بازگشت به صفحه اول
 |  درباره ايران امروز  |  تماس با ايران امروز  |  آگهی در ايران امروز  | 
  |   صفحه اول   |   خبرهای روز   |   سياست   |   انديشه   |   فرهنگ و ادبيات   |   جامعه   |   محیط زیست   |   RSS   |  

از زخم های زمین (١٠)

علی اصغر راشدان


iran-emrooz.net | Mon, 06.08.2007, 8:36



پاقدم مثل خرگوش از راه آب ،به باغ خان ابوتراب خزيد. اطراف خود را وارسی کرد، ‏کسی را در آن حول و حوش نديد. آرام زير بته‌های رز خزيد. زير بته‌ها ، خاک را جابه‎ ‎جا کرد. ‏خوشه‌های ياقوت مانند انگور را از بته جدا کرد و تو دهن خود گذاشت. تا نفسش ياری کرد و ‏شکمش جا داشت، انگور خورد. سير که شد، با انگورها به مغازله پرداخت. خوشه‌های انگور را ‏تو دهنش ميگرفت، دندانهاش را دور خوشه‌ها کليد ميکردو با يک تکان از بته‌ی رز ميکند. آبشان ‏راقورت ميداد و خوشه و تفاله‌ها را بيرون ميکشيد. دانه‌ها و پوست انگور را تف ميکرد. تکيه ‏کلام دائی تو گوشش زنگ زد: ‏
‏«کفران نعمت، نعمت را زوال مياره.»‏
پاقدم کفران نعمت ميکرد. خوشه‌ها را که با دندان ميکشيد، بته‌های رز تکان ميخوردند. ‏انسيه دختر خوب خورده‌ی خان ابوتراب، بالای درخت بود. تکانهای رزها ،او را از درخت پائين ‏کشيد و به طرف پاقدم کشاند. پاقدم سخت مشغول بود، صدای پای انسيه را شنيد و بيرون خزيد. به ‏‏ طرف راه آب خيز برداشت، خيلی دير شده بود. پاقدم به خودش که آمد، هرچه خورده بود ، زير ‏مشت و لگد انسيه‌ی قلچماق از دماغش بيرون آمده بود. انسيه گوش پاقدم را گرفت. او را تا کنار ‏درخت کشيد. گوش پاقدم کنده ميشد. دو دستی، مچ دست انسيه را چسبيد و جيغ کشيد:‏
‏- غلط کردم.... ديگه اينجا يافتم نميشه... گوشهام را رها کن.... الان کنده ميشند.... به خدا ديگه پا تو ‏باغتان نميگذارم...!‏
خون زير پوست صورت و لپهای برآمده‌ی انسيه خزيده بود. فش فش ميکرد و پاقدم را ‏دنبال خود ميکشيد. خرگوشی اسيرماده گرگی شده بود. بدون يک کلام حرف ،او را کنار پيشخوان ‏عمارت خان ابوتراب کشاند. گوشش را رها کرد و به پدرش گفت:‏
‏- ئی پدرسگ را از زير رزها بيرونش کشيدم. عين شغال رو انگورها غلط ميزد، عالمی انگور را ‏لگدمال کرده.‏
‏ خان ابوتراب چهل ـ چهل و پنج ساله ،دستی به سبيلهای جوگندمی تا زير چانه آويخته‌ی خود کشيد. ‏ابروهای پرپشت و آويخته روی پلکهای خود را لمس کرد. چشمان بزرگ و به قرمزی گرائيده‌ی ‏خود را به پاقدم دوخت. پاقدم رنگ و روی خود را باخته بود. مثل گنجشک اسير پنجه‌های قرقی، ‏ميلرزيد. خان ابوتراب خوب نگاهش کرد. خنديد و گفت:‏
‏- ئی نواده‌ی سردار که! يادت باشه پسردائی ، به خاطر بابات نبود، جفت گوشهات را ميبريدم. ‏مرتبه‌ی ديگر واسطه ت نميشم‌ها! ميگذارم انسيه پوست از سرت بکنه. رهاش کن پيش خودم ‏بمانه، برو تو باغ دنبال کارت. بشين نواده سردار ، کارت دارم. آدم با کسی که يا علی گفت، يا ‏عمر نميگه که! از ئی طرف لاف رفاقت ميزنی، و از طرف ديگر ميری تو باغم انگور دزدی؟ ‏ميآمدی پيش خودم. انگور که سهله، هرچی بخواهی پيش خودم داری. حالا مثل يک مرد بشين، ‏کارت دارم.‏
زن خان ابوتراب دم و دستگاه چای را در پيشخوان عمارت گچبری شده پهن کرده بود. ‏ابوتراب خان روی قاليچه‌ی بلوچی نشسته و به مخده تکيه داده بود.‏
ابوتراب خان در سکوت ،يک استکان چای نوشيد. يک نخ سيگار چاق و دود کرد، دود را ‏حلقه حلقه رو به بالای سر خود فوت کرد. زن ابوتراب خان دستی به سر و روی خود کشيده بود. ‏زلفهای طلائيش را از زير اريبی توری سفيد رنگش بيرون انداخته بود. پاقدم را نگاه کردو خنديد. ‏دندان طلای خود را عمداً نماياند.‏
پاقدم نزديک پله‌های ورودی پيشخوان، دو زانو زده بود. لاله گوشهاش گل انداخته بود. ‏به خود فشار ميآورد. نگاهش را روبه پائين گرفته بود و با ناخن‌های خود بازی می‌کرد. کار دائم ‏خان ابوتراب بود، هرگاه پاقدم را گير ميآورد، به عمارت خود ميبرد. به زنش اشاره ميکرد، و ‏شوخی و خنده‌هاشان گل ميکرد.‏
زن خان ابوتراب دو پياله چای سهميه‌ی دائمی پاقدم را پشت سر هم جلوش گذاشت. پاقدم ‏در مقابل ابوتراب و زنش خود را گم ميکرد، دستپاچه بود و خبر از کارها و حرفهای خود ‏نداشت،اما حواسش در انتخاب قند جمع و سرجای خودش بود. قبل از برداشتن چای، قندهای ‏درشت را در قندان نشانمی کرد. گاهی دو حبه برميداشت و فرز تو دهنش می‌انداخت. قندها را ‏اول تا کمر تو چای فرومی برد. برای اينکه خجالت نکشد، نگاهش را به گلهای قاليچه می‌دوخت، ‏خجالت و چای داغ عرقش را درمی آورد.‏
ابوتراب حرکات پاقدم را زير نظر داشت، مثل هميشه ، سربزنگاه مزاحهای خود را ‏شروع کرد:‏
‏- خوب نواده‌ی سردار، حالا که دزدی و سور چرانيت را کردی، بگو بدانم کدام زن تو آبادی از ‏همه مقبولتره؟
پاقدم سرخ شد. خود را جمع و جور کرد. اين زانو آن زانو شد. تودلش گفت:‏
‏- باز شروع کرد قرمساق!‏
‏-‌ها؟ باز که سرت را انداختی پائين؟ قرار نبود دقلبازی در بياريها!‏
ابوتراب خان بلند شد. خود را با قر و قميش خاصی به پاقدم رساند. پکی به سيگارش زد. ‏روبروی پاقدم چندک زد. چانه‌ی او را ميان شست و انگشت سبابه خود گرفت. سرش را به ‏طرف زنش بلند کرد و گفت: ‏
‏- خجالت نکش، خوب سرت را بالا بگير.اصلاً شرمت نباشه، از ته دل نگاهش کن و راستش را بگو.‏
‏- خوب، خان... زن خان از همه مقبولتره ديگه!....‏
‏-‌ها بارک اله پسردائی . ديدارت را بگردم. حال بگو بدانم کجاش خيلی قشنگه؟
‏- خوب ديگر.... زلفهای طلاش هم تو تمام ولايت لنگه نداره خان!....‏
‏- خوب، خوب. حالا بيا کج بشين و راستش را بگو. دلت ميخواد ماچش کنی؟
‏- خان ابوتراب خان، من غلط ميکنم!....‏
‏- تخم حرام پدر سوخته، ئی جوری جواب خان را ميدی؟ اگر راستش را نگی، باز ميدمت دست ‏انسيه تا پوست از سرت بکنه !‏
ابوتراب خان و زنش يکديگررا نگاه کردند و قاه قاه خنديدند. صدای خنده‌هاشان ‏پرندههای جلوی پيشخوان را فرار داد. ابوتراب خان يک مشت نخود برشته، که از شهر آورده بود، ‏تو دامن پاقدم ريخت و گفت:‏
‏- ئی بقچه‌ی خانم را وردار ببر سر حمام... بدو بارکاله. خوب فکرهات را بکن، مرتبه‌ی ‏ديگر اگر جوابم را راست و پوست کنده ندی، پدرت را در ميارمها!...‏
زن ابوتراب خان چادر چيت سفيد گل نخودی خود را سر کشيد و طرف حمام آبادی راه ‏افتاد. پاقدم بقچه به دست، او را دنبال کرد. کنار حمام بقچه را دستش داد. زن ابوتراب خان سکه ‏ای کف دست پاقدم گذاشت و خنديد. برق دندان طلا، برق خنده ای رو لب پاقدم شکوفاند و ‏شلنگانداز قاطی کپه بچه‌هايی شد که قاسم دور خود جمع کرده بود.‏
قاسم رنگ پريده و دراز نی قليانی، بيست و يکی دو سالی از عمرش گذشته بود و ‏عموحسين براش زن گرفته بود. دل از بازی با بچه‌ها برنميداشت. گرفتار بيماری صرع بود و ‏عقل و شعور درستی نداشت. قاسم شکارچی ماهری بود. هميشه تيرکمانی در دست و يکی هم به ‏گردنش آويخته داشت. تير قاسم خطا نداشت. پاقدم از دنباله روهای دائميش بود.قاسم باز هوای ‏شکار به سرش زده بود. يک کپه بچه دنبال خود انداخته بود و چپ و راست خرده فرمان صادر ‏ميکرد:‏
‏- پاقدم ديگچه را بگير از ئی عبداله مافنگی. بلد نيست دماغش را بالا بکشه لاکردار. ديگچه را بگير ‏و چغوکها را که زدم، معطلش نکن، سرشان را بکن و بندازشان تو ديگچه. اگر خوب کار کنی ‏،حصه ت از همه بيشتره. بقيه بچههام سنگ جمع کنند. فقط صافهاش را جمع کنيد. کجها و ‏بزرگهاش به درد نميخوره‌ها!‏
قاسم تيرکمانش را دست گرفت. سنگی تو کاسه‌ی تيرکمان گذاشت. چشم راستش را بست. ‏پرنده را وسط دو شاخه ش ميزان کرد و کشها را کشيد و رها کرد. پرنده پرپر زد و رو زمين ‏معلق شد. تير قاسم ردخور نداشت. پاقدم بالای سر پرنده محتضرپريد. چشمهای پرنده ناآرام، در ‏حدقه می‌چرخيدند. چشمهای پاقدم برق زد. پرنده را تو مشت خود گرفت. تو چشمهای هراسانش ‏زل زد و با يک تکان سرش را کند. سرپرنده را دور انداخت و تن خون چکانش را تو ديگچه پرت ‏کرد.‏
قاسم هرگز يا کريمها و صعوه‌ها را شکار نميکرد. آنها را از دم دست خود ميگذراند. ‏صعوه و ياکريم از نظر او حکمتی ديگر داشتند:‏
‏- داش قاسم،چرا موسی کوتقی شکار نميکنی؟
‏- موسی کوتقيها خانگيند، به ما پناه ميارند. تو خانهها و لب پنجرهها تخم ميگذارند و جوجه باز ‏ميکنند. شکارشان بدشگونه. آمد ـ نيامد داره. از مردی به دوره.‏
‏- داش قاسم پس برای چی صعوه‌ها را نميزنی؟ آنها که تو کاريزها تخم ميگذارند و جوجه باز ‏ميکنند!‏
‏- ای خنگ خدا، چشمهات کوره مگر؟ طوق سياه دور گردن و زير سينه‌هاشان را نميبينی؟صعوه‌ها ‏سيدند، اگر بزنمشان گرفتار نفرين و غضب جد شان ميشم....‏
يکی دو ساعت بعد، يک ديگچه پرنده داشتند. قاسم زير سايه چنار و کنار بلندی جوی آب ‏نشست. خود را روخاکهای نرم رهاکرد. پاهاش را دراز کردو ادای خان ابوتراب را درآورد. به ‏هر کس يک جور خرده فرمان داد:‏
‏- پاقدم تو ديگچه را بگذار لب جوی رو سنگ. پرندهها را بايس مثل کف دست پاک و پرکنده کنی. ‏هاشم تو و عبداله مافنگی و صمد هم بريد پی هيزم. غلامحسن تو و تقی هم ديگدان را تيار کنيد. ‏يااله، هر کی تندتر و بهتر کار کنه سهمش چاقتره.‏
پرنده‌ها تو ديگچه‌ی روی شعله، تو روغن خودشان جلز ـ ولز ميکردند. جيغ ـ جاغ ‏هيزمهای زير ديگچه جيک‌جيک پرنده‌های روی شاخه‌های چنار را در آوردند. بوی سرخ کردنی ‏چند سگ را دور چنار جمع کرد. قاسم چند سنگ گنده تو کاسه‌ی تيرکمان گذاشت. سر و کله‌ی ‏سگها را نشانه گرفت. سگها وغ وغ کردند و دور خود چرخيدند. دمهاشان را وسط پاهاگذاشتند و ‏راه بيابان باز را پيش گرفتند و گريختند.‏
قاسم ديگچه‌ی آماده را جلوی پای خود کشيد. سهم هرکس را، به فرا خور قد و قواره ش، ‏داد. بقيه را خود برداشت.‏
پاقدم کنار بساط استاد طالب ايستاد و پرنده‌های بريان را به نيش کشيد. استاد طالب، مثل ‏هميشه، تو شکم از هم باز شده‌ی چنار، با چرخدستی خود يک چاقوی هلالی شکل را تراش و ‏صيقل ميداد. چنار به اندازهی يک راه پله شکم باز کرده بود. اين شکاف را استاد طالب محل کار ‏خود کرده بود.پاقدم پرنده‌های بريان را تمام کردو رو خاکهای نرم ولو شد. مات جرقه‌هايی شد ‏که از گوشه و کنار سنگ و تيغه‌ی چاقوی هلالی شکل جستن ميکردند:‏
‏- سلام عليک استا طالب.‏
‏- و عليک السلام عمو پاقدم.‏
‏- استا طالب ؟
‏-‌ها بله، چی ميگی عمو پاقدم گل؟‏
‏- چی جوری توئی همه ستارهها را از شکم ئی چاقو ميکشی بيرون؟
‏- بزرگ که شدی ميفهمی عموجان.‏
‏- استا طالب ، پس بايد تو شکم چاقوئی هم که قرار برای من درست کنی ،پرستاره باشه‌ها! بايس ‏چاقوم را زودتر درستش کنی. دفعه‌ی ديگر که عشرت آبادی بياد تو آبادی، لازمش دارم.‏
‏- باشه عموجان، پولهات را که جمع کردی و آوردی برات ميسازمش.‏
‏- ننه‌م پولهای خوشه و غوزهچينی م را داده جعفر جنی عطار. جعفر جنی ميگه سکه که زدم ‏پولهات را ميدم.‏
‏- خوب، جعفر جنی عطار که سکه زد، برات چاقو درست ميکنم.‏
‏- چاقوم بايس آنقدر تيز باشه که سر غولها را مثل خيار ببره‌ها!‏
‏- باشه عمو جان، کارت نباشه. حالا بيا اين آبنبات را بگير و بنداز بالا، برو کمی با بچه‌ها بازی و ‏کيف کن تا بعد....‏
پاقدم خود را از بساط استاد طالب کنار کشيدو دوباره رو خاکهای نرم يله شد. پشت خود ‏را به تنه‌ی چنار تکيه داد. حواسش را سپرد به سير و سياحت کلاغها، که گرمشد. پلک‌هاش رو ‏هم ميافتاد. صدای لخلخ کفشها و تک سرفه‌های زن ملاحاجی چرتش را پاره کرد.زن ملاحاجی ‏پاکشان از کنار چنار گذشت و طرف امامزاده خواجه ريحان رفت. پاقدم بلند شد. دورا- دور، زن ‏ملاحاجی را دنبال کرد. زن ملاحاجی نعلينهای خود را رو زمين ميکشيد. با پاهای نی قليانيش ‏زمين را جارو ميکرد. گلولههای گرد و خاک را بلند و دنبال خود ميکشيد. باغ خواجه ريحان را ‏گذشت و داخل امامزاده شد.پاقدم از پشت پنجرهی مشبک چوبی زهوار در رفته، او را زير نگاه ‏گرفت. زن ملاحاجی يکی ـ دو مرتبه دور صندوق چوبی کندهکاری چرخيد. دست‌های استخوانی ‏خود را رو پارچه‌ی سبز به خاک نشسته کشيد. دست خاک آلودش را به صورت پر چروکش ماليد. ‏لب و لوچه‌ی آويزانش را به گوشه‌ی صندوق ماليد. سکه ای از گوشه‌ی چارقدش بيرون آورد و ‏داخل مقبره انداخت. يک تکه از گوشه‌ی چارقدش را پاره کرد و به يکی از چوبها بست و گفت:‏
‏- دخيلم!.... معصومزاده جان دخيلم!.... ئی سگ در خانه‌ی جدت خيلی معصيت کرده. خودم ميدانم ‏خيلی زن و دختر مردم را سيا روز کرده م. خيلی زندگيها را از هم پاشاندم. خيلی خانواده‌ها را ‏در بدر ولايات کرده م. همه ش از نادانی م بوده. تمام عمر عقلم کور بوده. اگر از گناهام نگذری، ‏خاک قبولم نميکنه. معصومزاده جان دخيلم!.......‏
زن ملاحاجی گلوله‌های اشکی را که در شيارهای عميق صورتش قل ميخورد، با آستين ‏شوخگين خود پاک کرد. اين کار هميشگيش بود. هميشه قبل از شروع کار جديدش ، سراغ مزار ‏خواجه ميرفت. عجز و لابه ميکرد، التماس و استغاثه ميکرد. دخيل ميبست. سکه ای نذر و نياز ‏ميکرد و تو مقبره ميانداخت. به حساب خودش، بار گناهان گذشته را از دوش خود برميداشت و ‏گناه جديدش را شروع ميکرد. اين بار قرعه به نام نگار افتاده بود، و زن ملا بار خود را سبک کرد ‏که با سبکبالی کامل سراغ نگار برود.‏
بچه گربه ای خود را کنار پاقدم کشاند. خود را به پر و پای او ماليد. سرش را رو زانوی ‏پاقدم گذاشت ورو دامنش رها شد. دستهای شوخگينش راليسيد. سر و گوش خود را به دامنش ‏ماليدو خرخر ملايم خود را شروع کرد و وارد عوالم چرت شد.‏
انتظار طولانی ميشد. حوصله‌ی پاقدم سر آمد. بچه گربه را آهسته وسط کلبه‌ی مزار ‏انداخت. گربه خود رازير پر و پای زن ملاحاجی کشاند. زبان زبرش را بر پاشنه‌ی لخت او ‏ساييد. زن ملاحاجی را هراس برداشت. جيغ کشيد و خود را به گوشه‌ی ديگر مزار پرت کرد. ‏برگشت و به گربه خيره شد:‏
‏- آی پدرسگ صاحب!... زهره م را آب کردی که! ای وای خاک تو سرم! نکنه ئی گربه نباشه! حتماً ‏بچه‌ی از ما بهترانه که خود را به شکل گربه در آورده!....‏
زن ملاحاجی عقب عقب، از مزار خارج شد. با سرعت و لخ لخ کنان، دور شد. پاقدم ‏اطراف را پائيد. کسی را نديد. قوطی قره قروتش را از جيب پيرهنش بيرون آورد. تکه چوب ‏درازی از ميان درختها پيدا کرد. کمی قره قروت به نوک چوب ماليد. سر چوب را داخل صندوق ‏مشبک کرد. چوب را دو ـ سه دور چرخاند. سکه به قره قروت چسبيد. چوب و سکه را بيرون ‏کشيد.پاقدم سکه‌ی زن ملاحاجی را کف دست خود قايم کرد، دوباره کنار چنار برگشت و خود را ‏رو خاکهای نرم يله داد و با نوک انگشت ،به بازی با سکه پرداخت.‏
جيغ و داد بچه‌ها تو فاصله‌ی کمی از چنار، بازی پاقدم را با سکه ش، بر هم زد. باز قاسم ‏غش کرده بود. اطراف قاسم محشر کبرائی برپا شده بود. بچه‌ها قيل و قال ميکردند، دور قاسم ا ‏فتاده، ورجه ورجه ميکردند. استاد طالب چاقوئی از ميان بساط خود برداشت و خود را به معرکه ‏رساند. دست و پای قاسم مثل چوب خشک شده بود. دندانهاش قفل شده بود. از لای دندانهاش کف و ‏خونابه بيرون ميزد. قاسم چهار ستون تن خود را بلند کرد و بر زمين کوفت. بچهها جيغ کشيدند و ‏دوره اش کردند. استاد طالب چاقو به دست داد کشيد:‏
‏- بريد پی کارتان بچه‌ها! اطرافش را خلوت کنيد! نفسش بند آمده بنده‌ی خدا. پاقدم بدو برو زن ‏ملاحجی را ورش دار بيار. بدو بارکاله عمو !‏
‏- زن ملاحجی همی الان از اينجا رد شد. نگاهش کن، سر کوچه طرف خانه ش ميره.‏
‏- چرا معطلی؟ بدو و گريبانش را بگير و برش گردان!‏
پاقدم به طرف زن ملاحاجی، از جا کند. بچهها فاصله گرفتند. استاد طالب جا باز کرد. ‏اطراف قاسم را با نوک چاقو خط کشيد. پاقدم نفسزنان زن ملاحاجی را با خود برگرداند. استاد ‏طالب دستپاچه داد کشيد:‏
‏- زن ملاحجی بيا زودتر براش ورد بخوان. ئی بنده‌ی خدا گير از ما بهتران افتاده. کمی براش عزايم ‏بخوان تارهاش کنند و دست از سرش وردارند.‏
زن ملاحاجی در خود فرو رفت. رنگ و رخش را باخت. دست و پاش لرزيد. در دل ‏گفت:‏
‏- نگفتم بچه گربه نبود؟ نکنه بد و بيراه من باعث ناراحتی بزرگترهاش شده باشه؟ پس برای چی باز ‏به سراغ ئی پسر زردمبوک عموحسين آمدند؟ نکنه نصف شبی سراغ من بياند؟ توبه! ديگر گزندم ‏به بچههاتان نميرسه، دخيلم!...‏
زن ملاحاجی با ترس و لرزش دستمال سياه ريشه ريشه‌ی خود را در جوی آب خيس ‏کردو کنار قاسم رساند. دستمال خيس را فشار داد. آب به صورت و سر و گردن قاسم پاشاند ‏ودورش چرخيد وزير لب فسفس کرد. ورد خواند وبه صورتش فوت کرد. بچه‌ها به خطوط ‏صورت زن ملاحاجی و فس‌فس زير لبهاش دقيق شدند، ترسيدندو از معرکه فاصله گرفتند. استاد ‏طالب رو پاهای قاسم نشست. دو دستی محکم دستهاش راچسبيد....قاسم مدتی دست و پا زد. هيکل ‏چوب خشک خود را بلند کرد و بر زمين کوفت. چند مرتبه دست و پاهای خود را به اطراف پرت ‏کرد. بعد از مدتی آرام گرفت. خود را کش و قوس داد. دست و پاهاش سست شدند. چشمهاش تو ‏حدقه چرخيدند. چشمهاش به طرف بالای سرش پيچ برداشت. زن ملاحاجی کف و خونابه‌ها را با ‏دستمال چرکمرده ا ش از لب و لوچه او پاک کرد. چشمهای قاسم چند دور تو حدقه چرخيدند، و ‏شروع کرد به گريستن. استاد طالب گفت:‏
‏- کار به کارش نداشته باشيد. بگذاريد خوب گريه کنه. براش خوبه، سبکش ميکنه. دور و اطرافش را ‏خلوت کنيد.‏
قاسم‌های‌های گريست، سبک شد. بلند شد و درجا نشست. رنگ رخش شده بود رنگ ‏ميت. انگار يک قطره خون زير پوست خود نداشت. بعد از مدتی خود را رو خاک‌های نرم پائيزی ‏به چپ و راست تکان داد، و بلند شد. سرپا ايستاد. کمی پيچ و تاب خورد و راه افتاد. محل ‏نشستنش رو زمين ،گل شده بود. قاسم کج و معوج ميشد و ميرفت. از پشت سر، رو خشکتش از ‏گل ،جای پای شتر درست شده بود....‏


نظر شما درباره این مقاله:


Iran Emrooz
(iranian political online magazine)
iran emrooz©1998-2018
e-mail:
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌گردند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.