گفتار اخیر عبدالکریم سروش درباره «اسلام لیبرال» بیش از آنکه پاسخی به یک مسئله باشد، نشانه صورتبندی نادرست خود مسئله است. سروش با صراحت اعلام میکند که «اسلام لیبرال معنا ندارد» و اسلام نه لیبرال است و نه سوسیالیست و نه هیچ «ایسم» دیگری. این سخن، اگر مقصود از اسلام، دین به مثابه وحی و مجموعه آموزههای الهی باشد، نه تنها نادرست نیست، بلکه تقریباً بدیهی است. هیچ دینی در مقام حقیقت قدسی، ذیل یک ایدئولوژی مدرن تعریف نمیشود؛ همانگونه که لیبرالیسم نیز خود یک دین نیست تا بتواند صفت دین دیگری قرار گیرد.
اما مسئله از همین جا آغاز میشود؛ زیرا این پاسخ، پرسشی را پاسخ میدهد که اساساً کسی نپرسیده است.
نزاع امروز بر سر این نیست که آیا قرآن لیبرال است یا نه؛ نزاع بر سر این است که اسلام، پس از چهارده قرن حضور در تاریخ، آیا صرفاً یک دین باقی مانده است یا به یک فرهنگ نیز تبدیل شده است؟ تفاوت این دو پرسش، تفاوت میان الهیات و علوم انسانی است. سروش در این گفتار، بیآنکه متوجه باشد، مسئلهای جامعهشناختی را با پاسخی الهیاتی حل میکند و از همین رو، پاسخ او از اساس، خارج از موضوع است.
از دین تا فرهنگ؛ دستاورد روشنفکری عرب
یکی از مهمترین دستاوردهای روشنفکری عرب در نیمه دوم قرن بیستم، گشودن همین افق بود. محمد عابد الجابری، محمد آرکون، نصر حامد ابوزید، حسن حنفی و دیگران کوشیدند میان «دین» و «تاریخ دین» تمایز بگذارند. آنان نشان دادند که آنچه «سنت» نامیده میشود، عین دین نیست، بلکه محصول تاریخی حضور دین در جامعه است؛ یعنی برآیند تعامل متن مقدس با قدرت، اقتصاد، زبان، عرف، سیاست و تجربه زیسته مسلمانان.
این تمایز، امکان نقد سنت را فراهم کرد؛ زیرا دیگر نقد سنت، نقد دین تلقی نمیشد. اما این پروژه، اگرچه راهی نو گشود، هنوز یک گام دیگر تا تکامل فاصله داشت؛ زیرا سنت تنها یکی از صورتهای تاریخی دین است. آنچه کمتر بدان پرداخته شد، این بود که دین، پس از استقرار در یک جامعه، نه فقط سنت، بلکه فرهنگ نیز تولید میکند.
فرهنگ، صرف مجموعهای از باورها نیست، بلکه شیوهای از زیستن است. زبان، هنر، خانواده، اخلاق، حافظه جمعی، نهادهای اجتماعی، الگوهای قدرت، مناسک و حتی ذائقههای زیباییشناختی، همگی در قلمرو فرهنگ قرار میگیرند. هیچ دینی، هنگامی که در جامعهای ریشه میدواند، در سطح اعتقاد متوقف نمیشود؛ بلکه به تدریج در تار و پود فرهنگ رسوب میکند و خود نیز فرهنگ میآفریند.
اسلام نیز از این قاعده مستثنا نیست. اسلام ایرانی، اسلام اندلسی، اسلام عثمانی، اسلام مغربی و اسلام مالایی، همه به یک متن مقدس ارجاع میدهند، اما هیچیک از آنها از حیث صورت فرهنگی، یکسان نیستند. اگر اسلام فقط دین بود، این تکثر تاریخی چگونه پدید آمد؟
مسئله واقعی: اسلام به مثابه فرهنگ
خطای اصلی گفتار اخیر سروش، نه در نتیجه، بلکه در تعریف موضوع است. او اسلام را صرفاً در مقام دین تعریف میکند و سپس همان تعریف را به قلمرو فرهنگ نیز تعمیم میدهد.
در حالی که «اسلام لیبرال» در ادبیات علوم اجتماعی، ناظر به قرآن لیبرال یا شریعت لیبرال نیست؛ بلکه ناظر به نوعی صورتبندی فرهنگی از زیست اسلامی در جهان مدرن است.
وقتی از «اسلام اندلسی» سخن میگوییم، مقصود این نیست که قرآن اندلسی وجود دارد؛ بلکه مقصود آن است که مسلمانان اندلس، در بستر تاریخ خاص خود، صورتی ویژه از فرهنگ اسلامی آفریدند. همین منطق درباره «اسلام ایرانی» یا «اسلام مالایی» نیز صادق است.
پس چرا هنگامی که سخن از «اسلام لیبرال» به میان میآید، ناگهان تصور میشود که کسی در پی تغییر متن قرآن یا تبدیل اسلام به لیبرالیسم است؟
این سوءتفاهم دقیقاً ناشی از خلط میان دو ساحت وجودی اسلام است: اسلام به مثابه دین و اسلام به مثابه فرهنگ.
تناقض درونی دستگاه فکری سروش
نقد اصلی اما از جای دیگری آغاز میشود؛ جایی که خود سروش، ناخواسته، با مبانی نظری خویش فاصله میگیرد.
سروش در چهار دهه گذشته، بیش از هر متفکر ایرانی دیگری، بر تاریخی بودن فهم دین تأکید کرده است. نظریه «قبض و بسط تئوریک شریعت» بر این اصل استوار است که معرفت دینی مستقل از تحولات علوم و فرهنگ نیست. در «بسط تجربه نبوی»، تجربه دینی در افق تاریخ فهم میشود. در بحث «ذاتی و عرضی»، بخش بزرگی از آنچه مسلمانان دین میپندارند، محصول شرایط تاریخی معرفی میشود. در «سه فرهنگ» نیز تعامل تمدن اسلامی با فرهنگهای دیگر، نه امری استثنایی، بلکه لازمه پویایی معرفت دینی دانسته میشود.
حال پرسش این است: اگر فهم دین همواره در بستر فرهنگ شکل میگیرد، اگر معرفت دینی تابع تحولات تاریخی است، اگر دین در تعامل مستمر با فرهنگهای گوناگون بازتفسیر میشود، چگونه ممکن است اسلام، هنگامی که در متن فرهنگ لیبرال زندگی میکند، هیچ صورت فرهنگی تازهای پیدا نکند؟
این پرسش، صرفاً متوجه یک عبارت اخیر نیست؛ بلکه متوجه انسجام دستگاه فکری سروش است.
به بیان دیگر، اگر نظریه قبض و بسط را جدی بگیریم، باید بپذیریم که هر عصر، صورت خاصی از زیست دینی را میآفریند. یکی از این صورتها، میتواند زیست اسلامی در بستر فرهنگ لیبرال باشد. اگر چنین است، نامیدن این صورت تاریخی به «اسلام لیبرال» نه جعل یک دین جدید، بلکه توصیف یک واقعیت فرهنگی است.
انکار این امکان، در واقع، انکار تاریخی بودن معرفت دینی است؛ همان اصلی که خود سروش سالها برای تثبیت آن کوشیده است.
از الهیات به فلسفه فرهنگ
اشکال اساسی این گفتار، محدود شدن افق تحلیل به الهیات است. سروش درباره اسلام، چنان سخن میگوید که گویی هنوز در قلمرو کلام کلاسیک ایستاده است، حال آنکه مسئله «اسلام لیبرال» اساساً در قلمرو فلسفه فرهنگ و جامعهشناسی دین طرح میشود.
در فلسفه فرهنگ، دین تنها مجموعهای از گزارههای اعتقادی نیست، بلکه نیرویی فرهنگساز است. همانگونه که مسیحیت تنها کتاب مقدس نیست، بلکه تمدن غرب را نیز شکل داده است، اسلام نیز تنها قرآن و سنت نیست، بلکه مجموعه عظیمی از فرهنگها، نهادها، شیوههای زیستن و نظامهای اخلاقی را در طول تاریخ پدید آورده است.
از این منظر، نسبت اسلام و لیبرالیسم، نسبت دو متن نیست؛ نسبت دو سنت فرهنگی است که در فرآیندهای تاریخی، گاه با یکدیگر تعارض یافتهاند، گاه یکدیگر را تعدیل کردهاند و گاه در هم ادغام شدهاند.
همانگونه که اسلام، در مواجهه با فلسفه یونان، حقوق ایران ساسانی، عرفان ایرانی و ساختارهای اداری تمدنهای پیشین، خود را از نو صورتبندی کرد، در مواجهه با مدرنیته و لیبرالیسم نیز ناگزیر به تولید صورتهای تازهای از زیست اسلامی شده است. این صورتهای تازه، نه اسلام جدیدند و نه بدعت؛ بلکه تحقق تاریخی همان دین در شرایطی متفاوتاند.
مسئله، نام نیست؛ واقعیت است
ممکن است گفته شود بهتر است به جای «اسلام لیبرال»، از «مسلمان لیبرال» سخن بگوییم. این پیشنهاد، گرچه از نظر لفظی ممکن است، اما از نظر تحلیلی کافی نیست.
«مسلمان لیبرال» تنها به یک فرد اشاره دارد، حال آنکه «اسلام لیبرال» نام یک پدیده اجتماعی است؛ یعنی مجموعهای از نهادها، قرائتها، اخلاق، فقه، الهیات، شیوههای زیستن و فهمهای دینی که در بستر فرهنگ مدرن و ارزشهای آزادیخواهانه شکل گرفتهاند. همانگونه که جامعهشناس از «پروتستانتیسم لیبرال» یا «یهودیت اصلاحگرا» سخن میگوید، «اسلام لیبرال» نیز توصیف یک واقعیت تاریخی است، نه تأسیس یک مذهب تازه.
اگر این تمایز نادیده گرفته شود، علوم اجتماعی جای خود را به منازعات لفظی خواهد داد و مسئلهای که باید در سطح تاریخ و فرهنگ بررسی شود، به نزاعی کلامی فروکاسته خواهد شد.
نتیجه
سخن عبدالکریم سروش، اگر درباره اسلام به مثابه وحی باشد، چندان محل نزاع نیست؛ اما هنگامی که همین تعریف به قلمرو فرهنگ تعمیم داده میشود، با دو مشکل اساسی روبهرو میشود: نخست، نادیده گرفتن تمایز میان دین و فرهنگ دینی؛ دوم، ناسازگاری با مبانی نظری خود او درباره تاریخی بودن فهم دین.
اسلام، همانگونه که در تاریخ به فرهنگ ایرانی، اندلسی، عثمانی و مالایی صورت بخشیده است، در جهان مدرن نیز در حال تولید صورتهای تازهای از زیست دینی است. «اسلام لیبرال» نام یکی از این صورتهای تاریخی است، نه نام دینی تازه و نه تلاشی برای لیبرالیزه کردن وحی.
از این رو، مسئله اصلی نه امکان یا امتناع «اسلام لیبرال»، بلکه چگونگی فهم اسلام در مقام یک پدیده فرهنگی است. تا زمانی که این تمایز بنیادی به رسمیت شناخته نشود، هر داوری درباره نسبت اسلام و لیبرالیسم، هرچند از حیث الهیاتی منسجم باشد، از حیث فلسفه فرهنگ و جامعهشناسی دین، همچنان ناقص خواهد ماند.