بخش سوم
از روشنفکر منتقد تا مصلح قدرت؛ انحطاط یک پارادایم
هر جریان فکری را باید در لحظههای بحران شناخت. اندیشه، تا زمانی که در کتابها و کلاسهای درس جریان دارد، هنوز با واقعیت آزموده نشده است. بحرانهای بزرگ تاریخیاند که نشان میدهند یک دستگاه فکری تا چه اندازه توانایی حفظ انسجام نظری خود را دارد. از همین منظر، رخدادهای سالهای اخیر ایران ــ از اعتراضات گسترده داخلی تا جنگ دوازدهروزه وجنگ اخیر ۴۰ روزه پیامدهای آن ــ آزمونی برای بسیاری از جریانهای فکری بود. شاید هیچ جریانی به اندازه روشنفکری دینی در این آزمون با پرسشهای دشوار روبهرو نشد.
روشنفکری، اگر معنایی داشته باشد، پیش از هر چیز به معنای حفظ فاصله انتقادی از قدرت است. روشنفکر نه سخنگوی دولت است و نه سخنگوی اپوزیسیون؛ او سخنگوی حقیقت انتقادی است. به همین دلیل، وظیفه روشنفکر آن نیست که در لحظههای بحرانی، یکی از قدرتهای درگیر را به طور کامل نمایندگی کند، بلکه باید بتواند همزمان دو سطح از نقد را حفظ کند: نقد تجاوز بیرونی و نقد سیاستهای درونی که زمینهساز بحران شدهاند.
اگر کشوری مورد حمله خارجی قرار گیرد، دفاع از تمامیت سرزمینی و حاکمیت ملی، موضعی قابل دفاع و حتی ضروری است. اما این تنها نیمی از مسئولیت روشنفکر است. نیم دیگر، پرسش از این است که چه سیاستهایی کشور را در چنین موقعیتی قرار داده است؟ چه تصمیمهایی امکان جنگ را افزایش داده و چه ساختارهایی راههای دیپلماسی، اصلاح و گفتوگوی ملی را تضعیف کردهاند؟
روشنفکری، اگر در این نقطه سکوت کند، از نقد قدرت فاصله گرفته و به توجیه یا تعلیق آن نزدیک میشود.
در بررسی مواضع بخشی از روشنفکران دینی در جریان جنگ دوازدهروزه و جنگ ۴۰ روزه، میتوان مشاهده کرد که محکومیت حمله خارجی، که از منظر دفاع از کشور قابل فهم است، در بسیاری از موارد با نقدی همسنگ نسبت به سیاستهای داخلی همراه نبود. در نتیجه، توازن لازم میان دفاع از کشور و نقد دولت برقرار نشد. این عدم توازن، صرفاً یک اختلاف سیاسی نیست؛ بلکه نشانهای از تغییری عمیقتر در نسبت روشنفکر با قدرت است.
روشنفکر، زمانی روشنفکر باقی میماند که بتواند در لحظه جنگ نیز قدرت را نقد کند؛ نه برای تضعیف کشور، بلکه برای جلوگیری از تکرار بحران. جنگ، هرگز نباید به تعلیق مسئولیت انتقادی روشنفکر بینجامد. اگر چنین شود، مفهوم روشنفکری جای خود را به مفهوم «همبستگی با قدرت» خواهد داد؛ همبستگیای که ممکن است از سر دغدغه ملی یا اخلاقی باشد، اما در عمل، فاصله انتقادی را کاهش میدهد.
در این میان، بررسی مواضع برخی چهرههای شاخص روشنفکری دینی نیز از همین منظر اهمیت پیدا میکند. برای نمونه، در سالهای اخیر، در قبال حکومت ایران، غالباً از زبان اخلاق، نصیحت و دعوت به مدارا بهره گرفته است. این شیوه، بیتردید ریشه در سنتی اخلاقی و عرفانی دارد که اصلاح را از مسیر پند و موعظه جستوجو میکند. اما پرسش این است که آیا چنین زبانی، هنگامی که با ساختارهای سخت قدرت مواجه میشود، همچنان کارکرد انتقادی خود را حفظ میکند؟
از سوی دیگر، در برخی موضوعات منطقهای، از جمله غزه و لبنان، لحن این جریان گاه صریحتر، رادیکالتر و مطالبهگرتر بوده است. این تفاوت لحن، خود موضوعی برای تأمل است. اگر معیار روشنفکری، دفاع از عدالت و نقد قدرت باشد، انتظار میرود این معیار با انسجام بیشتری در قبال همه قدرتها اعمال شود؛ چه قدرتهای خارجی و چه قدرتهای داخلی. پرسش اصلی این نیست که چرا از مردم غزه یا لبنان دفاع میشود، بلکه این است که آیا همان شدت و صراحت در نقد قدرت داخلی نیز دیده میشود یا خیر.
همین ملاحظه درباره برخی دیگر از روزنامهنگاران و روشنفکران منتسب به این جریان نیز مطرح شده است؛ از جمله نقدهایی که نسبت به مواضع در قبال برخی رخدادهای سیاسی و امنیتی سالهای اخیر بیان شده است. مسئله در اینجا، قضاوت درباره اشخاص نیست؛ بلکه مشاهده الگویی مشترک است: احتیاط در برابر قدرت داخلی، در کنار صراحت بیشتر در برابر قدرتهای بیرونی. اگر چنین الگویی وجود داشته باشد، باید پرسید چه نسبتی میان این الگو و جایگاه نظری روشنفکری دینی برقرار است.
پاسخ را شاید بتوان در نسبت تاریخی این جریان با حکومت دینی جستوجو کرد. روشنفکری دینی از آغاز، درون افق اصلاح جمهوری اسلامی شکل گرفت. حتی هنگامی که منتقد بود، نقد خود را با این پیشفرض آغاز میکرد که حکومت دینی باید باقی بماند، اما اصلاح شود. این پیشفرض، دایره نقد را محدود میکرد. روشنفکر، به جای آنکه از منظر جامعه به حکومت بنگرد، از درون امکانهای اصلاح حکومت به جامعه مینگریست.
این تفاوت، ظاهری نیست؛ تفاوتی بنیادین است. روشنفکریای که از جامعه آغاز میکند، قدرت را همواره موضوع پرسش قرار میدهد. اما روشنفکریای که از حفظ امکان اصلاح حکومت آغاز میکند، ناگزیر در بزنگاهها میان نقد و مصلحتاندیشی سرگردان میشود.
از همین روست که مفهوم «الهیات قدرت» در تحلیل این وضعیت اهمیت پیدا میکند. الهیات قدرت، دینی نیست که صرفاً درباره خدا سخن بگوید؛ بلکه دینی است که نسبت خود را با قدرت سیاسی چنان تنظیم میکند که نقد آن همواره در افق حفظ ساختار باقی بماند. در چنین وضعیتی، حتی شدیدترین انتقادها نیز غالباً از مرزهایی نانوشته فراتر نمیروند؛ مرزهایی که امکان تداوم نظم موجود را مفروض میگیرند.
پیامد این وضعیت، فرسایش اعتماد عمومی به روشنفکری است. جامعه، از روشنفکر انتظار دارد زبان او زبان مردم باشد؛ زبانی که در برابر هر قدرتی، معیار واحدی برای نقد به کار گیرد. هرگاه این معیار دوگانه به نظر برسد، سرمایه نمادین روشنفکر نیز آسیب میبیند.
شاید بتوان گفت که بزرگترین شکست روشنفکری دینی، نه در عرصه نظری، بلکه در عرصه اخلاق سیاسی رخ داده است. اخلاق روشنفکری بر اصل برابری در نقد استوار است؛ هیچ قدرتی نباید از پرسشگری مصون باشد. هنگامی که روشنفکر در برابر قدرت داخلی زبان موعظه و در برابر قدرت خارجی زبان محکومیت برمیگزیند، این پرسش پیش میآید که آیا معیار نقد، حقیقت است یا موقعیت سیاسی؟
این پرسش، البته متوجه افراد نیست؛ متوجه یک پارادایم است. پارادایمی که کوشید میان دین، قدرت و روشنفکری جمع کند، اما در بزنگاههای تاریخی نشان داد که حفظ این جمع تا چه اندازه دشوار است. شاید به همین دلیل است که امروز مسئله ایران دیگر اصلاح روشنفکری دینی نیست، بلکه عبور از آن است؛ عبور نه به معنای نفی دین، بلکه به معنای بازگرداندن روشنفکری به جایگاه نخستین خود: وجدان انتقادی جامعه، نه وجدان اخلاقی قدرت.
از این منظر، انحطاط روشنفکری دینی را نباید صرفاً در مواضع چند چهره یا چند بیانیه جستوجو کرد. این انحطاط، بیش از هر چیز، در ناتوانی یک پروژه فکری برای حفظ استقلال خود از قدرت آشکار شده است. هنگامی که روشنفکری دیگر نتواند در لحظههای حساس، زبان ملت را از زبان حکومت متمایز کند، به تدریج از جایگاه تاریخی خود فاصله میگیرد. و این شاید مهمترین نشانه پایان یک پارادایم باشد؛ پارادایمی که روزگاری با وعده آشتی میان ایمان و آزادی آغاز شد، اما در عمل، بیش از آنکه زبان جامعه باشد، در مدار اصلاح قدرت باقی ماند.
بخشهای قبلی مقاله:
بخش نخست: انحطاط روشنفکری دینی در ایران معاصر / یک
بخش دوم: انحطاط روشنفکری دینی در ایران معاصر / دو