بازگشت به صفحه اول
 |  درباره ايران امروز  |  تماس با ايران امروز  |  آگهی در ايران امروز  | 
  |   صفحه اول   |   خبرهای روز   |   سياست   |   انديشه   |   فرهنگ و ادبيات   |   جامعه   |   محیط زیست   |   RSS   |  

سفرنامه حاج سیاح:

یک کتاب خیلی خوب با یک مقدمه خیلی بد

جواد طالعی


iran-emrooz.net | Sat, 13.03.2010, 20:04

کتاب هائی هستند که یکبار می‌خوانی و به کناری می نهی. کتاب هائی هم هستند که یکبار می خوانی و تمام عمر با آن ها زندگی می کنی. سفرنامه حاج سیاح، یکی از کتاب هائی است که در گروه دوم قرار می گیرد:

طلبه‌ای، پس از آموختن مقدمات فقه و اصول، در مکتب آخوندهای نامدار زمانه خود، به روستای پدری در اطراف همدان باز می گردد تا در آنجا از طریق انتقال دانسته های اندک خود به روستائیانی که هیچ نمی دانند، امرار معاش کند. عقد او، در کودکی با دختر عمویش بسته شده است. اندکی بعد، عموی متمولی که زمینه ساز تحصیل او در مکتب آخوندهای سرشناس زمانه بوده، می خواهد عقدی را که در دوران کودکی او در آسمان بسته شده، تحقق بخشد و دخترش را به عقد ازدواج او در آورد. طلبه، ناگهان با خود می اندیشد که ازدواج با دختر عمو همان و عمری در یک روستا ماندن و ماسیدن و پلاسیدن همان. پس، در سحرگاهی، بی توشه راه، از روستا می گریزد و تصمیم می گیرد بی هیچ سر و صدائی از مرز ایران درگذرد و به دیار فرنگ برود و آنچه را که کمتر کسی دیده است، ببیند.

طلبه ۲۳ ساله، بر حسب تصادف، در مرز امپراطوری عثمانی (ترکیه فعلی) با یک هم ولایتی برخورد می کند. پیراهن خود به خون می آلاید و به هم ولایتی می سپارد که آن را به عمو در روستای نزدیک همدان برساند، تا طایفه او گمان برند که او کشته شده است.

پس از آن، محمد علی سیاح، در دیار فرنگ ماجراهائی دارد که سطر به سطر و نکته به نکته خواندنی و آموختنی است. او، ساعت به ساعت و روز به روز سفر دراز خود را، از بیجار تا ترابوزان و استانبول و بلگراد و وین و میلان و موناکو و مارسی و وین و پاریس و لندن و رم و مسکو و ورشو و برلین و فرانکفورت و صدها شهر و روستای شناخته و ناشناخته اروپا، با زبانی ساده و شیرین و قدرت تصویرسازی یی در زمانه خود بی همتا، ثبت می کند و اثری برجای می نهد که امروز می توان از آن به عنوان یکی از عتیقه های گرانبهای فرهنگی جهان یاد کرد.

در جریان این سفر دور و دراز، در روزگاری که بیشتر راه ها باید یا با کالسکه طی شود یا با الاغ و قاطر یا پیاده، طلبه جوان، قدم به قدم از "تعصبات اقلیمی" کهنه و بویناک دور و دورتر و به یک انسان جهانی تبدیل می شود. نظم و انتظام کشورها و دوک نشین های اروپائی، او را چنان شیفته می کند که با آه و شکوه از آنچه در ایران دوران قجر می گذرد، پس از ۱۸ سال دربدری، با پاهائی پر تاول و قلبی آکنده از آرزوی آبادی و آزادی میهن، به ایران باز می گردد. بازگشت او به ایران، با آخرین سال های حکومت سلطان صاحبقران ناصرالدین شاه، و غوغای بزرگ مشروطه خواهی همزمان است.

حاج سیاه، این بار تصمیم می گیرد جهانگردی را به وطن گردی تبدیل کند. در داخل میهن به سیر و سیاحت می پردازد و دومین جلد سفرنامه خود را می نویسد که در آن بیش از همه، به خرافه پراکنی های آخوندهای زمانه می پردازد و فقر و فاقه و نکبتی که گریبانگیر رعایای شاه ایران است.

سفرنامه حاج سیاح در ایران، یا چاپ نشد یا اگر شد به دست کسی نرسید. اما سفرنامه فرنگ حاج سیاح را، در دهه 50 خورشیدی خواندم. کتابی بود در قطع وزیری بر کاغذ کاهی در ۲۵۰ تا ۳۰۰ صفحه که هنگام ترک خاک ایران در کتاب خانه کوچک خود باقی گذاشتم که نمی دانم هنوز باقی است یا نه.

یک ماه پیش، خبر یافتم که دوست نازنینی عازم آلمان است. از او خواهش کردم اگر توانست دو کتاب را بیابد و برایم بیاورد. یکی همین سفرنامه فرنگ حاج سیاح و دیگری "سیاحتنامه درویش دروغین در خانات میانه" اثر "آرمینیوس وامبری" که آن هم از عتیقه های کتاب ایران است و بسیار خواندنی و آموختنی.

هر دو کتاب، در چاپی که من در دهه ۵۰ خورشیدی خوانده بودم، در قطع وزیری روی کاغذ کاهی سبک و در حجمی فشرده منتشر شده بودند. پس گمان نمی کردم مسافر عزیز من، متحمل باری سنگین شود. کتاب ها به دستم رسید. اما وزن و حجم هریک، دست کم چهار برابر حجم و وزنی بود که من می شناختم. و این خود نشان می داد که در ایران امروز، "کتاب سازی" جایگزین اشاعه فرهنگ شده است. هر دو کتاب، که آن زمان با جلد مقوائی منتشر شده بودند، این بار با جلد گالینگور و چاپ زرکوب آمدند که تنها خاصیتشان بالا بردن قیمت و کاستن از تعداد خواننده است.

مثل کسی که گمشده ای را پس از سالیان دراز یافته باشد، ابتدا کتاب "سفرنامه حاج سیاح" را گشودم و شروع کردم به خواندن مقدمه ای که علی دهباشی بر آن نوشته است. علی دهباشی را، از زمانی می شناسم که منشی و حسابدار شمس آل احمد در انتشارات رواق بود. جوانی سربه زیر و آرام که می کوشید وفای خود به "آقا شمس" برادر جلال آل آحمد را، در رتق و فتق حساب و کتاب انتشارات رواق نشان بدهد، با عینکی ته استکانی و حرکاتی صامت.

بعدها، این کوششگر را در کلک و بخارا شناختم. به عنوان کسی که می کوشید عرصه ای برای بیان نظر استادان سرشناس ادب و فرهنگ ایران فراهم کند و بیش از هرچیز جمع و جور کننده افکار و آثار آنان بود و به همین دلیل، آوازه ای برای خود فراهم ساخت.

اما وقتی نخستین سطر مقدمه او را بر "سفرنامه حاج سیاح" خواندم، آوردنده کتاب از فریاد "شیت" ی که بر آوردم، حیرت کرد. این فریاد را، جمله ای دنبال کرد که بی اراده از زبان من جاری شد و آورنده کتاب را ترساند که مبادا چیز زهرآگینی برای من به ارمغان آورده باشد. جمله چنین بود: "عجب روزگار کثیفی شده".

حالا، شما هم، مثل مسافر عزیز من کنجکاو شده اید و می خواهید بدانید چه چیزی فریاد خشم مرا برانگیخته است؟
پس با من، سطر نخست مقدمه علی دهباشی را بخوانید: "سفرنامه حاج سیاح به اروپا، برای اولین بار است که چاپ می شود!".

دروغ، دروغ، دروغ.
......

خوانده ام: زرتشت، در حلقه حواریون خود گفت: "دو چیز گناه کبیره است. یکی دروغ و دیگری قرض کردن"
گفتند: "قرض کردن دیگر چرا؟"
گفت: "زیرا کسی که قرض می کند ممکن است جائی مجبور به دروغ شود".
......

و بعد، افاضات دیگر آقای علی دهباشی را خواندم و دیدم که بیان او، در برابر غرب چقدر به بیان احمدی نژاد نزدیک است که همین روزها در سفر استانی به بندر عباس فریاد کشیده است: "مرده شور آن دموکراسی تان را ببرد".

آقای علی دهباشی در فرازی از مقدمه خود، ضمن شرحی شنیع در وصف همه سفرنامه هائی که "ایرانیان عازم فرنگ" یا "فرنگیان سفر کرده به ایران" نوشته اند، می افزاید:"این نوشته ها و حتی نقل های شفاهی موجب می شد که از یک سو مردمان اصیل و مومن و خداشناس و خداترس (!) ایران از اروپا و اروپائیان بیزار شوند و آن سرزمین را فقط مهد فساد و تباهی بینگارند و فرنگی را نجس بدانند و فرنگستان را دیار کفر".

نویسنده محترم به این ترتیب اصالت در خداشناسی و خداترسی می بیند که شق دومش درست تر است، (چون خدائی که جمهوری اسلامی به مردم معرفی می کند بیش از آن که قابل شناسائی باشد ترسناک است)!

او، سپس به اظهار فضل ادامه می دهد: "از سوی دیگر گروهی مردم هرزه و بی بند و بار (!) در اشتیاق سفر به اروپا و استفاده از آن مزایا، برای فراهم ساختن امکان سفر به هر پستی و خیانت و دنائت و حتی وطن فروشی تن در می دادند".

آقای علی دهباشی، بعدا در تمجید از حاج سیاح چنین قلم فرسائی می کند: "در چنین روزگاری و در چنین اوضاع و احوالی، جوانی طلبه و پرشور، با دست تهی و با قبائی و عبائی با رندی خاصی پای در وادی سیر و سیاحت می گذارد".

در اینجا، قبا و ردای آخوندی سیاح، بیش از کنجکاوی بی نظیر او برای کشف جهان و ناشناخته هایش نظر آقای دهباشی را جلب می کند. اما این کافی نیست. کوششگر خستگی ناپذیر ما، که در ستیزه جوئی با غرب راه مرادانش جلال و شمس آل احمد را می پیماید، می افزاید: "و در این راه، از هیچ مانعی نمی هراسد. با فقر و گرسنگی و درماندگی مبارزه می کند و هیچگاه ایمان به خدای یگانه را از دست نمی دهد..."

آیا اگر آنطور که آقای دهباشی می نویسد، انگیزه حاج سیاح "حفظ ایمان به خدای یگانه" بود، او ترجیح نمی داد که به جای سفر به دیارهای ناشناخته، مثل همنسلان خود سوار بر الاغ یا پیاده راه نجف و کربلا و سامره و مکه را در پیش گیرد؟

آقای علی دهباشی، فقط آنجا دروغ نمی گوید که می نویسد سفرنامه حاج سیاح به اروپا برای اولین بار چاپ می شود. من نمی توانم باور کنم کسی که دهها سال است در متون کهن نقش قبر می کند، نداند که این سفرنامه در دهه های سی یا چهل دست کم یکبار منتشر شده است. حالا گیرم که این سهو را کرده باشد، اما نگاه او به این اثر درخشان تاریخی، در محتوا، تفاوتی با دیدگاه های حسین شریعتمداری نماینده ولی فقیه در موسسه کیهان ندارد که سی سال است می کوشد دروغ به خورد مردم ایران دهد و همه حقایق تاریخی را وارونه کند.

حاج سیاح، اولین جهانگرد شجاع ایرانی است که نه برای حفظ ایمان به خدا و در راه خدا، بلکه برای دیدن آنچه هیچکس ندیده است، رنج سفرهائی پر خطر و طولانی را به جان می خرد. اگر مساله او مثل بقیه آخوندهای ایرانی "حفظ ایمان به خدا بود" باید در سراسر بلاد فرنگ، با دیدن کت و شلوار و پاپیون مردان و دامن چین دار زنان، فریاد وااسلاما سر می داد، نه این که همه جا نظم و انتظام امور، قانونمندی، تعهد دولتمردان به رفاه رعایا و آبادی و آبادانی را می ستود.

آقای دهباشی، که عمری را در نبش قبر متون فارسی سپری کرده است، در همصدائی با مردم فریبان حاکم بر ایران امروز، هرچه فحش و بد و بیراه یاد گرفته است نصیب منور الفکران آستانه انقلاب مشروطیت می کند و مثلا می نویسد: "دیدیم آوردند آن بلائی را بر سر ایران و ایرانی که برهمگان عیان است و نه حاجت به بیان" و به عنوان یک نمونه از شرح مسافرت محمد حسن خان صنیع الدوله یاد می کند و در باره او می نویسد: "پسر حاجب الدوله مشهور قاتل سنگدل امیرکبیر".

آقای دهباشی، به عمد یا به سهو، و شاید برای نرم کردن دل صادر کنندگان اجازه نشر، فراموش می کند پاسخ بدهد که اگر مثلا حاجب الدوله قاتل سنگدل امیر کبیر بوده، این چه ربطی به پسرش صنیع الدوله دارد که این لقب را به خاطر تلاش برای وارد کردن صنایع مدرن به ایران گرفت؟

آقای دهباشی، ضمنا هیچ ضرورتی نمی بیند توضیح بدهد که خود امیر کبیر، که ایرانیان، بیش از صد سال است به وجود او افتخار می ورزند، بانی قتل عام هزاران بابی در دوران قاجار بوده است.

کتاب "سفرنامه حاج سیاح به فرنگ" اثری با ارزش است که هر ایرانی باید یکبار آن را بخواند. اما اگر شما هم جزو ایرانیان خوش اقبالی بودید که به چاپ جدید این کتاب، با مقدمه آقای دهباشی دست یافتید، وقتتان را به خواندن مقدمه تلف نکنید. شنیدن یاوه‌های احمدی‌نژاد به اندازه کافی اعصابتان را فشرده است.

نظر کاربران:


دوست عزیز ناشناس،
حق با شما است. من، بر خلاف روش همیشگی خود، در این نقد، لحنی عصبی انتخاب کرده‌ام. اما با آقای دهباشی عزیز نه تنها هیچ غرض و مرضی ندارم، بلکه تلاش‌های فرهنگی ایشان را در همین مقاله هم ارج نهاده ام. منتهی اگر شما مقدمه‌ بد لحن و غیرمسئولانه‌ای را که ایشان بر کتاب "سفرنامه حاج سیاح" نوشته‌اند بخوانید، احتمالا کمتر از من عصبی نخواهید شد. اگر این متن را نویسنده‌ای می‌نوشت که به همسوئی با فرهنگ حاکم شهرت می‌داشت، شاید من اصلا اعتنائی به آن نمی‌کردم، همانطور که نوشته‌های بی منزلت حسین شریعتمداری را، با این که بارها افتراهای ناروا به شخص من زده است، هرگز قابل پاسخ‌گوئی نیافته‌ام. اما وقتی روشنفکر مستقلی مثل آقای دهباشی همان فرهنگ واژگان توهین آمیز را، در یک حکم کلی نسبت به همه سفرنامه نویسان عصر مشروطیت پیش می‌گیرد، بدون آن که روشن کند منظورش چه کسانی هستند، و از مسافران فرنگ در آن زمان به عنوان "آدم‌های هرزه" یاد می‌کند، فکر می‌کنم مستحق چنین برخوردی هست. هرچند که اعتراف می‌کنم من باید لحن ملایمتری انتخاب می‌کردم.
آقای دهباشی، گناه تیره روزی ایرانیان را نیز به گردن این گروه از روشنفکران می‌اندازد و همان حرف‌هائی را می‌زند که مریدان امروزی شیخ فضل الله نوری در حوزه‌ها می‌زنند. در حالی که به نظر من تیره‌روزی ما از آنجا آغاز شد که دموکرات‌ها و سکولارهای ایرانی، پس از پیروزی انقلاب مشروطیت، به روحانیت در برابر قوانین مجلس حق وتو دادند. از همانجا بود که آخوند‌ها خودشان را مالک مملکت دانستند و به سنگ‌اندازی در برابر همه اصلاحات ممکن ادامه دادند تا بالاخره در سال ۱۳۵۷ قدرت یافتند و بر سر ایران و ایرانی آن آوردند که می‌دانید و می‌‌دانیم. این است که من گناه همصدائی آگاهانه یا ناآگاهانه با این نیروهای پیشا قرون وسطائی ضدبشر را، به روشنفکری در جایگاه آقای دهباشی نمی‌بخشم و برخورد با آن را ضروری می‌دانم.
با درود، جواد طالعی


*

من خاطرات حاج سیاح به کوشش حمید سیاح، زیر نظر ایرج افشار، چاپ امیرکبیر ۱۳۵۹ را خوانده‌ام. در مورد شخص سیاح خوب و بد نوشته‌اند. از جمله بدگویی وی از امیرکبیر که خود حدیثی است. نوشته‌ی آقای دهباشی (اگر چنین باشد باید مورد نقد قرار گیرد) ولی پادویی و زحمتکشی دهباشی شایسته نیست که با چنین بی‌لطفی و بی‌احترامی و بی‌مهری و شتاب‌زدگی مورد قضاوت قرار گیرد. آقای طالعی در مورد امیرکبیر (اگر بخواهی منصفانه قضاوت کنید) به تارخ رجوع کنید. امیر کار دیگری نمی‌توانست بکند. امیرکبیر شده است ابن‌ملجم بهایی‌ها. لطفا تاریخ را بخوانید یا دوباره بخوانید.

*

جناب طالعی گرامی، درود بر شما
با واژه به واژهء نوشتهء شما در نقد دهباشی کاملاً موافقم بر خلاف گفتهء کاربرِ بالایی نقد جنابعالی را بدون غرض می دانم نمی دانم چرا هر نوشته ای که تلنگر به دکان داران دین می زند مورد بی مهری قرار می گیرد. شایسته است از ایشان سپاسگزار باشیم که از ادبیات رایج دکان داران دین و غاصبان میهنمان استفاده نکرده اند.
بدرود، سیروس


*

نقدی بد بر "یک کتاب خیلی خوب با یک مقدمه خیلی بد"
آقای طالعی محترم،
"نقدِ" کوتاهِ شما در اینجا، متأسفانه بوی غَرَض و دلگیریِ شخصی از آقای دهباشی را می دهد. امیدوارم که چنین نباشد و این بو، صرفاً از روی زبانِ نادوستانۀ شما برخیزد. چون در موردِ این زحمتکشِ ادبی "کُفرِ چو منی گزاف و آسان نبُوَد".
نخست آنکه: اگر زحمات و تلاش های ایشان در احیاء و بازچابِ آثار قدیمیِ ادبیاتِ ایران نمی بود، همین کتاب اکنون به دستان شما نمی رسید. چنین تلاش هائی در شرایطِ ایرانِ امروز، در کنارِ انتقاداتِ احتمالیِ فنی، بسیار ارزشمند اند.
دوم آنکه: شما نخست ایشان را به دروغگوئی متهم، و سپس در پائینتر می فرمائید: "حالا گیرم که این سهو را کرده باشد"، و باز در جای دیگری می فرمائید: "آقای علی دهباشی، فقط آنجا دروغ نمی گوید که می نویسد..." بالآخره تکلیف چیست؟ ایشان آگاهانه دروغ می گویند یا "سهواً" اشتباهی مرتکب شده اند؟ و اگر اشتباهی مرتکب شده اند، آیا نمی شود آنرا تذکر داد و تصحیح کرد؟ و در این صورت، آیا دیگر نیازی به زبانی تُند و تهمت به دروغگوئی هست؟
سوم آنکه: توصیفاتِ شما از آقای دهباشی، لابد باید این تصور را در خواننده القاء کند که: آیشان آبدارچیِ آل احمد بوده و حالا می خواهد سری توی سرها داشته باشد. دوستِ عزیز، چنین برخوردی، اگر هم در قدیم رندی و زیرکی محسوب می شد، امروزه بی انصافی بی عدالتی تعبیر می شود. و این، نه برازندۀ شماست و نه برازندۀ چنین فردِ زحمتکشی.
با احترام: دوستدار شما و ایشان


نظر شما درباره این مقاله:


Iran Emrooz
(iranian political online magazine)
iran emrooz©1998-2018
e-mail:
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌گردند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.