برگردان: علیمحمد طباطبایی
تا پایان دهه ۱۹۴۰ (۱۳۱۹)، انحصار بریتانیا بر نفت ایران به طور فزایندهای به مسئلهای سیاسی حساس تبدیل شده بود، و ملیگرایان ایرانی خواستار تغییر در شرایط به شدت ناعادلانهای بودند که حتی پس از مذاکره مجدد در اوایل دهه ۱۹۳۰ (۱۳۰۹)، تنها ۲۰ درصد از سود به پادشاهی بازمیگشت. در واقعیت، وضعیت بسیار بدتر از آن بود. با ترفند و پنهان کردن واقعیت که دولت بریتانیا و شرکت نفت ایران و انگلیس (AIOC) انجام میدادند، هر یک ادعا میکرد دستش توسط دیگری بسته است، و دولت ایران به طور قراردادی از حتی بررسی دفاتر حسابداری منع شده بود، نتیجه یک دزدی آشکار بود. به عنوان مثال، از ۱ میلیارد دلار سود حاصل از میدانهای نفتی ایران در سال ۱۹۵۰ (۱۳۲۹)، لندن و شرکت نفت ایران و انگلیس (AIOC) ۹۲ درصد را به جیب زدند، در حالی که تهران تنها ۸۰ میلیون دلار دریافت کرد.
در صف مقدم کسانی که خواستار تجدید نظر بودند، رهبر ملیگرای کهنسال اپوزیسیون در مجلس به نام محمد مصدق بود. مصدق که سخنوری مسحورکننده بود، از دهه ۱۹۲۰ (۱۲۹۹ به بعد) خاری در چشم پدر و پسر پهلوی بود و بر موج مسئله انحصار نفت به اوج جدیدی از محبوبیت ملی رسید. در مقابل سرسختی بریتانیا برای یک مذاکره مجدد، مصدق شروع به طرفداری از ملیسازی کامل نمود.
این، شاهنشاه را که هنوز به زحمت سی سال داشت، در تنگنای فزایندهای قرار داد. او نیز خواستار تجدید نظر در شرایط AIOC بود اما با ملیسازی مخالف بود، زیرا از عواقب دیپلماتیک و سیاسی بینالمللی احتمالی آن میترسید. در عوض، او کوشید هر دو طرف را داشته باشد، در ملاء عام حمایت محتاطانهاش از ملیسازی را ارائه میداد، در حالی که در خلوت به بریتانیاییها اطمینان میداد که در واقع مخالف است. بازی دوگانه دیری نپایید. پس از تأخیر بیشتر بریتانیا و ترور نخستوزیر در مارس ۱۹۵۱ (اردیبهشت ۱۳۳۰) [منظور ترور رزم آرا در ۱۶ اسفند ۱۳۲۹ است. مترجم]، مصدق در صحن مجلس حاضر شد و خواستار رأی فوری برای ملیسازی گردید. با وجود تهدید بریتانیا به محاصره اقتصادی، لایحه با اکثریت قاطع تصویب و سپس برای امضای شاه فرستاده شد. با توجه به اینکه اختیارات او هنوز توسط مجلس محدود بود، مشخص نبود که شاه اختیار جلوگیری از این اقدام را دارد، چه برسد به اینکه اگر تلاش کند، آیا تاج و تختش را حفظ خواهد کرد یا نه. در بحبوحه بحران فزاینده، یک دیپلمات آمریکایی، جورج مکگی (George McGhee)، به تهران اعزام شد تا شاه را به اقدام ترغیب کند.
مکگی قبلاً زمان زیادی را با شاه گذرانده و تحت تأثیر او قرار گرفته بود، اما چهرهای که در مارس ۱۹۵۱ در کاخ سلطنتی با آن مواجه شد، او را شوکه کرد. این دیپلمات بعدها به یاد میآورد: “همانطور که او را در اتاقِ پذیرایی تاریکی که مرا پذیرفت دیدم، لمیده بر روی یک مبل، مردی دلسرد، تقریباً شکسته بود.” با این حال، مکگی به نرمی از شاه سؤال کرد که آیا ممکن است راهی برای متوقف کردن مصدق و فشار ملیسازیاش وجود داشته باشد. “شاه گفت نمیتواند این کار را بکند. التماس کرد که از او نخواهیم این کار را بکند... او سردرگم به نظر میرسید، گویی فکر میکرد کل ماجرا ناامیدکننده است.” مکگی در نهایت تسلیم شد و برای ترک کاخ از جای خود بلند شد. “او را تنها در اتاق تاریکش رها کردم. همیشه چهره غمگین و در فکر فرو رفتهاش را به خاطر خواهم آورد.”
شاه در نهایت لایحه ملیسازی را امضا کرد، اما مشکلات بدتری به دنبال آمدند. تنها چند هفته بعد، او توسط مجلس متمرد مجبور شد مصدق را به عنوان نخستوزیر جدید ایران منصوب کند.
با ملیسازی میدانهای نفتی اما اقتصاد ایران به علت محاصره سنگین بریتانیا در حال پژمردن قرار گرفت، ایران طی سال بعد به طور پیوسته فقیرتر شد، و این در حالی بود که مصدق روزبهروز ستیزه جو تر میشد. با وخیمتر شدن مشکلات اقتصادی، گسستی در حال بیشتر شدن در میان مردم ایران رخ داد: در حالی که همچنان حمایت خیره کننده از مصدق در میان تودههای فقیر شهری ادامه داشت، و به رغم این که هرگز به آنها چیزی هم داده نشده بود، پس چیزی هم برای از دست دادن نداشتند، اما سرخوردگی فزاینده در میان اشراف زمیندار و بازرگانانی که فشار اصلی فروپاشی مالی را تحمل میکردند بوجود آمد. لیکن آنچه به طور فزایندهای آشکار می شد، و آن هم به رغم این که شاید از زندگینامههای تقدیسآمیزی که بعداً نوشته شد حذف شده باشد، رگه فزاینده استبداد مصدق بود. وزیران دولتی که نرمش در رویکرد سختگیرانهاش را پیشنهاد میکردند، فوراً از سمت خود برکنار میشدند، در حالی که مخالفانِ علنی مصدق انگل یا عامل بریتانیا خوانده میشدند.
مصدق همچنین چشم به شاه دوخت و به تدریج قدرتهای باقیمانده پادشاه را کم کم کاهش داد. مسائل در تابستان ۱۹۵۲ به اوج خود رسید هنگامی که مصدق در حال ارائه فهرست کابینه جدیدش برای امضای صوری شاه بود، جسورانه اعلام کرد که اختیار انتصاب وزیر دفاع و رئیس ستاد ارتش را از پادشاه سلب میکند، یعنی در واقع آخرین باقیماندههای اقتدار سلطنتی. در اینجا بود که بالاخره شاه مقاومت کرد و از امضای اسناد خودداری نمود، اما هنگامی که مصدق استعفای خود را ارائه داد، این شاه بود که زیرکانه مغلوب شد.
در پنج روز بعد از قیام موسوم به [۳۰] تیرماه، صدها هزار معترض به خیابانهای شهرهای ایران ریختند، و خواستار بازگشت مصدق و در لابهلای آن خواستار کنارهگیری شاه شدند. در میان خشونت فزاینده، دهها معترض توسط پلیس کشته شدند، در نهایت شاه تسلیم شد و با حالتی مطیعانه از مصدق دعوت کرد تا سمت خود را از سر گیرد. بهای آن البته این بود که شاه دیگر بر ارتش کنترلی نداشت. به نظر میرسید شاهنشاه ایران اکنون چیزی بیش از یک چهره نمادین نخواهد شود، تصویرش بر روی سکهها و تمبرهای پستی حفظ میشد در حالی که قدرت واقعی جای دیگری قرار داشت.
اما مصدق بیش از اندازه در این بازی جلو رفته بود. تحت فشار مشکلات اقتصادی روبه افزایش کشور و حاکمیت به طور فزاینده خشن، «ویلی گریان» (Weeping Willie)، یکی از لقبهایی که مصدق به خاطر عادت گهگاه گریه کردن یا غش کردن در سخنرانیها کسب کرده بود، حمایت های پارلمانی اش رو به کاهش گذاشت. با پیوستن یک بلوک پس از دیگری علیه او، مصدق به طور ضمنی حمایت یک جناح سیاسی ایرانی را که مدتها از آن دوری کرده بود پذیرفت: حزب توده یا همان حزب کمونیست [ایران]. واین رویداد به لندن همان فرصتی را داد که به دنبالش بود. در روزهای پایانی دولت ترومن در سال ۱۹۵۲ (۱۳۳۱)، مقامات بریتانیایی شروع به سنجش نظر همتایان آمریکایی خود در مورد حمایت از یک کودتا علیه مصدق کردند، که تنها با رد فوری مواجه شدند. آنها در اوایل سال ۱۹۵۳ (۱۳۳۲) با دولت جدید آیزنهاور شانس بسیار بهتری داشتند، سخنان هراسافکنانه آنها درباره کمونیستهای ایرانی که در پشت صحنه منتظر به دست گرفتن کنترل هستند، طنینانداز شد. در آن بهار، سیا عملیات مخفیانهای را که در ابتدا توسط بریتانیا برای سرنگونی «متعصب در حال غش کردن» و بازگرداندن شاه به مراتب مطیعتر به قدرتهای سلطنتیاش ساخته شده بود، به عهده گرفت.
اما به نظر نمیرسید اگر تصمیم به شاه واگذار میشد او چنین مسیری را انتخاب می کرد. هنگامی که ایده کودتا با احتیاط به او ارائه شد، ابتدا با اشتیاق از این طرح استقبال کرد اما سپس دچار تردید شد و آنگاه خیلی زود، تردیدش به فلج کامل تبدیل گردید و سپس به سمت فروپاشی کامل پیش رفت. حتی یک زندگینامهنویس همدل و ثابتقدم مانند اندرو اسکات کوپر (Andrew Scott Cooper) نیز رفتار عجیب شاه در این دوره را دشوار یافت که حالت او را در تصویری دوستانه ارائه دهد. کوپر نوشت: “منزوی در کاخ و نادیده گرفته شده توسط وزیرانش، حالات شاه بین شادی و یأس در نوسان بود. او به حالتی ناپایدار از افسردگی فرو رفت که نزدیکترین دستیارانش از فروپاشی عصبی کامل و اقدام غیرمنطقی او میترسیدند.” همسر جوان شاه در آن زمان، ثریا اسفندیاری، از وضعیت آشفته و لرزان همسرش وحشتزده بود. او در خاطراتش نوشت: “دیگر نمیتوانستم او را که اکنون به مرد ضعیفی تبدیل شده بود تحمل کنم. پادشاهی ناتوان از تصمیمگیری، مهرهای دستکاریشده توسط قدرتهای بزرگ، عروسکی که بیوقفه میان توصیههای برخی و هشدارهای دیگران تکه تکه میشد.”
سرانجام، در اوایل اوت ۱۹۵۳ (مرداد ۱۳۳۲) و در حالی که افسران سیا مأمور نظارت بر عملیات آژاکس (Operation Ajax) در خانههای امن تهران مخفی شده بودند، شاه چراغ سبز خود را نشان داد — اما بلافاصله دوباره عقبنشینی کرد. با نزدیک شدن ساعت عملیات به زمان صفر، افسر سیا مسئول آژاکس، کرمیت روزولت (Kermit Roosevelt)، مخفیانه به کاخ سلطنتی رفت تا پادشاه را مجبور به امضای فرمان عزل مصدق کند و به او صراحتاً گفت که کودتا با یا بدون او ادامه خواهد یافت. شاه امضا کرد، اما سپس نقشه دوم برای نجات خودش را ریخت: صبح روز بعد، او و همسرش با هواپیما تهران را به مقصد یک ملک سلطنتی دورافتاده در کنار دریای خزر ترک کردند، که توقفگاهی برای سفری بالقوه بسیار طولانیتر بود. او از طریق تلفن به روزولت گفت: “اگر بدشانسی بیاوریم و کارها اشتباه پیش برود، ملکه و من با هواپیمایمان مستقیماً به بغداد خواهیم رفت.”

وقتی در ۱۹ اوت (۲۸ مرداد) خبر موفقیت نهایی کودتا رسید، او و ثریا در رستوران هتل اکسلسیور (Hotel Excelsior) در رم مشغول صرف ناهار بودند. اما این یک شرمساری برای شاهنشاهی بود که سه روز بعد به تهران بازگشت و تخت طاووسش را بازپس گرفت.
و کارها واقعاً اشتباه پیش رفت، و آنهم بسیار اشتباه. با اطلاع از اینکه کودتا در شرف وقوع است، مصدق هواداران خود را به خیابانها فرستاد. برای دو روز بعد، تهران صحنه درگیریهای خونین میان جناحهای رقیب غیرنظامیان و واحدهای نظامی بود و نیروهای مصدق به تدریج برتری یافتند. در یک تلاش آخرین نفس، و حتی زمانی که همکارانش در عملیات آژاکس آماده فرار از پایتخت بودند، روزولت گروهی اجارهای از اوباش بازار را به صحنه فرستاد، حرکتی که برخلاف همه احتمالات، جریان را تغییر داد. در ۱۹ اوت (۲۸ مرداد)، مصدق مخفی شده بود و واحدهای نظامی وفادار به شاه کنترل پایتخت را تحکیم کردند.
اما شاه کجا بود؟ نه در تهران، و حتی در کاخ دریای خزر خودش هم نبود. مطابق گفتهاش، با به نظر رسیدن شکست اولیه کودتا، پادشاه که خلبانی بسیار آموزشدیده و مشتاق بود، به سرعت سوار هواپیمای شخصی خود شد و به عراق کشور همسایه پرواز کرد و تازه در آنجا هم نماند. وقتی در ۱۹ اوت (۲۸ مرداد) خبر موفقیت نهایی کودتا رسید، او و ثریا در رستوران هتل اکسلسیور (Hotel Excelsior) در رم مشغول صرف ناهار بودند. اما این یک شرمساری برای شاهنشاهی بود که سه روز بعد به تهران بازگشت و تخت طاووسش را بازپس گرفت.
به طور قابل درکی، برای مقامات آمریکایی که در تدوین سیاست ایران دخالت داشتند، اکنون شهرت ترسو بودن، حتی بزدلی به شاه چسبیده بود. این شهرت برای ده سال بعد، تا زمان شورشهای ژوئیه ۱۹۶۳ (خرداد ۱۳۴۲) که همراه با دستگیری آیتالله خمینی بود، پابرجا ماند. در آن لحظه بحران نیز، شاه دچار تزلزل شد و با نگرانی از نخستوزیر اسدالله علم پرسید: “اما حالا چه باید بکنیم؟”. اما هنگامی که او اعتبار پاسخ خشن علم را به خودش نسبت داد، سلطان در ارزیابی دوستان آمریکاییاش جلوهای جدید یافت: مردی سختگیر، مرد عمل.
و از این دو بحران توأم، دسته جدیدی از تناقضها سر برآورد، دستهای که هم مسیر انقلاب آینده ایران را برمیانگیخت و هم رقم میزد.
با حمایت از عملیات آژاکس، ایالات متحده به میزانی در امور ایران درگیر شد که هرگز خروج آسانی از آن نمیتوانست داشته باشد. افزون بر این، در حالی که نقش کلیدی آن در سرنگونی مصدق و بازگرداندن شاه برای اکثریت قریب به اتفاق آمریکاییها ناشناخته ماند، و این بیشتر به دلیل بیعلاقگی بود تا هرگونه پنهانکاری پیچیده، این نقش از تابستان ۱۹۵۳ به بعد در میان ایرانیان دانشی عمومی شد و برای همیشه در دیدگاه هموطنانش برچسب «شاه آمریکایی» بر روی شاهنشاه باقی ماند. با این حال، آمریکاییها بسیار دیرتر این لقب را پذیرفتند و رفتار بزدلانه شاه در لحظه بحران، تردیدهای آنها را مبنی بر آن که آدمشان در تهران (their man in Tehran) «لیاقت لازم» را دارد عمیقتر کرد.
این وضعیت با رویدادهای ۱۹۶۳ (۱۳۴۲) و رابطه همزیستی معکوسی که سپس میان شاهشاهان و روحالله خمینی پدید آمد، وارونه شد و مجموعهای جدید از تناقضها به آن افزوده گردید. در ظاهر، خمینی دشمنی بود که شاهِ زمانی ترسو، او را مصممانه سرکوب کرد، ناراضیای که سوار هواپیما شده و به تبعید فرستاده شد، و شکست او نمونه درخشانی از صلابت تازهیافته پادشاه بود. برای خمینی، شاه دشمنی بود که او را از گمنامی بیرون کشید و به جای خرد کردنش به وسیله ناشناس ماندن در زندان یا تبعید داخلی، که سرنوشت اکثر مخالفان ایرانی بود، او را به صحنه گستردهتری پرتاب کرد تا بتواند حملاتش را بیوقفه ادامه دهد. به این ترتیب، هر دو مرد جایگاه خود را برای انقلاب آینده تعیین کردند.
با این حال، ده سال میان آن دو رویداد، تنها با گامهای کوچکی به سوی اتحادی که شاه به شدت در پی آن بود، مشخص میشد. دولت آیزنهاور (Eisenhower) به رغم حمایت از کودتای ۱۹۵۳، که پس از آن شاه احزاب سیاسی را ممنوع و قدرتی مستبدانه به عهده گرفت، محتاط بود که در این پادشاهی سرمایهگذاری سنگینی نکند. به ویژه، نه آیزنهاور و نه وزیر خارجه معمولاً جنگطلبش، جان فاستر دالس (John Foster Dulles)، هیچ هدفی در ساخت ارتش درجه یکی که شاه به وضوح مشتاقش بود نمیدیدند، در واقع به همان دلایلی که ترومن آن را پیشتر رد کرده بود. با این حال، دولت ایالات متحده در حاشیه دست به اصلاحاتی زد. گروه مشاوره کمک نظامی آمریکا (MAAG)، که مأمور نظارت بر نوسازی ارتش ایران بود، دو برابر شد و تیمی از متخصصان امنیتی آمریکایی برای آموزش ژاندارمری روستایی اعزام شدند. در سال ۱۹۵۷ (۱۳۳۶)، مشاوران سیا به شاه کمک کردند تا سازمان امنیت ملی جدیدش را توسعه و سازماندهی کند که بیشتر با نام مخفف فارسی آن «ساواک» شناخته میشود و طولی نکشید که به شهرتی در خشونت دست یافت. در همان سال، واشنگتن و تهران قرارداد محرمانهای برای تأسیس دو پایگاه پیشرفته الکترونیکی شنود در شمال شرقی ایران امضا کردند که به سیا و تکنسینهای نظامی آمریکا امکان میداد تا تحرکات و ارتباطات نظامی شوروی را در بخش وسیعی از آسیای مرکزی شوروی زیر نظر بگیرند. همه اینها البته به محکمتر شدن پیوندهای دو ملت کمک کرد، اما برای سلیقه شاهِ بیتاب، بسیار تدریجی به نظر می آمد.

در ۱۹ اوت (۲۸ مرداد) خبر موفقیت نهایی کودتا رسید
برای شتاب بخشیدن به روند، او اکنون چیزی جدید برای ارائه به آمریکاییها داشت، و این چیزی جز «پول» نبود. یک فایده جانبی بزرگ کودتای ۱۹۵۳، از هم پاشیدن انحصار بریتانیا بر صنعت نفت ایران بود، رویدادی که اصلاً تصادفی نبود و به کنسرسیومی عمدتاً متشکل از شرکتهای نفتی آمریکایی واگذار شد و همچنین به افزایش چشمگیر درآمدهای نفتی دولت. این بدان معنا بود که شاه اکنون میتوانست بسیاری از اقلام لیست تسلیحاتی مورد علاقهاش را بخرد، نه اینکه مانند گذشته مجبور به گدایی برای آنها باشد. با این تفاوت که اکنون ایالات متحده و دیگر دولتهای غربی به جای التماس برای ذخایر ناکافی، تمایل داشتند پول شاه را با این بهانه رد کنند که چنین فروشی ممکن است مسابقه تسلیحاتی منطقهای را تحریک کند یا، آنچه توهینآمیزتر بود، چون ارتش ایران هنوز قادر به کارگیری یک سیستم تسلیحاتی خاص نبود. در پسزمینه این ملاحظات، اما، نگرانیهای باقیمانده غرب درباره این موضوع بود که شاهنشاه تا چه حد کنترل امور را در دست دارد و اگر دوباره در معرض آزمایش قرار گیرد چه اتفاقی ممکن است بیفتد.
این نگرانیها در دوران دولت کندی (Kennedy administration) دوچندان شد. در میان نشانههای فزاینده نارضایتی شدید در میان مردم ایران، تقریباً از روزی که کندی در ژانویه ۱۹۶۱ (بهمن ۱۳۳۹) کار را بر عهده گرفت، او و مشاوران ارشدش شروع به موعظه به شاه درباره نیاز به گسترش و آزادسازی منظر سیاسی پادشاهیاش کردند. آنها همچنین او را ترغیب کردند که درآمدهای نفتی کمتری را صرف سیستمهای تسلیحاتی برای مقابله با تهدید کمونیستی که البته موردی قابل درک هم بود بنماید و بیشتر بر روی برنامههای اجتماعی و اقتصادی متمرکز شود که ممکن است در وهله اول تودهها را از کمونیسم دور کند. اگرچه چنین توصیههای ناخواستهای بیتردید به تحریک اصلاحات انقلاب سفید شاه در سال ۱۹۶۳ (۱۳۴۲) کمک کرد، اما روابط آمریکا و ایران را نیز به پایینترین نقطه در کل سلطنت شاه رساند.
سپس شورشهای روحانیون در ژوئیه ۱۹۶۳ (خرداد ۱۳۴۲) روی داد و اندکی پس از آن، کندی ترور شد. شاه به لطف پیروزیاش در سرکوب آن شورشها، در نگاه جانشین کندی، لیندون جانسون (Lyndon Johnson)، تصویر جدیدی به عنوان رهبری قوی و قابل اعتماد یافت، به ویژه پس از آن که سال بعد خمینیِ فتنه جو را به طرز کارآمدی تبعید کرد. افزون بر این، شاهنشاه با خریدهای تسلیحاتی روزافزونش به ایجاد شغل در آمریکا کمک میکرد، بنابراین دیگر به نظر نمیرسید رژیمش نیاز به سرزنش در مورد سابقه حقوق بشر یا اولویتهای بودجه و هزینه ها داشته باشد.
ارزیابی مجدد آمریکا از رهبر ایران همچنین تحت تأثیر سلسلهای از رویدادهای خارجی قرار گرفت که قرار بود منظر سیاسی خاورمیانه را در اواخر دهه ۱۹۶۰ به شدت تغییر دهد. چشمگیرترینِ این رویدادها، جنگ ششروزه ژوئیه ۱۹۶۷ (خرداد ۱۳۴۶) بود، که در آن اسرائیل ارتشهای مصر، اردن و سوریه را در هم کوبید و از هر سه قلمرویی تصرف کرد. به استثنای آشکار نخستوزیر اسرائیل، هیچ رهبر منطقهای بیش از شاه از آن درگیری کوتاه بهره نبرد. این شکست، افزون بر تحقیر عمیق رقیب اصلی او در منطقه، جمال عبدالناصر رئیسجمهور مصر، برای جهانِ عربِ بسیار گسترده نیز مایه شرمساری بود، زیرا تقریباً همه رژیمهای آن از کمپین طبلزنی جنگ ضداسرائیل در آستانه آن حمایت کرده بودند. در مقابل، شاه ایران که سالها روابط دیپلماتیک با اسرائیل را به آرامی حفظ کرده بود و سپس از پیوستن به تحریم نفت عرب نافرجام علیه حامیان اسرائیل در پی جنگ خودداری کرد، تصویر خود را در غرب به عنوان یک دولتمدار معقول و متحد قابل اعتماد تحکیم بخشید.
شاه همچنین از تحولی تدریجیتر در صحنه جهانی سود برد. تا سال ۱۹۶۷ (۱۳۴۶)، ماجراجویی نظامی همچنان در حال گسترش آمریکا در جنوب شرق آسیا در حال تبدیل شدن به نشانههای یک باتلاق بود و مستقیماً به اتهامات چپگرایانه «امپریالیسم آمریکا» در سراسر جهان دامن میزد. با کاهش شمار متحدان در جهان در حال توسعه که از تلاش جنگ حمایت میکردند، دولت جانسون بیش از پیش به سوی کسانی نگاه میکرد که ثابتقدم باقی مانده بودند. بسیاری از این افراد تمایل داشتند خودکامه باشند: پارک چونگهی (Park Chung-hee) در کره جنوبی، فردیناند مارکوس (Ferdinand Marcos) در فیلیپین، شاه پهلوی در ایران. طبیعی بود که قیمت حمایت این دیکتاتورها این بود که ایالات متحده انتقاد از حکومت داخلی آنها را به حداقل برساند و همچنین هر کمکی که برای حفظ حکومتشان لازم بود ارائه دهد. در تضاد با برخی سفرهای قبلیاش، تا زمان دیدار رسمی شاه از واشنگتن در اوت ۱۹۶۷ (مرداد ۱۳۴۶)، موعظههایی درباره نیاز به اصلاحات سیاسی در ایران در دستور کار نبود.
با این حال، از منظر شاه، بزرگترین عامل تغییر در ژانویه ۱۹۶۸ (دی ۱۳۴۶) ظهور کرد: اعلام بریتانیا مبنی بر تعطیلی تمام پادگانهای دورافتاده دوران استعماری خود «شرق سوئز» در طول سه سال آینده. در میان آشفتگیهای متنوعی که این امر ایجاد میکرد، به معنای پایان چتر نظامی بود که لندن از قرن نوزدهم بر امارات متصالح (Trucial States) در خلیج فارس حفظ کرده بود. اصلاً روشن نبود که چه کسی ممکن است وارد این خلأ قدرت شود—آمریکاییها یا شوروی یا یکی از قدرتهای منطقهای مانند مصر— اما شاهشاهان کاندید مورد علاقه خود را داشت و آن هم البته کسی جز خودش نبود.
زمانی که سال بعد ریچارد نیکسون (Richard Nixon) ریاستجمهوری را بر عهده گرفت، در یک هم زمانی خوشایند، این بلندپروازی با دیدگاه رئیس جمهور تازه، همخوانی داشت. نه تنها نیکسون دوستی با شاه را از دوران معاونتش در دولت آیزنهاور پرورش داده بود، بلکه حتی در حالی که برای ریاستجمهوری خود را کاندید کرده بود، خود او و نزدیکترین مشاور سیاست خارجیاش، هنری کیسینجر (Henry Kissinger)، شروع به طرحریزی برای یک تغییر بنیادین در سیاست خارجی آمریکا نمودند. آن تغییر، که به زودی به عنوان دکترین نیکسون شناخته شد، پاسخ به داغترین رؤیاهای محمدرضا بود.
با تحلیل رفتن خزانه و قدرت نظامی ایالات متحده به دلیل جنگ جاری در جنوب شرق آسیا، نیکسون و کیسینجر نتیجه گرفتند که کشورشان در موقعیتی نیست که بتواند تعهدات نظامی جدیدی را در جای دیگر بپذیرد. در عوض، تحت دکترین نیکسون، ایالات متحده با متحدان کلیدی در سراسر جهان وارد مشارکتهای نظامی میشد و به آنها نگاه میکرد تا به عنوان جانشین منطقهای آمریکا عمل کنند. در خاورمیانه، خروج قریبالوقوع نظامی بریتانیا فوریت فوقالعادهای به این پیشنهاد بخشید. دولت نیکسون به آرامی اعلام کرد که راهحل در آنجا، اتخاذ یک سیاست و راهبرد به اصطلاح دو ستونی (two-pillar policy) است، که در آن واشنگتن دو متحد محلی مهم خود، عربستان سعودی و ایران، را برای حفظ ثبات در منطقه منصوب میکرد. همانگونه که یک مقام ارشد وزارت امور خارجه خاطرنشان ساخت: “این دقیقاً مناسب حال شاه بود. این دقیقاً همان چیزی بود که شاه میخواست از یک رئیسجمهور آمریکایی بشنود.”
همه این عوامل، محاسباتی را که شاه در روزی که هاورکرافتهایش (hovercrafts) را به سوی جزایر تنب فرستاد تحت تاثیر قرار داده بود. اگر فقط برای مصرف عمومی بود، بریتانیاییهایِ در حال ترک به این تجاوزاعتراض میکردند، اما عمل دیگری از آنها سر نمی زد. امارات متصالح سابق، که اکنون امارات متحده عربی (United Arab Emirates) نام گرفته بود، خشمگین میشدند، اما هم سلاح و هم جایگاه سیاسی برای پاسخ نداشتند. و واکنش آمریکاییها چه بود؟ در واقع، این سادهترین بخش محاسبه شاه بود، زیرا علاوه بر دکترین نیکسون، مسئله خریدهای تسلیحاتی ایران مطرح بود. تا زمان حمله به جزایر تنب در نوامبر ۱۹۷۱ (آبان ۱۳۵۰)، تهران از درآمدهای نفتیاش برای پنج برابر کردن هزینههای نظامی خود در تنها هشت سال استفاده کرده بود و بخش عمدهای از این هزینهها صرف خرید تسلیحات آمریکایی شده بود تا جایی که ایران اکنون بزرگترین مشتری خارجی صنایع دفاعی آمریکا بود. آیا واشنگتن احتمالاً حاضر بود این گاو شیرده پربرکت را به خاطر چند جزیره ماسهای که بیشتر به خاطر دسته مگسهای ناقل بیماریشان شناخته میشد، از دست بدهد؟ شاه چنین فکر نمیکرد.
پس چنین بود که شاهنشاه بیستوهشت سال پس از روزی که به طور ناشیانهای آن نیمکت را با فرانکلین روزولت شریک شده بود، دور کامل را طی کرده بود. او نفرین موقعیت پادشاهیاش را به عنوان اسباببازی امپراتوریها گرفته و آن را وارونه ساخته بود، ایران را به قدرت مستقلی تبدیل کرده بود، نگهبان مهمترین تقاطعهای جهان. و بسیار بیشتر از آن انجام داده بود. در طول آن زمان، او ایران را از وضعیت یک ملت صدقه جمع کن از نظر جایگاهش در عرصه بینالمللی به یک قدرت منطقهای و یکی از مهمترین متحدان ایالات متحده در کره زمین تبدیل کرده بود.
اما حتی شاه نیز نمیتوانست کاملاً تصور کند که همه اینها به کجا میانجامد یا چه چیزی قرار است به او اعطا شود. همه این ها در صبح روز ۳۱ مه ۱۹۷۲ (۱۰ خرداد ۱۳۵۱) رخ داد، تنها شش ماه پس از آن که هاورکرافتهای جنگیش را برای یک تهاجم رها کرده بود.
***
تنها شش نفر در جلسه صبح آن روز در دفتر شاه حضور یافتند. علاوه بر خود شاهنشاه، مهمترین شرکتکنندگان ریچارد نیکسون رئیسجمهور آمریکا و مشاور امنیت ملیاش، هنری کیسینجر بودند. معاون کیسینجر، سرلشکر الکساندر هیگ (Major General Alexander Haig)، مأموریت یادداشتبرداری را بر عهده داشت.
هیئت آمریکایی بعدازظهر روز قبل به تهران رسیده بود، درست پس از ترک اجلاسی در مسکو، جایی که ریچارد نیکسون پیمان موشکهای ضدبالستیک (Anti-Ballistic Missile Treaty) را با لئونید برژنف (Leonid Brezhnev) دبیرکل شوروی امضا کرده بود. دلیل رسمی دیدار ناگهانی آمریکاییها — که برنامه داشتند کمتر از ۲۴ ساعت در ایران بمانند — توجیه شاه درباره این پیمان بود. برای این منظور، دو رئیسدولت و دستیارانشان جلسهای دو ساعته عصر روز قبل برگزار کرده بودند، اما جلسه صبح روز بعد تنها به ضروریترین چهرهها محدود بود. در اینجا بود که رهبر ایرانی قرار بود منفعت کامل ماجراجویی اخیر نظامیاش در خلیج فارس را کشف کند.
اگر هرگونه تردید باقیماندهای در اذهان آمریکاییها درباره جسارت شاه وجود داشت، پس از ماجرای تنب این تردیدها دیگر محو شده بودند. اینجا به وضوح رهبری دیده می شد که هم مایل و هم قادر به اقدام قاطع در هنگام ضرورت بود. و این دقیقاً همان نوع رهبری مصمم و قاطعی ی بود که آمریکا در جانشینانش در سراسر جهان به دنبالشان میگشت، و در تقدیر از آن، نیکسون اعلام کرد که اکنون به طور یکجانبه تمام پروتکلها و محدودیتهای اعمالشده بر خرید تسلیحات آمریکایی توسط ایران را برمیدارد. دیگر هرگز شاه مجبور نخواهد بود تحقیر پاسخ به سؤالات حقوق بشری مطرحشده توسط کنگره را تحمل کند یا لیستهای آرزوی تسلیحاتیاش توسط حسابداران پنتاگون و وزارت خارجه زیر ذرهبین برود. از این پس، به جز سلاحهای هستهای، شاه شاهان آزاد خواهد بود هر سیستم تسلیحاتی آمریکایی را که میخواهد بخرد، بدون توجه به گرانی یا پیشرفته بودن، و البته بدون پرسش. به جز احتمالاً بریتانیا، هیچ ملت متحد آمریکایی روی زمین از کارت سفیدی که رئیسجمهور به تازگی به پادشاه ایران داده بود، برخوردار نبود.
اما هرچند محتوای آن جلسه حیرتآور بود، آنچه در پایان آن رخ داد بیش از همه آن مقامات آمریکایی را که سرانجام به صورتجلسه فوقمحرمانه الکساندر هیگ دسترسی یافتند، شوکه کرد. خوشبینانهترین ارزیابی این است که ریچارد نیکسون، مردی به دست و پا چلفتی بودن مشور بود، در تلاش بود چیزی هم چاپلوسانه و هم صمیمانه به کسی بگوید که نزدیک به بیست سال میشناختش و اکنون او را متحدی حیاتی میدانست، اما به هر دلیلی، هنگامی که آماده ترک دفتر شد، رئیسجمهور به شاه رو کرد و گفت: “از من محافظت کن.”
تصور موقعیتی که در آن، یک رئیسجمهور آمریکایی به نحو شایسته ای آن دو کلمه را به یک رئیسدولت خارجی بگوید دشوار است، و هیچ پاسخ ثبتشدهای از آنچه شاه در جواب گفت — اگر اصلاً پاسخی داده باشد — وجود ندارد. آنچه ریچارد نیکسون به تازگی انجام داده بود، این بود که درخواستی برای محافظت به حاکمی با قدرتهای دیکتاتوری، ارتشی بسیار بزرگ و توهمات عظمت طلبی تقدیم کند. مورخان گوناگون برای لحظات مختلفی استدلال میکنند که از نظر آنها انقلاب ایران از آنجا به حرکت درآمد: کودتای ۱۹۵۳ (۱۳۳۲)، شورشهای روحانیون ۱۹۶۳ (۱۳۴۲)، سفر شاه به واشنگتن در ۱۹۷۷ (۱۳۵۶). میتوان استدلال محکمی ارائه داد که این انقلاب در صبح روز ۳۱ مه ۱۹۷۲ (۱۰ خرداد ۱۳۵۱)، در اتاق نشیمن آفتابگیر کاخ نیاوران آغاز شد.
پایان فصل سوم کتاب
ادامه دارد ...
بخشهای قبلی:
▪️بخش اول کتاب شاهنشاه
▪️«پیشگفتار» کتاب شاهنشاه(۱)
▪️«پیشگفتار» کتاب شاهنشاه(۲)
▪️بخش اول از فصل دوم از کتاب شاهنشاه / «ملکه» / یک
▪️بخش دوم از فصل دوم از کتاب شاهنشاه / «ملکه» / دو
▪️بخش سوم و پایانی از فصل دوم کتاب شاهنشاه / «ملکه» / بخش سوم
▪️بخش اول از فصل سوم کتاب شاهنشاه؛ پسری مضطرب و ناآرام
▪️بخش دوم از فصل سوم کتاب شاهنشاه