بازگشت به صفحه اول
 |  درباره ايران امروز  |  تماس با ايران امروز  |  آگهی در ايران امروز  | 
  |   صفحه اول   |   خبرهای روز   |   سياست   |   انديشه   |   فرهنگ و ادبيات   |   جامعه   |   محیط زیست   |   RSS   |  

(هفتاد و يکمين قسمت)

شما بايد دستتان را، از جيب ايشان، بيرون بياوريد!

سيروس "قاسم" سيف


iran-emrooz.net | Sun, 31.12.2006, 12:56

.(JavaScript must be enabled to view this email address)

.......بازجويه خنده اش گرفت و گفت :" بسه بابا ديگه! نه به اون شوری شور و نه به اين بی نمکی! مثلن خير سر رفقات، قهرمون قهرموناشون شدی!". اما، اون نميدونست که همه ی بله قربون گفتنا وو چاکريم و مخلصيم کردنام، برای رد گم کردنه!..... آره!..... برای اونه که نميخوام بفهمه که چه نقشه هائی داره تو کله ام ميگذره!..... آره!..... از اون لحظه ای که کبريت دستشو، عمدن، زير ميز انداخته بود و بعدش هم، به بهونه ورداشتنش، تا سينه خم شده بود زير ميز و خيلی تند و فرز، هفت تيرشو، از جاهفت تيرش، بيرون کشيده بود و گذاشته بود روی صندلی کنارش و خودشو يواش يواش، به بهونه هائی کشونده بود به طرف اون صندليه، با اون کارش، باعث شده بود که تو يک طرفت العين، آرايش دفاعی مهره هائی رو که برای آينده، تو سرم چيده بودم، بريزم بهم و برم تو يه آرايش حمله ای وو... می بخشی پهلوون!..... يه لحظه!..... توی گوشی، دارند بهم ميگن که باس برم روی مونيتور هشتاد و يه چيزائی رو ضبط کنم...... چون،.....مثل اونکه يه يارو داره راجع به پهلوون صدام صحبت ميکنه که وختی طناب دار رو انداخته بودن گردنش......بيا..... خودت تماشا کن.......تصويرش اومد رو مونيتور.... ميدونم که ديدی..... ولی، بازم نيگاش کن.... نيگاش کن که فکر نکنی، سينه سپر کردن و توچشم مرگ واستادن و سرود خوندن و شعار دادن، فقط مخصوص دوست و رفيقای خودته!..... فقط دوست و رفيقای تو هستن که تخم دارن و ..... نيگاش کن! .. تخماشو نميگم پهلوون!.....خودشو ميگم!..... ببين که داره با چه هيبتی ميره طرف مرگ!.... اين يه نمونه ی زنده اش!.... بهت گفتم...... توی يک قدمی مرگ هم، ترس رو به تخمش حساب نميکنه!....ميگن، جوونياش که به خاطر کارای سياسيش به زندون افتاده بوده، وختی که بازجوهاش ميزدنش، شعار" مرگ بر ديکتاتور" ميداده وو غش غش بريششون ميخنديده!..... توی سازمان!..... توی حزب!....توی حکومت هم، دست به "خونه تکونيش" خيلی خوب بوده!.... آره!..... جون پهلوون! پهلوون صدام، خيلی خايه دار بود!.....تو خاور ميونه، بی خايه، فطيره جون پهلوون! اصلن، اگه خايه هائی به اون گندگی نداشته باشی، اگه تيز و فرز و نترس و زرنگ و کله شق نباشی، اصلن توی محله، توی مدرسه، توی کانون، توی انجمن، توی سازمان، توی دولت..... بی خيال بابا..... ولش کن.....باز دارم از اصل صحبتمون خارج ميشم!.....خب!.... اينو میبندمش و اينو واز ميکنم وو... .. خود دستگاهه، هرچی رو که لازم باشه، ضبط ميکنه وو.... ميريم سر قضيه ی .... خودمون و بازجوی جاکش..... آره!.... کجا بودم؟!..... آره!.... تا بازجويه، هفت تيره رو گذاشت رو صندلی، مهره های دفاعی رو که برای آينده، توی کله ام چيده بودم، ريختم بهم و رفتم توی خط حمله!.. يعنی چی؟! يعنی اينکه تو يه موقعيت مناسب، ميزو بلند کنم و با همه ی مخلفات روش، بکوبم توسينه وو صورت بازجويه وو .... تا..... اون به خودش بجنبه که ميز و آت و آشغالائی که روش ريخته، بزنه کنار و از زمين بلند شه، بپرم و هفت تيره رو از روی صندلی وردارم و با يه خيز پلنگی، خودمو برسونم به در رستورانو، بزنم بيرون و.... خب!...بعدش چی؟! بعدش چی؟!بعدش چی؟!..... آره!.... توی همين بعدش چی خوارجنده بود که سوزن مغزم گير کرده بود و برای خودش، ذکر" يا بعدش چی، بعدش چی؟!" گرفته بود و...... تازه، وقتی هم که گير سوزنه بر طرف شد، اونوخت، باز اون صداهه که تو سرم بود، صداش در اومد که بعله!..... به هر حال، از دو حال، خارج نيست ديگه!: وختی خودتو به بيرون رستوران رسوندی، يا ميزنی به چاک جاده وو فرار و..... يا چی؟! و يا اونکه اگه نتونستی، اونوخت خودتو به يه جای بلندی، ميون مردم ميرسونی وو با صدائی که همه ی دور و وريات بشنفن، تشکيلاتو بهشون معرفی ميکنی تا اونائی که نميشناسن، بشناسن و شايد هم چيزهائی که تو ميگی، دهن به دهن بگرده وو برسه به گوش تشکيلات و... اونوخت، تشکيلات بدونه که خونه، از پای بست ويرونه وو باس، يه خونه تکونی حسابی راه بندازه! بدونه که رابط جاکشت، تو زرد در اومده! بدونه که تو، قهرمون قهرموناشون نيستی! بدونه که چيزائی داره توی اين زندون خوارجنده ميگذره که عقل جن هم بهش نميرسه! بدونه که اين زندون، از اون زندونائی نيست که هيچ جاکشی، بتونه از توش، قهرمون بيرون بياد! بدونه که هيچ جاکشی، نميتونه ادعا کنه که توی دوره ی زندونش، يه جورائی، با دست و پا وو چشم و گوش و زبونش و حتا با سکوتش، به ديگرون خيانت نکرده باشه وو خلاصه تا جائی که وقت داری حرفاتو ميزنی وو بعدش هم، باهمون چندتا فشنگی که توی هفت تيره هست، هرچندتا ازامنيتی های جاکش رو که تونستی، به درک واصل ميکنی وو برای اونکه زنده ات به دستشون نيفته، آخرين فشنگ رو هم با فرياد : " زنده باد عدالت. آزادی. استقلال. مرگ بر ديکتاتوری!"، ميکاری توی کله ی جاکشت و غزل خداحافظی رو ميخونی وو....". گفتم: " آره!.... ولی اگه يکی از همون جاکشائی که دارم براشون سخنرانی ميکنم، پريد و منو گرفت که تحويل امنيتی ها بده، چی؟!". صداهه گفت:" ميکشيش!". گفتم: " اگه داداشم بود، چی؟!". صداهه گفت: " ميکشيش!". گفتم: " آبجيم؟!". صداهه گفت: " ميکشيش!". گفتم: " بابام يا ننه ام؟!". صداهه گفت: " وخت نگير! حکم روشنه! خودت ميدونی که هرکی که با ما نباشه، پس دشمن ما است و حکم دشمن هم، روشنه! نکشيش، ميکشتت. تموم!". گفتم: " باشه. تموم! ولی، اگه اصلن، جاکش بازجويه، رو نقشه وو کلک و ملک، هفت تيره رو، رو صندلی گذاشته باشه چی؟! اگه هفت تيره، يه هفت تير واقعی نبود، چی؟! اگه، يه هفت تير واقعی بود، اما هيچ گلوله ای توش نبود، چی؟! اگه....اگه.....اگه؟!". سوزن مغزم از دور" بعدش چی؟!" بيرون پريده بود و حالا افتاده بود تو دور " اگه چی؟!" که صداهه، سرم دادکشيد و گفت :" هرچی بشه، از اينی که هست، بدتر نميشه! بلند کن! ميزرو بلند کن و بکوب تو صورت جاکشش!". فرياد صداهه، چنون بلند بود که جاکش بازجويه، وسط اون ورزدناش، يهو ساکت شد و گفت :" چی گفتی؟! چی رو بلند کنی؟! تو صورت کی؟!". فورن، خودمو عقب کشيدم و گفتم: " کی؟! من؟!. من که چيزی نگفتم!"...... که.... شانس آوردم و تو همون لحظه، تاکی واکی جاکش به صدا در اومد و بعد از اونکه با تاکی واکيش، يه خورده حرف زد، اونو بستش و گفت: " خب! قهرمون! ماشين اومده و جلوی دررستوران پارک کرده وو منتظر شادوماده! ديگه باس بريم!". گفتم: " مگه نگفتی که آزادم؟!". گفت: " خب! هنوز هم ميگم!". گفتم: " پس ماشين ديگه برای چی؟!". گفت:" برای اينکه برسونتت در خونه تون!". گفتم: " ممنون. خودم ميرم!" گفت: " باشه. هر جور ميلته. فقط، يه چندتا نکته است که قبل از خدا حافظی، باس بهت بگم!". اينو گفت و به اون بهونه که ميخواد يه خورده خودمونی تر، با من صحبت کنه، خودشو، يه جوری کجکی، کشوند به طرف هفت تيره وو منم، به بهونه ی اونکه ميخوام، با چاردونگ حواسم به حرفاش، گوش بدم، سر و سينه مو کشوندم به طرف او وو دستامو بردم زير ميز و گذاشتم رو زانوهام و آماده برای بلند کردن و پروندن ميز توی صورتش که.........).
پس از چند سالی، آخوند ده، به پدر امير پيشنهاد کرد که اگر بخواهد می تواند، به همراه زن و بچه اش برود به علی آباد و بشود خادم مسجدی که آقا شيخ علی......
( اسم آخوند؟).
( آخوند ملا محمد).
( فاميلش؟).
( فاميلش را به خاطر ندارم).
آقا شيخ علی، فرزند آخوند ملا محمد بود که سال ها پيش رفته بود به نجف و وقتی بازگشته بود، در شهرک علی آباد، پيشنماز مسجدی شده بود که........
( کدام علی آباد؟).
( مگر چندتا علی آباد داريم؟!).
( ما، روی نقشه، علی آبادهای زيادی داريم!).
( خوب! روی همان نقشه تان، دولت آبادهای زيادی هم داشتيد! پس چرا وقتی گفتم که متولد دولت آباد هستم، نپرسيديد که کدام دولت آباد؟!).
( ما، هر جا که لازم باشد، سؤال می کنيم! لطفن پاسخ بدهيد! پرسيدم کدام علی آباد؟!).
( جواب نمی دهم).
( آقا شيخ علی را، چرا کشتيد؟!).
( من، آقا شيخ علی را نکشته ام!).
وقتی که پدر امير، با خانواده اش به شهرک علی آباد نقل مکان کرده بود، امير، ده سالش بود؛ کلاس اول راهنمائی را پشت سرگذاشته بود و.....
(ابوالفضل، هم ولايتی شما بود؟).
(کدام ابوالفضل؟).
(همان کسی که بعدها، دکتر شده بود و شما، اورا، در خانه ی خودش، در آلمان، از پله ها، به پائين، هلش داده بوديد؟!).
( گفتم که من، او را هل نداده ام!).
(بالاخره، ابوالفضل، هم ولايتی شما بوده است يا نه؟!).
( بلی).
( در اينجا، با چند جمله، سر و ته دهتان را هم آورده ايد و يکدفعه پريده ايد توی شهر و نگفته ايد که ده دولت آباد، چه جور دهی بوده است. چند خانوار سکنه داشته است. چکار می کرده اند. کدخدا و آخوند دهتان، چه جور آدم هائی بوده اند. پدر، مادر، برادر، خواهر.....).
(جواب نمی دهم).
(پس به اين طريق که داريم پيش می رويم، بالاخره معلوم نخواهد شد که شما، دکتر را کشته ايد يا نه؟!).
(کدام دکتر؟!).
( دکتر ابوالفضل دولت آبادی!).
( شما که تا همين يک لحظه پيش، مرا متهم می کرديد که دکتر را هل داده ام! حالا می گوئيد که او را کشته ام؟!).
(ما نمی گوئيم. پرونده تان می گويد!..... می خواهيد ادامه بدهيد يا می خواهيد گريه کنيد؟!).
( خير! می خواهم ادامه دهم. فقط اگر ممکن است، چند دقيقه ای، چشم هايم را هم بگذارم).
(می دانيد که امکان ندارد. اگر چشم هايتان هم بگذاريد، مجبور می شويم که دوباره، همه چيز را از اول شروع کنيم و فکر نمی کنم که خودتان هم تمايلی داشته باشيد که دوباره برويد توی .....).
( خير! خير! می خواهم ادامه دهيد! فقط ، مغزم کار نمی کند).
(چائی، نوشابه، بيسکويتی چيزی می خواهيد که برايتان بياورند؟).
( نمی دانم. گفتم که مغزم کار نمی کند!).
( شما، به توانائی های خودتان آگاه نيستيد. در شروع کار هم، همين را می گفتيد. فقط يک بار ديگر، داستانتان را مرور می کنيم و تمام می شود...... خوب!..... پس از آنکه احمد و آقا شيخ علی و پدر و مادر و خواهران و برادرانتان و دکتر دولت آبادی و طاهره را کشتيد، رفتيد به سراغ .......).
(دروغ است! حقيقت ندارد!).
( مگر اين ها، دستخط خود شما نيست؟!).
( چرا هست! اما، حقيقت ندارد!).
( اگر حقيقت ندارد، پس چرا نوشته ايد؟!).
( نمی دانم! فقط، اين را می دانم که آنچه را در آنجا نوشته ام، حقيقت ندارد!).
( بسيارخوب! حالا، حقيقت را به ما بگوئيد!).
امير را در گرگ و ميش صبح، با چند نفر ديگر از هم سلولی هايش، جلوی ديوار سيمانی ای رديف کرده بودند و چشم هايشان را بسته بودند و بعد هم صدای الله و اکبر بود و صدای رگبار مسلسل. حتا، حالت افتادن و رطوبت زمين زير تنش و صدای تيرخلاصی که شقيقه اش را سوراخ کرده بود، هنوز به خاطر می آورد و بعد هم سردش شده بود و ديگر چيزی نفهميده بود تا دوباره که چشم هايش را بازکرده بود، خودش را درون اتاقی ديده بود، زير پتو و احمد هم بالای سرش بود که در همان لحظه، بی اراده، يکی از پاهايش، مثل فنر، باز و بسته شده بود و خورده بود به صورت احمد و ديگر چيزی نفهميده بود تا با شنيدن صدای همهمه و ولوله ی پيرامونش، چشم هايش را باز کرده بود و در همان لحظه، نيمرخ احمد را ديده بود که دارد رو به افرادی در اتاق کناری، فرياد می زند و می گويد : " اگر همين حالا، همه تان خفه خون نگيريد، اين کافر زنديق را، دوباره، برش ميگردانم به پايگاه! فهميديد؟!". و متعاقب آن، ولوله و همهمه ی اتاق کناری، فروخفته بود و چون اراده کرده بود که از جايش بلند شود، متوجه شده بود که دست هايش با دستبند به ميله های بالای تختی که روی آن دراز کشيده بود، بسته شده اند و در همان لحظه هم، احمد، از اتاق کناری روی برگردانده بود و به طرف پاهای او رفته بود و پس از آنکه آنها را هم، محکم به ميله های پائين تخت، بسته بود، با هفت تيری در دست، پريده بود روی سينه اش و گلوی او را گرفته بود و به شدت فشرده بود و درهمان حال که لوله هفت تير را، روی پيشانی او گذاشته بود، فرياد زده بود که :" کثافت بيدين! جواب محبت های منو، اينجوری ميدی! آره؟!" و.... او هم، با اندک نفس و صدائی که برايش باقی مانده بود، خيره به چشم های از حدقه در آمده ی احمد، نگاه کرده بود و گفته بود : " نامردی اگه شليک نکنی!" و.... احمد هم،.... شليک کرده بود!....

داستان ادامه دارد.........

توضيح:
الف . برای اطلاع بيشتر، در مورد "مهربانو" و "سرگرد" و "دولت آباد"، می توانيد به رمان "کدام عشق آباد" که ازهمين قلم، در آرشيو سايت ايران امروز، موجود است، مراجعه کنيد.
ب. برای اطلاع بيشتر در مورد "جولاشگا"، می توانيد به مطلب " شرکت جولاشگا و آوارگان خوابگرد" که – از همين قلم -، در آرشيو سايت ايران امروز موجود است، مراجعه کنيد.
ب : مطلب " شرکت جولاشگا و آوارگان خوابگرد"، مؤخره ی ای است بر رمان " آوارگان خوابگرد".
ج – رمان " آوارگان خوابگرد"، - از همين قلم - ، درحدود شش سال پيش، يعنی در سال 2000 ميلادی، در خارج از کشور، به همت " انتشارات خاوران. پاريس". منتشر شده است.


نظر شما درباره این مقاله:


Iran Emrooz
(iranian political online magazine)
iran emrooz©1998-2018
e-mail:
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌گردند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.