ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Fri, 27.03.2026, 22:26
و انسان خدا را همسان خود آفرید

محمدرضا رضایی

بررسی کتاب «و انسان خدا را همسان خود آفرید» نوشته آرمین لنگرودی
فروردین ۲۵۸۵

در کتاب «و انسان خدا را همسان خود آفرید»، آرمین لنگرودی به بررسی عمیق و تحلیلی-انتقادی ادیان ابراهیمی، یهودیت، مسیحیت و اسلام می‌پردازد. لنگرودی این انگاره را مطرح می‌کند که خدایان این ادیان موجوداتی فراسپهری نیستند، بلکه ساخته‌ی ذهن انسان‌ها هستند که از نیازها، ترس‌ها و واقعیت‌های اجتماعی جوامعی که در آن‌ها ظهور کرده‌اند، سرچشمه گرفته‌اند. به این ترتیب، او این تصور سنتی را که خدا انسان را به شکل خود آفریده است، وارونه می‌سازد و استدلال می‌کند که این انسان بوده که خدا را به شکل خود آفریده است.

نگرش لنگرودی در این کتاب بی‌ارتباط با جریان‌های فکری مدرن و پساسنتی در نقد دین نیست. او اگرچه مستقیماً به فیلسوفانی چون لودویگ فویرباخ ارجاع نمی‌دهد، اما هم‌سو با اندیشه‌ی او در کتاب «ماهیت مسیحیت» (۱۸۴۱) حرکت می‌کند که مدعی بود خداشناسی در حقیقت انسان‌شناسی معکوس است. فویرباخ می‌گفت آنچه انسان به خدا نسبت می‌دهد، در واقع آرمان‌ها و کمالاتی است که خود فاقد آنهاست. لنگرودی اما گامی فراتر می‌نهد و نشان می‌دهد که این «فرافکنی» تنها محدود به صفات متافیزیکی نیست، بلکه بازتاب عینی روابط اجتماعی، ساختارهای قدرت و نیازهای مادی جوامع است.

ردپای این نگاه را می‌توان در جامعه‌شناسی دین امیل دورکیم نیز دنبال کرد. دورکیم در «صور بنیانی حیات دینی» (۱۹۱۲) استدلال کرد که قبایل ابتدایی در توتم‌پرستی خود، در واقع جامعه را می‌پرستیدند. به باور او، دین بازتاب ساختار اجتماعی است. لنگرودی این تحلیل را به ادیان ابراهیمی تعمیم می‌دهد و نشان می‌دهد که چگونه خدای عهد عتیق بازتاب‌دهنده‌ی ساختار قبیله‌ای و پدرسالارانه‌ی بنی‌اسرائیل است؛ خدای عیسی در مسیحیت، بازتاب‌دهنده‌ی امید رومیان ستمدیده به رستگاری و برابری؛ و خدای قرآن، بازتاب‌دهنده‌ی نظم نوین اجتماعی و سیاسی جامعه‌ی عربی در سده‌های هفتم و هشتم میلادی.

لنگرودی با بهره‌گیری از چهار مؤلفه‌ی «ترس‌ها، نیازها، وابستگی‌ها و آرزوها» خوانشی نو از تاریخ ادیان ارائه می‌دهد. این چهار مؤلفه نه به‌طور انتزاعی، بلکه در پیوند با بسترهای تاریخی مشخص تحلیل می‌شوند.

در بررسی یهودیت، لنگرودی وابستگی و آرزوی بازگشت را محوری می‌یابد. قوم یهود پس از شکست‌های پیاپی در برابر امپراتوری‌های آشور، بابل و روم، به خدایی نیاز داشت که هم توجیه‌کننده‌ی شکست باشد و هم نویدبخش بازگشت به سرزمین موعود. خدای داور، خشمگین و در عین حال وفادار به پیمان، بازتاب این دوگانگی تاریخی است.

در مسیحیت، لنگرودی بر «ترس» و «آرزو» تأکید می‌کند. در جهان پرآشوب روم باستان، جایی که طبقات فرودست نه از قدرت سیاسی و نه از عدالت اجتماعی بهره‌ای نداشتند، اندیشه‌ی منجی مصلوب که پس از مرگ رستگاری جاودان می‌بخشد، پاسخی به ترس از مرگ و فروپاشی بود. پولوس قدیس با صورتبندی الهیات نجات، این دین را از یک فرقه‌ی کوچک یهودی به دینی جهانی تبدیل کرد.

در اسلام نیز لنگرودی پیوند تنگاتنگی با واقعیت‌های سیاسی-اقتصادی در سده‌ی هفتم می‌بیند. نیاز به وحدت زیر یک پرچم، شکل‌گیری هویتی تازه در برابر امپراتوری‌های ایران و روم، و آرزوی ساختن جامعه‌ای عادلانه، امت که در آن پیامبر هم رهبر دینی و هم حاکم سیاسی باشد، تصویری از خداوند به‌دست می‌دهد که هم رحمان است و هم مالک یوم‌الدین، هم دعوت‌کننده به ایمان و هم تنظیم‌کننده‌ی روابط اجتماعی.

یکی از بحث‌های برجسته‌ی لنگرودی، تحلیل دین به مثابه ایدئولوژی است. او با بهره‌گیری از سنت نقد ایدئولوژی، نشان می‌دهد که چگونه نهادهای دینی در طول تاریخ به مشروعیت‌بخش قدرت‌های حاکم تبدیل شده‌اند. «نهادهای دینی» )دین و نهادهای دینی تفاوت دارند) اساسأ برای قانونمندی و تثبیت قدرت‌های حاکم ساخته شدند. نمونه‌های تاریخی فراوانی در کتاب آمده است: از امپراتور کنستانتین که مسیحیت را به دین رسمی روم تبدیل کرد تا خلافت اموی و عباسی که از اسلام برای تثبیت قدرت سیاسی بهره جستند.

او همچنین به جریان‌های دینی مخالف قدرت می‌پردازد؛ مانند زهدگرایان مسیحی، صوفیان مسلمان و فرقه‌های گنوسی در سده‌های نخستین مسیحیت. این جریان‌ها نیز به گفته‌ی لنگرودی در چارچوب نیازها و آرزوهای گروه‌های اجتماعی خاص شکل گرفته‌اند. برای نمونه، صوفیان که اغلب از طبقات پایین‌تر یا حاشیه‌ای جامعه برمی‌خاستند، به خدایی عشق‌ورز و بی‌نیاز از مناسک رسمی نیاز داشتند تا در برابر قدرت نهادینه‌شده‌ی خلفا مقاومت کنند.

لنگرودی با هوشمندی از افتادن به دام تقلیل‌گرایی پرهیز می‌کند. او به صراحت بیان می‌دارد که دین را نمی‌توان تنها به اقتصاد یا سیاست فروکاست. کتاب او نشان می‌دهد که چگونه عناصر معنوی، عاطفی و حتی زیباشناختی نیز در تکوین و ماندگاری ادیان نقش دارند. به همین دلیل، رویکرد او میان‌رشته‌ای است و از داده‌های باستان‌شناسی، زبان‌شناسی تاریخی، مردم‌شناسی و تاریخ اجتماعی بهره می‌گیرد. برای نمونه، او با بررسی سنگ‌نبشته‌های به‌جامانده از پادشاهی یهودا، نشان می‌دهد که یک‌تاپرستی در بنی‌اسرائیل پدیده‌ای تدریجی بوده و به اوج رسیده است. این اصلاحات نه تنها انگیزه‌های دینی، بلکه دلایل سیاسی (مرکزیت‌بخشی به اورشلیم و تضعیف زیارتگاه‌های محلی) نیز داشته است. وی تبدیل نهادهای دینی به یک ابزار حکومتی را نه بعنوان یک «دسیسه و توطئه»، که زمانی دیرتر اتفاق افتاد، بلکه در ذات این نهادها از همان آغاز می‌داند.

این کتاب در میان پژوهشگران دین و الهیات واکنش‌های گوناگونی برانگیخته است. برخی آن را اثری پیشگامانه در سنت نقد تاریخی ادیان در ایران و منطقه می‌دانند که شجاعت فکری و عمق تحلیلی بالایی دارد. از سوی دیگر، برخی منتقدان به او اتهام تقلیل‌گرایی تاریخی زده‌اند و پرسیده‌اند که آیا می‌توان پیچیدگی تجربه‌ی دینی را تنها در چهار مؤلفه‌ی پیش‌گفته خلاصه کرد.

گروهی از پژوهشگران نیز به این نکته اشاره کرده‌اند که نشان دادن این که دین در شرایط اجتماعی خاصی پدید آمده، لزوماً به معنای نفی فراسپهری بودن آن نیست. این نقدها اگرچه جدی‌اند، اما لنگرودی در پاسخ می‌گوید که هدف او نه الهیات، بلکه تاریخ‌نگاری اجتماعی ادیان است و دین را باید چونان پدیده‌ای انسانی و زمینی بررسی کرد.

در اینجا به گفتاوردی از چکیده کتاب «مغاک تیره تاریخ» نوشته دکتر محسن بنائی اشاره می‌کنم. توصیه من به علاقه‌مندان این است که هر دو کتاب را بخوانند، زیرا این دو گوهر مکمل یکدیگرند.

اندیشهٔ مهم دیگر کتاب آن است که اسلام شاید در آغاز نه به‌عنوان آیینی کاملاً جداگانه، بلکه در پیوند با کشمکش‌های درونی جهان مسیحی پدید آمده باشد. بامدادان به ویژه به گفت‌وگوهای الهیاتی دربارهٔ آموزهٔ تثلیث ـ یعنی پدر، پسر و روح‌القدس ـ و در برابر آن، اندیشهٔ یکتاپرستی ناب اشاره می‌کند.

در جهان امروز که دین بار دیگر به یکی از نیروهای تعیین‌کننده در سیاست و فرهنگ بدل شده است، کتاب لنگرودی پرسش‌های بنیادینی پیش می‌کشد: ریشه‌های خشونت دینی چیست؟ چرا در دوران مدرن نیز دین از میان نرفته است؟ چگونه می‌توان از دین خوانشی انسانی‌تر و انتقادی‌تر داشت؟

کتاب «و انسان خدا را همسان خود آفرید» با ارائه‌ی چارچوبی تاریخی-انتقادی به خواننده امکان می‌دهد که از نگاه تقدس‌زده به دین فاصله بگیرد و آن را چونان پدیده‌ای انسانی و تاریخی بنگرد. این نگاه نه لزوماً به معنای نفی دین، بلکه به معنای درکی عمیق‌تر از نقش و کارکرد آن در جوامع بشری است.

یادداشتی درباره‌ی شعر حافظ

این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفت
بر در میکده‌ای با دف و نی ترسایی
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
آه اگر از پی امروز بود فردایی

این شعر بازتاب‌دهنده‌ی نگاه نقادانه‌ی حافظ نسبت به دینداری رسمی و جمودگرایی است. شاعر، که به سرایش ژرف و اغلب زیرپوستی نامور است، ریاکاری در عمل دینی را به پرسش می‌گیرد و آزادی معنوی فراسوی ادیان نهادینه‌شده را خواستار می‌شود. گنجاندن این شعر در بررسی این کتاب را می‌توان هم‌سنجی‌ای ادبی با رویکرد انتقادی لنگرودی به دین انگاشت. هر دو، حافظ در شعر خویش و لنگرودی در کار علمی خود، روایت‌های سنتی دینی را به چالش می‌کشند و دیدگاه‌های جایگزینی درباره‌ی معنای دین و چگونگی شکل‌گیری آن پیش می‌نهند.

شایان ذکر است که بیت دوم این غزل حافظ، یکی از بحث‌انگیزترین ابیات دیوان اوست. «گر مسلمانی از این است که حافظ دارد» را می‌توان هم بیانی طنزآمیز از مسلمانیِ غیرمتظاهرانه و هم نقدی بر مسلمانیِ ریاکارانه‌ی مدعیان تفسیر کرد. و آنگاه «آه اگر از پی امروز بود فردایی» حسرت شاعر بر نبود آینده‌ای روشن یا شاید تردید در باورهای آخرت‌اندیشانه‌ای است که برای امروز انسان ارزشی قائل نیستند. این چندلایگی معنایی، شعر حافظ را به همتایی ادبی برای کتاب لنگرودی بدل می‌کند؛ هر دو در عین نقد سنت، خوانشی تازه و انسانی از امر دینی به دست