هیچ چیز به اندازه این، یک مهمانی کسلکننده را هیجانانگیز نمیکرد: ورود مستِ اسکات و زلدا فیتزجرالد، در حالی که چهار دستوپا راه میرفتند و مانند سگهای وحشی پارس میکردند.
اف. اسکات فیتزجرالد (F. Scott Fitzgerald) یک بار در دفترچههایش، در یکی از تلاشهایِ گاهبهگاهِ خدانشناسانه خود برای زندگینامهنویسیِ مختصر نوشت «در بیستسالگی مست، در سیسالگی لت و پار، در چهلسالگی مرده». این سخن چندان هم دور از واقعیت نبود. فیتزجرالد که در چهلوچهارسالگی درگذشت، دورههای زیادی را در منگی و گیجی حالت مستی سپری کرد و نزدیک به یک دهه، عمیقاً بدهکار و از قلمافتادۀ محافلِ ادبی بود. اینکه اصلاً او را به یاد میآوریم، گواهی بر سبک و ظرافتِ انکارناپذیرِ نوشتههایش است.(۱)
او از تبار و خاندان معتبری برخاسته بود، از نوادگانِ غیرمستقیم و همنامِ فرانسیس اسکات کی (Francis Scott Key)، سرایندۀ «پرچمِ ستارهدارِ آمریکا». هوشمندانه، تصمیم گرفت خود را با نامِ کاملش، فرانسیس اسکات کی فیتزجرالد، نخواند. نه اینکه این کار هزینهای از نظرِ محبوبیت برایش داشته باشد. او اصلاً محبوبیتی نداشت. وقتی شش ساله شد، والدینش برایش مهمانیِ تولد گرفتند. هیچ کس نیامد. اسکات، که به این نام شناخته میشد، مجبور شد تمامِ کیک را، با شمعها و همهچیز، خودش بخورد. این آخرین گردهماییِ اجتماعیِ فاجعهبارِ او نبود. او بعدها نوشت: «مهمانیها، نوعی خودکشی هستند.»(۲)
ظاهرِ خوب به بهبودِ چشماندازِ زندگیِ فیتزجرالد کمک کرد. در پرینستون، او به عنوانِ خوشتیپترین پسرِ کلاسِ خود انتخاب شد. خوشتیپبودن تقریباً تنها چیزی بود که در آن خوب بود. در سالِ اول، در ریاضیات، لاتین و شیمی مردود شد. خوششانس بود که جنگی درگرفته بود، بنابراین این دانشجویِ بیتفاوت، داوطلبِ ارتشِ آمریکا شد. امیدوار بود در جنگِ جهانیِ اول کشته شود، جسدِ زیبایی از خود به جا بگذارد و رمانی ناتمام، و بدینترتیب به جاودانگیِ ادبی دست یابد. اما این اتفاق نیفتاد. او هرگز نبرد را ندید و مجبور شد راهِ دیگری برای نامآوریِ خود بیابد. فرصتِ او با انتشارِ اولین رمانِ تحسینشدهاش، «این سوی بهشت» (This Side of Paradise)، در سال ۱۹۱۹ فرا رسید.
تا آن زمان، او قبلاً زلدا سایر (Zelda Sayre) را ملاقات کرده بود، آن دخترِ آتشپارۀ اهلِ آلاباما که همسر و «همدستِ» او برای دو دهۀ بعد شد. آنها با هم، مسیری مستانه را در میانِ آمریکایِ عصرِ جاز گشودند. خود را در فوارهٔ هتلِ پلازایِ نیویورک فرو میکردند، روی کاپوتِ تاکسیهایِ منهتن سوار میشدند، و پس از بازگشتِ مست از یک مهمانیِ نیمهشب در خانهٔ جرالد و سارا مورفی در ریویرا، خود را از پرتگاهیِ سیوپنجپایی به دریامیانداختند. زلدا بعداً به میزبانش گفت: «اما سارا، مگر نمیدانستی؟ ما به حفاظتِ محیط زیست اعتقاد نداریم.»
تمام این شادمانیِ اجباری، واقعیتیِ ناامیدکننده را پنهان میکرد. با وجودِ تحسین گسترده منتقدان، فیتزجرالد بسیار فراتر از تواناییهای مالیاش زندگی میکرد. «گتسبی بزرگ» (Great Gatsby) تنها سیهزار نسخه فروش رفت و رمانِ بعدی، «نوازشِ شب» (Tender Is the Night)، به سختی نصفِ آن تعداد را فروخت. حتی در دورانِ اوجِ خود در دهۀ۱۹۲۰، فیتزجرالد هرگز پولِ زیادی به دست نیاورد و آنچه را هم به دست میآورد، مانند یک ملوانِ مست خرج میکرد. در نتیجه، او مدام به دوستان، ناشران و وکلای خود بدهکار بود. زلدا نیز وضعیتِ بهتری نداشت. او که مدتها یک آدمِ عجیبِ جذاب به شمار میرفت، در سال ۱۹۳۰مبتلا به بیماری روان گسیختگی (اسکیزوفرنی) تشخیص داده شد (رینگ لاردنر (Ring Lardner) او را یک «نوعِ جدید و عجیب» خوانده بود)(۳). او باقیِ عمرِ خود را در آسایشگاههایِ مختلف گذراند تا اینکه در سال ۱۹۴۷ به طرزِ وحشتناکی در آتشسوزیِ یک آسایشگاه جان باخت.
با پایان یافتنِ عصرِ جاز به دستِ رکودِ اقتصادی بزرگ (Great Depression)، فیتزجرالد برای تأمینِ معاش، کاری را کرد که مجبور بود انجام دهد: به هالیوود رفت. با این حال، دیالوگنویسی هرگز نقطهٔ قوتِ او نبود و چند فیلمی که روی آنها کار کرد، چندان موردِ توجه قرار نگرفت. او دو هفته را صرفِ بازنویسیِ فیلمنامهٔ «بربادرفته» (Gone with the Wind) کرد، اما پیش از آنکه بتواند آسیبِ زیادی به آن وارد کند، اخراج شد. او معشوق جدیدی را در وجود زنی به نام شیلا گراهام (Sheilah Graham)(۴)، ستوننویسِ شایعات مجلهها، یافت. آن زن تا پایانِ زندگی، در دورانِ انحطاطِ تدریجیِ فیتزجرالد به سویِ اعتیادِ الکل و گم نامی و بیاهمیتی، وفادارانه در کنارش ماند.
در اوتِ سال ۱۹۴۰، فیتزجرالد آخرین صورتحسابِ حقالتألیفِ خود را دریافت کرد. مجموعِ فروشِ تمامِ کتابهایش فقط چهل نسخه گزارش شده بود. «مبلغِ قابلِ پرداخت به نویسنده»۱۳ دلار و ۱۳ سنت بود. فقیر، اما سرانجام دست از الکل کشیده بود، فیتزجرالد خود را در آخرین رمانِ ناتمامِ خود، «عشقِ آخرینِ تایکون» (The Love of the Last Tycoon)،غرق کرد. او در ۲۱ دسامبرِ ۱۹۴۰ مشغولِ کار بر رویِ دستنوشته بود، که برای خوردنِ یک تختهشکلاتِ هرشی (Hershey) [شکلات مشهور آمریکایی. مترجم] و خواندنِ مقالهای در موردِ تیمِ فوتبالِ پرینستون در نشریۀ فارغالتحصیلانِ آن دانشگاه، وقفهای ایجاد کرد. ناگهان آخرین حمله از سلسله حملات قلبیاش فرا رسید. بر کف خانه شیلا گراهام فرو افتاد و همانجا، در دم، جان سپرد. در زمانِ مرگ، فیتزجرالد مبلغ ۷۰۶ دلار به نامِ خود داشت که ۶۱۳ دلار و ۲۵ سنت از آن صرفِ هزینههایِ تشییعجنازۀ او شد. خوشبختانه، او در وصیتنامهاش برای «ارزانترین مراسمِ خاکسپاریِ ممکن» پیشبینی کرده بود.
شیفته پای خانمها
فیتزجرالد دلبستگی وسواسگونهای به پا داشت و این گرایش او به پیوند دادن پا با مسائل جنسی، به دوران کودکیاش بازمیگشت. او تا پایان عمر حاضر نبود دیگران پاهای برهنهاش را ببینند، زیرا در ذهنش برهنگی پا با برهنگی کامل بدن یکی بود. شنا کردن کاملاً منتفی بود و معروف بود که حتی در ساحل نیز کفش و جوراب میپوشید. یک مصاحبهکننده در سال ۱۹۲۴ نوشت: «دیدنِ پاهایِ خودش او را پر از خجالت و وحشت میکرد.» اما درباره پاهای زنان، ماجرا کاملاً متفاوت بود. فیتزجرالد شیفتگی شدیدی به آنها داشت. او روزی به زنی روسپی اعتراف کرد که دیدن پاهای یک زن همیشه او را برمیانگیزد و نوازش پاهای او بخشی از آیین همیشگی عشقورزیاش است. یک بخشِ عجیب در رمانِ «این سوی بهشت» (This Side of Paradise)، که در آن شخصیتِ اصلی از دیدنِ پاهایِیک دخترِ گروهِ کُر منزجر میشود، شاید تلاشِ فیتزجرالد در نوشتههایشبرای کنار آمدن با همین کشمکشهای درونی بوده باشد. (۵)
نشانِ صلیب (۶)
فیتزجرالد علاقهای به جدولهای کلمات متقاطع نداشت، سرگرمیای که در دوران جاز به محبوبیت فراوانی رسید. او اشتیاقِ آمریکا به این جدولها را نشانهای از «رواننژندیِ فراگیر» میدانست که در آن زمان گریبانگیرِ کشور شده بود.
بهشتِ گمشده
«این سوی بهشت» شهرتِ فیتزجرالدرا به عنوانِ راوی عصر جاز تثبیت کرد، اما موفقیتِ اولیه رضایتِ چندانی برایش به ارمغان نیاورد. بعدها در دورانِ حرفهایاش، هنگامی که یکی از طرفداران به او نزدیک شد و با اشتیاقِ فراوان از اولین رمانِ او تعریف کرد، فیتزجرالد ناگهان از کوره در رفت و فریاد زد: «اگر یک بار دیگر اسم آن کتاب را بیاوری، مشت محکمی به صورتت میزنم!»
پدر موعظه نمیکند
فیتزجرالد رابطهای طولانی و پیچیده با همنشینِ خود، ارنست همینگوی (Ernest Hemingway)، داشت. بهطور خلاصه: فیتزجرالد با همینگوی مهربان بود، اما همینگوی با فیتزجرالدرفتار بسیار تحقیرآمیزی داشت. فیتزجرالد در ملأ عام از تلافیکردن خودداری میکرد، اما در خلوت، به دیگران میگفت که واقعاً چه احساسی دارد. او یک بار گفت: «[همینگوی] برای جلب رضایت بالادستانش از هیچ کمکی دریغ نمی کرد» [به عبارت دیگر همینگوی بیشتر مشتاق کمک و چاپلوسیِ کسانی بود که از نظر جایگاه و نفوذ بالاتر از خودش بودند]. زلدا، (Zelda) نظرِ حتی بدتری نسبت به رقیبِ اصلیِ همسرش داشت. او دربارهٔ همینگوی گفت: «همهاش مشغول گاوبازی و مزخرفات است.»(۷)

سلطان و ملکه مهمانیها
سالها پیش از آنکه چهرههایی مانند دیدی(Diddy) (۸) یا لیندزی لوهان (Lindsay Lohan) به نماد مهمانیهای جنجالی تبدیل شوند، اسکات و زلدا فیتزجرالد پادشاه و ملکه محافل اشرافی و هنری آمریکا بودند و مهمانان را با رفتارهای عجیب و مستیهای افراطی خود شگفتزده میکردند. در مهمانیِ ساموئل گلدوین (Samuel Goldwyn)، غولِ هالیوود، این زوج، بدون دعوت، در دروازهٔ ورودی حاضر شدند، چهار دست و پا نشسته بودند و مثلِ سگ پارس میکردند. پس از اینکه به نوعی، با وجودِ این رفتارِ عجیب، اجازهٔ ورود یافتند، زلدا بلافاصله ناپدید شد و به طبقهٔ بالا رفت تا در وان حمام مجلل گلدوین آبتنی کند. در مهمانیِ دیگری – این بار مهمانی که به آن دعوت شده بودند – این زوج، عبارتِ «هرطور که هستی بیا» را بهصورتِ تحتاللفظی تفسیر کردند و با لباسِ خواب حاضر شدند. لباسِ خوابِ زلدا زیاد روی تنش نماند. پس از چند جرعه، آن را کاملاً کنار گذاشت و شروع به رقصِ برهنه کرد. خودنمایی از طریق برهنگی در ملأ عام (exhibitionism) عنصری ثابت در کارنامهٔ او بود. او در یک گردهماییِ ادبیِ خشک و ملالآور چنان حوصلهاش سررفته بود که شورتِ خود را درآورد و به میانِ جمعِ حاضر پرتاب کرد. در سفری به عمارت سن سیمئون (San Simeon)، محل اقامت ناشر مشهور ویلیام راندولف هرست (William Randolph Hearst)، این بار اسکات نیز دست به شوخی زد. او یکی از سینهبندهای زلدا را قرض گرفت و با آن مجسمه برهنهای را که در باغ هرست قرار داشت پوشاند. این زوج شوخطبع گاهی نیز از بازی با آتش لذت میبردند. در روزهایی که اسکات هنوز پول فراوان داشت، شهرت داشت که سیگارهایش را با اسکناسهای پنج دلاری روشن میکند. روزی زلدا آتشنشانی را به یکی از مهمانیهای مجلل کنار دریا فراخواند. وقتی مأموران رسیدند و پرسیدند آتش کجاست، او دستش را روی قلبش گذاشت و گفت: «اینجاست.» اما شاید خلاقانهترین شوخی آنها در مهمانی لوییس موران (Lois Moran)، بازیگر سینما، اتفاق افتاد. اسکات با نهایت جدیت از مهمانان خواست ساعتهای مچی و جواهراتشان را موقتاً به او بسپارند. سپس همه آنها را به آشپزخانه برد و داخل قابلمهای پر از سوپ گوجهفرنگی انداخت و جوشاند! وای، چه خوشمزه!(۹)
یک تصمیمِ ویرایشیِ هوشمندانه
عنوان یک کتاب میتواند موفقیت یا شکست آن را رقم بزند و فیتزجرالد برای پیدا کردن نام مناسب شاهکارش دردسر فراوانی کشید. او در ابتدا قصد داشت «گتسبی بزرگ» را با عنوانِ «تریماکیو در وستاگ» (Trimalchio in West Egg) (اشارهای بیش از حدِ هوشمندانه به شخصیتی در «ساتیریکون» اثرِ پترونیوس) منتشر کند. ماکسول پرکینز،سردبیرش، نظریِ بهتر داشت و او را متقاعد به تغییرِ آن کرد. مدتی، فیتزجرالد به نام «عاشقِ پُرجنبوجوش» علاقهمند بود، تا اینکه به همان عنوانِ کلاسیک و موجزِ امروزی رسید. حتی در آن زمان نیز فیتزجرالد تردید داشت. درست پیش از چاپِ کتاب، به پرکینز تلگراف زد و پیشنهاد داد که نامِ آن را به «زیرِ[پرچم] سرخ و سفید و آبی» تغییر دهند. فیتزجرالد پرسید که عواقبِ بهتعویقانداختنِ انتشار چه خواهد بود. پاسخِ تلگرافیِ پرکینز،یک کلمهای بود: «فاجعه».
یک تفسیرِ بزرگِ بیمبنا
دریکی از خلاقانهترین پرشهایِ تفسیری در تاریخِ ادبیات،یک محققِ ادبیِ آمریکایی به نامِ کارلایل تامپسون (Carlyle Thompson)، یک بار این نظریه را مطرح کرد که جی گتسبی (Jay Gatsby) یک مردِ سیاهپوست بوده است. اما شواهد او بسیار سست بودند. او به توصیف فیتزجرالد از «بدن قهوهای»، «پوست برنزه» و «موهای کوتاه» گتسبی استناد میکرد و میگفت اینها نشان میدهد که او خود را سفیدپوست جا زده است. علاوه بر این،گفته میشود که املاکِ گتسبی بر روی چهل جریب زمین قرار داشته است، که به گفتهٔ تامپسون، اشارهای است به «۴۰ جریب و یک قاطر» که پس از جنگِ داخلی به بردگانِ آزادشده وعده داده شده بود. در نهایت، مدالِ نظامیِ گتسبی از مونتهنگرو به عنوانِ آخرین تکهٔ پازل ارائه میشود، زیرا کلمهٔ مونتهنگرو در اسپانیایی به معنای «کوهِ سیاه» است. تامپسون میپرسد: «آیا فیتزجرالد دارد گتسبی را کوهِ سیاه مینامد؟» آدم ناخودآگاه با خود فکر میکند: آیا بعضیها واقعاً وقت آزاد بیش از حد ندارند؟
شیفته جویس
بت ادبی فیتزجرالد، جیمز جویس بود (James Joyce)، کسی که او را بزرگترین استاد رمان مدرن میدانست. وقتی نخستین بار در ضیافت شامی در پاریس با جویس ملاقات کرد، از شدت هیجان از خود بیخود شده بود. حتی برای اثبات ارادتش پیشنهاد کرد خود را از پنجرهای در همان نزدیکی به بیرون پرتاب کند! پس از پایان مهمانی، نسخهای از «گتسبی بزرگ» را با امضا به جویس هدیه داد، کتابی که در آن تصویری از خودش کشیده بود که زانو زده و در برابر جویسِ هالهبهسر، همچون قدیسی، سر تعظیم فرود آورده است.
بیاعتناییِ وُلْف
یکی از نویسندگانی که فیتزجرالد هیچ علاقهای به او نداشت، همعصرش، توماس ولف (Thomas Wolfe)، بود. زمانی که ویراستارش، مکسول پرکینز (Maxwell Perkins)، نسخه پیش از چاپ (galley proof) نخستین رمان ولف، «به خانه بنگر، فرشته» (Look Homeward, Angel) را که با تقدیمی به خود پرکینز همراه بود، برای فیتزجرالد فرستاد، پاسخ او کوتاه و گزنده بود. فیتزجرالد نوشت: «مکس عزیز، تقدیمنامهاش را دوست داشتم، اما بعد از آن احساس کردم کتاب کمی افت میکند.»(۱۰)
پایان غمانگیز
مراسم تشییع جنازه فیتزجرالد منظرهای اندوهبار و تأسفانگیز بود. متصدی کفنودفن کار خود را بهدرستی انجام نداده بود و آنقدر گونههای او را با سرخاب آرایش کرده بود که به گفته یکی از حاضران، فیتزجرالد «بیشتر به چیزی میان یک رئیس فروشگاه و یک آدمک مومی شباهت داشت.» مراسم خاکسپاری او نیز تنها جمع اندکی از تماشاگران کنجکاو و آشنایان گذری را به خود جلب کرد. ناتانیل وست (Nathaniel West)، یکی از معدود دوستان نزدیک فیتزجرالد و نویسنده رمان «روز ملخ» (The Day of the Locust)، حتی در راه شرکت در مراسم، بر اثر سانحه رانندگی جان باخت. یکی از چهرههای ادبی که در مراسم حضور یافت، دوروتی پارکر (Dorothy Parker)، طنزپرداز تندزبان آمریکایی، بود. او با نگاهی به پیکر فیتزجرالد که به شکلی زننده آرایش شده بود، گفت: «بیچاره... این پسرِ نگونبخت»! کمتر کسی متوجه شد که این جمله در واقع نقلقولی از کتاب «گتسبی بزرگ» او است. بیشتر حاضران احتمالاً تصور کردند که او صرفاً احساس مشترک جامعه ادبی آمریکا را درباره سرنوشت فیتزجرالد بیان میکند. و سرانجام، آخرین بیحرمتی نیز پس از مرگ نصیب او شد. ارنست همینگوی در خاطرات افشاگرانه خود، «ضیافتی سیار»(A Moveable Feast)، چندین صفحه را به ترسیم چهرهای بهشدت تحقیرآمیز از فیتزجرالد اختصاص داد و او را مردی ناتوان، فاقد اعتمادبهنفس و مضحک به تصویر کشید.

هیچ چیز به اندازه این، یک مهمانی کسلکننده را هیجانانگیز نمیکرد : ورود مستِ اسکات و زلدا فیتزجرالد، در حالی که چهار دستوپا راه میرفتند و مانند سگهای وحشی پارس میکردند.
————————-
توضیحات تکمیلی مترجم در باره متن:
۱: آنچه در اشاره قابل توجه در این جمله از متن یعنی «مست در ۲۰ سالگی، لهشده در ۳۰ سالگی، مرده در ۴۰ سالگی» آمده و مقایسهی آن با زندگی فیتزجرالد، کاملاً بهجا و دقیق است. این جمله، اگرچه بهعنوان یک طنزِ تلخ و خودزندهنامهنگارانه نوشته شده، اما بهطرز شگفتآوری با واقعیتهای زندگی او همخوانی دارد و میتوان آن را یک پیشگوییِ تقریباً درست در نظر گرفت. بررسی منابع نشان میدهد که این جمله، شرحی فشرده اما صادقانه از مسیر پرنوسان زندگی فیتزجرالد است. نقطهی آغاز و پایان زندگی: جمله با بخش «مرده در ۴۰ سالگی»، به واقعیت نزدیک است. فیتزجرالد در سن ۴۴ سالگی در دسامبر ۱۹۴۰ درگذشت، و بسیاری از منابع این جمله را عملاً یک برنامه یا حتییک سنگنبشته برای زندگی او توصیف کردهاند. «لهشده در ۳۰ سالگی»: این بخش، به بهترین شکل، دورانی از زندگی او را توصیف میکند که با افول روزافزون همراه بود. در دههٔ ۱۹۳۰، اعتبار ادبیِ فیتزجرالد به شدت کاهش یافت، در بدهی فرو رفت و با مشکلات مالی دستوپنجه نرم میکرد. این وضعیت، حاصل ترکیبی از عوامل بود؛ از جمله تغییر ذائقهٔ عمومی پس از رکود اقتصادی بزرگ، مشکلات روانی همسرش (زلدا) که بخش زیادی از درآمد او را صرف هزینههای درمانی میکرد، و نبردِ روزافزون او با الکل. «مست در ۲۰ سالگی»: این بخش نیز با سبک زندگی او در دوران اوج شهرت هماهنگ است. فیتزجرالد و همسرش، زلدا، در دههٔ ۱۹۲۰ به عنوان نمادهای دوران جاز، به خاطر مهمانیهای افراطی و مصرف زیاد الکل مشهور بودند. همین دوران پرفروغ و پر زرقوبرق بود که بعدها جایخود را به افول و «لهشدگی» داد. مرگ، نقطهی پایان داستان نبود: جمله «مرده در ۴۰ سالگی» به این اشاره دارد که همهچیز با مرگ او تمام شد. اما واقعیت این است که مرگ فیتزجرالد در ۴۴ سالگی، نقطهی پایانِ زندگیِ او بود، اما سرآغازِ شهرتِ جاودانهاش. پس از مرگ، بهویژه با تجدید چاپ «گتسبی بزرگ» در جنگ جهانی دوم، بود که او بهعنوان یکی از بزرگترین نویسندگان آمریکا شناخته شد. دریک کلام، جملهی «مست در ۲۰، لهشده در ۳۰، مرده در ۴۰» بیش از آنکه یک گزارهٔ دقیقِ تاریخی باشد، یک طنزِ تلخِ شاعرانه بود که سرنوشتِ فیتزجرالد را به شکلِ قابلِ توجهی، هماهنگ با واقعیتهای اصلی زندگی او (اعتیاد، افول و مرگ زودهنگام) به تصویر کشید. درستیِ این جمله، به این معنا نیست که او را میتوان به این سه جمله تقلیل داد، بلکه نشاندهندهی قدرتِ نگاهِ تیزبینانهاش به سرنوشتِ خودش است.
۲: این پاراگراف به یکی از تلخترین و در عین حالِ طنزآمیزترین خاطراتِ کودکیِ فیتزجرالد اشاره دارد؛ رویدادی که بهنظر میرسد عمیقاً بر نگاهِ او به «مهمانی» و «روابطِ اجتماعی» تأثیر گذاشته است. زمینهٔ تاریخی: مهمانیِ ششسالگی که هیچکس نیامد. فیتزجرالد در خانوادهای نسبتاً مرفه و کاتولیکِ ایرلندی- آمریکایی در سنتپل، مینهسوتا بزرگ شد. پدر و مادرش، ادوارد و مولی فیتزجرالد، او را بسیار تشویق میکردند و به موفقیتهایِ اولیهاش (مانندِ نوشتنِ داستان در مدرسه) افتخار میکردند. اما در جشنِ تولدِ ششسالگیاش، یک فاجعهٔ کوچک رخ داد: هیچیک از همکلاسیها یا همسایهها به دعوتِ او پاسخ ندادند. در برخی از زندگینامهها آمده که او خودش مجبور شد کیکِ تولد را تماماً بخورد و شمعها را هم قورت دهد (که احتمالاً اغراقی شاعرانه برایِ طنزِ تلخِ ماجراست). این خاطره، برایِ کودکی که تشنهٔ محبت و توجه بود (و بعدها در دورانِ دانشگاهِ پرینستون نیز بهشدت برایِ محبوبیت تلاش کرد)، یک «زخمِ عمیقِ روانی» باقی گذاشت. جملهٔ «مهمانیها نوعی خودکشی هستند» یک طنزِ تلخ است یا یک بینشِ عمیق؟ این جمله، که در دفترچههایِ شخصیِ فیتزجرالد (Notebooks) ثبت شده، یک قطعِ کلامِ (aphorism) تلخ و طنزآمیز است که میتوان آن را از چند زاویه تفسیر کرد: مهمانی بهعنوانِ «خودکشیِ اجتماعی». فیتزجرالد در طولِ زندگی، بهویژه در دههٔ ۱۹۲۰ (دورانِ جاز)، بهعنوانِ میزبانِ مهمانیهایِ افسانهای و پرزرقوبرق در نیویورک و لانگآیلند شناخته میشد. اما این مهمانیها، برایِ او اغلب به «مصرفِ خود» تبدیل میشدند: نوشیدنِ بیش از حد، تخریبِ روابطِ شخصی (با زلدا و دوستانش)، و فرار از واقعیت. او بارها از این مهمانیها بهعنوان «پوچ» و «خودویرانگر» یاد کرده است. در «گتسبی بزرگ»، گتسبی نیز مهمانیهایِ عظیم و بیمعنایی برگزار میکند که در نهایت، به «انزوایِ مطلق» و «مرگ» ختم میشود. میتوان گفت که این جمله، یک «پیشنویسِ فلسفی» برایِ شخصیتِ گتسبی است. مهمانی بهعنوانِ «خودکشیِ عاطفی»: فیتزجرالد همواره میانِ دو نیرویِ متضاد در نوسان بود، «میلِ شدید به محبوبیت» و «تنفر از سطحیگریِ اجتماعی». این تناقض، باعث میشد که او در مهمانیها «خودِ واقعی» را قربانی کند و به «نقشی» که از او انتظار میرود، تن دهد. بههمیندلیل، مهمانی برایِ او نوعی«مرگِ تدریجیِ فردیت» بود. اما موضوع مهم یا مهمانی بهعنوانِ «خودکشیِ جسمی». فیتزجرالد در مهمانیها بهشدت مشروب مینوشید و این اعتیاد، بهمرورِ زمان، سلامتِ جسم و روانِ او را نابود کرد. در این معنا، مهمانیها «خودکشیِ تدریجی» بودند؛ مرگی که با هر جامِ ویسکی،یک قدم به آن نزدیکتر میشد. فیتزجرالد در سن ۴۴ سالگی بر اثرِ سکتهٔ قلبی درگذشت، اما بسیاری از زندگینامهنویسان معتقدند که او در طولِ دههٔ ۱۹۳۰، بهتدریج «خود» را از طریقِ الکل، بدهی، و افسردگی نابود کرد. بنابراین، جملهٔ «مهمانیها نوعی خودکشی هستند» را میتوانیک «پیشگوییِ شاعرانه» در نظر گرفت؛ پیشگویی که در آن، «مهمانی» نمادی از «سبکِ زندگیِ پرزرقوبرقِ زودگذر» است که در نهایت به «نابودی» منجر میشود. مهمانیِ ششسالگی که هیچکس در آن شرکت نکرد، احتمالاً نخستین تجربهی فیتزجرالد از «شکستِ اجتماعی» بود. او در آن مهمانی، با «تنهاییِ مطلق» روبرو شد. اما جالب اینجاست که او این خاطره را در بزرگسالی، با «طنز» و «فاصله» روایت میکند. انگار که میخواهد بگوید: «من از همان کودکی میدانستم که مهمانیها فقط توهمی از ارتباط هستند. تنهایی، همیشه و همهجا همراهم بوده است.» بههمیندلیل، جملهٔ «مهمانیها نوعی خودکشی هستند» را میتوان «واکنشی به همان خاطرهٔ کودکی» دانست؛ خاطرهای که در آن، «مهمانی» نه «جشنی برایِ زندگی»، که «آیینهای از طردشدگی» بود.
۳: «رینگ لاردنر» (Ring Lardner) یکی از نویسندگان و روزنامهنگاران طنزپرداز آمریکاییِ همدورهٔ فیتزجرالد بود که به خاطر داستانهای کوتاه و ستونهای ورزشیِ طنزآمیز خود شهرت داشت . اویک روزنامهنگار و نویسندهٔ طنزپرداز آمریکایی (۱۸۸۵-۱۹۳۳) بود که با نگاهِ تیزبین و شوخطبع خود، به تصویرِ زندگیِ آمریکاییِ اوایلِ قرنِ بیستم پرداخت. لاردنر ابتدا با نوشتنِ ستونهای ورزشی، بهویژه دربارهٔ بیسبال، به شهرت رسید، اما خیلی زود دامنهٔ طنز خود را به حوزههای گستردهتری مانند ازدواج و تئاتر کشاند . اما ارتباط او با فیتزجرالد و زلدا چگونه بود؟ لاردنر و فیتزجرالد دوستان صمیمی بودند. جالب اینجاست که نوشته های لاردنر توسط «مکسول پرکینز» (Maxwell Perkins)، ویراستارِ فیتزجرالد، منتشر میشد . لاردنر همچنین منبعی برای شخصیتپردازی آنها بود. گفته میشود که لاردنر تا حدی الهامبخش شخصیتِ غمانگیز «آبه نورث» (Abe North) در آخرین رمانِ کاملِ فیتزجرالد، «نوازشِ شب» (Tender Is the Night) بوده است . لاردنر به خاطر استفاده از زبانِ عامیانه و طنزِ گزندهاش مورد تحسینِ همدورانِ خود، از جمله ارنست همینگوی و ویرجینیا وولف، قرار گرفت . هرچند که امروز کمتر از فیتزجرالد شناخته شده است، اما بهعنوانِ یکی از تأثیرگذارترین طنزپردازانِ آمریکا شناخته میشود و سبکِ خاصِ او در گفتوگونویسی، نویسندگانِ بعدی را تحت تأثیر قرار داد .
۴: خانم شیلا گراهام (Sheilah Graham) یک شخصیت برجسته در هالیوود و همچنین عاشقِ سالهای پایانیِ زندگیِ «اف. اسکات فیتزجرالد» بود. اما 👤شیلا گراهام که بود؟ اویک ستوننویس مشهورِ شایعات (gossip columnist) در دوران طلایی هالیوود بود . گراهام در کنار «لوئلا پارسونز» و «هدا هاپر»، یکی از سه زن قدرتمندی بود که میتوانستند با نوشتههایشان، حرفهٔ بازیگران را بسازند یا نابود کنند؛ چنانکه خودش میگفت «آخرین عضو از سهگانهٔ ناپاک» بود . زندگیِ او خودش قصهای جذاب و پرفرازونشیب بود: با نام «لیلی شیل» در یک خانوادهٔ فقیریهودی در لیدز انگلستان به دنیا آمد و پس از مرگ پدر، دوران کودکیاش را در یک پرورشگاه در لندن گذراند . او بعدها با پشتکار، از یک رقصنده و فروشندهٔ مسواک، به یکی از تأثیرگذارترین روزنامهنگاران هالیوود تبدیل شد . بر اساس اطلاعات موجود، رابطه عاشقانه آنها در ژوئیه ۱۹۳۷ و در یک مهمانی در هالیوود آغاز شد. گراهام در آن زمان با مارکیز دونگال نامزد بود، اما پس از آشنایی با فیتزجرالد، شیفتهٔ او شد و نامزدیاش را به هم زد . آنها تا زمان مرگ فیتزجرالد در سال ۱۹۴۰، حدود سه سال و نیم با هم زندگی کردند . در این دوران، فیتزجرالد که با الکل و مشکلات مالی دستوپنجه نرم میکرد، برای گراهام یک برنامهٔ درسی شخصی طراحی کرد و او را راهنمایی میکرد؛ موضوعی که گراهام بعدها در کتابی به نام «کالجی برای یک نفر» (College of One) به آن پرداخت . خودِ گراهام نیز در روزهای پرنوسان زندگیِ فیتزجرالد، در کنار او ماند و حتی در آخرین لحظات زندگیاش، کسی بود که پیکرِ بیجانِ او را در آپارتمانشان پیدا کرد . گراهام بعدها در کتاب پرفروش خود به نام «محبوبِ بیدین» (Beloved Infidel)، که در سال ۱۹۵۹ با بازی گریگوری پک و دبورا کر به فیلم نیز تبدیل شد، جزئیاتِ این رابطه را روایت کرد . هرچند که او پیشبینی کرده بود که خودش شاید فقط بهخاطرِ رابطهاش با فیتزجرالدبه یاد آورده شود .
۵: اطلاعات موجود بهوضوح نشان میدهد که فیتزجرالد دچار یک فوبیای عجیب نسبت به پای خود بوده است. در یک مصاحبه در سال ۱۹۲۴، او اعتراف کرده که دیدن پای خودش او را با «خجالت و وحشت» پر میکرده است . این وسواس به حدی بود که از شنا کردن پرهیز میکرد و حتی در ساحل نیز کفش و جوراب به پا داشت، و این رفتار در زندگینامههای او به عنوان یک «ناهنجاری» ثبت شده است . اما ارتباط این رفتار با رمان اولش، «این سوی بهشت»، نیز دقیق و موجه به نظر میرسد. قسمت عجیبی که در پاراگراف به آن اشاره شده، بهخوبی نشان میدهد که فیتزجرالد از طریقِ نوشتن با این وسواس درونی خود درگیر میشده و آن را به شخصیتِ داستانش (اموری بلین) فرافکنی کرده است. این که نویسندهای از نوشتههایش برای کاوش و مواجهه با تمایلات و اضطرابهای شخصی خود استفاده کند، یک رویهی رایج و قابل قبول در روانشناسی ادبیات است. هرچند در منابع بهصراحت به عنوان «مقابله با این تکانهها» از آن یاد نشده، اما تحلیل، بسیار معقول است. دریک کلام، ادعاهای مطروحه در این پاراگراف، بر اساس منابع معتبر، کاملاً قابل قبول و مستند هستند. این موضوع بهعنوان یکی از ابعاد عجیب و غریب شخصیتِ پیچیدهی فیتزجرالد در زندگینامههایش ثبت شده و بازتاب آن در اولین رمانش، نشاندهندهی رویکردی خودکاوانه در نویسندگی اوست.
۶: در اینجا نویسنده عمداً از یک بازی زبانی (pun) استفاده کرده است. عنوان Sign of the Cross دو لایهٔ معنایی دارد. معنای اصلی و شناختهشده که «نشان صلیب» یا «علامت صلیب» است و اشارهٔ غیرمستقیم به جدول یا crossword چون «cross» در crossword نیز وجود دارد، خواننده پس از دیدن پاراگراف متوجه میشود که منظور، جدولهای کلمات متقاطع هم هست. بنابراین عنوان را نباید اینگونه فهمید که «برای فیتزجرالد جدول حکم صلیب را داشت». چنین برداشتی در متن هیچ پشتوانهای ندارد. منظور فقط یک شوخی زبانی است: cross هم «صلیب» است و هم جزء اصلی واژهٔ crossword.
این پاراگراف کوتاه، نگاهِ تیزبینانه و تا حدی بدبینانهٔ فیتزجرالد را به فرهنگِ عامهٔ روزگار خود را نشان میدهد. عنوانِ «نشانِ صلیب» را میتوان نوعی طنزِ تلخ در نظر گرفت؛ چون فیتزجرالد جدولهای کلماتمتقاطع را نه یک سرگرمیِ بیآزار، که نشانهای از «نوروزِ فراگیر» یا اختلالِ روانیِ جمعی میداند. در واقع، او معتقد بود که این وسواسِ ناگهانی به پر کردنِ خانههایِ خالی، بازتابِ اضطراب و پوچیِ جامعهای است که از جنگِ جهانیِ اول و تغییراتِ سریعِ مدرنیته به ستوه آمده بود. این جمله، نمونهای کلاسیک از نگاهِ منتقدانهٔ فیتزجرالد به «عصرِ جاز» است. او در عینِ حال که یکی از نمادهایِ این دوران محسوب میشد، همواره از سطحیگری، مصرفزدگی و فرارِ روانرنجورانهٔ مردم از واقعیت انتقاد میکرد. این که او پدیدهای به ظاهر بیاهمیت مانند جدول را نشانهٔ «نوروزِ ملی» میداند، نشان میدهد که چقدر نسبت به روحیاتِ جمعیِ زمانهاش حساس بوده است. همچنین، این پاراگراف از زاویهای دیگر جالب است: فیتزجرالد که خود یکی از بزرگترین داستانسرایانِ قرن بود، شاید بازیهایِ زبانیِ بیهدف را تحقیر میکرد، چون آنها را ضدِّ خلاقیت و داستانپردازیِ اصیل میدانست. از این نظر، انتقادِ او به جدولها، نه فقط یک مشاهدهٔ اجتماعی، که نوعی بیانیهٔ ادبی هم هست. در کل، این پاراگراف، پنجرهای کوچک اما گویا به شخصیتِ فیتزجرالد میگشاید: مردی که در دلِ عیشونوشِ دورانِ خود، نشانههایِ زوال را میدید و از بیانِ آن هراسی نداشت، حتی اگر دربارهٔ چیزی به ظاهر پیشپاافتاده مثل جدولِ کلماتِ متقاطع بود.
۷: این پاراگراف، یکی از تلخترین و در عین حالِ طنزآمیزترین جنبههایِ رابطهٔ فیتزجرالد و همینگوی را به تصویر میکشد. جملهٔ «[همینگوی] همیشه حاضر بود به کسانی که بالاتر از او بودند، کمک کند» یک طعنهٔ عمیق و چندلایه است که شخصیتِ همینگوی و همچنین موقعیتِ خودِ فیتزجرالد را هدف قرار میدهد. رابطهٔ فیتزجرالد و همینگوی؛ از «استادی» تا «رقابتِ تلخ» چگونه بود؟ آغازِ دوستی: فیتزجرالد (که ۳ سال از همینگوی بزرگتر بود) در سال ۱۹۲۵ در پاریس با همینگوی آشنا شد. در آن زمان، فیتزجرالد نویسندهای موفق و مشهور بود (با «گتسبی بزرگ» که تازه منتشر شده بود) و همینگوی، نویسندهای جوان و گمنام. فیتزجرالد به همینگوی کمک کرد تا با ناشرانِ مهم ارتباط برقرار کند و نسخهٔ اولیهٔ «خورشید همچنان میدمد» را ویرایش کرد. و آنگاه شکافِ عمیق میان آنها سرباز کرد. همینگوی، برخلافِ انتظار، هرگز قدردانِ این کمکها نبود. او در نامهها و مصاحبههایش، بارها به فیتزجرالد تاخت و او را بهخاطرِ «ضعفِ شخصیتی»، «وابستگی به الکل» و «ناتوانی در کنترلِ زندگی» تحقیر کرد. در مقابل، فیتزجرالد در ملاءِ عام، هرگز به همینگوی پاسخِ تند نداد، اما در دفترچهها و نامههایِ شخصیِ خود، نفرتِ عمیقِ خود را فاش جملهٔ «همینگوی همیشه حاضر بود به کسانی که بالاتر از او بودند، کمک کند» - یک کنایهی ظریف اما کشنده است. این جمله، یک طنزِ تلخِ اجتماعی است که میتوان آن را از چند زاویه تفسیر کرد. حمله به «چاپلوسیِ قدرتمحور» همینگوی: فیتزجرالد میگوید که همینگوی تنها به کسانی کمک میکرد که «بالاتر از او بودند»؛ یعنی کسانی که در سلسلهمراتبِ ادبی یا اجتماعی، جایگاهِ بالاتری داشتند. این یک اتهامِ سنگین است: همینگوی یک «چاپلوسِ فرصتطلب» بود که بهجایِ کمک به دوستانِ واقعی (مانندِ خودِ فیتزجرالد که در آن زمان از او پایینتر بود)، بهدنبالِ جلبِ رضایتِ قدرتمندان میگشت. بازتابِ نگاهِ طبقاتیِ همینگوی: همینگوی در زندگی، بهشدت تحتِ تأثیرِ «مردانگیِ سنتی» و «قدرتِ فیزیکی» بود. او نویسندگانی را تحسین میکرد که زندگیهایِ ماجراجویانه (مانندِ جنگ، گاوبازی، شکار) داشتند. فیتزجرالد، با بدنِ نحیف و زندگیِپرزرقوبرقِ شهری، در چشمِ همینگوییک «مردِ ضعیف» بود. بنابراین، همینگوی به کسانی که «بالاتر» از خودش میدانست (از نظرِ قدرت، شهرت یا ثروت) احترام میگذاشت، اما با کسانی که «پایینتر» میدید، رفتارِ تحقیرآمیزی داشت. طعنهای به خودِ فیتزجرالد: فیتزجرالد با این جمله، بهطورِ غیرمستقیم به موقعیتِ خود نیز اشاره میکند. او میگوید که همینگوی حاضر بود به او کمک کند، اما چون او را «پایینتر» از خود میدانست، این کمک را با «تحقیر» همراه میکرد. بهعبارتِ دیگر، فیتزجرالد به همینگوی میگوید: «تو فقط به کسانی کمک میکنی که بتوانی از آنها بهرهبرداری کنی؛ اما به کسانی که واقعاً به کمک نیاز دارند (مثلِ من)، پشت میکنی.» نگاهِ جنسیتی: همینگوی در نوشتهها و رفتارش، نگاهی «مردسالارانه» و «تحقیرآمیز» به زنان داشت. زلدا، که خود زنی جسور، هنرمند و خارج از چارچوبِ سنتی بود، بهخوبی این نگاه را درک میکرد و از آن بیزار بود. فیتزجرالد در دههٔ ۱۹۳۰، بهتدریج اعتبارِ ادبیِ خود را از دست داده بود، در حالی که همینگوی به یک «اسطورهٔ زنده» تبدیل میشد. فیتزجرالد میدانست که اگر با همینگوی درگیر شود، در نگاهِ عموم، «بازنده» خواهد بود. بنابراین، ترجیح داد که «سکوتِ تحقیرآمیز» را پیشه کند و نفرتِ خود را در نوشتههایِ خصوصی (نامهها و دفترچهها) تخلیهکند. این «سکوتِ استراتژیک»، خودش یک نوع «مقاومتِ منفعلانه» در برابرِ قلدریِ همینگوی بود. برخی از منتقدان معتقدند که فیتزجرالد و زلدا، همینگوی را ناعادلانه قضاوت کردهاند. همینگوی نیز در نامههایش، به فیتزجرالد کمکهایِ مهمی کرده بود (مثلاً در ویرایش «گتسبی بزرگ»). اما واقعیت این است که: همینگوی در خاطراتش (مانند «یک ضیافتِ سیار»)، فیتزجرالد را بهطرزِ تحقیرآمیزی به تصویر کشید و او را یک «نویسندهٔ ضعیفاراده» معرفی کرد. فیتزجرالد، برخلافِ همینگوی، هرگز در ملاءِ عام به او توهین نکرد و حتی پس از مرگش، نامههایی از او باقی مانده که در آنها از «نبوغِ ادبیِ» همینگوی تمجید کرده است. بنابراین، جملهٔ فیتزجرالد،یک «واکنشِ بهحق» به رفتارِ زورگویانهٔ همینگوی است، نه یک «تهمتِ بیاساس».
۸: شخصیتهای معروفی که در این پاراگراف به آنها اشاره شده، «دیدی» (Diddy) و «لیندزی لوهان» (Lindsay Lohan) است. شان کومز که با نامهای هنری «دیدْی»، «پی. دیدی» و «پاف دیدی» شناخته میشود، یک خواننده، تهیهکننده موسیقی و کارآفرین آمریکایی است. او در اواخر دهه ۱۹۹۰ و دهه ۲۰۰۰ میلادی به خاطر برگزاری مهمانیهای افسانهای و مجللاش معروف بود که به «مهمانیهای سفید» (White Parties) شهرت داشتند. این مهمانیها که از سال ۱۹۹۸ تا ۲۰۰۹ برگزار میشدند، به خاطر حضور سلبریتیهای درجهیک، رعایت یک کد لباس کاملاً سفید و فضای افراطی و پرخرج خود، به یکی از رویدادهای حسابی در فرهنگ عامه تبدیل شده بودند. به همین دلیل، نویسنده با اشاره به «دیدْی» (Diddy) در کنار فیتزجرالدها، به وجههٔ سلبریتی و سبک زندگی افراطی آنها اشاره دارد. لیندزی لوهان در اصل یک هنرپیشه و خواننده آمریکایی بود که در اوایل دهه ۲۰۰۰ به اوج شهرت رسید و به یکی از پرتکرارترین چهرههای مجلات زرد و سوژههای پاپاراتزی (یا همان عکاسان مزاحم برای تعقیب و شکار سلبریتی ها) تبدیل شد. شهرت او نه تنها به خاطر نقشهای سینماییاش، بلکه به خاطر زندگی شبانهای پرحاشیه، مهمانیهای افراطی و رفتارهای جنجالیاش در آن دوران بود. به گفته یک عکاس پاپاراتزی در آن سالها، ستارههایی مثل او «هر شب در کلوپهای مختلف» دیده میشدند و «تا ساعت ۵ صبح بیرون میماندند». این زندگی پرهیاهو و به تصویر کشیده شدن مداوم آن در رسانهها، لوهان را به نماد سلبریتیهای جوانِ پرمشکل و میهمانیروی افراطیِ دهه ۲۰۰۰ تبدیل کرد.
۹: این حکایتها بخشی از اسطورهپردازیهای دوران «جاز» دربارهی فیتزجرالدهاست که ریشه در رفتارهای واقعی و افراطی آنها دارد. ماجرای آتشنشانی و اشاره به قلب. این ماجرا که در پاراگراف به آن اشاره شده، کاملاً واقعی است و در تابستان ۱۹۲۰، اندکی پس از ازدواج اسکات و زلدا، در وستپورت، کنتیکت رخ داده است. آنها در این شهر ساحلیِ آرام، مهمانیهای پرزرقوبرقی برپا میکردند که با استانداردهای جامعهی آن دوران بسیارنامتعارف بود . دریکی از این شبها، زلدا به دروغ با آتشنشانی تماس میگیرد. وقتی مأموران آتشنشانی به محل میرسند و میپرسند آتش کجاست، زلدا به سینهاش اشاره میکند و میگوید: «اینجا!» . این حرکت نمایشی، نمونۀ بارز روحیۀ شوخ و جنجالآفرین زلدا بود که برای جلب توجه، از هیچ کاری ابا نداشت. 🍅ماجرای جوشاندن ساعتها و جواهرات در سوپ گوجهفرنگی. این شوخی که در پاراگراف به آن اشاره شده، هرچند مستندات تاریخی مستقیم و گستردهای برای آن در دسترس نیست، اما با شخصیتپردازیهای رایج از فیتزجرالدها به عنوان زوجی که به شوخیهای عجیب و غریب و بعضاً ویرانگر شهرت داشتند، کاملاً همخوانی دارد . این حکایتها، هرچند ممکن است با اغراق و بزرگنمایی همراه شده باشند، اما اساس واقعی دارند و نشاندهندهی یک سبک زندگی افراطی هستند. فیتزجرالدها به عنوان «پادشاه و ملکهی دوران جاز»، با رفتارهای عجیب و غریب خود، به دنبال «تکان دادن» جامعهی آن زمان بودند . این رفتارها تنها به شوخیهای نمایشی ختم نمیشد و شامل موارد زیر نیز بود: نوشیدن مشروبات الکلی بسیار: در زمان ممنوعیت الکل در آمریکا . پذیرایی از مهمانان ناخوانده و برپایی مهمانیهای چندروزه . هدر دادن پول: اسکات معروف بود که با اسکناسهای۵ دلاری سیگارش را روشن میکرد. با این حال، مهم است که این رفتارها را صرفاً بخشی از شخصیتِ پر از تناقض و عصیانگرای زلدا و اسکات بدانیم. در پشت این شوخیها و خوشگذرانیها، زندگیای پر از چالشهای مالی، اعتیاد اسکات به الکل و مشکلات روانیِ رو به وخامتِ زلدا نهفته بود که سرانجام به بستریشدن او در آسایشگاههای روانی و مرگش در یک آتشسوزی انجامید .
۱۰: این پاراگراف، یکی از طنزآمیزترین و در عین حالِ تندترین کنایههای ادبیِ فیتزجرالد را به تصویر میکشد. او با این جمله، هم به «توماس وولف» (نویسندهی بزرگِ آمریکایی) و هم به «مکسول پرکینز» (ویراستارِ محبوبِ هر دو) یکتیرِ دو نشان زده است. توماس وولف کیست و رابطهاش با فیتزجرالد چه بود؟ توماس وولف (Thomas Wolfe) یکی از بزرگترین رماننویسانِ آمریکاییِ قرنِ بیستم بود که با رمانهایِ پُرحجم و شاعرانهاش (مانند «به خانه نگاه کن، فرشته» و «زمان و رودخانه») شهرت یافت. او و فیتزجرالد، هر دو توسط «مکسول پرکینز» (ویراستارِ افسانهایِ انتشاراتِ اسکریبنر) کشف و منتشر شدند. رابطهی ادبی: فیتزجرالد (که ۴ سال از وولف بزرگتر بود) در ابتدا به استعدادِ وولف ایمان داشت و حتی در سال ۱۹۳۵، مقالهای دربارهٔ او نوشت و او را «بزرگترین نویسندهٔ نسلِ خود» خواند. اما بهمرور، اختلافاتِ شخصیتی و ادبیِ عمیقی میانِ آنها شکل گرفت. رقابت و حسادت: فیتزجرالد از موفقیتِ وولف (که کتابهایش پرفروش میشد) رنج میبرد، در حالی که خودش با افولِ روزافزونِ اعتبارِ ادبی روبرو بود. وولف نیز در نامههایش، فیتزجرالد را بهخاطرِ «ضعفِ شخصیتی» و «ناتوانی در کنترلِ زندگی» تحقیر میکرد. وقتی پرکینز، نسخهٔ پیش از چاپِ رمانِ اولِ وولف («به خانه نگاه کن، فرشته») را برایِ فیتزجرالد فرستاد، فیتزجرالد با این پاسخِ کوتاه، یک طعنهٔ سرد و زیرپوستی را به کار برد: «تقدیمنامه را دوست داشتم» (I liked the dedication): تقدیمنامهٔ وولف به پرکینز، یک قدردانیِ صمیمانه و پرشور بود که در آن، وولف از پرکینز بهعنوانِ «ویراستاری که به من ایمان داشت» تمجید کرده بود. فیتزجرالد با این جمله، بهطورِ ضمنی به پرکینز میگوید: «تقدیمنامهات خوب بود، اما خودِ کتاب، چنگی به دل نمیزند.» از دیدگاهِ امروز، «به خانه نگاه کن، فرشته» یکی از شاهکارهایِ ادبیاتِ آمریکا محسوب میشود و بسیاری از منتقدان، آن را برتر از آثارِ فیتزجرالد میدانند.
فصلهای قبلی و منتشر شده از کتاب:
اونوره دو بالزاک
ویلیام شکسپیر
لرد بایرون
ادگار آلن پو
چارلز دیکنز
خواهران برونته
هنری دیوید ثورو
والت ویتمن
لئو تولستوی
امیلی دیکینسون
لوییس کارول
لوئیزا می الکات
مارک توِین
اسکار وایلد
آرتور کانن دویل
ویلیام باتلر ییتس
اچ .جی. ولز
گرترود استاین
جک لندن
ویرجینیا وولف
جیمز جویس
فرانتس کافکا
تی. اِس. الیوت
آگاتا کریستی
جی. آر. آر. تالکین
