ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Wed, 02.09.2026, 22:15
بخش چهارم از فصل چهارم کتاب شاهنشاه

اسکات اندرسون

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

این هجوم، تحولی حتی قابل‌توجه‌تر را پنهان می‌کرد. با طولانی شدن مأموریت هنری پرچت به عنوان افسر سیاسی/نظامی، در کنار فروشندگان صنایع دفاعی آمریکایی که کالاهای خود را می‌فروختند، دریاسالاران و ژنرال‌های فعال آمریکایی نیز بیشتر می‌شدند. این کمتر ناشی از فساد معمول مقامات پنتاگون در دریافت پورسانت از شرکت‌های دفاعی بود — اگرچه بی‌تردید آن نیز رخ می‌داد — و بیشتر به دلیل ویژگی‌های فرآیند تخصیص بودجه دولت آمریکا برمی‌گشت.

به عنوان مثال، فرض کنید نیروی هوایی آمریکا امیدوار بود نود بالگرد تهاجمی نسل جدید بخرد، اما به دلیل هزینه سرسام‌آور هر بالگرد، کنگره بودجه فقط برای شصت فروند اختصاص می‌داد. یا فرض کنید کنگره، با وحشت از هزینه سرسام‌آور، این پروژه را از همان مرحله تحقیق و توسعه ( research and development) (R&D) رد کرده بود. در هر دو حالت، متقاعد کردن یک دولت خارجی متحد مانند ایران برای سرمایه‌گذاری در همان برنامه بالگرد می‌توانست سود سرشاری داشته باشد، یا قیمت واحد را در مثال اول کاهش دهد تا نیروی هوایی بتواند با همان پول بالگردهای بیشتری بخرد، یا در حالت دوم، یک سیستم پیشتر لغو‌شده را با توزیع هزینه‌های تحقیق و توسعه بین خریداران بیشتر زنده کند. علاوه بر این، پس از پیمان تسلیحاتی نیکسون- کیسینجر ۱۹۷۲، جلب مشارکت ایران در چنین معامله‌ای دیگر به معنای درگیری با فرآیند تأیید کنگره که ممکن بود سال‌ها طول بکشد نبود، بلکه با یک دست‌دادن ساده شاه می‌توانست قطعی شود. در نتیجه، گروهی مداوم از دریاسالاران و ژنرال‌های آمریکایی به سمت تهران و به ناچار به دفتر سلطنتی نیاوران می‌رفتند. این رژه آن‌قدر نامناسب شد که در نهایت وزارت امور خارجه دستوری صادر کرد که پرسنل پنتاگون را از انجام تبلیغات فروش در ایران منع می‌کرد، اما بی‌تأثیر بود. پرچت به یاد آورد در یک جلسه، مقام دوم سفارت، یک دریاسالار را که سعی داشت با جدیت یک هواپیمای خاص را به شاه بفروشد، فراخواند تا سیاست منع تبلیغ فروش را به او یادآوری کند. دریاسالار پاسخ داد: “خب، این ممکن است سیاست سفارت باشد، اما سیاست نیروی دریایی آمریکا نیست. سیاست نیروی دریایی فروش این هواپیماهاست.”

پرچت نیز ناگزیر، به خدمت این هجوم کشانده شد. پس از آن که کنگره محدودیت سختگیرانه ۳۰۰۰ نفری را برای تعداد مشاوران فنی نظامی اعزامی به خارج اعمال کرد، سهمیه ایران تنها ۶۶۰ نفر شد — شاید در زمان عادی کافی باشد، اما در میان تب ثروت نفتی ایران کاملاً ناکافی. پرچت به عنوان افسر سیاسی/نظامی (PMO) در کار تنظیم ترتیبات لجستیکی کمک کرد تا این ۶۶۰ مشاور فنی نظامی با غیرنظامیانی که تحت لوای پیمانکاران دفاعی خصوصی آورده می‌شدند تکمیل شوند. کمی شبیه نوعی بازی فریبکارانه بود، اما همان‌گونه که پرچت خاطرنشان کرد، “برای آن افراد هیچ محدودیتی وجود نداشت.” واقعاً هم نداشت؛ تا سال ۱۹۷۴، حدود ۲۷۰۰ نفر از این مشاوران غیرنظامی، تقریباً همگی نظامیان بازنشسته اخیر آمریکا، در ایران زندگی می‌کردند.

در عین حال، سیل پولی که به جامعه ایران سرازیر می‌شد، تورم عظیم و جابجایی اجتماعی گسترده را تغذیه می‌کرد. در جنوب تهران و در حلبی‌آبادها، جوانان بیکار و کم‌کار روستایی به سرعت در حال گسترش بود، در حالی که شکاف روزافزون بین فقرا و ثروتمندان ایران به شعله‌ور شدن شورش چپ‌گرای تازه‌نفس اما رو به رشد کمک می‌کرد. به موازات آن، سرکوب رسمی به طور پیوسته افزایش می‌یافت، ساواک اختیارات گسترده جدیدی می‌گرفت و بیش از پیش به شکنجه روی می‌آورد. جورج برازول (George Braswell) به سرعت متوجه فضای ترس فزاینده شد. وقتی او و خانواده‌اش برای اولین بار در سال ۱۹۶۸ به تهران آمدند، به او توصیه شده بود که ساواک قطعاً تلفن خانه‌اش را شنود می‌کند و حداقل یک عامل ساواک در همه کلاس‌های دانشگاهش حضور خواهد داشت. تا سال ۱۹۷۳، چنین پارانویایی به شدت افزایش یافته بود. برازول در مورد ارتباطات ایرانی‌اش خاطرنشان کرد: “آن‌ها همیشه از ساواک می‌ترسیدند، اما این ترس نوعی صدای پس‌زمینه بود. حالا دائمی شده بود. حتی درون خانواده، با نزدیک‌ترین دوستانشان، الان خیلی مراقب حرف‌زدنشان بودند.”

اما کدام بخش از این مسائل توسط جامعه آمریکایی در حال گسترش در ایران درک می‌شد؟ باز هم، این فرض کاملاً معقول به نظر می‌رسید که تصور کنیم بخش‌های مختلف دولت آمریکا بالاخره در حال تلاش برای سنجش نبض جامعه ایران در جریان تب ثروت نفتی هستند — اما باز هم، فرضی کاملاً اشتباه.

تا دهه ۱۹۷۰، دفتر سیا در تهران یکی از بزرگ‌ترین دفاتر سیا در جهان بود، پس قطعاً افسران اطلاعاتی که آنجا خدمت می‌کردند، وضعیت داخلی را زیر نظر داشتند. مگر نه؟ اما نه. در عوض، دقیقاً مانند دهه ۱۹۵۰، اکثریت افسران سیا در ایران در دهه ۱۹۷۰ یا متخصصان ضد اطلاعات در پیام ها و مخابرات بودند که بر پایگاه‌های شنود شوروی در شمال ایران نظارت داشتند، یا مأموریت نظارت بر گروه‌های کمونیست محلی یا منطقه‌ای را داشتند، و فقط گاهی یک افسر شجاع به چیزی فراتر از این علاقه نشان می‌داد. به طرز باورنکردنی، سیا در ردیابی اعتراضات داخلی ایرانیان آن‌قدر سهل‌انگار بود که، طبق گفته یک مقام ارشد شورای امنیت ملی در اواخر دهه ۱۹۶۰، بیشتر اطلاعاتی که در این موضوع جمع‌آوری می‌کرد، به سادگی توسط ساواک به آن‌ها تحویل داده می‌شد. این غفلت با پیمان نیکسون- کیسینجر ۱۹۷۲ بیشتر تقویت شد. آن پیمان فعالانه آژانس‌های فدرال را از مطرح کردن سؤالات درباره ایران منع می‌کرد، و از آنجا که وظیفه اولیه سیا پاسخ به پرسش‌هایی است که دیگر شاخه‌های دولت آمریکا مطرح می‌کنند، به سختی می‌شد انتظار داشت پاسخ سؤالی را پیدا کند که پرسیده نمی‌شود.

و دستگاه عظیم نظامی آمریکا در ایران چه؟ تا اواسط دهه ۱۹۷۰، گروه مشاوره کمک نظامی آمریکا (American Military Assistance Advisory) (MAAG) در ایران یکی از بزرگ‌ترین تیم‌های مشاوره‌ای از این دست در جهان بود، اما بر اساس محدودیتی که خود شاه در دهه ۱۹۴۰ وضع کرده بود، تمام افسران این گروه به صراحت از جمع‌آوری اطلاعات داخلی منع شده بودند. این محدودیتی بود که هم فرماندهان متوالی گروه و هم همتایان ایرانی‌شان به شدت اجرا کرده بودند، و بعید بود پس از پیمان تسلیحاتی ۱۹۷۲ یا تب ثروت نفتی ایران در ۱۹۷۴ مورد بازبینی قرار گیرد. بالاخره، حالا که دریاسالاران و ژنرال‌های آمریکایی در تهران به فروشندگان خصوصی سلاح در سفره منافع و سودجویی و بخور بخور ایرانیان پیوسته بودند، چه انگیزه‌ای برای هر کس در نهاد نظامی وجود داشت که به دنبال مشکلات بگردد؟

البته همین را می‌شد در مورد خیل عظیم بازرگانان آمریکایی که در دوران تب ثروت نفتی به ایران هجوم آوردند گفت. در سال ۱۹۷۰، تخمین زده می‌شد که حدود هشت هزار آمریکایی در ایران زندگی می‌کنند، اما تا سال ۱۹۷۵ این هجوم چنان شدید بود که هنری پرچت مأمور شد برآورد جدیدی ارائه دهد. او به یاد آورد: “فکر می‌کردیم احتمالاً حدود بیست‌وپنج یا سی هزار نفر باشد.” در واقع، همان‌گونه که پرچت از تماس با شرکت‌های آمریکایی مستقر در این پادشاهی فهمید، با احتساب وابستگان، این عدد به پنجاه هزار نزدیک می‌شد. بیشتر آنان در حوزه‌های مرتبط با دفاع بودند، اما یک نکته که همه آن‌ها و همچنین شرکای تجاری آینده ایرانی‌شان را متحد می‌کرد، عدم وجود هر گونه انگیزه برای دیدن موانع پیش رو بود.

البته طبیعی است که این دیدگاه بر کسانی تأثیر گذاشت که در سفارت کار می‌کردند، نهادی که هدف اصلی‌اش، پس از همه، پیشبرد منافع عمومی و خصوصی آمریکا در خارج است. در این رابطه، تلاش برای جلب قراردادهای بیشتر ایرانی برای شرکت‌های بیشتر آمریکایی، به خوبی با رویکرد «چیزهای بد را نبینید» سفارت در گذشته هماهنگ بود.

این، به نوبه خود، با بی‌میلی فزاینده اکثر ایرانیان برای گفتگوی صادقانه تقویت می‌شد. علیرغم ادعای مخالفان پرسر و صدای شاه ، او رژیمی که صرفاً از ترِس عریان ساخته شده باشد برقرار نکرده بود. با این وجود، در ذهن ایرانی متوسط تا اواسط دهه ۱۹۷۰، ساواک همه‌جا حاضر بود، تقریباً به هر گفتگویی گوش می‌داد، تقریباً هر تلفنی را شنود می‌کرد. در نتیجه، ایرانیان به ندرت درباره سیاست صحبت می‌کردند و حتی هنگام بیان شکایات ملایم درباره رژیم نیز محتاط بودند. اگر چنین شکایاتی داشتند، به شدت بعید بود آن‌ها را با یک مقام آمریکایی در میان بگذارند. نه تنها ایالات متحده حامی خارجی اصلی شاه بود، بلکه ایرانیان از هر قشر و گرایش سیاسی به خوبی از نقش سیا در بازگرداندن او به تخت در سال ۱۹۵۳ آگاه بودند. جورج برازول (George Braswell) این را بسیار زود در دوران اقامتش در تهران متوجه شده بود. او به یاد آورد: “من هیچ چیزی در مورد نقش ما در آن کودتا نمی‌دانستم، و فکر نمی‌کنم اکثر آمریکایی‌ها می‌دانستند. اما، پسر، ایرانی‌ها حتماً می‌دانستند. همه درباره آن صحبت می‌کردند، و فکر می‌کنم منبع بسیاری از نارضایتی بود.” طبیعی است که این نارضایتی بیشتر توسط مخالفان شاه احساس می‌شد، و از آنجا که ایالات متحده حافظ وضع موجود بود، صحبت با نمایندگانش چه سودی می‌توانست داشته باشد؟

تا زمان تب طلا یا همان تب ثروت نفتی ایران، عامل دیگری نیز به حفظ این دیوار بی‌خبری کمک می‌کرد. از سال ۱۹۷۰ (1349)، چند گروه چریکی ضدشاه تازه‌نفس تشکیل شده بود و تا سال ۱۹۷۴ (1353) آن‌ها مسئول کشتن چندین آمریکایی شده بودند. این به هیچ وجه با توجه به ده‌ها هزار آمریکایی ساکن در این پادشاهی، یک کشتار نبود، اما همان‌گونه که هنری پرچت وقتی پرسیده شد چرا او و همکارانش در سفارت با چهره‌های مخالف ایرانی ملاقات نمی‌کنند، با لحنی تند خاطرنشان کرد: “شما سعی نمی‌کنید با کسانی که می‌خواهند شما را بکشند جلسه ترتیب دهید.” اگرچه هیچ چیز شبیه سنگرهای مستحکمی نبود که بسیاری از سفارت‌های آمریکا پس از حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ به آن تبدیل شدند، اما تا اواسط دهه ۱۹۷۰، سفارت در خیابان تخت جمشید به فضایی روزافزون منزوی تبدیل می‌شد و ساکنانش هشدارهای مکرر در مورد انواع افراد و مکان‌هایی که باید خارج از دیوارهای آن اجتناب کنند دریافت می‌کردند.

اما آن آمریکایی‌هایی که ذینفع نبودند که فقط یک آسمان آبی را بر فراز ایران ببینند، آن پراکندگی بازرگانان، روزنامه‌نگاران یا مسافرانی که به زیر پوسته امور توجه داشتند، چه؟ در خاورمیانه کلیشه‌ای است که اغلب آگاه‌ترین غربی‌ها مردان نفتی هستند، زیرا آن‌ها در میدان هستند و شکایت‌های «مردم عادی» را می‌شنوند. مگر این که در تضاد با دیگر کشورهای نفت‌خیز منطقه، مردان نفتی غربی به ندرت در میدان در ایران بودند — آن میدان‌ها ملی شده بودند و حتی پست‌های مدیریتی ارشد در محل نیز توسط افراد محلی اشغال شده بود — بلکه در دفترهای دارای تهویه مطبوع در تهران نشسته بودند. در مورد روزنامه‌نگاران خارجی، آن‌هایی که جسارت گزارش انتقادی درباره پادشاهی را داشتند، احتمالاً روزهای کاریشان در آنجا به طور ناگهانی پایان می‌یافت، یا توسط مقامات دولتی نادیده گرفته می‌شدند یا ویزای آینده‌ای به آن‌ها داده نمی‌شد. در تئوری، مأموریت‌های دیپلماتیک غربی موظف به دفاع از استقلال روزنامه‌نگاری بودند؛ در عمل، وقتی مقاله انتقادی درباره شاه در نیویورک تایمز یا گاردین منتشر می‌شد، اغلب وظیفه تحقیرآمیز سفیر آمریکا یا بریتانیا بود که با عجله به کاخ شاهنشاه برود تا به مقامات سلطنتی اطمینان دهد دولتشان حتی یک کلمه از آن را باور ندارد.

و بنابراین، در نهایت، درباره مأمور تحقیق اتفاقی مانند جورج براسول، یعنی ناظری که به واسطه شانس یا پشتکار یا قدرت شخصیت، بر چیزی در ایران با اهمیت بالقوه بزرگ برخورده بود، چه می‌توان گفت؟ آیا ممکن بود چنین شخصی دیوار جهل جداکننده او از جامعه رسمی آمریکا را بشکند؟

هنگامی که براسول برای اولین بار به تهران بازگشت، خود را به سفارت آمریکا معرفی کرد و با چند مقام در مورد موضوع پایان‌نامه‌اش صحبت نمود. او همچون همیشه خوش‌برخورد، پیشنهاد کرد یافته‌هایش را با مقامات سفارت به اشتراک بگذارد، اما در طول سال بعد هیچ‌گاه با او تماس گرفته نشد. “نه یک ناهار. نه یک فنجان قهوه.”

اما باز هم، واقعاً چه چیزی برای نگرانی وجود داشت؟ تا زمان تب طلا، شاه از تعداد بسیاری بحران منطقه‌ای جان سالم به در برده بود و قوی‌تر از آنها ظاهر شده بود. برای سه دهه، ناظران در حال نوشتن آگهی درگذشت او بودند، اما او هنوز آنجا بود. افزون بر این، در طول ده سال قبل، او تا حد زیادی از وابستگان قدیمی کاخ خلاص شده بود و آن‌ها را با تکنوکرات‌ها جایگزین کرده بود، با مردان بسیار تحصیل‌کرده - و گاه زنانی - که درک می‌کردند دنیای مدرن چگونه کار می‌کند. شاید بزرگ‌ترین نشانه ثبات برای شاه، این بود که او در همان ده سال از حضور وفادارانه و باثبات یک نخست‌وزیر واحد، یعنی امیرعباس هویدا برخوردار بود، به جای تعداد سرسام‌آور نخست‌وزیرانی - بیست و هشت نفر در بیست و چهار سال - که قبل از او آمده و رفته بودند. همزمان، ایران اکنون از روابط مسالمت‌آمیز با همه همسایگانش، یک تنش‌زدایی پایدار با اتحاد جماهیر شوروی و نرخ رشد سالانه‌ای برخوردار بود که این پادشاهی را محتمل می‌ساخت تا در دهه آینده آن گونه که شاه ادعا می کرد ایران به برابری با استاندارد زندگی فرانسه یا آلمان دست یابد. به طور خلاصه، چه چیزی ممکن بود اشتباه پیش برود؟

اما در همه اینها، آنچه احتمالاً معدودی از مقامات آمریکایی درک می‌کردند - چه رسد به اینکه آماده پذیرش آن باشند - این بود که تا اواسط دهه ۱۹۷۰، بخش عمده‌ای از نزدیک‌بینی فزاینده آمریکا درباره متحدش در تهران، ریشه در دگرگونی خارق‌العاده در روابط آمریکا و ایران داشت. در این رابطه، محمدرضا پهلوی دیگر آن شاگرد مدرسه عصبی نبود که روی مبل کنار فرانکلین روزولت نشسته باشد؛ او شاهنشاه بود. و ایران دیگر دولت دست‌نشانده نبود. آن وضعیت متعلق به ایالات متحده بود.

فصل چهارم کتاب در اینجا به پایان می رسد و از هفته آینده با بخش پنجم کتاب را ادامه خواهیم داد.

ادامه دارد ...

بخش‌های قبلی:
▪️بخش اول کتاب شاهنشاه
▪️«پیشگفتار» کتاب شاهنشاه(۱)
▪️«پیشگفتار» کتاب شاهنشاه(۲)
▪️بخش اول از فصل دوم از کتاب شاهنشاه / «ملکه» / یک
▪️بخش دوم از فصل دوم از کتاب شاهنشاه / «ملکه» / دو
▪️بخش سوم و پایانی از فصل دوم کتاب شاهنشاه / «ملکه» / بخش سوم
▪️بخش اول از فصل سوم کتاب شاهنشاه؛ پسری مضطرب و ناآرام
▪️بخش دوم از فصل سوم کتاب شاهنشاه
▪️ بخش سوم از فصل سوم کتاب شاهنشاه
▪️بخش اول از فصل چهارم کتاب شاهنشاه
▪️بخش دوم از فصل چهارم کتاب شاهنشاه
▪️بخش سوم از فصل چهارم کتاب شاهنشاه