مرداد ۲۵۸۵
از دیرباز، نسبت میان خرد و خشونت یکی از پرسشهای بنیادین اندیشهٔ سیاسی و اخلاق بوده است. هرگاه سخن از اندیشهٔ روشن به میان میآید، ذهن ما به سوی آزادی، خردورزی، گفتوشنود و بردباری میرود. از همین رو، در نگاه نخست چنین مینماید که اندیشهٔ روشن با هرگونه خشونت ناسازگار است، زیرا روشناندیشی بر نیروی استدلال تکیه دارد، در حالی که خشونت میکوشد آنچه را با دلیل به دست نمیآید، با زور به دیگران بقبولاند. با این همه، اگر اندکی ژرفتر به تاریخ اندیشه و تجربهٔ زندگی سیاسی بنگریم، درمییابیم که پاسخ به این پرسش چندان ساده نیست. خشونت در برخی وضعیتهای استثنایی ناگزیر یا حتی رواست. از اینرو، پرسش اصلی این نیست که آیا خشونت خوب است یا بد، بلکه این است که آیا اندیشهٔ روشن در هیچ وضعی نمیتواند بهکارگیری زور را بپذیرد، یا آنکه تنها با خشونتی ناسازگار است که به شیوهای برای چیرگی و سرکوب بدل میشود؟
برای پاسخ به این پرسش، نخست باید مشخص کنیم که از «اندیشهٔ روشن» چه درکی داریم. اندیشهٔ روشن شیوهای از اندیشیدن است که بر خرد، سنجشگری، آزادی اندیشه، گفتوشنود و ارج نهادن به انسان استوار است. در این نگرش، هیچ باور یا نهادی از سنجش و پرسشگری برکنار نیست و انسان باید با نیروی خرد خود، نه از سر ترس یا پیروی کورکورانه، راه خویش را برگزیند. ایمانوئل کانت در نوشتهٔ شناختهشدهٔ خود دربارهٔ روشنگری، آن را بیرون آمدن انسان از نابالغی خودخواسته میداند؛ نابالغیای که در آن فرد شهامت به کار گرفتن خرد خویش را ندارد و همواره چشم به فرمان دیگران دوخته است. از این دیدگاه، روشناندیشی پیش از هر چیز دعوت به اندیشیدن، گفتوگو کردن و سنجیدن است، نه فرمان دادن و فرمان بردن.
در برابر، خشونت تنها به معنای جنگ یا آسیب رساندن به دیگری نیست. هرچند نخستین تصویری که از خشونت به ذهن میآید، کشتار، شکنجه یا جنگ است، اما اندیشمندان علوم اجتماعی نشان دادهاند که خشونت چهرههای دیگری نیز دارد. گاهی خشونت در قالب سامانههای ناعادلانهٔ سیاسی یا اقتصادی پدیدار میشود؛ سامانههایی که گروهی از مردم را از حق آموزش، درمان، کار یا زندگی شایسته محروم میکنند. گاه نیز خشونت در زبان و فرهنگ رخ مینماید؛ آنجا که گروهی به سبب باور، زبان، نژاد یا فرهنگ خود تحقیر یا حذف میشوند. از همین رو، اگر بخواهیم دربارهٔ نسبت اندیشهٔ روشن و خشونت داوری کنیم، باید همهٔ این چهرهها را در نظر بگیریم.
نخستین و نیرومندترین دلیل برای ناسازگاری اندیشهٔ روشن با خشونت آن است که روشناندیشی بر نیروی خرد استوار است، نه بر زور. هرجا گفتوگو و دلیلآوری جای خود را به اجبار بدهد، روشناندیشی نیز رنگ میبازد. اگر کسی بتواند دیگری را با استدلال قانع کند، دیگر نیازی به تهدید یا خشونت نخواهد داشت. به همین سبب، جامعهای که بر پایهٔ آزادی اندیشه و فرمانروایی قانون استوار باشد، میکوشد اختلافها را از راه گفتوگو، رأی مردم و نهادهای دادگسترانه حل کند، نه با سرکوب و حذف مخالفان. در چنین جامعهای، زور آخرین راه است، نه نخستین ابزار.
از سوی دیگر، روشناندیشی باوری ژرف به ارزش و کرامت انسان دارد. انسان در این نگرش، تنها وسیلهای برای رسیدن به هدفهای سیاسی یا ایدئولوژیک نیست، بلکه خود ارزشمند است. هنگامی که خشونت به کار گرفته میشود، انسان اغلب به ابزاری برای رسیدن به مقصودی دیگر فروکاسته میشود و جان یا آزادی او قربانی هدفی میشود که دیگران برایش برگزیدهاند. چنین نگاهی با بنیادهای اخلاقی اندیشهٔ روشن سازگار نیست، زیرا خردورزی تنها زمانی معنا پیدا میکند که هر انسان حق داشته باشد آزادانه بیندیشد و دیدگاه خود را بیان کند.
تاریخ نیز گواه روشنی بر این پیوند است. در سدهٔ بیستم، حکومتهایی پدید آمدند که به نام حقیقت، عدالت یا رهایی انسان، خشونت گستردهای را روا شمردند. آنان میپنداشتند چون هدفشان بزرگ و مقدس است، هر وسیلهای برای رسیدن به آن پذیرفتنی خواهد بود. اما سرانجام، همان خشونتی که قرار بود راه را برای جامعهای بهتر بگشاید، آزادی را از میان برد و خود به سرچشمهٔ ستمی تازه بدل شد. این تجربه نشان داد که هنگامی که خشونت به بخشی از شیوهٔ حکومت کردن تبدیل شود، اندیشهٔ آزاد نیز آرامآرام جای خود را به ترس، خاموشی و فرمانبری میدهد.
با این همه، نمیتوان از کنار یک پرسش دشوار بهآسانی گذشت. اگر جامعهای با جنگ، اشغال، کشتار یا سرکوب گسترده روبهرو شود، آیا مردم باید تنها به گفتوگو بسنده کنند؟ آیا دفاع از جان انسانها یا پاسداری از آزادی نیز خشونت به شمار میآید؟ باید میان خشونتِ تهاجمی و زورِ دفاعی تفاوت گذاشت. در این نگاه، کسی که برای چیرگی بر دیگران به زور روی میآورد، با کسی که برای دفاع از جان و آزادی خود ناچار به مقاومت میشود، یکسان نیست. از همین رو، حقوق بینالملل نیز حق دفاع مشروع را به رسمیت شناخته است و بسیاری از فیلسوفان سیاسی آن را در چارچوبی محدود و قانونمند پذیرفتهاند.
در میان کسانی که بیش از همه بر پرهیز از خشونت پای فشردهاند، مهاتما گاندی جایگاهی ویژه دارد. او بر این باور بود که میان هدف و وسیله جدایی نیست و جامعهای که از راه خشونت به آزادی برسد، دیر یا زود دوباره به چرخهٔ خشونت بازخواهد گشت. از نگاه او، زور شاید بتواند دشمن را شکست دهد، اما نمیتواند دل او را دگرگون کند. گاندی نیروی راستین را نه در اسلحه، بلکه در پایداری اخلاقی و نافرمانی مدنی میدید. تجربهٔ مبارزات استقلال هند نیز نشان داد که در بسیاری از موارد، ایستادگی بیخشونت میتواند از نبرد مسلحانه کارآمدتر باشد.
هانا آرنت از زاویهای دیگر به این مسئله مینگرد. او میان «قدرت» و «خشونت» تفاوت میگذارد و میگوید قدرت از همراهی و پذیرش مردم برمیخیزد، اما خشونت هنگامی پدیدار میشود که این پشتوانه از میان رفته باشد. به بیان دیگر، هرچه حکومتی بیشتر به زور تکیه کند، نشان میدهد که کمتر از پشتیبانی مردم برخوردار است. از این دیدگاه، جامعهای که بر پایهٔ اندیشهٔ روشن بنا شده باشد، مشروعیت خود را از رضایت شهروندان میگیرد، نه از ترس و سرکوب.
کارل پوپر نیز در گفتمانی که آن را «ناسازهٔ بردباری Tolerance Paradox» مینامد، به نکتهای مهم اشاره میکند. او میگوید اگر جامعه در برابر کسانی که آشکارا قصد نابودی آزادی و بردباری را دارند، بیهیچ مرزی بردبار باشد، همان گروهها سرانجام آزادی را از میان خواهند برد. بنابراین، جامعهٔ آزاد ناگزیر است در برابر کسانی که با زور میخواهند آزادی دیگران را نابود کنند، از خود دفاع کند. این سخن نشان میدهد که حتی روشناندیشی نیز گاه ناچار است میان دو ارزش مهم، یعنی پرهیز از خشونت و پاسداری از آزادی، توازن برقرار کند.
در پایان، به نظر میرسد که پاسخ این پرسش را نمیتوان تنها با یک «آری» یا «نه» بیان کرد. اگر خشونت به معنای چیرگی، سرکوب، تحمیل عقیده و خاموش کردن صدای دیگران باشد، اندیشهٔ روشن بیگمان با آن ناسازگار است؛ زیرا چنین خشونتی بنیاد خردورزی، آزادی و حرمت انسان را ویران میکند. اما اگر سخن از دفاعی ناگزیر و سنجیده برای پاسداری از جان انسانها یا آزادیهای بنیادین باشد، بسیاری از اندیشمندان مانند آرنت و پوپر آن را در وضعیتی استثنایی پذیرفتنی دانستهاند. از این رو، میتوان گفت که اندیشهٔ روشن نه با هرگونه بهکارگیری زور، بلکه با خشونت بهعنوان یک روش، یک شیوهٔ حکومتداری یا ابزاری برای چیرگی ناسازگار است. گوهر روشناندیشی در این است که تا آنجا که ممکن است، خرد را جایگزین زور، گفتوشنود را جایگزین اجبار و داد را جایگزین انتقام کند. شاید همین ویژگی باشد که آن را به یکی از ماندگارترین دستاوردهای فرهنگ و اندیشهٔ بشری بدل کرده است.