بازگشت به صفحه اول
 |  درباره ايران امروز  |  تماس با ايران امروز  |  آگهی در ايران امروز  | 
  |   صفحه اول   |   خبرهای روز   |   سياست   |   انديشه   |   فرهنگ و ادبيات   |   جامعه   |   محیط زیست   |   RSS   |  

(سی و هفتمين قسمت)

شما بايد دستتان را، از جيب ايشان، بيرون بياوريد!

سيروس" قاسم" سيف


iran-emrooz.net | Sun, 30.04.2006, 8:10

.(JavaScript must be enabled to view this email address)


(يعنی ميخوای بگی که يه نسناسی، بنام سيروس قاسم سيف، ورميداره وو اعترافات خودشو توی ايران امروز چاپ ميکنه، اما به جای عکس خودش، عکس توی جاکشو ميذاره؟!).
(عکس مرا چاپ کرده اند؟).
(بعله پهلوون! عکس جنابعالی رو! ميخوای ببينی؟!).
(اگر امکانش هست، خيلی ممنون می‌شوم).
(بعله که هست! يه لحظه صبرکن تا تاکسی رو پارک کنم!).
سيروس سيف را می‌شناسم. در شهرستان، هم مدرسه‌ای بوديم. بعد از ديپلم، ديگر او را نديدم تا درتهران، در يکی از همان روزهائی که به آپارتمان اميرآباد رفت و آمد داشتم، تصادفن با او رو به رو شدم. کنار" هيچ نيچ کا" نشسته بود و داشتند با هم حرف می‌زدند. تا چشمم به او افتاد، از خوشحالی، به طرفش دويدم و در آغوشش گرفتم و داد زدم که:" سلام سيروس! کجائی؟! اينجا چه می‌کنی؟!". خودش را با سردی، اما مؤدبانه به کناری کشاند و گفت: " من، سيروس نيستم. من، قاسم هستم!" و بعد از آنکه چهره رنجيده و متعجب مرا ديد که ناباورانه به او خيره شده ام، معذرت خواهانه توضيح داد که او، يکی از برادران سه قولوی سيروس سيف است که ازهمان دوران بچگی با مادرش به شهر ديگری کوچ کرده‌اند. اسم برادرديگرش را هم گفت که الان به خاطر ندارم. از او، سراغ سيروس را گرفتم. گفت که در هندوستان است. از حالتش معلوم بود که تمايل زيادی به گفتگو ندارد. بعد از چند دقيقه هم، خداحافظی کرد و به همراه "هيچ نيچ کا"، از خانه خارج شدند. بعد‌ها هم که "هيچ نيچ کا" را ديدم، تا صحبت قاسم سيف را به ميان آوردم، با حالتی بسيارجدی، گفت: " شما می‌دانيد که من در مورد هيچکس، هيچ چيز نمی‌دانم که به کسی ديگر بگويم. آقای سيف هم که در مورد شما ازمن سؤال کردند، همين را به ايشان گفتم!".
اگرچه چندان به هيچ نيچ کا نزديک نبودم و آشنائی من با او، از طريق آشنائی با "او" و "کل اوقلژ" بود که با هيچ نيچ کا، مشترکن آپارتمان امير آباد را اجاره کرده بودند و با وجود آنکه ماه‌ها، از آشنائی اوليه مان می‌گذشت و در آن مدت، بارها برای ديدن "او" و " کل اوقلژ" به آپارتمان امير آباد رفته بودم و با هيچ نيچ کا هم رو به رو شده بودم و با هم صحبت هم کرده بوديم و يکی دو دفعه هم، به بحث و جدل کشانده شده بوديم و حتا، به همراه " کل اوقلژ" و "او"، بر سر يک سفره نشسته بوديم، اما هنوزهم که بود، همديگر را "شما" خطاب می‌کرديم. و خطاب کردن "شما"، بيشتراز جانب من بود؛ به خاطر حفظ فاصله و مصون ماندن از کنجکاوی‌های مدام هيچ نيچ کا. و نيز به خاطر خود هيچ نيچ کا که احساس می‌کردم دارد آجرهای اوليه زندگی مخفی سياسی اش را پی ريزی می‌کند و می‌خواستم که تا آنجا که ممکن است، در موردش، کمتر بدانم! با همه ی اين‌ها، وقتی آن روز، صحبت قاسم سيف را پيش کشيدم، از آن پاسخ خشک و چند پهلويی که به من داد، به چنان شدتی عصبانی شدم که.......
(خب، پهلوون! بالاخره، رسيديم! رسيديم به چلوکباب! حالا، ترمز دستی اين قارقارک رو هم می‌کشيم و.... موتورو هم.....خاموش می‌فرمائيم و.......ميريم سراغ سايت ايران امروز و عکس واعترافات جنابعالی!..... خب!..... من..... الان...... اين کامپيوتر جلوو روشن می‌کنم ....ووو...... البته..... تو...اون گاو صندوق هم، کامپيوترهست و خودت ميتونی روشنش کنی، اما چون به دنگ و فنگای داخلی اين اتول وارد نيستی، بهتره که خودم، از همين کامپيوتر جلوی، برم رو انترنت و پيداش که کردم..... اونوقت، بدمش به اون مونيتور عقبی وو ....... خب! .......اين هم جناب کامپيوترکه ....... روشن شدند و دارند به بنده ی سرتا پا مقصر، چشمک چشمک می‌فرمايند وو......خب......حالا... ....اينم.. ....اينترنت و........اينم........ سايت..... ايران امروز.....که....... الان، ميدمش به مونيتور گاوصندوق..... باس حوصله کنی پهلوون........ يه خورده طول ميکشه...... معمولن....... توی اين پارکينگ..... اينترنتو......خوب ....نميگيره......... شفاف نيس....... آخه پارکينک، تو عمق هشتاد متری زير زمينه...... خب......باشه...... به کسی چه .......‌ها؟!...... دارندگی و برازندگی!....... حالا، اين پارکينک، تو عمق هشتاد متری، اونم وسط شهر و زير اين برج خداتا طبقه، چيکار ميکنه، ديگه علتشو نميتونم بهت بگم تا....... بيای پايگاه و يواش يواش، خودت کشف بکنی که اوضاع و احوال ما، در چه حاله وو...... خب!..... بريم سر اينترنت ......آره.......مونيتور جنابعالی......... اون رو به روته......... سرتو بالا بگيری می‌بينی........ ايران امروز.....داره مياد......اومد؟).
(بلی پهلوان. دارم می‌بينم).
(خب!...... حالا...... اين ماسماسک رو....... ميبريم .....وو ميگذاريم ......روی......فرهنگ و ادبيات و...... يه قچارش ميديم و.......اونوقت......... بفرما........ اينم، عکس و اعترافات جنابعالی! حال می‌کنی پهلوون؟!).
اول به عکس نگاه می‌کنم و می‌بينم که آن عکس، نه تنها عکس من نيست، بلکه عکس سيروس و قاسم هم نيست و حتا، اندک شباهتی هم به من و يا سيروس و قاسم سيف ندارد! بعد نگاه می‌کنم به اسم نويسنده ی مطلب که سيروس"قاسم" سيف است و بعد هم تيتر مطلب که با ديدن آن، به ناگهان، در ذهنم، تصوير ميليون‌ها دست را می‌بينم که دارند با احتياط، فرو می‌روند، به درون جيب‌هائی، بدون آنکه صاحبان آن جيب‌ها، از فرورفتن آن دست‌ها، به درون جيب‌هايشان، اطلاعی داشته باشند. بعد نگاهم می‌لغزد روی متن که .......
(خب! چی ميگی پهلوون؟!).
(چه می‌خواهيد بگويم پهلوان؟).
(ميگی که اسمت سيروس قاسم سيف نيست، خب ميگيم قبول. ممکنه اشتباه شده باشه و صبر می‌کنيم تا برسيم به پايگاه و بهت ثابت کنيم که خود خود سيروس قاسم سيف هستی! ميگی که اينا که اينجا نوشته شده، اعترافات جنابعالی نيست، خب، بازم ميگيم قبول. چون، ممکنه اشتباه شده باشه وو بازهم صبر می‌کنيم تا برسيم به پايگاه و بهت ثابت کنيم که اعترافات، اعترافات خود خودته! ولی عکس چی! عکس رو که ديگه نميتونی منکرش بشی. می‌تونی؟! اونم عکسی که انگار همين الساعه، حی و حاضر، جلوی چشم دوتامون، ازت گرفتن و چسبوندنش اونجا؟!).
(هرچه شما بفرمائيد پهلوان. اگر شما می‌فرمائيد که......).
(بعله! ما می‌فرمائيم که عکس، عکس خودت است پهلوون!).
(و شما می‌فرمائيد که نويسنده ی آن مطلب هم........).
(بعله! ما می‌فرمائيم که نويسنده ی آن اعترافات هم ، خود خودت هستی پهلوون!).
(خوب. در اين صورت، حق با شما است).
(که چی؟! شفاف حرف بزن!).
(که اگر شما می‌فرمائيد هستم، پس هستم).
(‌ای والله! قربون آدم عاقل وحرف شنو!).
(بنا براين، پيش به سوی چلوکباب).
(بعله! پيش به سوی چلوکباب! در ضمن، اگه از اين به بعد هم، خواستی تو صحبتات با من، مثل گذشته‌ها، گوشکوب تعجب معجبی چيزی، توی جلو و عقب علامت سؤالات بذاری، آزادی).
(منظورتان اين است که به نوشتن......).
(بعله! بهت که گفتم، با ما باش، هرچه ميخوای بگو وو هرچه ميخوای بکن! مهم اين "بعله" بود که از تو گرفتيم! بنابراين، ميتونی به نوشتن اعتراف نومه ات، کما فی السابق، ادامه يدی. بعله! فقط باس يه جوری باشه که وقتی پای حساب و کتابات به ميون مياد، بتونی از اونچه نوشتی، دفاع کنی! در ضمن، همه اش هم، حرفاتو، تو دهن اينو اون نذار. شهامت داشته باش! نترس! بگو! مثلن، دفعه ی بعد، ميتونی اعتراف کنی که چطور به خاطر يه چلوکباب ناقابل، بالاخره اعتراف کردی که اونی که قبلن می‌گفتی نيستی، هستی! يا مثلن اون يارو کی بود که اصرار داشتی بگی که اونی! خب! بيارش وسط. بذارش که اعتراف کنه. بذارش که بگه که "تو" نيست! اسمش چی بود؟!).
(فراموشش کنيد پهلوان. آنچه گفتم، در اثر فشاری بود که در آن زمان.......).
(کدوم فشار؟! می‌بينی؟! هنوز هيچی نشده، داری بی عرضه گی خودتو توجيه ميکنی! اگه همينطور پيش بری، توی اعترافای بعديت، پای شوک الکتريکی و قرص‌های روان گردان و شستشوی مغزی و عوض کردن ولتاژهای ژنيتو، به ميون ميکشی! و اين درست نيس. منصفونه نيس. اصلن خيانته! با اين قهرمان سازی از خودت، خيال داری که چقدر از جوونای مردم رو به کشتن بدی؟! خودتو گول نزن پهلوون! بهت که گفتم. ترسو بودن و نترس بودن آدما، دست خودشون نيس. اگه دست خودشون بود، خب، همه ی آدمای دنيا، می‌خواستن که ترسو نباشن! و تازه مگه ترسو نبودن خيلی بهتر از ترسو بودنه؟! نه جون پهلوون! پشت سر يه آدم ترسو، عقل واستاده و پشت سر يه آدم نترس، ديوونگی واستاده! يه آدم ديوونه، دستش تو دست مرگه و يه آدم عاقل، دستش تو دست زندگی! به جون خود پهلوون قسم که هر روز، هزار بار آرزو می‌کنم که‌ای کاش، از شکم ننه ام، ترسو به دنيا اومده بودم و به خاطر نترس بودنم، اينهمه بدبختی نکشيده بودم! اين دنيای ننه جنده رو، آدمای نترسی مثل ما، با کله شقی و يکدندگی و به خطر انداختن زندگی خودشون، ساختن و آبادکردن و آدمای ترسوو جاکشی مثل تو، استفاده شو بردن! ازچی ناراحتی؟! با اون چيزائی که در موردت شنيده بودم، وقتی سوارت کردم، هيچ اميدی نداشتم که به اين راحتی، بعله رو بگی و بذاری يه لقمه چلوکباب امروز، بدون اخم و تخم و عصبانيت و اينجور چيزا، از گلومون پائين بره، ولی مثل اينکه شانس با ما يار بود و اون يه ذره عقل و شعوری که تو کله ات باقی مونده بود، کار خودشو کرد و هم باعث نجات تو شد و هم با عث نجات ما که با همسفری و بده و بستون عاقلونه مون.......).
صدای اذان مؤذن زاده ی اردبيلی، از بلندگوی مسجد، هنوز به نيمه نرسيده است که به ناگهان خاموش می‌شود. آژدان تيموری ميداند که کار، کار علی مؤذن است. قضيه را به رئيس شهربانی می‌گويد و رئيس شهربانی، تصميم می‌گيرد که خودش مستقيما، به مسجد برود و پس از خواندن نماز ظهر، پشت سر پيشنماز مسجد، قضيه بلندگو را با او در ميان بگذارد و چون ميداند آژدان تيمور، از آشنايان پيشنماز مسجد است و در ضمن، هميشه نمازش ظهرش را در مسجد می‌خواند، از او می‌خواهد که به همراه يکديگر به مسجد بروند. آژدان تيموری که تا حالا، گوشش به ما بود، خودش را به جلو می‌کشاند و می‌خندد وتقريبا، بغل گوشم زمزمه می‌کند که: " وقتی که جناب سرهنگ مسجد نديده مان، داشت وزو می‌گرفت، ازخنده روده بر شده بودم جناب سروان! اما جرأت نداشتم که چيزی بهش بگم!". خلاصه، سرهنگ با وضو و رکوع و سجود غلط و غلوطش، نماز ظهر را پشت سر حاجی آقای پيشنماز به پايان ميرساند و جلوی نگاه‌های کنجکاو نمازگزاران که منتظرند بدانند حضور ناگهانی رئيس شهربانی مسجد نديده، در مسجد برای چيست، از جايش بر می‌خيزد و می‌رود کنار حاجی پيشنماز و دوزانو می‌نشيند و پس از تعظيم و حال و احوال پرسی و التماس دعا، از حاجی آقا، با صدای بسيار آهسته و آرامی، قضيه ی اذان و قطع شدن هر از گاهی آن را به وسيله ی علی مؤذن، مطرح می‌کند که به ناگهان، صدای حاجی آقا بالا می‌رود و فرياد می‌زند که: " نخير! مگر صدای خود کربلائی علی چه اشکالی داشته است که نبايد بگذارند اذانش را بگويد؟!". سرهنگ، بازهم با احترام می‌گويد: " مردم بارها و بارها، از دست صدای ايشان به شهربانی شکايت کرده بودند حاجی آقا!". حاجی آقا بازهم فرياد می‌زند که: " اين‌هائی که به شهربانی شکايت می‌کنند، يا ضد دين هستند و يا حرام زاده! درغير اينصورت، صدای اذان برايشان مهم بود، نه صدای مؤذن!". رئيس شهربانی هم از جايش بر می‌خيزد و می‌گويد:" ولی من، به عنوان مأمور دولت، به شما اعلام می‌کنم که حتا اگر مردم از همين صدای اذان قشنگ مؤذن زاده ی اردبيلی شکايت کنند، دستور ميدهم که بلند گوها را از سر مناره‌های مسجد بر دارند، چه برسد به صدای علی مؤذن که مثل صدای الاغی است که سرما خورده باشد!". حاجی آقاهم میگويد: " حالا که اينطور شد، بجنگ تا بحنگيم! اگر شما، مأموردولت هستی، منهم مأمورخدا هستم! اگر شما دولت را برخدا ارجح ميدانی بگو تا مردم مسلمان وظيفه دينی خودشان را بدانند!". رئيس شهربانی هم می‌گويد: " در مورد اينکه من، مأمور دولت هستم، نه خود شما و نه هيچ کدام از مريدهای شما که اينجا ايستاده اند، نميتوانيد شک کنيد، چون اين کارت من، اينهم لباس و درجه ی من و اينهم تلفن شهربانی مرکزی که می‌توانيد الان زنگ بزنيد و بپرسيد که من، مأمور دولت هستم يانه؟! اما اگر من بخواهم که بدانم شما مأمور خداهستيد، به چه کسی بايد زنگ بزنم؟! به قم؟ به نجف؟! به مصر؟! به کجا؟! تازه، آن آيت اللهی که مرجع تقليد شما است و شما از طرف او مأمور گرفتن خمس و ذکات مردم هستيد، چطور می‌تواند ثابت کند که مأمور خدا است؟!".

داستان ادامه دارد...............
-----------
توضيح:
برای اطلاع بيشتر در مورد، " هيچ نيچ کا" و "کل اوقلژ" و " او "، می‌توانيد به داستان بلند " بسم الله الرحمن الرحيم" و برای اطلاع بيشتر در مورد "علی مؤذن"، می‌توانيد به داستان بلند "علی معلم و بچه‌های مسجد پائين دارند می‌آيند" که – از همين قلم- ، در آرشيو سايت ايران امروز موجود است، مراجعه کنيد.


نظر شما درباره این مقاله:


Iran Emrooz
(iranian political online magazine)
iran emrooz©1998-2018
e-mail:
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌گردند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.