ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Tue, 25.08.2026, 22:00
بخش سوم از فصل چهارم کتاب شاهنشاه

اسکات اندرسون

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

افراد باهوش‌تر در میان پیمانکاران دفاعی آمریکا به سرعت دریافتند که بستن یک معامله با هر اهمیتی که باشد مستلزم تأیید شخصی شاه است، بنابراین جنبه فزاینده‌ای از کار پرچت انتقال این بازدیدکنندگان به آن تپه به سمت کاخ نیاوران برای ملاقات با شاه شاهان بود. در حالی که این ملاقات‌ها همیشه ویژگی دربار شاه بود — شیفتگی و دانش او درباره همه امور نظامی به اولین روزهای حکومت‌اش بازمی‌گشت — همه چیز تا زمانی که پرچت در اواخر ۱۹۷۲ ظاهر شد به سطح جدیدی از عظمت پیش می‌رفت. ابتدا به خاطر دو برابر شدن درآمدهای نفتی که شاه با توافق تهران ۱۹۷۱ (۱۳۵۰) خود مهندسی کرده بود، و سپس به پیمان تسلیحاتی نیکسون- کیسینجر، تهران به سرعت در حال تبدیل شدن به شهر طلایی (El Dorado) صنایع تسلیحاتی بین‌المللی بود، جایی که اکتشاف‌های شگفت‌انگیز جدیدی به دست می‌آمد. همان‌گونه که ژنرال الیس ویلیامسون (Ellis Williamson)، رئیس گروه مشاوره کمک نظامی آمریکا در آن زمان خاطرنشان کرد، “شاه در مورد دو چیز وسواس داشت: بهترین و همین الان.”

جای تعجب نیست که فرهنگ فساد در تهران نیز به طور بسیار فزاینده ای در حال رشد بود، تقلای پیمانکاران دفاعی برای «جلب» وزیر یا فرد درباری مناسب دولت با رشوه و حق‌العمل دلالی. این تجارت «پنج درصدی» آن‌قدر بی‌پروا بود که حتی دیپلمات‌های بسیار ارشد غربی نیز وارد این عمل می‌شدند. همان‌گونه که پیتر رامبوتهام (Peter Ramsbotham)، سفیر بریتانیا در آن زمان به یاد آورد، ” یادم هست مردم می‌آمدند و از من راهنمایی می‌خواستند که نرخ رایج این روزها چقدر است. باید درباره آن توصیه‌هایی می‌کردی.” و فساد به شکلی کاملاً پلیدتر نیز، مربوط به اصول اخلاقی رایج در آ دوره بود.

شاه تقریباً در تمام دوران سلطنت‌اش، رژیم کشور همسایه یعنی عراق را خطرناک‌ترین دشمن منطقه‌ای خود می‌دانست، دشمنی متقابل آن‌ها هم با اختلافات ارضی و هم با قرارگیری در اردوگاه‌های متضاد جنگ سرد شعله‌ور می‌شد. دو رژیم همچنین نقطه ضعف مشابهی به شکل جمعیت‌های اقلیت کرد داشتند، مردمی کوه‌نشین با ذهنیت استقلال‌طلب که سرزمین اجدادی‌شان مرز مشترک آن‌ها را در می‌نوردید. در تاریخ طولانی و پر از فراز و نشیب، ایران و عراق از گروه‌های کرد به عنوان جنگجویان نیابتی (proxy fighters) علیه یکدیگر استفاده کرده بودند، و شاه در ملاقات مه ۱۹۷۲ (اردیبهشت ۱۳۵۱) خود با نیکسون و کیسینجر فرصت را برای انجام این کار به شکل گسترده‌تر غنیمت شمرد. در یک الحاقیه فوق‌محرمانه به پیمان فوق‌محرمانه، رهبران آمریکایی موافقت کردند که عملیات مخفیانه جاری شاه در حمایت از کردهای شورشی عراق را با تأمین اسلحه و مشاوران سیا برای آن‌ها تقویت کنند. مأموریت مخفی، با نام رمز عملیات نورافکن (Operation Torchlight)، به سرعت به منبع رنجش تلخی درون سیا تبدیل شد، زیرا واضح بود که کردها تنها به عنوان مهره استفاده می‌شوند و به آنها خیانت خواهد شد — همان‌گونه که در گذشته بارها شده بود — آن هم وقتی که تهران و بغداد تصمیم بگیرند اختلافاتشان را حل کنند. این دقیقاً در اوایل ۱۹۷۵ اتفاق افتاد وقتی شاه و مرد قدرت‌مند و در حال ظهور در عراق، یعنی صدام حسین، معامله‌ای کردند که منجر به قطع ناگهانی کمک ایران — و به تبع آن سیا — به کردها شد. در حالی که مأموران سیا در میدان موفق شدند رهبر چریک‌های کرد را به امنیت منتقل کنند، پیروانش قربانی یک کمپین پاکسازی قومی عراق گردیدند که منجر به مرگ هزاران نفر و تبعید کلی بازماندگان از روستاهای اجدادی‌شان شد. وقتی بعداً از کیسینجر درباره نقشش در عملیات نورافکن سؤال شد، واقعه ای که هنوز در درون سیا به عنوان یکی از شرم‌آورترین اتفاقات در تاریخ آژانس تلقی می‌شود، او با بی‌تفاوتی توصیه کرد که “اقدام مخفی را نباید با کار مبلغین مذهبی اشتباه گرفت.”

اما مدت‌ها قبل از خیانت به کردها، تأثیرات پیمان ۱۹۷۲ «نیکسون- کیسینجر- شاه» بر روابط آمریکا و ایران تغییری بنیادین در نحوه دیدگاه مقامات آمریکایی در همه سطوح در واشنگتن و تهران نسبت به نقش‌هایشان ایجاد کرد. دیگر کار هیچ‌کس نبود که بپرسد شاه چه می‌خواهد یا چرا، بلکه بهترین روش برای تسهیل خواسته‌هایش و تحکیم بیشتر پیوندهای بین دو ملت کدام است. همراه با این، دیدگاهی فزاینده خوش‌بینانه نسبت به تسلط او بر قدرت بود. قطعاً، فقر و فساد وجود داشت و ساواک گاهی اوقات می‌توانست کمی خشن بازی کند، اما در مقابل این، شاه پادشاهی‌اش را به میان قرن بیستم می‌رانید، فرآیندی که مردمش فقط می‌توانستند سپاسگزار آن باشند.

این قطعاً دیدگاه رایجی بود که هنری پرچت در راهروهای سفارت آمریکا برداشت کرد، جایی که شاه اغلب به سادگی به عنوان HIM، مخفف اعلیحضرت همایونی (His Imperial Majesty)، نامیده می‌شد. این چشم‌انداز آفتابی آن‌قدر یکدست بود که حداقل در ابتدا پرچت آن را بازتابی از رضایت خود ایرانیان از وضعیتشان می‌دانست. او بیاد آورد: “وقتی به سفارت رسیدم، از عدم وجود هرگونه بیان سیاسی شگفت‌زده شدم، و نتیجه‌ای که گرفتم این بود که این کشوری است که برای اولین بار در تاریخ‌اش واقعاً در حال پیشرفت است. افرادی که هرگز چیز زیادی نداشتند اکنون نه تنها یخچال و ماشین و آپارتمان جدید داشتند بلکه قادر بودند فرزندانشان را برای تحصیل به خارج بفرستند. سیاست برای آن‌ها کمتر از رفاه اقتصادی‌شان جذاب بود.”

دیدگاه پرچت در این مورد تحول یافت، اما تنها با تلاش. پس از جست‌وجوی زیاد، بالاخره با یک روزنامه‌نگار تنهای ایرانی که اخیراً از یک فرصت مطالعاتی در ایالات متحده بازگشته بود ملاقات کرد که صریح درباره کاستی‌های رژیم صحبت می‌کرد. پرچت آن‌قدر برای بینش صادقانه‌ای از یک بومی تشنه بود که عمدتاً هر شش هفته یا همین حدود با آن روزنامه‌نگار برای شام ملاقات می‌کرد: “او تنها ایرانی‌ای بود که در چهار سال ملاقات کردم که جرأت می‌کرد کلمه‌ای انتقاد از رژیم به زبان آورد.” در مورد درون سفارت، افسر سیاسی/نظامی به یاد یک مقام واحد می‌افتد، یک تحلیلگر سطح پایین به نام استنلی اسکودرو (Stanley Escudero)، که گاهی با صحبت با چهره‌های سیاسی مخالف، مقررات را زیر پا می گذاشت. پس از انبوهی از شکایت‌های مقامات ایرانی، و آن هم تا سطح خود شاه، اسکودرو بارها توسط مافوق‌هایش مورد سرزنش قرار گرفت و در نهایت از ایران منتقل شد.

رؤسای اسکودرو با اقداماتشان، قطعاً خود را نه نوکران شاه، بلکه ناظران مسئول‌تری از صحنه ایرانی نسبت به آن آدم مایه دردسر در میان خود می‌دیدند. بالاخره، شاه سه دهه حکومت کرده بود، از بسیاری طوفان‌ها جان سالم به در برده بود، پس چرا به دنبال مشکل بگردیم — و در این فرآیند شاه شاهان را خشمگین کنیم — جایی که هیچ مشکلی وجود ندارد؟

اما اگر این نگرش غالب مربوط به زمانی بود که پرچت در اواخر ۱۹۷۲ تازه رسیده بود، در طول سال بعد با چهار برابر شدن قیمت نفت به طور قابل توجهی تقویت شد. با سرعت و شوری که مانند آن جهان مدرن به ندرت دیده است، تب ثروت نفتی ایران آغاز شده بود.

قطعاً، هر کشور دیگری که عضو اوپک بود، از افزایش قیمت‌ها سودهای کلان به دست آورد، اما با جمعیت‌های کمتر — یا رهبری معتدل‌تر — اکثراً در برابر وسوسه ریختن فوری تمام آن پول به اقتصادهای خود و خطر داغ شدن بیش از حد مقاومت کردند. اما این در مورد شاه صدق نمی کرد. برخلاف توصیه اقتصاددانان، او به یک ولخرجی عظیم روی آورد و تقریباً مخارج دولت را در یک سال سه برابر کرد. در سراسر تهران، نمای افقی شهر ناگهان دیگر نه با مناره‌ها، بلکه با جرثقیل‌های ساختمانی پر شده بود، ده‌ها برج اداری و آپارتمانی مرتفع به طور همزمان سر برمی‌آوردند. همراه با رونق تقریباً در همه چیز — ساخت‌وساز، کالاهای مصرفی، واردات غذا، ماشین‌های جدید — نوعی شادی و سرخوشی دیوانه‌وار در جامعه حاکم شد، حس این که اکنون نوبت ایران است و هر چیزی ممکن.

آرچی بولستر (Archie Bolster)، مقام سفارت آمریکا، به یاد می‌آورد: “پول‌های بی‌شمار حاصل از صادرات نفت، چنان جاری بود که شاه و اطرافیانش هیچ حد و مرزی برای آنچه خود را قادر به انجامش می‌دیدند نمی‌شناختند. قرار بود یک فرودگاه کاملاً جدید ساخته شود. قرار بود یک سیستم مترو زیر تهران ساخته شود. جاده‌ها همه‌جا ساخته می‌شدند. یک شهر کامل جدید بین تهران و روستاهای شمالی ساخته می‌شد. قرار بود یک منطقه کامل دیپلماتیک و بزرگ‌ترین میدان جهان را داشته باشند.”

آنچه برای بسیاری حتی سریع‌تر به چشم می‌آمد، نمایش‌های خارق‌العاده مصرف متظاهرانه بود. لین لامبرت (Lynne Lambert)، مقام سفارت آمریکا در بخش اقتصادی، به یاد می‌آورد که در مراسم دیپلماتیک شرکت می‌کرد و هر زن ایرانی حاضر در آن مکان به نظر می‌رسید از زمرد پوشیده شده است. او گفت: “به یک مهمانی می‌رفتی، و چندین گروه موسیقی، غذای کافی برای سیر کردن یک روستا، و گاهی شامپاین‌هایی که از فواره‌ها جاری بود را می دیدی.” یک بازدیدکننده دیگر از خانه یک تهرانی ثروتمند درباره ماده‌ای که برای ساخت پلکان نیمه‌شفاف آن به کار رفته بود پرسید و فهمید از کریستال یکپارچه تراشیده شده است.

فقط ایرانیان نبودند که در این گرداب گرفتار شده بودند: مانند یک تب طلای واقعی، رونق نفتی فرصت‌طلبان را از سراسر جهان به خود جذب می کرد. بزرگ‌ترین جریان ورودی، تا به امروز، آمریکایی‌های صنایع دفاعی بودند که گواهی بود بر هجوم خرید تسلیحاتی به شدت افزایش‌یافته شاه. بسیاری از این فرصت‌طلبان ژنرال ویلیامسون (General Williamson)، فرمانده گروه مشاوره نظامی آمریکا (MAAG)، را تحت محاصره قرار دادند، کسی که تخمین زد هر هفته بیش از سی‌وپنج مدیر یا فروشنده صنایع دفاعی به در خانه‌اش می‌آمدند و به دنبال راهنمایی بودند. این در دفتر امور اقتصادی سفارت نیز تکرار می‌شد، جایی که لین لامبرت (Lynne Lambert) و دو همکارش هر روز با هفت یا هشت بازدیدکننده جدید ملاقات می‌کردند. و این‌ها فقط بازرگانانی بودند که پروتکل را رعایت می‌کردند؛ بسیاری دیگر، گروه مشاوره نظامی و سفارت را به کلی نادیده می‌گرفتند تا از طریق دلالان ایرانی، خودخوانده یا غیره، مستقیماً به شاه و ژنرال‌های ارشدش پیشنهادشان را ارائه دهند.


ادامه دارد ...

بخش‌های قبلی:
▪️بخش اول کتاب شاهنشاه
▪️«پیشگفتار» کتاب شاهنشاه(۱)
▪️«پیشگفتار» کتاب شاهنشاه(۲)
▪️بخش اول از فصل دوم از کتاب شاهنشاه / «ملکه» / یک
▪️بخش دوم از فصل دوم از کتاب شاهنشاه / «ملکه» / دو
▪️بخش سوم و پایانی از فصل دوم کتاب شاهنشاه / «ملکه» / بخش سوم
▪️بخش اول از فصل سوم کتاب شاهنشاه؛ پسری مضطرب و ناآرام
▪️بخش دوم از فصل سوم کتاب شاهنشاه
▪️ بخش سوم از فصل سوم کتاب شاهنشاه
▪️بخش اول از فصل چهارم کتاب شاهنشاه
▪️بخش دوم از فصل چهارم کتاب شاهنشاه