ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Sat, 14.08.2021, 20:21
تراژدی مرداد از قاهره تا تهران

علی‌محمد اسکندری‌جو

این نوشتار مرثیه بر تاریخ یا زمان سوخته نیست که ‏اکنون بر حافظه شکننده ما سنگینی می‌کند. در آغاز به ‏خاطر بسپاریم، در حافظه جمعی خویش یک سهراب به ‏سپهری و یک “صادق” به هدایت و یک مصدق به آزادی ‏بدهکاریم. به این بهانه اینجا از دو “سهراب” سترگ در ‏سپهر ادب ایران یاد کنیم که هر دو سودای “حقیقت” ‏داشتند. به یاد او که به تیغ یل سیستان، جان باخت تا ما ‏هم شاهد یک زخم تراژیک باشیم. مگر نه اینکه در اوج ‏تراژدی ناگهان تخلیه عاطفی (کاتارسیس ‏Katarsis‏) ‏شده و به لحاظ نفسانی پاکیزه می‌گردیم. دیگری نیز آن ‏سهراب دهه پنجاه است که برخی به کنایه، وی را ‏‏”بودا”ی ایران خواندند که چرا بجای جستن حقیقت اما ‏علیه نظام، دستی به سلاح و دلی به دریا و قلمی به قلیا نمی‌زند که شاید در سقوط “پهلوی” او نیز سهیم باشد. به ‏راستی چرا سهراب از خلوت خاموش کاشان خارج نشد ‏و تیری به پاسبانی نزد و ژنرالی هم ترور نکرد و شریفی ‏نیز به آتش نکشید تا حماسه ساز شود؟ آیا سهراب باید ‏خسرو شود که مسعود کشد تا “روزبه” شود؟ سهراب که ‏سوخت اما:‏
‏”کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ‏
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم”‏

اینک شعر آن سهراب و شعور این سهراب، دو پاره از ‏هویت و حافظه مشترک شده است. با این حال، حماسه ‏تراژیک را (که بعضا مقدس و مشروع نیز می‌شود) اگر ‏در اسطوره نیابیم یا آنکه نخواهیم ببینیم پس ناچار باید به ‏سوی زمان برویم و به پیشگاه تاریخ خم شویم تا حماسه ‏یا فاجعه را از آن زمان “سوخته” دریافت کنیم گرچه ‏تراژدی با تاریخ و زمان تقویمی (‏Cronus‏) چندان میانه ‏ندارد. به عبارتی هنر تراژدی (و نه هنر وُلگاری و ‏بازاری) معطوف به کرونوس نیست بلکه از جنس ‏کایروس”‏Kairos‏” است. به این سبب یک حادثه یا یک ‏فاجعه دنیوی (‏Mundane‏) را به یاری هنر نمایش نمی‌‏توان و شاید هم این روزها نباید بال و پر اخروی ‏‏(‏Spiritual‏) به آن حادثه بخشید. موسی نبی که از ‏‏”طور” به سوی قوم سرازیر شد، نه به نام پروردگار ‏آفریننده زمین و آسمانها بلکه به نام خدای پدران یا همان ‏خدای “تاریخ” بر قوم توحیدی ظاهر شد:‏

‏”ای موسی! برو و بزرگان قوم را گرد هم آورده به آنها ‏بگو: یهوه خدای پدران شما، خدای ابراهیم و اسحاق و ‏یعقوب …” (سِفر خروج، سوره سوه، آیه شانزدهم). با ‏این حال چرا فرهنگ ما به تاریخ، بی اندازه بی ‏اعتناست؟ آیا تاریخ هیچ حقیقتی در سینه ندارد که به ما ‏عرضه کند؟ ‏

هدف از تراژدی در واقع رسیدن به کاتارسیس یا پالایش ‏است؛ سیَلان دردناک روایت یا نمایش تراژیک هم ‏همواره تابعی از یک متغیر کایروتیک است و نه ‏کرونیک. پیداست برای درک درست تراژدی و تاثیر ‏روانی و روحانی آن بر “پالایش” انسان، چاره نیست جز ‏آنکه “ارسطو” را خواند تا از مکانیسم این میراث آتن که ‏در جهان پراکنده شده آگاه گشت. بنابراین ملتی که در ‏حافظه خویش تراژدی مرغوب ندارد پس جامعه ای با ‏هویت جعلی یا شکسته است. اینک سهراب گریزی و ‏سیاوش هراسی برخی آیا نشانه میهن دوستی است یا ‏نشانه یک درک ناقص است از کایروس و کاتارسیس در ‏تراژدی؟ ‏

پرسش بنیادی این است که ما در تاریخ و یا در اسطوره ‏کدام فاجعه، کدام حماسه یا حادثه را انتخاب کنیم و به ‏یاری هنر نمایش به تماشای آن بنشینیم تا از آلودگی پاک ‏شویم. تجاوز به ناموس وطن و تاراج ثروت ملی در دو ‏جنگ جهانی و یا عهدنامه گلستان که ایران را از ایران ‏جدا کرد آیا برای ما هیچ ارزش یادآوری و تزکیه نفسانی ‏دارد؟ به این سیاق، بازسازی صحنه های دلخراش و ‏توهین آمیز اشغال ایران توسط نیروهای بیگانه آیا هر ‏سال باید تکرار شود تا ما از آلودگی تصفیه شویم و به ‏زعم خویش با دشمنان میهن تسویه کنیم؟ حال که چنین نمی‌کنیم آیا حق نداریم که جدال فرسایشی حافظه را با ‏تاریخ دریابیم؟

به کدام منطق نباید هر سال هنر تراژدی را پاس داشت؟ ‏در این دنیای پریشان که دامنه پریشانی و ضریب ضلالت ‏آن بی انتهاست پس ما برای تخلیه عاطفی و پالایش روان ‏فردی و جمعی، بجز پناه جستن به دامن بزرگترین میراث ‏هنری یونان مگر چاره یا انتخاب دیگری هم داریم؟ ‏پیداست برخی که لقوه قلم دارند یا سخن “لغو” می‌گویند، ‏برای یافتن بدیل تراژدی همواره بر طبل آگاهی تاریخی ‏‏(به‌جای حافظه) می‌کوبند. آنگاه آگاهی از این زمان ‏سوخته تا کنون چه کرده که اینک به کار ما آید؟ تنها ذکر ‏‏(از ریشه عبری ذاخر ‏Zakhor‏ به معنای یاد آور، به ‏خاطر بسپار) است که می‌ماند و حافظه را جان می‌دهد ‏و جان را پاک می‌کند. به این سیاق، تراژدی با گشتاور ‏‏”پالایش” است که حافظه جمعی را هر از گاهی بارور می‌سازد. تراژدی، هنری پاک و از جنس هنرهای ‏مرغوب بویژه ادبیات است که نباید همانند تاریخ آن را ‏بازی کودکانه پنداشت تا آماج کنایه و گلایه این و آن ‏گردد. تراژدی همواره نرم افزاری دارد که دیگر گونه ‏های نمایش ندارند. این نرم افزار است که گستره و تاثیر ‏یک روایت تراژیک را تا بیکران می‌برد.‏

روزی که امنیت فدای آزادی شد

بر پایه یک اصل ساده منطقی تنها امنیت، یک ضرورت ‏نیست بلکه آزادی هم یک ضرورت است. به بیانی نه ‏آزادی همزاد امنیت است و نه امنیت همزاد آزادیست. ‏بنابراین، آن ملت که امنیت را فدای آزادی کرد سرانجام ‏هر دو را باخت. با سرنگونی دولت مشروع رادمرد ‏ایران دکتر محمد مصدق آیا آزادی فدای امنیت نشد؟ بی ‏جهت نیست که یک مصدق به آزادی بدهکاریم. با این ‏حال، نخست وزیر پاکدست ایران هیچ “مصونیت” ‏تاریخی ندارد و باید اندیشه و کردار سیاسی او را نقد کرد ‏حتی در حبس هفتاد ساله.‏

آن روز که دکتر مصدق در راه بازگشت از آمریکا در ‏پایتخت مصر فرود آمد (لبنان به هواپیمای حامل وی ‏اجازه فرود نداد) و یک میلیون مصری از فرودگاه تا هتل ‏محل اقامت نخست وزیر ایران به شوق استقبال از او ‏صف کشیدند و وی را دشمن امپریالیسم (عدو الاستعمار) ‏و نماد پیکار برای استقلال خاورمیانه خواندند. یالمار ‏شاخت نه با شاه دیدار کرد و نه جهت مستشاری به دربار ‏رفت. ایدئولوگ جنبش اخوان المسلمین مصر “سید قطب” ‏برای این میهن دوست ایرانی در روزنامه معتبر ‏‏”الاهرام” قصیده بلندی به نام “سلام بر مصدق” سرود. ‏از سوی دیگر حسنین هیکل شخصیت برجسته مصری ‏در همان نشریه الاهرام وی را ستود و در سرمقاله ‏‏”شقیقتنا ایران” سرزمین ما را شقیقه (خواهر) و مونس ‏مصر نامید. افزون بر این، “طه حسین” چهره مشهور ‏ادبی و فرهنگی مصر دکتر محمد مصدق را “افتخار شرق” ‏نامید؛ استادان و دانشجویان مصری “تندیس” وی را در ‏ورودی دانشگاه قاهره برافراشتند و “دُریه شفیق” شاعره ‏مشهور مصر و رهبر جنبش زنان در وصف این رادمرد ‏ایرانی چکامه زیبایی سرود. در آن روزها و آن جلوه ‏های کایروتیک که تبلور ملی گرایی “رُماتیک” و جنبش ‏استقلالی در خاورمیانه بودند که حتی ایدئولوگ اخوان ‏المسلمین را هم به شگفتی و ستایش از این ایرانی اشراف ‏زاده انداخته بود، نخست وزیر خطاب به دولت مصر ‏گفت که به پشتیبانی این ملت شما می‌توانید “کانال ‏سوئز” را ملی اعلام کنید.

چند ماهی از بازگشت دکتر مصدق نگذشته بود که ‏کودتای افسران جوان به رهبری “جمال عبدالناصر” نظام ‏پادشاهی را در مصر برانداخت اما دولت جدید کانال ‏سوئز (به مدیریت انگلیس) را ملی اعلام نکرد. ‏مستشاران ارشد دفتر ریاست جمهوری مصر که از ‏اعضای سابق نازیسم هیتلری بودند و پس از جنگ به ‏مصر گریخته و تابعیت مصری یافتند، جمال عبدالناصر ‏را از اتخاذ چنین تصمیمی بر حذر داشتند تا نخست ‏تکلیف ملی شدن نفت ایران روشن شود. به بیانی دیگر، ‏مستشاران آلمانی از نیروهای داخلی و انگلوفیل های ‏مصری که در مسیر ملی شدن کانال سوئز، پنهانی و ‏آشکارا سنگ اندازی خواهند کرد آگاه بودند. بنابراین، ‏آنها به جمال عبدالناصر از افتادن به همان دام که دکتر ‏مصدق در آن گرفتار شد هشدار می‌دادند. این مستشاران ‏پس از اینکه طرح فروش اوراق قرضه به ملت ایران با ‏شکست روبرو گشت، ناسیونالیسم ایرانی را نوعی ملی ‏گرایی معنوی (‏Esoteric‏) برداشت کرده و در نتیجه این ‏شکست ناچار ناسیونالیسم ما را “نامرغوب” طبقه بندی ‏کردند.‏

دکتر یالمار شاخت نابغه آلمانی و وزیر دارایی هیتلر به ‏دکتر مصدق هشدار داده بود که تنها “خاک میهن” ناموس ‏هر ایرانی نیست بلکه پول ملی نیز در واقع “ناموس” ‏ملت است و ارزش خاک را دارد و باید به هر بهایی ‏ارزش آن تثبیت شود؛ فشار تورم و آثار زیان آور آن ‏سرانجام “اراده معطوف به ملت” را تغییر جهت داده و ‏‏”دربار” پیروز میدان خواهد شد. آنگاه با کاهش ارزش ‏پول کشور پس آیا ناسیونالیسم دروغین و جعلی حاکم ‏نخواهد شد؟ مگر سرکوب شرم آور دولت مصدق را ‏‏”قیام ملی” نخواندند؟ کدام قیام؟ اردوکشی لکاته ها و ‏رجاله ها در خیابان های تهران به رهبری عضو امنیتی ‏و اطلاعاتی سابق هیتلری (تیمسار زاهدی که چهار سال ‏زندانی در فلسطین بود) آیا قیام ملی خوانده می‌شود؟ البته ‏یالمار آلمانی شاخت نه با شاه دیدار کرد و نه جهت ‏مستشاری به دربار رفت؛ آن زمان او نظام سلطنت را نه ‏ضامن آزادی و نه ضامن امنیت ایران می‌دانست. شاید ‏هم چندان بی سبب نباشد که دکتر حسین فاطمی پس از ‏فرار شاه از کشور بی درنگ فرمان داد کاخ های مرمر، ‏نیاوران و سعادت آباد مهر و موم شوند آن گونه که در ‏مصر قصر های سه گانه “فاروق اول” را مهر و موم ‏کرده و او را به همراه خانواده با کشتی به ایتالیا (همان ‏کشور که شاه و ثریا گریختند) تبعید کردند. وزیر امور ‏خارجه ایران با الهام از اقدام افسران جوان مصری، ‏پشتیبان طرح اعلان “جمهوریت” از طریق رادیو ‏سراسری شد؛ طرحی که دکتر مصدق آن را “وتو” کرد ‏چرا که پرنسیپ سیاسی و سوگند وفاداری که به نظام ‏خورده بود او را از اتخاذ چنین تصمیم سرنوشت سازی ‏بر حذر داشت.

پیداست راه درازی در پیش است؛ نخست باید مکانیسم ‏تراژدی یونانی را شناخت و نرم افزار آن را بومی سازی ‏کرد؛ آنگاه می‌توان روایت اوج و فرود دولت مصدق از ‏قاهره تا تهران را در قالب یک تراژدی ملی و مشروع و ‏مرغوب و البته “کایروتیک” که امنیت فدای آزادی می‌‏شود را هر ساله شاهد بود.‏

استکهلم، مرداد ۱۴۰۰ ‏
نیچه و زرتشت: 2020 ‏‏
‏pouranblog.blogspot.com‏