ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Sun, 14.06.2026, 12:45
امیرکبیر و فرصت تاریخی

کمال آذری

من معتقدم امیرکبیر یکی از استثنایی‌ترین جایگاه‌ها را در تاریخ معاصر ایران در اختیار داشت.

کمتر دولتمردی با چنین ترکیبی از بحران و فرصت روبه‌رو شده است.

زمانی که امیرکبیر به قدرت رسید، نظم کهن از چندین جهت تحت فشار قرار گرفته بود. شکست‌های نظامی در برابر روسیه اعتماد به نهادهای سنتی را تضعیف کرده بود. اصلاحات عباس‌میرزا اندیشه‌های جدیدی را وارد عرصه کرده بود، اما نتوانسته بود مشکلات عمیق‌تر حکمرانی را حل کند. دربار قاجار همچنان ضعیف و دچار چنددستگی بود. منازعات جانشینی همچنان بخش بزرگی از انرژی سیاسی کشور را مصرف می‌کرد. اقتدار مذهبی با چالش‌هایی از سوی جنبش‌های فکری و معنوی نوظهور روبه‌رو شده بود. نفوذ قدرت‌های خارجی نیز به‌طور پیوسته گسترش می‌یافت.(۱)

مهم‌تر از همه، ناصرالدین‌شاه جوان و کم‌تجربه تازه بر تخت سلطنت نشسته بود.

برای مدتی کوتاه، قدرت به شکلی کم‌سابقه در دستان یک مدیر اصلاح‌طلب متمرکز شد.

امیرکبیر کنترل دسترسی به شاه را در اختیار داشت.

او بر دستگاه اداری نظارت می‌کرد.

بر امور نظامی اثرگذار بود.

سیاست مالی کشور را هدایت می‌کرد.

در میان بسیاری از اصلاح‌طلبان از مشروعیت و اعتبار برخوردار بود.

او از سطحی از اقتدار بهره‌مند بود که کمتر وزیری پیش از او یا پس از او در اختیار داشت.(۲)

این وضعیت تاریخی شایسته بررسی دقیق است.

بیشتر پژوهش‌ها امیرکبیر را به‌عنوان اصلاح‌طلبی تراژیک تصویر می‌کنند که تلاش‌هایش بر اثر دسیسه‌های درباری و حسادت شاهانه ناتمام ماند. این تفسیر تا حد زیادی درست است. با این حال، به گمان من پرسش دیگری نیز شایسته توجه است.

در آن سال‌ها چه امکان‌هایی وجود داشت؟

دانشمندان علوم سیاسی معمولاً بر نتایج تمرکز می‌کنند. اما من به همان اندازه به امکان‌هایی که هرگز تحقق نیافتند علاقه‌مندم.

تاریخ تنها ثبت تصمیم‌هایی نیست که گرفته شدند.

تاریخ همچنین ثبت تصمیم‌هایی است که امکان اتخاذ آن‌ها وجود داشت، اما هرگز دنبال نشدند.

سال‌های میان ۱۸۴۸ تا ۱۸۵۲ یکی از همان لحظات نادری بود که چندین نهاد به‌طور هم‌زمان وارد بحران شدند.

دولت با ضعف اداری روبه‌رو بود.

روحانیت با جنبش‌های مذهبی جدید مواجه شده بود.

دربار از رقابت‌های داخلی رنج می‌برد.

ارتش نیازمند نوسازی بود.

اقتصاد به اصلاحات احتیاج داشت.

مشروعیت اقتدار مستقر بیش از پیش مورد پرسش قرار می‌گرفت.

چنین لحظاتی نادرند.

آن‌ها فرصت‌هایی برای دگرگونی‌های بزرگ فراهم می‌کنند.

این‌که چنین فرصت‌هایی به ثمر برسند یا نه، به رهبری، نهادها، اندیشه‌ها و شرایط بستگی دارد.

و شاید به شجاعت نیز وابسته باشد.

در اینجا باید منظور خود را از شجاعت با دقت توضیح دهم.

منظورم از شجاعت، بی‌پروایی نیست.

همچنین صرفاً به معنای دلاوری شخصی هم نیست.

شجاعت سیاسی یعنی آمادگی برای به چالش کشیدن نهادهایی که دیگر در خدمت خیر عمومی نیستند، با وجود همه خطرهایی که این کار به همراه دارد.

شجاعت دگرگون‌ساز یک گام فراتر می‌رود.

این نوع شجاعت یعنی توانایی تصور نظمی سیاسی که به‌طور بنیادین متفاوت باشد و سپس عمل کردن بر اساس آن چشم‌انداز.

امیرکبیر بی‌تردید از شجاعت اداری برخوردار بود.

او با فساد مقابله کرد.

منافع گروه‌های صاحب امتیاز را به چالش کشید.

هزینه‌های زائد را کاهش داد.

مقام‌های قدرتمند را تحت انضباط قرار داد.

او کوشید نهادهای دولتی را در برابر مخالفت‌های ریشه‌دار تقویت کند.(۳)

این اقدامات مستلزم اراده و پذیرش خطرات شخصی بود.

اما این اقدامات عمدتاً در چارچوب نظم موجود باقی ماندند.

امیرکبیر در پی اصلاح دولت قاجار بود.

او قصد جایگزین کردن آن را نداشت.

او می‌خواست اقتدار سلطنت را تقویت کند.

اما در پی توزیع مجدد قدرت سیاسی نبود.

او در پی نوسازی نهادها بود.

اما نمی‌خواست بنیان‌هایی را که آن نهادها بر آن استوار بودند دگرگون کند.

این تمایز در مرکز استدلال من قرار دارد.

من هوش امیرکبیر را زیر سؤال نمی‌برم.

میهن‌دوستی او را زیر سؤال نمی‌برم.

تعهد او به اصلاحات را زیر سؤال نمی‌برم.

من پرسش دیگری مطرح می‌کنم.

آیا اصلاحات تنها مسیر ممکن بود؟

ظهور جنبش بابی این پرسش را به‌ویژه مهم می‌سازد.

بیشتر مورخان جنبش بابی را عمدتاً پدیده‌ای مذهبی تلقی می‌کنند. بی‌تردید چنین بود. اما این جنبش همچنین نشانه‌ای از بحرانی عمیق‌تر در جامعه بود. هزاران ایرانی در جست‌وجوی اشکال تازه‌ای از اقتدار و معنا بودند. نهادهای مستقر دیگر از وفاداری بی‌چون‌وچرای مردم برخوردار نبودند. این جنبش جامعه‌ای را آشکار می‌کرد که در حال گذار فکری و معنوی بود.(۴)

امیرکبیر جنبش بابی را عمدتاً تهدیدی علیه نظم موجود می‌دید.

از منظر کشورداری، چنین واکنشی قابل درک است.

اما امکان دیگری نیز وجود داشت.

او می‌توانست این جنبش‌ها را نشانه‌ای بداند از این‌که ساختار مذهبی و سیاسی موجود نیازمند اصلاحاتی عمیق‌تر است.

او می‌توانست از این بحران برای کاهش نفوذ روحانیت و ایجاد نهادهای جایگزین مشروعیت استفاده کند.

این‌که چنین پروژه‌ای می‌توانست موفق شود یا نه، هرگز قابل دانستن نیست.

اما این موضوع پرسش اصلی نیست.

پرسش اصلی این است که آیا چنین امکانی وجود داشت یا نه.

من معتقدم که وجود داشت.

این نکته زمانی حتی برجسته‌تر می‌شود که آن را با ژاپن، دو دهه بعد، مقایسه کنیم.

رهبران اصلاحات میجی نیز با بحران مشروعیت روبه‌رو بودند. آن‌ها نیز نهادهایی را به ارث برده بودند که بسیاری آن‌ها را کهنه و ناکارآمد می‌دانستند. آن‌ها نیز تحت فشار خارجی و بی‌ثباتی داخلی قرار داشتند.

اما به نتیجه‌ای متفاوت رسیدند.

آن‌ها به‌جای اصلاح نظم قدیم، آن را برچیدند.

این مقایسه ثابت نمی‌کند که امیرکبیر اشتباه می‌کرد.

همچنین ثابت نمی‌کند که تحولی مشابه اصلاحات میجی در ایران امکان‌پذیر بود.

اما یادآور می‌شود که بحران‌های تاریخی اغلب بیش از یک آینده ممکن را در خود نهفته دارند.

برخی از این آینده‌ها دنبال می‌شوند.

برخی دیگر هرگز تحقق نمی‌یابند.

مطالعه شجاعت از آمادگی برای بررسی همین امکان‌های تحقق‌نیافته آغاز می‌شود.


بخش‌های پیشبن
بخش نخست: ایران و ژاپن در قرن نوزدهم (شجاعت، تروما و راهی که پیموده نشد/ یک)

———————————
یادداشت‌ها
۱. عباس امانت، «محور عالم: ناصرالدین‌شاه و پادشاهی ایران، ۱۸۳۱ تا ۱۸۹۶» (برکلی: انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، ۱۹۹۷)، صفحات ۴۵ تا ۷۲.
۲. فریدون آدمیت، «امیرکبیر و ایران» (تهران: انتشارات خوارزمی، ۱۳۵۴)، صفحات ۹۵ تا ۱۴۰.
۳. هما کاتوزیان، «دولت و جامعه در ایران» (لندن: انتشارات آی.بی. تائوریس، ۲۰۰۶)، صفحات ۱۳۲ تا ۱۴۵.
۴. عباس امانت، «رستاخیز و نوزایی: شکل‌گیری جنبش بابی در ایران، ۱۸۴۴ تا ۱۸۵۰» (ایتاکا: انتشارات دانشگاه کرنل، ۱۹۸۹)، صفحات ۲۸۷ تا ۳۵۰.

▪️دکتر کمال آذری، پژوهشگر در حوزه اندیشه سیاسی، حکمرانی مشارکتی و ریشه‌های فرهنگی و تاریخی نظام‌های اجتماعی است. فعالیت‌های او بر پیوند میان سنت‌های فکری ایرانی و مفاهیم معاصر حکمرانی و جامعه متمرکز است.