برگردان: علیمحمد طباطبایی
کریم لاهیجی،یک انقلابی نامحتمل
تجربه من از انقلاب با روایت رایج آن همخوانی ندارد، روایتی که بر اساس آن، ایرانیان از جمله لیبرالها و چپگرایان، در حالتی از جذبه (trance)، به طور داوطلبانه وفاداری خود را به خمینی پیشکش کردند و ظهور دولت اسلامی پساانقلابی را ممکن ساختند. با این حال، نمیتوانم بگویم که ما هیچ تصوری از آنچه خمینی و همراهانش پس از سقوط دولت پهلوی خواهان آن بودند نداشتیم. همچنین نمیتوانم انکار کنم که ایرانیان از تمام اقشار جامعه در واقع از تلاش خمینی برای کسب رهبری حمایت کردند. اما برای ادای دین به کسانی که در انقلاب مشارکت کردند، انصاف این است که سعی کنیم تضادهای پنهان و ردپاهای فراموششده انقلاب را بازیابی کنیم.
چند رویداد از پاییز۱۳۵۷، بخشی از این ردپاهای زودگذر را ثبت میکنند. اینها رویدادهای عمومی بودند که از روحیه انقلابی الهام گرفته بودند، روحیهای که مرزها را در هم مینوردید، شیوههای متعارف فکر و دستهبندی اجتماعی را به چالش میکشید و از آتش امید شعله برمی خاست. مردم خواهان اقدام مستقیم و نمایندگی بیواسطه بودند و توجه چندانی به نهادها و قوانینشان نداشتند.
یک وکیل فعال در امور سیاسی و اجتماعی در موقعیتی که قوانین و نظمی را که به برپایی آنها سوگند خورده بود تا آنها را حفظ کند اما به ناچار زیر پا میگذارد، چه خواهد کرد؟ یک رویارویی که من میان یک حافظ قانون، یعنی وکیل جوان دادگستری کریم لاهیجی، و تودههای مردم که خواستار عدالت بودند و توجهی به ظرافتهای حقوقی نداشتند مشاهده کردم، دقیقاً این سؤال را برجسته ساخت. این اتفاق در جریان یک تحصن در دانشگاه آریامهر (اکنون دانشگاه صنعتی شریف) در تهران رخ داد. جمعیتی از دانشجویان جوان و دیگر فعالان در سالن ورزشی دانشگاه گرد هم آمده بودند. من سخنران، لاهیجی، را به عنوان مدافع حقوق دموکراتیک و حامی زندانیان سیاسی میشناختم. لاهیجی، مردی موقر و خوشهیکل، به سکوی سخنرانی رفت و پس از چند مقدمه کوتاه، مطابق با حرفهاش، شروع به افشای نظاممند فساد شاه و بیاعتنایی مستبدانهاش به حاکمیت قانون کرد. او به عنوان شواهد، فهرستی دقیق از نقض حقوق بشر توسط رژیم ارائه داد و همدردی خود را با فعالان چپگرایی ابراز کرد که دولت به ناحق بازداشت، زندانی و در برخی موارد شکنجه و به قتل رسانده بود. با این حال، تمایلات سیاسی لاهیجی به آسانی قابل تشخیص نبود. او به نظر من یک ملیگرای لیبرال بود، شاید با مجاهدین همدردی میکرد، چرا که با احترام از چند تن از رهبران اولیه آنها مانند برادران رضایی، مجید شریفواقفی و محمد حنیفنژاد نام برد. آنچه از سخنانش آشکار بود این است که او طرفدار شاه نبود.
اگرچه سخنان لاهیجی چیزی را افشا نمیکرد که استفاده توجیه ناپذیر و گاه مرگبار حکومت از نیروی قهریه علیه تظاهرکنندگان قبلاً بیان نکرده بود، خوشحال بودم که میدیدیم میتوانیم یک وکیل میانهرو را نیز در میان صفوف خود به حساب آوریم. لاهیجی راهی جدید برای اندیشیدن به شکایات و خواستههایمان ارائه داد، رویکردی محتاطانه و قانونمدار اما دقیقاً به همین دلیل قانعکننده: زبانی را که دولت مشروعیت بخشیده بود علیه خودش به کار میگرفت. میانهروی او در تقابل با انرژی خروشان شورش اجتماعی، معنایی جالبتر پیدا میکرد. با این حال، به محض پایان سخنرانی لاهیجی، چند مرد در سالن برخاستند تا با او روبرو شوند. یکی اعتراض کرد که رژیم مستبد شاه از آلمان هیتلر بدتر است، جنایاتش آنقدر آشکار است که استدلالهای حقوقی لاهیجی چیزی جز اتلاف وقت ملالآور نیست. دیگران برخاستند تا بپرسند آیا اراده مردم، از جمله شعارهای «مرگ بر شاه» که هر روز خیابانها را پر میکرد، به خودیخود رفراندوم کافی برای اثبات مجرمیت رژیم نیست.
من نشسته بودم و صحنه را تماشا میکردم و میدیدم که نفرت فعالان جوان به تدریج از آنچه لاهیجی گفته بود، فاصله میگیرد. واضح بود که لاهیجی معتقد بود رژیم شاه جنایتکار است و مردم قدرت باطل کردن اقتدار او را دارند. من فکر میکردم استدلال حقوقی لاهیجی تنها میتواند به آرمان ما کمک کند، چرا که بسیاری در خارج از ایران قطعاً از وحشیگریهای شاه بیخبر بودند. با این حال، با منتقدان حاضر در جمع و نقطه نظرشان همدردی میکردم. چگونه میتوان این واقعیت را نادیده گرفت که ایرانیان سالهاست به طور گسترده و علنی حکومت خود را محکوم میکنند؟ محکومیتهای روشن و همهجایی رژیم، برآمده از اراده مردم بوده و از هر حکم حقوقی قدرتمندتر است.
علیرغم هجوم انتقادات حضار، لاهیجی از استدلال حقوقی خود دست برنداشت. پس از آنکه منتقدانش ساکت شدند و به صندلیهایشان بازگشتند، او با دفاع از حاکمیت قانون پاسخ داد و تأکید کرد که این اصل تنها اعتراضات ما را توجیه میکند. او اعلام کرد که اهداف ما اخلاقی و نیاتمان منصفانه و عادلانه است. سپس از حضار پرسید: اگر بر این مقدمات توافق داریم، پس چرا از حاکمیت قانون بترسیم؟ رژیم زمانی که به جای اولویت دادن به مردم عادی ایران، غارت ثروت کشور را انتخاب کرد، هم ظاهر و هم روح قانون را نقض نمود. و زمانی که مردم تصمیم به اعتراض گرفتند، رژیم از هر وسیله ممکن، از جمله خشونت، برای سرکوب آنان استفاده کرد. این امر ممکن بود زیرا هیچ سازوکار نهادی یا راه حل حقوقی وجود نداشت تا سیاستهای دولت را در برابر مردم پاسخگو کند. با این حال، لاهیجی استدلال کرد که ما دقیقاً برای پایان دادن به چنین سوءاستفادههای خودسرانهای از قدرت، انقلاب را آغاز کردهایم. بنابراین، باید به همه — حتی به اعضای ساواک — حق محاکمه از طریق یک سیستم حقوقی سازمانیافته را بدهیم.
با این توضیح، لاهیجی خود را در معرض دور تازهای از چالشها قرار داد. حضار این بار برخاستند تا تأکید کنند که استدلال او در موقیعت و شرایط [فعلی] ایران کاربردی ندارد، زیرا پایبندی سفتوسخت به حاکمیت قانون تنها در یک جامعه دموکراتیک و قانونمدار میتواند جواب دهد. اما شاه مستبد، اقتدار مطلق خود را به خطر نمیانداخت و نخواهد انداخت، و بنابراین اراده مردم باید آخرین کلام را درباره عدالت داشته باشد. لاهیجی پاسخ داد: “اگر همگی قبول داریم که مردم ایران عدالت میخواهند، پس چرا آن را به شیوهای درست ارائه ندهیم؟ قانون، بهترین تضمین ما در برابر اعمال خودسرانه و سلیقهای قدرت است.” دقیقاً به این دلیل که دولت شاه حاکمیت قانون را نقض کرد، انقلابیون باید به دیکتاتورها بیاموزند که با به قدرت رسیدن مردم عادی، جامعه منصفانهتر و عادلانهتر خواهد بود.
آرامش لاهیجی در مواجهه با چنین پرسشهای شدیدی مرا تحت تأثیر قرار داد. با این حال، احساس میکردم این نبرد برای او محکوم به شکست است. چگونه میتوان هم نقش انقلابی را ایفا کرد و هم خواستار قانون و نظمی شد که انقلاب قصد براندازی آن را دارد؟ ممکن است کسی استدلال کند که لاهیجی درگیر پروژهای بود که نتیجه ای معکوس (self-defeating) می داد. وضعیت او بیشباهت به وضع دوستم لِوی (Levi) نبود، که او را در دوران کارشناسی در دانشگاه تهران ملاقات کرده بودم و در پاییز۱۳۵۷ دوباره با او ارتباط برقرار نمودم.
یک روز، من، لوی، و مسعود (دوست دیگری که در تلویزیون ملی کار میکرد) در یک قهوهخانه نزدیک دانشگاه نشسته بودیم و در این فکر بودیم که زندگیمان پس از سقوط رژیم چگونه خواهد شد. من اعلام کردم اگر آن روز فرا برسد، در ایران خواهم ماند. از آزادی تازهیافتهمان لذت خواهم برد، به سیاست خواهم پرداخت و شاید در دانشگاه کاری بیابم. مسعود مطمئن بود که کارش در تلویزیون را از دست خواهد داد، اما افزود که با این موضوع مشکلی ندارد، چون تصمیم گرفته اگر رژیم سقوط کند، یک استودیو راه بیندازد و به عنوان هنرمند مستقل کار کند. وقتی پرسیدیم چرا فکر میکند شغلش را از دست میدهد، توضیح داد که همه در محل کار میدانند او مذهبی نیست. به نظرش نتیجهای قطعی بود که خمینیگراها قدرت را به دست خواهند گرفت و بلافاصله پس از آن، او را اخراج خواهند کرد یا در بهترین حالت، از او میخواهند برود. در حالی که من سعی میکردم این واقعیت را هضم کنم، لوی که یهودی بود، حرفم را قطع کرد و گفت: “شماها خوششانس هستید که از خانوادههای مسلمان هستید. ما خانهمان و هر چه داریم را میفروشیم. تصمیم داریم قبل از نوروز به اسرائیل برویم.” دلم فرو ریخت. میخواستم دوستم را تسلی دهم، اما از این ضربه به تصوراتم هنوز در حال بهبود بودم و نتوانستم تسلی چندانی ارائه دهم. بنابراین، هر سهمان ساکت نشستیم و هر کدام در خلوت خود به این فکر کردیم که اوضاع چطور میتوانسته تا این حد از کنترل خارج شود.
ناصر زرافشان: چپ و مذهب
در میان رویدادهایی که در اطراف زمان انقلاب در آنها شرکت کردم، چندتایی هنوز در ذهنم زنده هستند. یکی از آنها سخنرانی ناصر زرافشان بود، نویسنده، مترجم و کنشگر مارکسیست و حقوق بشری شناخته شده، در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران. مورد دوم، سخنرانی تقی فلسفی بود، شخصی که توسط خمینی به سخنگوی اسلام ملقب شده بود، و من اولین بار از طریق نوارهای سخنرانیاش در کلاس درسم در گلپایگان با او آشنا شدم. در حالی که پیش از آن بارها به سخنرانی معترضان مذهبی گوش داده بودم، این رویداد یادآور نوجوانیام و هشداری هولناک از وقایع آینده بود. اما بیداری دیگری نیز با مصاحبهای که پیشتر ذکر شد، برانگیخته گردید، مصاحبهای که بین گزارشگران خارجی و مورخ و کنشگر مارکسیست، هما ناطق، در گورستان بهشت زهرا شنیدم.
وقتی این تجربیات و مواجههها را به یاد میآورم، بیاد میآورم که چگونه بسیاری از شرکتکنندگان در انقلاب، دههها بعد، آنچه را بین سالهای ۱۹۷۸ تا ۱۳۷۹(از اواسط ۱۳۵۶ تا اوایل ۱۳۵۸) اتفاق افتاده بود، به عنوان یک «اشتباه فاحش» یا «اتحاد با اهریمن» رد کردند. این انقلابیون پیشین،«چپی» را که تا نه چندان پیش با آن همهویت بودند، به خاطر راه دادن به یک آرمانشهر تئوکراتیک و مستبدانه ودر تعقیب سادهلوحانهشان از «بهشت ایدئولوژیک» سرزنش میکنند. این ناهمنوایی شاید نشاندهنده ساخت فعالانهی دیگری از یک «اندیشه نسنجیده» (unthought) است، مانعی که آنها را از مواجهه با درد و احتمالات پیامد انقلاب بازمیدارد. تبری جستن از انقلاب تنها یک عمل خودزنی نیست، بلکه همچنین رنج عظیمی را ثبت میکند که ایرانیان همچنان در دستان دولتی که به بار آورد، تجربه میکنند. برخی اکنون برای نقش خود در آن عذرخواهی میکنند و محاسبات اشتباه فرضی خود را به نادانی جوانی نسبت میدهند. یک جامعهشناس ممکن است این نمایش ناامیدی را نشانهای تفسیر کند که تبریجویان (گروهی تحصیلکرده از اهل قلم، هنرمندان و کنشگران) زندگی نسبتاً ممتازی در دولت پهلوی داشتهاند. آنها با این انتظار به انقلاب پیوستند که به موقعیتی مادی و فرهنگی حتی بالاتری دست یابند. با ناکامی در دستیابی به این، از آنچه امید داشتند خلق کنند، تلخکام شدند و در برخی موارد حتی دچار نوستالژی سلطنت پهلوی و عصر طلایی فرضی شدند که [شاه] به ایران معرفی کرده بود.
در اوج لحظه انقلابی، با این حال، حتی آن دسته از ما که از امکان مصادره انقلاب توسط روحانیون آگاه بودیم، این امید را داشتیم که چپ ممکن است پس از سقوط دولت، نقشی مستقل برای خودش دست و پا کند. سخنرانی ناصر زرافشان در دانشکده هنرهای زیبا نمایش قابل توجهی از چنین امید مشروطی بود. زرافشان، وکیلی است که بیشتر به خاطر زندانی شدنش در سال ۲۰۰۲ در حالی که از خانوادههای چندین معترض ایرانی ترور شده در «قتلهای زنجیرهای» نوامبر ۱۹۹۸(آذر ۱۳۷۷) پس از انقلاب دفاع میکرد، شناخته میشود. آن روز در سال ۱۳۵۷، جمعیتی در فضای پذیرایی سالن اجتماعات گرد آمده بودند. وقتی زرافشان را دیدم – که با آن دسته موهای خاکستری و عینک تهاستکانی بزرگش به راحتی قابل تشخیص بود – از گوشه چشمم، تصمیم گرفتم خودم را از جمع جدا کرده و خودم را معرفی کنم. متوجه شدم کتابی درباره نهضت مشروطه ایران در دستش است و پرسیدم: “آقای زرافشان، چه پیامی برای ما در کتابی درباره مشروطه وجود دارد؟” او لبخندی زد و گفت: “عزیزم، میترسم که دستاوردهای مهم مردممان را فراموش کرده باشیم. شاید فکر کنیم که داریم انقلابی را از صفر شروع میکنیم، اما ما مدیون مشروطه هستیم و هنوز چیزهای زیادی برای آموختن از موفقیتها و اشتباهات آن داریم.”من مجذوب صحبتهایش شدم و میخواستم افکارش را بیشتر توضیح دهد. با این حال، در همان لحظه او را به جایگاه دعوت کردند تا سخنرانی خود را آغاز کند.
زرافشان به جایگاه رفت و تاریخ گستردهای از چپ ایرانی ارائه داد، به حضار یادآوری و اطمینان داد که چپ ایرانی تاریخ پرافتخاری دارد که ما امروز در حال پرورش آن هستیم. او تأکید کرد که ما نباید فراموش کنیم، که چپ دستاوردهای بزرگی در عرصههای سیاست، فرهنگ و هنر داشته است. سخنرانیاش، عمیق و در عین حال قابل درک، ایمان متزلزل من به آینده چپ را زنده کرد، اما نگرانیهایش درباره راه پیش رو را حس میکردم. او از فداکاریهایی که چپ ایرانی در طول تاریخ در خدمت هدف بزرگتر استقلال ملی و رفاه انجام داده بود، سخن گفت. با نگاهی به آینده هشدار داد که دیگر نیروهای سیاسی، از تمایل چپ به میانجیگری ائتلافها سوءاستفاده کردهاند تا آن را به حاشیه برانند. دیدگاه و پیشنهاد زرافشان، هر دو ریشه در تاریخ داشتند، که ما هنوز در تلاش برای تحقق اهدافی هستیم که نهضت مشروطه دههها پیش مطرح کرد. این بر من تأثیر گذاشت زیرا از وزن استراتژیک برخوردار بود. در واقع یک روایت متقابل از چپ در برابر آن نیروهای اسلامی ارائه میداد که جنبش انقلابی را بر اساس تحقق یک دیدگاه شیعی به تعویق افتاده از ایران تعریف میکردند.
با این حال پس از آن، این پرسشهای حضار بود که، دیدگاه من را تغییر داد. سیل پرسشها به یک گفتگوی خودانگیخته دوطرفه بین زرافشان و حضار درباره رابطه تاریخی مارکسیسم ایرانی و جنبشهای مذهبی منجر شد. این بحث جنبش جنگل به رهبری میرزا کوچک خان، حزب کمونیست ایران، سازمانهای چریکی مارکسیست مانند فداییان و مجاهدین را دربر گرفت و با طرح نگرشهای ضدمارکسیستی خمینی و نهضت آزادی مهدی بازرگان پایان یافت. حدس زدم برخی از حضار زندانیان سیاسی تازه آزادشده بودند، زیرا به طور خاص بر پویایی بین فعالان مارکسیست و مذهبی در زندان پرسش و اظهارنظر میکردند، مثلاً اشاره میکردند که بسیاری از زندانیان مذهبی همسلولیهای مارکسیست خود را کافر میدانستند و از صحبت با آنها به دلیل نجس یا ناپاک پنداشتنشان خودداری میکردند.
پرسشها، نظرات و بحث های بعدی، همگی حاکی از آن بود که تاریخ در شرف تکرار است، این بار در هیئت تراژدی. زرافشان و حضار استدلال کردند که رابطه میان نیروهای چپگرا و مقاومت مذهبی، عمدتاً رابطهای است از جنس جذب و بهرهکشی، نه همکاری. هر بار که امکان تغییر اجتماعی در ایران پدیدار شده، چپ سکولار که از نظر عددی کوچکتر از نهاد مذهبی پرنفوذتر و ریشهدارتر بوده، با اصلاحطلبان مسلمان وارد ائتلاف شده است. در هر مورد، همکاری چپ با خیانت به آنان به پایان رسیده است. با توجه به این سابقه، فعالان حاضر از این که مبادا خودشان با دست خود نقشه خمینی را عملی کنند ابراز هراس نمودند، همانگونه که حزب توده و تا حد کمتری دیگر سازمانهای مارکسیست، با حمایت از رهبری اسلامی و امید واهی به اینکه آنها علیه شان برنخواهند خاست، چنین کردند.
نظرات دیگر به مسائل روز اشاره داشت، مثلاً افزایش حملات گروههای خودسر به تظاهرکنندگان زن توسط «حزباللهایها» — اصطلاحی تحقیرآمیز برای هواداران جوان و سیاهپوش خمینی. این افراد خودسر، گردهماییهای چپگرایان در محوطه دانشگاه را برهم میزدند و شعار میدادند: “حزب فقط حزب الله، رهبر فقط روح الله” ، و چپگرایان با پوشش «نامناسب» و به ویژه زنان بیحجاب را برای آزار و اذیت مشخص میکردند. من خودم این را تجربه کرده بودم وقتی که حزباللهایها به دوستان زن ما توهین میکردند تا دوستانم و مرا وادار به درگیری کنند. زرافشان آن دسته از فعالان نگران را تشویق کرد که راهی مدبرانه برای برخورد با گروههای کوچک مزاحم بیابند، زیرا یک درگیری زودهنگام در جنبش فقط به سود حکومت خواهد بود. تحلیل او که چپ بیشتر نیرویی الهامبخش است تا نهادی، حقیقتی را بیان میکرد که من نمیخواستم بپذیرم. با این حال میدانستم که دهها مخالف یا زندانی شده و یا به قتل رسیده اند و نیروهای سازمانیافته چپ توسط حکومت در هم کوبیده شدهاند.
زرافشان همچنین به جنبشهای پس از مشروطه پرداخت، از تلاشهای ملیسازی نفت در دهههای۱۹۲۰ و ۱۹۴۰ تا قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲، موجی از اعتراضات سراسری که پس از دستگیری خمینی به دلیل محکومیت علنی شاه رخ داد و به تبعید او به عراق انجامید، و تا جنبشهای چریکی مارکسیستی و اسلامگرای دهه ۱۹۷۰. من چهار سال در یکی از دانشگاههای برتر ایران علوم سیاسی خوانده بودم، اما بسیاری از چیزهایی که زرافشان آن شب بیان کرد برایم تازگی داشت. هیچیک از اساتیدمان جرأت نکرده بودند به موضوعاتی که او با چنین تسلطی بیان میکرد بپردازند. آموزش من در اندیشه و تاریخ سیاسی ایران از طریق کتابهای غیرآکادمیک نوشتهشده توسط فریدون آدمیت یا بیژن جزنی به دست آمده بود که بسیاری از آنها را در انگلیس تهیه کرده بودم. این سخنرانی یک تجربه یادگیری اصیل بود و امیدوار بودم با ادامه جنبش انقلابی، دانش خود را درباره جنبشهای اجتماعی ایران از طریق گفتگوها و مناظرات تقویت کنم. متأسفانه این اولین و آخرین باری بود که در چنین بحث اندیشمندانهای درباره سیاست معاصر ایران و رابطه بین اسلامگرایان و چپگرایان سکولار شرکت کردم.
در گلپایگان، توسط معلمان مارکسیستم آقایان امجدی و اشراقی با چپگرایی سکولار آشنا شده بودم و با اسلام سیاسی شده توسط معلم متعصب و طرفدار «فلسفی»، آقای توکل، و بعدها توسط انجمن حجتیه. یک دهه بعد، من در یک جنبش تودهای شرکت میکردم، اما آنچه از نظر فکری و سیاسی در تهران در حال رخ دادن بود — چپگرایان ضدروحانیون و اسلامگرایان طرفدار خمینی که به شکلی ناآرام برای قدرت و حضور عمومی رقابت میکردند — همچنان شبیه سالهای گلپایگانم بود. مسلمانان فعال بر جنبش انقلابی مسلط بودند و من در همه جا نشانههایی از محافظهکاری فرهنگی میدیدم. میتوانستم احساس کنم که چپ سکولار در حال محو شدن از صحنه سیاسی است، آنچنان درگیر مسائل خودش بود و آنقدر از تاریخش گسسته که نمیتوانست راهی به پیش تصور کند.
سخنور فصیح اسلام
زندگیهای ما با زمان تغییر میکند، اما گذشته، همانطور که میگویند، همواره حاضر است. در حالی که به بزرگسالی گذار میکردم و در سال ۱۳۴۸ از شهرستانی ایرانی به کلانشهر تهران نقل مکان کردم، مطمئن بودم که به دنیایی کاملاً جدید قدم گذاشتهام. تصور میکردم زندگی قدیمیام و همه ناخوشایندیهایش رخت برخواهد بست. با این حال، هر از گاهی، مشاهدهای که پیش میآمد گذشته را در برابر تصویر ذهنیام به لرزه درمیآورد و پیوستگی دیگری را در طول زمان و فضا آشکار میساخت. یک شب در تهراننو، محلهای کارگری در حاشیه تهران، گذشته را دوباره به در خانهام آورد، و این درست در زمانی بود که انقلاب اجتنابناپذیر به نظر میرسید. نوامبر ۱۹۷۸ (آبان ۱۳۵۷) بود و کنترل خیابانهای تهران از حکومتی تقریباً فلج شده ربوده و به دست تظاهرکنندگان افتاده بود.
آن شب من و چند تن از دوستانم در یک آپارتمان جمع شده بودیم. با مرد جوان قدبلندی به نام ابراهیم آشنا شدم که به من به عنوان رهبر یک گروه سیاسی مرتبط با رهبری مذهبی در قم – مرکز مشهور آموزش شیعه در ایران – معرفی شد. ابراهیم، سخنگویی آرام در اواخر دهه بیستسالگی، به خاطر همراهی و فرصت یادگیری از ما تشکر کرد. سپس درباره فعالیتهایش و این که چگونه میتوانیم در زمانی که همکاری هماهنگ نیروهای مخالف حیاتی بود، به جنبش کمک کنیم، سخن گفت. در حالی که بحث به تحلیل انتزاعی آینده ایران میگرایید، به سخنرانی زرافشان فکر کردم. حالا که موفقیت انقلاب برگشتناپذیر به نظر میرسید، چه اتفاقی میافتاد؟ آیا قدرت به آرامی از سلطنت به مردم منتقل میشد،یا یک اشتباه بزرگ به رژیم فرصت میداد تا مخالفان را تقسیم کرده و بازگشتی نمایشی داشته باشد؟
پس از آن شب، ابراهیم به طور منظم با من و حلقه دوستانم دیدار میکرد. ارتباط ما گسترش یافت، با این حال من همچنان این مرد جوان را به عنوان یک راز میدیدم. او خونسرد و مؤدب اما در حمایت از علما و خمینی سرسخت و یکدنده بود، حتی اگر ما بیشترِ نظراتش را پیش از آن که فرصت بیان کردنشان را به دست آورد رد میکردیم. با این حال، ابراهیم به جای تسلیم شدن، همیشه در مواجهه با دیدگاههای چپ گوش میداد، پرسش میکرد و توصیه ارائه میداد – معمولاً نکتهای هشداردهنده درباره چگونگی دوری جستن از بیگانهکردن افراد معتدلتر.
البته آن دوست مذهبیمان از انتقاد نسبت به ما چندان خالی هم نبود. برای چندین شب متوالی استدلال میکرد که ما در حبابی ایدئولوژیک زندگی میکنیم و تنها با دیگر چپگرایان و سکولارها همنشین میشویم. او هشدار میداد که امیدها، آرمانها و جهانبینیهای اکثر ایرانیان، که پایه انقلاب بودند، برای ما غریب است. پس از یک سری بحث و جدل که نتوانست ابراهیم را متقاعد کند که میتوانیم با وجود تفاوتها با هم کار کنیم، من و دوستانم بیمیلی خود را کنار گذاشته و موافقت کردیم که او را به گردهمایی “واقعی” تهرانیهای مخالف شاه همراهی کنیم. او را در میدان شهناز، مرکز شلوغی در تهراننو، ملاقات کردیم. در حالی که او ما را از میان خانههایی کوچک و ارزانقیمت که از انباری بزرگتر نبودند راهنمایی میکرد، با خود اندیشیدم که او ما را به کجا می خواهد ببرد. پس از چند دقیقه پیادهروی، به باغ یک مجتمع ساختمانی نزدیک شدیم. او ما را به داخل راهنمایی کرد. با کمال تعجب، درهای ساختمان به حیاط وسیعی گشوده میشد که در دو طرف آن درهای فرانسوی باز قرار داشت و صدها نفر در آنجا جمع شده بودند.
در مرکز حیاط، بالکونی قرار داشت که بر روی آن یک منبر بزرگ و خالی قرار گرفته بود. وقتی ما رسیدیم، ساعت حدود هشت یا نه شب بود و حیاط تقریباً لبریز از جمعیتی مشتاق. ما پنج نفر – ابراهیم و دوستانم حمید، مظفر، مسعود و من – به سختی جایی خالی یافتیم تا بتوانیم کنار هم بنشینیم، بنابراین من خودم را از گروه جدا کرده و گوشهای در انتهای یکی از اتاقها جایی برای خودم پیدا کردم. هنوز دقیقاً نمیدانستم چه در انتظار است – به جز وعده ابراهیم برای دیداری با معترضان اصیل تهران – از مرد میانسالی که کنارم نشسته بود پرسیدم آن شب چه کسی سخنرانی خواهد کرد. گوشههای لبانش از سر خوشحالی بالا رفت. در حالی که چشمانش به چشمانم دوخته بود، پاسخ داد که آن شب ما این اقبال را داریم که خطاب آقای «فلسفی» قرار بگیریم. به محض شنیدن نام فلسفی، به شدت کنجکاو شدم. مرد پرسید آیا نام او را شنیدهام. تصمیم گرفتم بگویم نه، به امید اینکه گفتوگو همانجا تمام شود. با این حال، مرد دیگری در نزدیکی ما پرید وسط و شروع به خطاب من درباره فلسفی کرد. او با توجه به ظاهرم حدس زد که دانشجو و تجددخواه هستم. گفت: “بگذار به تو بگویم، ما آدمهای مذهبی آنقدرها که تو فکر میکنی قدیمی و ناآگاه از دنیا نیستیم.” سپس ادامه داد: “آقای «فلسفی» یک آخوند از غافله عقب مانده و ناآگاه با زمانه ی امروز نیست، بلکه مردی از عصر و دوره ی خود ماست با دانشی عمیق در روانشناسی، اخلاق، فرهنگهای جهان و مسائل پیش روی جوانان ما.” مرد ادامه داد که فلسفی در مسائل سیاسی بسیار نکته سنج است و بصیرت دارد و با ایده جمهوری تا زمانی که رضاشاه از آن حمایت میکرد و تنها به همین دلیل با آن مخالفت کرده بود. فلسفی در اوایل نوجوانی به حسن مدرس، روحانی مشروطهخواهی که مخالف سرسخت مداخلات بریتانیا در ایران و حکومت پهلوی اول بود، و دیگر رهبران مذهبی پیوسته و در تلاشی ناموفق برای جلوگیری از برچیدن سلسله قاجار و تشکیل جمهوری توسط رضاخان شرکت کرده بود. آن مرد غریبه اضافه کرد که فلسفی در دهههای۱۳۲۰ و اوایل۱۳۳۰ خورشیدی، همچنین رهبری تلاشها برای محدود کردن نفوذ فزاینده حزب توده و بهائیان را بر عهده داشت. فلسفی با کسب حمایت شاه و ارتش، شخصاً در تخریب یک مرکز اصلی بهائیان مشارکت کرد. تا ژوئن ۱۹۵۱ (خرداد ۱۳۳۰)، سازمان های جاسوسی خارجی، فلسفی را به عنوان روحانی تأثیرگذاری می شناختند که انتقاداتش از بهائیان و انگلیس، آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی، شورشهایی را برانگیخته بود. آشوبآفرینی و محبوبیت فلسفی، موقعیت شاه را به طور علنی به خطر انداخت، بنابراین در نهایت از وعظ در مکانهای عمومی منع شد، اگرچه او همچنان در موعظههای خصوصی به بهائیان و دیگر عوامل ادعایی برای انهدام و خرابکاری میتاخت.
داشتم از شنیدن فهرستوار زندگی و فعالیتهای «فلسفی» از زبان آن غریبه خسته میشدم که ناگهان سکوتی بر جمعیت حاکم شد. فلسفی به بالکن آمد و بر منبر جای گرفت. ابتدا با تلاوت معمول آیاتی از قرآن به عربی شروع کرد، عملی که از همه وعاظ انتظار میرفت. سپس شروع به سخنرانی کرد که ساعتی به نظر میرسید، اگرچه سخنانش احتمالاً از شصت دقیقه تجاوز نمیکرد. او با صدایی رسا اعلام کرد که ملت مسلمان ایران و رهبری شیعه آن، در انتظار تحولی بزرگ هستند. دگرگونی فرهنگی و اخلاقی در راه است، تحولی که ژرفترین لایههای زندگی عمومی و خصوصی ما را لمس خواهد کرد. او پیشبینی کرد: “هیچ چیز همچون گذشته نخواهد بود.” و سپس ادامه داد: “شاه و دستنشاندگانش، شیوه زندگی ما را دگرگون کردهاند و به ما وعده شادی و رضایت دادهاند. آنان به نام ترقی و تجدد، دین ما را از ما ربودهاند و تنها توهمی از یک زندگی مادی بهتر را به ما عرضه کردهاند. اما امروز، در حالی که با شما سخن میگویم، میلیونها مسلمان در سراسر کشور فریاد «مرگ بر ...» (death to you) سر میدهند. ما نه شادیم و نه راضی. ما خواستار بازگشت به ایمانمان و بازگشت رهبر ارجمندمان هستیم.”
ادامه دارد ...
بخشهای پیشین:
فصل چهارم از کتاب «تنهاترین انقلاب»/ یک
فصل چهارم از کتاب «تنهاترین انقلاب»/ دو
فصل چهارم از کتاب «تنهاترین انقلاب»/ سه