مقدمه
تاریخنگاران اغلب چنان مینویسند که گویی گذشته بر اساس ضرورتی اجتنابناپذیر شکل گرفته است. هنگامی که به گذشته مینگریم، رویدادها ناگزیر و گریزناپذیر به نظر میرسند. پیروزمندان چنان جلوه میکنند که انگار از آغاز محکوم به پیروزی بودهاند و شکستخوردگان نیز گویی سرنوشتی جز ناکامی نداشتهاند. مسیرهایی که ملتها پیمودهاند، از ابتدا ثابت و از پیش تعیینشده به نظر میرسند.
من هرگز این نگاه را قانعکننده نیافتهام.
مطالعهٔ تاریخ صرفاً مطالعهٔ آنچه رخ داده نیست؛ بلکه بررسی امکانهایی نیز هست که وجود داشتند اما هرگز تحقق نیافتند.
در برهههایی از تاریخ، جوامع به چهارراههایی سرنوشتساز میرسند. نهادهای کهنه مشروعیت خود را از دست میدهند. اندیشههای نو اقتدارهای مستقر را به چالش میکشند. بحرانهای اقتصادی و نظامی ضعفهایی را آشکار میسازند که دیگر نمیتوان از آنها چشم پوشید. در چنین لحظاتی، ملتها با انتخابهایی روبهرو میشوند. برخی راه اصلاح را برمیگزینند؛ برخی دیگر مسیر دگرگونی را. گروهی نیز به الگوهای آشنا پناه میبرند و در حفظ نظم موجود میکوشند.
نیمهٔ نخست قرن نوزدهم برای ایران یکی از همین لحظات بود.
شکستهایی که ایران در جنگهای ایران و روس متحمل شد، نخبگان ایرانی را بهشدت تکان داد. عهدنامههای گلستان و ترکمانچای صرفاً ناکامیهای نظامی نبودند؛ این معاهدات بنیان بسیاری از پیشفرضهایی را که قرنها حیات سیاسی ایران بر آنها استوار بود، فرو ریختند. تمدنی که مدتها خود را قدرتی بزرگ میدانست، ناگهان با واقعیتی تلخ روبهرو شد. نهادهای نظامی آن فرسوده و ناکارآمد بودند. نظام اداریاش ضعیف بود. اقتصادش از رقبایش عقب مانده بود. حاکمانش دیگر نمیتوانستند شکاف رو به گسترش میان ایران و قدرتهای پیرامونیِ در حال نوسازی سریع را نادیده بگیرند.
این بحران، نسلی از اصلاحطلبان را پدید آورد.
در میان آنان، عباسمیرزا بهعنوان نخستین چهرهٔ برجستهای شناخته میشود که عمق این چالش را دریافت. او کوشید ارتش را نوسازی کند، دانش اروپایی را وارد کشور سازد و نهادهایی ایجاد کند که توان دفاع از کشور را داشته باشند. تلاشهای او آغازگر رویارویی ایران با مدرنیته بود.
با این همه، بحران عمیقتر همچنان حلنشده باقی ماند.
اصلاحات نظامی بهتنهایی نمیتوانست پاسخگوی پرسشهایی باشد که اکنون جامعهٔ ایران با آنها مواجه شده بود. شکست، نهتنها ضعف در تسلیحات و سازماندهی، بلکه ضعف در نهادها، ساختار اقتدار و تخیل سیاسی را نیز آشکار ساخته بود.
در همان زمان، جنبشهای مذهبی تازهای در سراسر کشور پدیدار شدند. جنبش شیخیه برداشتهای رایج از تشیع را به چالش کشید. جنبش بابیه به شکلی مستقیمتر اقتدار دینی را مورد پرسش قرار داد و پیروانی از طبقات مختلف اجتماعی جذب کرد. دولت قاجار نیز با منازعات جانشینی، ناآرامیهای منطقهای و فشارهای فزایندهٔ قدرتهای خارجی روبهرو بود.
برای مدتی کوتاه، آیندههای متعددی ممکن به نظر میرسیدند.
نظم کهن تضعیف شده بود، اما هنوز فرو نریخته بود.
نظم جدید نیز هنوز زاده نشده بود.
در همین مقطع بود که دو شخصیت برجسته ظهور کردند.
یکی امیرکبیر بود؛ دولتمردی با هوش و ارادهای استثنایی که در پی اصلاح دولت و تقویت نهادهای آن بود.
دیگری طاهره قرهالعین بود؛ زنی که شجاعت فکری و اخلاقیاش برخی از عمیقترین باورهای جامعهٔ ایرانی قرن نوزدهم را به چالش کشید.
آن دو نمایندهٔ دو پاسخ کاملاً متفاوت به یک بحران تاریخی واحد بودند.
یکی در پی نوسازی از مسیر اصلاح بود.
دیگری گسستی بنیادیتر از سنتهای به ارث رسیده را تصور میکرد.
تقریباً در همان زمان، در سوی دیگر آسیا، ژاپن نیز با بحران خاص خود مواجه شد. فشار قدرتهای خارجی ضعفهای نظم توکوگاوا را آشکار ساخت. با این حال، رهبران ژاپن در فاصلهٔ یک نسل، نهادهایی را که قرنها بر جامعهٔ آنان حکومت کرده بودند برچیدند و یکی از موفقترین پروژههای نوسازی در تاریخ جهان را آغاز کردند.
- چرا این دو تمدن کهن به بحران واکنشهایی چنین متفاوت نشان دادند؟
- چرا ژاپن توانست ائتلافی پدید آورد که آمادهٔ دگرگون ساختن نظم موجود بود، در حالی که ایران اصلاحگرانی را پرورش داد که عمدتاً در پی بهبود همان نظم بودند؟
- آیا تفاوت در نهادها بود؟
- آیا ریشه در فرهنگ داشت؟
- آیا ماهیتی سیاسی داشت؟
- یا آنکه پای عاملی دشوارتر برای سنجش در میان بود: آمادگی افراد برای تصور بدیلها و پذیرش خطرهای لازم برای تحقق آنها؟
این فصل به بررسی این پرسشها میپردازد. در اینجا فرض بر آن نیست که تاریخ از مسیری از پیش تعیینشده پیروی میکند. همچنین هدف آن نیست که گذشته را با معیارهایی داوری کند که برای مردمان آن دوران دسترسپذیر نبوده است.
بلکه این فصل به امکان فراموششدهای میپردازد.
این پرسش را مطرح میکند که آیا ایرانِ قرن نوزدهم واجد شرایط لازم برای تحولی بود که هرگز رخ نداد، و اینکه آن امکان تحققنیافته چه درسهایی دربارهٔ شجاعت، رهبری و دگرگونی تاریخی میتواند به ما بیاموزد.
شوک شکست: روسیه، ترکمانچای و بحران دولت ایرانی
این بررسی را با شکست آغاز میکنم.
ملتها بهندرت در دوران آسایش و آرامش خود را دگرگون میکنند. تغییرات بنیادین معمولاً از دل بحرانها سر برمیآورند. شکست، جوامع را وادار میکند با واقعیتهایی روبهرو شوند که در شرایط عادی ترجیح میدهند نادیده بگیرند. شکست، ضعفهایی را که زیر لایههای سنت، عادت و پیشفرضهای موروثی پنهان شدهاند آشکار میکند. همچنین لحظاتی را پدید میآورد که در آن یقینهای کهنه فرو میریزند و امکانهای تازه نمایان میشوند.
برای ایرانِ قرن نوزدهم، جنگهای ایران و روس چنین لحظهای را رقم زدند. شکستهای نظامی دولت قاجار و متعاقب آن انعقاد عهدنامههای گلستان (۱۸۱۳) و ترکمانچای (۱۸۲۸)، صرفاً به معنای از دست رفتن سرزمینها نبودند؛ بلکه شوکی عمیق در عرصههای روانی و سیاسی به شمار میرفتند. (۱)
ایران بخشهای گستردهای از سرزمینهای قفقاز را از دست داد. اما مهمتر از آن، بسیاری از افراد در میان نخبگان حاکم دریافتند که نهادهای نظامی کشور دیگر توان رقابت با ارتشهای روزبهروز مدرنترِ اروپا را ندارند. این مسئله را نمیشد تنها با ضعف فرماندهی یا اشتباهات میدان نبرد توضیح داد. شکستها ضعفهای ساختاری نهفته در خود دولت را آشکار کرده بودند. (۲)
برای نخستین بار در چندین قرن، حاکمان ایران با پرسشی نگرانکننده روبهرو شدند:
چگونه تمدنی با چنین سابقهٔ طولانی در کشورداری و حکومتداری، در برابر قدرتهایی آسیبپذیر شده بود که تنها در دورهای نسبتاً متأخر وارد این منطقه شده بودند؟
یکی از کسانی که عمیقاً تحت تأثیر این تحولات قرار گرفت، عباسمیرزا بود.
برخلاف بسیاری از همعصران خود، عباسمیرزا این شکستها را صرفاً بداقبالی یا حادثهای موقت تلقی نکرد. او دریافت که ضعف نظامی بازتاب ضعفهای گستردهتر نهادی است. وی تشخیص داد که ایران نه فقط با یک چالش نظامی، بلکه با یک چالش تمدنی مواجه است. (۳)
پاسخ او به این بحران چشمگیر بود.
او نظام جدید را بنیان نهاد. دانشجویانی را به اروپا اعزام کرد. مربیان و مستشاران نظامی را به کشور فراخواند. از طرحهای ترجمه حمایت کرد. به دنبال شیوههای نوین آموزش و ادارهٔ امور رفت. او کوشید نهادهایی ایجاد کند که توان رقابت با قدرتهای مدرن را داشته باشند. (۴)
این تلاشها از نخستین کوششهای نظاممند برای نوسازی در تاریخ معاصر ایران به شمار میآیند.
با این حال، اصلاحات عباسمیرزا مشکل دیگری را نیز آشکار ساخت.
دولت میتوانست نهادهای جدید ایجاد کند، اما نمیتوانست بهآسانی فرهنگ سیاسیای را که آن نهادها در بستر آن عمل میکردند دگرگون سازد.
نظم کهن عمدتاً دستنخورده باقی مانده بود.
ارتش را میشد سازماندهی مجدد کرد.
دیوانسالاری را میشد بهبود بخشید.
اما ساختار بنیادین اقتدار همچنان بدون تغییر باقی ماند.
این تمایز بسیار مهم است.
نوسازی و دگرگونی یکسان نیستند.
یک جامعه ممکن است بخشهایی از دستگاه اداری خود را نوسازی کند، بیآنکه بنیانهای قدرت سیاسی را تغییر دهد.
یک دولت ممکن است فناوریهای جدید را به کار گیرد، بیآنکه نهادهای سیاسی تازهای پدید آورد.
یک حکومت ممکن است اصلاحات را از بیرون اقتباس کند، بیآنکه تخیل سیاسی نوینی خلق نماید.
به باور من، این تمایز در کانون تجربهٔ تاریخی ایران قرار دارد.
عباسمیرزا بحران را تشخیص داد.
او اصلاحات را آغاز کرد.
اما اصلاحات عمدتاً در چارچوب دولت محدود ماند.
این روند به یک دگرگونی گستردهٔ اجتماعی تبدیل نشد.
هنگامی که عباسمیرزا در سال ۱۸۳۳ درگذشت، بسیاری از طرحها و برنامههای او همچنان ناتمام مانده بودند. (۵)
با این همه، تلاشهای او میراثی مهم بر جای گذاشت.
او نسلی از کارگزاران و دولتمردان اصلاحطلب را پرورش داد.
هستهای از یک نیروی نظامی مدرن را پدید آورد.
اندیشههای تازهای را وارد حیات سیاسی ایران کرد.
و مهمتر از همه، به شکلگیری این آگاهی جدید کمک کرد که نظم موجود دیگر نمیتواند بدون تغییر به حیات خود ادامه دهد.
از این رو، بحران با مرگ او پایان نیافت.
در بسیاری جهات، حتی عمیقتر شد.
اختلافات مربوط به جانشینی، ضعف روزافزون دربار قاجار، ظهور جنبشهای شیخی و بابی، و افزایش فشارهای خارجی، همگی در شکلگیری فضایی آکنده از عدم اطمینان نقش داشتند. نهادهای مستقر بهطور همزمان از جهات گوناگون با چالش مواجه شده بودند.
در چنین فضایی بود که امیرکبیر ظهور کرد.
اهمیت امیرکبیر را نمیتوان جدا از این بحران گستردهتر درک کرد. او نهتنها میراث اصلاحطلبانهٔ عباسمیرزا، بلکه پرسشهای حلنشدهای را نیز به ارث برد که شکستهای نظامی در برابر ملت ایران قرار داده بودند.
- ایران چگونه باید به مدرنیته پاسخ میداد؟
- آیا نظم سیاسی موجود میتوانست حفظ شود؟
- آیا باید اصلاح میشد؟
- یا آنکه بحران چنان عمیق شده بود که تغییراتی بنیادیتر ضرورت یافته بود؟
این پرسشها چشمانداز سیاسیای را شکل میدادند که امیرکبیر آن را به ارث برد.
همچنین همین پرسشها موضوع محوری این فصل را تشکیل میدهند.
زیرا لحظات بحران تاریخی صرفاً ضعفها را آشکار نمیکنند.
آنها امکانها را نیز آشکار میسازند.
مهمترین پرسش این نیست که چه رخ داد.
مهمترین پرسش آن است که چه بدیلهایی وجود داشتند و چرا برخی از آنها دنبال شدند، در حالی که برخی دیگر هرگز تحقق نیافتند.
—————
یادداشتها:
۱. فیروز کاظمزاده، روسیه و بریتانیا در ایران، ۱۹۱۴–۱۸۶۴ (نیوهیون: انتشارات دانشگاه ییل، ۱۹۶۸)، صص. ۳ تا ۱۵.
۲. نیکی آر. کدی، ایران مدرن: ریشهها و پیامدهای انقلاب (نیوهیون: انتشارات دانشگاه ییل، ۲۰۰۶)، صص. ۱۹ تا ۲۴.
۳. عباس امانت، ایران: یک تاریخ مدرن (نیوهیون: انتشارات دانشگاه ییل، ۲۰۱۷)، صص. ۱۶۵ تا ۱۷۲.
۴. فریدون آدمیت، امیرکبیر و ایران (تهران: انتشارات خوارزمی، ۱۳۵۴)، صص. ۴۱ تا ۵۸.
۵. هما کاتوزیان، ایرانیان: ایران باستان، میانه و مدرن (نیوهیون: انتشارات دانشگاه ییل، ۲۰۰۹)، صص. ۲۲۱ تا ۲۲۴.
▪️دکتر کمال آذری، پژوهشگر در حوزه اندیشه سیاسی، حکمرانی مشارکتی و ریشههای فرهنگی و تاریخی نظامهای اجتماعی است. فعالیتهای او بر پیوند میان سنتهای فکری ایرانی و مفاهیم معاصر حکمرانی و جامعه متمرکز است.