ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Wed, 09.09.2026, 10:28
وهن خدا و توهین به انسان

سیامک صفاتی

کشتار، تجاوز، ستم، تبعیض، تمامیت خواهی، سرکوب، خودبرتربینی، شکنجه و زندان اگر به نام خدا انجام گیرد وهن خداست، زیرا در این صورت خدا را طرفدار ظلم و تبعیض و سرکوب و نابرابری و سانسور و خرافات و آزادی کشی و انسان ستیزی و محلل آنها قلمداد نموده‌ایم. حال با هر ادعایی و تحت هر نام و عنوانی و از ناحیه هر کسی در طول تاریخ صورت گرفته باشد. در این صورت خدا را تا حد خود پایین آورده‌ایم نه خود را به وسعت او بالا. پیوند با خدا در ارتفاع و ارتقاء یافتن از رهگذر علم و دانش و معرفت و وسعت نظر یافتن و پندار زدایی و حجاب‌افکنی معنی می‌دهد، نه اینکه او را چون خود کوچک کرده و به رنگ خود درآوریم. این نقض غرض از زندگی و زایندگی و در تباین با تحول و تکامل هستی و کمال خیر و زیبایی و علم و نیکی است که به او منسوب می‌کنیم. هم او که جهان را متکثر و گوناگون و با نژادها، رنگ‌ها، زبان‌ها و ملت‌ها و دین‌ها و معارف آفریده است، چگونه می‌تواند آن را به یک ایده و عده و دین و مذهب و نژاد و صنف و طبقه و جنس فروبکاهد و در رشد و تعالی را ببندد. چرا که یکی از نتایج تفاوت‌ها شناخت است و شناخت باعث تعالی. هم او که اشتیاق هستی به تکامل و خود آگاهی را در کل هستی خاصه انسان به ودیعه نهاده، چگونه می‌تواند ناگهان مقهور قدرت‌طلبان و تمامیت‌خواهان و متکبران شود و ریشه این اشتیاق را بخشکاند. اشتیاقی که برای بهتر شدن و فائق آمدن بر تبعیض‌ها و ظلم و نابرابری‌هاست. اشتیاقی که برای کامل‌تر شدن و آگاه‌تر شدن و تغییر و تحول و تعالی است.

هم او که هستی را با میلیاردها کهکشان و منظومه در نبود انسان‌ها آفریده، ناگاه درمانده و در بند یک عده انسان مدعی و انحصارطلب و تنگ اندیش شود که احکام او را اجرا کنند. یا اینکه ببیند با پای راست به مستراح می‌روند یا پای چپ؟ یا اینکه چه لباسی می‌پوشند و چه می‌خورند و چه می‌نوشند؟ آیا به اصطلاح حجاب دارند یا خیر و بسیاری دیگر. هم او که با زبان عربی برای عرب زبانان رسولی برانگیخت تا مناسب روزگار و فهم و فرهنگ و زبانشان فهم و اندیشه و تعقل کنند، چگونه می‌تواند با عقل و عدل و حق هزار سال قبل برای این روزگار نسخه بپیچد و خود در هزار سال قبل فریز شود و از تاریخ باز بماند و رسالت و آفرینشش به‌عنوان پروردگار تمام شود؟ هم او که خالق عقل است، و عقل را در گستره تاریخ و طی رشد و تحول و تطور و بالندگی به چنین جایگاه شامخ و سترگی رسانده است، چگونه می‌تواند عقل را از عقلانیت و نقد و پرسشگری و تغییر و رشد و تکامل باز بدارد و به یک بازه از تاریخ بسنده کند؟ یا اسیر خطوط قرمز نظام‌های خودکامه نماید؟ عقل با اندیشه بی‌مرز عقل است و انسان با عقل، انسان. وگرنه نیازی به آفرینش انسان نبود و همچنین عقل.

خدا یکی از ظهوراتش متون به اصطلاح مقدس است. ظهورات دیگرش در عقل و علم و هنر و طبیعت و کتاب و کل عالم هستی منزل دارد. هستی در ذات خود بیقراری همواره به آزادی و آگاهی و عدالت و زیبایی و هماهنگی بین آنها دارد. فعلیت یافتن این شاخصه‌هاست که این همه نقش و نگار پدید آورده است، هریک در کاری.

آگاهی از آزادی و حق و عدالت و خیر و زیبایی منظومه‌ای حول همدیگر تشکیل می‌دهد. آگاهی‌های بعدی و پایش پیدا و نهان و رفع نواقص و نارسایی‌ها و کاستی‌ها، حول هر یک از شاخصه‌های فوق، نظمی دیگر ایجاد می‌کند تا با طی مراتب پیش گفته این مسیر تکاملی تداوم یابد. خدا خود را در این تجلی و مسیر و بیقراری نشان می‌دهد. در نظم و بی نظمی، در زایش و زدودن‌ها، در رویش و ریزش‌ها، در رفع موانع تبعیض و نابرابری و ستم و بی عدالتی و در آزادی و شادی و زیبایی و آگاهی فزاینده، نه نظم ثابت برای همیشه. خدا در فراشد به سوی کمال حضور دارد.

خدایی که در فرایند تاریخ این گونه تجلی ورزیده، این بار در قامت انسان پدیدار شد تا در اتحاد و یکی شدن با او آن چه دیگر موجودات ظرفیت تحقق آن را نداشتند محقق کند. خدا در اتحاد با انسان و در اشتیاق و بیقراری همواره بسوی کمال هستی حضور خود را اعلام می‌دارد. او از طریق آزادیخواهان و تقویت نهادهای تضمین کننده دموکراسی و حقوق بشر و حقوق محیط زیست و جامعه مدنی و مطبوعات و دیگر رسانه‌های آزاد ، نیرنگ و تزویر مستبدین و انحصارطلبان را سست و بی بنیاد نموده است. و همچنان در قامت آزادیخواهان و برابری طلبان و دانشمندان رهجو به آزادی و کرامت و برابری و توسعه فزاینده علوم قدم بر می‌دارد. خدایی که در فرایند تکاملی هستی این بار از طریق انسان و در قامت کلمات تجلی خود را نشان داده است، از رهگذر گفتگو جهان را پیش برده و وسعت می‌دهد. پس چگونه می‌تواند قدرت و ثروت و معرفت (کلمه) و منزلت را در انحصار عده‌ای خودخواه و تنگ نظر و خود برتر پندار، تحت نام دین یا جز آن قرار دهد؟ و درست در تباین با ذات هستی کلمه را محدود نماید. این وهن خداست. ابتذال مفهوم خداست. تحقیر خدا در غالب دین است.

نمی‌شود ساختاری داشته باشیم که تولید استبداد و تبعیض و فقر و ستم کند. بحران‌های متعدد در حوزه آب و خاک و هوا ایجاد نماید و بازتولید کننده شکاف‌های عمیق طبقاتی و اجتماعی و سیاسی و ... باشد و انسان‌ها را به بهانه‌های مختلف از انسانیت تهی و آنها را خلاف جانشینی فرد فرد انسان‌ها نسبت به خداوند، مقابل هم قرار دهد و آنها را تقسیم نماید و بدین واسطه و بهانه‌های دیگرهمچون دیندار و غیر دیندار و مومن و غیر مومن و مرد و زن و مذهبی و غیر مذهبی و بسیاری دیگر به تحدید حقوق آنها بپردازد. آن گاه کسی علیه استبداد و خفقان و ساختارهای مولد تبعیض و ظلم و طامات و خرافات و موهومات که همگی جزء عناصر شرکند برخیزد، بگیرد و ببندد و زندانی نماید و از حقوق انسانی محروم کند یا اعدام نماید، و آن را تحت نام خدا حلال نماید. این وهن خداست. ستم به خداست. توجیه همه قسم پلیدی و پلشتی به نام خداست. زیرا خدا و انسان در مسیر تعالی و در فرایند تبعیض‌زدایی و استبدادستیزی و در فرایند کسب آزادی و کرامت و دانایی، همدیگر را تجلی و توسعه می‌بخشند، نه عکس آن.

و وهن انسان است زیرا به‌وسیله ستم و تبعیض و شلاق و استبداد و سرکوب و اعدام و سانسور چگونه رشد و تعالی حاصل می‌شود، در حالی که درهای رشد و شکوفایی مستقل و آزاد و برابر و خود آیین بسته است. چگونه ادیان که از جانشینی انسان در پیوند با خدا سخن به میان آورده‌اند، خود مانع همانند شدن انسان با خدا می‌شوند. آیا انسان درپیوند با خداوند و شایسته جانشینی او نباید حق داشته باشد، در هر قلمرویی چون او درعلم و هنر و فلسفه و حقوق و جامعه شناسی و دیگر معارف بیافریند؟ آیا با استبداد و خشونت و سلطه و سرکوب و تکفیر و تفسیق و سایر اتهامات می‌توان از آفرینش صحبت به میان آورد؟ آیا عده یا صنفی خاص باید بگویند چه بیافرینید و چگونه بیندیشید و چه اراده نمایید؟ آیا این نقض غرض از آفرینش و بالتبع جانشینی نیست؟ اگر انسان چون خداست باید این حق را داشته باشد مانند او جلوه‌گری کند.

میلیاردها سال طول کشید تا انسان با همه‌ی اجزاء و ابعادش بدین صورت و سیرت برسد. اینکه فردی یا مجموعه‌ای بخواهد سیستمی پایه بنهد که خلاف تکامل تاریخی ایده و انگاره خود را تحمیل کند و حقوق و اندیشه و آرمان‌های او را از او بگیرد و از خود بیگانه سازد، قطعا وهن انسان است. آیا در طول تاریخ مدنیت و دموکراسی و گفتگو باعث رشد و شکوفایی شده است یا اجبار و سلطه و خشونت و جباریت؟ داعش و طالبان و قرون وسطی و ... محصول چه دیدگاهی هستند؟ جز خشونت و تحمیل و جزم اندیشی و قشری گری و خود برتربینی و زندگی در قرون و اعصار گذشته؟ برابری و دموکراسی و آزادی و حقوق بشر و حقوق شهروندی و انقلاب هوش مصنوعی و اختراع و اکتشاف و رنسانس و انقلاب صنعتی و انقلاب چاپ و رفرم مذهبی و روشنگری و خردباوری و انقلاب مشروطه ایران در چه زمینی روییده اند؟ جز در ساحت آزادی و علم و عقلانیت ارتباطی و انتقادی و خودآیین؟ استبداد کدام دستاورد برجسته‌ای در طول تاریخ داشته است جز خفقان و تحمیل و ستم و تبعیض و نابرابری و مصادره امکانات و مناصب و مواهب و منابع به سود خود و هم مسلکان خود و محرومیت سایرین؟ از زمین استبداد کدامین روشنایی خلق شده است که به آن ببالند؟ جز مرگ و نکبت و تیرگی.

انسان با حرکت و تغییر و نوگرایی و خوداصلاحی و خودپالایی و انتقاد از خود و دیگران و بواسطه علم و دانش و معرفت بدون هیچ پیش شرطی، انسان می‌شود. در غیر این صورت هیچ معرفت و اندیشه‌ای در فرایند تاریخ ایجاد نمی‌شد و بالتبع نیازی به وجود انسان نبود. همین حیوانات برای طبیعت کافی بودند. و اگر انسان پا به عرصه وجود گذاشت، چیزی جز ضرورت و اشتیاق به تکامل و تعالی هستی نبود، در قامت انسان. و اگر جهان بواسطه کلمات گسترده‌تر و فراخ‌تر می‌شود، چیزی جز ضرورت و اشتیاق هستی و اراده خداوند نیست در خودآگاهی. اگر دیکتاتورها و تمامیت‌خواهان جای خدا بودند اگر چه در عمل چنین ادعایی دارند، ذره‌ای پیشرفت و تکامل و رشد و تحول در فرایند تاریخ و هستی امکان پذیر نمی‌شد و حیات بسیار پیش از این پایان یافته بود، زیرا آنان همواره مانع رشد و نوگرایی و توسعه می‌شدند و افکار و اندیشه‌های نو را در غالب عناوین مجرمانه تکفیر و تفسیق می‌کردند و بدین سان جهان را از حرکت بالنده و خودجوش و انداموار و تکاملی و گوناگون باز می‌داشتند.

اگر دین به نفع توحید به‌مثابه جهان همبسته و به‌هم پیوسته و بدون مرزهای بیگانه‌ساز و غیریت‌پرور و جداکننده انسان‌ها از هم چون نژاد و جنسیت و دین و صنف ممتاز در فهم حقیقت و قومیت و سیاست و ... علیه مظاهر شرک آمده است، آیا می‌تواند مظاهر شرک چون استبداد و فزون خواهی و تبعیض و نابرابری و ترس و تکبر و تحقیر و دروغ و ریا را در درون خود بپروراند و بر مردم تحمیل کند؟ همچنان که اگر کسی علیه اهریمن مبارزه می‌کند باید مواظب باشد خود به اهریمن تبدیل نشود، در مبارزه علیه شرک و له توحید نیز باید مواظب بود تا خود در مظاهر شرک غرق نشود و این مظاهر را در جامه دین تولید و بازتولید نکند. و در عین حال نمی‌توانیم مثل خدا کامل باشیم، فقط می‌توانیم بسوی کمال حرکت کنیم و در این مسیر حق اشتباه و آزمون و خطا جزیی از سرشت کمال جوی بشر است. و قوانین و ساختارها و نهادها و آموزش و قدرت را باید به گونه‌ای سامان داد تا حق بر خطا بودن و حق آزمون و خطا داشته باشیم. زیرا هیچ دین و مذهب و صنعت و معرفت و حقیقتی به یکباره از آسمان نازل نشده و به نحو تجریدی به بلوغ نرسیده است. بلکه فرازو نشیب و افت و خیز بسیار داشته تا به جایی در خور رسیده است.

مضافا باید بدانیم که طریق حق تعلق و انحصار بر نمی‌دارد، دین حق اشاره به خدا دارد نه خود. شرک از جایی شروع می‌شود که دین، مذهب، قومیت، نژاد، زبان و جنسیت و انگاره عامل برتری می‌شود. و برای خود جایگاه خدایی تعریف می‌کند و چنان که دیگران تسلیم شوند و عبودیت بورزند برحقند، در غیر این صورت باطل. نمی‌شود دین ما را به رهایی از سلطه سلطه‌گران و دنیاپرستان و هواهای نفسانی و خدایان زاییده موهومات و ترس و خرافات و قدرت پرستی بخواند، اما سلطه را در جامه دین داران و دین بازتولید کند.

سلطه چیست؟ هر چیزی که اراده و انتخاب و اندیشه مستقل و خودآیین را از انسان سلب کند. هر چیزی که از رنگ و نژاد و دین و مذهب و جنسیت و قومیت و خانواده و عقیده و اندیشه و... که قدرت و ثروت پرستان بواسطه آنها مانع رشد و شکوفایی و تعقیب خواسته‌ها و تحصیل و اشتغال و تعالی طبق آمال و آرزوهای خود شود. هر چیزی که فردیت را محو و تعریف فرد از جهان و خود را به هیچ انگارد. هر چیزی که نگذارد انسان، انسانیت بورزد. هرچیزی که مانع آزمون و خطا شود و ناگشوده به تغییر باشد. اگر با سلطه به دلیل شرک مخالف است، پس باید با تولید و بازتولید سلطه در هر صورت و ابعادی مخالف باشد. در غیر این صورت، آیا ما با دینی منحط و مبتذل و فاسد روبرو نیستیم؟

دین همانند هر عنصر دیگری می‌تواند به عامل از خود بیگانگی و به بند کشیدن انسان‌ها تبدیل شود. هنگامی که عنصر رهایی بخش آن کنار نهاده و به یک نهاد در خود و برای خود تبدیل شود. و فی نفسه اصالت یابد. هدف و غایتش را به‌عنوان نیرویی که انسان بواسطه آن امکان می‌یابد تا از محدودیت‌های خود فراتر رود، فراموش کند. وقتی از راه به غایت تبدیل شود. چنانچه از تکبر و خودخواهی و تحمیل و سلطه گری نکاهد هیچ ارزشی ندارد؟ چنان که تواضع و نیاز به بهتر شدن در سراسر عمر را آموزش ندهد هیچ ارزشی ندارد؟ هنگامی که به اعتیاد و عادت تبدیل و فرد از کنشگری آزاد و برابر و مختار و گشوده، به کارپذیری مقلد و منفعل و مکلف تبدیل شود. بی عدالتی و فقر و ستم و نابرابری و تبعیض را زیر فرش مبارزه با استکبار و یا هرچیز دیگر یا با حواله به آخرت جمع و توجیه کند، نه بی کفایتی و قدرت پرستی و ناکارآمدی حاکمان. بهشت فروشی کند در صورتی که زندگی مردم را جهنم کرده است. در شیپور خرافات بدمد و موهومات را با تبلیغ و تلقین و پول و رسانه تبدیل به امر واقع نماید. وقتی مانع خودآگاهی و جلوه گری انسان‌ها شود. قطعاً فاسد شده است.

مطلق‌اندیشی، مرگ‌اندیشی، مقدس‌سازی، تعصب و قشری‌گری و جزم‌اندیشی و استبداد و بنیادگرایی و رادیکالیسم و ناشکیبایی و عدم رواداری از بزرگترین آفات جوامع دینی خاصه مسلمان است. این عناصر بازتولید کننده شرک‌اند که نقطه عظیمت ادیان باید باشند در راه مبارزه با هر آنچه که توحید نیست.

مطلق‌اندیشی به معنی سیاه و سفید دیدن موضوعات و ندیدن رنگارنگی هستی و چشم نگشودن بر نقص و عدم کمال خود و تصور بر اینکه حقیقت با همه ی ابعادش بر شخص جلوه گر شده و ساختار و نهادها و قوانین و درک و استنباط به گونه‌ای سامان یابد که گویی در کامل‌ترین وضع ممکن هستند. و درست از دل همین انگاره هست که بسیاری از دینداران، دین و مذهب و ایده خود را بهترین می‌دانند و بزرگان دین خود را معصوم و کامل پنداشته و نقد آنان را توهین به مقدسات تلقی می‌کنند. و چون دین و مذهب خود را کامل می‌دانند پس خود را در اتصال با دین کامل، کامل پنداشته و در این توهم از در سلطه بر می‌آیند که همگان باید چون ما زندگی کنند، چون ما بیندیشند و سبک زندگی ما را مو به مو اجرا کنند. از دل این نحوه زیست جز برده داری مدرن و مالکیت فکر و بدن و اندیشه دیگران و نخوت و سرکوب و خشونت بیرون نمی‌آید. آیا از نگاه درون دینی این نحوه زیست یعنی بازتولید نخوت و خودبرتر پنداری و خودکامل پنداری شرک نیست و از نگاه برون دینی بیماری.

مرگ‌اندیشی یعنی حاکمیت مرگ و فرصت زندگی را در مقابل این نوع نگاه قربانی کردن. یعنی حاکمیت و اِعمال قانون و زیست جهان مردگان بر زندگان. با نگاه به قرون و اعصار گذشته برای جان و اندیشه و آزادی و کنشگری و کوشندگی انسان‌ها ارزش قایل نشدن و از حال و آینده باز ماندن. حذف و میراندن فکر و جان دیگری برای ماندن خود و همفکران خود. مرگ اندیشی به مرده پرستی می‌انجامد و مدح و ستایش مردگان راه بر زندگی زندگان می‌بندد. آبادی مرقد مردگان به ویرانی زندگی زندگان منجر می‌شود.

زایش هر انسان رسالت منحصر به فردی ست که هستی بر عهده او نهاده است. با گفتگوست که جهان معنا می‌یابد و شناخت و آگاهی حاصل می‌شود و ما از تجارب کمی و کیفی هم آگاه می‌شویم. با گفتگو و به رسمیت شناختن حق حیات و کنشگری هر فردی ست که جهان وسعت می‌یابد. غیبت یک انسان، گفتگو را با خدشه مواجه می‌سازد. مرگ اندیشی و مرگباری صرفاً حذف فیزیکی یک انسان نیست. هر انسانی از دریچه و چشم انداز خاص خود به جهان می‌نگرد. فقدان او یعنی نشنیدن از تعریف و چشم انداز و تجربه او از جهان و پدیده‌ها. جهان از هم افزایی افق دید انسان‌ها معنا می‌گیرد و کامل‌تر می‌شود. دوران‌های طلایی و سرنوشت ساز شعر و موسیقی و دیگر عرصه‌های هنر و اندیشه در طول تاریخ، هیچگاه دفعتاً و آنی از آسمان نازل و به نحو تجریدی حاصل نشده است. کمترین سخن و اندیشه و هنر از ناحیه تک تک انسان‌ها بوده، که سرانجام به درخشش و غنای آن یاری رسانده و همچنان می‌رساند. برای درخشش و دورانسازی هنر و اندیشه باید از همگان شنید. هر نهادی نغمه‌ای دارد برای زندگی. حاصل این نغمه‌هاست که سمفونی زندگی را تشکیل می‌دهد. کسی که انسانی را از گفتگو منع می‌کند یا به سلب حیات او بر می‌خیزد، نه تنها انسان را بلکه خدا را هم می‌کشد. زیرا مانع بروز و ظهور اندیشه و هنر در غالب کلمات و گفتگو می‌شود.

مقدس‌سازی یعنی کامل و معصوم پنداری یک فرد و جایگاه و فوق نقد و مصون از انتقاد دانستن آنان. متون مقدس بیان کرده اند: هرگز با خدای یکتا که جز او هیچ نیست دیگری را به خدایی مخوان. صرفنظر از این که این دیگری می‌تواند ثروت، قدرت، جایگاه و اصولا هر چیزی باشد حتی یک موقعیت یا ذهنیت و یا هر کسی باشد. وقتی شخصی را مقدس و معصوم خطاب می‌کنیم و انتظار گشایش از او داریم. یعنی او را تا مقام خدایی بالا برده‌ایم و خود را تا مقام بندگی پایین. به رغم اینکه متون به اصطلاح مقدس انسان را تکریم کرده‌اند و گرامی و مقرب داشته‌اند. اما بسیاری از دین داران خود را خوار و کوچک می‌کنند و به فرد یا نهادی جایگاه خدایی و مقدس می‌دهند و به جای اتکا به خرد و اراده و دانش و پژوهش و کنشگری که انسان با آن انسان است، به انتظار می‌نشینند و گشایش از دیگری می‌جویند. جوامع پیشرفته نقیض این رهیافت را با اتکا به دانش و علم و نقد و تحقیق و تلاش و اراده نشان داده‌اند. خدا در همین رهیافت تجلی می‌یابد.

تعصب و قشری‌گری و جزم‌اندیشی یعنی زندگی بر اساس رهیافت و چشم‌انداز دیگران و زیستن در ساحتی که اندیشه نشده است و فرد را از حیث تاریخ و جغرافیا و تصادف و ژنتیک و اتفاق و منافع و گرایش معطوف به قدرت در بر گرفته و فرد در آنجا کنش گر، فعال، کارگزار و خودآیین نیست. یا از خودبیگانه است و دیگران و اعتقاداتشان به جای او زندگی می‌کند و به جای او می‌اندیشد و به جای او اراده می‌ورزد و فرد می‌پندارد که این نحوه زیست بهترین شیوه زندگی است و حاضر است برای آن، متوسل به هر اقدام خشونت آمیز حتی برای حذف مخالفان فکری خود شود. لذا شرط اول قدم آن است که همواره به مدد تقوا که ترجمان زندان آگاهی است، با اندیشه انتقادی و گفتگو و مشارکت آزاد و برابر انسان‌ها در تبادل معرفت و محبت و با دموکراسی و تواضع و رواداری، اعمال و گفتارش را تحلیل نماید، که چقدر حاصل اندیشه اصیل و تحت اراده و اختیار وی است و چه میزان جغرافیا و ژنتیک و عادات و رسوم و موهومات و هر آنچه نیاندیشیده یا برساخته‌های ذهنی دیگران است، بر اراده و فکر و عمل او تاثیر گذاشته و وی را در اختیار گرفته است.

استبداد یعنی انحصار قدرت و ثروت و منزلت و معرفت در دستان عده‌ای و عدم گرش آزاد و برابر اطلاعات و معرفت و امکانات و فرصت‌ها و قدرت. نتیجه اینکه جامعه‌ای لاغر و نحیف و حاکمانی فربه داریم. در بافت استبداد آن که به مو و پیراهن و اندیشه دیگران گیر می‌دهد، هدفش نه حجاب یا حکم خدا یا دغدغه دینداری است که البته این هم از وجاهت برخوردار نیست، بلکه او می‌خواهد از رهگذر اسم رمز خدا و شرع و حجاب، عطش خودخواهی و سلطه گری و برتری جویی خود را سیراب کند. و اگر کسی مقاومت کند برآشفته می‌شود و چون مستظهر به قدرت و اذهان ناپرورده است لذا می‌کوشد تا با پشتیبانی آنها عطش خودخواهی و سلطه گری و برتری جویی خود را سیراب کند. اینجاست که هر دیکتاتوری با دمیدن در چنین فضاهایی هواهای نفسانی خود را با بزک دین و هر ایدئولوژی دیگری تحمیل می‌کند.

استبداد به نام خدا بهتر می‌تواند منویات خویش را پیش ببرد. زیرا خدا نیست که پاسخ گوید که این جفا در حق من است. و دیگر اینکه بهتر می‌توان با اقسام اتهامات مخالف خود را حذف کرد. زیرا خدا کامل است پس سود و زیان ما را بهتر از ما می‌داند. کدام سود در فقر و ستم و تبعیض و آزادی ستیزی است؟ چگونه امکان دارد که ما فقر و ستم و تبعیض و نابرابری را می‌بینیم و با پوست و گوشت خود لمس می‌کنیم، اما خدا آنها را نمی‌بیند و طرفدار حاکمانی است که مسبب وضع موجودند و محب کسانی است که جامعه را فقیر نموده‌اند و تبعیض و ستم و نابرابری پرورده‌اند؟ و هرگاه دردمندی آوازی برآورد که این همه تضاد برای چیست؟ یا به آخرت حواله دهد، یا این که درک شما از این مسایل عاجز است، یا تاریخ آن را ثابت خواهد کرد؟ یا می‌کشد؟ چگونه خدا همه چیز را به نفع حاکمان وضع کرده است؟ چرا حاکمان می‌فهمند اما تابعان و محکومان و رعیت خیر و از قضا خدا با حاکمان است؟ این وهن خداست و هم توهین به کرامت و شرافت انسان.

در ممالک پیشرفته که قوانین و نهادها بر انسان گرایی بنیاد دارند، هیچگاه به قوانین و نهادهایی توسل نمی‌جویند که به حذف مخالفان و روشن اندیشان منجر شود بلکه هم و تلاش آنان در از بین بردن علت‌های تبعیض و نابرابری و فقر و بی عدالتی و فقدان آموزش و درمان با کیفیت است. در شناسایی موانع بروز و ظهور استعدادهاست. تلاش آنها در صدر نشاندن آگاهان و روشن اندیشان و متخصصین و اصحاب دانش و تفوق آنها بر اصحاب قدرت است. کدام صدا، صدای خداست؟

باری در فرهنگ استبدادی نزدیکی به کانون قدرت باعث برخورداری از مواهب و مناصب و منابع می‌شود و دوری از آن محرومیت بدنبال دارد. علم و تخصص و معرفت و دانش ملاک نیست بلکه تعهد به موازین قدرت باعث ترقی است. حاکمان با پدیده انقلاب یا نردبام انتخابات بالا می‌روند ولی با خواست و اراده مردم نخواهند که پایین بیایند. به عبارت دیگر عزل حاکمان جز با توسل به خشونت امکان پذیر نیست. حال آن که دموکراسی بیشتر از هر چیز دیگر با عزل حاکمان بصورت مسالمت آمیز خود را نشان می‌دهد. به نخست وزیر پیشین انگلیس بنگرید، وقتی مردم او را حتی به رغم خدماتی که انجام داده بود نخواستند با رویی گشوده در برابر خبرنگاران ایستاد و استعفایش را تقدیم داشت و در میان تشویق حاضران بی هیچ خشونت و غضبی صحنه را ترک گفت. وقتی حاکمان به خود چهره خدایی می‌دهند در نقطه ی مقابل از مردم جز عبودیت و تکلیف و انفعال و تبعیت و رعیت بودن وظیفه‌ای نمی‌خواهند. استبداد از انسان برده می‌سازد نه آزاد و پیشرو. کاربرد خدا در ممالک استبدادی عبودیت بندگان است و سروری حاکمان و توجیه گری وضع موجود.

بنیادگرایی و رادیکالیسم یعتی کوشش در بازتولید اندیشه نخستین، بدون توجه به تغییرات شگرفی که جهان همواره با آن روبروست. و بازگشت بی کم و کاست به سنت و ارزش‌های آن و مصاف با تجدد و مولفه‌های آن چون دموکراسی، امانیسم و فردیت و پلورالیسم و خردباوری و عقلانیت انتقادی و ارتباطی و سکولاریسم و باور به این که تنها صراط مستقیم راه و شیوه آنهاست و تلاش معطوف به قدرت و سیاست برای اعمال ارزش‌ها و اصول و زیست جهان خود به هر طریق ممکن.

عدم شکیبایی و عدم رواداری از خود کامل پنداری و خودبرتر پنداری می‌آید و عدم وقوف به اینکه هیچ کس کامل نیست و آفرینش دیگری برای این نبود که همه یک جور بیندیشند و یکسان زندگی کنند. بلکه مراد آموختن از یکدیگر بود و برای بهتر شدن. انسان در آینه دیگری خود را بهتر می‌بیند و می‌شناسد. اندیشه و تجارب دیگران ظرفیت‌های انسانی او را فراخ‌تر می‌کند. اگر همه به یک نحو می‌اندیشیدند و یکسان زندگی می‌کردند هیچ رشد و تعالی امکان نمی‌یافت. به تاریخ که می‌نگریم همه ی رشد از گوناگونی و اختلاف فکری و تنوع برآمده و جنگ‌ها حاصل تحمیل و یکسان و یکدست سازی جامعه بشری بوده است. مضافا به آزادی و اراده و اندیشه و جان دیگران با هر دین و مسلکی، از این چشم انداز باید احترام گذاشت و رواداری پیشه کرد تا بعدا با تصحیح دیدگاه و ارتقاء معرفت با پشته‌ای از کشتگان جان و شخصیت مواجه نشویم. که دیگر هیچ راه برگشتی برای بازگرداندن جان و شخصیت و اراده و اندیشه و حق انتخاب آنان وجود ندارد.

پر واضع است که از هر یک از عناصر فوق چه نتایج تلخ و مصیبت باری بوجود آمده و می‌آید و درست خلاف ادعاهای بهشت فروشی که داشتند، چگونه زندگی مردم را به دوزخی تبدیل نمودند. این ادعایی نیست که تجربه‌ای برایش در عالم واقع وجود نداشته باشد، بلکه تجربه زیسته انسان‌ها در طول تاریخ است که جلوی چشمان ما رژه می‌رود. با این مصایب بود که انسان‌ها برای پرهیز از جنگ و خشونت و منازعه رو به آزادی و رواداری و دموکراسی و عقلانیت و تکثر و حقوق بشر آوردند. رو به انسان گرایی و حفظ جان و کرامت و منزلت او آوردند. رو به گفتگو آوردند. برای جهانی بهتر و مبتنی بر صلح. جهانی باز برای همگان نه عده‌ای خاص و باقی به‌عنوان سیاهی لشگر و گرسنه و فقیر و نابرابر و اسیر. جهانی که بقول فیلم مارمولک نه فقط یک نفر در بالا سخن بگوید و باقی شنونده باشند. بلکه همگان در آن پرسشگری کنند، نقد کنند و هم افزایی پیشه کنند و افق دید خود را در چشم انداز جامعه و جهان گسترده‌تر کنند و گشوده به مسیر حق باشند و موانع تحقق انسانیت چون ظلم و ستم و خشونت و سرکوب و سلطه و منازعه و تبعیض و نابرابری را با استقرار دموکراسی و حقوق بشر و نهادهای تضمین و تقویت کننده حقوق و آزادی‌ها بردارند.

آنچه برای آزادی و برابری و همبستگی و محبت و گفتگو و تعالی آمده نباید از ما برده بسازد، نباید ما را بفریبد، نباید از ما ابزاری بسازد برای قدرت و ثروت و منزلت چپاول گران و انجصار خواهان و تمامیت طلبان، نباید ترجمان و برونداد غرایز و هواهای نفسانی باشد.