برگردان: علیمحمد طباطبایی
هیچ اتفاقی هرگز در «تنب بزرگ» (Greater Tunb) رخ نمیداد. این جزیره که در ورودی خلیجفارس واقع شده، به سختی دو مایل (۳.۲ کیلومتر) پهنا داشت و توسط بیست مایل (۳۲ کیلومتر) دریای متلاطم از سرزمین اصلی جدا میشد. در نوامبر ۱۹۷۱ (۱۳۵۰)، سرپناه چند خانواده ماهیگیر بود که با قایقهای چوبی قدیمی در آبهای اطراف کار میکردند - شاید حدود ۱۲۰ نفر ساکن، و تقریباً تنها سرگرمیها، بازیهای فوتبال اتفاقی یا نشستن در ساحل و تماشای رژه نفتکشهایی بود که از تنگه هرمز مجاور عبور میکردند. البته وقتی هوا اجازه میداد. حتی این فعالیتها نیز در ماههای تابستان، زمانی که دمای روزانه به طور منظم به بیش از ۱۱۵ درجه فارنهایت (۴۶ درجه سلسیوس) میرسید، محدود میشد. عجیب آنکه این گرمای شدید به نظر میرسید تأثیر کمی روی فراوانی و تنوع غیرعادی مگسهای بیماریزای تنب بزرگ داشته باشد، پدیدهای که با جزیره غیرمسکونی «تنب کوچک» (Lesser Tunb) در نزدیکی مشترک بود.
در نتیجه، هنگامی که در بعدازظهر ۳۰ نوامبر۱۹۷۱ (۹ آذر ۱۳۵۰)، یک ناوگروه از هواناوهای نظامی پرسرعت با سرعت از آبهای خلیج عبور کرده و در ساحل تنب بزرگ به خشکی نشستند، توجه قابل قابل ملاحظه ای در میان ساکنان برانگیخت، به ویژه زمانی که صدها تکاور نیروی دریایی به شدت مسلح ایران از انبارهها بیرون ریختند. همانطور که سربازان برای ساکنان متحیر توضیح دادند، آنها برای اعمال حاکمیت بر جزایر و پایان دادن به یک مناقشه ارضی آنجا بودند، که بسته به اینکه از چه کسی پرسیده شود، از پنجاه سال تا دو هزار و ششصد سال تداوم داشت.
جزایر تنب که تقریباً در فاصلهای یکسان از سواحل عربی و ایرانی خلیجفارس قرار داشتند، به همراه جزیره نزدیک ابوموسی (Abu Musa)، از سال ۶۰۰ قبل از میلاد شاهد سکونتگاههای پراکنده انسانی از هر دو ساحل بودند و قبایل و شیوخ مختلف ادعای متناوب بر این دو جزیره داشتند. با توجه به بیارزشی ذاتی آنها، کسی چندان نگران این موضوع نبود. این وضعیت از اواسط قرن نوزدهم شروع به تغییر نمود، و این زمانی بود که بریتانیا بر مجموعهای از امیرنشینهای عربی در ساحل جنوبی خلیج، که به زودی به «امارات متصالحه» (Trucial States) معروف شدند تسلط یافت و ادعای آنان بر جزایر را به رغم اعتراض ایرانیان در ساحل دورتر به رسمیت شناخت. این وضعیت در اوایل قرن بیستم پس از کشف نفت در انتهای شمالی خلیج، در ایران و بینالنهرین (عراق) تحت کنترل بریتانیا، به شکلی بسیار مهم تغییر کرد. آنچه حتی یک نگاه گذرا به نقشه نشان میداد این بود که این سه جزیره نوعی دروازه به سوی تنگه هرمز تشکیل میدادند، گلوگاه باریکی که همه کشتیهای واردشونده یا خارجشونده از خلیج باید از آن عبور کنند، بنابراین در جهانی که روزبهروز برای دسترسی نفت دیوانهتر میشد، هرکس کنترل این جزایر کوچک را در دست داشت، مهمترین مسیر آبی جهان را نیز کنترل میکرد.
تا دهه ۱۹۶۰، بریتانیا، که قدرت مسلط منطقه بود، ادعاهای ایران بر جزایر را نادیده گرفت، اما یک نقطه عطف در اوایل سال ۱۹۶۸ (اواخر ۱۳۴۶) فرا رسید، زمانی که لندن اعلام کرد که شروع به تعطیل کردن آخرین پایگاههای امپراتوری خود در سراسر جهان خواهد کرد. این شامل امارات متصالحه نیز میشد، که قرار بود توسط وابستگان سابقهای بریتانیا در اواخر سال ۱۹۷۱ (پائیز ۱۳۵۰) به یک کنفدراسیون مستقل، یعنی «امارات متحده عربی» (United Arab Emirates) تبدیل شوند. اعلام بریتانیا، شاه را به اقدام شدید تحریک کرد و طی سه سال بعد، فرستادگانش با التماس و تملق و تهدید از لندن خواستار تحویل جزایر شدند. اما همچنان بیفایده بود. زمانی که امارات متحده عربی در اول دسامبر ۱۹۷۱ (۱۰ آذر ۱۳۵۰) به جدیدترین کشور جهان تبدیل شد، قرار بود جزایر تنب و ابوموسی بخشی جداییناپذیر از آن باشند.
اما نه در صورتی که شاهِ شاهان در اینباره حرف آخر را میزد. در ۳۰ نوامبر (۹ آذر)، تنها یک روز قبل از استقلال امارات، او هواناوهای امپراتوری را به حرکت درآورد. تکاوران ایرانی در تنب کوچک بدون حادثه پیاده شدند، اما وقایع در تنب بزرگ چرخش ناخوشایندتری یافت. در آنجا، فرمانده پلیس محلی از پذیرش خواست مهاجمان برای پایین آوردن پرچم امارات و جایگزینی آن با پرچم ایران خودداری کرد. در درگیری مسلحانه کوتاهی که در پی آمد، فرمانده پلیس و سه تن از همکارانش، همراه با سه سرباز ایرانی کشته شدند. اما این واقعه تنها امکان گریزناپذیر را کمی به تأخیر انداخت. تا پایان روز، پرچم ایران برافراشته شد و یک گروه تخریب برای انهدام ایستگاه پلیس تنب بزرگ وارد عمل شد. در طی فقط چند روز بعدی، خانوادههای ماهیگیر ساکن جمعآوری و به سرزمین اصلی امارات تبعید شدند.
در ابوموسی اوضاع با وقار و نزاکت بیشتری پیش رفت. از آنجا که آن جزیره متعلق به یک امیرنشین دیگر بود، مقامات ایرانی به سادگی اعلام کردند که نیمی از آن را تصرف خواهند کرد، خواه کسی بخواهد در این مورد اعتراض کند یا نه. در همان روز ۳۰ نوامبر ۱۹۷۱ (۹ آذر ۱۳۵۰)، یک فرمانده نیروی دریایی ایران در ابوموسی پیاده شد تا ادعای سرزمینی ایران را مشخص کند و در مقابل دوربینهای تلویزیونی نمایشی از دوستی با فرستاده امیر انجام دهد. افسوس که تصویر دوستانه دوام نیاورد. همانطور که معمولاً در چنین ماجراهایی اتفاق میافتد، نبرد حقوقی بر سر حاکمیت تنبها و ابوموسی بیش از نیم قرن بعد هنوز به طور متناوب در دادگاههای بینالمللی ادامه دارد.
اما آنچه در کوتاهمدت بسیار مهمتر بود، حمله ایران موجی از هشدار در سراسر خاورمیانه ایجاد نمود. اعتراضات از سوی رقیب اصلی ایران، رژیم سوسیالیست عراق یعنی کشور همسایه، بلندترین بود، اما این اقدام همچنین همتایان سلطنتی شاه در عربستان سعودی و کویت، تولیدکننده نفت را نیز خشمگین کرد. در پایتختهای سراسر منطقه - و در واقع در سراسر جهان - تصرف جزایر به عنوان تلاشی بیپروا از سوی ایران برای تبدیل شدن به پلیس نظامی و اقتصادی خلیج از طریق به دست گرفتن کنترل باریکترین نقطه آن پنداشته شد.
همچنین این پرسش را مطرح کرد که چرا شاه آن لحظه خاص را برای حمله انتخاب کرده بود. از یک منظر، پاسخ آشکار بود. شاه با این اقدام در زمانی که انجام داد، از نظر فنی با بریتانیا، یک قدرت استعماری فرسوده که لنگان لنگان از صحنه جهان خارج میشد، درگیر شد، نه با کشور جدید امارات. و با وجود تمام نگرانیهای سیاسی بعدی، همه میدانستند که نوعی بازی قدرت ایرانی در شرف وقوع است - آنها سالها بود که آن تهدید را مطرح کرده بودند - و به نفع همه بود که در این دوره فترت مهآلود رخ دهد، یعنی در یک ساعت طلایی از نظر اصول دیپلماتیک که در آن دولتمردان میتوانستند درباره نقض قلمرو و تجاوز بیدلیل داد سخن بدهند، آن هم بدون این که واقعاً کاری در مورد آن انجام دهند.
اما از سطح دیگری، زمانبندی عجیب به نظر میرسید. تنها شش هفته از جشن تختجمشید گذشته بود، جایی که شاه از این که وارث امپراتوری پارسی است سخن گفته بود و این که آن امپراتوری بر پایه اصول همزیستی مسالمتآمیز، حسن نیت و مدارا بنا شده بود. البته این را میتوان به عنوان شعارهای عوامفریبانه رد کرد، اما شاه در تختجمشید نظر بسیاری از همان همسایگان عرب خود را که میدانست به زودی از او خشمگین خواهند شد، با لطف و احترام به خود جلب بود. و بریتانیا چه؟ تقریباً تا آستانه برگزاری مراسم تختجمشید، شاه و فرستادگانش به این امید که در لحظهآخر نظر در کاخ باکینگهام [برای شرکت در مراسم] تغییر کند چسبیده بودند، اعلامی که ممکن بود ملکه الیزابت به رغم همه چیز، مراسم را با حضورش گرامی دارد. برخی ناظران تعجب میکردند آیا ممکن است شاه حملات را به نوعی به عنوان انتقام، راهی برای خجالتزده کردن بریتانیا به همان شکلی که احساس میکرد بریتانیا او را در تختجمشید خجالتزده کرده، آغاز کرده باشد؟ آن چه به این نظریه اعتبار میبخشید، فهرست طولانی تحقیرهایی بود که ایران طی سالها از طرف بریتانیا متحمل شده بود، فهرستی که به نظر میرسید میل به تلافی را کاملاً قابل درک می کند.
اما در این مورد، ناظران و روانشناسان آماتور قطعاً اشتباه میکردند. شاه استراتژیستی بسیار زیرک بود که بخواهد فقط از روی انتقامی فرومایه عمل کند، و در واقع شواهد حاکی از آن است که بریتانیا به طور پنهانی پیش از موعد، به تصرفهای ایران رضایت داده بود. در عوض، حمله او در نوامبر ۱۹۷۱ (آذر ۱۳۵۰) گام منطقی بعدی در طرحی بود که شاهنشاه تمام عمر بزرگسالی خود در تلاش برای اجرای آن بود، و تمرکز اصلی آن نه بر همسایگان خلیج یا دولت بریتانیا، بلکه بر رهبری جهانی بود که شش هزار مایل (بیش از ۹۶۰۰ کیلومتر) در سمت غرب تهران قرار داشت: رئیسجمهور ایالات متحده. آن طرح این بود که آینده ایران - و به طور خاصتر آینده، تخت طاووس شاه - را به طور جداییناپذیری به آینده ایالات متحده گره بزند، نیازها و اهداف و منافع آنها را آنچنان به هم بتاباند که هرگونه گسست بین دو کشور، غیرقابل تصور و ناممکن شود.
هدف مشخص آن نوامبر ریچارد نیکسون (Richard Nixon) بود، اما این جستجو از زمانی که شاه برای اولین بار در یک بعدازظهر خنک پاییزی در نوامبر ۱۹۴۳ (آبان ۱۳۲۲) روبروی یک رئیسجمهور آمریکا نشست، آغاز شده بود.
***
دیدار محمدرضا پهلوی با فرانکلین دلانو روزولت (Franklin D. Roosevelt) در یک اتاق نشیمن سفارت شوروی در تهران انجام شد. در عکسهای گرفته شده از این ملاقات، آن دو یک مبل چرمی کوتاه را به اشتراک میگذارند، جایی که رئیسجمهور آمریکا با حالتی گسترده لم داده، در حالی که شاه، که لباس نظامی بر تن دارد، بهسختی در انتهای دور مینشیند، پشتش مانند میلهای صاف است، دستها در دامانش گره خورده. او بیشتر شبیه یک دانشآموز مرعوب شده به نظر میرسد – و شاید چنین چیزی در دیدار بین پادشاهی نمادین و در واقع قدرتی صرفاً تشریفاتی که تازه ۲۴ ساله شده بود و یکی از شیران بزرگ سیاسی قرن بیستم قابل انتظار بود.
دیدار آنها با یکی از مهمترین نقاط عطف دیپلماتیک جنگ جهانی دوم، یعنی کنفرانس تهران (Tehran Conference) در نوامبر ۱۹۴۳ (آبان ۱۳۲۲) همزمان بود، که در آن سه رهبر بزرگ متفقین - روزولت، استالین و چرچیل - برای اولین بار ملاقات کردند. به مدت چهار روز، سه رهبر و تعداد معدودی از مشاوران در محوطه گسترده سفارت شوروی در پایتخت ایران مشورت کردند، و در طی آن دیدار پایههای یک نظم جهانی جدید پس از جنگ نهاده شد. قابل توجه است که شاه و همه مقامات ایرانی دیگر از این مذاکرات کنار گذاشته شدند. در واقع، شاه مجبور بود عملاً برای حضور در آن دیدار به روزولت التماس کند، دیداری که بهطور عجولانه در یک وقفه کوتاه در جریان مذاکرات ترتیب داده شد، و هیئت آمریکایی آنچنان این دیدار را بیاهمیت میدانست که هیچیک از حاضرین زحمت یادداشتبرداری را به خود نداد. تحقیر وارد شده بر شاه در کنفرانس تهران تبدیل به منبعی از کینه مادامالعمر گردید. از این نظر، محمدرضا پهلوی واقعاً نمونه بارز ملت خود بود، یک مرد و مردمی که زخمخورده از تحقیرهایی بودند که قدرتهای غربی به طور معمول بر آنان روا میداشتند، حتی در حالی که میکوشیدند از آنها [از غربی ها] تقلید کنند و تأییدشان را به دست آورند.
این دوگانگی نخستینبار در دورهٔ قاجار بهتمامی شکوفا شد، زمانی که آنان با اشتیاقی بردهوار در پی بهدستآوردن آن لوازم و مظاهر غربی بودند — از راهآهن و خطوط تلگراف گرفته تا چراغهای خیابانی — که میتوانست به پادشاهیشان جلای ظاهریِ مدرنیته ببخشد. طنز ماجرا آن بود که برای دستیابی به این مظاهر، بیش از اندازه آماده بودند آیندهٔ کشورشان را به فروش بگذارند.
در سال ۱۹۰۵، انزجار عمومی از سوءحکمرانی قاجار که بخش بزرگی از آن بر اثر کرنشِ شرمآور آنان در برابر غرب برانگیخته شده بود، ایران را تا آستانهٔ جنگ داخلی پیش برد و در سال بعد به تدوین نخستین قانون اساسی خاورمیانه و تشکیل نخستین مجلس منتخب انجامید. اما ناظران «بازی بزرگ» در این پادشاهی توجه چندانی به این تحولات نشان ندادند. تنها چند ماه بعد، با امضای قرارداد انگلیس– روسیه (Anglo-Russian Convention)، رقیبان بدون آنکه حتی خود را به رعایت تشریفات مشورت با دولت اسمیِ تهران ملزم بدانند، ایران را به حوزههای نفوذی کاملاً مشخص تقسیم کردند. اندکی بعد نیز دولت بریتانیا با خرید سهام شرکت نفت برمه (Burmah Oil) عملاً مالکیت میادین نفتی کشور را به دست گرفت.
پیامدِ همهٔ اینها شکلگیریِ نگاهی ایرانی به غرب بود که آکنده از تناقض و پارادوکس بود، تناقضهایی که پژواکشان در طول نسلها ادامه یافت. پذیرشِ برداشتهای غربی از پیشرفت بهطور طبیعی مستلزم آن بود که معیارهای شرقی کهنه یا ابتدایی تلقی شوند، اما همزمان با احساس حقارتی که از این رهگذر پدید میآمد، ماهیت عریان و انگلوارِ بخش بزرگی از مناسبات غرب با این پادشاهی، خصومتی شدید را برمیانگیخت. حاصل نهایی، رابطهای پیچیده و دوگانه با غرب بود، آمیزهای از شیفتگی، حسادت و عمیقترین بیاعتمادی.
اگر تقریباً همهٔ ایرانیان تا حدی حاملِ چنین احساسی بودند، بیتردید کمتر کسی آن را به ژرفای شخص شاهنشاه تجربه میکرد. زیرا برای او تحقیرهای ناشی از غرب نه مسائلی انتزاعی یا صرفاً تاریخی، بلکه اموری جسمانی و کاملاً شخصی بودند، رشتهای از اهانتها و خفتها که نخست بر پدرش روا داشته شد و سپس به خود او منتقل گشت.
***
مجموعهای عکس در ۲۵ آوریل ۱۹۲۶ (۴ اردیبهشت ۱۳۰۵)، یعنی همان روزی که رضاخان شاه شد، از او گرفته شد. در این تصاویر، او بر تختی مملو از جواهر نشسته و تاجی طلایی بر سر دارد، اما با نگاهی سخت به حضار خیره شده و به نظر میرسد اصلاً از بودن در آنجا راضی نیست. در پیشزمینه پایین عکسها، پسر ششسالهاش، محمدرضا، که لباس نظامی بر تن دارد و در وضعیت مقرراتی و در حالت خبردار ایستاده، نگاهی به همان اندازه جدی دارد. در تقریباً هر عکس پدر و پسری که در سالهای بعد گرفته شد، پسر حالتی مشابه دارد: جدی، بیلبخند، اما به طرزی مبهم جریحه دار. آن تصاویر باعث شدند که یک سفیر آینده بریتانیا در ایران، پیتر رامزباتم (Peter Ramsbotham)، به این فکر بیفتد که در ذهن آن «پسرک مضطرب و ناآرام» چه میگذرد و نتیجه بگیرد که شاهنشاه آینده هم تنهاست و هم محروم ازمحبت. رامزباتم در مورد بزرگ شدن در سایه رضاخان ترسناک خاطرنشان کرد: «حتماً بسیار دشوار بوده است.»
در حالی که سلسله قاجار بیش از پیش به سوی فروپاشی میلغزید، رضاخان به نوعی به عنوان یک نجاتدهنده ظهور کرد و در اوایل سال ۱۹۲۱ (اواخر ۱۲۹۹) بر اسب سفیدی سوار و در رأس هزار و دویست سوار قزاق ایرانی در خیابانهای تهران ظاهر شد. او به رغم اینکه مردی با هیکل متشخص بود - قدش شش فوت و چهار اینچ (۱۹۳ سانتیمتر) بود، با چشمانی سیاه و فک چهارگوش - به نظر رهبری نامحتمل میرسید، یک سوارکار کمسواد از یک قبیله کوهستانی کوچک. در عوض، او استعدادی در درک فرصت ها و استفاده از آن ها داشت. قابل توجه اینکه، اولین اقدام او به عنوان قدرت پشت تخت سلطنت - دلیلی که در وهله اول به سوی تهران لشکرکشی کرد - وادار کردن شاه ترسو و ضعیف قاجار به رد معاهدهای بریتانیایی بود که وضعیت دستنشاندگی پادشاهی را برای همیشه تحکیم میکرد. او سپس به فعالیتهای بیرونی روی آورد و ارتش گسترشیافته ایران را در نبرد علیه حداقل نه [۹] شورش قبیلهای مختلف رهبری کرد و هر بار ناراضیان را درهم کوبید. در سال ۱۹۲۶ (اواخر ۱۳۰۴)، رضاخان سرانجام از سایهها بیرون آمد، آخرین بازماندگان قاجار را سرنگون کرد و خود را شاه نامید. او برای انتخاب نام خانوادگی سلطنتی خودش، نامی از گذشته دودمانی منطقه زادگاهش را برگزید: و آن پهلوی بود.
ادامه دارد ...
بخشهای قبلی:
بخش اول کتاب شاهنشاه
«پیشگفتار» کتاب شاهنشاه(۱)
«پیشگفتار» کتاب شاهنشاه(۲)
بخش اول از فصل دوم از کتاب شاهنشاه / «ملکه» / یک
بخش دوم از فصل دوم از کتاب شاهنشاه / «ملکه» / دو
بخش سوم و پایانی از فصل دوم کتاب شاهنشاه / «ملکه» / بخش سوم