چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹ - Wednesday 12 August 2020
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 02.03.2020, 23:53

‏”تو گویی که این راه را رفت باید؟”‏


جلال سرفراز

مروری در کتاب “مادی نمره بیست” از مریم سطوت


‏”جامه دانی با من می‌بینی
که جامه‌های دیروزی‌ام را در آن انباشته ام
و جامه‌های امروزی‌ام را فردا در آن خواهی یافت
کار هر روزی‌ام گم شدن در پسکوچه‌ها و پنهان کردن جامه‌هاست
و حیفِ عشق بزرگا
که در پستویی پنهانش نتوان ‏کرد”‏‎*‎


چه روز بدی بود آن روز
آقا جان سرآسیمه به خانه آمد. با چهره‌ای برافروخته توی ‏راهرو نشست و به دیوار تکیه داد.‏
نگران شدم. پرسیدم که چی شده؟
با کف دست محکم به پیشانی‌اش کوبید و گفت: کشتند پدرسوخته‌ها. ‏
دلم لرزید.‏
گفتم: چی می‌گی آقا جان؟
گفت: چهار نفر بودند. سه دختر و یک پسر. همه هم جوان و ‏کم سن و سال. توی همین میدان (میدان ۳۷ نارمک).‏
یکی دو نفر از اهل محل هم با ماموران همکاری کرده ‏بودند گویا.‏
‏دلم لرزید. حدس زدم که باید چریک باشند، یا مجاهد.‏

آقا جان با شکلکی ادای یکی از تیراتدازان ساواک را ‏درآورد، که پس از شلیک، به شیوۀ هفت تیرکش‌های فیلم‌های ‏وسترن آمریکایی دودی را که از لولۀ اسلحه‌اش بیرون زده ‏بود فوت کرده بود.‏

چنین اتفاق‌هایی اغلب در دهۀ پنجاه پیش می‌آمد، چرایی ‏آن، متناسب با دیدگاه‌های جریانهای نوظهوری در چپ کشور، ‏اعم از مذهبی و غیر مذهبی، قابل درک بود، اما چگونگی آن ‏برای بسیاری، از جمله شخص من، روشن نبود. صدای تیر را می‌‏شنیدیم. خبر قیام سیاه کل و کشتار چریک‌ها و همکاری نکردن ‏مردم با آنها را می‌شنیدیم. ترور افسران آمریکایی به دست ‏مجاهدین ما را به فکر وامی داشت. از کشتار ناجوانمردانۀ ‏بیژن جزنی و همراهانش در برابر جوخۀ مرگ خشمگین می‌شدیم، ‏اما آنطور که باید، در جریان زندگی و چگونگی کار این نسل ‏جان بر کف قرار نمی‌گرفتیم. چریکها کمتر می‌کشتند و بیشتر ‏کشته می‌شدند. اگر اشتباه نکنم ابتدای انقلاب سخن از قریب ‏چهارصد نفر چریک فدایی بود، که جان بر سر آرمان خود ‏گذاشته بودند. البته کارنامۀ آنها چندان خالی هم ‏نبود.”اعدام انقلابی” سرلشگر فرسیو رییس پلیس وقت، که حکم ‏اعدام رفقای دستگیر شده در سیاهکل را صادر کرده بود، ترور ‏عباسعلی شهریاری ، مامور نفوذی ساواک در حزب تودۀ ایران، ‏که سبب دستگیری بسیاری از فعالان سیاسی در نخستین سالهای ‏دهۀ چهل شد، ترور فاتح یزدی، صاحب کارخانۀ چیت تهران، ‏همچنین سروان یدالله نوروزی فرمانده گارد دانشگاه آریا مهر (‏شریف کنونی)، و برخی از سربازجویان ساواک و غیره، از جمله ‏فعالیتهای آن دورۀ سازمان چریکهای فدایی خلق ایران بود.‏

آن روزها، یا بهتر بگویم آن سالها، من شخصن، مثل خیلی ‏از هم‌نسل‌هایم، نوعی گرایش حسی و عاطفی به چریکها داشتم. ‏نه آن که می‌خواستم با آنها همکاری کنم. اهل چنین ‏خطرکردن‌هایی نبودم، و حتا زمانی بر آن بودم که بکارگیری ‏چنین شیوه‌هایی از مبارزه سبب خواهد شد که اختناق حاکم بر ‏جامعه فراگیرتر شود. همانطور هم شد. و حیفِ آن دانشجویان، ‏و عاشقان جامعه و مردم، که دست به ترور، و یاخودکشی می‌‏زدند. همیشه یاد حمید مومنی بیدسرخی می‌افتم، و پیشدرآمد ‏مفصلی که بر کتاب نادرشاه نوشته بود، و همیشه هم از خودم ‏پرسیده‌ام و می‌پرسم که چرا او باید کشته می‌شد؟ و یا ‏امیرپرویز پویان، که در “رد تئوریِ بقا” حرفی برای گفتن ‏داشت. اینها سرمایه‌های فکریِ نسل ما بودند، و باید با ‏تجدید نظر در برخی نگرشهای شتابزده زنده می‌ماندند و صیقل می‌خوردند، تا به سهم خود آن کشتی بی سکان را به سرمنزل ‏مقصود رهنمون شوند، هرچند که ادامه‌دهندگان راهشان, از ‏جمله نویسندۀ کتاب، از زندگی بسیار آموختند.‏

مادی نمرۀ بیست

می‌خواهم بگویم که واژه‌هایی چون چریک و مجاهد و خانۀ ‏تیمی و مبارزۀ مسلحانه، و چگونگی روند شکل گیری و دگرگونی‌های آن، در اندیشه و عمل، و از این دست پرسشها نه تنها در ‏آن سالها، بلکه کم و بیش در این سی چهل سال اخیربرای من ‏مطرح بوده، و حالا در کتاب مادی نمره بیست زمینه‌ای فراهم ‏شده تا در جریان خاطره‌هایی از مریم سطوت به برخی پاسخهای ‏در خور تامل در مورد چریکها برسم. انگار که سالها از ‏برابر دژی عبور کرده باشم و در حد حدس و گمان تصور کرده ‏باشم که چه جور آدمهایی در آن زندگی کرده‌اند، و چه می‌‏خواسته‌اند و چگونه فکر می‌کرده‌اند و درگیر چه دشواری‌هایی بوده‌اند، یانبوده‌اند، وحالا، نه از سر اتفاق، دری ‏کوچک به گوشه‌ای از این دژ باز شده . می‌توان بدون اجازه ‏وارد شد و گشتی زد. اگرچه کوتاه، اما ضروری.

‏باید تاکید کنم که غرض از نگارش این یادداشت نه الزامن ‏نقد جنبش چریکی دهه‌های چهل و پنجاه و دفاع از شیوه‌های ‏دیگر مبارزه، بل، همانطور که اشاره شد، درک یا شناخت ‏ملموس چگونگی مبارزۀ چریکی ست. جالب است که نویسندۀ کتاب ‏نیز با آن که بر “روایت” و نه “یازنگری تاریخ فداییان و ‏بررسی تحولات نظری و عملی این جریان” تاکید می‌کند، به نظر می‌رسد که در روند یادآوریهایش می‌کوشد تا به سهم خود ‏برای چنین پرسشهایی پاسخی بیابد. این است که گزینش عنوان ‏این یادداشت برای ورود به این کتاب پر بیراه نیست.

در واقع این مریم سطوت است که با مرور در خاطره‌هایش ‏پیوسته از خود می‌پرسد، و یا همان زمانها می‌پرسیده، که:‏

دری می‌گشایند بر بی‌زمانی
تو گویی که این راه را رفت باید؟‏‎*‎

نویسنده کوشیده است تا از زاویۀ دید همان سالها، یعنی ‏نخستین سالهای دهۀ پنجاه تا دمدمه‌های انقلاب، خاطره‌های ‏خود را بازسازی کند. اما آیا این کار ممکن است؟ در اساس ‏نه. مگر که این خاطره‌ها در همان سالها نوشته می‌شد. در ‏این تردیدی نیست که تخته پرش این یادآوری‌ها همین سالهای ‏اخیر است. با این حال می‌توان دریافت که در بازسازی ‏دیدگاه‌های آن روزها و آن سالهای سخت و خونین دخل و تصرف ‏چندانی نشده باشد.‏

باید اشاره کرد که مریم سطوت در ادامۀ “مادی نمرۀ ‏بیست” کتاب دیگری را دارد آماده می‌کند، که حتمن خواندنی، ‏و در خورِ تامل خواهد بود.

و نیز همیجا باید یادآور شوم که ” مادی نمرۀ بیست” با ‏نثری شیوا و شسته رفته نوشته شده. نویسنده کوشیده تجربه‌ها و دیدگاه‌های آن روزها و آن سالهایش را به شکل داستان، ‏و با زبانی ساده و پر کشش روایت کند. جنبه‌های تصویری در ‏این کتاب ، و گریز از تفسیر و تحلیلهای اضافی نظربرانگیز ‏است، بطوری که اگر فیلمسازی بخواهد در بارۀ جنبش چریکی ‏ایران پس از واقعۀ سیاهکل فیلمی بسازد، بی تردید می‌تواند ‏از آن بهره بگیرد.‏

مادی نمرۀ بیست

در خاطره‌های مریم سطوت نکته‌های قابل تامل بسیاری ست، ‏چه در چگونگی گرایش به مشی مبارزۀ مسلحانه، چه در چگونگی ‏گردآمدن در خانه‌های تیمی و روابط سازمانی، چه در ‏رویدادهای تراژیک، و حتا بی‌احتیاطی‌هایی در کاربرد اسلحه ‏یا سیانور، که به قربانی شدن این و آن می‌انجامید، و چه ‏در درگیری‌های نظری بر سر درستی یا نادرستی شیوۀ مبارزه و ‏غیره، که در این یادداشت نمی‌توان به همۀ آنها پرداخت. ‏اگرچه نقل قولهای کوتاهی از آنها ناگزیر است. من ترجیح می‌‏دهم که دریافت‌هایم از این کتاب را در فاصلۀ دو عبور از ‏مادی نمرۀ بیست بنویسم. باید یادآور شد که واژۀ مادی در ‏کویش اصفهانی به معنای جوی آب است، که گویا از دوران ‏صفویه به ابتکار شیخ بهایی برای تقسیم آب زاینده رود ‏احداث شده، و در وسط کوچه‌ها جریان داشته، و نیز نمرۀ ‏بیست به معنی شمارۀ بیست نیست، بل، به سیاق نمره‌های ‏دبستان و دبیرستان، به معنی بهترین و زیباترین است. ‏

۱ ۰‏
“روزی (بر ترک موتور نیما) به بیرون رفته بودیم ... ‏پرسیدم کجا می‌ریم؟ گفت: یه مادی پیدا کردم که حتمن نمرۀ ‏بیست بهش می‌دی... آب تمیز و شفاف. گلهای کوچک زرد و بنفش ‏و سفید. دیوارهای پوشیذه از اقاقیا ... احساس کردم که بر ‏ابرها قدم نهاده‌ام ...”‏

۲ ۰ پس از چند ماه

“مدتی سرِ کوچه مات و مبهوت ایستادم و به مادی بی آبی ‏که شاهد لحظه‌های کوتاه خوشبختی ما (شیرین و نیما – نام ‏مستعار نویسنده و یکی دیگر از چریکهای فدایی) بود خیره ‏شدم. اینجا دیگر شباهتی به آن مادی زیبا نداشت. خورشید ‏دیگر نمی‌درخشید. ابری از نگرانی و تشویش و دلهره بر ‏آسمان دلم سنگینی می‌کرد. فکرم به جایی نمی‌رسید. چرا ‏نیامد؟”‏

دو صحنه. یکی سرشار از امید و دیگری بن بست و نومیدی. ‏

چه پیش آمده بود؟

“نیما را تصور کردم. وقتی سیانور را گاز می‌زند. ‏ماموران او را از هر طرف می‌کشند و دهانش از شکستنِ شیشۀ ‏سیانور خونی ست... نخواست زنده به دست ماموران بیفتد، با ‏همۀ نقدی که به (این) شیوۀ مبارزه داشت” ص ۲۷۰‏

“مگر عمر چریک شش ماه بیشتر است؟ مگر سیمین، پوران رضا ‏وحمید کشته نشده بودند؟ ما هم مثل آنها.” ‏ص ۱۹۵‏

در پس و پشت این جمله‌ها و برخی جمله‌های دیگر کتاب حس می‌کنی که موضوع فقط به ارتباط سازمانی میان دو چریک زن و ‏مرد محدود نمی‌شود، بل رابطۀ عاطفی دو شخصیت کتاب نیز ‏مطرح است. داستان عشقی ممنوع، که اگر برملا می‌شد می‌‏توانست خطر جانی در پی داشته باشد.‏

- در کتاب سخن از اعدام انقلابی یکی از رفقاست، که ‏نویسنده را مات و متحیر کرده. ‏
- چرا؟
- “میگن او و رفیق دختری با هم رابطه داشتند؟”‏
- “چی؟”‏

“کسی که سیاسی می‌شود، باید دور روابط عاطفی را خط ‏بکشد... حتا مهرنوش ابراهیمی و چنگیز قبادی، یا مسرور ‏فرهنگ و ملیحۀ زهتاب، که زن و شوهر بودند، وقتی به سازمان ‏پیوستند، جدا از هم در تیمهای متفاوت سازماندهی شدند. ‏زندگی در خانۀ تیمی مثل زندگی در پایگاه نظامی ست. همه ‏چیز از قوانین نظامی تبعیت می‌کند... روابط عاطفی می‌‏تواند جلوی قاطعیت نظامی را بگیرد. خشونت و الزامات زندگی ‏چریکی با روابط عاطفی پسر و دختر نمی‌خواند.”‏

نویسنده تاکید می‌کند:

“این را همه می‌دانستیم. اما مجازات اعدام به دلیل ‏روابط عاطفی در تصورم نمی‌گنجید.” بخصوص که ” سازمان ‏تشکیل شده (بود) از دختر و پسرهای بیست تا بیست و ‏پنجساله” و ” آدم برای عاشق شدن تصمیم نمی‌گیرد. عشق خودش ‏به سراغ آدم می‌آید.”‏

به قول مولانا” عشق آمدنی بود، نه آموختنی”‏

نویسنده گریزی هم به تبلیغات آن زمان دولت وقت، و ‏روحانیون می‌زند، که “کمونیست‌ها به روابط زناشویی اهمیت نمی‌دهند و الخ ...” – و البته نه به دلیل همانندی تفکر ‏چریکها با آنان.‏

چریک کیست؟

در روند این زندگی تراژیک بین دو تصویر یک و دو، و در ‏فاصلۀ چند ماه از “مادی نمرۀ بیست”، خواننده کم و بیش با ‏محتوای واقعی برخی واژه‌ها، از جمله واژۀ جریک بیشتر آشنا می‌شود.‏

چریک کسی است که معتقد به مبارزۀ مسلحانه با رژیم است.‏

دلیل؟

‏”مسعود احمد زاده معتقد است که مبارزۀ مسلحانه شرایط ‏عینی را برای انقلاب آماده می‌کند.”ص ۱۳۴‏

‏”خیلی از بچه‌های سازمان از خانواده‌های توده‌ای ‏بودند.” “حزب توده می‌خواست همان کارهایی را بکند که ‏سالها کرده بود و نتیجه نداده بود”. “تنها با کار سیاسی نمی‌شود مبارزه را پیش برد.اگر سازمان‌های سیاسی مسلح ‏نباشند، سرِ دو روزه ساواک همۀ گروه‌ها و محفل‌ها را جمع می‌کند”. این نشان می‌دهد که بچه‌ها حاضر نیستند اشتباه ‏پدرانشان را تکرار کنند.” ص ۱۲۹ ” این بار با اسلحه در ‏مقابل دشمنان می‌ایستیم. دیگر در تنهایی اشک نخواهیم ‏ریخت، و کارِ ناتمامِ پدرانمان را تمام می‌کنیم.” ص ۴۷‏

چریک همیشه – حتا وقت خواب – اسلحه و دو نارنجک را ‏زیر لباسهایش حمل می‌کند. کپسول سیانور در خواب و بیداری ‏زیر زبان اوست:‏

‏”کپسول سیانور را خودم در تهران درست کرده بودم.... شیشۀ ‏آمپول را از داروخانه خریدم. تکۀ بلند آن را با چاقو ‏بریدم. محتویاتش را خالی کردم و سیانور را توی آن ریختم. ‏سرش را با مداد پاک کن محکم بستم و رویش لاک زدم. کپسول را ‏مدتی توی اب گذاشتم تا مطمئن شوم که منفذی ندارد و ‏محتویاتش به بیرون درز نخواهد کرد.” . ” ... می‌ترسیدم که ‏هر لحظه در برخورد با دندانهایم بشکند. پوران گفت: عادت می‌کنی. دور نیست که وقتی باهاش غذا هم بخوری.” پوران ‏گفته بود: هر وقت راهی برای فرار نبود این را گاز بزن.”‏

‏”بیست و چهار ساعت شبانه روز اسلحه به کمرم بود. جزیی از ‏من بود... از حرکت بدون سلاح می‌ترسیدم. بدون آن حس می‌‏کردم که لخت هستم....” ” در این شکل از مبارزه هیچ چیز ‏را نمی‌شد به فردا واگذاشت. برای هیچ یک از ما فردایی ‏وجود نداشت.” ص ۱۷۸ ” رفتن (کشته شدن) همیشه اصل است. ‏ماندن همیشه استثناء. آرزشو می‌تونی کنی. اما انتظار ‏نداشته باش.” ص ۵۵‏

ماهی‌های سیاهِ کوچولو

پس از رخداد سیاهکل و برخی رخدادهای دیگر واژۀ چریک در ‏فرهنگ سیاسی ایران جا باز می‌کند، و البته باید افزود که ‏مشی مبارزۀ مسلحانه، جز در بزنگاه‌هایی، از آموزه‌های ‏مارکس و لنین مایه نمی‌گیرد، بلکه بطور ملموسی تاثیری از ‏قصۀ ماهی سیاهی کوچولو و بیست و چهار ساعت در خواب و ‏بیداری صمد بهرنگی ست. قصه‌هایی که به موتور ذهنی نسلی ‏تبدیل می‌شود، که ظاهرن از دنیای رویاهای کودکانه فاصلۀ ‏چندانی نگرفته است:

“من می‌خواستم آن ماهی سیاه کوچولوی قصۀ صمد بهرنگی ‏باشم، که از آبِ باریک گذشت و به دریای پهناور رسید. می‌‏دانستم که در این مسیر توفانی به سوی دریا با مرغ ماهی ‏خوار نیز درگیر خواهم شد.” ص ۱۶‏

‏غافل که سمت حرکت برعکس است. یعنی از دریا به آب ‏باریک، و مرغ ماهی خوار بیشتر در همین مسیر است که آفتابی می‌شود. جالب این که” اغلب چریک‌ها دانشجو بودند.” ‏و”دانشگاه مرکز تولید فدایی بود.” ‏

‏”آیا هدف مبارزۀ مسلحانه جلب دانشجویان است؟” “چرا ما ‏نتوانستیم کارگران و زحمتکشان را جلب کنیم؟” “مسعود هم ‏مانند لنین به بردن آگاهی به میان توده‌ها تاکید می‌کند. ‏اما اعتقاد دارد که سد دیکتاتوری هر حرکتی را برای آگاه ‏کردن کارگران سرکوب می‌کند. (او) مبارزۀ مسلحانه را راهی ‏برای از بین رفتن این ترس می‌داند.” ص ۹۷ اودانشجویان را ‏موتور کوچکی می‌داند که موتور بزرگ، یعنی پر.لتاریا را، ‏به حرکت در می‌آورد. ‏

‏نویسنده، و احتمالن بسیاری از همرزمانش در آن روزگار ‏شرایط ایران را با فلسطین و ویتنام یکی می‌گرفتند: “آرزو می‌کردم مانند لیلا خالد شجاع و توانا باشم. و ما هم ‏بتوانیم چون ویت کنگها و فلسطینی‌ها حماسه بیافرینیم.”‏

‏این یعنی رمانتیسم محض، که هیچ نشانه‌ای از واقع بینی ‏در آن نیست. در حالی که در همان شرایط سخن از واقع بینی ‏هم در میان بود: “مبارزۀ سیاسی توی هر شکلش با رمانتیسم ‏بیگانه بوده. توی مبارزۀ سیاسی باید واقع بین بود ...” ص ‏‏۱۷۹‏

‏و “واقعیت” اما کلاف سردرگمی ست که قهرمان داستان و ‏همراهانش در آن گرفتار آمده‌اند.‏

خانه‌های تیمی

‏زندگی چریکی یعنی بریدن از خانه و خانواده، و ورود به ‏زندگی مخفی، که بخصوص برای یک چریک دختر کار بسیار دشواری ‏ست. حتا در ابتدا غیرممکن به نظر می‌رسد. آخر چطور می‌‏توان با آدمهایی که نمی‌شناسی زیر یک سقف زندگی کنی، آن ‏هم در چارچوب دیسیپلینی سخت، ریاضت بکشی، و هر لحظه چشم ‏براه مرگ باشی؟ بی آن که چرایی آن حتا بر خودت روشن شده ‏باشد.‏

‏”روز مخفی شدنم پوران از من خواست تا به خانه مان زنگ ‏بزنم: تلفن کن و بگو با پسری که دوست داشتی به انگلیس ‏فرار کرده یی.این دروغ را مادرم باور نمی‌کرد... ” ” ‏تلفن زدم به خانۀ همسایه. از صدای مادرم فهمیدم که حدس ‏زده باید اتفاقی رخ داده باشد ... مامان ساواک ریخته توی ‏دانشکده دنبال بچه‌ها. همه در رفتند ... چند روزی خونه نمی‌آم تا ...” ص ۱۵‏

‏”رفیق بهمن مرا چشم بسته به خانه‌ای برد که نباید ‏نشانی‌اش را یاد می‌گرفتم. با ساکنان خانه هم چشم بسته ‏بودم. یعنی نباید آنها را می‌دیدم و با آنها حرف می‌زدم. ‏قرار بود چند روزی آن جا موقتا بمانم تا خانۀ تیمی تازه ‏آماده شود و به آنجا منتقل شوم.” ص ۱۹ ‏

‏خانه‌های تیمی باید خیلی عادی جلوه کنند. انگار زن و ‏شوهر جوانی برای کار از تهران به اصفهان آمده باشند و در ‏یکی از محله‌ها خانه‌ای گرفته باشند، و اگر کسی به جمع ‏آنها افزوده شود، باید حضورش برای همسایه‌ها ی کنجکاو ‏توجیه پذیر باشد. مثلن علی برادر شیرین است که ظاهرن برای ‏ادامۀ تحصیل به اصفهان آمده. در این خانه‌ها هرچه می‌‏گذرد، باید از چشم غیر پنهان بماند. وگرنه خطر متلاشی شدن ‏در میان است اما معاشرت با همسایه‌ها نیز ضروری ست. این ‏یعنی دو زندگی موازی. پنهانگاری باید در طبیعی ترین شکل ‏ممکن باشد. دیدگاه‌های سیاسی باید در خانۀ تیمی دفن شود. نمی‌شود خیلی عادی دربارۀ مسائل جاری در جامعه حرف زد. ‏تصورگفت و گو با همسایه‌ها و دیگران در زمینه‌های سیاسی، ‏‏- و حتا اجتماعی نوعی خطر کردن است. در حالی که این امر ‏برای یک مبارز سیاسی ضرورتی انکارناپذیر است.‏

‏در خانۀ تیمی گاهی آویختن پرده‌ای دو گروه را از هم ‏جدا می‌کند. این طرفی‌ها نباید آن طرفی‌ها را بشناسند و ‏در جریان کارهاشان باشند: “آنقدر قانونِ چشم بسته سفت و ‏محکم اجرا می‌شد، که حتا نمی‌دانستیم رفقای دیگر زن هستند ‏یا مرد؟” ص ۹۲ ‏

‏در خانۀ تیمی “چریک‌ها باید با یک چشم بخوابند و با ‏چشم دیگر مراقبِ اوضاع باشند.” ص ۱۱ “می‌توانستم هر لحظه ‏با خطر مواجه شوم. می‌توانستم هر لحظه لازم شد خودم را ‏بکشم، تا زنده به دست دشمن نیفتم.” ص ۱۸ ‏

میانِ تردید و یقین

‏در خانۀ تیمی اطاعت محض از مافوق قانون است. دستورها ‏از بالا می‌آید. حکم مسوول خانۀ تیمی، در پیروی از یک ‏قانونمندی نظامی، بدون چون و چرا قابل اجراست.” به نفع ‏چریک است که چیزی نپرسد و کنجکاوی نکند، تا اگر دستگیر ‏شود اطلاعات زیادی برای گفتن نداشته باشد.” ص ۸.

در روابط ‏چریکی باور کردنی نیست که پسری یا دختری از احساسش جرف ‏بزند. در خانۀ تیمی “هر جدایی می‌تواند ابدی باشد.” ص ۷۱ ‏‏”چریک نباید می‌ترسید، یا حداقل از ترسش می‌گفت.” “به ‏قیمت مرگ خودمان هم که شده نباید بگذاریم اطلاعات سری به ‏دست ماموران ساواک بیفتد. اول وسائل سری را بسوزان. بعد ‏فرار کن.” ص ۸۱ ‏

‏در مبارزۀ مسلحانه تهیۀ سلاح یک امر حیاتی ست. گذشته از ‏خطری که چریک مسلح را پیوسته تهدید می‌کند، این فکر مطرح می‌شود” که تهیۀ سلاح برای این همه رفیق چقدر هزینه داره؟ ‏برای پولش باید بانک زد. خطر رابطه با قاچاقچی و گیر ‏افتادن و غیره را هم حساب کن. تازه مگر ما تا حالا چقدر از ‏سلاحمون استفاده کرده ایم؟ یک بار؟ دو بار؟” ص ۲۳۸‏

جالب است که در روند چنین گفت و گوهایی برخی رفقا به ‏این نتیجه می‌رسند که ” اگر مسلح نبودیم، لازم نبود این ‏همه خانۀ تیمی داشته باشیم. می‌توانستیم پیش علنی‌ها ‏زندگی کنیم. سلاح که نباشد می‌توان راحت تر حرکت کرد. چقدر ‏گشتی‌ها به رفقا توی خیابون مشکوک شده اند؟ ...” گاه ‏دردرگیری نظری چریکها بین طرفداران مسعود احمدزاده و بیژن ‏جزنی کار را به جاهای باریک می‌کشاند: “اگر مسعود ‏احمدزاده نبود و مبارزۀ مسلحانه را تئوریزه نکرده بود، ‏اصلن سازمانی نبود تا ما اینجا دور هم جمع شویم و این بحث‌ها را بکنیم.” ص ۲۰۹‏

رفیق! چطور متوجه نیستی؟ پنج سال از شروع مبارزۀ ‏مسلحانه گذشته و سازمان هنوز نتوانسته به هدفش، که توده‌ای کردن مبارزه است دست پیدا کند” همانجا.‏

خانۀ تکی

‏در مبارزۀ چریکی گاهی گذار چریک به “خانۀ تکی” می‌‏افتد. هر چریکی باید برای خود یک خانۀ تکی داشته باشد، تا ‏در صورت ضرورت به آنجا پناه ببرد. باید، بی‌آن که دست از ‏پا خطا کند، آنقدر بماند تا با او تماس بگیرند. و وای به ‏وقتی که خانۀ تیمی لو رفته باشد، و از خانۀ تکی خبری ‏نباشد. بخصوص برای دخترها. این یعنی دستگیری حتمی، و یا ‏خطر مرگ: “رفقای پسر اگر جایی نداشتند می‌توانستند در ‏خرابه‌ای بخوابند. اما دخترها نیاز به خانه‌ای مطمئن ‏داشتند.” ص ۲۲۹‏

‏” بعد از ضربۀ حمید اشرف در تیر ۵۵، و از بین رفتن ‏تمام امکانات و خانه‌های تیمی من هم جایی نداشتم تا شب ‏را به صبح برسانم. یک هفتۀ تمام کارم این بود که با ‏اتوبوس از تهران به شهرهایی مانند مشهد، تبریز ، اصفهان ‏سفر کنم و روز بعد برای اجرای قرار به تهران برگردم. شب ‏را در راه می‌گذراندم و روز را در شهر پرسه می‌زدم.” ص۸۵ ‏‏. نویسنده از شبی یاد می‌کند که با اتوبوس به بروجرد رفت، ‏و مجبور شد کیلومترها در شهر راه برود تا هوا روشن ‏شود....‏

چریکهای منشعب

‏در روند مبارزۀ چریکی بر سر تفاوت دیدگاه‌های مسعود ‏احمد زاده و بیژن جزنی بحثهای نظری درمی گیرد، و کسانی ‏شیوۀ مبارزۀ مسلحانه را زیر چنگک سوال می‌برند.

‏” ... چرا لنین در روسیه مبارزۀ مسلحانه را رد می‌کند؟ ‏چرا تا این حد کار سیاسی (در میان کارگران و زحمتکشان) را ‏عمده می‌کند؟ در حالی که رفیق مسعود این قدر بر عمل ‏مسلحانه تاکید دارد؟ مثلن آیا در کشورهای دیگر این شیو, ‏مبارزه موفق بوده است؟ ..”سرانجام در تیرماه ۱۳۵۵ بخشی از ‏چریکها، با عنوان ‏‏” چریکهای منشعب” از سازمان جدا می‌شوند و به حزب تودۀ ‏ایران می‌پیوندند.چنین اختلافهایی در سازمان چریکهای فدایی ‏خلق دامن می‌گیرد، و سازمان را ضعیف می‌کند، چنانکه ” ‏جدایی بخشی از سازمان بعد از ضربات تیر ۱۳۵۵ سازمان را ‏ضعیف کرده بود.” ص ۹۷ درکتاب به ” حملات تند معترضین علیه ‏شخصیت رهبران کشته شدۀ سازمان به ویژه حمید اشرف” اشاره ‏شده است. اما برخی، و از جمله نویسندۀ کتاب بر آنند که ” ‏هیچ وقت نمی‌توانستم بپذیرم مانند منشعبین با توده یی‌ها ‏کار کنم یا به مائوییستهایی که در خارج کشور در ‏کنفدراسیون جمع بودند بپیوندم. برایم توده یی‌ها مظهر ‏سازشکاری و محافظه کاری بودند. خودم را با این فکر آرام ‏کردم که حرفهای ما برای درون سازمان است، برای رشذ ‏سازمان. اگر هم قرار است چیزی تغییر کند، این خودِ سازمان ‏است.” ص ۱۱۱ نویسنده تلویحن به کسانی اشاره می‌کند، که ‏مشی مسلحانه را دیگر قبول نداشتند، اما در جریان مبارزه ‏کشته شدند.‏

‏امروزه تصور چنین دیدگاه‌ها و آموزه‌هایی در مبارزۀ ‏سیاسی به هیچ وجه ممکن، و قابل دفاع نیست، اما اگر ‏بتوانیم زمان را به پنجاه سال پیش برگردانیم و در چهارچوب ‏ذهنیت تنگ آن روزگار ببینیم و بسنجیم، شاید برخی از ما ‏همانگونه بینیم، که چریک‌ها می‌دیدند. و جالب است که ‏صاحبان چنین دیدگاه‌هایی خود را در زمرۀ “روشنفکران” ان ‏دوران می‌دانستند.‏

‏با تمام این احوال:‏
‏آنجا که مرگ پذیرفتنی ست
‏حرفی نگفتنی ست‎*‎

‏‎*‎
‏در مادی نمرۀ بیست گاهی حس نانوشته‌ای از میل گریز از ‏زندگی مخفی، و پیوستن به یک زندگی عادی ملموس است. ‏نویسنده با یادآوری خاطره‌های آن روزگار، گفت و گوهایش با ‏زنان در و همسایه را بازگو می‌کند، از چادرهای کدری با ‏رنگهای روشن و گلهای ریز و قشنگ یاد می‌کند. گاهی فکر گل ‏و گلدان و خیاطی و آشپزی ست. از گویش‌های شیرین مردم کوچه ‏و بازار می‌نویسد. دلش می‌خواهد با مرد دلخواهش زندگی ‏آرامی را شروع کند، به سیسمونی بچه فکر می‌کند. اموری، که ‏حق طبیعی هر انسانی ست، و در زندگی چریکی به آرزویی محال می‌ماند، چرا که “فکر تشکیل خانواده معنایش ترک مبارزه ‏و دنبال روزمرگی رفتن” است. ص۲۱۱‏
‏چرا؟
‏نمی دانم.‏

‏برلین – جلال سرفراز
‏———————————- ‏
• پاره‌هایی از برخی شعرها




نظر شما درباره این مقاله:


Iran Emrooz
(iranian political online magazine)
iran emrooz©1998-2020
e-mail:
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌گردند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.