برگردان: علیمحمد طباطبایی
مقدمه مترجم: تاریخ، همواره آکنده از «چه میشد اگر»هایی است که نه فقط ذهنِ مورخان، که وجدانِ اخلاقیِ بشر را نیز به چالش میکشند. سناریویِ پیروزیِ احتمالیِ هیتلر در شرق، یکی از آن نقاطِ عطفی است که اگر بهوقوع میپیوست، نه فقط نقشهٔ سیاسیِ جهان، که معنایِ «عدالت»، «مقاومت» و «مسئولیتِ تاریخی» را دگرگون میکرد. اما پرسشِ اخلاقیِ امروزِ ما از این سناریو، فراتر از «چه میشد اگر» است. این پرسش، آینهای است به سویِ خودمان: آیا ما نیز در برابرِ «هژمونیِ ظالم» تسلیمِ سرنوشت میشویم، یا در نیمههایِ تاریکِ تاریخ، چراغی برایِ «امیدِ ناممکن» باقی میگذاریم؟ مقالهای که پیشِ رو دارید، با دقتِ یک مورخ و جسارتِ یک رماننویس، سناریوهایِ مختلفِ پیروزیِ آلمانِ نازی بر شوروی را بررسی میکند. اما آنچه این مقاله را از یک «بازیِ فکریِ تاریخی» فراتر میبرد، لحظاتِ اخلاقیِ پنهان در دلِ هر سناریو است:
لحظهٔ نخست: «سقوطِ مسکو» و «تابآوریِ رژیمِ شوروی». نویسنده با صراحت میگوید: اگر مردم، «شرِّ بزرگتر» را در چهرهٔ مهاجم ببینند، حتی سقوطِ پایتخت نیز ممکن است برایِ فروپاشیِ یک نظامِ بیرحمانه کافی نباشد. اینجا، پرسشِ اخلاقی این است: آیا یک نظامِ سرکوبگر، در برابرِ تهدیدی بیرونی، میتواند به «پناهگاهِ اخلاقیِ» مردم تبدیل شود؟ و اگر چنین شود، آیا مردم میانِ «دو شرِّ کمتر و بیشتر» گرفتار میشوند؟ این دقیقاً معمایِ اخلاقیِ بسیاری از ملتها در تاریخِ معاصر است؛ جایی که «دشمنِ بیرونی» گاهی «ظالمِ درونی» را مشروعیت میبخشد.
لحظهٔ دوم: «قربانیِ بریتانیا» و «صلحِ تحقیرآمیز». نویسنده سناریویی را ترسیم میکند که در آن بریتانیا، با سقوطِ متحدِ بزرگِ خود، ناچار به پذیرشِ «صلحی تلخ» میشود. اینجا، پرسشِ اخلاقی این است: آیا «بقا» به هر قیمتی، از جمله پذیرشِ سلطهٔ ظالم، قابلِ توجیه است؟ یا «مقاومت» حتی در آستانهٔ نابودی، یک وظیفهٔ اخلاقی است؟ این پرسش، امروز نیز در جوامعی که با «تهدیدِ موجودیت» دستوپنجه نرم میکنند، بهقوت باقی است.
لحظهٔ سوم: «بمبِ اتمی» و «پیروزیِ نهایی». نویسنده در پایان، به این نکته اشاره میکند که حتی اگر آلمان بر اروپا مسلط میشد، سرانجام با بمبِ اتمیِ آمریکا روبرو میگردید. اینجا، یک پرسشِ اخلاقیِ دیگر رخ مینماید: آیا «پیروزیِ فنی» (مانند بمبِ اتمی) میتواند «شکستِ اخلاقیِ یک نظام» را جبران کند؟ و اگر چنین باشد، آیا قدرتِ نهایی، همواره در دستانِ «دارندهٔ فناوریِ برتر» است، یا وجدانِ جمعیِ بشریت میتواند مانع از تکرارِ فجایع شود؟
اما مهمترین درسِ اخلاقیِ این مقاله برایِ امروز، در یک پرسش خلاصه میشود: «اگر روزی، قدرتِ برترِ جهان، تصمیم به “بازنویسیِ تاریخ” به نفعِ خود بگیرد، آیا ما نیز مانندِ بریتانیایِ سناریویِ نویسنده، به “صلحی تحقیرآمیز” تن میدهیم؟ یا مانندِ شورویِ مقاوم، با وجودِ سقوطِ مسکو، به مبارزه ادامه میدهیم؟» مقالهای که میخوانید،یک «ورزشِ ذهنیِ تاریخی» نیست؛ بلکه هشداری است به جامعۀ جهانیِ امروز که در آن، قدرتهایِ بزرگ همچنان بر سرِ «مناطقِ نفوذ» و «منابعِ استراتژیک» میجنگند، و کشورهایِ کوچکتر، ناگزیر از انتخابِ میانِ «تسلیم»، «مقاومتِ بینتیجه» یا «انتظار برایِ منجیِ بیرونی» هستند.
شاید بزرگترین درسِ اخلاقیِ این سناریو، این باشد که «پیروزیِ نهایی» نه در «تصرفِ مسکو» یا «ساختِ بمبِ اتمی»، که در «تواناییِ یک جامعه برایِ ایستادگی در برابرِ ظلم» نهفته است، حتی اگر آن جامعه، خود نیز ظلمهایی در کارنامه داشته باشد. و شاید، وظیفهٔ اخلاقیِ ما امروز، نه پیشبینیِ «برندهٔ جنگِ بعدی»، که ساختنِ جهانی است که در آن، «سقوطِ یک پایتخت» دیگر به معنای «سقوطِ عدالت» نباشد.

مصاحبه باپروفسور مارک میلنر
اگر هیتلر در سال ۱۹۴۱ مسکو را به عنوان بخشی از عملیات بارباروسا گرفته بود، چه میشد؟
تصرف پایتخت شوروی ممکن بود از حمله به پرل هاربر جلوگیری کند و سرنوشت اروپای غربی را رقم بزند.البته هیتلر امیدوار بود که بتواند تمام اتحاد جماهیر شوروی را در یک کارزار شش تا ده هفتهای از پای درآورد. حالا، در نگاه به گذشته، میدانیم که این هدفی مضحکانه و بیشازحد بلندپروازانه بود.
اطلاعاتِ نادرست دربارهٔ تعداد نیروهای ذخیرهٔ شوروی و مسائل مشابه، باعثِ این اشتباه شد. با این حال، اگر بهنوعی معجزه، آلمانها موفق میشدند شوروی را از پای درآورند، اوضاع بسیار شبیه به وضعیتِ سالهای در جنگ جهانیِ اوّل میشد؛ جایی که آلمان موفق شد در جبههٔ شرقی پیروز شود. انقلاب بلشویکی آغاز شد، بلشویکها با آلمانِ امپراتوری صلح کردند و آلمانیها توانستند بر روی جبههٔ غربی متمرکز شوند. پس شما با چنین وضعیتی روبرو میشوید که واقعاً مسیرِ آیندهٔ جنگ را با تردید مواجه میکند.

سربازانِ هیتلر هفتهها راهپیمایی کردند، مسافتی عظیم را پیمودند و در نهایت خطوطِ تدارکاتی را بیش از حد کوچک کردند
▪️آلمان برای حملهٔ موفقیتآمیز به اتحاد جماهیر شوروی در آن زمان، به چه کاری نیاز داشت؟
بحثِ بزرگی در این باره وجود دارد که آیا پیروزی واقعاً در دسترسِ هیتلر بود یا نه. این بحث حولِ نقشِ مسکو متمرکز است. برخی مانند «آر.اچ.اس. استولفی» (RHS Stolfi) گفتهاند که عملیات بارباروسا نقطهٔ عطفِ جنگ بود، و اگر آلمانیها مستقیماً در اوتِ ۱۹۴۱ به سمتِ مسکو میرفتند (بهجای انحراف و تمرکز بر تصرفِ اوکراین و محاصرهٔ لنینگراد، و تنها بعداً رفتن به سمتِ مسکو - که تا آن زمان وضعیت هوا به ضررشان تغییر کرده بود)، میتوانستند اتحاد جماهیرشوروی را نابود کنند. بهطورِ مؤثر، سؤال این میشود: «چه چیزی برای فروپاشیِ رژیمِ شوروی کافی است؟»
این همان چیزی بود که آلمان در ۱۹۱۷-۱۹۱۸ به دست آورد - تغییراتِ متوالیِ رژیم رخ داد و بلشویکها حاضر به صلح شدند. با این حال، آنچه از تابآوریِ رژیمِ شوروی در ۱۹۴۱-۱۹۴۲ میدانیم، نشان میدهد که حتی سقوطِ مسکو هم ممکن است برای این منظور کافی نبوده باشد. در ۱۹۱۷، آلمانیها حتی به نزدیکیِ مسکو هم نرسیده بودند؛ آنها تنها کیاف(Kiev) و ریگا(Riga) را گرفته بودند - و همینتنها برای سرنگونیِ روسیۀ تزاری کافی بود. بهنظر میرسد رژیمِ بعدیِ شوروی بسیار بیرحمتر بوده و فداکاری بیشتری را در میانِ مردم برانگیخته است. و البته، جنایتهایِ آلمانیها بهحدی بود که حتی کسانی که ممکن است از تغییرِ سلطه استقبال میکردند، متوجه شدند که نازیها حتی از استالین هم بدتر هستند.
دیدگاهِ شخصیِ من این است که فکر نمیکنم آلمان بهراحتی میتوانست مسکو را در هر زمانی از سالِ ۱۹۴۱تسخیر کند. حتی اگر آن را میگرفت، ممکن بود بلافاصله در جریانِ ضدحملهٔ زمستانیِ شوروی آن را از دست بدهد، دقیقاً به همانگونه که استالینگراد را در ۱۹۴۲-۱۹۴۳ از دست داد. و همانطور که برایِ ناپلئون پیش آمد، صرفِ تصرفِ مسکو لزوماً به فروپاشیِ روسیه نمیانجامد. این همان بلایِ ناپلئون بود. بنابراین، صادقانه بگویم، تصورِ اینکه چگونه رژیمِ شوروی در ۱۹۴۱ میتوانست شکست بخورد، برایم بسیار دشوار است. احتمالاً، امکانِ شکستِ فرسایشیِ اتحاد جماهیر شوروی در ۱۹۴۲ وجود داشت، اما در آن زمان جریانِ منابع به ضررِ آلمان در حال تغییر بود. بنابراین، با توجه به نیروهایِ ذخیرهٔ شوروی، تعهدِ شوروی و وسعتِ این کشور، تصورِ اینکه آلمان بتواند بهطورِ عملی به این پیروزیِ قاطع دست یابد، برایم دشوار است.
▪️ اگر روسیه به دستِ نیروهای محور (Axis) میافتاد، متّفقین چگونه واکنش نشان میدادند؟
بسیاری به این بستگی داشت که این رویداد در چه مرحلهای رخ میداد و چه چیزِ دیگری در جهان اتفاق میافتاد. به یاد داشته باشید که همزمان با نبردِ سرنوشتسازِ مسکو، ژاپن به پرل هاربر حمله کرد و آمریکا بهطورِ کامل واردِ جنگ شد. آمریکاییها قبلاً بهطورِ قابلتوجهی به بریتانیا کمک میکردند، اما تا این حملهٔ غافلگیرانه، بهطورِ کامل در جنگ نبودند. و سپس، البته، آلمان به ایالاتِ متحده اعلانِ جنگ کرد. اگر این اتفاق میافتاد، حتی اگر اتحاد جماهیر شوروی همزمان سقوط کرده بود، باز هم جنگ با بریتانیا و آمریکا ادامه مییافت.
سناریویِ کابوسواری را تصور کنید که در آن جنگ بینِ آلمان و ایالاتِ متحده بههرحال آغاز نمیشد. یکی از راههایِ جلوگیری از آن این بود که ژاپن به پرل هاربر حمله نکند، بلکه به سیبری حمله کند و در حالی که شوروی در وضعیت بسیار دشواری گیر کرده است، به آن یورش ببرد. و این ممکن است به فروپاشیِ اتحاد جماهیر شوروی کمک کند، زیرا این نیروهایِ آزادشده از سیبری (زمانی که شورویها فهمیدند ژاپن به اتحاد جماهیر شوروی حمله نخواهد کرد) بودند که به دفاع از مسکو کمک کردند.
برای بریتانیا، تمامِ امیدِ پیروزی بهطورِ مؤثر از بین میرفت، زیرا آمریکاییها اصلاً در جنگ نبودند. بنابراین، آلمان احتمالاً میتوانست بریتانیا را با یک «عملِ انجامشده» مواجه کند، جایی که بزرگترین متحدِ قارهایِ آن شکست خورده بود. به یاد داشته باشید که این یکی از دلایلِ حملهٔ ناپلئون به روسیه بود: حذفِ آخرین متحدِ بریتانیا، تا بریتانیا هیچ گزینهٔ دیگری برای ادامهٔ جنگ نداشته باشد. و سپس ممکن است به نوعی وضعیتِ بنبست میرسیدید.
بنابراین، میتوانید سناریویی را تصور کنید که در آن هیتلر بر قارّه مسلط است، اما همچنان با چالشی بزرگ برای شکستِ بریتانیا روبروست. با این حال، با چنین سلطهٔ آلمانی، جنگ احتمالاً بهطورِ مؤثر متوقف میشد. بریتانیا قطعاً متحملِ خسارتهایِ سنگینِ مداوم میگردید، دقیقاً همانگونه که در واقعیت با سقوطِ طبرق (Tobruk) در ۱۹۴۲، جنگِ زیردریاییها، بمبارانهایِ لوفتوافه و غیره رخ داد. بنابراین، در آن سناریو، میتوانید ببینید که بریتانیا به نوعی صلحِ تلخ، هرچند احتمالاً موقتی، تن میدهد.
▪️ عملیات بارباروسا با تعهدِ کاملِ ایالاتِ متحده به جنگ، چقدر دوام میآورد؟
فرض کنید اتحاد جماهیر شوروی پس از پرل هاربر، علیرغم اینکه ژاپن به آمریکا روی آورده و ایالاتِ متحده را بهطورِ کامل واردِ جنگ کرده است، فرومی پاشید. این بسیار شبیهتر به وضعیتِ ۱۹۱۸ است که در آن آلمانیها در شرق پیروز شدند و نیروها را به غرب بازگرداندند تا نگه دارند و شاید پیروز شوند. آنها در ۱۹۱۸ با ورودِ نیروهایِ کمکیِ آمریکایی شکست خوردند، اما این پرسشِ بسیار جالبی است که در ۱۹۴۲-۱۹۴۳ از نظرِ نظامی چه اتفاقی ممکن بود بیفتد. با فرض اینکه به صلحِ سازشآمیز نمیرسید، آیا متّفقین بههرحال میتوانستند پیروز شوند؟
بحثِ بزرگی در ادبیاتِ تاریخی در این باره وجود دارد. برخی مانند «نورمن دیویس» (Norman Davies) - شاید برجستهترین طرفدارِ این دیدگاه - میگویند که تمامِ نبرد تحتِ سلطهٔ جنگ در شرق بود، که جبههٔ غربی در مقایسه با مقیاسِ عظیمِ آن یک نمایشِ جانبی بیشتر نبود و بهطورِ ضمنی، شورویها جنگ را به پیروزی رساندندو نه متّفقین.

شورویها تانکهایی همتراز با آلمانیها تولید میکردند، اما این تولید برایِ ماهها متوقف شد، زیرا کارخانهها جمعآوری و از دسترسِ آلمانیها دور شدند
در سویِ مقابل، «فیلیپ اوبراین» (PhillipsO’Brien) قرار دارد که میگوید غرب میتوانست ماشینِ جنگیِ نازی را حتی اگر اتحاد جماهیر شوروی فروپاشیده بود، شکست دهد. بنابراین، یک بحثِ علمیِ قابلتوجه در این باره وجود دارد. نظرِ شخصیِ من جایی در میانِ این دو است. آزاد شدنِ بخشی از آن نیروها در جبههٔ شرقی به آلمان اجازه میداد تا اروپایِ قارهای را چنان سنگین مورد محافظت خودقرار دهد که انجامِ تهاجماتِ آبی- خاکیِ موفق را برایِ متّفقین بسیار دشوار سازد.
این واقعیت که برخلافِ فرانسه در ۱۹۱۸، هیچ جبههٔ زمینیِ مداومی وجود نداشت، مانعی بزرگ برایِ متّفقین میشد. بنابراین، فکر میکنم شاید بتوان در شرایطِ زمینی به یک بنبست رسید، در حالی که طرفین توسطِ کانالِ مانش و دریایِ مدیترانه از هم جدا شدهاند. آنچه بنبست نبود، جنگِ هوایی بود. اصلیترین بخشِ استدلالِ فیلیپ اوبراین این است که جنگِ جهانیِ دوم عمدتاً یک جنگِ هوایی بود، و تا ۱۹۴۲-۱۹۴۳، متّفقین شروع به کسبِ برتریِ هوایی بر محور و بمبارانِ آلمان کردند.
بنابراین، آنچه به این ترتیب به دست میآمد، وضعیتی کابوسوار برایِ همهٔ طرفهایِ درگیربود، وضعیتی که در آن سالها و سالها طول میکشید تا متّفقین سرانجام یک جنگِ زمینی را علیهِ آلمانِ نازی به راه اندازند، اما آنها به جنگِ هوایی ادامه می دادند؛ بنابراین، با وجود اینکه از نظرِ تئوری، نازیها بر قارّه مسلط بودند، شهرهایِ آلمان، خاکستر میشدند. و همانطور که میدانیم، در ۱۹۴۵، ایالاتِ متحده به بمبِ اتمی دست یافت.
بنابراین، میتوان استدلال کرد که در ۱۹۴۵، آلمانیها بههرحال میباختند، زیرا با همان رفتارِ ژاپن در هیروشیما و ناگاساکی مواجه میشدند. و با توجه به اینکه آلمان از نظرِ سرزمینی و منابع، در موقعیتی بسیار بهتر از ژاپن قرار داشت، برایِ شکستِ رژیمِ هیتلر به تعدادِ بهمراتب بیشتری بمب نیاز بود.

میدان سرخ مسکو
پروفسور مارک میلنر (Marc Milner) مدیر مرکز گرگ (Gregg Centre) برای مطالعهٔ جنگ و جامعه در دانشگاه نیوبرانزویک (NewBrunswick) است. پروفسور مارک میلنر کتابهای متعددی دربارهٔ جنگِ جهانیِ دوم نوشته است. از جمله «نبردِ آتلانتیک» (Battle of theAtlantic) که برندهٔ جایزهٔ سی.پی. استیسی برایِ بهترین کتابِ تاریخِ نظامی در کانادا در سال ۲۰۰۴ شد. کارِ اخیرِ او بر روی کارزارِ نرماندی متمرکز بوده است، از جمله «متوقف کردنِ تانک های آلمانی: داستانِ ناگفتهٔ روزِ دی» (The Untold Story OfD-DayStopping The Panzers:) که برندهٔ جایزهٔ کتابِ جیمز کالینز از کمیسیونِ تاریخِ نظامیِ ایالاتِ متحده برایِ سالهای۲۰۱۴-۲۰۱۵ شد.