برگردان: علیمحمد طباطبایی
وقتی از فرح پهلوی در مورد جشنهای تخت جمشید بیش از نیم قرن بعد پرسیده شد، او آهی کشید و با حسرت سر تکان داد و گفت: “میدانستم قرار است به یک فاجعه تبدیل شود. از لحظهای که درگیر شدم، میدانستم، اما دیگر خیلی دیر شده بود. تمام کاری که میتوانستیم بکنیم تلاش برای محدود کردن آسیب بود، اما حتی برای انجام بیشتر از آن نیز خیلی دیر شده بود.”
به دلیلی موجه، جشن چندروزه مجلل در تخت جمشید، پایتخت دوم و باشکوه امپراتوری هخامنشی، به زودی توسط کتاب رکوردهای گینس (The Guinness Book of Records) به عنوان مجللترین مهمانی در تاریخ جهان ثبت شد. برای اسکان مهمانان خارجی مهمی که شرکت میکردند، در طول سال قبل نزدیک به شصت خانه ویلایی کلبه مانندِ پیشساخته ساختهشده (bungalows) در فرانسه، جدا شده، بر روی هواپیمای سی۱۳۰ نیروی هوایی ایران بارگیری و به کویر ایران پرواز داده شده بودند تا در کنار ستونها و معابد شهر باستانی داریوش دوباره سرهم شوند. این خانههای کوچک که به شکل چادرهای کویری طراحی شده بودند، هر کدام شامل دو اتاق خواب مجهز به سیستم تهویه مطبوع با لوازم طلاکاریشده و یک اتاق نشیمن مجهز به خط تلفن بینالمللی بودند، در حالی که گروهی از خدمتکاران زن، پیشخدمتهای مرد و آرایشگران آماده بودند تا کوچکترین اشاره مهمانان ویژه را اجابت کنند. در یک سمت، تالار ضیافت بزرگ قرار داشت که به قدری عظیم بود که به عنوان بزرگترین چادری که تا به آن روز ساختهشده تبلیغ میشد. آنچه عجیب بود این که با توجه به قرار گرفتن تخت جمشید در منطقه کویری، کسی تصمیم گرفته بود این شهر چادری - که نام رسمیاش «اردوگاه پارچه زرین» (Camp of the Cloth of Gold) بود - را با هزاران درخت سرو که از آبوهوای مساعدتر آورده شده بودند محاصره کند، شاخههای آنها بنا به گزارشها با پنجاه هزار پرنده آوازخوان وارداتی آراسته شده بود [در منابع موثق تر داستان واردات ۵۰ هزار پرنده آواز خوان تکذیب شده است. مترجم]. اما باید گفت که حداقل یک نکته مهم در مورد این تلاش عظیم احتمالاً از مهمانان پنهان نگه داشته شده بود: پس از انجام سم پاشی آن هم با یک لایه ضخیم در محل آینده اردوگاه، گزارش شده بود که لاشه عقربها، افعیها و مارمولکهای سمی به قدری روی زمین انباشته شده بود که برای جمعآوری همه آنها یک کامیون پنج تنی لازم بود.
همه اینها فقط زیرساخت بود. برای شاد و سرگرم نگه داشتن مهمانان دعوتشده، رژیم مجموعهای از فعالیتهای جذاب ترتیب داده بود: سفر با شتر به کویر زیر نور ماه، رژه بزرگ برجستهکننده لحظات سرنوشت ساز تاریخ پارس، یک ضیافت مجلل در تالار ضیافت به دنبال آن آتشبازی و یک نمایش نور و صدا. بار سازماندهی همه اینها بیشترین فشار را بر اسدالله علم و ملکه فرح وارد کرده و اثر آن نمایان بود. علم که در طول زندگیاش یک وقایعنگار وسواسی بود، به قدری تحت فشار خواستههای تخت جمشید قرار گرفته بود که در هشت ماه حتی یک یادداشت روزانه هم ننوشته بود. و در مورد ملکه، رژیم غذایی متشکل از سیگار و آرامبخشها او را به لاغری مفرط کشانده بود.
اما این چنین اسرافکاری چنان تأثیر منفی داشت که ابتکارات متفکرانهتر ملکه، از قبیل کنگره آکادمیک مطالعات ایرانی و نمایشگاههای فرهنگی برگزارشده در شهرهای خارجی را به پسزمینه دوری میراند. در عوض، انتقاد از تخت جمشید حتی قبل از آغاز رویداد در مطبوعات غربی شروع به خودنمایی کرد. سالی کویین (Sally Quinn) از واشنگتن پست که با لحنی طعنهآمیز به تماشای آمادهسازیهای اولیه نشسته بود، به ویژه از اثر دست سازِ یک شرکت بریتانیایی که استخدام شده بود تا چراغهای تزئینی را بر روی تیرچراغبرقهای پایتخت نصب کند، ابراز انزجار کرد. او نوشت: “فقط با ۸۶۴,۰۰۰ دلار تهران را در لایهای از کار پر زرق و برق و باسمهای (kitsch) از جنس طلا و نقره پلاستیکی با طعم ایرانی دفن کردهاند.”
[فرح] پهلوی به یاد آورد: “شما میتوانستید ببینید اوضاع به کجا ختم میشود، همه صحبتها از هزینه بود و این که چطور خارجیها همه کار ها را انجام میدادند.” حتی در آن زمان، ملکه در مورد این برتری خارجیها صریح بود. او در یک مصاحبه در آستانه جشنها به کویین گفت: “مردم در انتقادشان کاملاً محق هستند.” او به ویژه آرزو میکرد طراحی و دکوراسیون داخلی چادرهای تخت جمشید در ایران انجام شده بود، راهی برای نمایش صنعتگری محلی، اما ابداً زمان کافی برای سازماندهی آن وجود نداشت. علاوه بر این، همه چیز توسط کمیتهها اداره میشد. ملکه گفت: “این یک تصمیم اتخاذ شده توسط اکثریت بود”. سعی کردم آنها را وادار کنم موضوع را از دید من ببینند. اما همه آنها بسیار مسنتر از من بودند. شاید فقط یک شکاف نسلی باشد. تأسفآور است.”
برای شاهنشاه، یک ناامیدی منحصربهفرد کمبود مقامات درجه یک در میان مهمانان بود. در حالی که بسیاری از چهرههای جهانی شرکت کردند — طبق قابلاعتمادترین شمارش، لیست مهمانان شامل حدود بیست پادشاه یا امیر، شانزده رئیسجمهور، سه نخستوزیر، چهار معاون رئیسجمهور و نزدیک به دو دوجین شاهزاده یا شاهدخت بود — این تعداد شامل دو نفری که او صمیمانهترین درخواست را از آنها داشت نمیشد: رئیسجمهور آمریکا، ریچارد نیکسون، و ملکه الیزابت دوم بریتانیا. به ویژه در مورد مورد دوم، شاه و اطرافیان ارشدش از هر استراتژی استفاده کرده و هر فشاری که به ذهنشان میرسید اعمال کرده بودند، اما بیفایده بود. همانگونه که سفیر بریتانیا، دنیس رایت، با خشکی خاطرنشان کرد: “ملکه به جشنوارههای بزرگ نمیرود.” به جای آنها، از واشنگتن معاون رئیسجمهور اسپیرو اگنیو (Spiro Agnew)، و از لندن، همسر الیزابت، شاهزاده فیلیپ (Spiro Agnew)، به همراه دخترشان، آن (Anne)، آمدند.
اما این ناامیدیها نیز به زودی کنار گذاشته شد، به ویژه هنگامی که ضیافت بزرگ در تالار ضیافت در عصر ۱۴ اکتبر (۲۲ مهر)، سی و سومین سالگرد تولد ملکه فرح، آغاز شد. در طول پنج ساعت، ششصد مهمان که در دو طرف یک میز مارپیچ عظیم چیده شده بودند — به طور ویژه طراحی شده بود تا از «ممتاز ترین جای نشستن» جلوگیری شود و تفاوتی میان جایگاه صندلی ها وجود نداشته باشد — از تخم بلدرچین پر شده با خاویار نقره ای، کمر بره و طاووس برشته پر شده با جگر چرب غاز (foie gras) تناول کردند. همه توسط آشپزهای رستوران مشهور ماکسیم در پاریس تهیه شده بود، و پیشخدمتهای حاضر نیز از ماکسیم بودند. برای جشن تخت جمشید، این رستوران پاریسی برای دو هفته تعطیل شده بود و تمام کارکنان آن سوار یک هواپیمای دربستی (chartered plane) شده و به ایران آورده شده بودند. گروهی از بهترین متخصصان حرفه ای در زمینه انتخاب شراب و نوشابه های الکلی از فرانسه نیز در چادر به آنها پیوسته بودند، آماده تا لیوانها را با بهترین شرابها و شامپاینهای فرانسوی دوباره پر کنند. در این مورد، میزبانان ایرانی ممکن است نیازهای مشروبخواری مهمانانشان را بیشازحد تخمین زده باشند، زیرا برای پذیرایی از آنها، مطابق با گزارشها بیستوپنج هزار بطری از بهترین شراب سال (vintage wine) وارد شده بود، که تقریباً معادل پانزده بطری برای هر مهمان در روز بود. باز هم، این نسبت ممکن است از نظارت بر مصرف کارگردان مشهور اورسن ولز (Orson Welles) گرفته شده باشد که قرار بود یک مستند حمایتشده دولتی درباره این مهمانی را روایت کند.
برخی از دعوتشدگان بدون شک هنوز در حال بهبودی از آن ضیافت بودند که بعدازظهر روز بعد، مسافت کوتاهی از «اردوگاه پارچه زرین» به یک سکوی مراسم در سایه ویرانههای تخت جمشید برای آغاز «رژه بزرگ تاریخ» برده شدند. این شامل یک رژه تقریباً دو ساعته بود که در آن حدود هفتصد اسب، بیست گاومیش آبی و حداقل سه کشتی موتوری شرکت داشتند، در حالی که هزاران شرکتکننده، پوشیده در لباسها یا یونیفرمهای نظامی لحظات برجسته تاریخ ایران، در برابر دیدگان عبور کردند. برای آمادهسازی این رویداد، به صدها سرباز ایرانی دستور داده شده بود که در ماههای اخیر اصلاح نکنند، تا بهتر بتوانند ریشهای کوتاه و صاف مشخصه آشوریان و سکاهای باستان را تقلید کنند. آنهایی که کمموتر بودند مجبور شده بودند با ریشهای ناراحتکنندهای از پنبههای رنگی سیاه تلاشهایشان را تکمیل کنند.
اگر مفهوم ضمنی سخنرانی سلطنتی در پاسارگاد به دشواری ممکن بود که نشنیده گرفته شود — آنجا که شاه خود را وارث امپراتوری کوروش میدانست و انتظار داشت دیگران نیز چنین بپندارند — مفهوم ضمنی رژه بزرگ کمی ظریفتر بود.
بدیهی است که هنگام پوشش دو هزار و پانصد سال تاریخ در یک رژه دو ساعته، برخی خلاصهسازی ضروری است، اما بسیاری از تماشاگران — و این شامل میلیونها ایرانی میشد که این نمایش را به طور زنده در تلویزیونهای خانگیشان تماشا میکردند — احساس کردند زمان و توجهی که به برخی سلسلههای پارسی مانند هخامنشیان و ساسانیان و غیره اختصاص یافته بود، کاملاً نامتناسب با پوشش تقریباً صفر در خصوص فتح ایران توسط اعراب در قرن هفتم است. این موضوع شاید با توجه به خصومت تاریخی میان ایرانیان هندواروپایی و همسایگان عربشان قابل درک به نظر برسد—بهندرت پیش میآید که یک رژهٔ ملی بر شکستهای خود تأکید کند—اما همین فتح بود که در جریان آن اسلام جای زرتشتیگری را بهعنوان دین پادشاهی گرفت. برای ایرانیان مذهبی که از پیش نسبت به نشانههای گرایشهای سکولار در رژیم شاه هوشیار بودند، اشارهٔ بسیار اندک «رژهٔ بزرگ» به برآمدن دین اسلام آشکارا اقدامی عامدانه تلقی میشد.
همچنین برای بسیاری از ناظران توجه و نیروی انسانی اختصاصیافته به قاجارها گیجکننده بود، یعنی آن سلسله پلید که توسط پدر شاه در سال ۱۹۲۵ (1304) سرنگون شد. در طول ۱۵۰ سال حکومت به طور کامل جابرانه آنها، هفت شاه قاجار پادشاهی خود را به یک دولت دستنشانده فقیر، مهره قدرتهای امپریالیستی اروپایی، تقلیل داده بودند، پس چرا در تخت جمشید این همه سواره نظام قاجار با پرهای رنگارنگ، این همه ماکت توپخانه قاجار؟
پاسخ ظاهراً در یکی از پیامهای ضمنی پیچیدهتر جشنواره ریشه داشت. همانگونه که در پاسارگاد، و در پیامش به کوروش، شاه به چپاول هایی که قدرتهای خارجی بر ایران وارد کرده بودند اشاره کرده بود — «کشور تو و من حوادث هولناکتر و فاجعه آمیز تری را تحمل کرده» — بنابراین توجه اختصاصیافته به قاجارها در تخت جمشید برای تأکید بر این بود که این پدر شاه شاهان، رضاخان، بود که به حکومت آنها پایان داد، که این پدر و پسر پهلوی بودند که یوغ بندگی و سلطه غرب را از ایران برداشتند و آن را در مسیر استقلال واقعی قرار دادند. چیزی که به این پیام پیچیدگی خاصی میبخشید این بود که به نظر میرسید این یک پیام باورنکردنی است از رهبری که بسیاری او را نوکر غرب میدانستند، و اینکه باید در جشنوارهای ارائه شود که تقریباً به طور انحصاری غربیان در آن شرکت کرده بود.
طبق اکثر روایتها، در روزهای بلافاصله پس از تخت جمشید، شاه کاملاً از نحوه برگزاری جشن راضی بود، و اصلاً آماده انتقاداتی نبود که در حال ظاهر شدن بود. سپس از خارج، سیل داستانهای رسانهای خصمانه سرازیر گردید. کیفیتی به وضوح طعنهآمیز در بسیاری از این پوششها وجود داشت، تصویر شاه و شهبانوی ایرانی به عنوان یک زوج نوکیسه تازه به دورانرسیده که سعی میکنند با پول راه خود را برای پذیرش در صحنه جهانی بخرند. به ویژه زننده، این قلم جاناتان راندال (Jonathan Randal) از واشنگتن پست بود که ادعا می کرد کلبههای «اردوگاه پارچه زرین» “همان جذابیت اتاقهای متل های کاملاً معمولی در همه جا” را داشتند و کل مراسم را بهعنوان یک تلاش درمانده و ناامیدکننده برای ایجاد شکوه یا احساسات عمیق رد کرد. مطبوعات خارجی به سختی از سایر ابتکاراتی که همراه با جشن انجام شده بود — مدارس جدید ساختهشده یا کنگره علمی — نام بردند و در عوض تمرکز تقریباً منحصراً بر اسرافکاری ناشایست آن بود، یک کمدی خنده دار که در سرزمینی اجرا میشد که درآمد سرانه در آن هنوز کمتر از ۵۰۰ دلار در سال بود. به سرعت برچسب «بهای مهمانی» به منبع یک مجادله تلخ تبدیل شد. در حالی که دولت ایران اصرار داشت هزینه در محدوده ۲۰ میلیون دلار (یا تقریباً ۱۴۰ میلیون دلار امروزی) است، منتقدان آن را تا ده برابر آن، وحتی تا آنجا رفتند که آن را نزدیک به رقم نیم میلیارد دلار، تخمین بزنند. ادعاها و ضد ادعاها تقریباً به هر جنبهای از مراسم گسترش یافت، حتی تا سرنوشت نهایی پرندگان آوازخوان وارداتی، در حالی که منتقدان رژیم ادعا میکردند همه آنها به سرعت در گرمای کویر مردند، در حالی که مدافعان رژیم اصرار داشتند که آنها کاملاً به خوبی خود را با شرایط جدید وفق داده بودند. در سراسر این ماجرا، بوی شدید تحقیر جهان اول به مشام میرسید. این در اظهار نظر یک شوخطبع بریتانیایی منعکس شد که با اشاره به شخصیتهای مشهوری که از تخت جمشید دوری کردند، با بیاعتنایی گفت: «اگر دعوت نشده بودی کسی نبودی، و اگر رفتی، باز هم کسی نبودی.»
در حالی که منتقدان داخلی شاه نیز درباره هزینههای این جشن اعتراض داشتند، شکایتهای آنان شکل تندتری به خود گرفت. نه تنها تقریباً تمامی ساختوسازها و رویدادهای ویژه در تختجمشید توسط خارجیها انجام شده بود، بلکه تقریباً تمامی مدعوین به ضیافت مشهور ۱۴ اکتبر (۲۲ مهر) نیز خارجی بودند. در آنجا، آنها با غذایی که با هواپیما از اروپا آورده شده بود پذیرایی شدند – فقط خاویار از ایران بود – که در بشقابهای لیموژ (Limoges) و ظروف چینی هاویلند (Haviland) و بر روی رومیزیهای پورتو (Porthaul) سرو میشد. حتی شاه نیز به نظر میرسید با تأخیر متوجه شده بود که چیزی از مسیر خارج شده است. به گفته برخی منابع، پس از مشاهده نسخه اولیه مستند نود دقیقهای اورسن ولز با عنوان «شعله پارس»، گفته شده که او با صدایی حاکی از تالم پرسیده: «اما پس همه ایرانیها کجا هستند؟»
علاوه بر این، اطمینانخواهی معروف شاه به کوروش در آرامگاه پاسارگاد – “در آرامش بخواب، زیرا ما بیداریم” – نیز مورد تمسخر قرار گرفت و این جمله برای سالهای آینده به یک طعنه آماده برای طنزپردازان ایرانی تبدیل شد.
سختترین انتقادات از سوی محافظهکاران مذهبی ایران و با تأکید ویژه بر نقش شهبانو فرح بود. برای آنان، شهبانو به اندازه شاه چهرهای منفور و بیثباتکننده بود – شاید حتی بهدلیل روشهای فمینیستیاش بیشتر – و آنها لذت قابل توجهی میبردند از اینکه کاستیهای مراسم تختجمشید را به دست ضعیف و زنانه او نسبت دهند. این امر به خوبی با محکومیت گستردهترشان از این جشنواره به دلیل تأکیدش بر تاریخ پیش از اسلام ایران همخوانی داشت – از دید آنها، این فقط آخرین ترفند شاه در طرحش برای پیوند آن دوره با دولت مدرن و پسا اسلامی بود که میخواست بسازد. اگر این اتهام اغراقآمیز به نظر میرسید، رژیم به زودی با بیخیالی اعلام کرد که ایران به زودی تقویم اسلامی را که قرنها مورد استفاده بود کنار گذاشته و تقویم جدیدی را به افتخار امپراتوری باستانی – و باز هم پیش از اسلامی – هخامنشی به کار خواهد گرفت، که این به دشمنان محافظهکارش مهمات بیشتری بخشید.
از میان مخالفان شاه، هیچکس محکومیتهای خود را به شدت روحانی تبعیدیای که شورشهای خونین ژوئیه ۱۹۶۳ (خرداد ۱۳۴۲) را برانگیخته بود، ابراز نکرد: آیتالله روحالله خمینی. خمینی از خانه خود در نجف، مرکز مذهب شیعه در عراق، مدتی قبل از جشن تختجمشید فتوایی صادر کرده و اسرائیل – «آن دشمن سرسخت اسلام و قرآن» – را به ترتیبدهی پنهانی این جشن متهم کرده و از همه مسلمانان خوب خواسته بود نه تنها تحریم بلکه فعالانه در برابر «جشنواره شیطانی» مقاومت کنند. و برای آن که مبادا کلامش نادیده گرفته شود، این روحانی بانگ برآورد که: “به دولتها و سران دولتی که قصد شرکت در این جشن منفور را دارند اعلام میکنم که این [جشن] هیچ ارتباطی با مردم ایران ندارد و شرکت در آن به معنای شرکت در قتل مردم مظلوم ایران است.”
در این مورد، شواهد کمی وجود داشت که جهان یا شاهنشاه توجه چندانی به این گفتهها کرده باشند. هنگامی که چند روز پس از مراسم تختجمشید از شاه پرسیده شد آیا حملات کلامی ادامهدار آیتالله ممکن است بر افکار عمومی ایران تأثیر بگذارد، او به سختی میتوانست لبخند تمسخرآمیزش را پنهان کند. پاسخ داد: “به هیچ وجه. مردم ایران جز تحقیر برای مردی مانند خمینی احساس دیگری ندارند.”
شاید شاه واقعاً باور داشت که دشمن مذهبیاش به زبالهدان تاریخ سپرده شده، یا شاید تمرکزش صرفاً جای دیگری بود، زیرا زمانی که این اظهارات را بیان کرد، پادشاه در حال برنامهریزی برای حرکت بعدی خود برای جلب توجه جهان بود. این حرکت تنها شش هفته پس از مراسم تختجمشید رخ داد و این بار به جای طاووس بریان شده و ستایش پادشاهان مرده، شامل تیراندازی و هواناوهای (hovercrafts) پرسرعت بود.
ادامه دارد ...
بخش بعدی: فصل سوم؛ پسری مضطرب و ناآرام
بخشهای قبلی:
بخش اول کتاب شاهنشاه
«پیشگفتار» کتاب شاهنشاه(۱)
«پیشگفتار» کتاب شاهنشاه(۲)
بخش اول از فصل دوم از کتاب شاهنشاه / «ملکه» / یک
بخش دوم از فصل دوم از کتاب شاهنشاه / «ملکه» / دو