بازگشت به صفحه اول
 |  درباره ايران امروز  |  تماس با ايران امروز  |  آگهی در ايران امروز  | 
  |   صفحه اول   |   خبرهای روز   |   سياست   |   انديشه   |   فرهنگ و ادبيات   |   جامعه   |   محیط زیست   |   RSS   |  

(هفتاد و چهارمين قسمت)

شما بايد دستتان را، از جيب ايشان، بيرون بياوريد!

سيروس "قاسم" سيف


iran-emrooz.net | Mon, 22.01.2007, 11:28

.(JavaScript must be enabled to view this email address)

احمد، اگرچه شاگرد بسيار با استعدادی بود، اما پس از چند ماه که از مرگ پدرش گذشت، ، ناچار به ترک تحصيل شد تا شايد بتواند با چرخاندن مغازه ی قصابی، مخارج زندگی خود و مادر و چندتا خواهر و برادر قد و نيم قدش را فراهم کند که البته، پس از مدتی متوجه شد که قصابی کردن، کار او نيست و دکان را بست و تحويل پدر امير داد و خودش رفت و در نانوائی يی در همان حوالی، مشغول به کار شد و پدر امير هم، تيغه ی وسط مغازه را برداشت و با اين هدف که در آينده، از عمده فروشی ها، کفش بخرد و کنار تعمير کفش، کفش هم بفروشد، دو مغازه را، يک مغازه کرد و امير هم همچنان به تحصيل ادامه می داد و روزهای تعطيل، اگر وقتی پيدا می کرد، می رفت به سراغ احمد تا اگر اوهم وقتی داشته باشد، با هم بروند به باغ ملی و گشتی بزنند و.......
( خانه ی پدريتان، در دولت آباد، چند اتاق داشت؟).
( يک اتاق).
(هيچ وقت شده بود که ناظربر همخوابگی پدر و مادرتان باشيد؟).
( جواب نمی دهم).
(رنگ چشم های طاهره را، هنوز به خاطر داريد؟).
( بلی).
( چه رنگی بود؟).
( جواب نمی دهم).
( گفته ايد يکبار که با طاهره، زير کرسی بوده ايد، همديگر را بغل کرده ايد و بوسيده ايد. آيا در آن لحظه، دودولتان، بلند شده بود يا نه؟).
( جواب نمی دهم).
(در دولت آباد، بيشتر چه نوع غذاهائی می خورديد؟).
( نان، غذای اصلی ما بود).
( سير می شديد؟).
( خير).
( برق داشتيد؟).
( خير).
( پزشک؟).
( خير).
( معلم مدرسه تان، به شما می گفت که پيش از خوردن غذا، بايد دست هايتان را با صابون بشوئيد؟).
( جواب نمی دهم).
( شب ها، پيش از رفتن به بستر، مسواک می زديد؟).
( جواب نمی دهم).
آره!..... چند سال پيش از زندون اولم، داداشم توی يکی از نومه هاش، سراغ يکی از فاميلای دورمون رو گرفته بود و من، براش نوشته بودم که:" ايشون، نويسنده وو هنرمند نون به نرخ روزخورشدن و مشغول نوشتن در روزنامه ها و دلقک بازی توی تئاتر و تلويزيون و اينا..." که داداشم جواب داده بود :" حقيقت تلخه وو يه وختائی هم، چاره ای نيست و باس با ادبيات و فوت فنای هنری وو اينجور چيزا، اونو شيرين کرد و به خورد مردم داد و..." من هم در جوابش نوشته بودم که : " آره داداش جان! اون حقيقتی که من دارم ازش صحبت می کنم، اون حقيقتی نيس که روشنفکرای از مردم بريده وو برج عاج نشين و نون به نرخ روز خور، بتونن با اون روضه خونيا و رجزخونيا وو دلقک بازياشون، اونو به خورد مردم بدن! مگه جنايت يه آدم جنايتکارو، ميشه با صد من قند و شکر و شيرينی وو عسل، به خورد مردم داد؟! نع. نميشه! خيانت و دزدی وو آدم فروشی وو اينجور چيزاهم، همينطور و....." داداشم هم، ورداشته بود و در جواب من نوشته بود که: " اما، اگه اون جنايتکار و خيانتکار و دزد و آدمفروش، يه حزب يا يه سازمون يا يه کانون و انجمن و گروه و سنديکا وو اينجور چيزا بود، چی؟! اگه همون حزب و سازمون و کانون و انجمن و گروه و سنديکای جنايتکارو خيانتکار و دزد و آدم فروش، اومد و به قدرت رسيد و شد، دولت يک مملکت، چی؟! اصلن، همه ی اينا به کنار، اگه يکی از اون آدمای جنايتکار و خيانتکار و دزد و فلان و فلان، خود من و تو وو اونا وو اينا باشيم، چی؟ الان، ميتونی بگی که نيستيم، ولی معلوم نيس که وقتی به قدرت برسيم، همينی باشيم که الان هستيم و........." خلاصه، اون کاغذائی که اونروز، جاکش بازجويه از توی جيبش در آورد، کپی همون نومه ها بودن که اونارو جلوی چشام گرفت و گفت:" کپی نومه های تو و داداشته!". گفتم:" کپی نومه های من و داداشم، دست تو چی کار ميکنه؟!". خنديد و گفت: " جوينده، يابنده است!" و بعدش هم، دور همين چيزائی رو که بهت گفتم و دور يه جاهای ديگرشونو که خط کشيده بود، برام خوند و گفت: " همين حرفائی که تو و داداشت، توی اين نومه ها با همديگه رد و بدل کردين، نشون ميده که هيچکدومتون تو باغ سياست نيستين!". گفتم:" چطور؟!". گفت: " آخه سياست، چه کاری به کار حقيقت داره که بخواد تلخ وشيرينش بکنه؟! يه آدم سياسيکار درست و حسابی، اگر فکرنکنه که صد در صد حق با اونه، اصلن کار سياسی رو، شروع نميکنه وو وقتی هم که شروع کرد، دنبال قدرته وو به هر قيمتی! اما، نه به قيمت کشته شدن و به زندون افتادن و تبعيد شدن و از اينجور چيزائی که اون تشکيلات جاکش، توی کله ی آدمائی مثل تووو داداشت فروکرده! چرا؟! چون، يه آدم سياسيکار درست و حسابی، قصدش از اومدن تو دنيای سياست، اينه که دنيا رو آباد کنه، نه قبرستونارو! ممکنه هم هست که توی کار سياست، يکی به زندون هم بيفته و يا کشته هم بشه، اما اين چيزی نيس که انتخاب کرده باشه، بلکه ممکنه توی يه جاهائی، زيادی غيرتی وو احساساتی شده باشه و يا توی حساب و کتابائی که با خودش داشته، اشتباه کرده باشه و يا چی؟! و يا بد شانسی آورده باشه! يه آدم سياسيکار درست و حسابی، اگه به زندون هم بيفته، اولندش، سعی ميکنه که با عقل و سياست درستی که با زندونبونش در پيش ميگيره، از توی زندون موندن خودش جلوگيری کنه و يا زمون موندن توی زندونو کوتاهتر کنه وو دوومندش، همون مدتی هم که تو زندونه، تموم سعی و کوشش خودشو ميکنه که دنيای توی زندونو، آباد کنه، نه بهداری و بيمارستونو و تيمارستونو قبرستونای زندونو! اصلن، اگه درستشو بخوای، زندون، جای آدم سياسيکار درست و حسابی نيست! زندون، جای آدمای قانون شکن و دزد و جنايتکاره که به حقوق مردم تجاوزکردن، نه جای يه آدمی که داره سعی ميکنه که بر اساس قانون، مردم رو به حقوقشون آشنا کنه وو اگه حق و حقوقی از کسی ضايع شده، از طريق قانون بستونه! اونی که چاقوو قمه و هفت تير ميکشه، يا بمب و نارنجک، به خودش ميبنده و ميفته به جون مردم، حکمش با همون قاتل ها وو دزدا وو جنايتکارا، يکيه و.... يا چی؟! و يا.... دست بالای بالاش که دادگاه بخواد بهش ارفاغ کنه، ميگه که طرف، جاهل بوده و يا ديوونه وو يه وختائی هم، هر دوتاش! يارو رو آوردن شهربانی و ازش ميپرسن که چرا با چاقو زدی تو شکم جوون مردم و اونو کشتی؟! سينه شو سپر ميکنه وو ميگه: - چون، به آبجیمون، متلک گفته!- خب، اين يارو، يا باس احمق باشه يا مريض و ديوونه که ندونه توی مملکت، برای هر کاری، قانونی هست و يا ميدونه وو نميخواد که زير بار قانون بره! يا اون يکی ديگه رو دستگيرش کردن و ازش ميپرسن که چرا با سنگ دوکيلوئی زدی تو سر شريکت و اونو کشتی؟! اولش که ميزنه زيرش و وختی هم که راه فراری نميمونه، ميگه:"- کشتمش، چون حق منو بالا کشيده بود!- بهش ميگی که آخه، مملکت قانون داره. تو باس بری شکايت کنی تا قانون به کارت رسيدگی کنه! ميگه :- مگه خودم چلاقم که واستم يکی ديگه بياد و حق منو بستونه! - تازه، بعدش هم که تحقيق ميکنن، ميبينن که يارو از همون بچگی هاش، همينجوری بوده وو مثلن، اگه کليد درخونه شونو، گم ميکرده، يا در خونه رو ميشکونده و يا از ديوار، بالا ميرفته! توی مدرسه وو محله شون هم، اگه اختلافی با ديگرون پيدا ميکرده، اهل گپ و گفتگو که نبوده. يا باس يارو رو ميزده وو له ولورده اش ميکرده و يا خودش باس له و لورده ميشده وو تازه، بازهم دست از سر يارو ورنميداشته که! اونوخت، وختی نورعلی نور ميشه که جاهلا و احمقا وو ديوونه هائی مثل اينا، بيفتن تو کار سياست و بعدش هم، سر از توی يک گروه و حزب و سازمون و کانون و انجمن و سنديکاوو کوفت و زهرماری در بيارن که داره کار سياسی ميکنه وو اونوخت، واويلا وو خر بيار و بارکن، باقلا! حالا، يکی نيس که به اينا بگه که باباجون! کار سياسی کردن، برای بهتر زندگی کردنه، نه برای بهتر مردن! سياست، يعنی قانون دونی! يعنی اينکه بدونی هرکاری رو که بخوای انجام بدی، حساب و کتاب خودشو داره. يعنی: پپاده رونی وو خر و اسب و گاوو شترسواری، يه جور حسابا و کتابائی داره وو گاری وو درشکه وو دوچرخه رونی، يه جور حساب و کتابائی ديگه! موتورگازی وو موتور دنده ای وو همينطور بگير و بيا....... تا....... برسی به ماشين و قطار و کشتی، يه جور حساب و کتابائی داره وو هليکوپتر و هواپيما وو فضا پيما وو هزار کوفت و زهرمار ديگه هم، حساب و کتابای خودشو داره! مشکلاتی رو هم که يه آدم سياسيکارسعی ميکنه از سر راه زندگی خودش و خونوادش و مردم جامعه اش برداره، ميتونه مشکلات يه آدم پياده باشه، يا....چی؟! يا مشکلات يه آدم سواره! برای همون هم از قديم گفتن که سواره، از دل پياده، چه خبرداره؟! اين، يعنی چی؟! يعنی اينکه، وختی ميخوای دست به يه کاری بزنی، باس اون کاره باشی و گرنه، گه ميخوری دست به کاری بزنی که کار تو نيست! خب! و تازه، خود مشکل اون سواره هم، باز، بستگی به اين داره که مشکل خرسواره وو اسب سواره وو گاوو شتر و اينا باشه، يا مشکل چی؟! يا مشکل گاری وو درشکه وو دوچرخه وو همينجور بگير و بيا...... تا برسی به مشکل موتور گازی وو موتور دنده ای وو ماشين و قطار و کشتی وو هواپيما وو فضاپيما! وختی ميگن که فلونی، آدم با سياستيه، يعنی اونکه اگه تا حالا خرسواری نکرده، وختی که قراره بره وو مشکل خرسواره رو از سر راهش ورداره، اولين کاری که ميکنه، ميره وو خرسواری رو ياد ميگيره و برای يادگرفتن خرسواری هم، ميدونه که اول باس بره وو با چند تا آدم خرسوار ديگه، مشورت کنه وو چم و خم کار و از اونا بپرسه و ياد بگيره! چرا؟! چراشو ديگه ميگذارم به عهده خودت که وختی از زندون آزاد شدی، بری بپرسی و پيدا بکنيش! خب! حالا، يارو رو که توی داشتن تصديق رونندگيش هم، هزارتا حرف و سخنه، يه دفعه ميارنش و ميذارنش پشت يه کاميون هيژده چرخ و.... يا علی! کجا؟! سوی گردنه ی الله و اکبر! بدتر ازاون، حواست جمع نباشه، مينشوننش، پشت اتوبوس مسافربری ای که من و تو هم، توش نشستيم! بهشون رو بدی، مينشوننش پشت قطار، کشتی، هليکوپتر، هواپيما و بعدش هم فضا و مضا! کجا؟! جلوشو بگيرين بابا! داره ملت رو به کشتن ميده! ميگن: ولش کن، از خودمونه! اين چيزائی که دارم ميگم، فکر ميکنی که فقط توی شما ها است؟! نع! توی ما هم هست. قبلن، خيلی بيشتر، اما حالا کمتر شده. از همکارای خودم بود، الان، ديگه نيس. اونقدر افتضاح بالا آوورد که عذرشو خواستن و دکش کردن! دهاتی بود بدبخت. اومده بود سربازی و شده بود گماشته ی يکی از اين سرهنگ مرهنگا که چون خود سرهنگه، رکن دوئی بود، دست يارو رو بعد از تموم شدن سربازيش، بند کرده بود اينجا! خب! حالا اين چه وختی بود؟! وختی بود که من، هنوز تازه از خارج اومده بودم و قرار بود که کارهای عملی تزدکترای خودمو، اينجا بگذرونم و از قضای روزگار، شده بوديم همکار اين احمق دهاتی که به قيمت زدن و داغون کردن جوونای مردم، از خر سواری، به بی. ام. وی، سواری رسيده بود و ميون چندتا بازجوی بی سواد و کله خری مثل خودش، برای خودش جائی بازکرده بود و هر جا هم که ميرفت، چندتا از اين نوچه موچه هاشو با خودش می برد که هی دنبال کونش ميفتادن و مهندس مهندس ميکردن. حالا، يارو شيش ابتدائی رو هم به زور داشت. فکر ميکنم که اونم تو اکابری چيزی خونده بود. خب! حالا فکرشو بکن که بدبخت دانشجويه رو، از تو تظاهرات گرفتن و تا به اينجا برسوننش، خونين و مالينش کردن و حالا نشوندنش جلوی من که با سيستم جديد، تخليه ی اطلاعاتيش کنم و خب، منم تا چشمم به يارو دانشجويه ميفته، فورن بهش يه ليوان آب ميدم و بعدش هم سيگاری بهش تعارف می کنم و بعدش هم زنگ ميزنم که از بهداری بيان و اول، زخم و مخم های بدبخت رو، پانسمون کنن تا..... حال يارو که يه خورده جا اومد و اعتمادش جلب شد که کتک و متک و خشونتی، چيزی توی کار نيس، اونوخت، يواش يواش، کار بازجوئی رو شروع کنيم که وسط کار، سر و کله ی نوچه های جناب مهندس پيدا ميشه وو دست دانشجوی بدبخت رو ميگيرن که ببرن پيش مهندس! چرا؟! چون، مهندس، برای به حرف آوردن، هر کدوم از دانشجويا، يک ساعت وقت گذاشته وو الان، يه نصف روزه که من دارم با دانشجويه حرف ميزنم و هنوزهم، به جائی نرسوندمش! خب! اين، از طرف دستگاه ما! حالا بذار دو چشمه هم از دوست و رفقای خودت برات تعريف کنم!: يکی ازهم تشکيلاتيای خودت رو، آورده بودن تو دفتر که باهاش صحبت کنم. دانشجوست. ازش می پرسم که زندونی سياسی هستی يا زندونی عادی؟! سينه شو جلو ميده وو ميگه:" زندونی سياسی!". اسم چندتا کشورآمريکای لاتينو آوردم و ازش ميخوام که نوع حکومتاشونو، برام بگه. نميدونه! ازش اسم استانای کشورو می پرسم، سه چهارتاشونو ميگه وو بعدش، ديگه نميدونه! می پرسم که بچه ی کجائی؟! ميگه، بچه ی فلون شهرستون. ميگم، شهرستونت چقدر جمعيت داره؟ نميدونه! ميگم، چندتا معدن داره؟! نميدونه! چون ميدونستم که ازخونواده ی فقيرو بدبختی اومده وو يک ماه پيشش هم، باباش مرده وو مسئوليت زندگی خواهر و برادراش، افتاده به شونه اون، بهش گفتم که يا همين الان، ميگم که درازت کنن روی تخت و ببندنت به کابل و يا با مسئوليت خودم، آزادت ميکنم که بری به دانشگاه و درس و خونواده ات برسی، به شرط اونکه بعد از دوماه، بيای همينجا و به بيست تا سؤال که در مورد تاريخ و جغرافيای شهرت ميکنم، جواب بدی و نمره ات هم کمتر از ده نشه! موافقی؟! تعهد و معهد کتبی وو اين چيزاهم نميخواد بدی! فکر ميکنی، چی جواب داد؟! هيچی! شروع کرد به سرود خوندن و مرگ بر سرمايه دارو امپريالييزمو اين چيزا گفتن! خب! اين يکيشون! يکی ديگه شون که اونم دانشجو بود و خان زاده وو......

داستان ادامه دارد.....

توضيح:
الف . برای اطلاع بيشتر، در مورد " دولت آباد" و " آخوند ملا محمد" و " حاج احمد محمدی"، ، می توانيد به رمان "کدام عشق آباد" که ازهمين قلم، در آرشيو سايت ايران امروز، موجود است، مراجعه کنيد.
ب. برای اطلاع بيشتر در مورد "شرکت پدر"، می توانيد به مطلب " شرکت جولاشکا و آوارگان خوابگرد" که – از همين قلم -، در آرشيو سايت ايران امروز موجود است، مراجعه کنيد.
ج – رمان " آوارگان خوابگرد"، - از همين قلم - ، درحدود شش سال پيش، يعنی در سال 2000 ميلادی، در خارج از کشور، به همت " انتشارات خاوران. پاريس". منتشر شده است.










نظر شما درباره این مقاله:


Iran Emrooz
(iranian political online magazine)
iran emrooz©1998-2018
e-mail:
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌گردند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.