ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Wed, 29.04.2026, 20:00
زرتشت تاریخی و جهان او / پنج

کمال آذری

انتقال اوراسیایی و طنین فلسفی
زرتشت و قوس بلند فلسفه

از افلاطون تا رواقیون، کی‌یرکگور، نیچه و اندیشه اخلاقی مدرن

اهمیت فلسفی زرتشت تنها در آموزه‌هایی که در ایران باستان بیان کرد خلاصه نمی‌شود، بلکه در این واقعیت نیز نهفته است که او ساختار بنیادینی را دگرگون ساخت که از طریق آن تمدن‌های بعدی به حقیقت، نظم اخلاقی و مسئولیت می‌اندیشیدند. انقلاب فکری او به حوزه الهیات محدود نماند؛ بلکه به ژرف‌ترین دستور زبانِ خودِ فلسفه راه یافت.

زرتشت از نخستین اندیشمندانی بود که اصلی را صورت‌بندی کرد که بعدها به یکی از محورهای تاریخ فلسفه بدل شد: حقیقت از طریق اطاعت آیینی، اقتدار موروثی یا نیروی مقدس تضمین نمی‌شود. حقیقت باید از راه داوری آگاهانه اخلاقی تشخیص داده شود، برگزیده شود و در عمل متجسد گردد. این گذار از میانجی‌گری آیینی به مسئولیت اخلاقی، یکی از نقاط عطف تعیین‌کننده در تاریخ اندیشه است.

از آن لحظه به بعد، پرسشی نو در فلسفه امکان‌پذیر شد: انسان‌ها چگونه باید در هماهنگی با حقیقت در درون کیهانی سامان‌یافته زندگی کنند؟

این پرسش در آثار افلاطون، رواقی‌گری، درون‌گرایی مسیحی، فلسفه وجودی و حتی در شورش نیچه علیه خودِ اخلاق طنین‌انداز است.

تاریخ فلسفه پس از زرتشت زنجیره‌ای از اقتباس‌های مستقیم نیست؛ بلکه میدانی از طنین‌ها، دگرگونی‌ها و بازظهور‌هاست. ایده‌ها نه‌تنها از طریق متون، بلکه از رهگذر امپراتوری‌ها، ترجمه‌ها، مواجهات سیاسی و ساختارهای مفهومی به ارث رسیده مهاجرت می‌کنند. تمدن ایرانی بیش از آنکه از راه صدور آموزه‌های صریح عمل کند، با دگرگون کردن آنچه اندیشیدنی می‌شد، بر وجدان اخلاقی اوراسیا تأثیر گذاشت.

این فصل به بررسی این قوس گسترده می‌پردازد.

افلاطون و مسئله فرمانروای عادل

نخستین طنین مهم فلسفی در آثار افلاطون پدیدار می‌شود.

افلاطون و گزنفون هم‌عصر بودند، هر دو شاگرد سقراط و هر دو عمیقاً درگیر مسائل عدالت، فضیلت و نظم سیاسی. اثر «کوروش‌نامه» گزنفون، تصویری آرمانی از کوروش بزرگ به‌عنوان فرمانروایی نمونه به جهان یونانی عرضه می‌کند: منضبط، عقلانی، عادل، خویشتن‌دار و توانمند در اداره تنوع از طریق خرد به‌جای هراس‌افکنی.(۱)

این نکته از نظر تاریخی اهمیت دارد، زیرا مفهوم «فیلسوف-شاه» افلاطون در همین فضای فکری پدیدار می‌شود.

وقتی افلاطون فرمانروایی را توصیف می‌کند که نه از رهگذر میل و جاه‌طلبی، بلکه از طریق خرد، عدالت و شناخت حقیقت حکومت می‌کند، باید پرسید که آیا کوروش ــ که پیش‌تر از طریق گزنفون و آگاهی گسترده یونانیان از نظم امپراتوری ایران در حافظه فکری یونانیان حضور داشت ــ بخشی از افق زنده‌ای بوده است که تخیل سیاسی افلاطون در آن شکل گرفته است؟

این امر را نمی‌توان به‌عنوان وابستگی مستقیم متنی اثبات کرد،
اما همگرایی چشمگیر است:
کوروش فرمانروایی خردمند است که با حقیقت هدایت می‌شود.
فیلسوف-شاه افلاطون نیز فرمانروایی است که با حقیقت هدایت می‌شود.
هر دو قدرت را تابع نظمی اخلاقی برتر می‌کنند.
هر دو حکومت مبتنی بر صرفِ زور را رد می‌کنند.

اگر این پیوند معتبر باشد، آنگاه یکی از مفاهیم بنیادین فلسفه سیاسی غرب ممکن است تا حدی بازتابی از تأمل فلسفی بر الگوی ایرانیِ پادشاهی دادگرانه باشد.

این امکان سزاوار توجهی به‌مراتب بیشتر در فلسفه تطبیقی است تا آنچه تاکنون دریافت کرده است.

رواقی‌گری: زنون، سنکا و مارکوس اورلیوس

نیرومندترین هم‌ترازی فلسفی با زرتشت در رواقی‌گری دیده می‌شود.

رواقی‌گری در جهانی هلنیستی پدید آمد که پیش‌تر طی قرن‌ها تماس یونانیان با تمدن ایرانی دگرگون شده بود. یونانیان ایونی زیر فرمان هخامنشیان زیسته بودند. دیپلمات‌ها، مزدوران، بازرگانان و اندیشمندان یونانی در فضای سیاسی ایران رفت‌وآمد داشتند. فتوحات اسکندر این تبادلات را شدت بخشید، اما آن را پدید نیاورد.

تا زمانی که زنون رواقی‌گری را بنیان گذاشت، اندیشه یونانی مدت‌ها در گفت‌وگو با جهانی اوراسیایی که به‌واسطه ایران شکل گرفته بود، قرار داشت.(۲)

مفهوم محوری «لوگوس» در رواقی‌گری شباهتی ساختاری و عمیق با «اشه» دارد.
در اندیشه زرتشت، اشه نظم-حقیقت کیهانی است.
در رواقی‌گری، لوگوس نظم عقلانی کیهانی است.
هر دو بیانگر جهانی قابل‌فهم، انسجام اخلاقی و حقیقتی هستند که در خود واقعیت نهفته است.
در هر دو سنت، شکوفایی انسان در گرو هماهنگی با این نظم است.

این شباهت سطحی نیست.
هر دو قدرت خودسرانه را رد می‌کنند.
هر دو تأکید دارند که عدالت یعنی زیستن مطابق با قانون عام.
هر دو متافیزیک و اخلاق را به هم پیوند می‌دهند.

سنکا این دیدگاه را به حوزه سیاست بسط می‌دهد.

از نظر سنکا، استبداد نامعقول است، زیرا سلطه‌ای که از عدالت جدا شود، خودِ طبیعت را نقض می‌کند. فرمانروا باید از طریق خویشتن‌داری و اعتدال عقلانی حکومت کند.(۳) این امر با تأکید زرتشت بر این نکته همسوست که قدرت، زمانی که از اشه جدا شود، مشروعیت خود را از دست می‌دهد.

مارکوس اورلیوس این همگرایی را فراتر می‌برد.

او در «تأملات» بارها تأکید می‌کند که فرمانروایان تنها تا آنجا مشروع‌اند که خودخواهی و خشونت را در برابر نظم عام فروبنشانند. امپراتور صرفاً به این دلیل که فرمانده سپاه است، توجیه اخلاقی ندارد؛ بلکه تنها در صورتی موجه است که در هماهنگی با حقیقت حکومت کند.

این دیدگاه به‌طور عمیق با اخلاق سیاسی ایرانی مبتنی بر اشه هم‌خوانی دارد.

رواقیان زرتشتی نشدند.

اما آنان به قلمرویی فلسفی وارد شدند که نخستین‌بار به‌وسیله زرتشت گشوده شده بود: تابع‌سازی قدرت در برابر حقیقت کیهانی.

درونی‌سازی مسیحی و کی‌یرکگور

در اندیشه کی‌یرکگور، انقلاب اخلاقی زرتشت به شکلی درونی دوباره پدیدار می‌شود.

بینش محوری کی‌یرکگور این است که حقیقت را نمی‌توان صرفاً به‌صورت اجتماعی به ارث برد یا از طریق هم‌رنگی بیرونی پذیرفت. حقیقت باید به‌گونه‌ای درونی برگزیده شود. فرد باید در برابر حقیقت، با مسئولیتی وجودی، بایستد.

این ساختار به‌گونه‌ای نزدیک با انسان‌شناسی اخلاقی زرتشت هم‌خوان است.

در گاهان، زرتشت بارها تأکید می‌کند که انسان‌ها باید تشخیص دهند، داوری کنند و میان حقیقت و دروغ انتخاب نمایند.
هیچ کاهنی نمی‌تواند این تصمیم را به‌جای آنان بگیرد.

کی‌یرکگور این بار درونی را رادیکال‌تر می‌کند.
آنچه زرتشت در نظم اخلاقی کیهانی قرار می‌دهد، کی‌یرکگور به درون‌مندی وجودی منتقل می‌کند.

ساختار همچنان موازی باقی می‌ماند: حقیقت مستلزم تصمیم شخصی است.
هر دو، هم‌رنگی منفعلانه را رد می‌کنند.
هر دو تأکید دارند که مسئولیت قابل واگذاری نیست.

نیچه: بدفهمی و بازگشت

نیچه پارادوکسیکال‌ترین وارث زرتشت است.

هیچ فیلسوف مدرنی به اندازه او به زرتشت شهرت نبخشید، و در عین حال، کمتر کسی تا این حد او را بد فهمید.

در «چنین گفت زرتشت»، نیچه زرتشت را به‌عنوان سخنگو برگزید، زیرا یک واقعیت اساسی را به‌درستی تشخیص داده بود: زرتشت از نخستین معماران آگاهی اخلاقی در تاریخ جهان بود. نیچه دریافته بود که زرتشت ساختار اخلاقی تمدن را دگرگون کرده است.(۴)

با این حال، نیچه به وضوح فیلولوژیکی که امروز در دسترس است، دسترسی نداشت.
او به‌روشنی میان زرتشت تاریخیِ گاهان و تحولات الهیاتی بعدیِ زرتشتی‌گری نهادینه تمایز قائل نشد.

این نکته اهمیت بسیار دارد.

زرتشتِ گاهانی، از نظر اخلاقی سخت‌گیر، متمرکز بر اشه، مبتنی بر مسئولیت، و معطوف به حقیقت به‌مثابه هم‌سویی اخلاقی است.
اما زرتشتی‌گری متأخر، نظامی پیچیده از فرشته‌شناسی، دوگانه‌انگاری کیهانیِ سخت‌تر، پیچیدگی آیینی و میانجی‌گری کاهنانه را پرورش داد.

نیچه غالباً به این تصویر الهیاتیِ متأخر واکنش نشان می‌داد، نه به زرتشتِ آغازین.
از این‌رو، نقد او تا حدی به بیراهه می‌رود.

او می‌پنداشت بنیان‌گذار مطلق‌گرایی اخلاقی را واژگون می‌کند،
در حالی‌که زرتشت تاریخی، بسیار نزدیک‌تر به صداقت رادیکال اخلاقی است تا آنچه نیچه تصور می‌کرد.

با این حال، بدفهمی نیچه نیز ثمربخش بود.
زیرا او با بازآفرینی زرتشت، وی را به آگاهی فلسفی جهانی بازگرداند.

نیچه پیامبر تاریخی را در هاله‌ای از ابهام فرو برد، اما نام فلسفی او را احیا کرد.
از همین رو، نسبت او با زرتشت هم‌زمان هم تحریف است و هم تولدی دوباره.

سارتر و مسئولیت وجودی

حتی سارتر، با وجود سکولار و بی‌خدا بودنش، پژواک انقلاب زرتشت را بازمی‌تاباند.

سارتر تأکید می‌کند که انسان‌ها محکوم به انتخاب‌اند.
هیچ گریزی از مسئولیت وجود ندارد.

این دیدگاه به‌شکلی چشمگیر با جهان اخلاقی زرتشت هم‌خوان است.

برای زرتشت، هر انسان باید میان اشه و دروج انتخاب کند.
برای سارتر، هر انسان باید بدون توسل به توجیهات متافیزیکی انتخاب کند.

تفاوت تعیین‌کننده است.
زرتشت انتخاب را در حقیقتی کیهانی بنیان می‌گذارد.
سارتر هرگونه نظم کیهانی را به‌کلی حذف می‌کند.

با این حال، هر دو بر این نکته توافق دارند که کرامت انسانی از جایی آغاز می‌شود که مسئولیت آغاز می‌شود.

الگوی فلسفی در گذر سده‌ها

در آثار افلاطون، رواقی‌گری، کی‌یرکگور، نیچه و سارتر، ساختاری تکرارشونده دیده می‌شود:
- حقیقت میراثی منفعلانه نیست.
- انسان‌ها باید تشخیص دهند و انتخاب کنند.
- قدرت نیازمند توجیه اخلاقی است.
- آزادی از مسئولیت جدایی‌ناپذیر است.

این الگو با وضوحی کم‌نظیر در زرتشت آغاز می‌شود.

آنچه در طول تاریخ تغییر می‌کند، واژگان است:
- اشه به لوگوس بدل می‌شود،
- لوگوس به عقل،
- عقل به وجدان درونی،
- و وجدان به انتخاب وجودی.

اما انقلاب ساختاری همچنان قابل شناسایی باقی می‌ماند.

زرتشت به‌عنوان بنیان‌گذار تمدن اخلاقی

آنچه از این مسیر بلند تاریخی برمی‌آید، نتیجه‌ای مهم است:

زرتشت را باید نه‌تنها به‌عنوان بنیان‌گذار یک دین، بلکه به‌عنوان یکی از پدیدآورندگان اولیه تمدن اخلاقی فهمید.

پیش از او، مشروعیت قدسی اغلب بر سلطه آیینی، کاهنان موروثی و خشونت قدسی‌شده استوار بود.

پس از او، امکانی تازه وارد تاریخ شد:
- حقیقت به امری قابل تشخیص اخلاقی بدل شد.
- اقتدار به امری پاسخ‌گو در برابر اخلاق تبدیل شد.
- انسان‌ها به عاملانی مسئول بدل شدند.

این همان بنیانی است که فلسفه‌های بعدی بارها بر آن بنا شده‌اند.

- افلاطون آن را به عرصه سیاست منتقل کرد.
- رواقیان آن را به‌صورت عقلانی جهان‌شمول کردند.
- کی‌یرکگور آن را به درون انسان برد.
- نیچه آن را به‌گونه‌ای خلاقانه به چالش کشید.
- و سارتر آن را به شکلی وجودی رادیکال ساخت.

اما گسست اولیه، همچنان از آنِ زرتشت است.

چرا این موضوع برای تاریخ اندیشه اهمیت دارد

این تبارشناسی گسترده، درک ما از فلسفه جهانی را دگرگون می‌کند.

ایران در حاشیه فلسفه قرار ندارد؛
بلکه در نزدیکی یکی از ژرف‌ترین آغازهای آن ایستاده است.

سنت فلسفی غرب در انزوا پدید نیامد؛
بلکه در دل میدان فکری اوراسیایی شکل گرفت که پیش‌تر با نوآوری اخلاقی ایرانیان دگرگون شده بود.

صدای زرتشت همچنان هر زمان که فلسفه می‌پرسد آیا حقیقت باید بر قدرت حاکم باشد، شنیده می‌شود؛
هر زمان که وجدان در برابر سلطه مقاومت می‌کند؛
و هر زمان که مسئولیت معیار آزادی می‌شود.

از همین روست که او همچنان معاصر ما باقی می‌ماند.

اشه، دائو و اخلاق نظمِ هماهنگ
زرتشت و کیهان‌شناسی اخلاقی چینی

اگر حرکت غربی میراث فکری زرتشت را بتوان در فلسفه یونانی، رواقی‌گری و سپس اندیشه اروپایی دنبال کرد، طنین شرقی آن نیز عرصه‌ای دیگر و به همان اندازه مهم برای پژوهش می‌گشاید. تمدن ایرانی نه‌تنها در آستانه جهان مدیترانه قرار داشت، بلکه در مرکز مبادلات اوراسیایی‌ای بود که آسیای مرکزی، هند و چین را به یکدیگر پیوند می‌داد. از خلال این مسیرها، ایده‌های اخلاقی و کیهان‌شناختی ایرانی وارد گفت‌وگوهای گسترده‌تری شدند که تاریخ فکری آسیا را شکل دادند.

مقایسه میان زرتشت و اندیشه چینی باید با احتیاط انجام گیرد. هیچ شواهدی در دست نیست که فیلسوفان نخستین چینی مستقیماً گاهان را خوانده باشند یا آگاهانه از آموزه‌های زرتشتی اقتباس کرده باشند. با این حال، تمدن‌ها به شیوه‌هایی بر یکدیگر تأثیر می‌گذارند که نیازمند انتقال متنی مستقیم نیست. مفاهیم از طریق مسیرهای تجاری، تماس‌های امپراتوری، واسطه‌های فرهنگی و مجاورت تاریخیِ طولانی مهاجرت می‌کنند. گاه آنچه پدید می‌آید، نه اقتباس، بلکه طنین ساختاری عمیق میان تمدن‌هایی است که با پرسش‌های اخلاقی مشابهی روبه‌رو هستند.

در این معنا، مقایسه میان «اشه» و «دائو» از نظر فلسفی روشنگر است.

اشه و دائو به‌مثابه نظم کیهانی

در مرکز اندیشه زرتشت، «اشه» قرار دارد: اصلی که بیانگر حقیقت، نظم قانون‌مند و انسجام اخلاقیِ نهفته در خودِ واقعیت است. اشه هم بر کیهان حاکم است و هم بر کردار انسانی. این اصل هم‌زمان متافیزیکی و اخلاقی است. انسان‌ها تنها زمانی شکوفا می‌شوند که اندیشه، گفتار و کردارشان با آن هماهنگ باشد.

در اندیشه کلاسیک چینی، به‌ویژه در دائوئیسم، «دائو» کارکردی مشابه دارد.

دائو «راه» است؛ نظمی بنیادین که همه چیز از طریق آن پدید می‌آید، گسترش می‌یابد و بازمی‌گردد. همچون اشه، دائو صرفاً توصیفی نیست، بلکه نیرویی هنجاری دارد. زیستن درست یعنی زیستن در هماهنگی با دائو، نه در تعارض با آن.(۷)

شباهت چشمگیر است:

هر دو، اشه و دائو:
• جهانی قابل‌فهم را توصیف می‌کنند،
• زندگی اخلاقی را به نظم کیهانی پیوند می‌دهند،
• سلطه خودسرانه را رد می‌کنند،
• بی‌نظمی را انحرافی از حقیقتی ژرف‌تر می‌دانند.

با این حال، تفاوتی مهم نیز وجود دارد.

اشه به‌صراحت اخلاقی است و با عدالت گره خورده است.
دائو بیشتر هستی‌شناختی و ارگانیک است و بر هماهنگی، تعادل و هم‌سویی خودجوش تأکید دارد، نه بر کشمکش اخلاقی میان حقیقت و دروغ.

این تمایز بازتاب دو خُلق‌وخوی تمدنی متفاوت است:
اندیشه ایرانی، اخلاقی و دراماتیک است؛
اندیشه چینی، متعادل و مبتنی بر هماهنگی.

با این حال، هر دو از یک باور مشترک آغاز می‌کنند:
نظم انسانی باید بازتابی از نظم کیهانی باشد.

زرتشت و حکومت اخلاقی کنفوسیوسی

این هم‌سنجی زمانی نیرومندتر می‌شود که زرتشت را با اندیشه سیاسی کنفوسیوسی مقایسه کنیم.

کنفوسیوس، همانند زرتشت، مشروعیت اخلاقی را برتر از قدرت قهری می‌داند.

از نظر کنفوسیوس، فرمانروا نه از طریق مجازات یا ترس، بلکه از راه فضیلت به‌درستی حکومت می‌کند. فرمانروای عادل به الگویی اخلاقی بدل می‌شود و از آن‌رو هماهنگی می‌آفریند که رفتارش تجسم نظم درست است.(۸)

این دیدگاه به‌طور نزدیک با پادشاهی ایرانی مبتنی بر اشه هم‌خوانی دارد.

در سنت ایرانی:
فرمانروا تنها در صورتی مشروع است که با حقیقت هم‌سو باشد.

در اندیشه کنفوسیوسی:
فرمانروا تنها در صورتی مشروع است که با فضیلت هم‌سو باشد.

در هر دو نظام:
قدرتی که از نظم اخلاقی جدا شود، مشروعیت خود را از دست می‌دهد.

این شباهت از نظر سیاسی اهمیت دارد.

نه زرتشت و نه کنفوسیوس از این فرض آغاز نمی‌کنند که زور، حکومت مشروع می‌آفریند. هر دو، اقتدار سیاسی را تابع معیاری اخلاقیِ پیشینی می‌کنند.

این امر، سیاست‌ورزی اخلاقی ایرانی و چینی را به‌طور آشکاری از سنت‌هایی متمایز می‌سازد که در آن‌ها حاکمیت عمدتاً بر پایه فتح یا انحصار قهری استوار است.

جاده‌های ابریشم به‌مثابه کانون‌های انتقال اخلاقی

با در نظر گرفتن آسیای مرکزی، امکان تاریخیِ تأثیرگذاری ایران بر اندیشه چینی تقویت می‌شود.

میان ایران و چین، نه فاصله‌ای تهی، بلکه شبکه‌هایی متراکم از تعامل وجود داشت:
• باختر (بلخ)،
• سغد،
• خوارزم،
• مسیرهای تجاری حوضه تاریم.

این مناطق طی قرن‌ها به‌عنوان واسطه‌هایی عمل کردند که کالاها، ادیان، شیوه‌های اداری و الگوهای فلسفی را میان تمدن‌ها جابه‌جا می‌کردند.(۹)

بازرگانان ایرانی و تاجران سغدی نقشی ویژه داشتند.

آنان تنها ابریشم و نقره حمل نمی‌کردند،
بلکه زبان‌ها، آیین‌ها، عادات حقوقی و مفروضات اخلاقی را نیز منتقل می‌کردند.

تا اواخر دوران باستان و دوره تانگ، جوامع زرتشتی به‌خوبی در شهرهای چین مستقر شده بودند. آتشکده‌ها در چندین مرکز شهری وجود داشت و جوامع بازرگانی ایرانی بخشی از زندگی اقتصادی چین را تشکیل می‌دادند.(۱۰)

حتی در جایی که نمی‌توان تأثیر مستقیم آموزه‌ای را اثبات کرد، مجاورت پایدار، نوعی نفوذپذیری مفهومی ایجاد می‌کند.
تمدن‌هایی که به‌طور مکرر در تماس‌اند، افق‌های یکدیگر را دگرگون می‌کنند.

هماهنگی و ردّ نظمِ تقابلی

یکی از عمیق‌ترین هم‌سویی‌ها میان زرتشت و فلسفه چینی در مقاومت مشترک آن‌ها در برابر برداشت تقابلی از نظم سیاسی نهفته است.

در بخش بزرگی از نظریه سیاسی متأخر غرب، به‌ویژه پس از هابز، نظم سیاسی از دل مدیریت تعارض پدید می‌آید. جامعه ذاتاً تقابلی تصور می‌شود و نهادها برای مهار کشمکش وجود دارند.

نه زرتشت و نه فلسفه کلاسیک چینی از این نقطه آغاز نمی‌کنند.

در اندیشه زرتشت:
نظم از هم‌سویی با حقیقت آغاز می‌شود.

در اندیشه کنفوسیوس:
نظم از هماهنگی اخلاقی آغاز می‌شود.

در دائوئیسم:
نظم از تعادل با «راه» (دائو) آغاز می‌شود.

این‌ها چشم‌اندازهایی عمیقاً غیرتقابلی از تمدن هستند.

آن‌ها تعارض را انکار نمی‌کنند،
اما تعارض را نشانه بی‌نظمی می‌دانند، نه بنیان مشروعیت.

این امر نشانگر تمایزی مهم در سطح تمدنی است.

در حالی‌که نظام‌های تقابلی، کشمکش را عادی و طبیعی می‌سازند،
کیهان‌شناسی‌های اخلاقی ایرانی و چینی در پی بازگرداندن هماهنگی‌اند.

تفاوت کلیدی: دوگانه‌انگاری اخلاقی و تعادل هماهنگ

با وجود این هم‌سویی‌ها، تفاوت‌ها همچنان تعیین‌کننده‌اند.

جهان‌بینی زرتشت بر دوگانه‌انگاری اخلاقی استوار است.

واقعیت میان این دو در کشمکش است:
• اشه و دروج،
• حقیقت و دروغ،
• نظم سازنده و نظم ویرانگر.

در مقابل، اندیشه چینی گرایش به تکمیل‌کنندگی دارد، نه تقابل دوگانه.

یین و یانگ دشمن یکدیگر نیستند،
بلکه قطب‌هایی وابسته به یکدیگرند.

این امر به حساسیت‌های اخلاقی متفاوتی می‌انجامد:

اندیشه ایرانی بر مبارزه اخلاقی و انتخاب تأکید دارد،
در حالی‌که اندیشه چینی بر تعادل رابطه‌ای و هماهنگی سازگار تأکید می‌کند.

از این‌رو:
اشه ماهیتی اخلاقی و ستیهنده دارد،
در حالی‌که دائو ماهیتی هماهنگ‌کننده و یکپارچه‌ساز دارد.

هر دو در پی نظم‌اند،
اما بی‌نظمی را به شیوه‌ای متفاوت تصور می‌کنند.

فرمان آسمان و مشروعیت ایرانی

مقایسه مهم دیگر میان پادشاهی ایرانی و «فرمان آسمان» در چین است.

در اندیشه سیاسی چین، فرمانروایان تنها تا زمانی مشروعیت دارند که عادلانه حکومت کنند. بلایای طبیعی، شورش‌ها و بی‌نظمی می‌توانند نشانه از دست رفتن فرمان آسمان باشند.

این امر با منطق سیاسی ایرانی مبتنی بر اشه هم‌خوان است.

در تمدن ایرانی:
فرمانروایی که از حقیقت فاصله بگیرد، مشروعیت خود را از دست می‌دهد.

در تمدن چینی:
فرمانروایی که از فضیلت فاصله بگیرد، تأیید آسمان را از دست می‌دهد.

در هر دو سنت:
مشروعیت مشروط است، نه مطلق.

این اصل از نظر تاریخی بسیار ژرف است.
زیرا پاسخ‌گویی اخلاقی را بر تداوم سلسله‌های حکومتی مقدم می‌دارد.

این ایده یکی از دستاوردهای بزرگ مشترک تمدن اوراسیایی است.

چرا این مقایسه اهمیت دارد

مقایسه میان زرتشت و اندیشه چینی، جغرافیای فلسفه را گسترش می‌دهد.

بسیار اوقات، فلسفه تطبیقی به‌صورت تقابل یونان و چین، یا غرب و شرق ترسیم می‌شود.
در این نقشه، ایران ناپدید می‌شود.

حال آن‌که ایران جایگاهی مرکزی در تاریخ اخلاقی اوراسیا دارد.

موقعیت تمدنی آن، به آن امکان داده است که نقش پلی ایفا کند:
میان مدیترانه و آسیا،
میان امپراتوری و فلسفه،
و میان متافیزیک و حکمرانی.

وقتی سنت‌های ایرانی و چینی در کنار هم مطالعه شوند، حقیقتی گسترده‌تر آشکار می‌شود:

در سراسر اوراسیا، الگوهای متعددی از تمدنِ غیرتقابلی وجود داشته‌اند که مشروعیت سیاسی را نه بر سلطه، بلکه بر نظم اخلاقی استوار می‌کردند.

این نکته در جهان امروز اهمیت فراوانی دارد.

نظریه سیاسی مدرن اغلب رقابت تقابلی را امری طبیعی و جهان‌شمول فرض می‌کند.
زرتشت و کیهان‌شناسی اخلاقی چینی یادآوری می‌کنند که این تصور از نظر تاریخی نادرست است.

بنیان‌های دیگری برای تمدن وجود داشته‌اند.

زرتشت در گفت‌وگوی اخلاقی اوراسیایی

در این چشم‌انداز گسترده‌تر، زرتشت تنها به تاریخ ایران تعلق ندارد، بلکه بخشی از گفت‌وگویی اوراسیایی درباره حقیقت، نظم و عدالت است.

او با افلاطون در جست‌وجوی فرمانروایی خردمندانه هم‌داستان است،
با رواقی‌گری در نظم اخلاقی کیهانی،
با کنفوسیوس در مشروعیت اخلاقی،
و با دائوئیسم در حرمت نهادن به هماهنگی میان زندگی انسانی و قانون عام هستی.

این هم‌سویی‌ها تفاوت‌ها را از میان نمی‌برد،
اما مقیاس واقعی زرتشت را آشکار می‌کند.

او صرفاً بنیان‌گذار یک دین نیست،
بلکه یکی از بزرگ‌ترین آغازگران جست‌وجوی انسان برای تمدنی اخلاقی است.


بخش‌های پیشین:
• زرتشت تاریخی و جهان او / یک
• زرتشت تاریخی و جهان او / دو
• زرتشت تاریخی و جهان او / سه
• زرتشت تاریخی و جهان او / چهار

—————————
پانویس‌ها
۱. گزنفون، کوروش‌نامه، ترجمه والتر میلر (کمبریج، ماساچوست: انتشارات دانشگاه هاروارد، ۱۹۱۴).
۲. پیر بریان، از کوروش تا اسکندر: تاریخ امپراتوری ایران (وینونا لیک، ایندیانا: آیزن‌براونز، ۲۰۰۲)، صص ۷۴۵–۸۱۰.
۳. سنکا، در باب بخشایش، ترجمه جان دبلیو. بازور (کمبریج، ماساچوست: انتشارات دانشگاه هاروارد، ۱۹۲۸).
۴. فریدریش نیچه، چنین گفت زرتشت، ترجمه والتر کافمن (نیویورک: پنگوئن، ۱۹۷۸)، صص ۳–۱۲.
۵. مری بویس، زرتشتیان: باورها و آیین‌های دینی آنان (لندن: راتلج، ۱۹۷۹)، صص ۱۷–۳۵.
۶. استنلی اینسلر، گاهان زرتشت (لیدن: بریل، ۱۹۷۵)، صص ۱–۲۵.
۷. لائوتسه، دائو ده جینگ، ترجمه دی. سی. لاو (لندن: پنگوئن کلاسیکس، ۱۹۶۳).
۷. کنفوسیوس، گفتارها (آنالکت‌ها)، ترجمه ادوارد اسلینگرلند (ایندیاناپولیس: هکت پابلیشینگ، ۲۰۰۳).
۹. اتین دو لا وسیه، بازرگانان سغدی: یک تاریخ (لیدن: بریل، ۲۰۰۵)، صص ۱۷۲–۲۰۱.
۱۰. مری بویس، زرتشتیان: باورها و آیین‌های دینی آنان (لندن: راتلج، ۱۹۷۹)، صص ۱۴۶–۱۶۸.


● دکتر کمال آذری، پژوهشگر در حوزه اندیشه سیاسی، حکمرانی مشارکتی و ریشه‌های فرهنگی و تاریخی نظام‌های اجتماعی است. فعالیت‌های او بر پیوند میان سنت‌های فکری ایرانی و مفاهیم معاصر حکمرانی و جامعه متمرکز است.