ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Sun, 15.03.2026, 12:29
شروع جنگ جهانی دوم با ترفندی از هیتلر

نادر دولتشاهی

بخش اول

جنگ جهانی دوم با یک نقشه دقیق، یک دروغ بزرگ و بی سابقه هیتلر آغاز شد. برای درک چگونگی شروع این فاجعه باید به وقایعی نگاه کرد که در آخرین ساعات صلح در اروپا رخ داد.

آلمان نازی به رهبری آدولف هیتلر سال‌ها بود که خود را برای بازپس‌گیری سرزمین‌هایی که در جنگ جهانی اول از دست داده بود آماده می‌کرد. رابطه آلمان و لهستان در آن سال‌ها دقیقاً مانند کارد و پنیر بود. آلمان‌ها با کینه و خشم به لهستان نگاه می‌کردند، چرا که طبق معاهده‌های پایان جنگ اول، بخش‌هایی از خاک اصیل آلمان به لهستان واگذار شده بود تا این کشور به دریا راه داشته باشد. این منطقه که به آن کُریدورِ لهستان می‌گفتند عملاً خاک آلمان را به دو قسمت جدا از هم تبدیل کرده بود. هیتلر این تقسیم‌بندی را یک حقارت ملی می‌دانست و به دنبال بهانه‌ای بود تا این کُریدور را پس بگیرد و کل لهستان را از روی نقشه محو کند.

در اواخر اوت ۱۹۳۹، جهان با شنیدن خبر پیمان عدم تعرض میان دو دشمن خونی یعنی آلمان نازی و شوروی کمونیستی شوکه شد. این پیمان که به نام “مولوتوف ریبن‌تروپ” شناخته می‌شود امضا شد. این پیمان یک پروتکل محرمانه داشت که طبق آن هیتلر و استالین توافق کردند لهستان را بین خود تقسیم کنند. با این توافق، هیتلر دیگر نگران حمله شوروی از پشت سر نبود و آماده شد تا نقشه نهایی خود را برای بلعیدن لهستان اجرا کند.

در شب ۳۱ اوت ۱۹۳۹، آلمان برای اینکه در نگاه افکار عمومی دنیا متجاوز به نظر نرسد، یکی از تاریک‌ترین فریب‌های تاریخ به نام عملیات کنسرو را اجرا کرد. نام کنسرو به این دلیل انتخاب شده بود که نازی‌ها به جنازه‌هایی که برای صحنه‌سازی در مرز آماده کرده بودند، با لحنی سرد و بی‌رحمانه نام رمز کنسرو داده بودند؛ آن‌ها با این کار هویت انسانی قربانیان را به ابزاری بی‌جان تشبیه کردند تا با نمایش یک حمله دروغین، حس میهن‌دوستی آلمانی‌ها را برای شروع جنگ تحریک کنند.

هیتلر همواره به دنبال راهی بود که حمله به لهستان را به عنوان یک اقدام دفاعی جلوه دهد تا از مداخله سریع بریتانیا و فرانسه جلوگیری کند. او در یکی از جلسات محرمانه‌اش با فرماندهان نظامی گفته بود:
من بهانه‌ای برای شروع جنگ جور می‌کنم؛ فرقی نمی‌کند که این بهانه باورکردنی باشد یا نه، بعدها کسی از پیروز میدان نخواهد پرسید که آیا حقیقت را گفته است یا خیر.

این نقشه که در اتاق فکر هیتلر شکل گرفته بود به دستور مستقیم او و توسط “راینهارد هایدریش” طراحی شد؛ مردی مخوف که هیتلر به او لقب مردی با قلب آهنین داده بود و بعدها به دلیل جنایاتش به قصاب پراگ معروف شد.

نازی‌ها تحت نظارت این قصابِ آلمانی، تعدادی از زندانیان را برای این نقشه شوم انتخاب کردند. آن‌ها به این قربانیان داروی  بیهوشی تزریق کردند و در همانحال مأموران اِس‌اِس لباس فرم ارتش لهستان را به تن آن‌ها پوشاندند و سپس این بدن‌های بیهوش را به ایستگاه رادیویی مرزی منتقل کرده و با شلیک تیر به قتل رساندند تا از جنازه‌ها به عنوان مدرک دروغین حمله لهستان به خاک آلمان استفاده کنند.

یکی از این قربانیان فردی لهستانی‌تبار به نام «فرانسیشک هونیاک» بود که او را به عنوان نمادی از دشمن لهستانی انتخاب کرده بودند تا نقشه کاملاً طبیعی جلوه کند. خانواده هونیاک تا سال‌ها بعد هیچ خبری از سرنوشت او نداشتند؛ آن‌ها فقط می‌دانستند که او توسط گشتاپو دستگیر شده، اما هرگز تصور نمی‌کردند که عزیزشان اولین قربانی و بازیگر اجباری سناریوی شروع جنگ جهانی بوده است.

راز این جنایت تا پایان جنگ مکتوم ماند تا اینکه سال‌ها بعد در دادگاه نورنبرگ «آلفرد نایوکس» که فرمانده عملیاتی این حمله دروغین بود لب به اعتراف گشود و تمام جزئیات این نقشه کثیف را فاش کرد. او در شهادت خود توضیح داد که چگونه نازی‌ها آگاهانه این افراد بی‌گناه را به قتل رساندند تا بهانه‌ای برای به آتش کشیدن جهان پیدا کنند.

در آن شب گروهی از مأموران نفوذی اِس‌اِس به رهبری آلفرد نایوکس به ایستگاه رادیویی مرزی در گلایویتس حمله کردند. آن‌ها پس از غلبه بر کارکنان ایستگاه، برنامه عادی رادیو را قطع کردند و یکی از مأموران که به زبان لهستانی کاملاً مسلط بود پشت میکروفون رفت. وی  با لحنی بسیار تند و تحریک‌آمیز پیامی کوتاه پخش کرد و اعلام کرد که زمان حمله لهستان به آلمان فرا رسیده است- دروغی شاخدار که توسط هیتلر و یارانش برنامه ریزی شده بود. این پیام تنها سه تا چهار دقیقه طول کشید، اما هدف اصلی‌اش افکار عمومی بین‌المللی بود. صبح روز بعد، هیتلر در سخنرانی معروفش در پارلمان آلمان، به همین پیام رادیویی استناد کرد تا بگوید برای دفاع از خود ناچار به پاسخ نظامی است.

ساعت ۴:۴۵ صبح اول سپتامبر ۱۹۳۹، زمانی که هیچ‌کدام از ما در این دیوانه‌خانه‌ای به نام زمین وجود نداشتیم، یک ناو جنگی آلمانی با یک فریب بزرگ و به بهانه دیدار تشریفاتی در ساحل لهستان پهلو گرفته بود ناگهان بدون اعلام جنگ رسمی آتش گشود و اولین گلوله‌ها را به سمت پادگان‌های لهستان در بندر وسترپلاته شلیک کرد؛ ظاهراً آلمانی‌ها تعریف خاصی از تشریفات داشتند که بیشتر با توپ و تانک همراه بود.
این لحظه آغاز رسمی بزرگترین تراژدی قرن بود.

ارتش لهستان با وجود تجهیزات قدیمی‌تر، مقاومت حماسی از خود نشان داد.

اما بریتانیا و فرانسه در ابتدا به جای استفاده از بمب‌های واقعی دست به اقدام عجیبی زدند که به بمب‌های کاغذی معروف شد. آنها میلیون‌ها تراکت بر سر شهرهای آلمان ریختند؛ تلاشی مضحک که به آن «جنگ مضحک» می‌گفتند.

هفده روز بعد، ارتش سرخ شوروی نیز از شرق وارد خاک لهستان شد و مقاومت ارتش را در هم شکست. با اشغال خاک لهستان، دولتش برای حفظ مشروعیت ملی به لندن منتقل شد.

لهستان به یک شبح تبدیل شده بود که هیتلر نمی‌توانست نابودش کند؛ در حالی که دولت در لندن مذاکره می‌کرد، در داخل خاک لهستان، شگفت‌انگیزترین ساختار مقاومت تاریخ یعنی دولت زیرزمینی شکل گرفت.

لهستانی‌ها یک کشور مخفی ساختند، ارتش میهنی را با ۴۰۰ هزار سرباز سازماندهی کردند و حتی مدارس زیرزمینی دایر کردند. در مرکز این جبهه اطلاعاتی، ماشین انیگما قرار داشت؛. در حالی که فیلم‌های سینمایی مانند «بازی تقلید»(The imitation Game) بیشتر بر نبوغ «آلن تورینگ» تمرکز کرده‌اند. “دیدن  این  فیلم  را به شما پیشنهاد می‌کنم”.

در مرکز این جبهه اطلاعاتی، ماشین انیگما قرار داشت. انیگما دستگاهی بود که در ظاهر شبیه یک ماشین‌تحریر ساده به نظر می‌رسید، اما پیچیده‌ترین رمزهای نظامی جهان را تولید می‌کرد. این دستگاه الکترومکانیکی از چندین چرخ‌دنده دوار تشکیل می‌شد و هر بار که اپراتور کلیدی را فشار می‌داد، این چرخ‌دنده‌ها می‌چرخیدند و حرف مورد نظر را به حرف دیگری تبدیل می‌کردند. نکته ترسناک انیگما این بود که به دلیل چرخش مداوم چرخ‌دنده‌ها، یک حرف ثابت هر بار به شکلی متفاوت رمزگذاری می‌شد. آلمانی‌ها با اطمینان کامل باور داشتند شکستن این رمزها برای مغز انسان غیرممکن است.

اما حقیقت فراتر از آن چیزی است که تصور می‌شد. ریاضیدانان لهستانی با کشف الگوهای تکرارشونده در همین چرخش‌ها، اولین رخنه را در این سد نفوذناپذیر ایجاد کردند. کلید اصلی شکستن کدهای انیگما را سه ریاضیدان جوان لهستانی به نام‌های ماریان ریفسکی، یرژی روژیتسکی و هنریک زیگالسکی به دست متحدین دادند. آن‌ها موفق شده بودند مدل ریاضی این دستگاه را بازسازی کنند و یافته‌های خود را پیش از جنگ به جاسوسان متحدین تحویل دهند.

نفوذ ارتش زیرزمینی لهستان به قدری عمیق بود که حتی مخفی‌ترین پروژه‌های هیتلر هم از دید آن‌ها پنهان نمی‌ماند. همه چیز از زمانی آغاز شد که یکی از موشک‌های غول‌آسای آلمان به نام «وی دو» در حین آزمایش در ساحل رودخانه بوگ فرود آمد و منفجر نشد.

نیروهای مقاومت در یک عملیات متهورانه موشک را ربودند و به یک انبار مخفی منتقل کردند. مهندسان لهستانی این غول تکنولوژیک را قطعه‌قطعه کردند تا با مهندسی معکوس بفهمند سلاح هیتلر چگونه کار می‌کند. آن‌ها نتایج را به همراه قطعات کلیدی در کیسه‌های سیب‌زمینی پنهان کردند و در نهایت، این اطلاعات با هواپیمایی که شبانه در یک باند مخفی فرود آمده بود به لندن فرستاده شد. این دانش فنی به متحدین اجازه داد تا با ساخت سیستم‌های پارازیت‌انداز، مسیر موشک‌های هیتلر را منحرف کنند و جان هزاران نفر را نجات دهند.

در حالی که فیلم «بازی تقلید» بیشتر بر نبوغ «آلن تورینگ» تمرکز کرده، باید گفت که هالیوود برای جذابیت دراماتیک، نقش حیاتی آن سه ریاضیدان لهستانی را در سایه قرار داده است. آن‌ها سال‌ها قبل از تورینگ، مدل ریاضی انیگما را شکستند و حتی نمونه‌ای از آن را بازسازی کردند. اگرچه دیدن این فیلم هیجان انگیزرا پیشنهاد می‌کنم، اما واقعیت این است که بدون تلاش اولیه لهستانی‌ها، شکستن رمزها برای بریتانیا ممکن بود سال‌ها زمان ببرد.

ادامه دارد