نشریه گاردین
برگردان: علیمحمد طباطبایی
مقدمه مترجم: در سالهای اخیر، جهانِ غرب شاهدِ تحولی شگرف در ساختارِ سیاسیِ خود بوده است؛ تحولی که بسیاری از ناظرانِ سیاسی و نظریهپردازانِ علومِ اجتماعی را به تأمل واداشته است. لیبرالدموکراسی، که پس از جنگِ سرد بهعنوانِ «پایانِ تاریخ» و الگویِ نهاییِ حکمرانی تجلیل میشد، اکنون با چالشهاییِ بیسابقه روبروست. از ظهورِ پوپولیسمِ اقتدارگرا در اروپا و آمریکا تا افولِ هنجارهایِ لیبرال در دموکراسیهایِ نوپا و کهن، نشانههایی از یک بحرانِ عمیق به چشم میخورد.
کتاب «مردم در برابر دموکراسی» (The People vs Democracy) اثرِ یاشا مونک، نظریهپردازِ سیاسیِ دانشگاهِ هاروارد، که به تازگی با ترجمه فارسی در ایران متشر شده است، یکی از تأملبرانگیزترین تلاشها برای درکِ این بحران و ریشهیابیِ آن است. مونک در این کتاب، با نگاهی موشکافانه و بیپرده، به بررسیِ پدیدهای میپردازد که آن را «دموکراسیِ غیرلیبرال» (Illiberal Democracy) مینامد: جوامعی که اگرچه انتخاباتِ آزاد برگزار میکنند، اما به اصولِ بنیادینِ لیبرال مانندِ آزادیِ مطبوعات، استقلالِ قضایی، شفافیت و حقوقِ اقلیتها پشت میکنند.
مونک با استناد به نمونههایی چون مجارستانِ ویکتور اوربان، هندِ نارندرا مودی و ترکیهٔ رجبطیباردوغان، نشان میدهد که دموکراسی و لیبرالیسم مترادف نیستند و در شرایطی از نابرابریِ اقتصادی و تنشهایِ هویتی، این دو مفهوم میتوانند از یکدیگر فاصله بگیرند. اما آنچه این کتاب را به اثریِ بهویژهیِ مطرحسازِ گفتوگو تبدیل میکند، توجهِ آن به وضعیتِ خودِ غرب است. مونک هشدار میدهد که ایالاتِ متحده و اروپا نیز از این قاعده مستثنی نیستند و ظهورِ چهرههایی مانندِ دونالد ترامپ در آمریکا، نشانههایِ هشداردهندهای از «شبهاقتدارگرایی» (Strongman-lite) و فرسایشِ هنجارهایِ دموکراتیک است.
این مقالهٔ نقد و بررسی، که در نشریهٔ گاردین به قلمِ لویید گرین منتشر شده است، مروری است بر استدلالهایِ کلیدیِ مونک و نیز نقدی بر نقاطِ قوت و ضعفِ تحلیلهایِ او. گرین در این نوشته، ضمنِ تأییدِ بینشِ عمیقِ مونک دربارهٔ بحرانِ لیبرالدموکراسی، به این پرسشِ اساسی میپردازد که آیا راهحلهایِ ارائهشده توسطِ وی (مانند «میهنپرستیِ فراگیر») برای عبور از این بحران کافی هستند، یا اینکه زخمهایِ عمیقِ ناشی از شکافهایِ اقتصادی، نژادی و هویتی، نیازمندِ درمانی بسیار ریشهترند.
در ادامه، گرین با نثری روان و مثالهاییِ عینی، نشان میدهد که چگونه مفاهیمی چون «خون و خاک» (Blood and Soil) که روزگاری بهعنوانِ یادگارهایی از دورانِ پیشامدرن تلقی میشدند، بار دیگر به عرصهٔ سیاست بازگشتهاند و چگونه رأیدهندگانی که خود را «مطرود» (Deplorables) نظامِ جهانیسازی میبینند، دیگر تحملِ نادیدهگرفتهشدن را ندارند. این گفتوگویِ فکری، دعوتی است به تأمل در بابِ سرنوشتِ دموکراسی در عصرِ شکافهایِ عمیق و مسئلهای که همچنان بیپاسخ مانده است: آیا لیبرالدموکراسی میتواند خود را نجات دهد، یا اینکه این آخرین فصل از روایتِ پیروزمندانهٔ آن است؟

بررسی کتاب «مردم در برابر دموکراسی»
خون، خاک و ترامپ بهعنوان شبهدیکتاتور
یاشا مونک (Yascha Mounk) استدلال میکند که دموکراسی و لیبرالیسم مترادف هم نیستند و به آمریکاییها توصیه میکند که به نمونههای مجارستان، هند و ترکیه نگاه کنند.
لیبرالدموکراسی دههای ضعیف خود را پشت سر میگذارد و پایانی برای آن به چشم نمیخورد. به گزارش «خانهٔ آزادی» (Freedom House)، یک سازمان غیردولتیِ (NGO)، «دموکراسی در بحران است» و از اواسطِ اولین دورهٔ ریاستجمهوری جورج دبلیو بوش، دچار عقبگرد شده است. (۱)
اکثریتِ قریببهاتفاق آمریکاییها معتقدند دونالد ترامپ بیش از یک رئیسجمهور سنتی، مانند یک خودکامه رفتار میکند، آن هم در حالی که یکچهارم از هزارهایهای آمریکا [منظور کسانی هستند که تقریباً بین ۱۹۸۱ تا ۱۹۹۶ متولد شده اند. مترجم] انتخاباتِ آزاد را ضروری نمیدانند. ایالاتِ متحده بهعنوان یک دموکراسی «ناقص» تلقی میشود که از کشورهایی مانند مالت، اروگوئه، اسپانیا و کرهٔ جنوبی عقبتر است. حتی پیش از ترامپ و برگزیت (Brexit)، نظمِ لیبرال درخششِ خود را از دست داده بود.
یاشا مونک، نظریهپردازِ سیاسیِ دانشگاهِ هاروارد (۲) در جدیدترین کتابِ خود، «مردم در برابر دموکراسی» (The People vs Democracy)، بر ظهورِ دموکراسیِ غیرلیبرال تمرکز میکند – یعنی پیدایشِ جوامعی که دولتهایِ خود را انتخاب میکنند، اما به هنجارهایِ لیبرالی مانندِ مطبوعاتِ آزاد، دادرسیِ عادلانه، شفافیت، مدارا و آزادیهایِ مدنی اهمیتِ چندانی نمیدهند. بهگفتهٔ مونک، مجارستانِ اوربان، هندِ مودی و ترکیهٔ اردوغان، اعضایِ اصلی این باشگاهِ مشکوک هستند.
مونک به طرز قانعکنندهای استدلال میکند که دموکراسی و لیبرالیسم مترادف یکدیگر نیستند و در مواجهه با رشدِ نابرابر و جهانِ چندفرهنگی، بینِ این دو مفهوم اکنون اصطکاک، اختلاف نظرو یاحتی شاید حالتی بدتر از آنها تقریباً قابلپیشبینی است. کتاب «مردم در برابر دموکراسی» نگاهی روشن به این موضوع دارد که چگونه لیبرالدموکراسی در بخشهایی از جهانِ انگلیسیزبان و جاهایِ دیگر از محبوبیت افتاده است. جایِ تعجب نیست که مونک از ظهورِ پوپولیسم و آنچه که او آسیبپذیریِ لیبرالدموکراسی تشخیص میدهد، نگران است.
او اذعان میکند که ملیگرایی (nationalism) در آیندهایِ قابلپیشبینی با ما خواهد بود و این احتمال را مطرح میکند که «شهروندان به نظامِ سیاسیِ خود وفاداری پیدا کردهاند، نه بهدلیلِ تعهدِ عمیق به بنیادیترین اصولِ آن بلکه به این دلیل که صلح را حفظ کرده و جیبهایشان را پر کرده است ». آیا او اغراق میکند؟ می توان گفت که احتمال اندکی وجود دارد. (۳)

در طولِ دههها، ارزشهایِ سیاسی در دیانایِ ملی گرایی پخته میشوند (۴). در آمریکا، این ارزشها در قانونِ اساسی گنجانده شده و در ۴ ژوئیه جشن گرفته میشوند. با این حال، همین قراردادها توسطِ نیروهایِ گریز از مرکزِ مداوم موردِ هجوم قرار گرفتهاند (۵). بهقولِ مونک، «دموکراسی در حالِ تثبیتزدایی [فرسایش و تضعیف شدید] (deconsolidating) است». (۶)
در این راستا، شعارهایِ سال ۲۰۱۶ شباهتِ وهمانگیزی به جایی غیر از «سرزمینِ آزادگان و خانهٔ دلیران»[عبارت مهمی از سرود ملی آمریکا] داشت. شعارهای «او را زندانی کنید» و «لویگنپرسه»(Lügenpresse) (مطبوعات دروغ گو)، که توسطِ ترامپ تشویق و توسطِ هوادارانش پذیرفته شد، به نشانههایِ بارزِ کارزارِ انتخاباتی تبدیل شد.
گویی طبقِ یک نشانه، سیاستمدارانِ جمهوریخواه ترامپ را بهعنوانِ شبهدیکتاتوری پذیرفتند. پل لوپیج (Paul LePage)، فرماندارِ مین، در یک مصاحبۀ رادیویی، گرایشِ ترامپ به سویِ اقتدارگرایی را یک امتیازِ سیاسی تلقی کرد. او در پاسخ به یک پرسشکننده، حاکمیتِ قانون را با قانونومدیریتیکی دانست و اعلام کرد که «قانونِ اساسیِ ما نه تنها شکسته است، بلکه ما به دونالد ترامپ نیاز داریم تا مقداری قدرتِ اقتدارگرایانه را در کشورِ ما به نمایش بگذارد». تاریخ لزوماً تکرار نمیشود، اما میتواند قافیهپردازی کند. (۷)
اگرچه مونک آشکارا از ملیگرایی ناراحت است، اما تحتِ تأثیرِ قدرت و دوامِ آن قرار گرفته و آن را «تعیینکنندهترین نیرویِ سیاسیِ زمانِ خود» مینامد. او استدلال میکند که در قرونِ ۱۸ و ۱۹، ملیگرایی «تقریباً همیشه به شکلِ اشتیاق به خلوصِ قومی و همچنین دموکراسی درآمد».
مسلماً، گرایش به همگونساز، یا به عبارتی جزئیِ همیشگی از ملتسازی، بخشی از آفرینشِ آمریکا نیز بود. در تلاش برای تصویبِ قانونِ اساسی، نیاکانِ مشترک و دینِ مشترک به کار گرفته شدند و انگلیسی بودن و پروتستان بودن، حلقههایِ پیوندِ عملیاتی بودند. جان جی (John Jay) (۸)، اولین رئیسِ دیوانِ عالیِ کشور و طرفدار الغای بردهداری (abolitionist)، نوشت که آمریکاییها «قومی هستند که از نیاکانیِیکسانتبار دارند، به زبانیِیکسانسخن می گویند و با دینیِیکسان زندگی می کنند». الکساندر همیلتون(Alexander Hamilton) (۹) تنها کیب نبود که چنین دیدگاهی داشت؛ این بحث همچنان داغ است.
مونک که طرفدارِ مهاجرت (immigration proponent) است، مشاهده میکند که در گذشته، شهروندی معمولاً به زیرمجموعهای از جمعیتِ کل محدود میشد. در آتنِ باستان، وضعیتِ شهروندی به فرزندانِ دو والدِ آتنی محدود بود. در مقابل، امپراتوریِ روم رویکردیِ انعطافپذیرتر داشت و آگاه بود که وقتی امپراتوری بر تخت نشسته است، شهروندی و همسانیِ قومی اهمیتِ کمتری دارند.
کتاب «مردم در برابر دموکراسی» نسبت به اینکه غرب چگونه به نقطهٔ عطفِ کنونیِ خود رسیده است، آگاه است. مونک علاوه بر برشمردنِ عللِ معمول، مینویسد که فاصلهٔ زیادی بینِ دولت و مردم پدید آمده است. او بهعنوانِ مثال، به کمیسیونِ اروپا اشاره میکند،یک بوروکراسیِ مبهم و غیرمنتخب که بر زندگیِ صدها میلیونِ نفر تأثیر میگذارد.

مونک همچنین با دیدهٔ تردید به قبیلهگرایی (tribalism) (۱۰) مینگرد. او مانند مارک لیلا (۱۱) از دانشگاهِ کلمبیا، سیاستِ هویتی (identity politics) (۱۲) را مغایر با «امکانِ یک جامعۀ واقعاً باز و چندقومی» رد میکند. و اینجاست که چالش برایِ مونک و طرفدارانِ لیبرالدموکراسیِ مدرن نهفته است: حفظِ دموکراسی با سازوکارهایِ نظارت و توازنِ آن، در عینِ محافظت از آزادیهایِ فردی در مواجهه با دشمنیهایِ فزاینده.
همانطور که انتظار میرفت، «مردم در برابر دموکراسی» راهحلهایِ احتمالی برای این ناخوشی، از جمله «میهنپرستیِ فراگیر» را فهرست میکند. راهحلهایِ مونک احتمالاً ناکافی خواهند بود، زیرا داراها و ندارها همچنان به مسیرهایِ جداگانهای ادامه میدهند، با ثروتمندانی که خود را کنار میکشند و نخبگانِ شناختی که جفتجفت میشوند. علاوه بر این، در آمریکا، آشتی با همترازیِ فزایندۀ وابستگیِ سیاسی با نژاد و مذهب، پیچیدهتر میشود. این تقسیمبندیها اگر غیرقابلِ حل نباشند، ارگانیک هستند.
مونک کاملاً درست میگوید که نامزدها (candidates) دیگر نمیتوانند فضایلِ وضعِ موجود را موعظه کنند، آن هم درست در زمانی که زندگی برای بسیاری، خندقیِ غیرقابلِ عبور است. شهروندان نمیخواهند که توسطِ مباشرانِ منتخبِ خود (۱۳)، بهعنوانِ خرابکارانِ احتمالی موردِ تمسخر قرار گیرند.
جهان دیگر مسطح نیست و یکبار دیگر، خون و خاک اهمیت یافتهاند. رأیدهندگانی که بهعنوان «مطرود» (deplorables) موردِ تمسخر قرار میگیرند،یعنی کسانی که در راهپیمایی به سویِ جهانیسازی عقب ماندند، دیگر تحملِ نادیدهگرفتهشدن را ندارند. این که لیبرالیسم و دموکراسی در نهایت چگونه به این آزمونِ تازه پاسخ خواهند داد، پرسشِ حیاتی اما بیپاسخ است. (۱۴)
—————————-
توضیحات تکمیلی مترجم:
۱: خانهٔ آزادی یک سازمان غیردولتی (NGO) مستقر در ایالات متحده است که به ارزیابی وضعیت آزادی و دموکراسی در سراسر جهان میپردازد . این سازمان که در سال ۱۹۴۱ تأسیس شده، هر ساله گزارش مشهور خود با عنوان «آزادی در جهان» (Freedom in the World) را منتشر میکند . خانهٔ آزادی بهعنوان یک سازمان غیردولتی، ترکیبی از منابع مالی دولتی و خصوصی را دریافت میکند . این موضوع گاهی باعث شده که منتقدان، آن را بازتابدهندهٔ سیاستهای دولت آمریکا بدانند . گزارشهای خانهٔ آزادی و دیگر نهادهای مشابه، تصویری روشن از روند افول دموکراسیهای لیبرال، بهویژه در ایالات متحده، ارائه میدهند. روند نزولی جهانی: خانهٔ آزادی اعلام کرده است که آزادی در جهان برای بیستمین سال متوالی در سال ۲۰۲۵ رو به کاهش بوده است و تعداد کشورهایی که دچار افول شدهاند، از کشورهایی که پیشرفت داشتهاند، بیشتر است . وضعیت آمریکا: طبق این گزارشها، کیفیت دموکراسی در ایالات متحده به پایینترین سطح خود رسیده است. در سال ۲۰۲۵، امتیاز آمریکا به ۸۱ از ۱۰۰ کاهش یافت که آن را در ردیف کشورهایی مانند آفریقای جنوبی قرار داد .
۲: فرضیهٔ اصلی یاشا مونک در این کتاب این است که لیبرالدموکراسی در حال «تثبیتزدایی» (deconsolidating) است و به دو شکل انحرافی در حال تبدیل شدن است . این دو شکل عبارتند از:
A. دموکراسی غیرلیبرال (Illiberal Democracy): رژیمهایی که در آنها انتخابات آزاد برگزار میشود، اما دولتهای منتخب، نهادهای لیبرال مانند قوهٔ قضائیه مستقل، مطبوعات آزاد و حقوق اقلیتها را تضعیفیا نادیده میگیرند . به عبارت دیگر، «دموکراسی بدون حقوق» .
B. لیبرالیسم غیردموکراتیک (Undemocratic Liberalism): وضعیتی که در آن نهادهای غیرانتخابی (مانند دادگاهها، بانکهای مرکزی و نهادهای فراملی مانند اتحادیه اروپا) قدرت زیادی پیدا میکنند و تصمیمگیری را از دسترس مردم و نمایندگان منتخب آنها خارج میسازند. این وضعیت «حقوق بدون دموکراسی» نامیده شده است . به گفتهٔ مونک، کشورهای زیر نمونههای اصلی دموکراسی غیرلیبرال هستند: مجارستان تحت رهبری ویکتور اوربان: به عنوان یکی از بارزترین نمونهها، جایی که دولت منتخب، سیستم قضایی و مطبوعات مستقل را تضعیف کرده است . هند تحت رهبری نارندرا مودی: که در آن نگرانیهایی دربارهٔ تضعیف نهادهای لیبرال و حقوق اقلیتها (به ویژه مسلمانان) مطرح شده است . ترکیه تحت رهبری رجبطیب اردوغان: که در آن سرکوب مخالفان، محدودیتهای شدید بر آزادی بیان و تضعیف نهادهای مستقل گزارش شده است .
۳: این پاراگراف، یکی از ظریفترین و در عین حال، تکاندهندهترین نکات کتاب یاشا مونک را روایت میکند: وفاداریِ شهروندان به نظامِ سیاسی، نه بر اساسِ تعهدِ اخلاقی یا اعتقادِ عمیق به اصولِ دموکراتیک، بلکه بر اساسِ «عملکردِ ابزاری» آن است. برای درکِ عمقِ این نکته، به چند لایهٔ کلیدی اشاره میشود: مونک بهدرستی اشاره میکند که وفاداریِ سیاسیِ شهروندان، اغلب بهاندازهٔ «نتیجهای که نظام به بار میآورد» است، نه «عشق به اصولِ آن». در این نگاه، مردم به دموکراسی وفادار میمانند، زیرا: صلح: جنگهایِ بزرگ را تجربه نکردهاند. رفاه: اقتصاد به آنها اجازهٔ زندگیِ آبرومندانه داده است. ما این وفاداری،یک «قراردادِ موقت» است، نه یک «میثاقِ ابدی». اگر صلح از بین برود یا رفاهِ اقتصادی فرو بریزد، احتمالِ فروپاشیِ وفاداریِ عمومی بهشدت افزایش مییابد. نویسنده مقاله با این جمله که آیا مونک تغرق می کند، بهخوبی نشان میدهد که مونک بهاندازهٔ کافی محتاط است. اما شواهدِ تاریخی، این ادعا را تقویت میکنند: آلمانِ وایمار: دموکراسیِ ضعیفی که با بحرانِ اقتصادیِ۱۹۲۹ فروپاشید و راه را برایِ ظهورِ نازیها هموار کرد. یونانِ امروز: جایی که اعتمادِ عمومی به نظامِ سیاسی، پس از بحرانِ بدهیِ سال ۲۰۰۹ به شدت کاهش یافت. آمریکا و اروپا: نارضایتیِ فزاینده از نابرابریِ اقتصادی و کاهشِ قدرتِ خریدِ طبقهٔ متوسط، به ظهورِ پوپولیسمِ ضدسیستم دامن زده است. این مثالها نشان میدهند که وقتی «صلح و رفاه» به چالش کشیده میشوند، «وفاداریِ ابزاری» به سرعت به «بیاعتمادیِ بنیادین» تبدیل میشود.
۴: استعارهٔ «پختهشدن» (baked into) به فرآیندی اشاره دارد که در آن، ارزشهای سیاسیِ بنیادین یک ملت، در طیِ نسلها، چنان در هویتِ جمعی و نهادهایِ آن جامعه نفوذ میکنند که مانندِ بخشی از ذاتِ آن به نظر میرسند. این فرآیند شاملِ چندین لایه است: نهادینهسازی: ارزشها در قالبِ قانونِ اساسی، سیستمِ قضایی، آموزشِ عمومی و رسانهها، شکلِ نهادی به خود میگیرند. عادیسازی: نسلها با این ارزشها بزرگ میشوند و آنها را نه بهعنوانِ «ایدهایِ انتخابی»، بلکه بهعنوانِ «واقعیتیِ بدیهی» درک میکنند. هویتسازی: این ارزشها به بخشی از «داستانِ ملی» تبدیل میشوند، مانندِ جشنِ ۴ ژوئیه در آمریکا که نمادِ آزادی و دموکراسی است. در واقع، «پختهشدن» به معنایِ «طبیعیسازیِ» ارزشهایِ سیاسی است؛ بهگونهای که مردم، دموکراسی را نه یک «اختیار»، بلکه یک «میراثِ طبیعی» میدانند.
۵: این پاراگراف، در ادامه، به یک تهدیدِ جدی اشاره میکند: «نیروهایِ گریز از مرکز» (centrifugal forces). در علومِ سیاسی، این نیروها به عواملی اشاره دارند که جامعه را از «مرکزِ مشترک» دور میکنند و آن را به سمتِ «قطبهایِ متخاصم» میکشانند. این نیروها میتوانند شاملِ مواردِ زیر باشند: قطبیشدنِ سیاسی: افزایشِ فاصلهٔ میانِ چپ و راست، بهگونهای که هر گروه، دیگری را نه یک «رقیبِ سیاسی»، بلکه یک «دشمنِ وجودی» میبیند. شکافهایِ هویتی: تنشهایِ نژادی، مذهبییا قومی که همبستگیِ ملی را تضعیف میکنند. اقتصادِ نابرابر: افزایشِ فاصلهٔ طبقاتی که اعتمادِ عمومی به نهادها را از بین میبرد. رسانههایِ اجتماعی: ایجادِ «حبابهایِ اطلاعاتی» که درکِ مشترک از واقعیت را نابود میکنند. این نیروها، ارزشهایِ «پختهشده» را از درونِ دیانایِ ملی بیرون میکشند و جایِ آن را با «بیاعتمادیِ فراگیر» و «تفرقه» پر میکنند.
۶: عبارتِ «دموکراسی در حالِ تثبیتزدایی است» (democracy is deconsolidating) از کتابِ مونک، این تهدید را بهطورِ کامل توضیح میدهد. «تثبیتزدایی» به معنایِ «شکنندهشدنِ پایههایِ دموکراسی» است. این دقیقاً نقطهای است که: شهروندان دیگر به دموکراسی بهعنوانِ «تنها گزینهٔ ممکن» نگاه نمیکنند. ایدهٔ «جایگزینهایِ غیردموکراتیک» در افکارِ عمومی قابلِ بحث میشود. نهادهایِ دموکراتیک (مانند دادگاهها، مطبوعات و احزاب) قدرتِ خود را از دست میدهند. در این وضعیت، حتی اگر انتخابات همچنان برگزار شود، «روحِ دموکراتیک» از جامعه رخت بربسته است. این پاراگراف، یکی از مهمترین هشدارهایِ کتاب مونک را به تصویر میکشد: دموکراسیها، حتی وقتی ارزشهایشان در دیانایِ ملی «پخته» شده باشد، در برابرِ نیروهایِ «گریز از مرکز» آسیبپذیرند. «تثبیتزدایی»یعنی این ارزشها، از «هستهٔ سخت» به «پوستهایِ شکننده» تبدیل میشوند. و این، دقیقاً همان جایی است که «دموکراسیِ غیرلیبرال» با وعدهٔ «نظمِ قوی»، از بحرانِ نهادهایِ دموکراتیک تغذیه میکند.
۷: این جملهی معروف که به مارک تواین نسبت داده میشود، یکی از عمیقترین و ظریفترین نگاهها به فلسفهٔ تاریخ است. برای درک آن، باید فرق میان «تکرارِ محض» و «همسانیِ الگو» را درک کنیم. بخشِ اولِ جمله، «تاریخ هرگز تکرار نمیشود»، به این معناست که هیچ رویدادِ تاریخی دقیقاً با همان شرایطِ قبلی دوباره رخ نمیدهد. شرایطِ اجتماعی، اقتصادی، فناوری و فرهنگیِ هر دوره، منحصربهفرد است. برای مثال:رایشِ سوم با امپراتوریِ روم یکی نیست، هرچند هر دو «تمامیتخواه» بودند. جنگِ سرد با جنگهایِ ناپلئونی یکی نیست، هرچند هر دو «رقابتِ قدرتهایِ بزرگ» بودند. پس تاریخ، مانندِ یک لوحِ ضبطشده، تکرارِ دقیقِ صحنههایِ گذشته نیست. این، پیامِ خوشبینانهٔ جمله است: ما محکوم به تکرارِ اشتباهاتِ نیاکانِ خود نیستیم. اما بخشِ دومِ جمله، «اما میتواند قافیهپردازی کند»، به این معناست که اگرچه وقایع عیناً تکرار نمیشوند، اما الگوهایِ مشابه، ساختارهایِ تکرارشونده و «قافیههایِ تاریخی» میتوانند خود را نشان دهند. این قافیهها عبارتند از: افولِ امپراتوریها: سقوطِ روم، سقوطِ عثمانی، و زوالِ احتمالیِ هژمونیِ آمریکا، همه «قافیههایی» از یک «وزنِ» مشابه هستند: تجاوز، فساد، شکافِ طبقاتی و ازدسترفتنِ همبستگیِ ملی. ظهورِ دیکتاتوریها: از سزار تا هیتلر تا اردوغان، همگی با وعدهٔ «نظم» و «نجاتِ ملت» ظهور میکنند. انقلابهایِ رنگین: از فرانسه تا مصر، انقلابها اغلب با شعارهایِ مشابه «آزادی، برادری، برابری» آغاز میشوند و با دیکتاتوریِ جدید پایان مییابند. جملهٔ «تاریخ تکرار نمیشود، اما قافیهپردازی میکند»، دعوتی است به «تشخیصِ الگو» در میانِ «تفاوتِ جزئیات». اینیعنی ما نباید با دیدنِ شباهتهایِ سطحی، نتیجه بگیریم که «همهچیز مثلِ گذشته است» (که خطرِ جبرگرایی دارد)، اما نباید با دیدنِ تفاوتهایِ ظاهری، غفلت کنیم که «وزنِ تاریخ» دارد دوباره با «قافیهایِ جدید» طنینانداز میشود (که خطرِ غافلگیریِ تلخ دارد).
۸: جان جی چه کسی بود؟ وی یکی از سیاستمداران برجسته ایالت نیویورک بود و سمتهای مهمی داشت: از نویسندگان مقالات فدرالیست در کنار الکساندر همیلتون و جیمز مدیسون بود. نخستین رئیس دیوان عالی ایالات متحده (Chief Justice) شد؛ از ۱۷۸۹ تا ۱۷۹۵. پیش از آن، نخستین وزیر خارجه آمریکا بود. در سالهای انقلاب آمریکا در مذاکرات دیپلماتیک با بریتانیا نقش مهمی داشت و از مذاکرهکنندگان معاهده پاریس ۱۷۸۳ بود که جنگ استقلال آمریکا را پایان داد. بعدها فرماندار نیویورک شد. موضع او درباره بردهداری: جی از مخالفان بردهداری بود و در ۱۷۸۵ به تأسیس New York Manumission Society کمک کرد؛ سازمانی که برای پایان دادن تدریجی به بردهداری در ایالت نیویورک فعالیت میکرد. همیلتون نیز در این سازمان فعال بود. اما رفتار شخصی جی پیچیدهتر بود. خود او در بخشهایی از زندگیاش برده داشت. حتی در سالهای بعد، پیش از آنکه بردهداری در نیویورک بهطور کامل پایان یابد، همچنان افراد بردهشده در مالکیت او بودند. بنابراین اگر متن شما میگوید: جان جی از مدافعان الغای بردهداری بود، اما نباید از آن نتیجه گرفت که او از ابتدا و بهطور مطلق با هرگونه بردهداری مخالف بود. جی به این نتیجه رسیده بود که بردهداری با اصول انقلاب آمریکا و ایده برابری انسانها ناسازگار است، اما راهحل مورد نظر او عمدتاً الغای تدریجی بود، نه آزادی فوری همه بردگان. این نکته برای متنی که شما ظاهراً درباره آزادی و دموکراسی در تاریخ آمریکا ترجمه میکنید مهم است: در میان بنیانگذاران آمریکا، موضع نسبت به بردهداری یک طیف بود؛ بعضی مخالف آن بودند، اما حتی مخالفان نیز غالباً خودشان با نظام بردهداری بهطور کامل قطع رابطه نکرده بودند. همین تناقض بعدها به یکی از مسائل اساسی تاریخ آمریکا تبدیل شد.
۹: الکساندر همیلتون (Alexander Hamilton) یکی از چهرههای بسیار مهم در شکلگیری ایالات متحده آمریکا در اواخر قرن هجدهم بود؛ از پدران بنیانگذار آمریکا (Founding Fathers). چند نکته مهم درباره او: متولد حدود ۱۷۵۵ یا ۱۷۵۷ در کارائیب بود و در جوانی به مستعمرات آمریکای شمالی رفت. در جنگ استقلال آمریکا از نزدیکان و دستیاران نظامی جورج واشنگتن بود و بعدها در نبرد یورکتاون نیز نقش داشت. یکی از نویسندگان اصلی مقالات فدرالیست (The Federalist Papers) بود؛ مجموعه مقالاتی که برای دفاع از قانون اساسی جدید آمریکا نوشته شد. در دولت واشنگتن، نخستین وزیر خزانهداری ایالات متحده شد و نقش بسیار مهمی در ایجاد نظام مالی دولت فدرال داشت. طرفدار دولت فدرال قدرتمند و اقتصاد ملی نیرومند بود و با توماس جفرسون و جریان جمهوریخواهان او اختلاف سیاسی جدی داشت. در سال ۱۸۰۴ در یک دوئل مشهور با آرون بر (Aaron Burr)، معاون رئیسجمهور وقت آمریکا، زخمی شد و روز بعد درگذشت. همیلتون در تاریخ آمریکا بهخصوص به خاطر نقشی که در ساختن نظام مالی و دولت فدرال آمریکا داشت بسیار مهم است. یک نکته جالب هم این است که اگر متنی که دارید ترجمه میکنید درباره دموکراسی، آزادی یا هویت آمریکایی است، اشاره به همیلتون احتمالاً بار تاریخی خاصی دارد؛ چون او از کسانی بود که درباره ماهیت حکومت جمهوری، قدرت دولت و خطر حاکمیت تودهای بحثهای جدی داشت. ضمناً نمایش موزیکال بسیار معروف Hamilton اثر لین- منوئل میراندا نیز بر اساس زندگی او ساخته شده و باعث شد نام همیلتون در سالهای اخیر دوباره در فرهنگ عمومی آمریکا بسیار مطرح شود.
۱۰: قبیلهگرایی (Tribalism): در علوم سیاسی و اجتماعی معاصر، به گرایش افراد به تقسیم جهان اجتماعی به «خودی» و «غریبه» و ترجیح منافع و هویت گروه خود بر دیگران گفته میشود. این گروه میتواند یک قوم، مذهب، ملت، حزب سیاسی یا حتی جامعهای فرهنگی و ایدئولوژیک باشد و لزوماً «قبیله» به معنای سنتی آن نیست. قبیلهگرایی معمولاً با احساس تعلق شدید به گروه خود، بیاعتمادی یا خصومت نسبت به گروههای دیگر و تمایل به دیدن مسائل پیچیده در قالب دوگانه «ما و آنها» همراه است.
در بحثهای مربوط به مهاجرت، این مفهوم برای توضیح بخشی از واکنشهای اجتماعی و سیاسی به مهاجران نیز به کار میرود: افراد ممکن است مهاجران را نه صرفاً بهعنوان انسانهایی با پیشینههای متفاوت، بلکه بهعنوان «گروه بیرونی» ببینند که هویت، فرهنگ، امنیت یا منافع اقتصادی «گروه خودی» را تهدید میکند. از سوی دیگر، همین منطق میتواند در میان گروههای مهاجر یا اقلیتها نیز به شکل ایجاد مرزهای شدید میان «ما» و «دیگران» ظاهر شود. بنابراین «قبیله گرایی» در کاربرد معاصر بیشتر به معنای هویتگرایی گروهیِ شدید و مرزبندی میان خودی و غیرخودی است و الزاماً به معنای تعصب قومی یا نژادی نیست.
۱۱: مارک لیلا (Mark Lilla): فیلسوف و استاد علوم انسانی در دانشگاه کلمبیا و از نویسندگان و مفسران برجسته سیاسی آمریکاست. نوشتههای او عمدتاً به تاریخ اندیشه سیاسی، لیبرالیسم و رابطه میان روشنفکران و سیاست میپردازد. لیلا بهویژه به سبب نقد «سیاست هویتی» در جریان لیبرال آمریکا شهرت یافته است. او در کتاب (The Once and Future Liberal ) (۲۰۱۷) استدلال میکند که حزب دموکرات در دهههای اخیر بیش از اندازه بر هویتهای گروهی مانند نژاد، جنسیت و گرایش جنسی تأکید کرده و در نتیجه از سیاست مبتنی بر شهروندی مشترک و منافع عمومی فاصله گرفته است. از نظر او، لیبرالیسم برای بازسازی خود باید بیش از آنکه بر تفاوتهای هویتی تأکید کند، بر مفهوم شهروندی مشترک و سرنوشت سیاسی مشترک آمریکاییان تکیه کند.
۱۲: سیاست هویتی (Identity Politics): به رویکردی در سیاست گفته میشود که در آن افراد بر اساس هویتها و تعلقات جمعی خود، مانند نژاد، قومیت، جنسیت، مذهب، ملیت یا گرایشهای فرهنگی و اجتماعی، مطالبات سیاسی خود را مطرح و برای تحقق آنها سازماندهی میکنند. در این رویکرد، تجربه و منافع مشترک یک گروه هویتی میتواند مبنای مطالبه حقوق، برابری و بهرسمیتشناختهشدن قرار گیرد. اصطلاح «سیاست هویتی» بهویژه از نیمه دوم قرن بیستم، در ارتباط با جنبشهای حقوق مدنی، فمینیسم و جنبشهای اقلیتهای قومی و نژادی رواج یافت. این اصطلاح امروزه گاه بهصورت انتقادی نیز به کار میرود، برای اشاره به سیاستی که در آن تعلقات هویتی بر منافع و اهداف مشترک شهروندان غلبه میکند و میتواند به قطبیشدن جامعه بینجامد.
۱۳: «مباشرانِ منتخب»؛ یا نخبگانی که خود را «والیِ عقل» میدانند. عبارتِ «مباشرانِ منتخب» به سیاستمدارانِ لیبرالی اشاره دارد که خود را نه فقط «نمایندهٔ مردم»، بلکه «نگهبانانِ خردمندِ نظمِ موجود» میدانند. این نخبگان، اغلب با زبانیِ تکنوکراتیک و از موضعِ «ما بهتر میدانیم»، از سیاستهایِ خود دفاع میکنند. اما این نگاه، حاوی یک تحقیرِ پنهان است: «مردم عادی، پیچیدگیِ سیاست را نمیفهمند و اگر ما به آنها نگوییم، راهِ اشتباه را انتخاب میکنند.» این همان «خندهٔ یخزدهٔ نخبگان» است که در جمله به آن اشاره شده است. مونک با استعارهٔ «خندقِ غیرقابلِ عبور»، به شکافِ عمیقِ میانِ «زندگیِ واقعیِ مردم» و «گفتمانِ سیاسیِ نخبگان» اشاره میکند. این خندق، از سه عنصر شکل میگیرد: اقتصادِ نابرابر: کاهشِ قدرتِ خریدِ طبقهٔ متوسط، بیکاریِ مزمن و افزایشِ هزینهٔ زندگی، در حالی که نخبگان از «رشدِ اقتصادیِ» انتزاعی سخن میگویند. فرهنگِ نخبگی: سیاستمدارانِ لیبرال، اغلب از دانشگاههایِ نخبه، با زبانیِ پیچیده و بیارتباط با دغدغههایِ روزمرهٔ مردم، صحبت میکنند. ازدسترفتنِ همبستگی: احساسِ «تنها ماندنِ» شهروندانِ طبقهٔ کارگر در برابرِ جهانیسازی، مهاجرت و تغییراتِ سریعِ تکنولوژیک. این خندق، اعتمادِ مردم به «مباشرانِ منتخب» را نابود میکند، زیرا آنها احساس میکنند که این نخبگان، «زندگیِ واقعیِ» آنها را درک نمیکنندیا به آن اهمیت نمیدهند. این پاراگراف، یک هشدارِ اخلاقی به نخبگانِ لیبرال است: «شما نمیتوانید با تحقیرِ مردم، آنها را به سمتِ خود بکشانید.» وقتی «مباشرانِ منتخب»، شهروندانِ ناامید را «خرابکارِ احتمالی» میدانند، در واقع، «خندقِ بیاعتمادی» را عمیقتر میکنند. و این، دقیقاً همان نقطهای است که «دموکراسیِ غیرلیبرال» با وعدهٔ «ما صدایِ شماییم»، وارد میدان میشود.
۱۴: استعارهٔ «جهانِ مسطح» (The World is Flat) عنوان کتابِ مشهورِ توماس فریدمن در سال ۲۰۰۵ بود که ادعا میکرد جهانیسازی، موانعِ جغرافیایی و فرهنگی را از میان برداشته و فرصتهایِ اقتصادی را برای همه فراهم کرده است. اما مونک، با نفیِ این ادعا، به دو واقعیتِ تلخ اشاره میکند: نابرابریِ فزاینده: جهانیسازی، ثروت را در دستانِ نخبگانِ جهانی متمرکز کرده و طبقهٔ متوسطِ غرب را به حاشیه رانده است. بازگشتِ مرزها: بحرانِ مهاجرت، همهگیریِ کووید و جنگِ اوکراین، نشان دادهاند که مرزهایِ ملی و هویتهایِ محلی، همچنان نیرویِ تعیینکنندهٔ سیاستِ جهانی هستند. این جمله، هشداری است بر این که «آرمانشهرِ جهانگرایانه» فروپاشیده و «زمینِ واقعیِ» با مرزها، نابرابریها و تضادهایِ هویتی، دوباره به صحنهٔ سیاست بازگشته است.
عبارتِ «خون و خاک» (Blood and Soil) یکی از کهنترین و بحثبرانگیزترین مفاهیمِ سیاستِ مدرن است. این عبارت، که در دورانِ نازیها به اوجِ خود رسید، به ایدهای اشاره دارد که در آن، «هویتِ ملی» بر اساسِ «تبارِ نژادی» (خون) و «سرزمینِ اجدادی» (خاک) تعریف میشود. مونک با استفاده از این عبارتِ تند، نشان میدهد که: جهانیسازی، هویتهایِ محلی را نابود نکرده است: برعکس، آن را بهعنوانِ یک «واکنشِ تدافعی» تشدید کرده است. سیاستِ هویتیِ راستگرا: در سراسرِ جهان، از ترامپ در آمریکا تا اوربان در مجارستان، از «خون و خاک» برایِ بسیجِ رأیدهندگانِ ناراضی استفاده میکنند. نکتهٔ تکاندهنده این است که مونک، این «بازگشت» را نه یک «انحراف»، بلکه یک «واکنشِ طبیعی» به «شکستِ جهانیسازی» در تأمینِ امنیتِ هویتیِ مردم میداند.
این پاراگراف، «متنِ تاریکِ پایانِ کتاب» مونک است. او با صراحتِ تمام، نشان میدهد که: جهانِ مسطحِ جهانیسازی به پایان رسیده است. خون و خاک دوباره به نیرویِ تعیینکنندهٔ سیاست تبدیل شدهاند. مطرودهایِ جهانیسازی نه فقط برایِ «سهمِ خود» از ثروت، بلکه برایِ «بازیابیِ حیثیتِ خود» میجنگند. پاسخِ لیبرالدموکراسی به این چالش، نه فقط یک «مسئلهٔ سیاسی»، بلکه یک «آزمونِ تاریخیِ تمامعیار» است. و این، پیامِ نهاییِ کتاب است: اگر دموکراسی نتواند به این «خون و خاکِ جدید» پاسخیِ انسانی و عادلانه بدهد، تاریخ، «قافیهایِ جدید» از «فروپاشیِ دموکراسیها» را برایِ ما خواهد سرود.