بخش دوم
روشنفکری دینی؛ فرزند حکومت دینی یا ادامه سنت روشنفکری ایران؟
اگر در بخش نخست استدلال شد که «روشنفکری دینی» از حیث معرفتشناختی با نوعی تنش درونی مواجه است، اکنون باید به پرسشی تاریخی پاسخ داد: این پدیدار چگونه و در چه بستری در ایران شکل گرفت؟ آیا روشنفکری دینی امتداد طبیعی سنت روشنفکری ایرانی بود یا محصول شرایطی خاص که با استقرار حکومت دینی پس از انقلاب ۱۳۵۷ معنا یافت؟
این پرسش اهمیت بنیادی دارد؛ زیرا هیچ پدیده فکری را نمیتوان مستقل از زمینه تاریخی آن فهمید. مفاهیم، همچون انسانها، تاریخ دارند؛ زاده میشوند، رشد میکنند، دگرگون میشوند و گاه نیز به پایان میرسند. روشنفکری دینی نیز از این قاعده مستثنا نیست.
روشنفکری ایرانی؛ از ملت تا حکومت
روشنفکری ایران از نیمه دوم قرن نوزدهم، با مسئلهای متفاوت از روشنفکری دینی آغاز شد. مسئله نخستین روشنفکران ایرانی نه اصلاح دین، بلکه اصلاح دولت بود؛ نه احیای شریعت، بلکه تأسیس دولت قانون؛ نه امت، بلکه ملت.
از تا ، از تا ، مسئله اصلی اندیشه سیاسی ایران، ساختن دولت ملی، حاکمیت قانون، تحدید قدرت و استقرار مفهوم ملت بود. حتی آنان که از دین دفاع میکردند، دین را در نسبت با مسئله ایران میفهمیدند، نه آنکه ایران را ذیل یک پروژه دینی تعریف کنند.
مشروطه، در حقیقت، نخستین پیروزی «امر ملی» بر «امر سلطانی» بود. از آن پس، ملت به عنوان سرچشمه مشروعیت سیاسی وارد ادبیات ایران شد. این همان میراثی بود که میتوانست روشنفکری ایرانی را به سنتی ملی تبدیل کند.
اما انقلاب ۱۳۵۷ این مسیر را دگرگون ساخت.
انقلاب و تغییر مرکز ثقل اندیشه
انقلاب اسلامی صرفاً یک جابهجایی قدرت سیاسی نبود؛ جابهجایی مرکز ثقل اندیشه نیز بود. برای نخستین بار در تاریخ معاصر ایران، دولت نه بر پایه ملت، بلکه بر پایه قرائتی از دین سازمان یافت. مشروعیت حکومت از اراده شهروندان به تنهایی اخذ نمیشد، بلکه در نسبت با فقه و ولایت تعریف میگردید.
در چنین بستری، پرسش اصلی نیز تغییر کرد. دیگر مسئله این نبود که چگونه دولت ملی ساخته شود؛ مسئله آن بود که حکومت دینی چگونه اصلاح شود.
اینجاست که روشنفکری دینی به عنوان یک پروژه تاریخی متولد میشود.
به بیان دیگر، روشنفکری دینی بیش از آنکه ادامه سنت مشروطه باشد، محصول جمهوری اسلامی است. اگر حکومت دینی در ایران مستقر نمیشد، اساساً نیازی به پروژهای با عنوان «روشنفکری دینی» احساس نمیشد؛ زیرا مسئله اصلی روشنفکری ایران، مانند بسیاری از کشورهای دیگر، توسعه سیاسی، آزادی، قانون و ملت باقی میماند.
از همین رو، روشنفکری دینی را باید بیش از آنکه ادامه تاریخ روشنفکری بدانیم، واکنشی به مسئله حکومت دینی بدانیم.
این نکته، یکی از مهمترین تفاوتهای آن با روشنفکری کلاسیک است.
اصلاح قدرت یا نقد قدرت؟
تفاوت اساسی میان روشنفکری کلاسیک و روشنفکری دینی در نسبت آنان با قدرت آشکار میشود.
روشنفکری کلاسیک، خواه در سنت اروپایی و خواه در تجربه مشروطه ایران، قدرت را موضوع نقد میدانست. روشنفکر در کنار جامعه میایستاد و قدرت را به پاسخگویی فرامیخواند.
اما روشنفکری دینی غالباً در کنار پروژه اصلاح حکومت قرار گرفت. دغدغه اصلی آن، حفظ امکان حکومت دینی از طریق اصلاح آن بود، نه بازاندیشی در اصل پیوند دین و دولت.
از این منظر، تفاوتی ظریف اما تعیینکننده میان «نقد قدرت» و «اصلاح قدرت» وجود دارد.
نقد قدرت از جامعه آغاز میشود؛ اصلاح قدرت از حکومت.
نقد قدرت مشروعیت را از ملت میگیرد؛ اصلاح قدرت مشروعیت حکومت را مفروض میگیرد و در پی کارآمدتر ساختن آن است.
به همین دلیل، روشنفکری دینی همواره در افق بقای حکومت دینی اندیشیده است، حتی زمانی که از رفتارهای آن انتقاد کرده است.
چرا تجربه ایران با جهان عرب متفاوت بود؟
برای فهم بهتر این وضعیت، مقایسه با جهان عرب راهگشاست.
پس از فروپاشی امپراتوری عثمانی، دولتهای عربی عمدتاً در قالب دولتهای ملی سکولار شکل گرفتند. اگرچه بسیاری از آنها اقتدارگرا بودند، اما مشروعیت خود را از شریعت اخذ نمیکردند، بلکه از ایده دولت ملی، ناسیونالیسم عربی یا جمهوریت سخن میگفتند.
در چنین فضایی، اسلام تنها موضوع الهیات نبود؛ بخشی از تاریخ، فرهنگ، زبان و حافظه تمدنی عرب نیز محسوب میشد. به همین دلیل، اندیشمندانی چون ، ، و اسلام را بیش از آنکه پروژهای برای حکومت بدانند، موضوعی برای نقد معرفتی، تاریخی و فرهنگی قرار دادند.
هدف آنان، بازسازی عقل عربی، نقد میراث اسلامی و فهم تاریخی دین بود، نه اصلاح حکومتی که مشروعیت خود را مستقیماً از دین گرفته باشد.
از این رو، اسلام در اندیشه عربی معاصر، بیش از آنکه ابزار قدرت باشد، موضوع اندیشه شد.
اما در ایران، وضع متفاوت بود.
دین در ایران معاصر، بهویژه پس از انقلاب، نه فقط موضوع اندیشه، بلکه خودِ بنیان قدرت سیاسی شد. بنابراین هرگونه بحث درباره دین، ناگزیر بحث درباره حکومت نیز بود.
این تفاوت، تفاوتی صرفاً سیاسی نیست؛ تفاوتی معرفتی است.
اندیشمند عرب میتوانست اسلام را همچون متنی تاریخی مطالعه کند؛ اما روشنفکر دینی ایرانی، همواره در سایه دولت دینی میاندیشید.
الهیات قدرت و فراموشی جامعه
پیامد طبیعی این وضعیت، تغییر مخاطب روشنفکری بود.
در سنت روشنفکری، مخاطب اصلی جامعه است؛ روشنفکر میکوشد آگاهی عمومی را افزایش دهد و مردم را به سوژههای فعال سیاست تبدیل کند.
اما در روشنفکری دینی، مخاطب اصلی اغلب حاکمان بودند.
زبان این جریان، زبان نصیحت، ارشاد و اصلاح صاحبان قدرت بود. گویی جامعه نه فاعل تحول، بلکه منتظر اصلاح رفتار حکومت است.
از همین رو، بخش مهمی از ادبیات روشنفکری دینی را میتوان نوعی «الهیات قدرت» نامید؛ الهیاتی که مسئله اصلی آن نه آزادی جامعه، بلکه اخلاقیتر شدن حکومت دینی است.
در این چارچوب، روشنفکر دیگر وجدان انتقادی ملت نیست؛ مشاور اخلاقی حکومت است.
این جابهجایی، اگرچه در آغاز شاید راهی برای کاهش خشونت و گشودن باب اصلاح به نظر میرسید، اما در بلندمدت، فاصله روشنفکر با جامعه را افزایش داد.
جامعه، بیش از آنکه صدای نقد را بشنود، صدای موعظه خطاب به قدرت را شنید.
مسئلهای به نام «امر ملی»
اما شاید مهمترین غیبت در پروژه روشنفکری دینی، غیبت «امر ملی» باشد.
امر ملی، به معنای تقدم ایران، ملت ایران، منافع عمومی و حاکمیت ملی بر هر پروژه ایدئولوژیک یا فراملی است.
روشنفکری ایران، از مشروطه تا نهضت ملی شدن نفت، بر محور این ایده شکل گرفته بود که سیاست باید در خدمت ملت باشد.
اما روشنفکری دینی، به دلیل قرار گرفتن در افق حکومت دینی، هرگز نتوانست امر ملی را به مرکز اندیشه خود تبدیل کند.
در این چارچوب، ایران غالباً نه به عنوان یک ملت تاریخی، بلکه به عنوان بخشی از یک افق ایدئولوژیک وسیعتر فهم شد؛ افقی که در آن، نسبت میان ملت، امت، دولت و دین همواره مبهم باقی ماند.
از همین رو، هرگاه میان منطق دولت دینی و منطق دولت ملی تعارضی پدید آمد، روشنفکری دینی غالباً نتوانست با صراحت در کنار امر ملی بایستد.
این ناتوانی، صرفاً یک خطای سیاسی نبود؛ پیامد منطقی جایگاهی بود که این جریان برای خود تعریف کرده بود.
از این منظر، میتوان گفت که روشنفکری دینی نه به دلیل ضعف چند متفکر، بلکه به دلیل نسبت ساختاریاش با حکومت دینی، به تدریج از سنت روشنفکری ملی ایران فاصله گرفت. این فاصله، در سالهای اخیر و بهویژه در مواجهه با بحرانهای بزرگ کشور، آشکارتر از همیشه شده است. درست در همین نقطه است که باید از «انحطاط» سخن گفت؛ نه انحطاط افراد، بلکه انحطاط یک پارادایم فکری که نتوانست میان ایمان، آزادی، نقد قدرت و امر ملی تعادلی پایدار برقرار کند.
در بخش سوم، این مدعا در پرتو رخدادهای سالهای اخیر و مواضع بخشی از چهرههای شاخص این جریان بررسی خواهد شد؛ نه با هدف داوری درباره اشخاص، بلکه برای نشان دادن اینکه چگونه بحران نظری روشنفکری دینی در بزنگاههای سیاسی، به بحران عملی و بحران کنش روشنفکرانه تبدیل شده است.
بخش نخست مقاله: از الهیات قدرت تا فراموشی امر ملی؛ انحطاط روشنفکری دینی در ایران معاصر