آگوست ۲۰۲۶
شهرام اتفاق بهتازگی مطلبی با نام «از چالهی روشنفکری دینی تا چاه محافظهکاری فقهی»[۱] منتشر کرده که بازخوردهای بسیاری داشته است. در یکی از جلسات نقد و بررسی این نوشته، یکی از حضار ادعا نمود که اتحاد جماهیر شوروی تمایل داشت که حکومت محمدرضاشاه ساقط شود. این ادعایی است که به تصور من نادرست است و در این نوشته قصد دارم تا بر پایهٔ پژوهشهای خودم، اسناد تاریخی موجود و البته تجربه زیسته و آموزشهایم در شوروی،[۲] به مصاف برداشتهای غیر واقعی از آن دوران بروم و این ادعا را که گویا دو دهه قبل از انقلاب بهمن ۱۳۵۷ در ایران، اتحاد جماهیر شوروی و حزب توده ایران مترصد انقلاب و براندازی حکومت پهلوی بودند، به چالش بکشم.
در بررسیهای من و البته رجوع به اسنادی که تاکنون از آرشیوها بیرون آمده، چنین سیاست پیوستهای از ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۴ وجود ندارد. مسکو پس از تجربهٔ شکستهای آذربایجان، بحران نفت و ۲۸ مرداد، بسیار محتاطتر شده بود. تغییراتی که به تدریج پس از مرگ استالین در قبال ایران و سایر کشورها آغاز شده بود و همچنان ادامه داشت. سیاست خارجی شوروی حرکت از سیاست «انقلاب/براندازی» به سمت همزیستی مسالمتآمیز، رقابت و نفوذ در جهان سوم پیش میرفت.
در فاصلهٔ ۱۳۳۲ تا ۱۳۴۱ حدود ۸ سال روابط شوروی و ایران سرد بود. ولی به تدریج رابطه بهبود پیدا کرد. علت آن سیاست محمدرضا پهلوی شاه ایران بود. در ۱۵ سپتامبر ۱۹۶۲ یعنی ۲۴ شهریور ۱۳۴۱، ایران رسماً به شوروی اعلام کرد که اجازهٔ ایجاد پایگاه موشکی یک کشور خارجی در کشور را نخواهد داد و ایران علیه امنیت شوروی مورد استفاده قرار نخواهد گرفت. پس از آن روابط دو کشور سریع بهتر شد و برژنف در ۱۹۶۳ به تهران سفر کرد. سه سال بعد در ۱۹۶۵ شاه نیز سفری به مسکو داشت و قراردادهای بزرگ اقتصادی در آن دوران بسته شد. همکاری در سد ارس و پروژههای صنعتی و البته گسترش تجارت.
این همان دورهای است که روابط شوروی و شاه از دشمنی به رقابت همراه با همکاری تبدیل شد. در این دوره مسکو نمیخواست حزب توده بهگونهای عمل کند که روابط دولت شوروی با تهران را به خطر بیندازد. در این دوره شوروی لحن ضدپهلوی خود را به شدت کاهش داده و حتی از برخی جنبههای پروژه مدرنسازی شاه، خصوصاً اصلاحات ارضی، استقبال کرد.
با بررسی اسناد معلوم میشود که در این دوره دولت شوروی به دنبال بهبود روابط دو دولت است و حزب توده بهعنوان حزب کمونیست ایران همچنان مخالف رژیم باقی مانده است. ولی جالب است حتی رهبران تودهای در تبعید، در اظهارنظرهایشان معمولاً از بهبود روابط شوروی و ایران استقبال میکردند. رهبری تبعیدی حزب ضمن انتقاد کنترلشده از اوضاع ایران، مرتباً بر بهبود روابط ایران و شوروی و گسترش همکاری دو کشور تأکید میکرد.
در مطبوعات شوروی، اصلاحات شاه از جنبهای بهعنوان حرکتی از مناسبات فئودالی به سوی سرمایهداری تلقی میشد. پژوهش جدید درباره روابط شوروی و ایران نشان میدهد که در مسکو، اصلاحات شاه و بهخصوص اصلاحات ارضی میتوانست بهعنوان نشانهای از تضعیف مناسبات فئودالی و مدرنشدن ایران ارزیابی شود.
در اسناد تاریخی که من در قالب کتاب «اسناد تاریخی جدید در باره چپ ایران» گردآوری کردهام، شاهد موارد فراوانی از این نوع موضعگیریها هستیم. آقایف به عنوان یکی از مشاوران ارشد حزب کمونیست شوروی در مسائل ایران، در سخنرانیها و تحلیلهای خودش نظرات جالبی در مورد رشد اقتصادی در کشورهای در حال توسعه دارد.[۳] از نظر حزب کمونیست شوروی بیانات شاه که «من فئودالیسم را از بین میبرم و ایران را مدرن میکنم.» بسیار جذاب بود. شوروی با اینکه سرمایهداری در ایران را وابسته میدانست ولی تحول اجتماعی از فئودالیسم به سرمایهداری را مثبت ارزیابی میکرد.
در واقع علت این ارزیابی خوشبینانهٔ حزب کمونیست شوروی، امکان رشد صنایع و بزرگ شدن طبقهٔ کارگر ایران بود. بر اساس آموزههای مارکس، طبقهٔ کارگر باید تمام امکانات رشد را بکار بگیرد تا بتواند به طرف سوسیالیسم حرکت بکند. البته در آن زمان موضع شوروی و حزب توده کاملاً یکسان نبود. حزب توده اصلاحات ارضی شاه را در چارچوب سرمایهداری وابسته و اقدامی برای تحکیم رژیم ارزیابی میکرد.
بنابراین این ادعا که گویا مسکو همراه حزب توده از دو دهه قبل از انقلاب، خواهان سرنگونی شاه بود، واقعیت ندارد. پس از بهبود روابط ایران و شوروی، مسکو نمیخواست حزب توده بهگونهای عمل کند که روابط دولت شوروی با تهران را به خطر بیندازد.
از نظر حزب توده رژیم شاه دیکتاتور و متحد آمریکا بود، ولی از طرف دیگر کشور سوسیالیستی مادر، یعنی شوروی، با همین رژیم روابط اقتصادی و سیاسی روزافزون برقرار کرده است. در نتیجه حزب توده نمیتوانست مثل یک گروه انقلابی مستقل بگوید: «سرنگونی فوری شاه، با هر وسیلهای که ممکن باشد.» زیرا این میتوانست مستقیماً سیاست خارجی شوروی را خراب کند. از اینجا میتوان بخشی از رفتار نسبتاً «میانه» حزب توده در دهه ۴۰ و اوایل دهه ۵۰ را فهمید.
پس چرا حزب توده در ۱۳۵۴ خط «سرنگونی رژیم شاه» را اتخاذ کرد، در حالی که سیاست دولت شوروی در قبال حکومت شاه هنوز مبتنی بر همکاری و همزیستی بود؟
در سال ۱۹۷۵، اوج «دِتانت»[۴] یا «تنش زدایی» شوروی با غرب بود. در ژوئیه ۱۹۷۵، برژنف و جرالد فورد در هلسینکی ملاقات کردند و چند هفته بعد «قانون نهایی هلسینکی» امضا شد. در همان دیدار، برژنف حتی بهطور خصوصی به فورد گفت که رهبری شوروی از انتخاب مجدد او حمایت میکند. از نگاه مسکو، دِتانت به معنای تسلیم در برابر آمریکا نبود؛ بلکه راهی برای رقابت بلندمدت با غرب در شرایطی کمخطرتر بود.
یک ارزیابی اطلاعاتی آمریکایی در سپتامبر ۱۹۷۵ نیز دقیقاً همین برداشت را ثبت میکند: شوروی دِتانت را ابزاری برای پیشبرد اهداف استراتژیک خود بدون تحریک واکنش شدید غرب میدید. رقابت با غرب و گسترش نفوذ و البته کنترل بحرانها و همزمان قراردادهای اقتصادی و از همه مهمتر جلوگیری از جنگ مستقیم. قبلا سیاست شوروی ایجاد انقلاب در کشورهای متحد آمریکا به هر قیمتی بود.[۵]
پس این ادعا درست نیست که از مدت ها قبل از انقلاب ۵۷ در ایران، شوروی و حتی حزب توده سیاست توطئه برای سرنگونی حکومت شاه در ایران را داشتند. شوروی در آفریقا، خاورمیانه و آسیا هم فعال بود. اما همانطور که اشاره کردم روش کار تغییر کرده بود. روش کار نفوذ سیاسی، رابطه با دولتهای موجود، تجارت، تسلیحات، حمایت از جنبشهای مناسب و استفاده از فرصتها در کنار تلاش برای جلوگیری از رویارویی مستقیم با آمریکا بود.
فهم سیاست واقعی شوروی در سخنان ولادیمیر فیدورویچ لی در معرفی «تئوری راه رشد غیر سرمایهداری- انواع سرمایهداری در آسیا و آفریقا» نمایان میشود.[۶] این سیاست پارادوکسیکال در جاهایی هم ایجاد تنش میکرد. مثلا در همان سال ۱۹۷۵ در اروپا برژنف در حال مذاکره و تنشزدایی بود، ولی در آفریقا بحران آنگولا در حال تبدیل شدن به میدان رقابت شوروی و آمریکا بود. حتی مجموعه اسناد وزارت خارجه آمریکا برای سال ۱۹۷۵ فصل جداگانهای با عنوان «Angola and Kissinger’s Last Trip to Moscow» دارد.
حالا برگردیم به ایران. اینجاست که این تصور و ادعا که شوروی از دو دهه قبل مشغول توطئه برای سرنگونی حکومت ایران بود کاملا زیر سوال میرود. من بین ادبیات چپستیزی با پولمیک سیاسی فرق میگذارم. اتفاقا برای اتخاذ سیاست درست در قبال رقیب سیاسی مبنا میبایست بر پایه تحقیقات جدی تاریخی استوار باشد.
در سال ۱۹۷۴ روابط شوروی و ایران کاملاً برقرار بود و تنش خاصی وجود نداشت. مثلاً آمار تجارت نشان میدهد صادرات شوروی به ایران از حدود ۲۶۶ میلیون روبل در ۱۹۷۴ به حدود ۲۸۲ میلیون روبل در ۱۹۷۵ رسیده بود و واردات شوروی از ایران نیز به حدود ۲۳۰ میلیون روبل افزایش یافته بود. یک گزارش آلمانی در همان سال ۱۹۷۵ حتی نکته جالبتری را ثبت میکند: رهبران حزب توده که عمدتاً در شوروی و آلمان شرقی بودند، ضمن انتقاد کنترلشده از اوضاع ایران، مرتباً بهبود روابط ایران و شوروی و همکاری بیشتر تهران و مسکو را تبلیغ میکردند. نویسنده گزارش میگوید این موضع عملاً نوعی تبلیغ غیرمستقیم به نفع سیاست همکاری شاه بود. جالب است که در کتاب اسناد تاریخی جدید در باره چپ ایران، اکثر آکادمیسینها و مشاورین حزب کمونیست شوروی اظهار میکنند از وقوع انقلاب در ایران شوکه شده بودند. البته آنان بعدها سعی کردند در چارچوب نظرات اقتصادی مارکسیسم- لنینیسم به تبیین نظری انقلاب ایران بنشینند.
پس چرا پلنوم پانزدهم حزب توده در ژوئیه ۱۹۷۵ شعار سرنگونی را تصویب کرد؟ خود حزب توده در روایت تاریخیاش میگوید پلنوم پانزدهم در ژوئیه ۱۹۷۵، «سرنگونی رژیم شاه» را هدف مشترک نیروهای دموکراتیک ایران قرار داد و خواستار اتحاد تمام نیروهای مخالف شاه شد. ولی ما هیچ سندی در دست نداریم که نشان بدهد مسکو در ۱۹۷۵ به حزب رهنمود داده باشد که این شعار را اتخاذ کند و تا امروز چنین سندی منتشر نشده است. این موضوع احتمال اتخاذ یک تصمیم استراتژیک در درون خود حزب توده را جدی میکند.
چرا حزب توده احساس کرد باید تغییر کند؟ به نظرم اینجا چهار عامل را باید کنار هم گذاشت.
عامل اول: حزب تقریباً از صحنه سیاسی ایران حذف شده بود. در دهه ۱۳۴۰ و اوایل ۱۳۵۰، حزب توده با یک بحران بسیار جدی مواجه بود. جوانان چپ ایرانی به جای حزب توده به سمت فداییان خلق و مجاهدین و مارکسیستهای انقلابی که بخش بزرگی از آنان مائوئیست بودند، کشش پیدا کرده بودند. یک گزارش آلمانی در ۱۹۷۵ صریحاً حزب را از نظر سیاسی بسیار ضعیف توصیف میکند و میگوید نفوذ آن در میان دانشجویان مخالف تقریباً از بین رفته بود. پس حزب با یک مشکل اساسی روبهرو بود. اگر قرار بود همچنان همان خط محافظهکارانه و «همزیستی» شوروی را دنبال کند، ممکن بود برای همیشه از جنبش مخالفان ایران حذف شود.
عامل دوم: ظهور جنبش مسلحانه بود. در دهه ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰، یک نسل جدید از چپها به حزب توده حمله میکردند که حزب توده قربانی «رویزیونیسم شوروی» و سیاست «همزیستی مسالمتآمیز» شده است. حتی جناح جداشده از حزب توده که بعدها سازمان انقلابی حزب توده نام گرفت، دقیقاً با همین استدلال از حزب جدا شد. آنها میگفتند شکست حزب در ۲۸ مرداد و ناتوانیاش در مبارزه با شاه نتیجه پیروی از خط شوروی و همزیستی مسالمتآمیز بوده است. بنابراین پلنوم پانزدهم را میتوان تا حدی تلاش برای بازسازی اعتبار انقلابی حزب دانست.
عامل سوم: به نظرم قدرت شاه در ۱۳۵۴ است که پارادوکسال هم است. درآمد نفت بسیار بالاست. ارتش عظیم و رابطه بسیار نزدیک با آمریکا وجو دارد. ممکن است حزب توده به این نتیجه رسیده باشد که حکومت پهلوی آنقدر قدرتمند شده که دیگر نمیتوان از اصلاح تدریجی آن صحبت کرد؛ باید برای مرحله پس از پهلوی آماده بشوند. این همان چیزی است که در برنامه جدید حزب توده دیده میشود. سرنگونی حکومت پهلوی، ایجاد جمهوری ملی و دموکراتیک، و سپس حرکت در مسیر سوسیالیستی. سرنگونی پهلوی برای حزب توده الزاماً به معنی «فردا انقلاب سوسیالیستی» نبود. آنها هنوز به نظریه انقلاب دو مرحلهای وفادار بودند یعنی سرنگونی حکومت پهلوی و ایجاد جمهوری ملی- دموکراتیک و یک دوره تحول اجتماعی و بعد سوسیالیسم. پس شعار۱۳۵۴از نظر تئوریک با سنت کمونیستی حزب تناقض نداشت.
عامل چهارم، تغییری بود که در ارزیابی حزب از تضادهای درونی حکومت پهلوی بوجود آمده بود. این قسمت در سند پلنوم پانزدهم بسیار جالب است. حزب فقط نمیگفت تودهها قیام کنند و شاه را سرنگون کنند، بلکه یکی از وظایف را استفاده از تضادها و اختلافات درون حکومت و پایگاه اجتماعی آن قرار داد. برآورد آنها این بود که حکومت پهلوی ممکن است از بیرون بسیار قدرتمند به نظر برسد، اما در درون خود تضادهایی دارد که در یک بحران سیاسی میتوان از آنها استفاده کرد. این تحلیل بعدها در ۱۳۵۷ اهمیت پیدا کرد.
پس آیا شوروی در این تصمیم هیچ نقشی نداشت؟ چرا داشت. ولی این نقش در سیاست کلی دولت شوروی بود. همزیستی با حکومت شاه در عین رقابت با آمریکا و گسترش نفوذ شوروی در ایران. همچنین ایدئولوژی حزب کمونیست شوروی که معتقد بود در کشورهای جهان سوم امکان گذار از مسیر «دموکراتیک/ملی» به «سوسیالیسم» وجود دارد. و البته محاسبه رهبری حزب توده. کیانوری و دیگر رهبران حزب میتوانستند نتیجه بگیرند اگر روزی بحران سیاسی در ایران رخ دهد، حزب باید از همین حالا خود را در صف نیروهای سرنگونیطلب قرار داده باشد؛ وگرنه فداییان، مجاهدین و دیگر نیروها میدان را تصاحب خواهند کرد.
پس در پاسخ دقیقتر به تصور ساده جریانهای چپستیز در ایران، شوروی در ۱۳۵۴ همچنان از همزیستی با شاه منصرف نشده بود. ما نباید تغییر خط حزب توده در ۱۳۵۴ را بهعنوان تغییر سیاست خارجی شوروی در برابر ایران فرض کنیم؛ باید ثابت کنیم آیا این تغییر در حزب از بالا، یعنی از مسکو، آمده بود یا محصول بحران و بازاندیشی خود حزب بود. این را هم باید در نظر بگیریم چرا این تغییر برای مسکو خطرناک نبود؟ چون برنامه حزب توده یک اقدام فوری و مسلحانه نبود. پس حتی اگر مسکو از این تغییر کاملاً خشنود نبود، این سیاست الزاماً روابط شوروی و شاه را در کوتاهمدت به خطر نمیانداخت.[۷]
بنابراین پیش از انقلاب ۵۷، احزاب و سازمانهای چپ در ایران برای سرنگونی حکومت پهلوی از امتیاز پشتیبانی اتحاد جماهیر شوروی برخوردار نبودند و این ادعا صحیح نیست که پیروزی انقلاب ۵۷ نتیجه حمایت همسایه شمالی از احزاب و سازمانهای چپ بوده است.
همانطور که شهرام اتفاق در «از چالهی روشنفکری دینی تا چاه محافظهکاری فقهی» نوشته است، عامل اصلی شکل دادن به انقلاب ۵۷ و پیروزی آن، روحانیت شیعه و شبکه آن در کشور بوده است.
محمد قوچانی و کسانی که ماجرا را برعکس روایت میکنند باید به اسناد رجوع کنند.
—————————
[۱] اتفاق، شهرام (۱۴۰۵) از چالهی روشنفکری دینی تا چاه محافظهکاری فقهی.
[۲] من طی سالهای ۱۳۶۲ تا ۱۳۸۹ در شوروی زندگی میکردم و در همان سالها دورههای آموزش سیاسی و حزبی را طی کرده بودم.
[۳] کیا، مهری (۲۰۲۵) اسناد تاریخی جدید در باره چپ ایران، نشر آزاد آلمان، ص ۱۸۱، ۱۹۹ و ۴۰۹
[۴] Détente
[۵] مرور این منابع به درک بهتر آنچه گفته شد کمک خواهد کرد:
- دوران سیاست همزیستی مسالمت آمیز شوروی
- دورهای که رابطه ایران و آمریکا سرد بود
- زمانی که رابطه از دشمنی به رقابت تبدیل میشود
- آنجا که شوروی اصلاحات ارضی را مثبت ارزیابی میکند
- شوروی لحن ضدپهلوی را تعدیل میکند
- حزب توده تا سال ۱۳۵۴ علیه استبداد شاه شعار میداد و نه علیه خود حکومت. این سیاست از ۱۳۵۴ تغییر پیدا کرد و تبدیل به شعارهای سرنگونی شد.
- حمایت برژنف از فورد
- در مورد بحران آنگولا
- آمار حجم روابط اقتصادی ایران و شوروی
- گزارش پژوهشی در آلمان در مورد موقعیت حزب توده در سال ۱۹۷۵
- در مورد انشعابیون مائوئیست
[۶] کتاب اسناد تاریخی کیا ص ۱۶۳
[۷] خوانندگان را دعوت میکنم به این اسناد مراجعه بکنند:
- مکاتبات اسکندری و رهبری حزب توده با مسکو در ۱۹۷۴ و ۱۹۷۵
- گزارشهای سفارت شوروی در تهران درباره وضعیت سیاسی ایران در ۱۹۷۴ و ۱۹۷۵
- اسناد کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی درباره خود پلنوم پانزدهم حزب توده
- در ضمن پیشنهاد میکنم به کتاب اسناد تاریخی جدید در باره چپ ایران رجوع کنید. بعضی وقایع تاریخی که به سالهای قبل از انقلاب ایران برمیگردد کمکی است به درک روابط شوروی با غرب و احزاب برادر.