ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Wed, 04.11.2026, 23:08
آزادیِ همواره آزادی دگراندیشان است

یودیت شولتر

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

مقدمه مترجم: در بهار ۱۹۱۴، در آستانهٔ جنگ جهانی اول، زنی یهودی‌تبار و لهستانی‌الاصل در دادگاه ایالتی فرانکفورت ایستاد و از گفتن جمله‌ای که به‌گفتهٔ خودش «در روشن‌ترین نور علنی» بیان شده بود، دفاع کرد: «اگر از ما خواسته شود که سلاح‌های کشتار را علیه برادران فرانسوی یا دیگر برادرانمان بلند کنیم، فریاد می‌زنیم: این کار را نمی‌کنیم!» روزا لوکزامبورگ، که امپراتوری آلمان او را «حمله‌ای به شریان حیاتی دولت» می‌دانست، سه سال از چهار سال جنگ را در زندان گذراند و سرانجام در ژانویه ۱۹۱۹، در فاصلهٔ کوتاهی پس از انقلاب نوامبر، به دست گاردهای شهروندی به قتل رسید.

این مقاله، روایتی است از زندگی و اندیشهٔ یکی از بحث‌برانگیزترین چهره‌های تاریخ معاصر – زنی که نه به‌خاطر مخالفت با یک حکومت، بلکه به‌خاطر وفاداری به آرمانی انقلابی زندانی شد، و در همان حال، در نوشتهٔ «دربارهٔ انقلاب روسیه»، به لنین اعتراض کرد که «آزادی همیشه آزادیِ برای دگراندیشان است.» این تناقض ظاهری – انقلابیِ رادیکالی که مدافع آزادیِ مخالفان است – جوهرهٔ اندیشهٔ لوکزامبورگ را تشکیل می‌دهد: دموکراسیِ سوسیالیستی، به‌زعم او، نه حکومتِ یک حزب یا یک طبقه، بلکه حکومتِ شوراها و آزادیِ واقعیِ همهٔ شهروندان است.

اما آنچه این مقاله را برای خوانندهٔ ایرانی به‌ویژه مهم می‌کند، نه فقط محتوای آن، بلکه محل انتشار آن است. این مقاله در ویژه‌نامه ای از نشریه «تسایت گشیشته» (Zeit Geschichte) ضمیمهٔ تاریخیِ هفته‌نامهٔ «دی تسایت» منتشر شده است – نشریه‌ای که ارگان رسمی هیچ حزب یا جریان سیاسی نیست و در طیفِ رسانه‌های جریان اصلی و لیبرال آلمان قرار می‌گیرد. این نکته، اهمیت بسیاری دارد: یک نشریهٔ عادی و غیرحزبی، بدون هیچ هراسی از «سانسور» یا «خودسانسوری»، به بررسیِ زندگیِ یک انقلابیِ مارکسیست می‌پردازد که زمانی «دشمنِ دولت» تلقی می‌شد. این نشان می‌دهد که جامعهٔ آلمان، برخلاف برخی تصورات، از تاریخ خود – از جمله تاریخ چپ و کمونیسم – نمی‌گریزد و آن را حذف نمی‌کند.

این رفتار، در تقابل آشکار با رویکردی است که بخشی از سلطنت‌طلبان و مخالفان جمهوری اسلامی در ایران اتخاذ کرده‌اند: آن‌ها تمام بدبختی‌های کشور را به گردن چپ و کمونیسم می‌اندازند و خواهان حذف کامل آن از حافظهٔ جمعی و صحنهٔ سیاسی هستند. در نگاه آن‌ها، چپ نه یک جریان فکری با پیچیدگی‌ها و تناقض‌هایش، بلکه یک «دشمن مطلق» است که باید نابود شود. اما تجربهٔ آلمان نشان می‌دهد که جامعهٔ بالغ، تاریخ خود را – با همهٔ چهره‌های بحث‌برانگیزش – به بحث می‌گذارد، نه اینکه آن را پاک کند. روزا لوکزامبورگ، که هم انقلابی بود و هم قربانیِ خشونت، در آلمان امروز نه به‌عنوان یک «قدیس» و نه به‌عنوان یک «شیطان»، بلکه به‌عنوان یک شخصیت تاریخیِ پیچیده مورد بررسی قرار می‌گیرد – و این، دقیقاً همان چیزی است که یک جامعهٔ دموکراتیک و پلورال را از یک جامعهٔ ایدئولوژیکو تک‌صدا متمایز می‌کند.

آزادیِ دیگران

روزا لوکزامبورگ خواهانِ حکومتِ پرولتاریا و قیامِ توده‌هاست. او برای دموکراسیِ شورایی به زندان می‌رود و در نهایت به کامِ مرگ.

در آستانهٔ جنگِ جهانیِ اول، در ۲۰ فوریهٔ ۱۹۱۴، روزا لوکزامبورگ به‌عنوان متهم در برابر دادگاهِ ایالتی در فرانکفورت آم ماین (Frankfurt am Main) ایستاده است. اتهام او چنین است: فر اخواندن به نافرمانی از قوانین و به ارتکابِ اعمالِ مجرمانه. مبنای اتهام، جمله‌ای از روزا لوکزامبورگ است که گفته می‌شود چند ماه پیش در یک گردهماییِ سوسیال‌دموکرات‌ها بر زبان رانده است: «اگر از ما خواسته شود که سلاح‌هایِ کشتار را علیه برادرانِ فرانسوی یا دیگر برادرانمان بلند کنیم، فریاد می‌زنیم: این کار را نمی‌کنیم!»

دادستانِ فرانکفورت خواستار حبسِ با اعمالِ شاقه است: «او به افراطی‌ترین گروه از رادیکال‌ترین جناحِ سوسیال‌دموکراسی تعلق دارد. [...] او مردم را به شورش فرامی‌خواند. [...] آنچه متهم انجام داده، حمله‌ای به شریانِ حیاتیِ دولتِ ماست.»

دادستان حق دارد: روزا لوکزامبورگ می‌خواهد این دولت و نظمش را برچیند و سلطنت را با حکومتِ پرولتاریا جایگزین کند – که به‌زعمِ او شکلِ راستینِ دموکراسی است. و او [روزا لوکزامبورگ] از جنگِ دولت‌هایِ ملیِ به‌شدت مسلح علیه یکدیگر بیمناک است.

او در پاسخِ خود، اتهام‌ها را انکار نمی‌کند، بلکه کاملاً برعکس: «ما فعالیتِ ضدمیلیتاریستی خود را نه در تاریکیِ پنهان و مخفی، بلکه در روشن‌ترین نورِ علنی انجام می‌دهیم. [...] ما موجوداتِ غم‌انگیزی می‌بودیم اگر از ترسِ پیامدها، از انجام کاری که آن را ضروری و سودمند به حال مردم تشخیص داده‌ایم، بازمی‌ماندیم. [...] و حالا مرا محکوم کنید!»

از چهار سالی که جنگِ جهانی طول می‌کشد، روزا لوکزامبورگ حدودِ سه سال را در زندان می‌گذراند: او یک سال را به‌خاطرِ سخنرانیِ فرانکفورت در حبس می‌گذراند و اندکی بعد به دو سال و نیم «بازداشتِ حفاظتی» (Schutzhaft) محکوم می‌شود. تنها در ۸ نوامبرِ ۱۹۱۸، یک روز پیش از آنکه انقلاب به برلین برسد، از زندانِ برسلاو (Breslau) آزاد می‌شود. این چه زنی است که امپراتوریِ آلمان او را زندانی می‌کند، چون او و اندیشه‌هایش برای امپراتوری بیش از حد خطرناک شده‌اند؟

روزالیا لوکسنبورگ (Rozalia Luksenburg) در ۵ مارسِ ۱۸۷۱ در شهرِ زاموشچ (Zamość) که در تاریخ رنسانس اهمیت زیادی داشت به دنیا آمد (۱)، در بخشی از لهستان که پس از تقسیم‌بندی‌ها، از خودمختاریِ نسبی تحتِ حاکمیتِ روسیه برخوردار بود. سه سال بعد، خانوادهٔ یهودی به ورشو نقل مکان کرد. در خانه لهستانی صحبت می‌شد و والدین اهمیتِ زیادی به آموزشِ فرزندانشان می‌دادند. روزا بااستعداد بود و اجازه یافت به دبیرستانی برود که در واقع مختصِ نخبگانِ روسی – فرزندانِ افسران و مقاماتِ تزاری – بود. او مدرسه را به‌عنوان شاگردِ اول به پایان رساند، اما مدالِ طلایی که به‌حق او تعلق داشت را دریافت نکرد، احتمالاً چون دیدگاه‌های سیاسی‌اش از قبل تا حدی شناخته شده بود. او به گروهی از سوسیالیست‌ها پیوسته بود، آثار مارکس و انگلس را می‌خواند و در میانِ دانش‌آموزان و دانشجویانِ ورشو برای برادریِ پرولتاریایِ همهٔ کشورها تبلیغ می‌کرد.

موضعِ او در تضادِ شدید با تصوراتِ کسانی است که در بازسازیِ دولتِ ملیِ لهستان، بهترین ابزارِ مبارزه علیه تزارِ منفور را می‌بینند. روزا لوکزامبورگ در تمام عمرش برای همبستگیِ کارگران و انقلابِ بین‌المللی مبارزه می‌کند – که به‌زعمِ او تنها وسیلهٔ برقراریِ حکومتِ مردم و به‌کمال‌رساندنِ تاریخ است. او بدین‌ترتیب علیه هرگونه شکلِ ملی‌گرایی نیز می‌جنگد، چه در جامهٔ لهستانی و چه در جامهٔ آلمانی. روزا لوکزامبورگ برای آغازِ تحصیلاتش و فرار از دستگیریِ قریب‌الوقوع، لهستان را ترک می‌کند و در بهارِ ۱۸۸۹ مسیری را در پیش می‌گیرد که برای انقلابیون معمول بود: تبعید به سوئیس. او به‌عنوان یکی از نخستین زنان، در زوریخ دکترای علومِ دولتی (Doktor in Staatswissenschaft) [به زبان امروز دکترای علوم سیاسی و اقتصادی. م] می‌گیرد، پیش از آنکه در سال ۱۸۹۸ به برلین برود.

روزا لوکزامبورگ باهوش، خودآگاه و بلند پرواز (ehrgeizig) است، آلمانی‌اش عالی است، و بنابراین به‌عنوان یک تبعیدیِ لهستانی به‌سرعت به چهره‌ای شناخته‌شده در سوسیال‌دموکراسیِ آلمان تبدیل می‌شود. او در نامه‌ای به شریکِ زندگی‌اش در زوریخ می‌نویسد: «احساس می‌کنم که گویی کاملاً تنها و غریب آمده‌ام تا برلین را “فتح” کنم، و وقتی به آن می‌اندیشم، در برابرِ قدرتِ سرد و بی‌تفاوتش نسبت به من، دلم می‌لرزد.» او می‌داند که پایگاهِ توده‌ایِ حزب در آلمان به او نفوذی بیشتر از آنچه در لهستان نصیبش می‌شد، وعده می‌دهد. او در ۲۴ مهٔ ۱۸۹۸ با ایگناتس آوئر (Ignaz Auer)، یکی از دبیرانِ هیئت‌مدیره، صحبت می‌کند تا عضوِ حزب شود: «او بی‌درنگ نشانی‌ام را خواست و در دفترِ نشانیِ حزب ثبت کرد، و پس از آن شروع کردیم به صراحت صحبت کردن.» روزا لوکزامبورگ به سیلزیِ علیا (Oberschlesien) فرستاده می‌شود، جایی که در میانِ جمعیتِ لهستانی‌زبان برای حزب سوسیال‌دموکرات (SPD) تبلیغ می‌کند – و البته با موفقیت بسیار. از این پس روزنامه های بزرگ حزبی عرصه حضور و فعالیت او می شوند تا به این ترتیب او بتواند در بحث‌هایِ حزبی دخالت کند. به‌زودی به فعال و مبارزه سیاسی (Agitatorin) شناخته‌شده ارتقا می‌یابد که در کنگره‌هایِ حزبی سخن می‌گوید و در مدرسهٔ حزبی تدریس می‌کند.

او در سخنرانی‌ها و نوشته‌هایش موضعِ خود را در برابر حریفانِ بانفوذ تیزتر می‌کند: انقلاب باید هدفِ تاریخ باشد؛ کافی نیست که بخواهیم نظام را از درون تغییر دهیم و در نهایت با سرمایه‌داری همدست شویم – «نظام سرمایه‌داری باید در هم شکسته شود.»

لوکزامبورگ حزب سوسیال‌دموکرات را پیشاهنگِ توده‌های پرولتاریا می‌بیند که در نهایت با ابزارِ اعتصابِ توده‌ای در لحظهٔ مناسب سرنگونی را رقم خواهند زد. بدین‌ترتیب، روزا لوکزامبورگ در حزب منزوی می‌شود. او در برابرِ هیئت‌مدیره و مردانی چون کارل کائوتسکی (Karl Kautsky) (۲)، نظریه‌پردازِSPD، موضع می‌گیرد و در سال ۱۹۱۰ با او اختلاف پیدا می‌کند. به‌طور خلاصه، کائوتسکی دیگر به روحِ برنامهٔ ارفورتِ ۱۸۹۱ (۳) معتقد نیست که باید انقلاب را تحمیل کرد، بلکه بر این باور است که جامعهٔ بورژوایی با زوالِ مداومِ خود، راهِ قدرت را برای پیروزی حزب سوسیال دموکرات خودبه‌خود هموار خواهد کرد.

در۴ اوت ۱۹۱۴، فراکسیونِ SPD در رایشستاگ به اعتباراتِ جنگی رأی می‌دهد. همان شب، روزا لوکزامبورگ با معتمدانِ خود ملاقات می‌کند و «گروهِ بین‌الملل» را بنیان می‌گذارد که از سال ۱۹۱۶ «گروهِ اسپارتاکوس» نامیده می‌شود و به‌عنوان گروه‌بندیِ چپ بخشی از SPD باقی می‌ماند. روزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنشت (KarlLiebknecht)، نمایندهٔ رایشستاگ، رهبرانِ آن جناح می‌شوند. روزا لوکزامبورگ در اوت می‌نویسد: «می‌خواهم شدیدترین اقدام را علیه وقایعِ درونِ فراکسیون آغاز کنم»، و چند ماه بعد، هنگامی که در زندان است، با لحنی گزنده و انتقادی می‌نویسد: «پرولتاریایِ همهٔ کشورها، در صلح متحد شوید، و در جنگ گلویِ یکدیگر را ببرید!» او به‌وضوح می‌بیند که چه کشتارگاهِ انسانی در انتظارِ قاره است و اینکه این جنگ، جنگی طولانی خواهد بود.

چهار سال بعد، در ۹ نوامبر ۱۹۱۸ حدودِ ساعت ۱۴، فیلیپ شایدمان (Philipp Scheidemann) (۴)، سیاستمدارِ سوسیال‌دموکرات، از فرازِ ساختمانِ رایشستاگ جمهوری را اعلام می‌کند. حدودِ دو ساعت بعد، کارل لیبکنشت در برابرِ کاخ، جمهوریِ سوسیالیستی را اعلام می‌کند. هرچه بیشتر روشن می‌شود که شکافِ سوسیال‌دموکراسی، که با تأسیس حزب سوسیال دموکرات مستقل آلمان USPD (۵) سال ۱۹۱۷ آشکار شده بود، پایدار خواهد بود. روزا لوکزامبورگ در ۱۰ نوامبر، دو روز پس از آزادی‌اش از زندان، به برلین می‌رسد. سرانجام ممکن است لحظه‌ای فرا رسیده باشد که توده‌ها به عمل برخیزند و قدرت نهایی به شوراها منتقل شود. او تب‌آلود بر روی روزنامهٔ جدیدِ اتحادیهٔ اسپارتاکوس، «پرچم سرخ» کار می‌کند: «اتحادیهٔ اسپارتاکوس هرگز قدرتِ دولتی را جز با ارادهٔ روشن و بی‌ابهامِ اکثریتِ بزرگِ تودهٔ پرولتاریا در آلمان نخواهد پذیرفت.»

اما واقعیت متفاوت است. اکثریتِ بزرگِ شوراهای کارگران و سربازان از اعضایSPD و سربازان و غیرنظامیانِ سابق تشکیل شده است که از فردریش ابرت (Friedrich Ebert) (۶)، رئیسِSPD، و شورایِ نمایندگانِ خلق به‌عنوان دولتِ موقت حمایت می‌کنند و خواستار انتخابِ یک مجلسِ ملی هستند. اما روزا لوکزامبورگ نمی‌خواهد با پیروزیِ دموکراسیِ بورژوایی بر سوسیالیستی کنار بیاید. او از گردهمایی به جلسه می‌شتابد، هرچند هشدارهایی دریافت می‌کند که « قاتلانِ مزدور در کمینکارل و مننشسته‌اند، به‌طوری‌که نباید در خانه بخوابیم.»

در۱ ژانویهٔ۱۹۱۹، از ادغامِ اتحادیهٔ اسپارتاکوس و گروه‌های چپِ رادیکال، حزب کمونیست آلمان (KPD) تأسیس می‌شود؛ اندکی بعد، اعتصاب و اشغالِ خانه‌های انتشاراتی که به «قیامِ اسپارتاکوس» معروف شد، آغاز می‌گردد. KPD به آن می‌پیوندد، هرچند روزا لوکزامبورگ تلاشِ انقلابی را زودهنگام می‌داند. گوستاو نوسکه (Gustav Noske) (۷)، نمایندهٔ خلق برای ارتش و نیروی دریایی و از اعضای SPD، واحد های شبه نظامی داوطلب (Freikorps) (۸) استفاده می‌کند تا قیام را سرکوب کند. در ۱۳ ژانویه، شهر دوباره در دستِ دولت است.

روزا لوکزامبورگ که در نوشتهٔ خود «دربارهٔ انقلابِ روسیه» (Zurrussischen Revolution) به لنین اعتراض کرده بود که «آزادی همیشه آزادیِدگراندیشان است»، نمی‌تواند به لطف و مرحمت نوسکه یا حتی آزادی امید داشته باشد. او و کارل لیبکنشت دو روز بعد توسط گروه های شبه نظامی محلی (Bürgerwehr) (۹) در ویلمرسدورف (Wilmersdorf) پیدا و ربوده می‌شوند و همان شب به قتل می‌رسند.

توضیحات تکمیلی مترجم:

۱: زاموشچ (Zamość) شهری در جنوب شرقی لهستان است که به‌عنوان یکی از برجسته‌ترین نمونه‌های «شهر آرمانی» رنسانس در اروپای مرکزی شناخته می‌شود و از سال ۱۹۹۲ در فهرست میراث جهانییونسکو قرار گرفته است.

ویژگی‌های کلیدی
این شهر در سال ۱۵۸۰ توسط یان زامویسکی (Jan Zamoyski)، صدراعظم لهستان، بنیان گذاشته شد. او معمار ایتالیایی، برناردو موراندو (Bernardo Morando) ، را مأمور طراحی شهری کرد که بر پایهٔ نظریات رنسانس دربارهٔ «شهر آرمانی» ساخته شود. نتیجه، شهری با پلان هندسی بسیار منظم و خیابان‌هایی بود که بر اساس یک طرح واحد و هماهنگ شکل گرفته بودند، نه به‌صورت تدریجی و ارگانیک.

میدان بزرگ و بناهای شاخص
قلب شهر، میدان بزرگ Rynek Wielki با ابعاد دقیق۱۰۰ در ۱۰۰ متر است که توسط خانه‌های رنگارنگ با رواق‌های قوسی احاطه شده است. در مرکز میدان، تالار شهر Ratusz با برج ساعت و پلکان دوطرفهٔ مشخصش قرار دارد. در نزدیکی میدان، خانه‌های ارمنی با نمای رنگارنگ و تزئینات غنی از جمله نمادهای شهر هستند. کلیسای جامع نیز که توسط همان معمار طراحی شده، از مهم‌ترین بناهای مذهبی شهر است.

نمادپردازی «اندام‌وار»
یکی از جالب‌ترین نکات دربارهٔ طراحی زاموشچ، نمادپردازی آن بر اساس اندام انسان است: کاخ زامویسکی در غرب به‌عنوان «سر»، میدان بزرگ و تالار شهر در مرکز به‌عنوان «قلب» (یا احشاء)، و استحکامات و باروها در اطراف به‌عنوان «دست و پا» در نظر گرفته شده بودند.

گذشتهٔ چندفرهنگی و استحکامات
زاموشچ از آغاز شهری چندملیتی و با تساهل مذهبی بود و لهستانی‌ها، ارمنی‌ها،یونانی‌ها و یهودیان در آن زندگی می‌کردند. این شهر همچنین به‌عنوان یک دژ نظامی طراحی شده بود و بخش‌هایی از استحکامات باروی آن، از جمله «باروی شماره ۷»، هنوز باقی مانده‌اند.

۲ و ۳: کارل کائوتسکی (Karl Kautsky) و «برنامه ارفورت» (Erfurter Programm) پیوندی بسیار نزدیک با یکدیگر دارند. کائوتسکی نه‌تنها یکی از معماران اصلی این برنامه در سال ۱۸۹۱ بود، بلکه پس از آن نیز به‌عنوان مفسر رسمی آن، نقش تعیین‌کننده‌ای در شکل‌دهی به ایدئولوژی حزب سوسیال دموکرات آلمان (SPD) ایفا کرد.

برنامه ارفورت۱۸۹۱: نقطه عطفی در تاریخ سوسیال دموکراسی
این برنامه که در کنگره حزب در شهر ارفورت تصویب شد، جایگزین برنامه‌ای شد که مارکس در سال ۱۸۷۵ در «نقد برنامه گوتا» به آن تاخته بود. تصویب آن هم‌زمان با لغو قوانین ضدسوسیالیستی بیسمارک بود و نشان‌دهنده یک تغییر راهبردی بود: حزب از یک گروه تحت تعقیب به نیرویی سیاسی بدل شد که می‌کوشید از طریق صندوق رأی و پارلمان به اهداف خود برسد.

این برنامه از دو بخش متمایز تشکیل شده بود:

🔸بخش نظری (یا اصولی): این بخش که تحت تأثیر مستقیم کائوتسکی نوشته شد، تحلیلی مارکسیستی و جبرگرایانه از جامعه سرمایه‌داری ارائه می‌داد. بر اساس آن، توسعه سرمایه‌داری «با ضرورتی طبیعی» به نابودی کسب‌وکارهای کوچک، تمرکز ثروت در دست اقلیتی از سرمایه‌داران و گسترش پرولتاریا (طبقه کارگر) می‌انجامد. این روند، شکاف طبقاتی را عمیق‌تر کرده و بحران‌های اقتصادی اجتناب‌ناپذیری پدید می‌آورد که در نهایت به «سقوط حتمی» سرمایه‌داری و تبدیل مالکیت خصوصی به مالکیت اجتماعی می‌انجامد.

🔸بخش عملی (یا مطالبات): این بخش شامل مجموعه‌ای از اصلاحات فوری و دموکراتیک بود که حزب در کوتاه‌مدت برای بهبود شرایط کارگران دنبال می‌کرد. این مطالبات شامل حق رأی عمومی و برابر برای مردان و زنان بالای۲۰ سال، انتخابات مستقیم و مخفی، قانون‌گذاری مستقیم توسط مردم، آزادی بیان و مطبوعات، و برنامه های حمایتی برای کارگران (مانند روز کاری هشت ساعته و ممنوعیت کار کودکان) می‌شد.

کائوتسکی: معمار و مفسر «ارتدوکس» برنامه
کائوتسکی در سال ۱۸۹۰ مأمور تدوین پیش‌نویس برنامه شد و نسخه او بود که سرانجام در کنگره ارفورت به تصویب رسید. او سپس در کتابی با عنوان «برنامه ارفورت در بخش اصولی آن» (که در انگلیسی با نام The Class Struggle شناخته می‌شود)، تفسیری مفصل و جامع از این برنامه ارائه داد. این کتاب به «کتاب مقدس» یا «کتاب درسی» نسل کاملی از مارکسیست‌ها بدل شد و کائوتسکی را به نظریه‌پرداز برجسته بین‌الملل دوم تبدیل کرد.

بنابراین، اشاره متن بالا به این که کائوتسکی «کاملاً در روح برنامه ارفورت ۱۸۹۱» می‌اندیشد، به این معناست که او به آن نسخه از مارکسیسم وفادار بود که در آن برنامه تدوین شده بود: ایمان به یک مسیر جبری و «علمی» برای فروپاشی سرمایه‌داری، و در عین حال، تلاش عملی برای کسب قدرت از طریق ابزارهای دموکراتیک و پارلمانی موجود. این موضع، بعدها او را در برابر منتقدانی چون ادوارد برنشتاین (که خواهان بازنگری در جنبه‌های جبرگرایانه بود) و رزا لوکزامبورگ (که بر خودانگیختگی و اعتصاب توده‌ای تأکید داشت) قرار داد.

۴: شایدمان (۱۸۶۵-۱۹۳۹) یک سیاستمدار برجستهٔ سوسیال دموکرات و از رهبران جناح «اکثریت» حزب (MSPD) [حزب سوسیال دموکرات اکثریت آلمان.] بود. او در سال ۱۹۱۸ در دولت پرنس ماکس فون بادن به عنوان وزیر مشاور خدمت می‌کرد.

شایدمان بیشتر به خاطر یک اقدام نمادین در ۹ نوامبر ۱۹۱۸ شناخته می‌شود: اعلام جمهوری آلمان از پنجرهٔ ساختمان رایشستاگ. این اقدام او در واقع پاسخی بود به تلاش کارل لیبکنشت (از جناح چپ رادیکال) برای اعلام «جمهوری سوسیالیستی» از بالکن کاخ سلطنتی. شایدمان با اعلام «جمهوری آلمانی» می‌خواست از تبدیل انقلاب به یک نظام شورایی به سبک شوروی جلوگیری کند. او سپس در فوریه ۱۹۱۹ به عنوان اولین صدراعظم جمهوری وایمار منصوب شد، اما در ژوئن همان سال به دلیل مخالفت با پذیرش پیمان ورسای استعفا داد.

۵: حزب سوسیال دموکرات مستقل آلمان (USPD) چگونه تأسیس شد؟

تأسیس USPD نتیجهٔ یک شکاف عمیق درون SPD بر سر سیاست جنگی بود. در حالی که رهبریSPD ( فردریش ایبرت و فیلیپ شایدمان) در سال ۱۹۱۴ به تأمین اعتبارات جنگی رأی داده بود، جناحی از حزب به رهبری هوگو هاسه به شدت با این تصمیم مخالف بود.

این تنش‌ها در نهایت منجر به اخراج مخالفان از فراکسیون و سپس از حزب شد. در ۶ آوریل ۱۹۱۷، این مخالفان در شهر گوتا گرد هم آمدند و حزب سوسیال دموکرات مستقل آلمان (USPD) را بنیان گذاشتند. این حزب از طیف‌های مختلفی تشکیل شده بود: از صلح‌طلبانی چون ادوارد برنشتاین و کارل کائوتسکی گرفته تا چپ‌های رادیکالی چون رزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنشت (که به عنوان «اسپارتاکیست‌ها» شناخته می‌شدند). نقطهٔ مشترک همهٔ آن‌ها مخالفت با جنگ و سیاست‌های رهبری SPD بود.

تقابل و همکاری کوتاه‌مدت
بنابراین، شایدمان و USPD در دو قطب مخالف قرار داشتند. با این حال، در جریان انقلاب نوامبر ۱۹۱۸، این دو حزب برای مدت کوتاهی مجبور به همکاری شدند. در ۱۰ نوامبر ۱۹۱۸، یک دولت ائتلافی از نمایندگان هر دو حزب (شورای نمایندگان خلق) تشکیل شد که در آن ایبرت و هاسه به‌طور مشترک ریاست داشتند. شایدمان نیز به عنوان یکی از نمایندگان SPD در این دولت حضور داشت.

این همکاری اما دیری نپایید. اختلافات بر سر جهت‌گیری انقلاب (پارلمانتاریسم در برابر نظام شورایی) و خشونت‌های پیش‌آمده، در اواخر دسامبر ۱۹۱۸ به فروپاشی این ائتلاف انجامید و مسیر دو حزب برای همیشه از هم جدا شد.

۶: فردریش ابرت (Friedrich Ebert) یکی از چهره‌های محوری و در عین حال بحث‌برانگیز تاریخ آلمان است. او به عنوان رهبر سوسیال دموکرات‌ها، در روزهای پرآشوب انقلاب نوامبر ۱۹۱۸ قدرت را در دست گرفت و سپس به عنوان نخستین رئیس‌جمهور منتخب دموکراتیک آلمان (۱۹۱۹-۱۹۲۵) به بنیان‌گذاری و تثبیت جمهوری وایمار کمک کرد.

از صنعت‌گر تا رهبر حزب
ابرت در سال ۱۸۷۱ در هایدلبرگ در خانواده‌ای از طبقه کارگر به دنیا آمد. او پس از گذراندن دورهٔ صنعتگری (زین‌سازی)، به جنبش کارگری پیوست و در حزب سوسیال دموکرات آلمان (SPD) به سرعت پیشرفت کرد. ابرت که به عنوان یک سازمان‌دهنده و مدیر مؤثر و همچنین سیاستمداری عمل‌گرا (نه یک نظریه‌پرداز) شناخته می‌شد، در سال ۱۹۱۳ به همراه هوگو هاسه به ریاست مشترک حزب رسید.

سیاست جنگ و انقلاب
دورهٔ رهبری ابرت با جنگ جهانی اول هم‌زمان بود. او در سال ۱۹۱۴ از تأمین اعتبارات جنگی توسط حزب حمایت کرد (سیاست «آتش‌بس داخلی» یا Burgfrieden). این تصمیم که با مخالفت جناح چپ حزب روبرو شد، در نهایت به انشعاب و تأسیس حزب سوسیال دموکرات مستقل (USPD) در سال ۱۹۱۷ انجامید.

با نزدیک شدن به پایان جنگ و آغاز انقلاب نوامبر ۱۹۱۸، ابرت به عنوان رهبر بزرگ‌ترین حزب، در ۹ نوامبر آخرین صدراعظم امپراتوری شد و سپس ریاست «شورای نمایندگان خلق» (دولت انقلابی موقت) را بر عهده گرفت. ابرت که خود را «مدیر تصفیهٔ رژیم قدیم» می‌دانست، هدف اصلی‌اش برگزاری هرچه سریع‌تر انتخابات برای تشکیل مجلس ملی مؤسسان بود تا از این طریق مشروعیت سیاسی برای جمهوری جدید ایجاد کند.

اتحاد با ارتش و سرکوب چپ
یکی از جنجالی‌ترین جنبه‌های فعالیت ابرت، اتحاد او با فرماندهی عالی ارتش (به رهبری ژنرال گرونر) بود. این اتحاد که به «پیمان ابرت- گرونر» معروف شد، با هدف حفظ نظم و جلوگیری از انقلاب رادیکال سوسیالیستی صورت گرفت. ابرت با استفاده از نیروهای ارتش و گروه‌های شبه‌نظامی، شورش‌های چپ رادیکال از جمله قیام اسپارتاکیست‌ها در ژانویه ۱۹۱۹ را به‌شدت سرکوب کرد. این اقدام که به قیمت جان رزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنشت تمام شد، شکاف عمیقی در جنبش کارگری آلمان ایجاد کرد و تا امروز یکی از نقاط تاریک کارنامه او محسوب می‌شود.

ریاست‌جمهوری و میراث وایمار
ابرت در ۱۱ فوریه ۱۹۱۹ توسط مجلس ملی در وایمار به عنوان نخستین رئیس‌جمهور آلمان انتخاب شد. او در طول دوران ریاست‌جمهوری خود با بحران‌های متعددی از جمله کودتای کاپ، ترورهای سیاسی، ابرتورم و اشغال روهر دست و پنجه نرم کرد. ابرت با وجود انتقادهای شدید از هر دو سوی طیف سیاسی (چپ او را «خائن به طبقه کارگر» و راست او را «جنایتکار نوامبر» می‌خواند)، تلاش کرد تا با استفاده از اختیارات قانون اساسی (از جمله ماده ۴۸) و تشکیل دولت‌های ائتلافی، جمهوری را حفظ کند.

او در ۲۸ فوریه۱۹۲۵ در سن ۵۴ سالگی بر اثر بیماری (احتمالاً آپاندیسیت درمان‌نشده) درگذشت. مرگ زودهنگام او و انتخاب پاول فون هیندنبورگ (که چندان به دموکراسی وفادار نبود) به عنوان جانشینش، ضربه‌ای سنگین به جمهوری وایمار وارد کرد.

۷: گوستاو نوسکه (Gustav Noske) یکی از بحث‌برانگیزترین چهره‌های تاریخ آلمان در دورهٔ گذار از امپراتوری به جمهوری وایمار است. او به عنوان یک سوسیال دموکرات، مسئولیت سرکوب خونین قیام‌های چپ رادیکال را بر عهده گرفت و به همین دلیل هم از سوی چپ‌ها به «سگ خونین» متهم شد و هم در نهایت از سوی حزب خودش کنار گذاشته شد.

از صنعت‌گر تا وزیر جنگ
نوسکه در سال ۱۸۶۸ در خانواده‌ای از طبقهٔ کارگر به دنیا آمد و حرفهٔ سبدبافی را آموخت. او از سال ۱۸۸۴ به حزب سوسیال دموکرات (SPD) پیوست و به عنوان روزنامه‌نگار و سپس نمایندهٔ رایشستاگ (از ۱۹۰۶) فعالیت کرد. او در حزب به عنوان متخصص مسائل نظامی، استعماری و بودجه شناخته می‌شد و یک «عمل‌گرای اصلاح‌طلب» بود که چندان به بحث‌های نظری علاقه‌ای نداشت.

«سگ خونین»: سرکوب قیام‌های چپ
نوسکه در دسامبر ۱۹۱۸، در دولت انقلابی موقت (شورای نمایندگان خلق)، مسئولیت امور ارتش و نیروی دریایی را بر عهده گرفت. مهم‌ترین و جنجالی‌ترین اقدام او در ژانویه ۱۹۱۹ رخ داد: او با استفاده از نیروهای داوطلب (فری‌کورپس) قیام اسپارتاکیست‌ها در برلین را به‌شدت سرکوب کرد. در جریان این سرکوب، رزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنشت، رهبران کمونیست، به قتل رسیدند. او سپس سرکوب جمهوری شورایی بریمن و جمهوری شورایی باواریا را نیز رهبری کرد. نوسکه خودش آگاهانه لقب «سگ خونین» را پذیرفت و گفت: «کسی باید سگ خونین باشد».

وزیر جنگ و سقوط پس از کودتای کاپ
نوسکه از فوریه۱۹۱۹ تا مارس ۱۹۲۰ وزیر جنگ (Reichswehrminister) بود. در این سمت، او مسئولیت ساخت ارتش جدید و همچنین انحلال فری‌کورپس‌ها را بر عهده داشت. اما در مارس ۱۹۲۰، هنگامی که فری‌کورپس‌ها (به‌ویژه تیپ ارهارت) علیه جمهوری کودتا کردند (کودتای کاپ- لوتویتس)، نوسکه از ارتش خواست تا کودتا را سرکوب کند، اما فرماندهی ارتش (ژنرال سیکت) از این کار خودداری کرد و گفت «ارتش به روی ارتش شلیک نمی‌کند». نوسکه که از سوی ارتش در عمل تنها مانده بود، ناچار شد استعفا دهد. این اتفاق ضربهٔ سختی به اعتبار او بود و حزبش نیز از او فاصله گرفت.

سال‌های پایانی و مرگ
پس از کنار گذاشته شدن از سیاست ملی، نوسکه بین سال‌های۱۹۲۰ تا ۱۹۳۳ به عنوان استاندار (Oberpräsident) استان هانوفر خدمت کرد. او در این سال‌ها به‌تدریج محافظه‌کارتر شد و حتی از نامزدی هیندنبورگ برای ریاست‌جمهوری حمایت کرد. با روی کار آمدن نازی‌ها در ۱۹۳۳ از کار برکنار شد. او در سال ۱۹۴۴ به دلیل ارتباط با توطئه‌گران ۲۰ ژوئیه (ترور نافرجام هیتلر) توسط گشتاپو دستگیر و زندانی شد، اما در آوریل۱۹۴۵ توسط ارتش سرخ آزاد شد. نوسکه در نوامبر ۱۹۴۶ در هانوفر درگذشت.

۸: فریکورپس (Freikorps) به معنای «سپاه آزاد»، به گروه‌های شبه‌نظامی داوطلب گفته می‌شد که پس از شکست آلمان در جنگ جهانی اول و در خلال آشوب‌های انقلاب نوامبر ۱۹۱۸ شکل گرفتند. این نیروها عمدتاً از سربازان کهنه‌کار جبهه‌ها تشکیل می‌شدند که حاضر به کنار گذاشتن سلاح نبودند و به‌شدت ضدکمونیست و ضددمکراتیک بودند.

نقش و کارکرد اولیه
دولت موقت سوسیال دموکرات (به رهبری فردریش ابرت و گوستاو نوسکه) که در برلین نیروی نظامی قابل‌اعتمادی نداشت، از این گروه‌ها برای سرکوب قیام‌های چپ استفاده کرد. فریکورپس‌ها در ژانویه۱۹۱۹ قیام اسپارتاکیست‌ها را به‌شدت سرکوب کردند و در این جریان رزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنشت به قتل رسیدند. آن‌ها همچنین جمهوری شورایی باواریا و شورش‌های کارگری در روهر و آلمان مرکزی را سرکوب کردند. تخمین زده می‌شود که حدود ۴۰۰ هزار نفر در قالب حدود ۱۲۰ فریکورپس سازمان‌دهی شده بودند.

چرخش علیه جمهوری
اگرچه فریکورپس‌ها در ابتدا به دستور دولت سوسیال دموکرات عمل می‌کردند، اما هیچ وفاداری واقعی به جمهوری وایمار نداشتند. آن‌ها در مارس ۱۹۲۰ در کودتای کاپ- لوتویتس علیه همان دولتی که استخدامشان کرده بود، شرکت کردند. پس از شکست این کودتا، دولت وایمار تحت فشار متفقین مجبور شد آن‌ها را منحل کند. اما بسیاری از اعضای آن‌ها به سازمان‌های مخفی و گروه‌های تروریستی (مانند «کنسول») پیوستند و ترورهای سیاسی متعددی علیه سیاستمداران جمهوری (مانند والتر راتناو و ماتياس ارتسبرگر) انجام دادند.

پیوند با نازیسم
فریکورپس‌ها را «پیشگامان نازیسم» می‌دانند. بسیاری از رهبران و اعضای آن‌ها بعدها به حزب نازی (NSDAP) و سازمان‌های شبه‌نظامی آن پیوستند. ایدئولوژی خشونت‌بار، ملی‌گرایانه و ضدسکولار آن‌ها، الگویی برای هیتلر و حزبش شد. افرادی چون ارنست روم رئیسSA و حتی هرمان گورینگ از جمله اعضای سابق فریکورپس بودند. در مجموع، فریکورپس‌ها ابزاری برای سرکوب انقلاب چپ بودند، اما در نهایت به نیرویی ضدجمهوری بدل شدند که زمینه‌های فکری و سازمانی ظهور نازیسم را فراهم کرد.

۹: Bürgerwehr در آلمانی به معنای «نیروی شهروندی»یا «گارد شهروندی» است. این اصطلاح مفهومی تاریخی دارد که در طول زمان دگرگون شده و امروزه نیز در بحث‌های امنیتی آلمان مطرح می‌شود.

معنای تاریخی: از دفاع شهری تا شبه‌نظامی
در معنای سنتی، Bürgerwehr به سازمانی نظامی‌شده از شهروندان گفته می‌شد که برای دفاع از شهر و حفظ نظم محلی تشکیل می‌شد. این نیروها از قرون وسطی تا سدهٔ نوزدهم وجود داشتند، اما با ظهور ارتش‌های دائمی، کارکرد نظامی خود را از دست دادند و امروزه تنها در قالب انجمن‌های فولکلوریک و سنتی (مثلاً در کارناوال‌ها) باقی مانده‌اند.

دوران وایمار: چرخش به ضدیت با جمهوری
پس از جنگ جهانی اول، در فضای آشوب‌زدهٔ آلمان، گروه‌های شبه‌نظامی داوطلبانه‌ای زیر نام نیروی ساکنان (Einwohnerwehr) یا گارد شهروندی (Bürgerwehr) شکل گرفتند. دولت موقت سوسیال دموکرات از آن‌ها برای سرکوب قیام‌های چپ (مانند اسپارتاکیست‌ها) استفاده کرد. اما این نیروها به‌سرعت به کانون‌های ضددمکراتیک و ملی‌گرای افراطی بدل شدند. اعضای Bürgerwehr در ویلهمرسدورف بودند که رزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنشت را دستگیر و به فریکورپس‌ها تحویل دادند تا اعدام شوند. پس از کودتای کاپ در ۱۹۲۰ و تحت فشار متفقین، این نیروها در سراسر آلمان (به‌جز باواریا) منحل شدند.

معنای امروزی: گروه‌های خودسر و بحث‌برانگیز
در دهه‌های اخیر، اصطلاح Bürgerwehr برای گروه‌های شهروندی به کار می‌رود که به‌صورت خودجوش برای «حفظ امنیت محله» گشت‌زنی می‌کنند. این گروه‌ها از نظر قانونی تنها حق «بازداشت موقت» را دارند و اجازه ندارند مانند پلیس عمل کنند. این پدیده در آلمان به‌شدت بحث‌برانگیز است، زیرا بسیاری از این گروه‌ها (به‌ویژه آن‌هایی که با احزاب راست افراطی مانند AfD یا NPD پیوند دارند) با انگیزه‌های بیگانه‌ستیزانه یا ضدیت با دولت عمل می‌کنند و نهادهای امنیتی آلمان برخی از آن‌ها را زیر نظر دارند.

۱۰: جنایت هولناک روزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنشت در ۱۵ ژانویه۱۹۱۹، یکی از تاریک‌ترین و سرنوشت‌سازترین رویدادهای تاریخ آلمان است. این دو رهبر برجستهٔ چپ رادیکال، پس از شکست قیام اسپارتاکیست‌ها، نه در نبردی باز، بلکه پس از دستگیری، شکنجه و انتقال به مکانی نامعلوم، به‌طرز فجیعی اعدام شدند.

دستگیری و انتقال به Eden-Hotel
پس از سرکوب قیام ژانویه، لوکزامبورگ و لیبکنشت در ۱۵ ژانویه۱۹۱۹ در یک آپارتمان در محلهٔ ویلمرسدورف برلین توسط اعضای یک «گارد شهروندی» پیدا و دستگیر شدند. آن‌ها را به ستاد فرماندهی لشکر گارد سواره‌نظام در هتل ادن (Eden-Hotel) بردند. فرمانده ستاد، والدمار پابست (Waldemar Pabst) ، از پیش تصمیم گرفته بود که آن‌ها را به قتل برساند.

ضربات و شلیک‌های مرگبار
هنگام خروج از هتل، سربازی به نام اتو رونگه (Otto Runge) با قنداق تفنگ ضربه‌ای محکم به سر لیبکنشت زد. سپس او را سوار خودرو کردند و در نزدیکی دریاچهٔ نویر زه (Neuer See) در تیرگارتن، با شلیک از فاصلهٔ نزدیک به قتل رساندند.

لوکزامبورگ نیز حدوداً نیم ساعت بعد، هنگام خروج از هتل، دو ضربهٔ محکم با قنداق تفنگ دریافت کرد و به‌شدت مجروح شد. او را نیز سوار خودرو کردند و در حالی که به‌شدت آسیب دیده بود، در داخل خودرو با شلیک گلوله به شقیقه‌اش (از فاصلهٔ نزدیک) به قتل رسید.

انداختن جسد در کانال
جسد لوکزامبورگ را سربازان همراه، در کانال لندوهر (Landwehrkanal) انداختند. جسد او تا ۳۱ مه ۱۹۱۹ (بیش از چهار ماه بعد) پیدا نشد. جسد لیبکنشت نیز به سردخانه منتقل شد، اما بدون نام.

محاکمه‌ای نمایشی و مجازات‌های ناچیز
دولت سوسیال دموکرات به رهبری فردریش ابرت و گوستاو نوسکه، مسئولیت سیاسی این جنایت را بر عهده داشت. نوسکه بعدها تأیید کرد که با اقدام پابست (Pabst) موافق بوده است. محاکمه‌ای که در ماه مه ۱۹۱۹ برگزار شد، به‌شکلی آشکار جانبدارانه بود. اتو رونگه (که ضربات را زده بود) به دو سال زندان محکوم شد، اما افسرانی که دستور قتل را داده و شلیک کرده بودند، تبرئه شدند. پابست، مغز متفکر ماجرا، هرگز محاکمه نشد.

پیامدها و میراث
این جنایت، شکافی عمیق و جبران‌ناپذیر بین سوسیال دموکرات‌ها (SPD) و کمونیست‌ها (KPD) یجاد کرد که بعدها راه را برای ظهور نازیسم هموارتر ساخت. پیکر لوکزامبورگ در ۱۳ ژوئن ۱۹۱۹ و پیکر لیبکنشت در ۲۵ ژانویه۱۹۱۹ در گورستان فردریشسفلده به خاک سپرده شدند. امروز، هر ساله در ژانویه، چپ‌گرایان در آلمان برای گرامیداشتیاد آن‌ها گرد هم می‌آیند.

مکان‌های شاخص در برلین با نام روزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنشت:
🔸 خیابان کارل لیبکنشت (Karl-Liebknecht-Straße). این خیابان مهم در مرکز برلین (منطقه میته) قرار دارد و بخشی از مسیر اصلی از میدان الکساندرپلاتس به سمت شمال است. پیش از تغییر نام در سال ۱۹۶۹، این خیابان نام‌های دیگری داشت و پس از آن به افتخار کارل لیبکنشت نامگذاری شد.

🔸 میدان رزا لوکزامبورگ (Rosa-Luxemburg-Platz) یک میدان مثلثی‌شکل در منطقه میته برلین که تئاتر فولکس‌بونه (Volksbühne) در آن قرار دارد. این میدان در طول تاریخ نام‌های متعددی داشته است؛ از جمله در دوره نازی‌ها به «میدان هورست وسل» تغییر نام داد و پس از جنگ، ابتدا به «میدان لیبکنشت» و سپس در سال ۱۹۶۹ به «میدان رزا لوکزامبورگ» تغییر نام یافت.

🔸 خیابان رزا لوکزامبورگ (Rosa-Luxemburg-Straße). خیابانی در همان منطقه که از کنار میدان رزا لوکزامبورگ می‌گذرد و ایستگاه متروی خط U۲ در آن قرار دارد.

🔸 خانه کارل لیبکنشت (Karl-Liebknecht-Haus). ساختمانی تاریخی در نزدیکی میدان رزا لوکزامبورگ که در دوره جمهوری وایمار مرکز فرماندهی حزب کمونیست آلمان (KPD) بود. امروزه این ساختمان مقر حزب «چپ» Die Linke است.

سایر شهرها:
🔸 لایپزیگ (Leipzig) خیابان کارل لیبکنشت یکی از خیابان‌های اصلی و شناخته‌شده این شهر است که به‌طور غیررسمی Karli نامیده می‌شود.

🔸 ارفورت (Erfurt) میدانی به نام Rosa-Luxemburg-Platz در این شهر وجود دارد.

این نام‌گذاری‌ها نشان‌دهنده جایگاه نمادین این دو شخصیت در تاریخ جنبش کارگری و چپ آلمان است، به‌ویژه در مناطقی که پیش‌تر تحت تأثیر جمهوری دموکراتیک آلمان (آلمان شرقی) قرار داشتند.