برگردان: علیمحمد طباطبایی
* نگاهی به کتابی از مایک دیویس در باره فجایع عصر ویکتوریا در جهان سوم؛ داستانِ کمترشنیدهشدهٔ خشکسالی، قحطی و همهگیری که در آستانهٔ قرنِ گذشته، میلیونها نفر را به کامِ مرگ کشید.
مقدمه مترجم: مروری بر کتاب «هولوکاستهای اواخر دورهٔ ویکتوریا» (فاجعه های بزرگ عصرویکتوریای متأخر: قحطی های ال نینو و شکل گیری جهان سوم) نوشتهٔ مایک دیویس.
در سالهای پایانیِ قرن نوزدهم، در حالی که امپراتوریِ بریتانیا در اوجِ شکوهِ خود بود و «آفتاب هرگز در قلمروِ او غروب نمیکرد»، فاجعهای خاموش و هولناک در مستعمرات و مناطقِ گرمسیریِ جهان در حال رخ دادن بود. خشکسالیهایِ پیاپی، قحطیهایِ گسترده و بیماریهایِ همهگیر، میلیونها نفر را در هند، چین، برزیل و دیگر نقاطِ آسیا و آفریقا به کامِ مرگ کشاند. بهگفتهٔ مایک دیویس (Mike Davis)، مورخ و جامعهشناسِ آمریکایی و نویسنده کتاب، میانِ ۳۲ تا ۶۱ میلیون انسان در این فجایع جان باختند؛ آماری که «هولوکاستهایِ اواخرِ دورهٔ ویکتوریا» را به بزرگترین تراژدیِ انسانی از زمانِ «مرگِ سیاه» در قرنِ چهاردهم تبدیل میکند.
اما این فجایع، صرفاً نتیجهٔ بلایایِ طبیعی نبودند. دیویس در کتابِ خود با عنوانِ اختصاری «هولوکاستهایِ اواخرِ دورهٔ ویکتوریا» نشان میدهد که چگونه عواملِ طبیعی (همچون پدیدۀ «النینو» و نوسانِ جنوبی) با سیاستهایِ استعماریِ بیرحمانه و نظامهایِ اقتصادیِ نابرابرِ امپریالیستی در هم آمیختند تا فاجعهای انسانیِ بیسابقه خلق کنند. بهزعمِ او، قحطیها نه بهخاطرِ کمبودِ غذا، که بهخاطرِ ناتوانیِ مردمِ فقیر در خریدِ غذا رخ دادند؛ و این ناتوانی، ریشه در ساختارهایِ استعماری و بیتفاوتیِ دولتهایِ خودکامه داشت.
آمارتیا سن، اقتصاددانِ برجسته و برندۀ جایزۀ نوبل، در این مقالهٔ تحلیلی، به بررسیِ استدلالهایِ دیویس میپردازد. او ضمن تأییدِ نگاهِ انتقادیِ دیویس به سرمایهداریِ لیبرال و امپریالیسم، پرسشهایِ عمیقتری را مطرح میکند: آیا قحطیها فقط پدیدهای تاریخیاند، یا هنوز هم در جهانِ مدرن، با اشکالی دیگر، ادامه دارند؟ آیا راهحلِ صرفاً مبتنی بر اقتصاد بازار (بهواسطۀ توسعهٔ حملونقل و تجارت) میتواند از تکرارِ چنین فجایعی جلوگیری کند، یا نیازمندِ سیاستهایِ عمومیِ گستردهتر و توانمندسازیِ اقتصادیِ طبقاتِ آسیبپذیر هستیم؟ سن با تکیه بر تاریخِ قحطیهایِ قرنِ بیستم (از چین و شوروی تا کرهٔ شمالی و آفریقا)، نشان میدهد که مسئلۀ قحطی، فقط مسئلۀ کمبودِ غذا نیست، بلکه مسئلۀ«فقدانِ قدرتِ اقتصادی» و «محرومیتِ سیاسی» نیز هست.
این مقاله، دعوتی است به تأمل در نسبتِ سیاست، اقتصاد و بلایایِ طبیعی؛ و پرسشی است از تمدنِ مدرن که آیا توانسته است از درسهایِ تاریخ بیاموزد،یا همچنان در چرخۀ معیوبِ نابرابری و بیعدالتی گرفتار است.

«در حالی که تعلل و کندیِ بریتانیا و بهتعویقانداختنِ اقدامی که میتوانست جانِ انسانها را نجات دهد، نوع دوستی و کمکهای بشر دوستانه را قربانیِ خدایِ وحشی خود، یعنی «دستِ نامرئی» (Invisible Hand)، میکرد، دهها هزار نفر از این روستائیانِ بیچیز، با انتخاب گریختن به حیدرآباد نارضایتی خود را نشان دادند و پای پیاده به آنجا رفتند، مکانی که حاکم یا همان نظام حیدرآباد (Nazim) به قربانیانِ قحطی کمک میکرد. بخشِ بزرگی از شولاپور (Sholapur) خالی از سکنه شد، پیش از آنکه مقاماتِ بریتانیایی موفق به سازماندهیِ کارهایِ امدادی شوند. سپس، همانگونه که یک روزنامهنگارِ بریتانیایی با وحشت کشف کرد، آنها هر کسی را که برای انجامِ کارهایِ سختِ بیمهارت (coolie labor) بسیار گرسنه بود، رد میکردند. اما حتی «آزمونِ کار برای افرادِ توانمند»، بهگفتهٔ آن خبرنگار، «برای اندامِ گرسنهٔ آنها بسیار سنگین است؛ دستمزدهایِ پرداختی بهطرزِ نامناسبی پایین است؛ در بسیاری از مناطق، همهٔ کسانی که مایل به کار هستند، کار پیدا نمیکنند.... هیچ ترتیبی برای حفظِ دامها با تأمینِ علوفه یا مراتع اتخاذ نشده است. هیچ انبارِ غلهای جمعآوری نشده و هیچ خانهٔ خیریهای برای ناتوانان و سالخوردگان گشایش نیافته است.» بنابراین، تنها راهِ باقیمانده برای جوانان، ناتوانان و سالخوردگان، تلاش برای سفرِ طولانی به حیدرآباد بود – سفری که بهگفتهٔ گزارشها، اکثرِ آنها را از پای درآورد.»
از فصلِ اول کتاب «فاجعههای بزرگ عصر ویکتوریای متأخر»

موضوعِ این کتابِ گیرا، مجموعهای از قحطیهاست که در ربعِ آخرِ قرنِ نوزدهم، بسیاری از کشورهایِ آسیا، شمالِ آفریقا و آمریکایِ لاتین را ویران کرد. نویسنده کتاب مایک دیویس (Mike Davis) تخمین میزند که بین ۳۲ تا ۶۱ میلیون نفر بر اثرِ این قحطیها در چین، هند و برزیل جان باختند، و کشورهایِ دیگری نیز در مناطقِ گرمسیری بهشدت آسیب دیدند. توصیفِ پشتجلدِ کتابِ دیویس، «هولوکاستهایِ اواخرِ دورهٔ ویکتوریا» (’‘Late Victorian Holocausts’‘)، [عنوان اصلی کتاب را میتوان چنین ترجمه نمود: فاجعههای بزرگ عصر ویکتوریای متأخر: قحطیهای النینو و شکلگیری جهان سوم. مترجم] که این فجایع را «بزرگترین تراژدیِ انسانی از زمانِ مرگِ سیاه» مینامد، قابلِ قبول به نظر میرسد.
دقیقاً چه اتفاقی افتاد؟ آیا عواملِ اقلیمی مسئول بودند؟ دیویس نشان میدهد که آنها قطعاً نقشی داشتند. خشکسالیهایِ مرتبط با «نوسانِ جنوبی-النینو» (’‘El Niño-Southern Oscillation) به زنجیرهای از بحرانهایِ کشاورزیِ بزرگمقیاس در مناطقِ گرمسیری و شمالِ چین انجامید و اینها مستقیماً به فجایع دامن زدند. با این حال، با وجودِ ناملایماتِ طبیعی، کاملاً روشن است که میتوان از طریقِ سیاستهایِ اقتصادی و اجتماعیِ متقابل، از گرسنگی و قحطی جلوگیری کرد. دیویس در ارائهٔ این روایتِ دوگانه – آنچه او «بومشناسیِ سیاسی» مینامد (با استناد به کتابِ مهمِ مایکل واتس (Michael Watts) در سال ۱۹۸۳، «خشونتِ خاموش» (’‘Silent Violence’‘) – نشان میدهد که چگونه سیاستهایِ اتخاذشده توسطِ دولتهایِ استبدادی در اوجِ امپریالیسم، قحطیها را تشدید کرد و تأثیراتِ آنها را وخیمتر ساخت. ترتیباتِ اقتصادیِ جدیدی که بهشدت با نظمِ امپریالیستیِ قرنِ نوزدهم مرتبط بود، مردم را بهطرزِ عجیبی آسیبپذیر کرد. و این ناامنیِ اقتصادی توسطِ حکومتِ بیگانه تشدید شد، که اقداماتِ حمایتیِ عمومیِ لازم برای جلوگیری از بدترینِ شرایط را بهکار نگرفت.
نوسانِ جنوبی-النینو، که با مخففِ ENSO شناخته میشود، امروزه نیز با شدتهایِ متفاوت ادامه دارد. در حالی که درکِ بهترِ الگوهایِ اقلیمیِ النینو و دیگر مخاطراتِ طبیعیِ جدی مهم است، نباید آنها را عللِ اجتنابناپذیرِ قحطی و ویرانی دانست. دیویس اشاره میکند: «قدرتِ رویدادهایِ ENSO در برخی موارد چنان قریببهیقین به نظر میرسد که این وسوسه وجود دارد که بگوییم قحطیهایِ بزرگ، مانندِ آنهایی که در دهههای۱۸۷۰ و ۱۸۹۰ (یا بهتازگیتر، فاجعهٔ ساحل در دههٔ ۱۹۷۰) رخ دادند، توسطِ النینو «ایجاد» شدهاند، یا توسطِ النینو در تعامل با فلاکتِ کشاورزیِ سنتی. این تفسیر، البته، ناخواسته با خطِّ رسمیِ بریتانیا در هندِ ویکتوریایی همآواست، همانگونه که در گزارشهایِ هر کمیسیونِ قحطی و سخنرانیهایِ هر نایبالسلطنه بازگو شده است: میلیونها نفر توسطِ آبوهوایِ شدید کشته شدند، نه توسطِ امپریالیسم.»
دیویس کتابی به ما داده است که هم به لحاظ ربط و ارتباط با جهان معاصر و هم از نظرِ تاریخ گذشته، اهمیتِ زیادی دارد. برای درکِ دامنهٔ گستردهٔ این تاریخِ هولناک از رنجِ غیرضروری و بدبختیِ بیجا، مفیداست که بینِ دو روشِ متفاوتی که یک فاجعهٔ کشاورزی مانندِ خشکسالی یا سیل میتواند باعثِ مشکلاتِ اقتصادی شود، بهوضوح تمایز قائل شویم. خشکسالی یا سیل ممکن است محصولات را نابود کند. اما همچنین با کاهشِ اشتغال و دستمزدهایِ کشاورزی، درآمدِ مردم را نیز از بین میبرد. و میتواند بازارهایِ کالاها و خدماتِ اندک (از آرایشگری تا صنایعدستی) را که بسیاری از مردم از طریقِ آنها امرارِ معاش میکنند، نابود کند. ناملایماتِ اقتصادیِ ناشی از خشکسالی یا سیل، بسیار فراتر از تأثیرِ مستقیمِ آن بر عرضهٔ غذاست.
تمایز میان تأثیرات بر عرضهٔ کلی غذا و تأثیرات بر درآمدهای خانوار، در توضیح اینکه چرا برخی افراد بهشدت تحت تأثیریک بلای طبیعی قرار میگیرند در حالی که دیگران – که در همان جامعه زندگی میکنند و با همان عرضهٔ غذا مواجه هستند – تقریباً تحت تأثیر قرار نمیگیرند، مهم است. همچنین به توضیح این موضوع کمک میکند که چرا نمیتوان با قحطی صرفاً از طریقِ گشودنِ بازارها، یا آسانتر کردنِ حملونقل (مثلاً از طریقِ احداثِ راهآهن) مقابله کرد تا غذا بتواند بهصورتِ فیزیکی به افرادِ آسیبدیده برسد. دیویس بهدرستی این پرسش را مطرح میکند: «چگونه میتوان ادعاهایِ خودپسندانه دربارهٔ مزایایِ حیاتبخشِ حملونقلِ بخاری و بازارهایِ غلاتِ مدرن را مورد ارزیابی قرار داد، وقتی میلیونها نفر، بهویژه در هندِ بریتانیا، در کنارِ خطوطِ راهآهن یا بر پلههایِ انبارهایِ غله جان سپردند؟»
مشکل در این واقعیت نهفته است که قربانیانِ فاجعه، امکان و توان خریدِ غذایی را که بازار میتواند تأمین کند و راهآهن میتواند بیاورد، در اختیار ندارند. در واقع، گاهی اوقات دقیقاً برعکس اتفاق میافتد، مانند زمانی که غذا از منطقهٔ قحطیزده، بهسوی قدرتِ خریدِ بیشترِ مناطقِ ثروتمندتر کشیده میشود (برای نمونه، حملونقلِ مداومِ غلات از ایرلندِ گرسنه به انگلستانِ ثروتمند در طولِ قحطیهای ایرلند در دههٔ ۱۸۴۰، این موضوع را بهخوبی نشان میدهد). بنابراین، این یک اشتباه است – هرچند رایج – که انتظار داشته باشیم از طریقِ توسعهٔ بازارها و ایجادِ ترتیباتِ حملونقل، راهحلی به صورت خودکار برای قحطی و گرسنگی پیدا شود.

نقشِ درآمدها و ابزارهایِ اقتصادی همچنین بر این ادعاتأثیرِ مهمی دارد که به نظر اساسی و بنیادین می آید اما در نهایتِ محافظهکارانه است، و اغلب نیز مطرح میشود مبنی بر اینکه مردم در رژیمهایِ اقتصادیِ جدید، دقیقاً بهدلیلِ زوالِ نظامهایِ سنتیِ خودیاریِ روستایی و امنیتِ حمایتی جان باختند. تا آنجا که ترتیباتِ جدیدِ امپریالیستی باعثِ نابودیِ تواناییِ درآمدزاییِ مردم یا تضعیفِ ترتیباتِ اشتراکیِ موجود شد، ممکن است در این ادعا حقیقتی وجود داشته باشد. اما نظامهایِ اقتصادیِ سنتی معمولاً فرصتهایِ اقتصادیِ کافی برای همه، یا ترتیباتِ حمایتیِ مؤثری که بتواند از قشرهایِ واقعاً آسیبپذیرِ جامعه حمایت کند، در بر ندارند. در حالی که هندِ بریتانیا توسطِ قحطیها ویران شد (برخلافِ ادعاهایِ مدافعانِ امپریالیسم)، قحطی در هندِ پیش از بریتانیا نیز ناشناخته نبود (برخلافِ ادعاهایِ ملیگرایانِ رمانتیک). و نیز، در هیچ بخشِ قابلتوجهی از جهانِ سنتی، از جمله اروپایِ پیشاصنعتی، ناشناخته نبود. دیویس با تأیید بسیار، محکومیتِ کارل پولانی (Karl Polanyi) را نقل میکند که: «تودههایِ هندی در نیمهٔ دومِ قرنِ نوزدهم... بهتعدادِ زیاد تلف شدند، زیرا جامعهٔ روستاییِ هند نابود شده بود.» اما این یک اغراقِ بزرگ است. در از بینبردنِ یک افسانه، باید مراقب باشیم که گرفتارِ افسانهٔ دیگری نشویم.
دیویس، که نویسندهٔ کتاب دیگری با عنوان «بومشناسیِ ترس» (Ecology of Fear) می باشد، کاملاً در مخالفت با ادعاهایِ مکرر در موردِ بازارها و سیستمهایِ حملونقلِ مدرن محق است. اما همچنین لازم است تشخیص دهیم که اگر بازارها و سیستمهایِ حملونقل با ایجادِ ابزارهایِ اقتصادی ترکیب شوند، این گسترشِ یکپارچه میتواند به امنیتِ انسانی بیفزاید، نه اینکه از آن بکاهد. عاملِ تعیینکننده، توانمندسازیِ اقتصادیِ بخشهایِ آسیبپذیرترِ جامعه است. بهویژه، در شرایطِ بلایایِ طبیعی، آنچه حیاتی است، ایجادِ درآمدهایِ اضافی، مثلاً از طریقِ اشتغالِ اضطراری است. اگر قربانیانِ بالقوه درآمدی برای خریدِ غذا داشته باشند، آنگاه بازارها و راهآهنها میتوانند برای رساندنِ غذا به افرادِ آسیبدیده عمل کنند. ویرانیهایی که دیویس با جزئیاتِ روشنگرانه توصیف میکند، نباید صرفاً نتیجهٔ نیروهایِ بازار، یا زوالِ جامعهٔ روستایی دیده شود، بلکه باید بهعنوانِ یک شکستِ اساسی در داشتنِ سیاستِ اقتصادیِ بهاندازهٔ کافیِ گسترده، با مشارکتِ اقدامِ عمومی در سطوحِ مختلف، در نظر گرفته شود.
علاوه بر این، درکِ نقشِ هر دو قدرتِ اقتصادی و سیاسی مهم است. ما باید بین (۱) دسترسیِ محدودِ بازارهایِ اقتصادی یا سیستمهایِ توزیعِ عمومی، و (۲) فرصتِ محدودِ مشارکتِ عمومی و حکمرانیِ دموکراتیک، تمایز قائل شویم. نظامهایِ امپریالیستی بهشدت به هر دو محدودیت مبتلا بودند (همانطور که تحقیقاتِ دیویس بهوضوح نشان میدهد)، اما آنها در این شکستِ دوگانه منحصربهفرد نبودند. حتی اگر مطالعهٔ تاریخیِ دیویس بر آنچه میتوان «قحطیهایِ امپریالیستی» نامید متمرکز است، شکستهایی از نوعِ بسیار مشابه در کشورهایِ مستقل و حتی در کشورهایِ بهاصطلاحِ سوسیالیستی رخ داده است. در واقع، در قرنِ بیستم، بزرگترین قحطیها عمدتاً در کشورهایِ خارج از قلمروِ سرمایهداریِ لیبرال رخ داد، بهویژه در چین در سالهای۱۹۵۸-۶۱ (با احتمالِ ۳۰ میلیون کشته)، اما همچنین در اتحادِ جماهیرِ شوروی در دههٔ ۱۹۳۰، در کامبوج در دههٔ ۱۹۷۰ و در کرهٔ شمالی در گذشتهٔ بسیار نزدیک (ناگفته نماندِ رکوردِ ناگوارِ دیکتاتوریهایِ نظامیِ داخلی در جنوبِ صحرایِ آفریقا). نبودِ قدرتِ اقتصادی همراه با کمبودِ اهرمِ سیاسی، میلیونها نفر را به فلاکتی پایانناپذیر و مرگی زودهنگام محکوم کرد.
طارق علی (Tariq Ali)، نویسندهٔ دانا، این تکنگاری(monograph) چالشبرانگیز را «بهدرستی یک کتابِ سیاهِ واقعی از سرمایهداریِ لیبرال» توصیف کرده است. این کتاب قطعاً چنین است، اما حتی باید گفت که بیش از آن است. این کتابی است مصور از پیامدهایِ فاجعهبارِ نابرابریِ شدیدِ اقتصادی که با عدمتوازنِ شدیدِ موضع و قدرتِ سیاسی همراه شده است. تراژدیهایِ اواخرِ دورهٔ ویکتوریا، نمونهای از مشکلی گستردهتر از ناامنی و آسیبپذیریِ انسانی است که در نهایت، به نابرابریِ اقتصادی و محرومیتِ سیاسی مرتبط است. ارتباطِ این کتابِ فوقالعادهٔ پرمحتوا، بسیار فراتر از تمرکزِ تاریخیِ فوریِ آن است.
Apocalypse Then
The little-known story of drought, famine and pestilence that killed millions at the turn of the last century.
آمارتیا سن، دریافتکنندهٔ جایزهٔ یادبودِ نوبل در علومِ اقتصادی در سال ۱۹۹۸ است.
https://archive.nytimes.com/www.nytimes.com/books/01/02/18/reviews/010218.18senlt.html

توضیح تصویر: در پنلِ سمتِ چپ، دستی غولآسا و بیبدن از جنسِ طلا و دفترهایِ حساب، از آسمانی طوفانی پایین میآید و انگشتانش داسِی را میفشارند. در زیرِ آن، میلیونها پیکرهٔ کوچک و بیچهره بهسویِ شهری روشن از کاخها و کلیساهایِ جامع قدم میزنند، اما پاهایشان در خاکی ترکخورده، چون گندمِ در حالِ مرگ، ریشه دوانده است. در پنلِ سمتِ راست، همان دست بهصورتِ اسکلتی شبحوار نشان داده شده که غله را در دهانهایِ بازِ اشرافِ اروپایی میریزد، در حالی که پشتش را به جمعیتی از روستاییانِ نحیف و لاغر کرده که بر پلههایِ انبارِ غله فرو میریزند. در پسزمینه، ریلِ راهآهن تا بینهایت امتداد مییابد و زمین را چون زخمی میشکافد. بر رویِ ریلها، لوکوموتیوی با دودکشی به شکلِ تاج، ابرهایی از ملخ و خشکسالی را با خود میکشد. در بالایِ صحنه، ساعتِ آفتابیِ شکستهای سالِ ۱۸۹۷ را نشان میدهد، در حالی که کدهایِ دودوییِ دیجیتال چون طاعون از آسمان میبارند.

توضیح تصویر: در پیشزمینه، مجسمهٔ عظیم و فروپاشیدهٔ یک افسرِ استعماریِ دورانِ ویکتوریا بر تختی نشسته که از کیسههای خالیِ غله و ریلهای زنگزدهٔ راهآهن ساخته شده است. چهرهاش چون زمینِ خشک ترک خورده و از حدقههای خالیِ چشمانش، رودهایی از غبار و تکههای استخوان بهسویِ چشماندازی وسیع و خشکزده جاری میشود. در پشتِ او، آسمان به دو نیم تقسیم شده است: در یک سو، خورشیدِ فروزانِ النینو به رنگ سرخ و متورم میسوزد؛ در سوی دیگر، ابرهای موسمی به شکل کشتیهای شبحوار بر فرازِ دشتی از اسکلتها که کنارِ خطوطِ راهآهن افتادهاند، شناورند. در دوردست، قطاری ساختهشده از دندههای انسان، انبوهی از غله را از روستاهای گرسنه بهسویِ شهری اروپایی و درخشان در افق میبرد. در هوا، صفحاتِ نیمهشفافِ کتابی شناورند که هر یک صحنهای متفاوت از قحطی را نشان میدهد – هند، چین، برزیل – و چون اطلسی از کابوس، در یکدیگر ذوب میشوند. فضا هولناک، سوگوار و بهطرزی تلخ کنایهآمیز است.