برگردان: علیمحمد طباطبایی
مقدمه مترجم: در اروپای قرن هجدهم و نوزدهم، در فاصلهٔ میان دربار و خیابان، فضایی شکل گرفت که تاریخ فرهنگ غرب را برای همیشه دگرگون کرد: سالن. این اتاقهای پذیرایی که اغلب توسط زنان اداره میشدند، مکانی بودند نه کاملاً خصوصی و نه کاملاً عمومی — فضایی نیمهراه که در آن مرزهای طبقاتی، مذهبی و جنسیتی برای ساعاتی فروریخت. در این محافل، اشراف و بورژوا، یهودی و مسیحی، شاعر و فیلسوف و دیپلمات در کنار هم مینشستند، بحث میکردند، میخواندند و مینوشتند. و در مرکز این محافل، زنان ایستادهبودند — زنان که در جامعهای مردسالار، با ابزارهای محدود، فضایی برای خود و دیگران خلق کردند.
آنچه این سالنها را منحصربهفرد میکرد، نه فقط محتوای گفتوگوها، بلکه شکل آنها بود. سالن جایی بود که زنان میتوانستند میزبان باشند، موضوع بحث را تعیین کنند، و در گفتوگویی همسطح با مردان شرکت کنند — چیزی که در عرصهٔ عمومی تقریباً غیرممکن بود. در جامعهای که زنان حق تحصیل، حق رأی و حق تصرف در اموال خود را نداشتند، سالن فضایی بود که در آن، هوش و استعداد زنان به رسمیت شناخته میشد. آنا دوروتیا تریوش، نقاش مشهور، هنریته دو لموس جوان را به عنوان الههٔ هبه نقاشی کرد — زنییهودی، با موهای باز، در لباس سبک، در حالی که قبلاً نامزد یک پزشک بود. این تصویر، نمادی بود از آنچه سالن امکان آن را فراهم میکرد: حضور زنان در عرصهٔ فکری، بدون انکار هویت و بدن خود.
سالنها در شهرهای مختلف اروپا شکل گرفتند — پاریس، برلین، وین، کونیگسبرگ — و هر کدام رنگ و بوی خود را داشتند. مارکیز دو رامبویه در پاریس، مادام ژوفرن در اتاق خود، الیزابت اشتگمان در کونیگسبرگ، و راحل لوین فارنهاگن در اتاق زیرشیروانیاش در برلین — هر یک به شیوهای متفاوت، فضایی خلق کردند که در آن، اندیشه جریان مییافت و انسانها به عنوان همشأن با هم سخن میگفتند. این فضاها محصول یک لحظهٔ تاریخی خاص بودند: عصر روشنگری، دوران دگرگونی، و زمانی که ساختارهای کهن در حال فروپاشی بودند و فضاهای جدید در حال شکلگیری.
امکان اختلاط زنان و مردان در این سالنها، نه فقط یک نوآوری اجتماعی، بلکه یک انقلاب فرهنگی بود. در جامعهای که ارتباط زنان و مردان در عرصهٔ عمومی با محدودیتهای شدید روبرو بود، سالن فضایی بود که در آن، زنان و مردان میتوانستند بدون پردهپوشی و بدون رسوایی اجتماعی، با هم گفتوگو کنند، بحث کنند، و حتی عاشق شوند. این اختلاط، نه فقط برای زنان، بلکه برای مردان نیز آزادیبخش بود: آنها میتوانستند زنان را به عنوان همفکر، همکار و همشأن ببینند، نه فقط به عنوان همسر، مادر یا معشوقه.
سالنها زودگذر بودند — اما میراث آنها ماندگار شد. ایدهٔ همسطحی، گفتوگوی آزاد و مشارکت زنان در عرصهٔ عمومی، از این اتاقهای کوچک به جامعهٔ بزرگتر راه یافت. و شاید همین باشد که سالنها، با همهٔ کاستیها و محدودیتهایشان، هنوز برای ما — در هر جامعهای — الگویی جذاب هستند: یادآوری این که حتی در تنگترین شرایط، میتوان فضایی خلق کرد که در آن، انسانها — فارغ از طبقه، دین و جنسیت — به عنوان همشأن با هم سخن بگویند.
شاید بد نباشد در انتهای مقدمه خود به ترجمه مقاله دیگری تقریبا مشابه با همین مقاله اشاره کنم که در تاریخ مهر ماه سال ۱۳۸۷ یعنی اکتبر سال ۲۰۰۸ و به عبارتی هجده سال پیش در ایران امروز منتشر کردم و عنوان آن «مادام د استل شهروند جهانی» بود. در مقدمه طولانی آن مقاله شرح دادم که چرا ما نمی توانیم علی رغم بیش از صد سال تلاش به یک جامعه دمکرات مشابه جوامع غربی تبدیل شویم. علت اصلی آن چیزی جز گذشته بسیار بسیار متفاوت ما با جوامع غربی نیست. منظور من را اشتباه متوجه نشوید، در اینجا بحث خوب یا بد بودن نیست و فقط موضوع متفاوت بودن است. همان گونه که غربیها اگر میخواستند نمیتوانستند ظرف یکی دو قرن به یک جامعه شرقی تبدیل شوند عکس ماجرا نیز صادق است. کافی است یک ایرانی با آگاهی کامل و بدون گول زدن خود برای مثال همین شماره نشریه «آن زمان» (Damals) را که من این مقاله را از آن جدا کرده و ترجمه کردم مطالعه کند. گذشته هم چنان با ما هست و به این سادگیها از ما جدا نمیشود. مقایسه جامعه فرهنگی غربی در قرن هجدهم با آنچه در این چندین قرن گذشته در ایران و خاورمیانه در کل سپری شده است داستان دو دنیای متفاوت است. اگر این نگته کوچک را در یابیم باعث صرفهجویی بسیار در وقت ما و دور زدنها و قلم زدنهای بیحاصل خواهد شد.

زنان در قرن هجدهم به عنوان میزبانِ محافل فکری نیز درخشیدند. مدتها تصور میشد که سالنداران تنها نقشی فرعی دارند: یعنی فقط کانون توجه، مهمانان مرد بودند.
این پرسش توسط راحل لوین فارنهاگن (Rahel Levin Varn-hagen)، مشهورترین سالندار برلین مطرح شده بود: «چه چیزی جالبتر از یک انسان تازه است؟». و شاعر آدلبرت فون شامیسو (Adelbert von Chamisso)، گذران یک تابستان در «محفل های هنری و ادبی»را به عنوان مهمانی همشأن در محیطی دوستانه، میان آدمهای خوب توصیف کرد. این دو، جوهرهٔ پدیدهٔ سالن را خلاصه کردند: کنجکاوی نسبت به دیگران، که به عنوان انسان، همشأن به شمار میآیند. سالن در معنای ادبی یا فرهنگی- تاریخی، به معاشرتی گفته میشود که در به کارگردانی و هدایت یک زن و زیر مدیریت او برگزار میشود و هدف اصلی آن، گفتوگوی آموزنده و فرهنگساز است. مهمانان از نظر طبقه، جنسیت، دین، قشر و حرفه متفاوت هستند. معیارهای پذیرش یا اساسنامه، مانند یک انجمن، وجود ندارد.
هنگامی که در قرن هفدهم و هجدهم، عرصهٔ عمومی از حالت دربار پادشاهان و حاکمان به محیطی شهری- بورژوایی توسعه یافت، سالن، در کنار باشگاهها، انجمنهای کتابخوانی یا قهوهخانهها، یکی از مکانهایی بود که در آن شبکهها شکل میگرفتند.
در واقع در چنین سالن هایی پیش از به وجود آمدن یک بازار ادبی (Literaturmarkt) واقعی، امکان برقرای ارتباط میان ناشران، نویسندگان و مخاطبانشان مهیا می شد و فضای نیمهخصوصی، دیدار افرادی از طبقات مختلف را مجاز میکرد، دقیقاً همان چیزی که در عرصهٔ عمومی غیرقابل تصور یا نامطلوب بود. این امر تقریباً برای اشراف و بورژواها در فرانسهٔ پیش از انقلاب صادق بود، و البته همانطور برای یهودیان و اشراف در برلین حدود ۱۸۰۰ یا فرانسویان و ملیگرایان آلمانی در وایمار گوته.

یکی دیگر از سالنداران قرن هفدهم، مادام ژوفرن (Madame Geoffrin) بود. نقاشی خلقشده در ۱۸۱۲ اثر گابریل لمونیه (Gabriel Lemonnier)، قرائت متنی از ولتر را نشان میدهد. میزبان در سمت راست تصویر با لباس آبی نشان داده شده است. از مهمانان ژوفرن میتوان به شاهزادهٔ بوربون ملقب به لو گراند کنده (Le Grand Condé) اشاره کرد که رهبر قیام فروند (Fronde-Aufstands) شد.
اصطلاح «سالن» بعدها بود که ابداع شد
باز بودن گفتوگو و ترکیب جامعه، سالن را از یک سو جذاب و از سوی دیگر موضوع نقد میکرد. مثلاً وقتی در نظر ویلهلم فون هومبولت مجموعه افراد در «اتاق زیرشیروانی راحل» (Rahels Dachstube) بیش از حد مختلط آمد آن را رد کرد.
اصطلاح «سالن»، برگرفته از واژهٔ فرانسویکه به معنای «اتاق پذیرایی» بود، در آن زمان استفاده نمیشد. مورخان بعدی با این اصطلاح به نوآوری اشاره کردند: زنان در مراکز مختلف اروپایی شروع کردند اتاقهای خود را برای جوامع مختلط باز کنند و بدین ترتیب به شیوهای جدید در زندگی فرهنگی و سیاسی مشارکت جویند.
خاستگاه این سنت، لحظهای در نظر گرفته میشود که بانوی دربار، مارکیز دو رامبویه (Marquise de Rambouillet) (۱۵۸۸–۱۶۶۵)، حدود سال ۱۶۲۰ از زندگی درباری به خانهٔ خصوصی خود عقبنشینی کرد و اشراف درباری و روشنفکران شهری را به آنجا دعوت نمود. در قرن هجدهم، پاریس به پایتخت سالنها تبدیل شد، جایی که میزبانان مختلف در روزهای مشخصی از هفته (jours fixes) مهمان میپذیرفتند.
درباره تصویر>
مارکیز دو رامبویه (Marquise de Rambouillet) به عنوان بنیانگذار فرهنگ سالن شناخته میشود (نقاشی،۱۶۴۶). از مهمانان او میتوان به سیاستمدار کاردینال ریشلیو (Kardinal Richelieu) و نویسنده مادام دو سوینی (Madame de Sévigné) اشاره کرد.
سالنهای منفرد از نظر فضا و سرگرمی ارائهشده کاملاً متفاوت بودند. مارکیز دو دفان (Marquise du Deffand) (۱۶۹۷–۱۷۸۰) شبهای دیروقت در اتاق صومعهاش مهمان میپذیرفت. او که نابینا شده بود و معشوقهٔ سابق فیلیپ دوم، دوک اورلئان بود، مهمانانش را با بدیههگوییهای تند مسحور میکرد و از آنها میخواست که او را خسته نکنند. مادام ژوفرن (Madame Geoffrin)، شهروند ثروتمند، از نویسندگان «دایرةالمعارف» مانند دنی دیدرو (Denis Diderot) حمایت میکرد و بدین ترتیب از ایدههای روشنگری فرانسه پشتیبانی مینمود.
در پسزمینهٔ تاریخ جنسیت، عنصر رهاییبخش سالن روشن میشود: تا اواخر قرن نوزدهم، زنان به آموزش عالی دسترسی نداشتند، حق رأییا اظهارنظر نداشتند، و به سختی حق تصرف در پول یا بدن خود را داشتند. همچنین توسط انتظارات اجتماعی محدود بودند: تنها «حرفه»، همسری و مادری بود، در واقع آنها وابسته به خانهٔ مرد و خانواده بودند.
سالن امکان میداد نقش تعیینشده را ایفا کنند و همزمان به علایق خود بپردازند، افراد جدید را بشناسند، از قرائتها لذت ببرند یا خودشان مشارکت کنند و استعدادهای خود را توسعه دهند. حتی دسترسی به کتابها یا دستنوشتهها غنیمتی بود.
در یک طنز سالنی معاصر اینگونه آمده است:«و در حالی که جورابهایم را میبافتم، یاد گرفتم که به ویلاند (Wieland) ناسزا بگویم» . در واقع، نگاه غالب طولانیمدت به مردان برجسته، سالنداران را اغلب فقط به عنوان «حامیان فرهنگ و هنر» (Musen) نشان میداد. «او (آن بانو) در سالن معروفش مردانی مانند... را پذیراییکرد»، چنین نقل قول ها یا مشابه آن، در تاریخ سالن در سراسر اروپا روایت شده است.
اما این به نکته اصلیٔ ماجرا نمیرسد، زیرا موضوع مشارکت فعال زنان بود. برخی از سالنهای پاریس متعلق به یک شهروند بلندپایه، «اتاق انتظار آکادمی» (Vorzimmer der Akademie) نامیده میشد، چون در آنجا اعضای جدید انتخاب میشدند. سالنداران ثروتمند، مانند «جورابهای آبی»انگلیسی (englischen Bluestockings)، از مردان و زنان در پروژههای هنریشان حمایت میکردند. دیگران از ارتباطات سالن فرصت نوشتن یاترجمه را به دست میآوردند، مانند هانریته هرتز (Henriette Herz) و دوروتیا شلگل (Dorothea Schlegel) در برلین.
یک نمونهٔ مشهور از زنی که هم به عنوان سالندار و هم نویسنده شناخته شد، ژرمن دو استال (Germaine de Staël) (۱۷۶۶–۱۸۱۷) است. او که در سالن مادرش، سوزان نکر (Germaine de Staël)، بزرگ شده بود، با دیدگاهها و نوشتههای سیاسی خود بدگمانی ناپلئون را برانگیخت و مجبور به تبعید شد. او در سفرها نیز مهمان میپذیرفت، به شکلی از «سالن سیار». در آلمان او با نمایندگان تمام جریانهای ادبی آشنا شد و نخستین کتاب دربارهٔ رمانتیسم را نوشت. چندین زن سالندار برلینی آثار او را به آلمانی ترجمه کردند.
درباره تصویر >
مادام دو استال (Madame de Staël) پس از تبعید از فرانسه، به سفر در اروپا پرداخت و با رمانتیکهای حوزهٔ زبان آلمانی نیز تماس یافت (نقاشی از ماری النور گودفروا (Marie Éléonore Godefroid)، قرن نوزدهم)
سالنهای فرانسوی برای برلینیها شناختهشده بودند، برخی مهمانان از آنها دیدن میکردند، اما ارتباطات نزدیکتر به سختی شکل میگرفت — علیرغم انقلاب، فاصلههای اجتماعی با اشراف عالی هنوز بسیار زیاد بود. سالنهای برلینی نیز در تقلید از سالنهای پاریس به وجود نیامدند، بلکه در یک لحظهٔ تاریخی خاص، به عنوان یک آزمایش مستقل شکل گرفتند.
افسانهٔ اتاق زیرشیروانی
«اینکه دانشمندان جوان و مردان خوشپوش از خانههای بزرگ یهودی اینجا بهوفور دیدن میکنند، کاملاً طبیعی است، زیرا آنها بهمراتب ثروتمندترین خانوادههای بورژوا در اینجا هستند، تقریباً تنها کسانی که خانهایکه درش به روی دیگران باز است دارند.» این ها سخنان فریدریش دانیل شلایرماخر (Friedrich Daniel Schleiermacher)، الهیدان است، که از جوانی مهمان سالنهای یهودی بود، و جذابیت آنها را توضیح میداد. وی سخنان خود را چنین ادامه می دهد: «پس هر که میخواهد به شکلی کاملاً بیتکلف جامعهٔ خوب را ببیند، اجازه میگیرد که به چنین خانههایی معرفی شود.»
محافل سالنی در مراکز فکری مختلف آلمان وجود داشتند: در کونیگسبرگ (Königsberg) الیزابت اشتگمان (Elisabeth Staegemann) میزبان بود، در وایماریوهانا شوپنهاور (Johanna Schopenhauer). اما «سالنهای یهودی برلین» (Berliner jüdischen Salons) مشهور و بدنام شدند و تا امروز افسانهها و بحثهای بیشماری گرداگرد آنها تنیده شده است.
نخستین گردهمایی یهودیان و مسیحیان بر سر یک میز چای، به تفسیرهای افراطی و حتی متناقض انجامید. سالنداران یهودی به خاطر میزان همرنگی فرهنگیشان از سوی برخی ستوده شدند و از سوی دیگران به عنوان «مرتد» نکوهش گردیدند — کسانی که مشتاق غسل تعمید و ازدواج بودند.
چون بسیاری از آن مهمانان بعدها به شاعران و متفکران مشهوری تبدیل شدند، تصور میشد که سالنها تأثیر زیادی داشتند، تأثیری که میزبانان به عنوان زنان جوان یهودی بدون حقوق و طبقه، واقعاً نداشتند. پس از ۱۹۴۵، سالن حتی به یک «بهشت کوچک» (Idyll) از گفتوگوی آلمانی- یهودی تبدیل شد، در حالی که تنشهای ضدیهودی که در آن زمان وجود داشت، نادیده گرفته می شد.
درباره تصویر >
الهیدان فریدریش دانیل شلایرماخر از دیدار با افراد جالب در سالنهای برلین لذت میبرد (نیمتنهٔ گچی (Gipsbüste))
واقعیت جذابتر از افسانه است
شکلگیری افسانه را میتوان با تلقی و برداشت امروز ما از مشهورترین سالندار، یعنی راحل لوین فارنهاگن (Rahel Levin Varnhagen)، نشان داد. داستان او مدتها به عنوان افسانهٔ «زنی همچنان در حال پیشرفت» روایت میشد: دختری یهودی و فقیر در اتاق زیرشیروانی منزل اشمیزبان محفلی از شخصیت های والا بود، از جمله یک شاهزادهٔ پروسی. او غسل تعمید گرفت تا با یک دیپلمات پروسی ازدواج کند، دیپلماتی که سخنانش را چنان میستود که آنها را جمعآوری و نقل کرد.
حتی اگر برخی از این جنبهها درست باشند، این تصویر به خودی خود منسجم نیست، اما واقعیت تاریخی در واقع هیجانانگیزتر است. زیرا چندین عامل باید دستبهدست هم میدادند تا این فضای ارتباطی خاص به وجود آید: وضعیت دوگانهٔ یهودیان در پروس، برخورد و شکوفایی جنبشهای مختلف روشنگری در برلین، و بیش از همه، فضای دگرگونی و دوران گذار.
دهههای پیش و پس از ۱۸۰۰ با تحولات بزرگ سیاسی، اجتماعی و فرهنگی در اروپا شکل گرفته بود. عصر روشنگری به انقلاب انجامید، نظام طبقاتی چندصدساله زیر سؤال رفت، حقوق شهروندی مورد بحث قرار گرفت و چنین امتیارهایی برای یهودیان و زنان نیزمورد مطالبه قرار گرفت.
علاوه بر این، پیش از نخستین سالنها، یک خلأ اجتماعی در برلین وجود داشت — پادگانی با پادشاهی فرانکوفیل بدون داشتن دربار و روشنفکران روشناندیش بیشماری که به دنبال سرگرمی بودند، حتی از اصناف و انجمنهای کتابخوانی نسبتاً خشک هم کمتر اثری دیده می شد. فریدریش دوم، «فیلسوف سانسوسی»، که متفکران فرانسوی را در پوتسدام میپذیرفت، توسعهٔ مردم خودش را بیاعتنا رها کرد.
درباره تصویر >
راحل لوین، همسر فارنهاگن، توسط معاصرانش به عنوان روشنفکر، بذلهگو، تیزهوش و تحصیلکرده توصیف شده است (اینجایک پاستل از حدود ۱۸۱۰ اثر پیتر فریدل (Peter Friedel)).
چهرههای برجستهٔ روشنگری بورژوایی و یهودی، مانند گوتهولد افرایم لسینگ (Gotthold Ephraim Lessing) و موزس مندلسون (Moses Mendelssohn)، در برلین زندگی کرده و آثار خود را مینوشتند، آنها جدیدترین ادبیات را تولید و با هم بحث میکردند و این واقعا چیزی نوظهور بود.
سیاستی که حاکمان پروس در مورد یهودیان داشتند (Die Judenpolitik) از یک سو با قوانین ویژهٔ بیشمار باعث شده بود که جامعهٔ یهودی برلین از نظر تعداد محدود و توسط یک نظام طبقاتی سختگیرانه و مالیاتهای فردی تنظیم شود. اما برخلاف مکان های دیگر، یهودیان برلین حق اقامت آزاد داشتند، در وسط شهر زندگی میکردند و با همسایگان مسیحیشان در تماس بودند.
مارکوس لوین (Markus Levin) پدر راحل لوین فارنهاگن، تاجر بود، با خانهای در مرکز برلین نزدیک تئاتر ملی و در کنار خانههای بسیاری از دیپلماتها. مارکوس هرتز (Markus Herz) شوهر سالنداری با نام هنریته هرتز (Henriette Herz)، پزشک و روشنفکر یهودی بود و در برلین سخنرانیهای خصوصی در برابر جامعهٔ مختلط برگزار میکرد که اعضای دربار نیز در آنها حضور مییافتند.
برخی یهودیان به نخستین «شهروندان فرهنگی» (Kulturbürgern) شهر تعلق داشتند، و تنها در اینجا — بهنوعی خارج از نظام طبقاتی — اشراف و نویسندگان بورژوا میتوانستند بدون آنکه جامعه اعتراض کند، دیدار کنند. علاوه بر این، دختران خانوادههای یهودی تحصیلکردهتر و شاید برای مردان جوان عجیبتر و جذابتر از همسنهای مسیحیشان بودند. زیرا سالن برلین حدود ۱۸۰۰ اینچنین بود: در پیدایش خود پدیدهای اساساً جوان، که روابط گرهخورده در آن در طول سالها تغییر کرد و زندگی فرهنگی را شکل داد.
همسر جوان یک پزشک، مهمانان را مسحور خود میکند
نخستین سالن برلینی از چند جهت از یک «برخورد الکتریکی» به وجود آمد. پسران جوان خانوادهٔ فون هومبولت (von Humboldt)، ویلهلم و الکساندر (Wil-helm und Alexander)، به خانهٔ خانوادهٔ هرتز (Familie Herz) آمدند، زیرا معلم خصوصیشان میخواست دربارهٔ صاعقهگیر تازهاختراعشده اطلاعاتی کسب کند. بهزودی آنها نه تنها شنونده، بلکه در حال گفتوگو با همسر زیبا و تحصیلکردهٔ خانه بودند: هنریته هرتز (Henriette Herz)، با نام خانوادگی دو لموس (de Lemos).

عنصر جدید سالنها این بود که چهرههای برجستهٔ یهودی مانند موزس مندلسون (چپ) در اینجا همراه با روشنفکران بورژوا مانند گوتهولد افرایم لسینگ (پشت) و یوهان کاسپار لاواتر بحث میکردند (نقاشی از موریتس دانیل اوپنهایم (Moritz Daniel Oppenheim)، ۱۸۵۶).
میزبان به هفت زبان صحبت میکرد و به «ادبیات مدرن» علاقه داشت: در پایتخت روشنگری، این گوته و شیلر بودند، و بعدها رمانتیکهای اولیه. در سالن هرتز، همهٔ جریانها به هم میرسیدند. نقاشی مشهور هنریته دو لموس جوان به عنوان الههٔ هبه (Göttin Hebe)، که آنا دوروتیا تریوش(Anna Dorothea Therbusch) در ۱۷۷۸ کشید، نمادی برای رهایی اوست: هنریته با لباس سبک و شهوانی، به عنوان زنی یهودی و متأهل با موهای باز، و علاوه بر این به عنوان شخصیتی از آسمان خدایان یونانی — یعنی بهنوعی بورژوایی — نشان داده شده است. این نقاشی بههرحال در خانه آویزان بود، جایی که روزهای شنبه به جای مراسم شبات (Schabbat)، برنامه سالن بود که برگزار میشد — رویآوردی آشکار به زمان جدید.
از سوی دیگر، هنریته هرتز دانش عمیق خود را مدیون سنت آموزشی یهودی، پدرش و همسرش بود. این واقعیت دقیقاً به همان اندازه به سالن او تعلق دارد که دوستیهای چندساله با الهیدان رمانتیک فریدریش دانیل شلایرماخر(Friedrich Daniel Schleiermacher) و جهانگرد [و محقق مشهور] الکساندر فون هومبولت (Alexander von Humboldt).
بعدها، آموزش کسبشده در سالن و ارتباطات بسیار، پایهای برای سفارشهای ترجمهٔ سفرنامهها شد. پس از مرگ زودهنگام همسرش در ۱۸۰۳، او به دلیل صلاحیتهایش توانست معاش خود را به عنوان معلم تأمین کند و رؤیای سفر به ایتالیا را برآورده سازد.
راحل لوین فارنهاگن نیز به همان اندازه با نمایندگان روشنگری و رمانتیسم آشنا بود و به عنوان یکی از بهترین گوتهشناسان شناخته میشد. «سالن یهودی» برلین حدود ۱۸۰۰، با اصطلاح آن زمان، خانهای باز بود — در اوج زمانه، باز برای متنها و جریانهای جدید، پذیرا برای بازدیدکنندگان از هر اصل و نسبی که میآمدند و میرفتند.
حتی از نظر زمان روز نیز دیدارها انعطافپذیر بودند: دعوت به میز چای، پیکنیک یا شبنشینی. راحل مردی جالب را کاملاً خودجوش به «چای شبانه» دعوت میکرد. به دیگری دعوتنامهای برای «زیباترین» کیک میفرستاد، «و همسایهتان را هم بیاورید». دعوتشدگان ترکیبی غیرمعمول از مهمانان را مییافتند که دربارهٔ تئاتری که تازه دیده بودند، ادبیات تازهمنتشرشده بحث میکردند، پیانویا ورق بازی میکردند، و بیش از همه، با هم گفتوگو میکردند.
ژان پل (Jean Paul)، در سفر، در ۱۸۰۱ با حیرت نوشت: «دانشمندان، یهودیان، افسران، مشاوران خصوصی، نجیبزادگان — خلاصه، هر آنچه در جاهای دیگر... خود را به دردسر و گرفتاری می انداختند، اینجا گرد هم میآیند و حداقل دوستانه در کنار میزهای چای و غذا با هم زندگی میکنند.»
ارتباطات از طریق نامهها یا هدایا حفظ میشد
تبادل، مهمترین چیز بود. این تبادل در نامهها ادامه مییافت — «دربارهٔ چیزهایی که پیشتر جسارت آن را نداشتند بر زبان بیاورند». شفاهی و کتبی، شبکهای ارتباطی بافته میشد که چندین دهه دوام میآورد. از «تارهای بافندگی» این شبکهٔ پرجنبوجوش، توجههای کوچک نیز بخشی را در بر می گرفتند: بلیت تئاتر یا چای خوب، شعری یا سنگی برای مجموعه.
قابل مقایسه با پیامهای کوتاه امروزی ما، «بیلتها» (Billets) بودند — یادداشتهای کوچک و بیلاک. در آنها مثلاً به لهجهٔ برلینی نوشته شده بود: «کتابها را بیاورید، عزیزم، [کتاب هایی از] گوته!»؛ راحل به شکلی جذاب و کنایهآمیز «فریدریش یگانه» لقب گرفته بود؛ یامثلا برای یک مهمان کتابی از لسینگ و همراه آن شانهای زیبا فرستاده بود، با این توضیح: «هر دو در واقع برای کسی مثل شما بیش از حد پیشپاافتاده هستند...»
این مکاتبات، در واقع به نوعی پلسازی زبانیِ مداوم برای گفتوگو در سطحی برابر بود. شاهزادهٔ پروسی که به نزد راحل لوین فارنهاگن میآمد، از جمله به این دلیل که تنها در آنجا میتوانست معشوقهاش را که از تئاتر می آمد ملاقات کند. آنجا میماند تا از خود راحل «حقایق درست اتاق زیرشیروانی» را بشنود. او راحل را «قابلهٔ فلسفی» خود مینامید، کسی که به او کمک میکرد افکار خودش را به دنیا بیاورد.
اما هر فاصلهٔ مکانی یا زمانی قابل پلزدن نبود. شرکتکنندگان سالنها مواضع زندگی یا سیاسی متفاوتی یافتند. از منظر پاریسی، اتاقهای زیرشیروانی برلین شایدروستایی به نظر میرسیدند. کم نبودند وزیران یا مقاماتی که از آشناییهای (یهودی) پیشین خود فاصله بگیرند.
درباره تصویر >
خانم نقاش، آنا دوروتیا تریوش (Anna Dorothea Therbusch)، هنریته دو لموس ۱۴یا۱۵ ساله را در ۱۷۷۸ به عنوان شخصیت اسطورهای هبه (Hebe)، ساقی خدایان، به تصویر کشید. در آن زمان او قبلاً با پزشک ۳۱ ساله مارکوس هرتز نامزد شده بود و ازدواج در ۱۷۷۹ رخ داد.
ویلهلم فون هومبولت که در جوانی به هنریته هرتز نامههای عاشقانه با حروف عبری نوشته بود، تعهدش به رهایی یهودیان را «آخرین جرقهٔ تقوای» خود نامید، اما در حوزهٔ خصوصی بهوضوح فاصله گرفت.
برخی مهمانان سالن پس از ۱۸۱۱ عضو «انجمن ضدیهودی میزگرد» شدند، و بسیاری در نامههایشان دربارهٔ یهودیان بدگویی کردند. حتی در دوران شکوفایی سالنها، بازدید از یک خانهٔ یهودی چیزی خاص بود؛ و بهزودی آنها به یک «دیگری» تبدیل شدند.

ویلهلم فون هومبولت (Wilhelm von Humboldt) همیشه در سالنهای همشهروندان یهودیاش احساس راحتی نمیکرد (نقاشی، حدود ۱۸۳۰). اما در مسئلهٔ رهایی، او موضعی روشن به نفع یهودیان اتخاذ کرده بود.
«و وقتی من مُردم، همهٔ نامههایم را جمع کن»
ذات سالنها — آنچه شفاهی بود، گفتوگوها، نگاهها، شوخطبعی و بوی چای — سرانجام ناپدید شد. چون بهویژه در برلین، میزبانان هیچ چیزی از کار خود به جا نگذاشتند — نه دستورالعمل، نه خاطره — تنها نامهها برای ما باقی ماندهاند. و آنها نیز فقط بهطور بسیار جزئی منتقل شدهاند.
یک استثنا، راحل لوین فارنهاگن است که در زمان حیات خود، ارتباطاتش را اثر اصلی خود میدانست و به دوستی نوشت: «و وقتی من مُردم، همهٔ نامههایم را جمع کن — این یک داستان اصیل و شاعرانه خواهد شد.» او سرانجام خودش، همراه با همسرش، آنها را جمعآوری کردند و همسرش پس از مرگ او گزیدهای منتشر کرد. «کتاب یادبود» او را پس از مرگ مشهور کرد.
نسلهای بعدی نویسندگان زن، خود را در این کتاب بازمییافتند، در چالشهایی که با آنها روبرو بودند و در پرسشهایی که از زندگی داشتند: «انسان چیست جز یک پرسش؟» شاید بزرگترین تأثیر سالنهای برلین، به عنوان یک «آرمانشهر زیسته» (gelebte Utopie) برای نسلهای بعدی تا امروز باشد.
——————-
توضیحات تکمیلی نویسنده مقاله:
۱. الیزابت اشتگمان (۱۷۶۱–۱۸۳۵): سالنها در دو مکان
تصوری از استعداد چندوجهی و شبکههای یک سالندار را این نامهٔ یک مهمان بهخوبی نشان میدهد: «... شما دوستی خوب و عزیز هستید که درخواست مرا فوراً برآورده میکنید. نقاشی محبوب معلم محترمم کانت مرا بسیار خوشحال کرد و من بلافاصله آن را به برلین فرستادم... تا دربارهٔ آن با یک حکاک صحبت کنم... شما اکنون نیز... توضیح من دربارهٔ حمله لفظی و فرومایه شیلر را در دست خواهید داشت. لطفاً نظر کامل و صادقانهٔ خود و عزیزانتان را به من بگویید... و اگر کسی از حلقهٔ شما نیز با کانت محترم ما زندگی میکند، مرا بینهایت مدیون خواهید کرد اگر نظر او را نیز برایم فراهم کنید... اینکه شما در حلقهٔ خود به تمرین گروههای آواز من مشغول هستید، مرا بینهایت خوشحال میکند.» موسیقی، هنر، ادبیات، شیلر و کانت — این زن چه کسی بود؟

خودنگارهٔ سالندار الیزابت اشتگمان از سال ۱۷۹۲
الیزابت اشتگمان (Elisabeth Staegemann)، با نام خانوادگی فیشر (Fischer)، از نظر موسیقی و طراحی بسیار با استعداد بود و در محیط فرهنگی- بورژوای شهر دانشگاهی کونیگسبرگ بزرگ شد. او جوان با پسری از آهنگساز کارل هاینریش گراون ازدواج کرد، اما او او را با بچهها رها کرد.
یک فرهنگ لغت قرن نوزدهم مینویسد: «این زن جوان که به تنهایی زندگی میکرد، هم به دلیل زنانگی دلانگیز، زیبایی و استعدادهای فکریاش، موضوع ستایش بسیاری از مردان برجسته بود.»
از مهمانان او میتوان به تئودور گوتلیب فون هیپل (Theodor Gottlieb von Hippel) (که از جمله اولین کتاب دربارهٔ رهایی زنان را نوشت) و فریدریش فون گنتس (Friedrich von Gentz)، همکار بعدی مترنیخ (Metternich)، اشاره کرد. میزبان در «خاطرات رمانتیکشده برای زنان نجیب» توصیف میکند که حضوریک انسان چگونه بر دیگری تأثیر میگذارد، «وقتی علاقهای والاتر از علاقهٔ معمول او را به وجد میآورد.»
در ۱۷۹۵ او درخواست طلاق داد و با مقام و نویسنده فریدریش آوگوست اشتگمان (Friedrich August Staegemann) ازدواج کرد که مدتها او را میستود. این زوج در زمان بحران سیاسی جنگهای ناپلئونی از ۱۸۰۶ بین کونیگسبرگ و برلین در رفتوآمد بودند. در هر دو مکان آنها محافل ادبی- سیاسی سازمان میدادند. در برلین، بهویژه مقامات، نظامیان و دیپلماتها از مهمانان بودند، اما هاینریش فون کلایست (Heinrich von Kleist) نیز که از آثارش میخواند. محافل ادامه مییافت، حتی وقتی الیزابت به دلیل بیماری غایب بود. دخترش هدویگ اولفرس (Hedwig Olfers) جانشین او شد. ماری اولفرس، به عنوان سالندار در نسل سوم، زندگینامهٔ مادربزرگش را نوشت.
۲. دوروتیا شلگل (۱۷۶۴–۱۸۳۹): در برابر سنت
دوروتیا شلگل (Dorothea Schlegel)، نویسندهٔ برجستهٔ اوایل قرن نوزدهم، از چند جهت چهرهای پیونددهنده بین روشنگری و رمانتیسم بود. او به عنوان دختر ارشد فیلسوف یهودی موزس مندلسون (۱۷۲۹–۱۷۸۶) با آرمانها و شیوههای زندگی روشنگری بزرگ شد.
در خانهٔ پدریاش در برلین، برندل (Brendel) — که بعدها خود را دوروتیا نامید — به دقت آموزش دید. طبق سنت، والدین همسری برای او انتخاب کردند: تاجر یهودی سیمون فایت (Simon Veit). این زوج چهار فرزند داشتند که دو پسر به بزرگسالی رسیدند.
در سالن دوست دوران جوانیاش، هنریته هرتز، برندل با شاعر رمانتیک فریدریش شلگل آشنا و عاشق او شد.

نقاشی هنرمند آنتون گراف (Anton Graff)، دوروتیا شلگل را در سال ۱۷۹۰ نشان میدهد.
داستان عاشقانه باعث شد که او خانوادهاش را ترک کند و بدون ازدواج با معشوقش زندگی ادامه داد اما این زندگی به یک رسوایی تبدیل شد، بهویژه وقتی شلگل در ۱۷۹۹ رمان ناتمام «لوسینده» (Lucinde) را منتشر کرد که در آن برای نخستین بار زنی شهوانی و رهاشده توصیف شده بود، چیزی که مخاطبان بهصورت زندگینامهای تفسیر کردند.
مدتها دوروتیا شلگل به عنوان زنی شناخته میشد که توسط شاعر رمانتیک فریب خورده یا به او وابسته شده است. در واقع، او تصمیمهای رهاییبخش بسیاری گرفت، رسوایی طلاق را به دوش کشید و مدتها ازدواج را رد کرد تا حق حضانت پسرانش را از دست ندهد.
او با فریدریش شلگل، برادرش آوگوست ویلهلم و معشوقهاش، کارولین شلگل بعدی، به ینا رفت، جایی که پیرامون آنها، نووالیس (Novalis) و لودویگ تیک (Ludwig Tieck)، مرکزی برای رمانتیسم ادبی شکل گرفت. دوروتیا خودش شروع به نوشتن کرد. رمان تربیتی او «فلورنتین» (Florentin)، هرچند بهطور معمول آن زمان با نام همسرش منتشر شد، آغاز یک حرفهٔ موفق نویسندگی و ترجمه بود که او نهچندان کم به معاش این زوج کمک کرد. در ۱۸۰۴ او با شلگل ازدواج کرد، پروتستان و در ۱۸۰۸ همراه با او کاتولیک شد.
بعدها دوروتیا شلگل در وین و رم در محیط پسرانش یوهانس و فیلیپ فایت زندگی کرد که هر دو همبنیانگذاران مکتب نقاشی ناصری (Malerschule der Nazarener) — مکتبی مسیحی-رمانتیک — بودند. نامههای او او را زنی باهوش، بذلهگو، روشنبین و وفادار نشان میدهد که ایمان عمیقش را هرگز دلیل جدایی نکرد.
او در طول زندگی با آشنایان بیشمار از سالنهای برلین پیوند داشت. دوروتیا شلگل تنها در دهههای آخر قرن بیستم دوباره به عنوان نویسنده کشف شد. «زندگینامهٔ آلمانی» (Deutsche Biographie) مینویسد شجاعت او در مطالبهٔ حق خود برای خوشبختی، برخلاف سنت یهودی و هنجارهای اجتماعی، او را به پیشگام رهایی زنان تبدیل کرد.
Literatur
Hannah Lotte Lund/Ulrike Schneider/Ulrike Wels (Hrsg.), Die Kommunikations-, Wis-sens- und Handlungsräume der Henriette Herz (1764-1847). Göttingen 2017. Hannah Lotte Lund, Der Berliner jüdische Salon” um 1800. Emanzipation in der De-batte? Berlin/Boston 2012. Hannah Arendt. Rahel Varnhagen. Lebens-geschichte einer deuschen Jüdin aus der Romantik. München 2008. Barbara Hahn, Die Jüdin P۸allas Athene. Auch eine Theorie der Moderne. Berlin 2002.
DR. HANNAH LOTTE LUND
http://www.damals.de
DAMALS 11-2024