ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Fri, 28.08.2026, 19:31

شوروی، پهلوی دوم و انقلاب ۵۷

مهری کیا

آگوست ۲۰۲۶

شهرام اتفاق به‌تازگی مطلبی با نام «از چاله‌ی روشنفکری دینی تا چاه محافظه‌کاری فقهی»[۱] منتشر کرده که بازخوردهای بسیاری داشته است. در یکی از جلسات نقد و بررسی این نوشته، یکی از حضار ادعا نمود که اتحاد جماهیر شوروی تمایل داشت که حکومت محمدرضاشاه ساقط شود. این ادعایی است که به تصور من نادرست است و در این نوشته قصد دارم تا بر پایهٔ پژوهش‌های خودم، اسناد تاریخی موجود و البته تجربه زیسته و آموزش‌هایم در شوروی،[۲] به مصاف برداشت‌های غیر واقعی از آن دوران بروم و این ادعا را که گویا دو دهه قبل از انقلاب بهمن  ۱۳۵۷ در ایران، اتحاد جماهیر شوروی و حزب توده ایران مترصد انقلاب و براندازی حکومت پهلوی بودند، به چالش بکشم.

در بررسی‌های من و البته رجوع به اسنادی که تاکنون از آرشیوها بیرون آمده، چنین سیاست پیوسته‌ای از ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۴ وجود ندارد. مسکو پس از تجربهٔ شکست‌های آذربایجان، بحران نفت و ۲۸ مرداد، بسیار محتاط‌تر شده بود. تغییراتی که به تدریج پس از مرگ استالین در قبال ایران و سایر کشورها آغاز شده بود و همچنان ادامه داشت. سیاست خارجی شوروی حرکت از سیاست «انقلاب/براندازی» به سمت همزیستی مسالمت‌آمیز، رقابت و نفوذ در جهان سوم  پیش می‌رفت.

در فاصلهٔ ۱۳۳۲ تا ۱۳۴۱ حدود ۸ سال روابط شوروی و ایران سرد بود. ولی به تدریج رابطه بهبود پیدا کرد. علت آن سیاست محمدرضا پهلوی شاه ایران بود. در ۱۵ سپتامبر ۱۹۶۲ یعنی ۲۴ شهریور ۱۳۴۱، ایران رسماً به شوروی اعلام کرد که اجازهٔ ایجاد پایگاه موشکی یک کشور خارجی در کشور را نخواهد داد و ایران علیه امنیت شوروی مورد استفاده قرار نخواهد گرفت. پس از آن روابط دو کشور سریع بهتر شد و برژنف در ۱۹۶۳ به تهران سفر کرد. سه سال بعد در ۱۹۶۵ شاه نیز سفری به مسکو داشت و قراردادهای بزرگ اقتصادی در آن دوران بسته شد. همکاری در سد ارس و پروژه‌های صنعتی و البته گسترش تجارت.

این همان دوره‌ای است که روابط شوروی و شاه از دشمنی به رقابت همراه با همکاری تبدیل شد. در این دوره مسکو نمی‌خواست حزب توده به‌گونه‌ای عمل کند که روابط دولت شوروی با تهران را به خطر بیندازد. در این دوره شوروی لحن ضدپهلوی خود را به‌ شدت کاهش داده و حتی از برخی جنبه‌های پروژه مدرن‌سازی شاه، خصوصاً اصلاحات ارضی، استقبال کرد.

با بررسی اسناد معلوم می‌شود که در این دوره دولت شوروی به دنبال بهبود روابط دو دولت است و حزب توده به‌عنوان حزب کمونیست ایران همچنان مخالف رژیم باقی مانده است. ولی جالب است حتی رهبران توده‌ای در تبعید، در اظهارنظرهای‌شان معمولاً از بهبود روابط شوروی و ایران استقبال می‌کردند. رهبری تبعیدی حزب ضمن انتقاد کنترل‌شده از اوضاع ایران، مرتباً بر بهبود روابط ایران و شوروی و گسترش همکاری دو کشور تأکید می‌کرد.

در مطبوعات شوروی، اصلاحات شاه از جنبه‌ای به‌عنوان حرکتی از مناسبات فئودالی به سوی سرمایه‌داری تلقی می‌شد. پژوهش جدید درباره روابط شوروی و ایران نشان می‌دهد که در مسکو، اصلاحات شاه و به‌خصوص اصلاحات ارضی می‌توانست به‌عنوان نشانه‌ای از تضعیف مناسبات فئودالی و مدرن‌شدن ایران ارزیابی شود.

در اسناد تاریخی که من در قالب کتاب «اسناد تاریخی جدید در باره چپ ایران» گردآوری کرده‌ام، شاهد موارد فراوانی از این نوع موضع‌گیری‌ها هستیم. آقایف به عنوان یکی از مشاوران ارشد حزب کمونیست شوروی در مسائل ایران، در سخنرانی‌ها و تحلیل‌های خودش نظرات جالبی در مورد رشد اقتصادی در کشورهای در حال توسعه دارد.[۳] از نظر حزب کمونیست شوروی بیانات شاه که «من فئودالیسم را از بین می‌برم و ایران را مدرن می‌کنم.» بسیار جذاب بود. شوروی با اینکه سرمایه‌داری در ایران را وابسته می‌دانست ولی تحول اجتماعی از فئودالیسم به سرمایه‌داری را مثبت ارزیابی می‌کرد.

در واقع علت این ارزیابی خوشبینانهٔ حزب کمونیست شوروی، امکان رشد صنایع و بزرگ شدن طبقهٔ کارگر ایران بود. بر اساس آموزه‌های مارکس، طبقهٔ کارگر باید تمام امکانات رشد را بکار بگیرد تا بتواند به طرف سوسیالیسم حرکت بکند. البته در آن زمان موضع شوروی و حزب توده کاملاً یکسان نبود. حزب توده اصلاحات ارضی شاه را در چارچوب سرمایه‌داری وابسته و اقدامی برای تحکیم رژیم ارزیابی می‌کرد.

بنابراین این ادعا که گویا مسکو همراه حزب توده از دو دهه قبل از انقلاب، خواهان سرنگونی شاه بود، واقعیت ندارد. پس از بهبود روابط ایران و شوروی، مسکو نمی‌خواست حزب توده به‌گونه‌ای عمل کند که روابط دولت شوروی با تهران را به خطر بیندازد.

از نظر حزب توده رژیم شاه دیکتاتور و متحد آمریکا بود، ولی از طرف دیگر کشور سوسیالیستی مادر، یعنی شوروی، با همین رژیم روابط اقتصادی و سیاسی روزافزون برقرار کرده است. در نتیجه حزب توده نمی‌توانست مثل یک گروه انقلابی مستقل بگوید: «سرنگونی فوری شاه، با هر وسیله‌ای که ممکن باشد.» زیرا این می‌توانست مستقیماً سیاست خارجی شوروی را خراب کند. از این‌جا می‌توان بخشی از رفتار نسبتاً «میانه» حزب توده در دهه ۴۰ و اوایل دهه ۵۰ را فهمید.

پس چرا حزب توده در ۱۳۵۴ خط «سرنگونی رژیم شاه» را اتخاذ کرد، در ‌حالی که سیاست دولت شوروی در قبال حکومت شاه هنوز مبتنی بر همکاری و همزیستی بود؟

در سال ۱۹۷۵، اوج «دِتانت»[۴] یا «تنش زدایی» شوروی با غرب بود. در ژوئیه ۱۹۷۵، برژنف و جرالد فورد در هلسینکی ملاقات کردند و چند هفته بعد «قانون نهایی هلسینکی» امضا شد. در همان دیدار، برژنف حتی به‌طور خصوصی به فورد گفت که رهبری شوروی از انتخاب مجدد او حمایت می‌کند. از نگاه مسکو، دِتانت به معنای تسلیم در برابر آمریکا نبود؛ بلکه راهی برای رقابت بلندمدت با غرب در شرایطی کم‌خطرتر بود.

یک ارزیابی اطلاعاتی آمریکایی در سپتامبر ۱۹۷۵ نیز دقیقاً همین برداشت را ثبت می‌کند: شوروی دِتانت را ابزاری برای پیشبرد اهداف استراتژیک خود بدون تحریک واکنش شدید غرب می‌دید. رقابت با غرب و گسترش نفوذ و البته کنترل بحران‌ها و همزمان قراردادهای اقتصادی و از همه مهمتر جلوگیری از جنگ مستقیم. قبلا سیاست شوروی ایجاد انقلاب در کشورهای متحد آمریکا به هر قیمتی بود.[۵]

پس این ادعا درست نیست که از مدت ها قبل از انقلاب ۵۷ در ایران، شوروی و حتی حزب توده سیاست توطئه برای سرنگونی حکومت شاه در ایران را داشتند. شوروی در آفریقا، خاورمیانه و آسیا هم فعال بود. اما همانطور که اشاره کردم روش کار تغییر کرده بود. روش کار نفوذ سیاسی، رابطه با دولت‌های موجود، تجارت، تسلیحات، حمایت از جنبش‌های مناسب و استفاده از فرصت‌ها در کنار تلاش برای جلوگیری از رویارویی مستقیم با آمریکا بود.

فهم سیاست واقعی شوروی در سخنان ولادیمیر فیدورویچ لی در معرفی «تئوری راه رشد غیر سرمایه‌داری- انواع سرمایه‌داری در آسیا و آفریقا» نمایان می‌شود.[۶] این سیاست پارادوکسیکال در جاهایی هم ایجاد تنش می‌کرد. مثلا در همان سال ۱۹۷۵ در اروپا برژنف در حال مذاکره و تنش‌زدایی بود، ولی در آفریقا بحران آنگولا در حال تبدیل شدن به میدان رقابت شوروی و آمریکا بود. حتی مجموعه اسناد وزارت خارجه آمریکا برای سال ۱۹۷۵ فصل جداگانه‌ای با عنوان «Angola and Kissinger’s Last Trip to Moscow» دارد.

حالا برگردیم به ایران. اینجاست که این تصور و  ادعا که شوروی از دو دهه قبل مشغول توطئه برای سرنگونی حکومت ایران بود کاملا زیر سوال می‌رود. من بین ادبیات چپ‌ستیزی با پولمیک سیاسی فرق می‌گذارم. اتفاقا برای اتخاذ سیاست درست در قبال رقیب سیاسی مبنا می‌بایست بر پایه تحقیقات جدی تاریخی استوار باشد.

در سال ۱۹۷۴ روابط شوروی و ایران کاملاً برقرار بود و تنش خاصی وجود نداشت. مثلاً آمار تجارت نشان می‌دهد صادرات شوروی به ایران از حدود ۲۶۶ میلیون روبل در ۱۹۷۴ به حدود ۲۸۲ میلیون روبل در ۱۹۷۵ رسیده بود و واردات شوروی از ایران نیز به حدود ۲۳۰ میلیون روبل افزایش یافته بود. یک گزارش آلمانی در همان سال ۱۹۷۵ حتی نکته جالب‌تری را ثبت می‌کند: رهبران حزب توده که عمدتاً در شوروی و آلمان شرقی بودند، ضمن انتقاد کنترل‌شده از اوضاع ایران، مرتباً بهبود روابط ایران و شوروی و همکاری بیشتر تهران و مسکو را تبلیغ می‌کردند. نویسنده گزارش می‌گوید این موضع عملاً نوعی تبلیغ غیرمستقیم به نفع سیاست همکاری شاه بود. جالب است که در کتاب اسناد تاریخی جدید در باره چپ ایران، اکثر آکادمیسین‌ها و مشاورین حزب کمونیست شوروی اظهار می‌کنند از وقوع انقلاب در ایران شوکه شده بودند. البته آنان بعد‌ها سعی کردند در چارچوب نظرات اقتصادی مارکسیسم- لنینیسم به تبیین نظری انقلاب ایران بنشینند.

پس چرا پلنوم پانزدهم حزب توده در ژوئیه ۱۹۷۵ شعار سرنگونی را تصویب کرد؟ خود حزب توده در روایت تاریخی‌اش می‌گوید پلنوم پانزدهم در ژوئیه ۱۹۷۵، «سرنگونی رژیم شاه» را هدف مشترک نیروهای دموکراتیک ایران قرار داد و خواستار اتحاد تمام نیروهای مخالف شاه شد. ولی ما هیچ سندی در دست نداریم که نشان بدهد مسکو در ۱۹۷۵ به حزب رهنمود داده باشد که این شعار را اتخاذ کند و تا امروز چنین سندی منتشر نشده است. این موضوع احتمال اتخاذ یک تصمیم استراتژیک در درون خود حزب توده را جدی می‌کند.

چرا حزب توده احساس کرد باید تغییر کند؟ به نظرم اینجا چهار عامل را باید کنار هم گذاشت.

عامل اول: حزب تقریباً از صحنه سیاسی ایران حذف شده بود. در دهه ۱۳۴۰ و اوایل ۱۳۵۰، حزب توده با یک بحران بسیار جدی مواجه بود. جوانان چپ ایرانی به جای حزب توده به سمت فداییان خلق و مجاهدین و مارکسیست‌های انقلابی که بخش بزرگی از آنان مائوئیست بودند، کشش پیدا کرده بودند. یک گزارش آلمانی در ۱۹۷۵ صریحاً حزب را از نظر سیاسی بسیار ضعیف توصیف می‌کند و می‌گوید نفوذ آن در میان دانشجویان مخالف تقریباً از بین رفته بود. پس حزب با یک مشکل اساسی روبه‌رو بود. اگر قرار بود همچنان همان خط محافظه‌کارانه و «همزیستی» شوروی را دنبال کند، ممکن بود برای همیشه از جنبش مخالفان ایران حذف شود.

عامل دوم: ظهور جنبش مسلحانه بود. در دهه ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰، یک نسل جدید از چپ‌ها به حزب توده حمله می‌کردند که حزب توده قربانی «رویزیونیسم شوروی» و سیاست «همزیستی مسالمت‌آمیز» شده‌ است. حتی جناح جداشده از حزب توده که بعدها سازمان انقلابی حزب توده نام گرفت، دقیقاً با همین استدلال از حزب جدا شد. آنها می‌گفتند شکست حزب در ۲۸ مرداد و ناتوانی‌اش در مبارزه با شاه نتیجه پیروی از خط شوروی و همزیستی مسالمت‌آمیز بوده است. بنابراین پلنوم پانزدهم را می‌توان تا حدی تلاش برای بازسازی اعتبار انقلابی حزب دانست.

عامل سوم: به نظرم قدرت شاه در ۱۳۵۴ است که پارادوکسال هم است. درآمد نفت بسیار بالاست. ارتش عظیم و رابطه بسیار نزدیک با آمریکا وجو دارد. ممکن است حزب توده به این نتیجه رسیده باشد که حکومت پهلوی آنقدر قدرتمند شده که دیگر نمی‌توان از اصلاح تدریجی آن صحبت کرد؛ باید برای مرحله پس از پهلوی آماده بشوند. این همان چیزی است که در برنامه جدید حزب توده دیده می‌شود. سرنگونی حکومت پهلوی، ایجاد جمهوری ملی و دموکراتیک، و سپس حرکت در مسیر سوسیالیستی. سرنگونی پهلوی برای حزب توده الزاماً به معنی «فردا انقلاب سوسیالیستی» نبود. آنها هنوز به نظریه انقلاب دو مرحله‌ای وفادار بودند یعنی سرنگونی حکومت پهلوی و ایجاد جمهوری ملی- دموکراتیک و یک دوره تحول اجتماعی و بعد سوسیالیسم. پس شعار۱۳۵۴از نظر تئوریک با سنت کمونیستی حزب تناقض نداشت.

عامل چهارم، تغییری بود که در ارزیابی حزب از تضادهای درونی حکومت پهلوی بوجود آمده بود. این قسمت در سند پلنوم پانزدهم بسیار جالب است. حزب فقط نمی‌گفت توده‌ها قیام کنند و شاه را سرنگون کنند، بلکه یکی از وظایف را استفاده از تضادها و اختلافات درون حکومت و پایگاه اجتماعی آن قرار داد. برآورد آنها این بود که حکومت پهلوی ممکن است از بیرون بسیار قدرتمند به نظر برسد، اما در درون خود تضادهایی دارد که در یک بحران سیاسی می‌توان از آنها استفاده کرد. این تحلیل بعدها در ۱۳۵۷ اهمیت پیدا کرد.

پس آیا شوروی در این تصمیم هیچ نقشی نداشت؟ چرا داشت. ولی این نقش در سیاست کلی دولت شوروی بود. همزیستی با حکومت شاه در عین رقابت با آمریکا و گسترش نفوذ شوروی در ایران. همچنین ایدئولوژی حزب کمونیست شوروی که معتقد بود در کشورهای جهان سوم امکان گذار از مسیر «دموکراتیک/ملی» به «سوسیالیسم» وجود دارد. و البته محاسبه رهبری حزب توده. کیانوری و دیگر رهبران حزب می‌توانستند نتیجه بگیرند اگر روزی بحران سیاسی در ایران رخ دهد، حزب باید از همین حالا خود را در صف نیروهای سرنگونی‌طلب قرار داده باشد؛ وگرنه فداییان، مجاهدین و دیگر نیروها میدان را تصاحب خواهند کرد.

پس در پاسخ دقیق‌تر به تصور ساده جریان‌های چپ‌ستیز در ایران، شوروی در ۱۳۵۴ همچنان از همزیستی با شاه منصرف نشده بود. ما نباید تغییر خط حزب توده در ۱۳۵۴ را به‌عنوان تغییر سیاست خارجی شوروی در برابر ایران فرض کنیم؛ باید ثابت کنیم آیا این تغییر در حزب از بالا، یعنی از مسکو، آمده بود یا محصول بحران و بازاندیشی خود حزب بود. این را هم باید در نظر بگیریم چرا این تغییر برای مسکو خطرناک نبود؟ چون برنامه حزب توده یک اقدام فوری و مسلحانه نبود. پس حتی اگر مسکو از این تغییر کاملاً خشنود نبود، این سیاست الزاماً روابط شوروی و شاه را در کوتاه‌مدت به خطر نمی‌انداخت.[۷]

بنابراین پیش از انقلاب ۵۷، احزاب و سازمان‌های چپ در ایران برای سرنگونی حکومت پهلوی از امتیاز پشتیبانی اتحاد جماهیر شوروی برخوردار نبودند و این ادعا صحیح نیست که پیروزی انقلاب ۵۷ نتیجه حمایت همسایه شمالی از احزاب و سازمان‌های چپ بوده است.

همانطور که شهرام اتفاق در «از چاله‌ی روشنفکری دینی تا چاه محافظه‌کاری فقهی» نوشته است، عامل اصلی شکل دادن به انقلاب ۵۷ و پیروزی آن، روحانیت شیعه و شبکه آن در کشور بوده است.

محمد قوچانی و کسانی که ماجرا را برعکس روایت می‌کنند باید به اسناد رجوع کنند.

—————————
[۱] اتفاق، شهرام (۱۴۰۵) از چاله‌ی روشنفکری دینی تا چاه محافظه‌کاری فقهی.

[۲] من طی سال‌های ۱۳۶۲ تا ۱۳۸۹ در شوروی زندگی می‌کردم و در همان سال‌ها دوره‌های آموزش‌ سیاسی و حزبی را طی کرده بودم.
[۳] کیا، مهری (۲۰۲۵) اسناد تاریخی جدید در باره چپ ایران، نشر آزاد آلمان، ص ۱۸۱، ۱۹۹ و ۴۰۹
[۴] Détente
[۵] مرور این منابع به درک بهتر آنچه گفته شد کمک خواهد کرد:
- دوران سیاست همزیستی مسالمت آمیز شوروی
- دوره‌ای که رابطه ایران و آمریکا سرد بود
- زمانی که رابطه از دشمنی به رقابت تبدیل می‌شود
- آنجا که شوروی اصلاحات ارضی را مثبت ارزیابی می‌کند
- شوروی لحن ضدپهلوی را تعدیل می‌کند
- حزب توده تا سال ۱۳۵۴ علیه استبداد شاه شعار می‌داد و نه علیه خود حکومت. این سیاست از ۱۳۵۴ تغییر پیدا کرد و تبدیل به شعارهای سرنگونی شد.
- حمایت برژنف از فورد
- در مورد بحران آنگولا
- آمار حجم روابط اقتصادی ایران و شوروی
- گزارش پژوهشی در آلمان در مورد موقعیت حزب توده در سال ۱۹۷۵
- در مورد انشعابیون مائوئیست
[۶] کتاب اسناد تاریخی کیا ص ۱۶۳
[۷] خوانندگان را دعوت می‌کنم به این اسناد مراجعه بکنند:
- مکاتبات اسکندری و رهبری حزب توده با مسکو در ۱۹۷۴ و ۱۹۷۵
- گزارش‌های سفارت شوروی در تهران درباره وضعیت سیاسی ایران در ۱۹۷۴ و ۱۹۷۵
- اسناد کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی درباره خود پلنوم پانزدهم حزب توده
- در ضمن پیشنهاد می‌کنم به کتاب اسناد تاریخی جدید در باره چپ ایران رجوع کنید. بعضی وقایع تاریخی که به سال‌های قبل از انقلاب ایران برمی‌گردد کمکی است به درک روابط شوروی با غرب و احزاب برادر.



نظر خوانندگان:


☑️ سلام خانم کیا. مقاله فشرده و مستدلی نوشته‌اید و در پایان به درستی، نقش روحانیت شیعه و شبکه آن را در انقلاب ۵۷ بسیار برجسته کرده‌اید. در ادامه این پدیده، به نظر من، زمینه رشد و نفوذ روحانیت شیعه (به عنوان یک ناظر، نه به عنوان متخصص در علوم اجتماعی) شیوه تفکر “مظلوم‌نمایی” است. این شیوه در فرهنگ ما ایرانیان (از جمله خودمان، که سالیان دراز در خارج کار و زندگی کرده‌ایم) ریشه عمیق دارد که البته دلایل تاریخی دارد. فرهنگ ما این شیوه تفکر را می‌پسندد، و این شیوه، متقابلا فرهنگ ما را شکل می‌دهد.
موفق و سلامت باشید. رضا قنبری. آلمان


☑️ خانم مهری کیا در این مقاله به نوشته یکی از حضار که گفته بودند” که اتحاد جماهیر شوروی تمایل داشت که حکومت محمدرضاشاه ساقط شود” اشاره کرده و آنرا نادرست انگاشته اند. من در این نوشته می‌خواهم استدلال کنم که، با توجه به اسناد و شواهد موجود، این گزاره که شوروی از تضعیف حکومت شاه و در نهایت از سقوط آن استقبال می‌کرد، گزاره‌ای متین و قابل دفاع است؛
اتحاد شوروی به‌ویژه از طریق حزب توده ایران و ارتباطاتش با جریان‌های چپ بر سیاست ایران اثرگذار بود. همچنین اسناد مربوط به روابط شوروی با حکومت شاه، حزب توده، و تحولات سال‌های ۱۳۵۶–۵۷ در آرشیوهای مختلف منتشر شده‌اند. شوروی از گروه‌های چپ ایرانی و برخی مخالفان شاه حمایت می‌کرد.
حزب توده ایران مهم‌ترین مورد است. این حزب از دهه ۱۳۲۰ روابط نزدیکی با شوروی داشت و در مقاطع مختلف از حمایت سیاسی، ارتباط سازمانی و کمک‌های شوروی برخوردار بود. پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، بخش مهمی از رهبری حزب توده به کشورهای بلوک شرق رفت و فعالیت‌های سازمانی و تبلیغاتی خود را از آنجا ادامه داد.
شوروی از رسانه‌ها و شبکه‌های تبلیغاتی خود، از جمله رادیو مسکو، برای تبلیغ علیه حکومت شاه استفاده می‌کرد. در سال‌های منتهی به انقلاب، حزب توده همچنان به مسکو نزدیک بود و پس از پیروزی انقلاب نیز از جمهوری اسلامی و شخص خمینی در برابر نیروهای مخالف حمایت کرد؛ البته این موضع بعدها برای حزب توده پیامدهای بسیار سنگینی داشت. شوروی از طریق شبکه‌های اطلاعاتی و احزاب وابسته، و پس از آشکار شدن سقوط شاه، تلاش کرد از این فرصت بهره‌برداری کند.
مستندات و شواهد موجود درباره نوع و میزان نقش‌افزینی شوروی را می‌توان در محورهای زیر خلاصه کرد:
۱. غافلگیری اطلاعاتی و ارزیابی اشتباه (اسناد KGB و GRU)
۲. نقش غیرمستقیم از طریق حزب توده و گروه‌های چپ
هدایت حزب توده: با شدت گرفتن اعتراضات در اواخر سال ۱۳۵۷، حزب توده ایران که تا حد زیادی تحت فرمان و مواضع مسکو بود، استراتژی خود را تغییر داد. شوروی به حزب توده دستور داد تا از رهبری آیت‌الله خمینی پشتیبانی کند.
اتحاد تاکتیکی ضد امپریالیستی: بر اساس اسناد باقیمانده، کرملین و حزب توده، شعارهای ضد آمریکایی انقلاب ایران را با نگاه مارکسیستی «ضد امپریالیستی» همسو دیدند. حزب توده موظف شد جناح‌های مذهبی تندرو را علیه نیروهای ملی‌گرا و لیبرال (مانند دولت بازرگان) تحریک کند تا از بازگشت دوباره نفوذ آمریکا به ایران جلوگیری شود.
۳. جنگ روانی، تبلیغات و رادیو پیک ایران. پمپاژ شایعات: شوروی از طریق دستگاه‌های تبلیغاتی خود و ایستگاه رادیویی «پیک ایران» (که از اروپا/اروان پخش می‌شد)، به شدت به افشاگری علیه ساواک و حضور مستشاران آمریکایی در ایران می‌پرداخت. اسناد میتروخین (عملیات ضد خط): بر اساس اسناد معروف به اسناد میتروخین (افسر کی‌جی‌بی که اسناد را به غرب منتقل کرد)، KGB در بحبوحه انقلاب عملیاتی را برای بدنام کردن مقامات وفادار به شاه و همچنین انتشار اسناد جعلی مبنی بر برنامه‌ریزی سیا برای کودتای خونین در ایران اجرا کرد تا خشم عمومی علیه آمریکا را شعله‌ورتر کند.
۴. اقدامات دیپلماتیک و هشدارهای برژنف به آمریکا. خط و نشان برای واشنگتن: اقدامات دیپلماتیک و هشدار صریح برژنف به آمریکا در نوامبر ۱۹۷۸، همزمان با تشدید بحران سیاسی ایران و افزایش نگرانی درباره احتمال دخالت آمریکا، لئونید برژنف، رهبر شوروی، به‌طور مستقیم به دولت آمریکا هشدار داد. برژنف در ۱۷ نوامبر ۱۹۷۸ در نامه‌ای به جیمی کارتر، رئیس‌جمهور آمریکا، درباره گزارش‌های مربوط به احتمال دخالت آمریکا در ایران ابراز نگرانی کرد و تصریح کرد که هرگونه دخالت، به‌ویژه دخالت نظامی، در کشوری که مستقیماً با اتحاد شوروی مرز دارد، از دید مسکو نمی‌تواند چیزی جز موضوعی مرتبط با منافع امنیتی شوروی تلقی شود.
واکنش واشنگتن نیز نشان می‌دهد که این هشدار کاملاً جدی گرفته شد. دولت کارتر در پاسخ اعلام کرد که آمریکا قصد دخالت در امور داخلی ایران ندارد و همچنان از شاه در تلاش برای برقراری نظم داخلی حمایت می‌کند. این موضع‌گیری فضا را برای مانور بیشتر انقلابیون بازتر کرد.
به رسمیت شناختن سریع: اتحاد جماهیر شوروی جزو اولین کشورهایی بود که بلافاصله پس از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، دولت موقت ایران را به رسمیت شناخت.
مدارک تاریخی تایید می‌کنند که شوروی یک «فرصت‌طلب سیاسی» بود که پس از آغاز جنبش مردمی، از ابزارهای تبلیغاتی، اطلاعاتی و احزاب اقماری خود استفاده کرد تا مسیر انقلاب را هرچه بیشتر به سمت مواضع ضد آمریکایی سوق دهد.
قوی‌ترین شواهد در سال‌های ۱۹۷۵ تا ۱۹۷۸ ظاهر می‌شوند، و در ۱۹۷۸ به اقدام مشخص KGB برای بی‌ثبات‌سازی رژیم می‌رسیم.
۵. سند مهم ۱۹۷۵: رهبری شوروی خواهان ایجاد بی‌اعتمادی به شاه بود در ۱۹۷۵ یک قطعنامهٔ پولیتبورو درباره ایران صادر شد. پژوهشگر دانشگاه آمستردام، دیمیتری آسینوفسکی، متن واقعی این قطعنامه را با یادداشت‌های واسلی میتروخین مقایسه کرده است.
نتیجه بسیار مهم است: قطعنامه به نهادهای شوروی، از جمله KGB، دستور می‌داد اقداماتی انجام دهند تا بی‌اعتمادی نسبت به سیاست شاه و دولت ایران در میان دولت‌ها و افکار عمومی کشورهای خلیج فارس ایجاد شود؛ همچنین با تلاش ایران برای ایجاد اتحادهای سیاسی، اقتصادی و نظامی منطقه‌ای و تقویت CENTO مقابله کنند. یعنی در سال ۱۹۷۵، رهبری شوروی رسماً با نفوذ منطقه‌ای و قدرت رو به افزایش شاه مقابله می‌کرد. مسکو از قدرت گرفتن شاه ناراضی بود و فعالانه برای تضعیف موقعیت او در منطقه اقدام می‌کرد.
۶. تغییر مهم در ۱۹۷۸: KGB دستور ادامهٔ فعالیت‌های بی‌ثبات‌کننده را گرفت طبق پژوهش آسینوفسکی و منابع آرشیوی میتروخین، در ژوئیه ۱۹۷۸ یوری آندروپوف، رئیس KGB، با ایوان فادیکین، رئیس اقامتگاه KGB در تهران، دیدار کرد. موضوع اصلی نگرانی شوروی، شاه به‌عنوان یک قدرت منطقه‌ای متحد آمریکا و تهدید بالقوه در مرزهای جنوبی شوروی بود. آندروپوف بر ادامه فعالیت‌های بی‌ثبات‌کننده در ایران تأکید کرد تا بر روابط ایران با کشورهای همسایه، به‌خصوص افغانستان، اثر گذاشته شود. این نکته بسیار مهم است. در این مرحله دیگر فقط صحبت از: انتقاد از شاه، تبلیغات، مخالفت ایدئولوژیک، یا رقابت اقتصادی نیست. رئیس KGB دستور ادامهٔ فعالیت‌های بی‌ثبات‌کننده در ایران را می‌دهد. بر اساس یادداشت‌های میتروخین، آندروپوف در ژوئیه نگران این بود که ایرانِ متحد آمریکا در مرزهای جنوبی شوروی به پایگاهی برای آمریکا تبدیل شود. آندروپوف تأکید داشت که باید شاه را مشغول نگه داشت و اجازه نداد در امور کشورهای دیگر دخالت کند.
۷. اسناد KGB نشان می‌دهند که رژیم شاه از نظر شوروی یک مشکل ژئوپلیتیک بود در اوایل دهه ۱۹۷۰ شاه به یک قدرت نظامی منطقه‌ای تبدیل شد و با آمریکا رابطه بسیار نزدیکی پیدا کرد.
طبق پژوهش آرشیوی، همین مسئله موجب نگرانی شوروی شد. نویسنده تصریح می‌کند که انباشت قدرت نظامی ایران در نزدیکی مرزهای جنوبی شوروی، مسکو را نگران کرد و همین نگرانی به دستورهای جدید به KGB انجامید. بنابراین مسئله صرفاً «شاه مستبد » از دید شوروی نبود.
مسئله این بود: شاه = قدرت نظامی بزرگ + متحد آمریکا + نقش منطقه‌ای فعال + نزدیکی به مرزهای شوروی. از دید ژئوپلیتیک شوروی، تضعیف چنین حکومتی مطلوب بود.
۸. عملیات KGB علیه موقعیت شاه فقط نظری نبود در دهه ۱۹۷۰ KGB در ایران شبکه قابل توجهی داشت. در اواسط دهه، حدود ۳۰ مأمور KGB در اقامتگاه تهران فعالیت می‌کردند و مأموران دیگری نیز در نقاط مختلف ایران حضور داشتند. حوزه فعالیت آنها شامل اطلاعات سیاسی، ضدجاسوسی، اطلاعات علمی و فنی و شبکه‌های مخفی بود. پس وقتی می‌گوییم شوروی برای تضعیف موقعیت شاه اقدام می‌کرد، منظور صرفاً مقاله یا رادیو نیست. KGB یک دستگاه عملیاتی در داخل ایران داشت.
۹. رابطه KGB با شبکه‌های ضدشاه. در منابع میتروخین آمده است که در ۱۹۷۸ حزب توده، که هنوز غیرقانونی بود، فعالیت خود را افزایش داد و از طریق سازمان‌های پوششی اعلامیه‌های ضدشاه و یک نشریه منتشر کرد که با کمک اقامتگاه KGB در تهران و خبرگزاری تاس تهیه شده بود. دستگاه اطلاعاتی شوروی در سال ۱۹۷۸ با فعالیت تبلیغاتی ضدشاه مرتبط بود. این دقیقاً در جهت تضعیف حکومت شاه قرار داشت.
منابع مربوط به اواخر ۱۹۷۸ نشان می‌دهند که رسانه‌های شوروی روایت تحولات ایران را به‌شدت در چارچوب ضدآمریکایی و ضدشاهی ارائه می‌کردند. Washington Post در فوریه ۱۹۷۹ نیز گزارش کرد که تبلیغات شوروی درباره شورش علیه شاه به‌طور فزاینده‌ای ضدآمریکایی شده بود. این به‌تنهایی سند سیاست سرنگونی نیست، اما وقتی در کنار: دستورهای KGB، عملیات بی‌ثبات‌سازی، فعالیت ضدشاهی حزب توده، و نگرانی مسکو از قدرت شاه قرار می‌گیرد، تصویر معناداری ایجاد می‌کند.
۱۰. موضع شوروی پس از خروج شاه، شاهد بسیار مهمی است شاه در ۱۶ ژانویه ۱۹۷۹ ایران را ترک کرد. واکنش رسمی شوروی بسیار گویاست. پژوهش مبتنی بر اسناد شوروی گزارش می‌کند که اتحاد شوروی سقوط سلطنت را به‌عنوان سقوط یک «سلطنت ارتجاعی» مورد استقبال رسمی قرار داد. پنج روز بعد، Pravda مقاله‌ای منتشر کرد که صراحتاً از انقلاب حمایت می‌کرد.
۱۱. گئورگی گرومیکو: سقوط شاه یک فرصت ژئوپلیتیک بود. پس از خروج شاه، گئورگی گرومیکو، وزیر خارجه شوروی، توضیح داد که سقوط شاه فرصتی برای خارج کردن مستشاران و نیروهای اطلاعاتی و نظامی آمریکا از مرزهای شوروی فراهم می‌کند. به عبارت دیگر، از نگاه رهبری شوروی، سقوط شاه یک تحول دارای منفعت استراتژیک مستقیم بود. منطق این بود: سقوط شاه ← حذف نفوذ آمریکا از همسایگی شوروی ← منفعت امنیتی برای شوروی. بنابراین می‌توان گفت سقوط حکومت شاه، دست‌کم در شرایط ایجادشده در اواخر ۱۹۷۸ و اوایل ۱۹۷۹، نتیجه‌ای مطلوب از منظر منافع شوروی بود.
۱۲. پس از سقوط شاه، مسکو فوراً برای شکل دادن به نظم جدید اقدام کرد پس از خروج شاه، پولیتبورو کمیسیون ویژه‌ای درباره ایران تشکیل داد که اعضای آن شامل: گرومیکو، آندروپوف، اوستینوف، و پونوماریوف بودند.
وظیفه این کمیسیون بررسی تحولات ایران و اتخاذ اقدامات لازم بود. پژوهش آرشیوی نشان می‌دهد که یکی از اهداف بخشی از رهبری شوروی این بود که ایران در نهایت به سمت یک حکومت «پیشرو» و نزدیک‌تر به شوروی حرکت کند. مسکو بعد از سقوط شاه برای حفظ یا بازگرداندن سلطنت تلاش نکرد؛ بلکه فوراً به دنبال بهره‌برداری از وضعیت پس از سقوط بود.
۱۳. یک شاهد بسیار مهم از خودِ ساختار فکری شوروی در اسناد شوروی، ایرانِ شاه به‌عنوان کشوری که زیر چتر آمریکا به سوی سرمایه‌داری و قدرت نظامی منطقه‌ای حرکت می‌کند، ارزیابی می‌شد. پژوهش جدید درباره اسناد شوروی می‌گوید در دهه ۱۹۷۰ نارضایتی مسکو از تسلیحات عظیم ایران و تلاش شاه برای برتری منطقه‌ای آشکار بود. بنابراین مسئله برای شوروی فقط شخص محمدرضاشاه نبود. ساختار سیاسی-ژئوپلیتیکی‌ای که شاه ساخته بود، برای مسکو نامطلوب بود.
۱۴. قوی‌ترین زنجیره شواهد: اگر بخواهیم همه اینها را در یک زنجیره منطقی جمع کنیم:
مرحله اول — ۱۹۷۵; رهبری شوروی از قدرت‌یابی منطقه‌ای شاه ناراضی است. دستور اقدامات برای ایجاد بی‌اعتمادی نسبت به سیاست شاه و دولت ایران در کشورهای خلیج فارس صادر می‌شود.
مرحله دوم — ۱۹۷۷; KGB شبکه خود را در ایران گسترش می‌دهد و به دنبال مأموران جدید و فعالیت‌های مخفی بیشتر است.
مرحله سوم — ژوئیه ۱۹۷۸; آندروپوف دستور ادامه فعالیت‌های بی‌ثبات‌کننده علیه موقعیت شاه را می‌دهد.
مرحله چهارم — تابستان/پاییز ۱۹۷۸; مسکو احتمال می‌دهد شاه ممکن است سقوط کند و شروع به محاسبه پیامدهای آن می‌کند.
مرحله پنجم — ژانویه ۱۹۷۹; شاه کشور را ترک می‌کند.
مرحله ششم; شوروی سقوط سلطنت را به‌عنوان سقوط یک «سلطنت ارتجاعی» استقبال می‌کند.
مرحله هفتم; گرومیکو سقوط شاه را از منظر حذف نفوذ آمریکا در مرزهای شوروی یک فرصت می‌بیند. این زنجیره برای اثبات تمایل به سقوط حکومت شاه بسیار قوی است. پژوهش دانشگاهی آسینوفسکی ، می‌نویسد که منابع موجود نشان می‌دهند پولیتبورو، علی‌رغم روابط اقتصادی سودمند با شاه، از نقش جدید او به‌عنوان «پلیس منطقه‌ای» ناراضی بود و این نارضایتی به دستور KGB برای اجرای «اقدامات فعال» جهت بی‌اعتبار کردن رژیم شاه نزد همسایگان و متحدانش منجر شد.
نتیجه نهایی:
بر اساس مجموعه شواهد، می‌توان با اطمینان قابل توجه گفت: اتحاد شوروی در سال‌های پایانی حکومت محمدرضاشاه، به‌ویژه در جریان بحران ۱۹۷۸، نه تنها بقای حکومت شاه را یک هدف استراتژیک نمی‌دانست، بلکه از تضعیف آن و محدود شدن قدرت منطقه‌ای شاه استقبال می‌کرد. دستور رهبری KGB برای ادامه اقدامات بی‌ثبات‌کننده علیه موقعیت شاه، همراه با ارزیابی مسکو از سقوط سلطنت به‌عنوان فرصتی برای حذف نفوذ آمریکا از مرزهای جنوبی شوروی، قوی‌ترین شواهد موجود برای این نتیجه است که شوروی تمایل داشت حکومت محمدرضاشاه ساقط شود. چرا همکاری اقتصادی با شاه نمی‌تواند دلیلی بر حمایت از بقای او باشد؟ یکی از اشتباهات رایج در تحلیل روابط ایران و شوروی این است که قراردادهای اقتصادی را به معنای حمایت سیاسی از حکومت شاه تفسیر کنیم. اما سیاست خارجی شوروی بر اساس منافع متضاد و هم‌زمان شکل می‌گرفت. مسکو از یک طرف از بازار ایران، قراردادهای صنعتی و تجارت با تهران سود می‌برد. از طرف دیگر، ایران تحت رهبری شاه: متحد نزدیک آمریکا بود؛ یکی از بزرگ‌ترین نیروهای نظامی منطقه را ایجاد کرده بود؛ در سیاست منطقه‌ای فعال‌تر شده بود؛ و در نزدیکی مرزهای جنوبی شوروی قرار داشت. بنابراین برای شوروی کاملاً ممکن بود که با حکومت شاه همکاری اقتصادی کند ولی از کاهش قدرت سیاسی و ژئوپلیتیک آن نیز استقبال کند. این تناقض نیست؛ ویژگی سیاست واقع‌گرایانه دوران جنگ سرد است.
در ضمن من مقاله اقای شهرام اتفاق در «از چاله‌ی روشنفکری دینی تا چاه محافظه‌کاری فقهی» را خواندم و به این نتیجه که، عامل اصلی شکل دادن به انقلاب ۵۷ و پیروزی آن روحانیت شیعه و شبکه آن در کشور بوده، نرسیدم.
عوامل بسیاری در ایجاد و شکل‌گیری و سرنگونی رژیم پهلوی و شکل دادن به انقلاب ۵۷ و پیروزی آن، نقش داشتند که اگر به چهار ستون و مولفه اصلی آن اشاره شود اینها خواهند بود:
گروهای چپ، مجاهدین خلق، حزب توده. روحانیت شیعه و شبکه وسیع مساجد در کشور. حمایت وسیع مردم کوچه و بازار دانشگاهی و مذهبی و بی‌سواد.
منافع ژئوپلیتیک و محاسبات راهبردی شوروی. انقلاب ۱۳۵۷ را نمی‌توان با یک علت واحد توضیح داد. روحانیت شیعه و شبکه گسترده مساجد و نهادهای مذهبی، مهم‌ترین شبکه سازمان‌دهنده و بسیج‌کننده انقلاب بودند؛ نیروهای چپ، مجاهدین و حزب توده نیز در تضعیف رژیم پهلوی و شکل‌دهی به فضای سیاسی ضدشاه نقش داشتند؛ و در نهایت، مشارکت گسترده اقشار مختلف جامعه بود که اعتراض‌ها را به جنبشی سراسری تبدیل کرد. در کنار این عوامل داخلی، اتحاد شوروی نیز به‌عنوان یک قدرت خارجی، از تضعیف شاه و کاهش نفوذ آمریکا در ایران و منطقه استقبال می‌کرد و از ابزارهای اطلاعاتی، تبلیغاتی و سیاسی خود برای پیشبرد منافعش بهره گرفت. از این منظر، انقلاب ۱۳۵۷ حاصل برهم‌کنش چند نیروی داخلی و خارجی بود: شبکه سازمان‌یافته روحانیت، نیروهای سیاسی مخالف و چپ، بسیج گسترده اجتماعی و در کنار آنها رقابت قدرت‌های خارجی، به‌ویژه آمریکا و شوروی. پیروزی انقلاب نیز محصول تعامل این عوامل بود، نه نتیجه عمل یک نیروی منفرد.
با احترام شهرام