفارش دادم. يه پورس چلوکباب سلطانی با همه‌ی مخلفاتش! فقط، خوردنش يه شرط کوچولو داره. شرطش اينه که تا سه ميشمرم و تو، به سرعت بلند ميشی و از تخت می‌پری پائين و ميای و مثل شاخ شمشاد، جلوی من واميستی و بعدش، سه دفعه با صدای بلند ميگی – سقف ما، توی کله‌ی ما است. سقف ما، توی کله‌ی ما است. سقف ما، توی کله‌ی ما است - ، و بعدش هم مثل دوتا دوست، با هم دست ميديم و ميريم سر اون ميز و چلوکبابو ميزنيم به بدن، و بعد ازچلوکباب هم، ديگه به تخت نميبندمت و به اتاق مکعب هم برنميگردونمت. به انفرادی هم نميفرسمت، بلکه از همينجا،.............

داستان ادامه دارد..........

توضيح :
برای اطلاع بيشتر، در مورد " علی يوف ، علی مسيو، علی اوکی و......" ديگر " علی"ها، می‌توانيد به داستان بلند " علی معلم و بچه‌های مسجد پائين، دارند می‌آيند" که – از همين قلم -، در آرشيو سايت ايران امروز موجود است، مراجعه کنيد.


نظر شما درباره این مقاله:


Iran Emrooz
(iranian political online magazine)
iran emrooz©1998-2018
e-mail:
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌گردند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.