بازگشت به صفحه اول
 |  درباره ايران امروز  |  تماس با ايران امروز  |  آگهی در ايران امروز  | 
  |   صفحه اول   |   خبرهای روز   |   سياست   |   انديشه   |   فرهنگ و ادبيات   |   جامعه   |   محیط زیست   |   RSS   |  

فلسفه از روشنگری تا امروز (بخشِ هشتم)

رُبرت تْسیمر؛ ترجمه‌یِ رحمانِ افشاری


iran-emrooz.net | Sat, 23.03.2019, 11:48

۸. کنشِ خردمندانه در نبردِ ایدئولوژی‌ها
نئومارکسیسم، نئولیبرالیسم، اجتماع‌باوری و اخلاقِ گفتگویی

مقدمه
در سده‌یِ بیستم فلسفه‌یِ سیاسی به سلاحی در اختلافاتِ سیاسیِ جهان تبدیل شد. از جهان‌بینی‌هایِ سیاسیِ سوسیالیسم و لیبرالیسم، که در سده‌یِ ۱۹ پدید آمده بودند، برایِ توجیهِ جبهه‌بندی‌ها و قدرت‌طلبی‌ها در دو جنگِ جهانی، در انقلاب‌ها و جنگ‌هایِ داخلی و نیز در جنگِ معروف به جنگِ سرد استفاده شد. دو دیدگاهِ کاملاً متفاوت در این «نبردِ ایدئولوژی‌ها» به‌تدریج شکل گرفتند: از دیدگاهِ مارکسیسم سوسیالیسم علیهِ سرمایه‌داری مبارزه می‌کرد که در شکلِ نرمِ خود دمکراسیِ بورژوایی و در شکلِ رادیکال و خشنِ خود فاشیسم را به خدمتِ خود می‌گرفت. از دیدِ لیبرالیسم بینِ دمکراسیِ آزادیخواهِ غربی و دیکتاتوریِ تمامیت‌خواه (↑سازندگانِ مجسمه‌یِ آزادیِ فلسفی)، که در دو شکلِ کمونیسم و فاشیسم ظاهر شده بود، مبارزه‌ای جریان داشت.

اما در این ستیزِ ایدئولوژی‌ها نمایندگانی از هر دو جناح بودند که می‌کوشیدند تا مستقل از این نبردهایِ سنگربه‌سنگرِ سیاسی به نقد و عقل اعتباری دوباره ببخشند. در این راه هم مارکسیسم و هم لیبرالیسم چهره‌ای نوین و فلسفی به خود گرفتند و در نیمه‌یِ دومِ سده‌یِ بیستم به‌هم نزدیک شدند.

با انقلابِ روسیه در سالِ ۱۹۱۷ مارکسیسم برایِ نخستین بار و در هیئتِ «مارکسیسم- لنینیسم» به یک نوع فلسفه‌یِ رسمیِ دولتی تبدیل شد. اما با این کار روندِ انجمادِ جزم‌اندیشانه نیز آغاز گشت. در واکنش به این روند نمایندگانِ فکریِ نئومارکسیسم مانندِ ↑ارنست بلوخ، ↑گئورگ لوکاچ و مکتبِ فرانکفورت (بنگرید به سرواژه‌یِ بعد) کوشیدند تا مارکسیسم را برایِ سده‌یِ بیستم ازنظرِ فلسفی دوباره جذاب و چابُک کنند. اما آنان به این باور همچنان وفادار بودند که باید به‌کل بر دمکراسیِ «بورژوایی»، بر سرمایه‌داری و سلطه‌یِ مالکیت خصوصی چیره شد.

متفکرانِ نئولیبرالی چون ↑کارل ریموند پوپر و ↑هانا آرنت با در نظر گرفتنِ دو دیکتاتورِ زمانه، هیتلر و استالین، به نقدِ بنیادین و توأمانِ مارکسیسم و فاشیسم پرداختند. به نظرِ آنان هردویِ آن‌ها روایت‌هایی از توتالیتاریسم یا تمامیت‌خواهی بودند که از یکایکِ شهروندان به «تمامی» و تا خصوصی‌ترین زوایایِ زندگی‌شان سلبِ صلاحیت می‌کردند. آنان در بحثِ میانِ ناکجاآبادِ مارکسیستی و اصلاحِ گام‌به‌گام صریحاً جانبِ اصلاح و جامعه‌یِ موسوم به جامعه‌یِ باز را گرفتند.

پس از جنگِ جهانیِ دوم مارشِ پیروزیِ سیاسیِ دمکراسیِ لیبرال به راه افتاد و این نوع دمکراسی در سال‌هایِ سرنوشت‌سازِ ۱۹۸۹/۹۰ در اروپایِ شرقی نیز خود را به کرسی نشاند. بااین‌حال در این فاصله در نزدِ فیلسوفانِ لیبرال نیز خواستِ عدالتِ اجتماعیِ مارکسیسم ردِ پایی از خود بجای گذاشت. ↑جان رالز در کتابِ خود به نامِ ↑نظریه‌ای درباره‌یِ عدالت و به‌قصدِ وحدت بخشیدن میانِ آزادی و عدالت بارِ دیگر به الگویِ قراردادِ اجتماعی بازگشت که در دوره‌یِ روشنگری (↑۲) مطرح شده بود و مطابقِ آن حقوق و تکالیف در جامعه با بستنِ قراردادی میانِ شهروندان می‌توانست موجّه شود. سایرِ فیلسوفانِ آمریکایی مانندِ فیلسوفانِ موسوم به اجتماع‌باوران (بنگرید به آخرین سرواژه‌یِ همین فصل) حتی دوباره به فیلسوفِ یونانی ↑ارسطو بازگشتند تا فردمحوری و خودپرستیِ جوامعِ غربی را به نقد بکشند و فضایلِ اجتماعی را از نو اعتبار ببخشند.

با جان رالز تجدیدِ فلسفه‌یِ اخلاق نیز از نو آغاز شد، فلسفه‌یِ اخلاقی که در راستایِ سنّتِ روشنگری قواعدی بنیادین و عام و «جهان‌شمول» برایِ زندگیِ مشترک می‌جست. این فلسفه‌یِ اخلاق خلافِ نظرِ مارکسیستی بود که می‌گفت اخلاقِ جهان‌شمول نمی‌تواند وجود داشته باشد، چراکه هر نوع اخلاق، «اخلاقِ طبقاتی» است و همیشه به منافعِ طبقه‌یِ حاکم وابسته است. در آلمان نیز فلسفه‌یِ اخلاقِ روشنگری در قالبِ ↑اخلاقِ گفتگویی نوزاییِ خویش را جشن گرفت. این اخلاق با تکیه بر فلسفه‌یِ اخلاقِ ↑ایمانوئل کانت به دنبالِ اصلِ اخلاقیِ جدیدی می‌گشت که بر خرد استوار باشد. ↑یورگن هابرماس، نماینده‌یِ سابقِ مکتبِ فرانکفورتِ نئومارکسیست و برجسته‌ترین فیلسوفِ اخلاقِ گفتگویی، نزدیک شدنِ مارکسیست‌هایِ غربی به مواضعِ لیبرالیسم را در شخصِ خود تجسم بخشید که در نوعِ خود تازه بود.

معرفیِ مختصر
* گئورگ لوکاچ[۱] (۱۹۷۱ – ۱۸۸۵)
* ارنست بلوخ[۲] (۱۹۷۷ – ۱۸۸۵)


جانی تازه در مارکسیسم

هر دو از استادانِ غیررسمی و بافرهنگ بودند و مدافعانِ مارکسیسمِ رسمیِ دولتی چندان دلِ خوشی از آن‌ها نداشتند. هر دو به فلسفه‌یِ ↑گئورگ فریدریش ویلهلم هگل، این سَرحلقه‌یِ ایده‌آلیست‌ها،‌ روی آوردند تا مارکسیسم را از جزم‌اندیشی در امان نگاه‌دارند. اما این کار را به‌گونه‌ای کاملاً متفاوت انجام دادند. باآنکه هر دو ازنظرِ سیاسی به یک اردوگاهِ فکری تعلق داشتند، اما در طولِ زندگی خود را رقیبِ هم می‌دیدند.

گئورگ لوکاچ، این زیبایی‌شناسِ اهلِ بوداپست و از اقشارِ بافرهنگِ جامعه، در کتابِ اصلیِ خود «تاریخ و آگاهیِ طبقاتی»[۳] (۱۹۲۳)، از جعبه‌یِ فلسفیِ هگل مفهومِ «تمامیت»[۴] را دوباره بیرون کشید. هدفش از این کار این بود که بگوید آگاهیِ طبقاتیِ راستینِ «پرولتری» تنها زمانی می‌تواند به وجود آید که حتی‌المقدور تمامِ عوامل و عناصرِ واقعیت در نظر گرفته شود. لوکاچ پدرِ معنویِ زیبایی‌شناسیِ مارکسیستی نیز به شمار می‌رود. علاقه‌یِ خاصی به هنرِ «رئالیستی» داشت، هنری که مانندِ رمان‌هایِ تولستوی و توماس مان واقعیت را «بازتاب می‌داد». وی هنرِ مدرنِ اکسپریمنتال یا تجربی را به «فرم‌باوری» متهم می‌کرد.

اما رفیقش ارنست بلوخ درست برعکسِ او فکر می‌کرد. عشقِ بلوخ به اکسپرسیونیسم به زبانِ خاص و گاهی نامتعارفِ او رنگی شاعرانه بخشیده است. بلوخ در میانِ مارکسیست‌ها پیامبرِ آرمان‌شهر یا ناکجاآباد بود: بجایِ فردوسِ برین جامعه‌یِ بی‌طبقه‌یِ زمینی را می‌نشاند. در تاریخ و هنر و فلسفه «روحِ ناکجاآباد»[۵] (۱۹۱۸) و «اصلِ امید»[۶] (۱۹۵۴-۵۹) را می‌جست، که عنوان‌هایِ دو کتابِ مهمِ او هستند. وی این فکرِ هگل را که واقعیت در سیر و تطوری بی‌انقطاع بسر می‌برد، به‌مثابه‌یِ درخواستی برایِ تغییرِ مداوم تفسیر می‌کرد.

بحثِ فلسفی
نقدِ سیستم، ناکجاآباد یا «مهندسیِ تدریجی»؟

برایِ فیلسوفانِ وفادار به سنّتِ مارکسیسم بحثِ قدیمیِ «اصلاح یا انقلاب» (↑۳) حتی در سده‌یِ بیستمِ میلادی پایان نیافته بود. اما آنان می‌بایست با دو واقعیتِ جدید دست‌وپنجه نرم می‌کردند: از یک‌سو جوامعی بودند که خود را «سوسیالیستی» می‌نامیدند، اما هیچ تصویرِ درخشانی از خود نشان نمی‌دادند، و از سویِ دیگر سرمایه‌داری، به‌ویژه در نیمه‌یِ دومِ سده‌یِ بیستم، به‌گونه‌ای ناخوشایند در کارِ خود موفق بود. بااین‌حال می‌شد همچنان به چیزی پایبند بود که تئودور آدورنو[۷] (۱۹۶۹ – ۱۹۰۳)، نماینده‌یِ اصلیِ مکتبِ فرانکفورت (بنگرید به سرواژه‌یِ بعد) آن را در قالبِ جمله‌یِ زیر بیان کرد: «زندگیِ درست در آنچه نادرست است، وجود ندارد». معنایش این است: اگر در نظامِ اجتماعیِ نادرست یعنی در نظامِ سرمایه‌داریِ آکنده از استثمار و تضادهایِ طبقاتی زندگی می‌کنی و همچنان وضع و حالت خوش است، چنین زندگی‌ای به پشیزی نمی‌ارزد.

مانندِ گذشته از تغییرِ سیستم، لیکن به انواعِ مختلف دفاع می‌شد: گئورگ لوکاچ (۱۹۷۱ – ۱۸۸۵) به‌گونه‌ای کاملاً سنّتی بر همکاریِ میانِ حزبِ کمونیست و طبقه‌یِ کارگر تأکید داشت. ارنست بلوخ (۱۹۷۷ – ۱۸۸۵) بر نقشِ ناکجاآبادیِ جامعه‌ای آرمانی به‌عنوانِ محرک هر نوع تغییر پای می‌فشرد. طرفدارانِ مکتبِ فرانکفورت برعکس اوضاع را بسیار بدبینانه‌تر می‌دیدند. آنان فنونِ زیرکانه‌یِ فریبکاریِ سرمایه‌داری را یادآور می‌شدند و دیگر اعتقادی به طبقه‌یِ کارگر نداشتند. امیدشان به جهانِ سوّم و جنبش‌هایِ اعتراضیِ دانشجویان بود.

در مقابل طرفدارانِ دمکراسیِ لیبرال مانندِ کارل پوپر (۱۹۹۴ – ۱۹۰۲) و هانا آرنت (۱۹۷۵ – ۱۹۰۶) این نکته را گوشزد می‌کردند که عملاً هر جا که تغییرِ سیستم رخ‌داده است، دیکتاتوری‌هایِ توتالیترِ نوینی سر برآورده‌اند که آزادیِ شهروندان را لگدکوب کرده و راه را بر هر نوع تغییر بسته‌اند. آرنت با کتابِ خود به نامِ «عناصر و خاستگاه‌هایِ حکومتِ توتالیتر»[۸] (۱۹۵۱) مفهومِ توتالیتاریسم یا تمامیت‌خواهی را واردِ فلسفه‌یِ سیاسی کرد. این مفهوم از تجزیه‌وتحلیلِ دیکتاتوری‌هایِ نوینِ کمونیسم و فاشیسم به وجود آمد که هر دو خواهانِ تسلطِ «تام» بر انسان تا حدِ سلطه بر زندگیِ خصوصی و به‌ویژه تفکرِ او بودند. انسان می‌باید خود را به‌عنوانِ وسیله‌ای در جنبشِ اجتناب‌ناپذیرِ تاریخی احساس کند. به نظرِ آرنت فرد در نظام‌هایِ توتا‌لیتر به چرخ‌دنده‌ای بی‌اصطکاک تنزل پیدا می‌کند و خودآیینی و خودفرمانی‌اش از بین می‌رود.

نقدِ پوپر بیش از همه متوجهِ طرفدارانِ ایجادِ جامعه‌یِ ناکجاآباد بود. به عقیده‌یِ او اندیشیدنِ مداوم به موفقیت‌هایِ کلان و تغییرِ بنیادینِ جامعه به‌آسانی به دل‌مُردگی، نارواداری و خشونت نسبت به دیگراندیشان خواهد انجامید. وی در کتابِ خود به نامِ «جامعه‌یِ باز و دشمنانِ آن»[۹] (۱۹۴۵) در برابرِ نظام‌هایِ توتالیتر مدلِ جامعه‌ای «باز» یعنی پذیرایِ نقدِ مداوم را می‌نشاند که در آن صاحبانِ قدرت را می‌توان در هر زمان از طریقِ انتخابات برکنار کرد. وی بجایِ انقلاب مدافعِ «مهندسیِ تدریجی»[۱۰] است، یعنی سیاستِ اصلاح‌طلبانه و گام‌به‌گامی که معطوف به مشکلاتِ عملی است.

بعد از جنگِ جهانیِ دوم روشنگرانِ نوین و اصلاح‌طلبانِ سیاسی نیز به چهارچوبِ دولتِ قانونیِ لیبرال پایبند بودند. اما هم ↑یورگن‌هابرماس در آلمان و هم ↑جان رالز در ایالاتِ متحده‌یِ آمریکا بر آن بودند تا سرمایه‌داری را ازنظرِ اجتماعی اصلاح کنند. برایِ آنان دمکراسی به‌قدرِ کافی نه دمکراتیک بود و نه اجتماعی. خواستِ قدیمیِ روشنگری یعنی آزادی، برابری و برادری به نظرِ آنان هنوز برآورده نشده بود. هر دو خواهانِ شرکتِ بیشترِ شهروندان در روندِ شکل‌گیریِ اراده‌یِ سیاسی و کاستن از نابرابری‌هایِ اقتصادی و اجتماعی بودند. عدالت به باورِ رالز یعنی، از بابِ مثال، در توزیعِ دارایی‌ها باید به مصالحِ همگانی و نه‌فقط به منافعِ عده‌ای قلیل توجه داشت.

با طرفدارانِ اجتماع‌باوری (بنگرید به آخرین سرواژه‌یِ همین فصل) در پایانِ سده‌یِ بیستم فیلسوفانی بر صحنه ظاهر شدند که دولتِ قانونیِ لیبرال را درواقع موردِ تردید و پرسش قرار نمی‌دادند، اما از دو جنبه‌یِ اساسی به لیبرالیسمِ نوعِ کلاسیک حمله می‌کردند: به نظرِ آنان مسئله تنها نباید به سودمندی و خودشکوفاییِ فرد محدود شود، بلکه باید رفاه و آسایشِ اجتماعات[۱۱] از خانواده گرفته تا کشور را نیز در نظر گرفت. از این گذشته برایِ عدالت مقیاسِ واحدی وجود ندارد. عدالت، بسته به اینکه به کدام اجتماع تعلق داریم، چهره‌هایِ فراوان دارد.

معرفیِ مختصر
* کارل پُوپر[۱۲] (۱۹۹۴ – ۱۹۰۲)
* هانا آرِنْت[۱۳] (۱۹۷۵ – ۱۹۰۶)

سازندگان مجسمه‌یِ آزادیِ فلسفی
همان هنگام که هیتلر و استالین در کارِ تقسیمِ اروپا میانِ خود بودند، کارل پوپر و هانا آرنت پرچمِ کوچکِ آزادی را شجاعانه در مهاجرت برافراشتند. آنان در همان زمان و بعدها نیز برایِ دفاعشان از جمهوریِ دمکراتیک و جامعه‌ای تکثرگرا موردِ ریشخند و نقدِ نیروهایِ چپ و راست قرار گرفتند.

اما در غرب از هردویِ آنان به گرمی تقدیر شد و پس از فروپاشیِ کمونیسم نیز هر دو حیاتی نو یافتند. هر دو فیلسوف یهودی‌تبار بودند و به‌ناگزیر از فضایِ آلمانی‌زبان مهاجرت کردند و در انگلستان و در آمریکا سکنی گزیدند و همان‌جا به ارزش‌هایِ دمکراسیِ غربی بیشتر پی بردند.

پوپر در کتابِ اصلیِ خود به نامِ «جامعه‌یِ باز و دشمنانِ آن» (۱۹۴۵)، که کتابی است در بابِ فلسفه‌یِ سیاسی، نشان می‌دهد که کمونیسم و فاشیسم ریشه‌هایِ مشترکِ آزادی‌ستیز دارند و این ریشه‌ها تا افلاطون می‌رسند.

اما کارل پوپر و هانا آرنت درست مانندِ لوکاچ و بلوخ، دو مارکسیستی که پیش‌تر از آنان سخن رفت، مشترکاتِ ایدئولوژیکشان با رابطه‌یِ شخصیِ میانشان، یا بهتر است بگوییم عدمِ رابطه‌شان، در تضادی غریب قرار داشت. مسیرِ تحولِ فلسفی‌شان بسیار متفاوت بود.‌ هانا آرنت شاگردِ دو قائدِ فلسفه‌یِ اگزیستانس، ↑مارتین هایدگر و کارل یاسپرس بود (↑۶) و افزون بر این با والتر بنیامین، از همکارانِ مکتبِ فرانکفورت نیز دوستی داشت. پوپر که در فضایِ خشکِ منطق و نظریه‌یِ علمِ متأثر از ↑حلقه‌یِ وین آموزشِ فلسفی دیده بود، این ارتباطاتِ آرنت برایش بی‌اندازه مشکوک بود. وی هایدگرِ طرفدارِ نازی‌ها را تحقیر می‌کرد و با مکتبِ فرانکفورت نیز آبش به یک جوی نمی‌رفت. به‌این‌ترتیب هر دو، پوپرِ وینی در لندن و آرنتِ هانوفِری در نیویورک، بر رویِ یک موضوع، اما نه باهم بلکه در کنارِ هم کارکردند.

هانا آرنت به‌نوبه‌یِ خود چند سال بعد در کتابِ «عناصر و خاستگاه‌هایِ حکومتِ توتالیتر» (۱۹۵۱) برایِ توصیفِ دو صورتِ دیکتاتوری مفهومِ توتالیتاریسم را وضع کرد.

سرواژه‌یِ فلسفی
شهسوارانِ افسرده‌سیمایِ مارکسیست: مکتبِ فرانکفورت و نظریه‌یِ انتقادی آن

در سالِ ۱۹۲۴ در شهرِ فرانکفورت فیلسوفان و دانشمندانِ جوانِ مارکسیست گردِ هم آمدند و «مؤسسه‌یِ پژوهشِ اجتماعیِ فرانکفورت»[۱۴] را بنیاد نهادند. «نظریه‌یِ انتقادیِ» مؤسسه پروژه‌ای میان‌رشته‌ای بود: مارکسیسمِ سنّتی می‌بایست به‌کمکِ روانکاویِ فروید (↑زیگموند فروید و روانکاوی) لاستیکش آج‌دار می‌شد و فلسفه، جامعه‌شناسی و روان‌شناسی در یک نظریه‌یِ اجتماعیِ نوین همه باهم متحد می‌شدند.

از این گذشته آنان با مارکسیست‌هایِ قدیمی فرق داشتند. والتر بنیامین[۱۵] (۱۹۴۰ – ۱۸۹۲) بجایِ اقتصاد بیشتر به ادبیات علاقه داشت، و تئودور و. آدورنو[۱۶] (۱۹۶۹ – ۱۹۰۳) به موسیقی. هربرت مارکوزه[۱۷] (۱۹۷۹ – ۱۸۹۸) حتی مدتی دستیارِ ↑مارتین هایدگر، این کاهنِ بزرگِ فلسفه‌یِ اگزیستانس بود.

آنان، رانده‌شده از نازیسم، مطالعاتِ خود را در ایالاتِ متحده‌یِ آمریکا پی گرفتند. بخشی از «مکتبِ فرانکفورت»، که در این فاصله به این نام خوانده می‌شد، پس از جنگِ جهانیِ دوم به محلِ اصلی‌اش باز گشت و در سال‌هایِ حول‌وحوشِ ۱۹۶۸ خوراکِ نقدِ اجتماعیِ دانشجویانِ عصیانگر در مبارزه با نظامِ سرمایه‌داری- بورژوایی را فراهم کرد. هربرت مارکوزه ستاره‌یِ بلندآوازه‌یِ چپِ جدید شد و والتر بنیامین به‌عنوانِ نظریه‌پردازِ هنر دوباره کشف شد. ماکس هورکهایمر[۱۸] (۱۹۷۳ – ۱۸۹۵) و تئودور و. آدورنو، که دراین‌بین صاحبِ کرسی استادی در دانشگاهِ فرانکفورت بودند، از عالَم آکسیون‌ها و تحصن‌ها چندان سر درنمی‌آوردند و هرگز نتوانستند از مقامِ استادیِ خود دست بکشند. وقتی دانشجویانِ افراطی در اوجِ ناآرامی‌هایِ دانشجویی دفترِ آدورنو را اشغال کردند، «تدی» آدورنو، که دوستانش او را چنین صدا می‌زدند، از اداره‌یِ پلیسِ دولتِ طبقاتیِ بورژوایی خواست تا آنان را بیرون کند. تنها تسلایِ آدورنو هنر بود. وی در کتابِ «نظریه‌یِ زیبایی‌شناختی»[۱۹] (۱۹۷۰)، هنر را یکی از چند مأوایی توصیف می‌کند که مخالفانِ سرمایه‌داری می‌توانند «نفی» یعنی یک‌دم مقاومت در برابرِ سیستم را در آن حس کنند.

ازنظرِ فلسفی نیز نمایندگانِ مکتبِ فرانکفورت شهسوارانِ افسرده‌سیمایِ مارکسیست بودند.[۲۰] آنان می‌بایست با این تجربه دمخور می‌شدند که سرمایه‌داری ازنظرِ سیاسی و اقتصادی موفق‌تر از آن بود که حتی خودِ مارکس تصور می‌کرد. طبقه‌یِ کارگر به رفاه رسیده بود و دیگر هیچ علاقه‌ای به انقلاب نداشت. بر اسبِ رسالتِ تاریخیِ پرولتاریا دیگر نمی‌شد حتی یک شاهی هم شرط بست. به نظر می‌رسید که تحققِ سریعِ جامعه‌یِ بی‌طبقه به زمان‌هایِ دور موکول شده است. در اروپایِ شرقی نیز وضع بهتر از این نبود: در سوسیالیسمِ به‌اصطلاح «موجودِ» آنجا بوروکراسیِ دولتی به اختناقِ جدید انجامیده بود. سرمایه‌داری در هر دو کتابِ اصلیِ مکتبِ فرانکفورت، یعنی ↑دیالکتیکِ روشنگری (۱۹۴۴) اثرِ مشترکِ هورکهایمر و آدورنو، و «انسانِ تک ساحتی»[۲۱] (۱۹۶۴) اثرِ هربرت مارکوزه، نظامی مکّار و سرکوبگر توصیف می‌شد که خِرَد در آن به ابزاری صرف در خدمتِ سود درآمده بود. مارکوزه بیش از همه به این نکته اشاره داشت که حتی غرایز و نیازهایِ انسان مطابق با [نیازهایِ] نظام چگونه دستکاری شده‌اند.

نظریه‌یِ انتقادی[۲۲] وظیفه‌یِ اصلیِ خود را در این می‌دید که دست به «نقدِ ایدئولوژی» بزند، یعنی بی‌طرفیِ ظاهریِ سایر نظریه‌ها را برملا کند و مانندِ کارآگاهِ خصوصیِ فلسفه‌یِ اجتماعی در همه‌جا، در فلسفه و فرهنگ و سیاست و جامعه، ردِ پایِ منافعِ پنهانِ اجتماعی را بیابد. «نظریه‌یِ انتقادی» در موردِ منافعِ اجتماعیِ خود نیز سکوت نمی‌کرد. هدفش کمک به غلبه بر جامعه‌یِ بورژوایی و برانداختنِ اختناق و استثمار به یاریِ نوعِ نوینی از روشنگری بود.

البته جوان‌ترین جوانه‌یِ مکتبِ فرانکفورت، ↑یورگن‌هابرماس، به راهِ خود رفت و حتی مدافعِ دولتِ قانونیِ لیبرال شد.

سرواژه‌یِ فلسفی
دیالکتیکِ روشنگری (۱۹۴۴)

«دیالکتیکِ روشنگری»[۲۳] مشهورترین اثرِ مکتبِ فرانکفورتِ نئومارکسیست و نظریه‌یِ انتقادی است که این مکتب آن را نمایندگی می‌کرد (بنگرید به سرواژه‌یِ پیشین). این کتاب به قلمِ مشترکِ ماکس هورکهایمر و تئودور و. آدورنو نوشته شده و در زمانِ جنگِ جهانیِ دوم و ناسیونال سوسیالیسم، که این دو مؤلف در آمریکا در تبعید بسر می‌بردند، تألیف شده است. فکرِ اصلیِ کتاب ساده و توهم‌زِداست. ادعایِ روشنگری مبنی بر رهاییِ انسان به یاریِ خرد به گونه‌یِ «وارونه‌سازیِ دیالکتیکی»[۲۴] به ضدِ خود تبدیل شد: نظامِ سرمایه‌داری بال‌هایِ خِرَد را چید و آن را به گاری بست و از آن همچون ابزاری بهره گرفت تا انسان‌ها را در راستایِ منافعِ طبقاتیِ بورژوازی تحتِ تأثیر قرار دهد. از خرد، به معنایِ خودآیینی و خودفرمانی، «خردِ ابزاری»[۲۵] پدید آمد و نظریه‌یِ رهایی به ایدئولوژیِ تضمین‌گرِ سلطه بدل شد.

معرفیِ مختصر
* یورگن‌هابرماس[۲۶] (متولد ۱۹۲۹)

روشنگریِ جدیدِ ساختِ آلمان
هابرماس از آموزه‌یِ مارکسیسم و روشنگری بهره برده است: خرد و نقدِ اجتماعی مهم‌ترین اصطلاحات در تفکرِ یورگن هابرماس، این معروف‌ترین فیلسوف و جامعه‌شناسِ آلمانی در سطحِ جهان در نیمه‌یِ دومِ سده‌یِ بیستم است.‌ هابرماس مانندِ اکثرِ اسلافِ آلمانیِ خود استادِ برجسته‌یِ دانشگاه است و کتاب‌هایِ فراوان نوشته است. همین‌که نظریه‌یِ نوینی به بازار می‌آید، پروفسور هابرماس نیز به آن می‌پردازد و در کتاب‌هایش درباره‌یِ آن بحث می‌کند. هابرماس، جوان‌ترین خلفِ مکتبِ فرانکفورتِ نئومارکسیست به شمار می‌رود. وقتی دستیارِ جوانِ ماکس هورکهایمر بود به دفاع از این نظر پرداخت که علم بی‌طرف نیست. هر نظریه، مطابقِ برنهادِ اولینِ کتابش «شناخت و علاقه»[۲۷] (۱۹۶۸)، با علایقِ اجتماعی همراه است. اما در سنِ پختگی روشنگری برایِ او مهم‌تر از مارکس شد. از دولتِ قانونی و دمکراسی به دفاع پرداخت و مفهومِ «وطن‌پرستیِ مبتنی بر قانونِ اساسی»[۲۸] را به‌عنوانِ شکلِ جدیدی از وفاداری به دولت وضع کرد. اخلاق و خرد به‌عنوانِ دو شالوده‌یِ جامعه موضوعِ مهم او شدند. وی در کتابِ اصلیِ خود، «نظریه‌یِ کنشِ ارتباطی»[۲۹] (۱۹۸۱)، به تنِ خرد لباسی نو پوشاند و آن را «خردِ ارتباطی» نامید. معنایش این است: تانگو رقصِ دونفره است- خرد شُویِ یک‌نفره نیست، بلکه روندی است اجتماعی. خرد درجایی جان می‌گیرد که تبادلِ استدلال جریان داشته باشد. این امر به‌عنوانِ‌مثال در سیاست هم اعتبار دارد: باید به شهروندان همیشه این امکان را داد تا با استدلال‌هایِ خود در تشکیلِ اراده‌یِ سیاسی شرکت کنند. ↑اخلاقِ گفتگویی که توسطِ هابرماس و کارل- اُتو آپل[۳۰] (متولد ۱۹۲۲)، دوست و همکارِ هابرماس، تدوین شد، آشکار می‌کند که در پسِ عملِ اجتماعیِ خرد ارتباطی، در پسِ تبادلِ صادقانه‌یِ استدلالات در یک «گفتگو» اصلِ اخلاق، که از زمان روشنگری مدت‌ها به دنبالش می‌گشتیم، خود را پنهان کرده است.

سرواژه‌یِ فلسفی
اخلاقِ گفتگویی

بحث و گفتگو چه ربطی به اخلاق دارد؟ اخلاقِ گفتگویی[۳۱]، که کارل- اُتو آپل (متولدِ ۱۹۲۲) و ↑یورگن هابرماس (متولدِ ۱۹۲۹) آن را تدوین کردند، مدعی است که خیلی ربط دارد. اخلاقِ گفتگویی با تکیه بر فلسفه‌یِ اخلاقِ ↑ایمانوئل کانت مدعیِ بنا کردنِ اصولِ اخلاق با ارجاع به خردِ انسان است. اما آپل و هابرماس، برخلافِ نظرِ کانت که اساس را بر خردِ فرد می‌گذاشت، معتقدند که خردِ امری اجتماعی است و در ارتباطِ میانِ انسان‌هاست که ظاهر می‌شود، البته نه در هر ارتباطی، بلکه بیشتر در یک «وضعِ ایده‌آلِ زبانی»: فرض کنیم که انسان‌هایی همدل بخواهند بدونِ اجبار و تنش و به‌کمکِ بحث و گفتگو مشکلی را حل کنند. آنان بی‌آنکه بگویند بر سرِ پیش‌شرط‌هایِ خاصی باهم توافق می‌کنند، مثلاً اینکه هر کس باید حقیقت را بگوید و تمامِ شرکت‌کنندگان در بحث باید از حقِ مساوی برخوردار باشند. فیلسوفانِ اخلاقِ گفتگویی می‌گویند مطلب همین‌جاست. این پیش‌شرط‌ها چیزی جز همان اصولِ اخلاق نیستند. بنابراین هر ارتباطِ عقلانی بر شانه‌هایِ اصولِ اخلاقی ایستاده است. نتیجه‌یِ معکوس آن چنین می‌شود: اگر می‌خواهیم ارتباطی عقلانی داشته باشیم، باید اخلاقی عمل کنیم.

بحثِ فلسفی
آیا برایِ همه یک اخلاق وجود دارد؟
اخلاقِ طبقاتی، اخلاقِ عقلی یا اخلاقِ فضیلت‌مدار؟

فلسفه‌یِ اخلاق برایِ مارکسیسم ذیلِ فلسفه‌یِ تاریخ و فلسفه‌یِ اجتماع بود. نظر به اینکه هر اخلاق وابسته به زیربنایِ خاصِ اقتصادی و مناسباتِ معیّنِ اجتماعی بود، اصولِ جهان‌شمولِ اخلاقی نمی‌توانست وجود داشته باشد. مارکسیست‌ها مدافعِ نسبی‌گرایی بودند: به نظرشان هر اخلاق نسبی بود و در خدمتِ طبقه‌یِ حاکم قرار داشت. پس یک اخلاق که برایِ همه اعتبار داشته باشد، نمی‌توانست وجود داشته باشد. هر اخلاق، اخلاقِ طبقاتی بود. برایِ کسی که می‌خواست سمت‌وسویِ خود را در عمل تعیین کند، آگاهیِ درستِ طبقاتی مهم‌تر از اصولِ انتزاعیِ اخلاقی بود. این مسئله در کتابِ «تاریخ و آگاهیِ طبقاتی» (۱۹۲۳) اثرِ ↑گئورگ لوکاچ (۱۹۷۱ - ۱۸۵۵) همچنان به همین شکل ترسیم شده است. وظیفه‌یِ هر فردِ اخلاقاً مترقی این بود که نشانه‌هایِ زمان را درست تفسیر کند و «موضعِ پرولتاریا» را اتخاذ کند. البته همکارِ مارکسیستِ او، ↑ارنست بلوخ (۱۹۷۷ – ۱۸۸۵)، از «اخلاقِ راستین» حرف می‌زد و آن را از اخلاقِ مبارزه‌یِ طبقاتی و سیاسی متمایز می‌کرد و مانندِ↑ایمانوئل کانت در ↑امرِ مطلق‌اش آن را «در تصمیمِ غیرِمنفعت‌طلبانه برایِ یاری به یکدیگر» می‌دید. اما بلوخ نیز معتقد بود که چنین اخلاقی فقط در جامعه‌یِ بی‌طبقه می‌تواند اعتبار پیدا کند.

در نیمه‌یِ دومِ سده‌یِ بیستم، با دست کشیدن از نسبی‌گراییِ مارکسیستی، بازگشتی به‌سویِ اخلاقِ جهان‌شمول که برایِ همه معتبر باشد، صورت گرفت که برایِ زمانِ کنونی نیز می‌بایست کاربرد داشته باشد. اما آیا آن‌طور که روشنگران اعتقاد داشتند، خرد پایه‌یِ اخلاق بود؟ نمایندگانِ جدیدِ اخلاقِ عقل‌باور رویکردی «پراگماتیستی» در پیش گرفتند: چه اصولی را باید در نظر گرفت تا همزیستیِ انسان‌ها به‌نحوِ عقلانی ممکن باشد؟

ازقضا نماینده‌یِ سابقِ ↑مکتبِ فرانکفورتِ نئومارکسیست، ↑یورگن هابرماس (متولدِ ۱۹۲۹) به‌اتفاقِ همکارش کارل- اتو آپل (متولدِ ۱۹۲۲) از نو کوشیدند اخلاقِ جدیدی تأسیس کنند. حاصلِ کارِ آنان اخلاقِ موسوم به ↑اخلاقِ گفتگویی بود که می‌گفت هنگامی‌که ما با استدلال و به‌طورِ عقلانی با یکدیگر مشاجره می‌کنیم، همواره اصولِ اخلاقی را پیش‌فرضِ خود قرار می‌دهیم، به‌عنوانِ‌مثال متعهد می‌شویم که حقیقت را بگوییم یا برابریِ حقوقِ همدیگر را به‌رسمیت بشناسیم. بنابراین در ژرفایِ «گفتگو»یِ عقلانی اصولِ اخلاقی نهفته است. فیلسوفِ آمریکایی ↑جان رالز (۲۰۰۲ - ۱۹۲۱) در کتابِ خود به نامِ ↑نظریه‌ای درباره‌یِ عدالت (۱۹۷۱) پا در راهِ دیگری می‌گذارد که آن راه نیز به هدفی مشابه می‌رسد. رالز می‌پرسد: خودِ انسان‌ها هنگامی‌که در نوعی مجمعِ عمومی، که وی آن را «وضعِ نخستینِ» اجتماعی می‌نامد، مجبور باشند در موردِ قواعدِ همزیستی به توافق برسند، بر سرِ کدام اصولِ اخلاقی وحدت می‌کنند؟ در چنین وضعی، به نظرِ رالز، از اصولی اخلاقی مانندِ آزادی و برابری، احترام به خود و دیگری گریزی نیست. برایِ نمایندگانِ ↑اجتماع‌باوری که از سال‌هایِ ۸۰ سده‌یِ بیستم در بحث‌هایِ عمومی ظاهر شدند، این نوع تأملات بیش‌ازحد انتزاعی بود. آنان گوشزد می‌کردند که همزیستیِ انسان‌ها تنها زمانی به‌خوبی محقق می‌شود که ما فقط به فکرِ خودآیینی و احترام به فرد نباشیم، بلکه به فکرِ اجتماعی که در آن زندگی می‌کنیم، نیز باشیم. به زبانی دیگر: ما به فضایلِ اجتماعی نیازمندیم. باید در قبالِ خانواده‌، اجتماع و  کشورِ خود احساسِ مسئولیت کنیم.

معرفیِ مختصر
* جان رالز[۳۲] (۲۰۰۲ - ۱۹۲۱)

روشنگریِ جدیدِ ساختِ آمریکا
این مسئله که قواعدِ همزیستیِ اخلاقی و سیاسی را چگونه می‌توان بر پایه‌ای عقلانی بنا کرد، مدت‌ها بود که در فلسفه فراموش شده بود یا آن را غیرِقابلِ‌حل می‌دانستند. مردی که این مسئله را در برنامه‌یِ حرکتِ قطار فلسفه نوشت و آن را به سطحی رساند که از زمانِ کانت و روشنگری (↑۶) به این سطح نرسیده بود، جان رالز نام داشت که اهلِ بالتیمورِ ایالتِ مریلندِ آمریکا بود و بیشترِ اوقاتِ زندگیِ خود را به تدریس در دانشگاهِ معتبرِ هاروارد گذراند. رالز نه‌فقط در فلسفه، بلکه در اقتصاد هم بر آن شد تا این مسئله را که برایِ او عاجل‌ترین و حیاتی‌ترینِ مسئله بود، حل کند: چگونه می‌توان موضعِ اساسیِ لیبرالی را با دولتِ رفاهِ عمومی پیوند زد؟ وی ایده‌یِ «عدالت به‌مثابه‌یِ انصاف» را در کتابِ ↑ نظریه‌ای درباره‌یِ عدالت (۱۹۷۱) به رشته‌یِ تحریر درآورد. رالز «مردِ تکْ کتاب» باقی ماند. تمامِ آثارِ منتشرشده‌ىِ دیگرِ او را می‌توان شرح و تفسیرِ همان کتابِ اصلی‌اش دانست. اما این کتاب از آن کتاب‌ها بود: برایش شهرتِ فیلسوفِ کلاسیکِ فلسفه‌یِ جدید را به ارمغان آورد و بحثی جهانی را دامن زد.

سرواژه‌یِ فلسفی
نظریه‌ای درباره‌یِ عدالت

در میانِ کتاب‌هایِ فلسفیِ سده‌یِ بیستم تعدادِ آثارِ موفق بسیار کم است: اما بدونِ شک یکی از این آثار کتابِ اصلیِ فیلسوفِ آمریکایی ↑جان رالز است به نامِ «نظریه‌ای درباره‌یِ عدالت»[۳۳]. رالز با این کتابش به لیبرالیسم آمپولِ ویتامین زد. وی مثلِ لیبرال‌هایِ سنّتی جامعه را متشکل از افرادی می‌دانست که مسئله‌یِ اصلی‌شان آزادی و خودشکوفایی است. اما او به عدالتِ اجتماعی نیز دلبستگیِ خاص داشت. به نظرِ او جامعه باید لیبرال، اما منصفانه و عادلانه هم باشد. «نظریه‌ای درباره‌یِ عدالت» می‌کوشد تا مطالباتِ قدیمیِ آزادی، برابری و برادری را از نو مستدل کند و برایِ این کار به نظریه‌یِ قراردادِ اجتماعیِ روشنگری (↑۲) روی می‌آورد. رالز بجایِ وضعِ طبیعیِ جامعه پیشنهاد می‌کند که «وضعِ نخستین»ی را در ذهنمان تصور کنیم که انسان‌ها در آن گردآمده‌اند و خود را باهم برابر می‌یابند و می‌خواهند از منافعشان حمایت و از عقلشان استفاده کنند. در چنین جمعی، به نظرِ رالز، تصورِ «عدالت به‌مثابه‌یِ انصاف» ظهور می‌کند که وی آن را به‌صورتِ زیر جمع‌بندی می‌کند: «تمامِ ارزش‌هایِ اجتماعی- آزادی، فرصت‌ها، درآمدها، ثروت‌ها و مبانیِ اجتماعیِ احترام به خود - را باید به مساوات توزیع کرد، مگر آنکه توزیعِ نابرابرِ آن‌ها سودی به همگان برساند.»[۳۴] «نظریه‌ای درباره‌یِ عدالت» مدعی است که منافعِ شخصیِ ما حکم می‌کند که نگذاریم شکافِ نابرابری در یک جامعه بیش‌ازحد بزرگ شود. به‌عبارتِ‌دیگر رشدِ فردی و عدالتِ اجتماعی دو شریکِ تجاریِ هم‌اند و از وجودِ هم سود می‌برند.

سرواژه‌یِ فلسفی
تقسیم‌کنندگانِ عدالت:*مایکل والزر و اجتماع‌باوری

در دهه‌هایِ آخرِ سده‌یِ بیستم در آمریکا و کانادا جریانی در فلسفه‌یِ اجتماعی و فلسفه‌یِ اخلاق پدید آمد که به گاوِ مقدسِ لیبرالیسم حمله می‌کرد. آنچه در کانونِ اندیشه‌یِ این جریان قرار داشت، فرد نبود، بلکه اجتماع[۳۵] بود. به نظرِ اجتماع‌باوران اگر هر کس تنها به فکرِ خودش باشد، جامعه فرومی‌پاشد. آنان برعکس توصیه می‌کنند که به فضایل و ارزش‌هایِ اجتماعاتِ مشخص مانندِ خانواده، ناحیه و کشور روی بیاوریم. اجتماع‌باوران را نمی‌توان در قالبِ سیاسیِ چپ و راست جای داد. برایِ آنان ابتکارات و اجتماعاتِ شهروندان همان اندازه پُرارزش است که فضیلتِ میهن‌پرستی. مهم‌ترین نیایِ فلسفیِ اجتماع‌باوری[۳۶] ↑ارسطو فیلسوفِ یونانی است که انسان در نظرش در درجهِ نخست موجودی اجتماعی است. رقیبِ محبوبِ اجتماع‌باوری نظریه‌یِ عدالتِ لیبرالیِ ↑جان رالز است که می‌کوشد اصولی واحد، یعنی مجرد و «جهان‌شمول» برایِ عدالت و مساوات در تمامِ عرصه‌هایِ جامعه بیابد.

ستاره‌یِ فلسفیِ اجتماع‌باوری مایکل والزر[۳۷] (متولدِ ۱۹۳۵) اهلِ نیویورک و مؤلفِ کتابِ «حوزه‌هایِ عدالت»[۳۸] (۱۹۸۳) است. البته والزر خود را دشمنِ لیبرالیسم نمی‌داند، بلکه می‌خواهد آن را تعدیل و تکمیل کند. والزر سوسیال لیبرال است اما در فضایِ سیاسیِ آمریکا چپ به‌حساب می‌آید. وی از سنخِ فیلسوفانِ متعهد است: علاوه بر کارِ تدریس در دانشگاهِ ترازِ اولِ پرینستون درباره‌یِ مسائلِ حادِ سیاستِ اجتماعی نیز اظهارنظر می‌کند.

والزر نه‌تنها جوامعِ پیچیده و تکثرگرایِ غرب را در نظر دارد، بلکه به جامعه‌یِ جهانیِ درهم‌تنیده و با ملاک‌هایِ ارزشیِ متفاوت نیز توجه دارد. به نظرِ او می‌توان نوعِ جدیدی از عدالت را از طریقِ به‌اصطلاحِ برابریِ پیچیده[۳۹] تعریف کرد. توجهِ این نظریه به این موضوع است که جامعه دارایِ حوزه‌هایِ گوناگون مانندِ فرهنگ، اقتصاد، سیاست و غیره است و ثروت در این حوزه‌هاست که تقسیم می‌شود. این «حوزه‌هایِ گوناگونِ عدالت» باید از هم جدا بمانند. همه خواهان یک نوع ثروت یا یک نوع اعتبارِ اجتماعی نیستند. مهم اما این است که هر کس در هر حوزه‌ای که هست، سهمی از کیک ببرد و کسی نتواند کیک را به‌تنهایی بخورد. فقط از این طریق است که خواستِ آزادی و برابری می‌تواند نجات پیدا کند.

علاوه بر والزر السدیر مک‌اینتایرِ[۴۰] ایرلندی‌تبار (متولدِ ۱۹۲۹)، چارلز تیلورِ[۴۱] کانادایی (متولدِ ۱۹۳۱) و مارتا نوسبامِ[۴۲] آمریکایی (متولدِ ۱۹۴۷) جزوِ شناخته‌شده‌ترین نمایندگانِ اجتماع‌باوری هستند.


فصلِ اول: زمینه
فصلِ دوم: فلسفه‌یِ سده‌هایِ نخستینِ عصرِ جدید و دوره‌یِ روشنگری
فصلِ سوم: استادانِ اندیشه و امرِ مطلق
فصلِ چهارم: آزادی و عدالتِ اجتماعی در سده‌یِ ۱۹ میلادی
فصلِ پنجم: نگاهی نو به جهان و انسان در اواخرِ سده‌یِ ۱۹ میلادی
فصلِ ششم: نسیمی تازه در متافیزیکِ آغازِ سده‌یِ ۱۹ میلادی
فصلِ هفتم: فلسفه در مرزهایِ منطق و علم
فصلِ بعد: راه‌هایِ نوینِ فلسفه
نسخه‌یِ کاملِ الکترونیکیِ این کتاب در فیدیبو موجود است.

———————————
یادداشت‌ها

[1] Georg Lukács
[2] Ernst Bloch
[3] Geschichte und Klassenbewusstsein / History & Class Consciousness
[4] Totalität / totality
[5] Geist der Utopie / Spirit of Utopia
[6] Das Prinzip Hoffnung / The Principle of Hope
[7] Theodor Adorno
[8] Elemente und Ursprünge totaler Herrschaft / The Origins of Totalitarianism
[9] Die Offene Gesellschaft und ihre Feinde / The Open Society and Its Enemies
[10] piecemeal-engineering
[11] Gemeinschaften / communities
[12] Karl R. Popper
[13] Hannah Arendt
[14] Frankfurter Institut für Sozialforschung
[15] Walter Benjamin
[16] Theodor W. Adorno
[17] Herbert Marcuse
[18] Max Horkheimer
[19] Ästhetische Theorie / Aesthetic Theory

[20] اشاره‌کنیم که «شهسوارِ افسردهسیما» (Ritter von der traurigen Gestalt) عنوانِ فرعیِ کتابِ «دون کیشوت» (= دُن کیخوته) اثرِ نامدارِ سروانتس است و نویسنده در اینجا آن را به‌طعنه در موردِ نمایندگانِ فکریِ مکتبِ فرانکفورت به کار می‌برد.-م

[21] Der eindimensionale Mensch / One-Dimensional Man
[22] Kritische Theorie / Critical theory
[23] Dialektik der Aufklärung / Dialectic of Enlightenment
[24] dialektische Umkehrung
[25] instrumentelle Vernunft / instrumental reason
[26] Jürgen Habermas
[27] Erkenntnis und Interesse / Knowledge and human interests
[28] Verfassungspatriotismus / Constitutional patriotism
[29] Theorie des kommunikativen Handelns / The Theory of Communicative Action
[30] Karl-Otto Apel
[31] Diskursethik / Discourse ethics
[32] John Rawls
[33] Eine Theorie der Gerechtigkeit / A Theory of Justice

[34] منظورِ بخشِ دوم جمله این است که توزیعِ نابرابر ایراد ندارد، مشروط به این‌که سودِ همگانی به بار آورد؛ اما اگر فقط یک نفر از آن سود ببرد، درست و منصفانه نیست.-م

[35] Gemeinschaft / community جماعت؛ جمعیت
[36] Kommunitarismus / Communitarianism
[37] Michael Walzer
[38] Sphären der Gerechtigkeit / Spheres of Justice
[39] komplexe Gleichheit / complex equality
[40] Alasdair MacIntyre
[41] Charles Taylor
[42] Martha Nussbaum


نظر شما درباره این مقاله:


فوت ۱۷۰ نفر در صحنه تصادفات رانندگی نوروز
بازگشت به صفحه اول

فوت ۱۷۰ نفر در صحنه تصادفات رانندگی نوروز


iran-emrooz.net | Sat, 23.03.2019, 10:58


نظر شما درباره این مقاله:


قهرمان ایرانی کشتی ساحلی در سانحه رانندگی جان باخت
بازگشت به صفحه اول

قهرمان ایرانی کشتی ساحلی در سانحه رانندگی جان باخت


iran-emrooz.net | Sat, 23.03.2019, 10:06


نظر شما درباره این مقاله:


سیل در «آق‌قلا»
بازگشت به صفحه اول

سیل در «آق‌قلا»


iran-emrooz.net | Sat, 23.03.2019, 9:32

بارش شدید باران و طغیان رودخانه‌ها باعث به وجود آمدن سیلاب در استان‌های مازندران و گلستان شده است. شدت سیل به گونه‌ای است که بسیاری از روستاهای این دو استان شمالی کشور دچار آبگرفتگی شد. در پی این حادثه دستور تخلیه روستاهای در معرض سیلاب، از جمله روستاهای شهرستان آق‌قلای استان گلستان صادر شده و کار امدادرسانی همچنان ادامه دارد.

بخش شمالی و جنوبی جاده آق قلا به گنبد از هم جدا شده است

نماینده مردم گلستان در مجلس تاکید کرد: آق قلا از دو بخش شمالی و جنوبی تشکیل شده که محور جاده آق قلا به گنبد در بخش‌های شمالی و جنوبی به علتآب‌گرفتی شدید از هم جدا شده است.

نورمحمد تربتی نژاد نماینده حوزه انتخابه استان گلستان در گفت‌وگو با خبرنگار سیاسی ایلنا، درباره آخرین وضعیت مناطق سیل‌زده این استان گفت: از روز دوشنبه ۲۷ اسفندماه استان گلستان با بارندگی شدید مواجه شد که باعث ریزش و خیزش معابر عمومی از جمله محور خوش ییلاق و دیگر محورها شده بود که آب گرفتگی رخ داد.

وی تاکید کرد: آب گرفتگی را در برخی شهرها و روستاها از جمله شهرستان گنبد کاووس داریم. پر شدن سدهایی مثل بوستان و گلستان که در این استان وجود داشت، باعث سرریز شدن آب و ایجاد آب گرفتگی بسیاری از شهرها و روستاها در استان گلستان شد.

این عضو کمیسیون کشاورزی، آب و منابع طبیعی خاطرنشان کرد: گنبد و آق قلا شهرهایی هستند که آب گرفتگی زیادی دارد. آق قلا از دو بخش شمالی و جنوبی تشکیل شده که محور جاده آق قلا به گنبد در بخش‌های شمالی و جنوبی از هم جدا شده است. در بخش شمالی آق قلا آب گرفتگی بسیار شدید است و آب گرفتگی در منازل مردم هم وجود دارد و خساراتی هم داشته و برخی از مردم به مدارس و اماکن عمومی منتقل شده‌اند.

نماینده مردم گرگان گفت: آب زیادی از سدها سرریز شده و معابر خروجی به اندازه کافی وجود نداشت که آب‌ها خارج شود برای همین هم جاده کمربندی که یکی از موانع خروج آب از شهر آق قلا بود، شکافته شد و چند محور ایجاد شد و خروجی آب ایجاد شد اما سنگر بعدی راه آهن گرگان - اینچه‌برون بود که چون ارتفاعش از سطح زمین بیشتر بود مانع از خروج آب می‌شد که مردم خواستار این بودند که راه آهن هم شکافته شود.

وی تصریح کرد: بیل‌های مکانیکی و ابزارهای مورد نیاز فراخوانده شد تا راه خروجی آب تعبیه شود و اقداماتی صورت گرفت اما چون این مساله خاتمه پیدا نکرد مجبور شدند راه آهن را بشکافند که آب‌ها راه خروجی بیشتری داشته باشد و شهرستان آق قلا از آب گرفتگی نجات پیدا کند.

تربتی‌نژاد اظهار کرد: برخی از مردم که به علت آب گرفتگی نمی‌توانستند در منازل خود ساکن شوند به مدارس انتقال داده شدند و آموزش و پرورش آمادگی کامل پیدا کرده که در صورت نیاز از مدارس بیشتری برای اسکان مردم استفاده کند. مقداری هم مسائل تغذیه‌ای وجود داشت که با کمک مردم و اقدامات دولتی در حال تامین شدن است.


نظر شما درباره این مقاله:


مطبوعات سال بعد از نفس می‌افتند!
بازگشت به صفحه اول

مطبوعات سال بعد از نفس می‌افتند!


iran-emrooz.net | Sat, 23.03.2019, 8:39

مدیرمسئول روزنامه «آرمان امروز» درباره آینده مطبوعات در سال ۹۸ گفت: آنچه برای آینده مطبوعات پیش بینی می‌کنیم با این علائم، آینده تیره و تار و از نفس افتاده است؛ مگر اینکه با شناسایی مشکلات و رفع آن‌ها اقدامی انجام دهند.

حسین عبداللهی در گفت‌وگو با ایسنا بیان کرد: سال ۹۷ به دلیل مشکلات اقتصادی که وجود داشت و گریبان روزنامه‌های مکتوب را گرفت، روزنامه‌ها به جایی رسیدند که در ماه‌های پایانی سال به حالت اغما رفتند. مشکلات اقتصادی چند برابر شده و افزایش قیمت‌ها و نبود کاغذ مشاهده شد.

او با بیان اینکه متأسفانه ضرورت مقابله با مشکلات را در نظر نگرفته‌ایم، ادامه داد: وقتی شرایط اقتصادی نامناسب می‌شود، اولویت‌بندی شکل می‌گیرد؛ بنابراین اولویت‌ها باعث می‌شود که سبد رسانه‌ای در اولویت قرار نگیرد؛ در حالی که رسانه در اطلاع‌رسانی و تحلیل، حکم اکسیژن را دارد.

این مدیر مسئول با اشاره به ظهور شبکه‌های اجتماعی و تأثیر بر رسانه‌ها گفت: هر چند که کار ویژه رسانه‌ها با ظهور شبکه‌های اجتماعی تغییر کرده و تأثیراتی بر روی آن گذاشته است اما ذائقه فرهنگی مردم و عاداتی که مخاطبان به تهیه روزنامه دارند باعث می‌شود که همچنان مخاطب داشته باشد.

عبداللهی اظهار کرد: مساله اقتصادی مطبوعات میسر نشد تا جایی که بسیاری از روزنامه‌ها مجبور شدند تعداد صفحات خود را کاهش دهند. در واقع روزنامه‌هایی که انتشار سراسری دارند، انگشت شمار هستند اما لیست مجوزهای وزارت ارشاد حدود ۳۰۰ روزنامه است که نمی‌دانم کجا منتشر می‌شوند چون چاپخانه‌ای نداریم که این تعداد را منتشر کند.

او ادامه داد: بی‌تفاوتی مسئولان نسبت به مسائل مطبوعات باعث شده مطبوعات در حالتی قرار بگیرند که امیدی به آینده آنها وجود ندارد و برای مشکل هم هیچ استراتژی وجود ندارند.

مدیرمسئول روزنامه «آرمان امروز» بیان کرد: وزارت ارشاد در عرصه مطبوعات مسئول است اما اقدام مؤثری انجام نداده و مسئولان رسانه ناراضی‌اند؛ البته فقط وزارت ارشاد در این راستا مسئولیت ندارد. همچنین جلساتی با دولتی‌ها برگزار شده و نامه به رئیس جمهور داده‌اند تا مشکل حل شود.

عبداللهی گفت: قیمت جوهر، زینک و کاغذ به شکلی است که روزنامه‌ای نمی‌تواند ادامه دهد. دولت باید قواعد اصلی درباره رسانه مکتوب را روشن کند و رسانه‌ها به مدیریت راهبردی نیاز دارند اما هنوز معاون مطبوعاتی نداریم؛ بنابراین لازم است برای انتخاب آن زود اقدام شود. اگر به این مساله که رسانه وسیله‌ای برای آگاهی‌بخشی و پیشرفت و تعالی کشور است و در دهکده جهانی حرف اول را می‌زند، اعتقاد داشته باشیم باید بپرسیم که می‌خواهیم رسانه سرپا باشد یا نه؟ سرپا ماندن رسانه مستلزم این است که دولت استراتژی رسانه‌ای داشته باشد. رسانه‌هایی که برای دولت است هزینه زیادی صرف می‌کنند اما اثرگذاری کمی دارند. زمانی که مطبوعات خودمان فعالیت نکنند و توانایی کمی داشته باشند مردم به دنبال تحلیل‌هایی می‌روند که مانند رسانه‌های داخلی دلسوزانه نیست.

او بیان کرد: رسانه و مطبوعات مانند اکسیژن اهمیت دارند و اگر آن‌ها را از جامعه بگیرید، جامعه هم پژمرده می‌شود. سبک اطلاع‌رسانی اگر برای داخل نباشد از یک جایی به بعد دیگر دلسوزانه نیست و اطلاع‌رسانی نادرست صورت می‌گیرد. همچنین منافع ملی و امنیت را مورد هدف قرار می‌دهند؛ البته هیچ مسئولی قبول نمی‌کند که این اتفاق بیفتد. همچنین همه می‌دانند مشکل چیست اما اقدام عملی همراه تدبیر و امید را مشاهده نکردیم.


نظر شما درباره این مقاله:


آمریکا ۳۱ شخص و شرکت ایرانی را تحریم کرد
بازگشت به صفحه اول

آمریکا ۳۱ شخص و شرکت ایرانی را تحریم کرد


iran-emrooz.net | Fri, 22.03.2019, 19:23


نظر شما درباره این مقاله:


ترامپ را خدا فرستاده تا اسرائیل را از شر ایران
بازگشت به صفحه اول

ترامپ را خدا فرستاده تا اسرائیل را از شر ایران


iran-emrooz.net | Fri, 22.03.2019, 19:20


نظر شما درباره این مقاله:


تحریم مانع میلیون‌ها دلار کمک ایران به حزب‌الله شد
بازگشت به صفحه اول

تحریم مانع میلیون‌ها دلار کمک ایران به حزب‌الله شد


iran-emrooz.net | Fri, 22.03.2019, 19:14

دویچه وله

برایان هوک می‌گوید اعمال مجدد تحریم‌ها علیه جمهوری اسلامی حزب‌الله لبنان را به لحاظ مالی به شدت در مضیقه قرار داده است. رهبر حزب‌الله زمانی گفته بود همه نیازهای این تشکل را «از پوشک تا موشک» ایران تامین می‌کند.
مسئول «گروه اقدام ایران» در وزارت خارجه آمریکا بازگشت تحریم‌ها علیه جمهوری اسلامی را اثربخش توصیف کرده و یکی از نشانه‌های آن را اختلال در تامین بودجه شبه‌نظامیان حزب‌الله لبنان عنوان می‌کند.

برایان هوک در گفت‌وگویی با نشریه انگلیسی‌زبان «نشنال» که متن آن روز جمعه دوم فروردین ۹۸ (۲۲ مارس) منتشر شد، برآورد کرده که بودجه سالانه این گروه اسلام‌گرای افراطی که از سوی تهران تامین می‌شود ۷۰۰ میلیون دلار بوده است.

این دیپلمات آمریکایی می‌گوید واشنگتن مصمم است فشار بر حزب‌الله را که در فهرست گروه‌های تروریستی آمریکا قرار دارد ادامه دهد و درخواست رهبر حزب‌الله از مردم برای کمک مالی نشانه موثر بودن این فشارها است.

حسن نصرالله به تازگی از هواداران حزب‌الله خواسته بود برای جبران فشارها و تنگناهایی که به خاطر تحریم‌ها بر این گروه وارد شده کمک مالی کنند.

متن گفت‌وگوی هوک با نشریه «نشنال» که در امارات متحده عربی منتشر می‌شود در همان روزی انتشار یافت که مایک پمپئو، وزیر خارجه آمریکا، برای ملاقات و مذاکره با مقامات لبنان به بیروت سفر کرد.

نماینده وزارت خارجه آمریکا در امور ایران با اشاره به این که حزب‌الله از سال ۱۹۹۷ گروهی تروریستی محسوب می‌شود خطاب به مسئولان لبنانی تصریح کرد که این تشکل مردم لبنان را به گروگان گرفته و به بهای بالا بردن خطر امنیتی برای شهروندان این کشور جنگ با اسرائیل را بالاترین هدف خود اعلام می‌کند.

هوک با اشاره به کمک‌های مالی و تسلیحاتی جمهوری اسلامی به حزب‌الله لبنان گفته که دریافتی هر یک از شبه‌نظامیان حزب‌الله بیش از حقوق ماهانه یک آتش‌نشان ایرانی است.

دبیرکل حزب‌الله تابستان ۱۳۹۵ در واکنش به محدودیت‌های بانکی و مالی آمریکا علیه این گروه گفته بود که این تدبیرها بی‌تاثیرند زیرا این تشکل همه نیازهای خود را “از خوراک و پوشاک تا موشک و راکت” به طور مستقیم از جمهوری اسلامی دریافت می‌کند.

تهدید اسرائیل با پول و موشک ایران

به گزارش شبکه العالم، فرستنده عربی‌زبان صدا و سیمای جمهوری اسلامی، حسن نصرالله در یک سخنرانی گفته بود: «بودجه حزب‌الله از ایران می‌رسد و هیچ طرفی ارتباطی با این موضوع ندارد. پول از ایران می‌رسد، مانند موشک‌هایی که با آن اسرائیل را تهدید می‌کنیم. از حضرت امام خامنه‌ای، دولت ایران و رئیس جمهور آن به خاطر حمایت بی‌دریغ از ما در سال‌های گذشته تشکر می‌کنیم. ما حقوق‌ها را می‌پردازیم و مشکلی در این زمینه نداریم.»

برایان هوک در پاسخ به این پرسش که برخلاف اظهارات قبلی دونالد ترامپ مبنی بر به صفر رساندن صادرات نفت ایران، این کشور هنوز نفت صادر می‌کند تاکید کرد که زمان زیادی از آغاز بازگشت تحریم‌ها نگذشته اما در همین مدت کوتاه نیز درآمدهای ارزی جمهوری اسلامی به شکل قابل توجهی کاهش پیدا کرده است.

آمریکا با آغاز دور دوم تحریم‌ها که از ماه نوامبر اجرایی شد و به طور عمده صادرات نفت و گاز، حمل و نقل دریایی و مبادلات مالی بین‌المللی ایران را هدف قرار می‌دهد، شماری از مشتریان مهم نفت و گاز ایران را برای یک دوره محدود و به شرط کاهش قابل توجه واردات از جریمه معاف کرد.

تحریم اهرم فشار بسیار موثر

اعلام بازگشت تحریم‌های تعلیق شده آمریکا علیه ایران پس از امضای فرمان خروج ایالات متحده از توافق هسته‌ای شش قدرت جهانی و جمهوری اسلامی در ماه مه سال پیش انجام شد. برایان هوک می‌گوید این اقدام اهرم فشار بسیار موثری در اختیار واشنگتن قرار داده که بتواند با استفاده از آن رژیم تهران را وادار به تغییر رفتار کند.

معافیت شش ماهه خریداران مهم نفت و گاز ایران اوایل ماه مه سال جاری (اردیبهشت ۹۸) به پایان می‌رسد. به رغم خوش‌بینی‌های برخی از این مشتریان، برایان هوک به تازگی گفته که واشنگتن برنامه‌ای برای تمدید این معافیت در دستور کار ندارد.

آمریکا یکی از انگیزه‌های اصلی خود برای موافقت با معافیت برخی مشتریان نفت و گاز ایران را جلوگیری از افزایش بهای انرزی در بازارهای جهانی عنوان کرده است. برایان هوک پیش‌بینی می‌کند عرضه نفت در سال ۲۰۱۹ هم‌تراز میزان تقاضا باشد و به این ترتیب آمریکا بتواند برای “فشار حداکثری” بر تهران مشتریان نفت ایران را به توقف کامل خرید نفت از این کشور متقاعد کند.

ایران در سال گذشته میلادی به طور میانگین روزانه حدود دو  و نیم میلیون بشکه نفت و میعانات گازی صادر کرده بود. این میزان در حال حاضر به حدود یک میلیون بشکه در روز کاهش یافته است.


نظر شما درباره این مقاله:


روزهای نفس‌گیر سال نود و هفت برای فرهنگ ایران
بازگشت به صفحه اول

روزهای نفس‌گیر سال نود و هفت برای فرهنگ ایران


iran-emrooz.net | Fri, 22.03.2019, 19:12


نظر شما درباره این مقاله:


چرا ققنوس؟
بازگشت به صفحه اول

چرا ققنوس؟

عطا هودشتیان


iran-emrooz.net | Fri, 22.03.2019, 18:35

تشکیل گروه ققنوس در فصای سیاسی کنونی، اقدامی کاملا بی‌مانند است و زیرا نظیر آن تاکنون دیده نشده، هموطنانمان به‌حق پرسش می‌کنند که در شطرنج سیاسی حاضر این نوزاد جدید را در کجا باید قرار دهند. و به‌طور طبیعی هرکس بنابه تمایل خود به آن سمت و سویی می‌دهد.

اعلام موجودیت این گروه در شهر واشنگتن، به‌عنوان یک اجتماع علمی، عکس العملی هم از سوی پشتیبانان، و هم از سوی منتقدین پدید آورد. از سوی منتقدین، این نکته بیشتر بچشم آمد که چنین کاروندی نمی‌‌تواند، چنانکه ادعا شده، تنها علمی قلمداد گردد و از سیاست و سیاست گذاری بدور بماند، خصوصا آنکه آقای رضا پهلوی گشایش کنفرانس مطبوعاتی آنرا بعهده گرفتند. این ابهامات البته قابل فهم‌اند. من با علم به اینکه نه سخنگو و نه بنیانگذار این گروه هستم، دیدگاه‌های شخصی خود را[۱] پیرامون برخی ملاحظات در این جا می‌آورم:

آیا ققنوس یک اجتماع سیاسی ست؟

در جامعه ما که بر محوریت تاریخی و پایدار «سیاست» استوار است، اجتماعی همچون ققنوس نمی‌تواند سیاسی بنظر نیاید. بعلاوه آنکه بطور کلی، هرگام ابداع گرانه علمی در اقتصاد، فلسفه و حتی علوم دقیقه، گاه بطور کلی ولی خصوصا در فضای اجتماعی سرنگونی طلب امروز، در جایی با سیاست گره می‌خورد. پس چرا ققنوسیان مدعی شده‌اند که حرکت این گروه سیاسی نیست؟ دو نکته:

نخست آنکه ققنوس مدعی ست که جهت برنامه ریزی علمی و برای بازسازی ایران در حکومتی مترقی و دمکراتیک برپا شده است که پس از نظام اسلامی برجای می‌نشیند[۲]. پس در این محدوده، یک پیش زمینه سیاسی روشن بر ققنوس حاکم است. اما تا آنجا که در اساسنامه‌اش می‌توان خواند، از سخنان پایه گذارانش می‌توان دریافت و تجربه چند ماهه من با این گروه نشان می‌دهد، ققنوس این وظیفه را درخود نمی‌‌بیند که برای رفع دومی و تحقق اولی، دست اندکار ستیز و مبارزه سیاسی شود. کار رفع و دفع نظام اسلامی را به احزاب سیاسی واگذار می‌کند، و ققنوس برای بعد از آن، از هم اکنون برنامه ریزی می‌کند. برهمین پایه ادعا شده است که ققنوس به کار سیاسی پارتیزانی، حزبی یا ایدئولوژیک تن نمی‌‌دهد. بی‌شک نباید زمینه سیاسی یک مجموعه را با عمل پارتیزانی سیاسی آن یکی بگیریم. منظور از حرکت پارتیزانی مبارزه برای دفاع از یک ره یافت سیاسی و یا یک هدف حزبی ست.

دوم اینکه چهارچوبه کلی یک گروه را با تمایلات شخصی اعضای آن نباید یکی گرفت. بی‌تردید اعضای این گروه از مخالفان نظام هستند، و هرکدام می‌توانند عضو یک گروه سیاسی باشد یا نباشد، اما این زمینه به این گروه یک ساحت سازمان سیاسی نمی‌‌دهد. از نگاه من ققنوس یک مجموعه غیر سیاسی و متشکل از انسانهایی با انگیزه‌های سیاسی شخصی است. و این موقعیت نه تضاد مند است، نه غیر عادی[۳].

اهمیت دخالت آقای رضا پهلوی در کجاست؟

حضور آقای رضا پهلوی در افتتاحیه ققنوس با این نیت بود که بیشترین نگاه‌ها را بخود جلب کند. اما از ابتدا این تصور نیز بود که ظهور ایشان شاید این امر را تداعی کند که ققنوس متعلق به یک جریان ویژه، مثلا طرفداران مسقیم سیاسی ایشان می‌باشد. حال آنکه این نویسنده از ابتدای پیوست، خود را جمهوری خواه معرفی کرده است و تنها معیار تعین حکومت آینده را نه میراثی که انتخابات آزاد با حفظ اصول سکولاریسم و دمکراتیسم می‌داند. دمکرات‌ها و یا جمهوری خواهان دیگری نیز در ققنوس هستند.

اما در واقیت کلام اگر آقای رضا پهلوی در این میان حضوری از خود نشان نمی‌‌داد، شاید صدای ققنوس در اتاق‌های دربسته می‌ماند. بهرحال وی بود که فکر ایجاد چنین مجموعه‌ای را به میان کشید، و این امر، تا آنجا که در طول چند ماه گذشته ملاحظه کرده ام، بدور از دست اندازی سیاسی شخص ایشان در تدوین برنامه‌های این گروه است. این حداقل آنچیزیست که تجربه من تاکنون نشان داده. اگر روند آینده کار بگونه‌ای شکل بگیرد که یک گروه یا شخص درصدد تحمیل یک جهت گیری ویژه سیاسی بر حرکت ققنوس باشد، این روش با موازین اولیه آن در تضاد خواهد افتاد. بعلاوه آنکه ققنوس خود اعلام کرده است که از کسی راهنمایی عملی، علمی و تخصصی نمی‌‌کیرد، بلکه برعکس، از همگان، از شخص آقای رضا پهلوی و دیگر اثرگذاران سیاسی و چهره‌های مطرح در سیاست و فرهنگ، حمایت می‌طلبد.

با همین نگاه، بهره بری از رهنمودهای آقای رضا پهلوی، آنچنانکه اعلام شده است، به آن معنا نیست که متخصصین ققنوس برای معضلات علمی و تخصصی از وی راه یابی طلب کنند. روشن تر آنکه: برای بررسی مشکل آب، یا تولید انرژی تجدید پذیر، مسله اعتیاد، یا حتی تدوین استراتژی دمکراسی در ایران (حوزه کاری من)، هرگز یک متخصص در ققنوس در انتظار راه یابی علمی از آقای پهلوی نخواهد بود، و نه شخص وی چنین ادعایی کرده است و نه چنین انتظاری از ایشان می‌رود. حمایت عمومی و مطبوعاتی با راه یابی علمی و خصوصا جهت یابی سیاسی تفاوت بسیار دارد. در کلام نهایی، من ققنوس را گروهی با اهداف علمی می‌دانم، و نباید این جمع دستاویزی برای تحمیل یک جهت یابی سیاسی ویژه قرار گیرد. روندی غیر از این با موازین و اهداف اولیه این گروه در تضاد می‌افتد.

ما نکردیم ولی آنها کردند

موضوع را شاید اینطور هم بتوان دید: آیا ققنوس یک گام به جلوست؟ البته اقدامی از این دست در نهایت موجب نوعی بهره برداری سیاسی در آینده خواهد شد، زیرا قدرت حکومتی دمکراتیک پیروز در انتخابات آزاد آینده، از آن سود می‌برد، اما این گونه سود بری، خود بخشی از اهداف ققنوس است. حال اگر همراهان جمهوری خواه من به چنین اقدامی دست زده بودند، و سپس یک چهره پرنفوذ میان ما اعلام موجودیت آنرا به عهده می‌گرفت، شاید گروه‌های دیگری همین القاب گروه گرایی را به آن جریان و آن شخص می‌زدند.

اما، اکنون برای لحظه‌ای به خود بگویم، چرا ملی گرایان، جمهوری خواهان، دمکرات‌ها، سکولارها و یا جرایانات چپ هرگز در اندیشه برپایی چنین تلاشی نبوده‌اند و اگر این مهم را تنها در سر داشته‌اند، چرا تاکنون متحقق نشده است؟ چرا «ما» نکردیم، و «آنها» کردند. اقرار کنیم که پس از چهار دهه طولانی و با وجود این همه مردان و زنان پژوهشگر خوش فکر ایرانی در خارج از کشور، ایرانیان قادر به ایجاد یک سازمان پژوهش علمی نبودند. من از یاران خوش نیت و صادق جمهوری خواهم، چپ و یا ملی گرا دعوت می‌کنم که آنها نیز یک مجموعه علمی درست کنند. و اگر تحمیل ایدئولوژیک در کار نباشد، ققنوس باید با آن گروه همکاری کند.

آیا می‌توان به ققنوس اعتماد کرد؟

اگر آقای رضا پهلوی گفته است که طرحی برای جهت دادن به کار ققنوس ندارد، و وظیفه وی تنها حمایت کلی از اقدامات ققنوس است، اگر وی گفته است که ققنوس برای تمامی مردم ایران و حکومت آینده ایران برپاشده، آیا می‌توان به قول‌های وی اطمینان کرد؟ بی‌تردید اعتبار این سخنان را بیشتر در عمل باید آزمود. شخصا از امروز از این آینده بی‌اطلاع هستم. اما، براستی در شرایط فعلی، مگر می‌توانیم به چیزی جز وعده‌ها و پیمانها اطمینان می‌کنیم؟

اگر به واقع تصور کنیم که قول و قرارهای آقای رضا پهلوی مبنی بر ارجعیت دادن به انتخابات آزاد و اعتقاد ایشان به سکولاریسم و دموکراتیسم تنها یک ترفتد و بازی سیاسی هست، در این صورت اساسا گروه‌های سیاسی دیگر نمی‌‌بایست در تلاش برای گفتگو و نزدیکی با ایشان باشند. حال آنکه، برعکس، امروزه بسیاری از گروه‌های مطرح در صحنه سیاسی خارج کشور از همکاری با آقای رضا پهلوی استقبال می‌کنند، و نمونه تلاشهای آنها را تاکنون دیده ایم. اگر قول و قرا‌های آقای رضا پهلوی مبنی بر تقدم انتخابات آزاد، تنها یک پندار و ترفند باشد، بنابراین گروه‌های اپوزیسیون از همه سوی تمایلی برای گفتگو با ایشان نشان نمی‌‌دادند. اگر این تلاش‌ها وجود دارد، به آن جهت است که به آن قول و قرار‌ها تا حد ممکن و به میزانی معقول و در شرایط فعلی می‌توان اطمینان کرد. پس اگر بپذیریم که نظام سیاسی آینده در ایران، چه جمهوری و چه مشروطه، تنها نتیجه یک انتخابات دمکراتیک خواهد بود، ققنوس باید طرح‌های خود برای بازسازی کشور را در خدمت آن نظام قرار دهد. این تعهد و هدف را در اساسنامه و نیز در عمل فعلی این گروه می‌توان ملاحظه کرد.

به عبارت دیگر در دنیای سیاست، به انگیزه‌های در دل و ناگفته‌ها کمتر، و به تعهدات و عهد و پیمانها بیشتر باید متکی بود، لیکن در عین حال باید اهرامهایی را برای مقابله با ناپیمانی‌های احتمالی آینده، از هم اکنون آماده کرد. بخش بزرگی از اپوزیسیون و گروه‌های مردمی هنوز میان دو حداکثر «عشق» و «تنفر» در نوسان هستند. اما تازمانیکه به امکانات میانی فکر نکنیم، یعنی به حوزه‌های طوسی راه نیابیم، مجال همکاری با نیروه‌های غیر را درخود نمی‌‌یابیم، و انرژی‌های ممکن را از دست می‌دهیم.

من کتمان نمی‌‌کنم که کنفرانس مطبوعاتی واشنگتن، با آن شکل خاص برگزاریش، رنگ سیاسی ویژه‌ای به ققنوس داد، اما تا آنجا دریافتم، این روند، نه برنامه کار آن گروه است و نه جزو اهداف آن. درک من آن است که کارعلمی ما نباید به حساب یک جریان سیاسی ریخته شود. تردیدی نیست که در این اقدام در نهایت ریسکی در کار است. اما شهامت در پذیرش ریسک داستان همیشگی «یک گام به جلوست».

ضرورت تعادل در ققنوس

اما جدا از همه معضلات سیاسی، اگر گروهی از هم امروز خود را آماده کرد، فردا را از آن خود می‌کند. پس بر جمهوری خواهان، ملی گرایان، دمکراتها و نیروهای چپ است که آنها نیز اقدامی نظیر ققنوس را انجام دهند.

اگر تعداد طرفداران نظام جمهوری و یا آزادیخواهانی دیگر در ققنوس افزایش یابد، تنوع بیشتری در گروه برقرار خواهد شد، امری که به سلامت کار کمک می‌کند. جامعه ایران رنگارنگ است. چند وجهی و چند صدایی ست، و ققنوس باید انعکاس بی‌دریغ و بی‌واسطه آنها باشد.

بخش سیاست در ققنوس که تحت سرپرستی من می‌باشد[۴]، وظیفه اینرا ندارد که به نام ققنوس در حوزه‌های روزمره سیاسی دخالت کند و درپی هراتفاقی در برابر دوربین‌های تلوزیون تفسیر خبر بدهد. در ققنوس وظیفه ما نه سیاست روزمره، که برسی مشکلات در حوزه کلان و پی ریزی طرح‌های استراتژیک می‌باشد[۵]. ققنوس باید اتاق فکر ایران باشد. لیکن نه تنها این گروه، بلکه در جامعه چند رنگی ایران، تردیدی نیست که اتاق‌های فکری دیگری باید پدید آینده تا همگان توانمندی جامعه علمی و فرهنگی ایران را بارور کنند. دست اندکاران ققنوس هرگز مدعی نشدند که این گروه متشکل از بهترین پژوهشگران است. برعکس، این تشکل باید بتواند زمینه پیوستن بهترین‌ها را فراهم آورد.

بارسنگین حضور متخصصین و دانشگاهیان از گرایشات جمهوری خواه، چپ‌ها و ملی گرایان در ققنوس، وزنه موازی و تعادلی معقول را پدید خواهد آورد، و تا آنجا که در طول تمام ماه‌های پیش دیده ام، همین خواست پایه گذاران ققنوس نیز هست. تا امروز پس از چهل سال بدبینی، نزدیکی عملی میان گروه‌ها صورت نگرفته است، شاید ققنوس بتواند نخستین گامهای این نزدیکی را، البته در فضای علمی، بردارد. آقای اسماعیل نوری اعلا در تحلیل خود از ققنوس، این نگاه را خوب گشوده اند[۶].

بازهم چند نکته دیگر

۱) برخی ناظران موانع موجود برای دست یابی به داده‌ها و اطلاعات معتبر را یکی از مشکلات جدی در کار ققنوس قلمداد کرده اند[۷]. در این نکته البته تردیدی نیست. در حوزه پژوهش و بکارگیری «روش کیفی»، کار ما شاید کمی آسان تر جلوه کند، اما در حوزه پژوهش و «روش کمی»، پژوهشگران ما نیازمند داده‌ها و اطلاعاتی خواهند بود که بی‌تردید می‌بایست ازداخل کشور تامین شود. با وجود دست اندازی رژیم بروی دادها، بطور کلی این مهم بسختی قابل تحقق است، و این مانع هم برای پژوهش‌گران داخل و هم برای متخصصین خارج کشور وجود دارد. با علم به این مهم، راهی بجز بکار گیری حداکثر تلاش برای برقراری موثر ترین ارتباطات با داخل کشور برای مان وجود نخواهد داشت. امکان دوم در این مسیر، بهره گیری از داده‌های سازمانهای بین‌المللی ست. امکانی که استفاده از آن برای پژوهشگران خارج کشور سهل تر بنظر می‌رسد. با اینحال این مشکلات نمی‌‌بایست مانعی برای شروع کار تلقی گردد.


۲) برعکس برخی نظرات، ناگفته پیداست که اعتقاد به یک رژیم سیاسی دمکراتیک، نباید چیزی از استقلال دست اندکاران ققنوس در امر پژوهش علمی و استقلال علم بطور کلی، کم کند[۸]. از نگاه من عالم دانش پژوه نباید در حوزه علمی نشانی از سیاست را بدنبال بکشد و تمایلات شخصی سیاسی او نمی‌‌بایست در قضاوت علمی نفوذی داشته باشد. فضیلت علم ما در استقلال آن است و الحاق به ققنوس حداقل برای من چیزی از این واقعیت کم نمی‌کند. هرکس می‌تواند از نتایج کارهای پژوهشی این گروه بهره مند گردد، در کنفرانسهای گروه حاضر شود، و نیز وب سایت آنرا ببیند و مقالات آنرا بخواند.

۳) با علم به اینکه ققنوس از کسی رهنمود سازمانی، علمی و تخصصی نمی‌‌گیرد، بنابراین این گروه نمودی از به اصطلاح یک «دولت سایه»[۹] نمی‌‌تواند باشد، زیرا در آن صورت می‌بایست ترکیب فعلی این گروه بکلی تغییر کند و نیز استراتژی دیگری بر آن سایه افکند، که از این آینده بی‌خبریم.

۴) برخی مدعی‌اند که باید نخست و بسرعت رژیم از کار برکنار کنیم، تا بعد «ببینیم چه می‌شود»، زیرا از نگاه آنها در شرایط فعلی مسله اصلی فقط سیاست است نه علم[۱۰]. برخی فعالان مدعی شده‌اند که برنامه ریزی را می‌توان بعد از سرنگونی با یک کنفرانس دوروزه یا دو هفته‌ای خاتمه داد[۱۱]. برخی دریگر با حسن نیت مدعی هستند که باید نخست گندم را کاشت تا بتوان آنرا درو کرد[۱۲]، زیرا «اولویت» تنها نظام اسلامی ست و تا زمانیکه این رژیم برپاست، امکان تحقق پروژه‌های ققنوس وجود ندارد[۱۳]. به عبارتی نخست باید انرژی خود را در انحصار عمل سرنگونی قرار دهیم و تنها پس از آن، می‌توانیم برنامه ریزی کنیم. اما براستی چه چیزی نشان می‌دهد که در بلبشوی سقوط نظام اسلامی، اهالی علم و تفکر قادر به برنامه ریزی خواهند بود. اتفاقا در آن زمان شوق سقوط نظام یک عملگرایی همه جانبه‌ای را بطور طبیعی در سراسر جنبش سیاسی پراکنده خواهد کرد، و درست در همان زمان به شما و من تهمت خواهند زد که «اکنون زمان عمل است نه فکر». آن زمان ما رامتهم می‌کنند که دور اندیش نبوده ایم، و می‌بایست که در طول چهار دهه گذشته طرح و برنامه می‌ریختیم.

پیش بینی و پیش گیری، دو اصل بنیادین در مدیریت، نزد ما آنقدر‌ها اهمیتی نیافته. به عبارت دیگر، باید مشکل بسرمان بیاید و تنها آن زمان به فکر چاره می‌افتیم. حال آنکه روش درست علمی آن است که پیش از درمان درد، باید به تشخیص درست درد همت نمود. پیش از پاسخ‌های عجولانه، باید پرسش‌های سنجیده را درذهن بناساخت. پیش از عمل، باید مهلت اندیشیدن بخود داد. بسیاری فکر می‌کنند که چالش‌های جامعه ایرانی با سرنگونی نظام اهریمنی حاکم برطرف می‌شود، حال آنکه بدون تفکر، و پیش بینی و پیشگیری، نظام استبدادی باز تولید خواهد شد.

پرسش این است که چراباید انتظار داشت که همه متخصصین به احزاب سیاسی بپیوندند، و درجهت سرنگونی گام نهند و آنکس که این تمایل یا توانایی را ندارد، باید در انتظار بماند؟ در این نگاه یک خرده گرایش تمام گرایانه به چشم می‌خورد. آیا براستی تا زمان رفتن نظام، عالم و دانشمند و پژوهش‌گر ما باید دست روی دست بگذارد؟ یا برعکس، باید به تقسیم کار تحصصی تن داد و قبول کرد که از همگان، در همه زمانها، همه چیز برنمی‌آید. هرکس را باید در جای خود نشاند. برای بهترین بهره برداری از استعدادهای یک فرد، باید وظیفه‌ای به وی داد که در آن قادر به بالاترین سطح تولید باشد، و آن تنها زمانی قابل تحقق است که موثرترین رابطه میان استعداد وی و حوزه تولیدش ایجاد شود. این درس ساده افلاطونی به ماکس وبر یاری رساند تا نظریه بروکراتیسم و تقسیم کار را پی ریزد.

ققنوس در مرحله جنینی خود بسر می‌برد. برای اینکه سامانه یک گروه پژوهشی حرفه‌ای را بخود بگیرد، به سازماندهی دقیق، گریز از هرگونه گروه‌گرایی سیاسی، تشکیل تیم‌های پژوهشی با برنامه، کسب حمایت مالی کاملا شفاف و قابل وارسی و جذب بهترین متخصصین نیاز خواهد داشت.

۱۰ مارچ ۲۰۱۹

——————————————-
۱. نگاه ویژه خود را در باره ققنوس در این گفتگو بطور مفصل تری توضیح داه ام
https://youtu.be/dSdvPc4Pwkk
۲. این وظایف بطور واضح تری در این جا بیان شده است:
https://youtu.be/3fBSghUlLXE
۳. این نکته را با تفصیل بیشتری در این مصاحبه توضیح داده ام:
https://youtu.be/dSdvPc4Pwkk
۴. در این مصاحبه با کیهان لندن وظایف بخش سیاست را توضیح داده ام
https://youtu.be/dSdvPc4Pwkk
۵. این سخنان را در این گفتگو بیشتر شکافته ام:
https://youtu.be/nTjvA_1GhHo
۶. سخنان اسماعیل نوری اعلا در باره پروژه ققنوس:
https://youtu.be/tYfCvfB-Ujg
۷. https://youtu.be/uVGjtHFaUNc
۸. این مباحثات را در مصاحبه تلوزیون کانال یک بیشتر توضیح داده ام:
https://youtu.be/gjURWs33QVc
۹. https://youtu.be/EnPl_8WWZgc
۱۰. https://youtu.be/uVGjtHFaUNc
۱۱. به یادداشت شماره 10 رجوع کنید
۱۲. https://news.gooya.com/2019/02/post-23755.php
۱۳. https://youtu.be/fIxu9d_o46g


نظر شما درباره این مقاله:


کار خلاقانه گوگل به مناسبت زادروز “باخ”
بازگشت به صفحه اول

کار خلاقانه گوگل به مناسبت زادروز “باخ”


iran-emrooz.net | Fri, 22.03.2019, 7:58


نظر شما درباره این مقاله:


۴ مرزبان ایرانی آزاد شدند
بازگشت به صفحه اول

۴ مرزبان ایرانی آزاد شدند


iran-emrooz.net | Thu, 21.03.2019, 11:04


نظر شما درباره این مقاله:


جان زنده، بهاری دیگر
بازگشت به صفحه اول