ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Sat, 08.01.2022, 22:59
نگاهی زیرچشمی به آثار دولت‌آبادی

‏قربان عباسی

نگاهی زیرچشمی به آثار دولت‌آبادی؛ از ته شب تا سلوک ‏


‏«این سرزمین یک لخته درد است لحظه به لحظه‌اش را ‏که نگاه کنید فاجعه‌ای است که فاجعه بعدی را ‏دارد آبستن می‌شود. و در حرکت متوالی فاجعه، مردم ‏هستند که مالیده می‌شوند و تبدیل می‌شوند به ‏لخته لخته‌های تازه‌ای از درد.»

اینها سخنان محمود دولت‌آبادی هستند در میانسالی. ‏نویسنده‌ای برآمده از دل فقر کمرشکن. فقری ناگزیرانه که نویسنده را به کار روی زمین، ‏چوپانی، پادوی کفاشی، صاف‌کردن میخ‌های کج، ‏دوچرخه‌سازی و سلمانی وامی‌دارد. گریز از رنج و ‏نکبت آسان نیست. در روح آدم که حک شود نشانه‌هایش ‏را تا آخر عمر در ذهن و زبان نویسنده بازتاب ‏خواهد داد. ‏

آثار دولت آبادی بازتاب‌دهنده این رنج‌ها و نکبت‌هاست. فقر و مسکنتی که گریبان بسیاری از ما را ‏گرفته است. آرزویش را نگاه کنید: ‏‏«بیشتر وقت‌ها دلم می‌خواست که یک قهوه‌خانه ‏داشته باشم».

دولت‌آبادی کار داستان‌نویسی را با انتشار کتاب ‏‏«ته شب» در سال ‏‎۱۳۴۱‎‏ شروع کرد و از نخستین اثرش تا ‏«سلوک» که آخرین اثرش است همه ویژگی‌های مشترکی ‏دارند؛ گذرازیک وضعیت به وضعیتی دیگر، بحران پشت ‏بحران و نهایت آوارگی و دربه‌دری. در داستان کوتاه ‏‏«ته شب» اکبر، قهرمان داستان، آواره‌ی کوچه‌هاست. ‏سراسر داستان بازتاب رنج، اندوه و نفرت است. ته ‏شب روایت کوتاهی از شبگردی جوان معصومی است که ‏در تلخی اندوهبار گرفتار است و سر از خانه زوج پیر و ‏مریض درمی‌آورد و خطاب به آنها می‌گوید: ‏‏«درآدم‌های بدبختی نظیر ما چیزی هست که به ‏همدیگه نزدیکمون می‌کنه و ما هر وقت اونو بشناسیم ‏در هر کجا که باشیم بدون واهمه به هم نزدیک می‌‏شیم»

از ویژگی‌های بارز دولت‌آبادی یکی هم این است که ‏در عین کلافگی و نگاه تلخ او به زندگی، امید را در ‏دل خود حفظ می‌کند. اکبر قهرمان ته شب می‌گوید: ‏‏«کهنگی را مرگ می‌بلعد و حیات پدیده جدید و کامل‏تری به جای آن می‌آفریند.» ‏

اما داستان «ادبار» داستانی است که بعد از «ته شب» ‏نوشته می‌شود در کنار پای گلدسته امام‌زاده، هجرت ‏سلیمان، سایه‌های خسته و بیابانی. ادبار زندگی ‏پرادبار جوانی است به نام رحمت. او هنوز کودکی ‏بیش نیست که پدرش به شهر رفت و قول داد تا یک ‏جفت گیوه نوی پاشنه‌چرمی و یک حلقه چرخ برایش ‏بیاورد و رحمت دو روزی از خوشحالی روی پا بند ‏نبود، روز سوم و چهارم و چندم، ولی خبری نشد. پدر ‏هرگز بازنمی‌گردد. بعضی می‌گفتند «از ادبارگریخت».

‏در داستان‌های دولت‌آبادی پدر هرگز ذلیل نیست. ‏ذلت که بیاید، پدر می‌رود، هجرت می‌کند، گم می‌‏شود تا ذلیل نشود. مادرش هم دوامی نمی‌آورد و ‏تمام می‌کند. رحمت را به کوکب می‌سپارند. صاحب ‏تریاک‌خانه. ‏«بعد از ناهار کوکب توی آفتاب پشت بامش می‌نشست، ‏پاهایش را روی هم دراز می‌کرد و سرش را به دامن ‏رحمت می‌گذاشت و می‌گفت بجورش.» در همین بعد ‏از ظهرهاست که رحمت نوجوان کوکب را تصرف می‌کند: ‏‏«خودش را از حاشیه کوکب کشید و خواباندش سینه ‏دیوار. پلاسچه را از زیر کشید و خودشان را ‏پوشاند».

نوعی ناتورالیسم که بیماری فقیرانه را ‏بازتاب می‌دهد. عشق‌بازی فقیران رمانتیک نیست ‏پررنج است. چندان با تجاوز و تعدی فاصله‌ای ندارد. ‏در همین داستان رحمت را از خانه می‌رانند چون غشی ‏است و سرانجام از خانه موقوفات خیرات سردرمی‌آورد ‏که با دیدن معاشقه مردغربتی و زنش از سوراخ ‏دیوار شاهد همه چیز است و رحمت به ناچاربه سوی ‏چارپای غربتی کشیده می‌شود در طویله. سر بزنگاه ‏مردغربتی می‌رسد و رحمت پرکینه سرش را به دیوار می‌کوبد و پای آخور پخش می‌کند.

در داستان «بند» باز فاجعه از راه می‌رسد. پدر فقیر ‏بچه‌اش اسدالله را به پیش مظفر صاحب کارگاه ‏قالیبافی می‌برد تا پسر را به دست او بسپرد. مظفر ‏از او کار می‌کشد. از کارگاه می‌گریزد تا به خانه ‏عمویش پناه ببرد ولی عمو نان‌خور اضافی نمی‌‏خواهد. او را دوباره پیش مظفر می‌برد. آنقدر ‏کتکش می‌زند که طفلک تصمیم می‌گیرد «هرطور شده ‏خودش را از کف چسبنده این دکان برهاند» ‏چگونه؟ «نیمه شب چلیک نفت را برداشت و از قالی اول ‏شروع کرد بعد دوم بعد سوم و در یک چشم برهم زدن ‏کارگاه مثل جهنم یکپارچه الو شد».

برای تسکین ‏این منبع عظیم نفرت و رهایی از این بن‌بست چاره‌‏ناپذیر راه دیگری هم هست؟ واکنش تخریبی اسدالله ‏بعدها در ابعادی وسیع‌تر خود را در قالب گل‌محمد، ‏کلیدر را عرصه تاخت‌وتاز خود می‌کند. بی‌عدالتی ‏و انتقام. بن‌بست و تخریب. و تروریسم چیست؟ ‏جز شرایطی که درآن نفرت و بن‌بست حرف اول را می‌‏زنند. این سرنوشت ماست.

مالکان، سروران، اربابان و طبقه غالب نه ‏انسانیتی می‌شناسد و نه مروتی. و آن طرف‌تر برای ‏شکستن این دیالکتیک مرگبار ناگزیر از تخریب و ‏شلیک می‌شود. و نتیجه ویرانی و غم. گریه و ماتم ‏و تاریخی سراسر پرادبار و پر از لخته‌های درد.

داستان «هجرت سلیمان» داستانی است که چشم را پر ‏اشک می‌کند. ماجرا از این قرار است که معصومه زن ‏سلیمان به خاطر زندوزای زن حاج نعمان ارباب به ‏شهر می‌رود و وقتی برمی‌گردد «روشنایی از گونه‌هایش تتق می‌کشید. دهانش انگار تنگ‌تر شده بود و ‏گونه‌هایش گردتر و لب‌هایش مثل عناب قرمز می‌زد و ‏چشم‌هایش مثل دو تکه الماس می‌درخشیدند». اما شوهرش ‏در غیاب او گرفتار بدبختی حرف مردم شده است. رنگ ‏به رویش نمانده بود و صورتش شده بود مثل تیماجی ‏که توی آفتاب مانده باشد. ناموس و غیرت.‏ دو ارزشی که کوچکترین خدشه‌ای به آن، جهان مرد ‏روستایی را به جهنم تبدیل می‌کند.

زن بیچاره تازه برگشته خونه که سلیمان شروع می‌‏کند: ‏«شهر را خوب تماشا کردی؟ مناره‌هایش را خوب دیدی؟ ‏گلدسته‌هایش را خوب تماشا کردی؟ دیدی تو شهر از تو ‏لوندترم هست؟ از همو روز اول پتیارگی تو رگ و پی‏ات بود. مهر دیوثی را زدی به پیشانی‌ام. طوق ‏قرمساقی را انداختی به گردنم.» ‏

سلیمان همچنان زمخت می‌گوید و زن مدارا می‌کند ‏تا سرانجام او نیز به خشم می‌آید «به شهر رفتم که ‏رفتم دلم خواست برم با همه مردای شهری هم چخ چخ ‏کردم». سلیمان افسار پاره می‌کند رگ غیرت می‌ترکد می‌گوید «به سیخت می‌کشم» و می‌افتد به جان زن ‏بیچاره.... حرف مردم و جهان سنتی. ذهنیت سنتی ‏ذهنی است که دیگری بزرگ به جای او می‌اندیشد. ‏خود سوژه نیست توان اندیشیدن مستقل را ندارد. ‏فردیت را نمی‌شناسد. فقط دو کلمه می‌شناسد ناموس ‏و غیرت. و البته فقط برای زنان که باید همیشه ‏زیر لحاف پنهان بمانند. کتک بخورند تا مردان ‏سرشان را بالا بگیرند. این تاریخ مذکر ماست. تاریخ ‏نرینه‌سالارانه که هنوز قربانیان خود را دارد.

در داستان «عقیل» باز صدای پای فقر است که شنیده می‌‏شود. بوی چرک و کثافت. کسی که نان برای خوردن ‏ندارد لابد پول برای حمام کردن هم ندارد و باید ‏زندگی‌اش بوی گه بدهد. جهل و فقر و پلشتی. گرچه ‏دولت‌آبادی برخلاف چوبک و هدایت هوای این طبقه را ‏نگه می‌دارد. فقر موجب اختلاف پدر و مادر ذولقدر ‏نوجوان شده بود، نوجوانی درآستانه مرد شدن. «به ‏خانه که رسید صدای رنج‌مویه‌های بابایش را شنید ‏صدای بابایش مثل یکجور صدای حیوان شده بود» ‏در خانه از مادر خبری نیست. و خواهر و برادر کوچک ‏ذولقدر هر دو گریانند و یکی شان به ذولقدرمی گوید ‏‏«دعوا بازهم دعوا».

شب که می‌رسد فقط صدای تنهایی ‏است و صدای ناله و ضجه. و صدای دولت آبادی به ‏گوش می‌رسد: ‏‏«دردی که دیگر جان را نمی‌آزارد. جان را بدل به ‏کلوخ می‌کند، آدم را از بیرون جدا می‌کند، بر می‌‏کند می‌برد و دیگر چیزی را حس نمی‌کند. چون او ‏خود درد شده است. تن سمی، نیش مار را پس می‌زند.»

فقر و نکبت فضیلت را نابود می‌کند. از فرودست‌‏ترین طبقات جامعه چگونه می‌توان انتظار داشت ‏فضیلت را پاس بدارند. دروغ نگویند، حیله‌گر نشوند ‏و به کوچک‌ترین فرصتی که دست داد دم‌دستی خود را ‏به ابزار شهوت خود بدل نکنند. آنها فرصت ندارند. ‏زندگی بی‌رحم‌تر از آنهاست که به آنها مجالی ‏دوباره بدهد. زندگی، تقدیر هرچه اسمش را بنامید ‏آنها را تباه کرده است. آنها یک بو می‌شناسند؛ ‏بوی تعفن و تباهی. مثل میوه کرم‌خورده هستند از ‏درون جویده می‌شوند، می‌پوکند و به یک آن فرو می‌‏افتند. فضیلت از آن اغنیاست. آنها که شکم‌شان سیر ‏است و سر سفره بعد پرخوری دعا می‌کنند که خدای ‏باری تعالی‌شان فقرا را نیز سیر کند و لقمه ‏نانی نثارشان.!!»

و می‌رسیم به «سلوک» که ‏مانیفست ادبی دولت‌آبادی است. ‏«تا چه مایه اندوهناک و دشوار می‌تواند بود عالم ‏وقتی تو هیچ بهانه‌ای برای حضور در آن نداشته ‏باشی.... درون تو که غرق است در واژگانی مثل ‏استفراغ، شناعت و کینه...»  و ناگهان در مقطع مرگ خود را می‌یابی خیره به ‏سرزمینی که کماکان بی‌رحمانه زخم می‌زند و از ‏کوی و برزن‌اش خون می‌برد.

سلوک بعد مدت‌ها ‏نوشته شد. به تلخی زهر. جوهر دوران دهه شصت است. شخصیت اصلی رمان قیس ‏نقاش است که برای دیدن دوستش آصف سرزده و بی‌خبر ‏به شهری اروپایی آمده است. مردی که درخود فرو ‏می‌رود و انگار در پی گمگشته‌ی است اما او چه کسی ‏را گم کرده است: ‏«پی پدر بودن، پی پدر خود گشتن، جست‌وجو کردن، و ‏سرانجام در پی او رفتن و به سرنوشت نهایی او تن ‏سپردن. احساس تازه‌ای در من نیست. من همیشه شیفته ‏پدرم بوده‌ام و هستم» ‏

بازگشت به پدر. انسانی که رنج و زجر و عداب و ‏ضجه و فقر تکه‌تکه‌اش کرده است. خردش کرده است. ‏و برای اینکه ذلیل نشود گریخته است. او می‌خواهد ‏در سلوک پی پدر رود و او را به خانه بازآورد تا ‏این خانه دوباره خانه شود. شاید اما اگر او را ‏دگرگونه یافت چی؟ همینم می‌شود. پیرمرد «در شیارهای ‏مغزش انباشت چرک به فغان درمی‌آید» پیرمردی که ‏یادآور تصویر پیرمرد خنزرپنزری هدایت است.

در سلوک قهرمان بخت برگشته عاشق زنی می‌شود به ‏نام مها که دگرگونه از آب درمی‌آید «زنی که یازده ‏سال پتیارگی را در اندرون خود پنهان می‌داشته ‏است» و ناگهان درمی‌یابد که «مها خمیرمایه ‏فرومایگی بود اگرچه مجال آشکار شدنش به او داده نمی‌شد».. نه پدر را بازمی‌یابد و نه عشق را که ‏نوید آینده و یک زندگی تازه است. نه گذشته‌ای ‏درخور و نه آینده‌ای که بتوان بدان امید بست. می‌‏گوید: ‏«هنوز باورم نشده است که روحم به قتل رسیده ‏است». ‏

خود دولت‌آبادی در سلوک می‌نویسد: ‏‏«عجیب‌ترین خوی آدمی این است که می‌داند فعلی بد ‏و آسیب‌رسان است اما باز آن را انجام می‌دهد و به ‏کرات هم. هر آدمی دانسته و ندانسته به نوعی ‏در لجاجت و تعارض با خود به سر می‌برد و هیچ ‏دیگری ویرانگرتر از خود آدمی نسبت به خودش نیست».

سلوک حدیث نفس نویسنده است و البته گزارشگر حال ‏پرادبار ما. ما که در انبوهی از تارهای اندوه و ‏فقر و نکبت ذهنی گرفتار شده‌ایم. با خود لج کرده‌‏ایم و خود را هر روز به قتل می‌رسانیم. و باورمان نمی‌شود آنکه روح ما را می‌کشد دیگری نیست ما ‏خودمان هستیم ما که با خودمان لج کرده‌ایم.