برگردان: علیمحمد طباطبایی
بخش اول
مقدمهی مترجم بیش از چهار دهه پس از انقلاب ۱۳۵۷، هنوز این رویداد نه به گذشتهای بسته و کنار گذاشته شده بدل شده است و نه به تجربهای که بهدرستی فهمیدهشده باشد. انقلاب همچنان در زندگی سیاسی، اجتماعی و حتی عاطفی ایرانیان حضور دارد، نه فقط بهمثابه یک واقعهی تاریخی، بلکه بهعنوان افقی که تصمیمها، ترسها و امیدهای امروز ما را شکل میدهد. از همین رو، بازخوانی آنچه در سال ۵۷ روی داد، نه کاری صرفاً تاریخنگارانه، بلکه ضرورتی فکری برای اکنون است: ضرورتی برای آنکه گذشته را دقیقتر ببینیم تا امروز را روشنتر بفهمیم.
بخش چهارم کتاب «تنهاترین انقلاب» (The Loneliest Revolution) نوشتهی علی میرسپاسی که به تازگی منتشر شده است، از معدود روایتهایی است که انقلاب را نه از موضع پیروزی یا شکست، بلکه از منظر تجربهی زیستهی کنشگران آن بازمیکاود. میرسپاسی در این بخش، انقلاب را از درون دانشگاه، خیابان و مناسبات انسانی روایت میکند؛ جایی که آرمانخواهی، خشونت، اخلاق، و سیاست بهنحوی درهمتنیده میشوند که پیامدهایشان تا امروز ادامه دارد. این روایت، تصویر سادهشده و اسطورهای از انقلاب را کنار میزند و ما را با پیچیدگیها، تردیدها و لحظههای گسست روبهرو میکند.
اهمیت این بخش در آن است که نشان میدهد چگونه انقلاب، حتی پیش از استقرار نظم جدید، بسیاری از امکانهای گفتوگو، همبستگی و مدارا را فرسوده کرد و چگونه حذف و خشونت، زودتر از آنچه معمولاً تصور میشود، به منطق مسلط میدان سیاست بدل شد. اینجا انقلاب نه صرفاً نقطهی آغاز یک نظام سیاسی، بلکه تجربهای است که زخمهای آن در روابط میان ایرانیان باقی مانده است.
ترجمهی این بخش با این باور انجام شده است که فهم دقیق لحظهی انقلاب ــ آنگونه که زیسته و تجربه شده ــ میتواند چراغ راهی برای امروز باشد. نه برای تکرار گذشته و نه برای داوریهای شتابزده، بلکه برای آموختن از خطاها، توهمها و امکانهای ازدسترفته. شاید تنها از خلال چنین بازخوانیای بتوان پرسید که چگونه میتوان سیاست را از نو، این بار با حساسیت بیشتر نسبت به پیامدها، اخلاق و کرامت انسانی، تصور کرد.
(برای آشنایی بیشتر با دکتر علی میرسپاسی و آثار او مقالهای از سایت آسو نوشته آرش عزیزی اضافه شده است.)
نگاهی به کتابی از علی میرسپاسی، با عنوان «تنهاترین انقلاب: خاطراتی از همبستگی و مبارزه در ایران» انتشارات دانشگاه ادینبورو، ۲۰۲۳
آرش عزیزی
علی میرسپاسی دانشآموختهی علوم سیاسی، روابط بینالملل و جامعهشناسی است و بیش از هر چیز خود را جامعهشناس میداند. او در سالهای اخیر اما به یکی از پرکارترین چهرههای عرصهای بدل شده که میتوان آن را «تاریخ اندیشه» یا «تاریخ روشنفکری ایران» نامید. میرسپاسی در سیزده سال گذشته ۸ کتاب به زبان انگلیسی و دو کتاب به فارسی نوشته که هر یک بر پژوهشهای گسترده و تأملاتی قابل اعتنا استوار است. او همواره کوشیده راوی و تحلیلگر تقلاهای اندیشهی ایرانی برای یافتن فضایی از آنِ خود در جهان معاصر باشد. چه آنگاه که از تقی ارانی مینویسد و چه وقتی که از داریوش شایگان و احمد فردید سخن میگوید، این خط فکریِ ممتد پیدا است. در عین حال، این آثار توسط روشنفکری ایرانی نوشته شدهاند که بهرغم دهها سال زندگی و تدریس در آمریکا، دغدغههای ایرانیاش را حفظ کرده است و بدینسان برگ جدیدی از همان تاریخ روشنفکری و جلوهی دیگری از همان تکاپوهایی هستند که موضوع کار میرسپاسی است. انگار میشنویم که نویسنده همزمان با سوژههای کتابهایش میپرسد: ایران کجا است؟ نسبت تفکر ایرانی با مدرنیتهی جهانی چیست؟ ما ایرانیان در میان دلدادگی به غرب و شرق و هراس از غربزدگی و شرقزدگی بالاخره به چه درکی از جایگاه خود در جهان رسیدهایم؟
کتاب جدید میرسپاسی در ظاهر شرح خاطراتیِ از سه دههی اول زندگی او است: کودکی در درود و نهاوند، نوجوانی در گلپایگان، دانشجویی در دانشگاه تهران و مشارکت ناکام در انقلاب ۵۷ که پیشآمد سالهای طولانیِ غربت در آمریکا میشود. تنهاترین انقلاب اما در واقع ادامهی همان سیر فکری است که میرسپاسی در آثار پیشین دنبال کرده و میکوشد از طریق شرح سیر زندگیِ جوانی ایرانی به روند شکلگیریِ تفکر معاصر ایرانی بپردازد و به ایران و جهان از دریچهی نگاه نوجوانی بنگرد که نه در شهرهای بزرگ کشور بلکه در قریهی کوچک گلپایگان با همان جریانهای فکری و سیاسیای سر و کله میزند که وصفشان را معمولاً از مرکز شنیدهایم: اسلامگرایی، مارکسیسم، جنبش چریکی و بهائیستیزی. با این توصیف، این کتاب بیش از آنکه مشابه کتابهای معمول خاطرات باشد، برگ دیگری از پروژهی کاوش فکریِ میرسپاسی دربارهی اندیشهی ایرانی است و این بار اما از گونهی ادبی «بیلدونگسرمان» (رمان تربیتی) برای بیان خود استفاده میکند.
غربت یا سرگردانی سبک مدرن؟
میرسپاسی تنها چهار یا پنج ساله بود که جملهای از مادرش شنید که شاید بتوان آن را اولین گزارهی فکری-سیاسیِ زندگیاش دانست: «درد غربت دارم.» این اما نه غربت آشنای ایرانیانِ لندن، پاریس یا لسآنجلس بلکه درد زنی بود که خانوادهاش را در نهاوند در استان همدان رها کرده بود تا همراه با همسرش که کارمند دارایی بود به درود در استان لرستان برود. فاصلهی این دو شهر تنها حدود ۱۲۰ کیلومتر و کمتر از دو ساعت رانندگی است. برای مادرِ نویسنده اما همین دوری نیز چنان دردناک بود که مدام به فکرش بود.
این است که میرسپاسی سالها پیش از آن که از اصالتجوییِ هایدگریِ روشنفکران ایرانی بنویسد خود با مسئلهی ناهمخوانیِ فرد با محیطِ غالب روبهرو شده بود. «غریبه» بودنِ خود را شاید زمانی فهمید که دید کودکان محل نه تنها در درود بلکه حتی بعدها در نهاوند نیز او را «خودی» حساب نمیکنند و پسری میدانند که از جایی دیگر آمده و به آداب محل آشنا نیست. او مینویسد: «من تعلق واقعیِ چندانی به جای مشخصی نداشتم و مدام باید در شهرهای دیگران ریشه میدواندم و همین بود که متفاوت جلوه دادنِ خودم از دیگران به نظر ره به جایی نمیبرد. در عوض، کوشیدم خودم را بر اساس شیوهی زندگی در جهان تعریف کنم، یعنی با تیمهای ورزشی، مؤسسات آموزشی، باشگاههای کتابخوانی و غیره. تا امروز نیز هرگز از واژگانی مثل “غربت” یا “غریبه” برای توصیف زندگیام استفاده نکردهام. چه زمانی که در ایران زندگی میکردم و هر سه چهار سال از شهری به شهر دیگر میرفتیم و چه زمانی که ایران را به قصد دو سال تحصیل در بریتانیا ترک کردم و چه طی چهل سالی که در آمریکا زیستهام.»نویسنده بدینسان از آغاز خود را همچون سوژهای تعریف میکند که مثل قهرمانان آشنای ادبیاتِ مدرن، جهانشهری و حتی «هر جایی» هستند؛ پرسشگر و سرگردان. میرسپاسی در یکی از مقالات پیشین خود از نشست و برخاست با مارشال برمن، از مهمترین نظریهپردازان آمریکاییِ تجربهی مدرنیته، در نیویورک گفته است و اینجا میبینیم که آن شوریدگیِ مدرن را پیش از رسیدن به بزرگترین شهر آمریکا در قریههای کوچک فلات ایران نیز تجربه کرده بود.
در سال ۱۳۴۲ میرسپاسیِ سیزده ساله که در نهاوند زندگی میکند با فیلمی آشنا میشود که دهها سال بعد در مقالات و کتابهای خود به تفصیل به آن میپردازد: «پرستوها به لانه برمیگردند»، ساختهی مجید محسنی. این فیلم داستان کشاورزی است که وقتی دومین فرزندش را بر اثر کمبود امکانات درمانی از دست میدهد تنها پسرش را برای تحصیل به تهران و سپس فرانسه میفرستد. آرزوی پدرِ کشاورز بازگشت پسر برای خدمت به مام میهن و ادارهی درمانگاهی در روستای محل تولدش بوده. پسر اما از خواستِ خود برای ازدواج و زندگی در فرانسه میگوید. اینجا است که پدر با کمک اهالیِ روستا نامهای خطاب به پسر مینویسد و مشتی از خاک ایران را هم ضمیمهی نامه میکند. پسر با دریافت این نامه دچار غلیان احساسات میشود و بیدرنگ به ایران بازمیگردد.
میرسپاسی قبلاً در نقد نگاه بومیگرایانه و روستاگرایانهی این فیلم نوشته است اما در اینجا از تجربهی تماشای آن در تنها سینمای نهاوند و در شرایطی که پدرش بهشدت شیفتهی فیلم بوده، میگوید. او مینویسد: «میتوانستم احساساتگراییِ این فیلم را هضم کنم اما تحقیر شهرنشینان در آن برایم ناراحتکننده بود… این فیلم بهرغم جهانبینیِ روستاییگرای خود به مزایای مدرنیته مثل مراکز پیشرفتهی پزشکی اذعان داشت اما آنها را تنها به این شرط میپذیرفت که از نو در محل کاشته و محلی شوند. اینگونه بود که “اصالت” روستا حفظ و حتی تقویت میشد.»
نویسنده طنازانه به این واقعیت اشاره میکند که کارگردان و بازیگر اصلی فیلم، محسنی، خود طبعاً مثل بیشتر سینماگران در تهران و در وضعیتی شبیه به ستارههای سینما زندگی میکرد. او در دههی ۱۳۴۰ دو دوره نمایندهی مجلس شد و در ضمن به سراسر جهان سفر میکرد و برای همین فیلم از جشنوارهی مسکو جایزه گرفت. طرفه آنکه تصویر رمانتیکِ محسنیِ شهرنشین از زندگیِ روستایی با تجربهی میرسپاسیِ نوجوان هیچ شباهتی نداشت. اینگونه است که شکل گرفتن تفکر نقادانهی میرسپاسی به رمانتیسیسم شبانی (پاستورال) را در همان سالهای نوجوانیاش میبینیم.
از لنین تا انجمن حجتیه
میرسپاسی چهار سال مهم شانزده تا بیست سالگی (از ۱۳۴۵ تا ۱۳۴۹) را در گلپایگان میگذراند و میبینیم که چطور حالوهوای انقلابیِ ایرانِ آن روزگار به این شهر کوچک نیز سرایت کرده بود و همان افکاری که دانشجویان ایرانی را از تهران و شیراز تا فرانکفورت و برکلی مشغول کرده بود در گلپایگان نیز پیدا میشد. او از آشناییاش با آثار امثال صمد بهرنگی، باستانی پاریزی، احمد شاملو و بزرگ علوی میگوید. اما برخی از بهیادماندنیترین بخشهای کتاب به آشنایی با آرای رایج آن روزگار از طریق تجربیات عملی و اجتماعی مربوط میشود.
یکی تجربهی برخورد با دو معلم ادبیات در گلپایگان به نامهای اشراقی و امجدی است که نسخهای از کتاب دولت و انقلابِ ولادیمیر لنین را به دست میرسپاسی میرسانند. این دو معلم پیش از آن میرسپاسی را به باد انتقاد گرفته بودند که چرا از رمان چشمهایشِ علوی تمجید کرده است و به همین علت کتاب لنین را به او دادهاند تا بهاصطلاح به راه راست هدایت شود. البته علوی هم کمونیست بود اما این معلمهای انقلابی داستان رمانتیکی را که او در دورهی پیشین نوشته بود نمیپسندیدند. دوره دورهی فولاد آبدیده بود و نه چشمهایش.
مواجههی میرسپاسیِ ۱۷ ساله با لنین دوگانه است. او از یک سو از لحن مباحثهای و استدلالبنیانِ لنین خوشش میآید و از سوی دیگر از لحن تهاجمی او که بوی خشونت میدهد زده میشود. او مینویسد: «عجیب آنکه سبک مباحثهی لنین به دلم نشست. حملات تحلیلیِ او حسابشده اما پرنیرو بودند و میتوانستم تصور کنم که در نتیجهی آنها مخالفینش به کلی بهتزده میشوند. اما بهنظرم این الگوی تعامل فکری با من سازگار نبود چون من طرفحسابهای اصلیِ فکریِ خود، معلمانی مثل آقایان اشراقی و امجدی، را نه دشمن بلکه مربیِ خود میدانستم.»
در اینجا نقد ظریفی از میرسپاسی نسبت به جو غالب چپِ آن روزگار که پر از ستیز و عناد بود میبینیم و سیمای او بهعنوان چهرهای اهل تفکر و استدلال پیدا میشود. عجیب نیست که میرسپاسی که سمپات چریکهای فدایی خلق ایران بود بعدها قدم در راه دانشگاه و پژوهش علمی در ساحت اندیشه گذاشت.اینکه او جذب استدلالگراییِ لنین میشود اما لحن ویرانگرش وی را میآزارد نشانهی یکی از تناقضات چپ سنت لنینی است که محدود به ایران نیز نیست ــ چپی که ستیز را به اقناع ترجیح میدهد.
نقد دیگری به چپِ آن روزگار را در جای دیگری از کتاب مییابیم: «من اکنون میدانم که گرچه معلمان، همکلاسیها و خودم صمیمانه آیندهای مرفه برای کشورمان را میخواستیم اما تفکرمان در گیر و دارِ گذشته بود. ماهها و سالها را در خواب آیندهای آزاد میگذراندیم اما از چگونگیِ ساختن چنین آیندهای اطلاع نداشتیم. من در سالهای دانشجوییام به این فکر افتادم اما در آن زمان توجه و نیرویمان نه جذب عمل یا تفکر راهبردی بلکه صرف روزمرگیهای عالم سیاست میشد: خواندن، مناظره و دنبال کردن اخبار ایران و جهان. خیلی به پیامدهای اعمالمان نمیپرداختیم. جای “پیامدگرایی” هنوز هم در اندیشهی چپ خالی است.»
من کودکِ غربت بودم و به کنشگریِ سیاسی پناه آوردم و دست به رفاقت با آنهایی زدم که مثل من مایل به ایجاد ایرانی نوین بودند. حالا با غم میبینم که انقلاب، ایرانیان را بیش از همیشه از هم دور کرده است.
میرسپاسی در گلپایگان با اسلام و اسلامگرایی نیز مواجه میشود. این شهر در روایت میرسپاسی از شهرهای همسایهاش مثل خمین و خوانسار مذهبیتر است؛ جایی که در آن مردان با آیات قرآن به یکدیگر سلام میکنند، رادیو گوش کردن هنوز جنجالی است و حیات عمومی بیش از هر چیز محدود به اذان و عاشورا و عید قربان است. او هرچند در نوجوانی از این محدودیتها رنج میبرد اما در عین حال جذب یکی از معلمهای مذهبیاش به نام جعفر توکل میشود که در کلاس نوارهای روحانی معروف ضدبهائی، محمد تقی فلسفی، را پخش میکند. میرسپاسی در همان دوران به نقد افکار واپسگرای فلسفی میرسد و رسالهای ۳۰ صفحهای در این مورد تقدیم معلمش میکند و همین به جداییِ آن دو میانجامد. اما معلم دیگری پای او را به یکی از جلسات «انجمن حجتیه» در گلپایگان باز میکند که توصیف آن از بخشهای خواندنیِ کتاب است. او از این میگوید که دو ماه در این جلسات شرکت کرده و در ابتدا میدیده که در آنها برخی آثار اصلی دین بهائی خوانده و نقد میشود. اما بهزودی معلوم میشود که این گروه قصد آزار و اذیتِ فیزیکی بهائیها را نیز دارد. وقتی یکی از افراد گروه از میرسپاسی میخواهد که «اختلالی» در خانهی یک دبیر بهائی در گلپایگان ایجاد کند تا وی مجبور به ترک کاشانه شود، او با بهتی تمام متوجه خشونت این گروه میشود. میرسپاسی مینویسد: «امروز میدانیم که حجتیه یک گروه مذهبیِ محافظهکار ضدبهائی و ضدمارکسیست است که حضوری پررنگ در نیروهای امنیتیِ جمهوری اسلامی دارد. چه طنز بیرحم و تلخی است که من در جستوجوی آرمانشهر و بشریتی مهربانتر سر از این سازمان دهشتناک درآورده بودم… تجربهی من از حجتیه در گلپایگان خبر از مخاطرات ناگفتهی بسیج سیاسیِ بدون تأمل میدهد.»
از انقلاب تا تنهایی
کتاب با انقلاب ۵۷ آغاز میشود و رد پای انقلاب در جای جای آن مشاهده میشود. مقدمهی کتاب شرح ماجرایی است که میرسپاسی را تا پای مرگ برد: در اواخر مهر سال ۵۷ او در میان جمعی از دانشجویان دانشگاه ملی در حمایت از ادامهی اعتصاب دانشجویان علیه طرفداران خمینی که خواهان قطع اعتصاب به حکم امام بودند صحبت میکند. در پی این سخنرانی دانشجویان رأی به ادامهی اعتصاب دادند. اما گروهی از هواداران خمینی، میرسپاسی را ربودند و به گوشهای بردند و تا سر حد مرگ کتکش زدند. میتوان گفت که زنده ماندن او از سر شانس و اقبال بوده است. به قول خودش: «اینگونه بود که انقلاب برای من دو یا سه ماه زودتر از بقیه تمام شد.»
در سراسر کتاب اما میبینیم که میرسپاسیِ نوجوان و سپس جوان چگونه به انتقاد از بیعدالتیهای ایرانِ شاهنشاهی میرسد و به انقلابیون میپیوندد. در سالهای دانشگاه تهران از آشنایی او با اساتید نامداری همچون حمید عنایت و هما ناطق و گروههای مختلف سیاسی میشنویم. میرسپاسی برگهایی فراموششده از انقلاب را نیز بازگو میکند و به یادمان میآورد که غربستیزی تنها انگیزهی انقلاب نبوده است. او از سخنرانیِ عبدالکریم لاهیجی در دانشگاه آریامهر (شریف) در پاییز ۵۷ میگوید که در آن این کنشگر حقوق بشر از مبارزهی مشروطهخواهان حرف میزند و از بیتوجهیِ حکومت شاه به قانون انتقاد میکند. برخی جوانان همانجا از لاهیجی انتقاد میکنند که چرا بهجای انقلاب از حکومت قانون صحبت میکند اما لاهیجی بر حرفش پافشاری میکند. میرسپاسی مینویسد: «روایات محافظهکارانه از انقلاب ۵۷ این گفتگوهای مهم را لاپوشانی میکنند و تأکیدشان بر مذهبیبودنی است که همهجا را پر کرده بود.لاهیجی اما مدافع منطق قانونی بود و اصرار داشت که هدف انقلابیِ ما اخلاقی و تحت حمایت قانون است… نکتهی غمانگیز اما اینجا است که تا ایران گشایش سیاسی به خود دید، جنبش انقلابی سکندری خورد. ما به دنبال آرمانشهر بودیم و به ویرانه رسیدیم.»
تلخیِ سرانجامِ انقلاب را نه فقط در روایتهای بزرگ بلکه در روایات انسانیِ کوچکتری میبینیم که در کتاب مطرح میشوند. مثلاً روایت ابوذر ورداسبی، دانشجوی حقوق و هوادار سازمان مجاهدین خلق، که میرسپاسی در دوران تحصیل در دانشگاه تهران با او آشنا میشود. ورداسبی در اولین ماههای انقلاب با نخستین استاندار پساانقلابیِ مازندران برای کمک به کشاورزان شمال همکاری میکرد و در انتخابات مجلس اول نامزد مجاهدین خلق برای نمایندگی قائمشهر بود. او اما بعدها به عراق رفت و تقدیرش این بود که در عملیات فروغ جاویدان در سال ۶۷ به ایران حمله کند و در همان حمله به همراه همسرش، فاطمه فرشچیان، کشته شود.
یکی از تلخترین بخشهای کتاب اما به ماجرایی ظاهراً پیشپاافتادهتر اختصاص دارد. در اکتبر ۲۰۰۹، در بحبوحهی جنبش سبز در ایران، میرسپاسی دانشور مهمان در دانشگاه پرینستون بود که متوجه شد یکی از اساتید قدیمیِ محبوبش، دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، به همین دانشگاه آمده است. حالا این شهر کوچک در ایالت نیوجرسی آمریکا، میزبان استاد و شاگرد قدیمی بود و میرسپاسی مشتاق دیدار استاد پس از دههها دوری بود. اما کدکنی پیام فرستاد که علاقهای به دیدن میرسپاسی و سایر ایرانیان ندارد. میرسپاسی مینویسد: «دکتر کدکنی مهربانترین استاد من در دوران دانشگاه بود. حالا که به مرخصی آمده بود و در شهر کوچک من زندگی میکرد وقتی برای دیدن من و بقیهی ایرانیها نداشت. انقلاب به شیوههایی غریب با ما صحبت میکند. به خاطر همین انقلاب، من امکان بازگشت به کشورِ محل تولدم و دیدار معلم محبوبم را ندارم… من کودکِ غربت بودم و به کنشگریِ سیاسی پناه آوردم و دست به رفاقت با آنهایی زدم که مثل من مایل به ایجاد ایرانی نوین بودند. حالا با غم میبینم که انقلاب، ایرانیان را بیش از همیشه از هم دور کرده است.»
گویی انقلاب در یک لحظهی تاریخی بخش بزرگی از ایرانیان را گرد هم آورده بود؛ گرچه از همان آغاز بسیاری را حذف کرد. پیآمد انقلاب اما «تنهایی» و جدا کردن ایرانیان از یکدیگر بود، پیآمدی که هنوز با آن دست و پنجه نرم میکنیم.
آغاز فصل چهارم کتاب:
بهشت زهرا، ۱۳۵۶-۱۳۵۷
هما ناطق از ایمانمان دفاع میکند
صبح زود یکی از روزهای ماه اکتبر بود که تلفن خانه ما زنگ خورد. مظفر، دوستی از کردستان سنندج که نه چندان دور از خانه ما در تهران زندگی میکرد، پشت خط بود. با عجله توضیح داد که تظاهرات بزرگی در گورستان اصلی تهران، بهشت زهرا، در جریان است. در آستانه خروج از خانه بود که تصمیم گرفت به من زنگ بزند، بنابراین قرار گذاشتیمدر آنجا همدیگر را ببینیم. روز ملایم و آفتابی بود و وقتی پیاده از محلهمان در تهران، آریاشهر، به بهشت زهرا رسیدم، اواخر صبح بود. با دیدن دریای انسانی که قبلاً محوطه وسیع گورستان را پر کرده بود، متوجه شدم تلاش برای پیدا کردن مظفر بیفایده خواهد بود. پس از مدتی سرگردانی در گورستان، گروهی از افراد مجهز به میکروفون و تجهیزاتضبط توجه مرا جلب کردند. نزدیکتر رفتم تا صحنه را بررسی کنم. سه یا چهار خبرنگار خارجی با دو زن مصاحبه میکردند که یکی از آنها شناختم. او دکتر هما ناطق، استاد تاریخ دانشگاه تهران و منتقد مارکسیست شناخته شده در دوره شاه بود. من به عنوان دانشجو چند بار دکتر ناطق را ملاقات کرده بودم. در چند کلاس او شرکت کرده و سؤالات فکری و سیاسیای که برایم پیش آمده بود را پس از کلاس با او در میان گذاشته بودم. او همیشه مهربان بود و خود را در دسترس دانشجویان قرار میداد.
صبر کردم تا خبرنگاران خارجی وسایلشان را جمع کنند و بروند، سپس من به همراه برخی دیگر از افراد باقیمانده در جمع، به سمت زنان مصاحبهشده رفتیم. یک تماشاگر هوش و ذکاوت آنها را تحسین کرد و از آنها به خاطر نمایندگی باوقار از زنان انقلاب در برابر مطبوعات خارجی تشکر کرد. تعریف و تمجیدهای بیشتری ادامه یافت. سپس ناطق که با اعتماد به نفس و فارسی فصیح صحبت میکرد، خطاب به ما گفت: “ما خبرنگاران خارجی را سر جای خودشان نشاندیم. آنها درباره رفتار اسلام با زنان سؤال میکردند و نگرانیهای مختلفی درباره نیروهای مذهبی انقلابی و وضعیت زنان مطرح میکردند. ما البته از ایمانمان دفاع کردیم و به آنها گفتیم که در انقلاب ما هیچ تفاوتی بین مردان و زنان وجود ندارد”. نتیجه گیری او چنین بود: “ما از آنچه که پس از سقوط شاه بر سر زنان خواهد آمد.اصلاً نگران نیستیم.”
قطعیت ناطق مرا شگفتزده کرد، اما سکوت کردم و برای بیان نظر مخالف، بیش از حد به او احترام گذاشتم. در پسزمینه باقی ماندم و منتظر شدم تا جمعیت کم شود. وقتی این اتفاق افتاد، به او نزدیک شدم و پرسیدم: “دکتر ناطق، شاید ما جوان و بیتجربه باشیم، اما سخت است که از برخی فعالان و رهبران مذهبی عیبگیری نکنیم. همین امروز صبح در گورستان، شنیدم که گروهی از طرفداران خمینی دیگران را به خاطر نگفتن «اللهاکبر» پس از یک سخنرانی سرزنش میکنند. میترسم به زودی بخواهند نحوه زندگی، تفکر و رفتارمان را دیکته کنند. برخی از حزباللهیها در دانشگاه همین حالا هم به همکاران زن ما به خاطر پوششی که خود میپسندند - نه آنطور که حزباللهیها فکر میکنند باید بپوشند - مزاحمت ایجاد می کنند. آیا عادلانه است که به خاطر انقلاب سکوت کنیم؟ به نظر شما ما چه باید بکنیم؟”
وقتی حرفم تمام شد، چهره ناطق در هم رفته بود. با تندی پاسخ داد: “این نگرش دقیقاً چیزی است که از آن میترسم. همه میخواهند ساز خودشان را بزنند. این یک انقلاب است، نه بازی. ما باید به تودههای مردم احترام بگذاریم. نمیتوانیم از کاه کوه بسازیم.” پاسخ دادم:”اما دکتر ناطق،جمعیت طرفدار خمینی قدرتمند است و در برخی موارد بهطور جدی با آزادیهایی که چپگرایان از آن حمایت میکنند مخالفت میکند. آنها زنان را هدف قرار میدهند و سرزنش میکنند، با این حال اینجا ما یک زن محترم از چپ را داریم که نگران دور کردن آنهاست. ما به عنوان سخنگویمان از شما بیشتر انتظار داریم، دکتر ناطق.” در این مرحله، ناطق با بیحوصلگی پاسخ تندی داد که نمیداند من از چه حرف میزنم و قبل از ترک کردن من، مرا عصبانی و تنها در میان بهشت زهرا رها کرد. شاید من بیش از حد به احساسات خودم مطمئن بودم؟ قطعاً نمیتوانست این باشد که همه به جز من اشتباه میکردند. شاید اثرات مستیآور انقلاب، بازپسگیری آیندهمان از شاه، بر همه ما چیره شده بود. درگیر در این دوران سرگیجهآور، نمیتوانستیم واضح فکر کنیم.
سالها بعد، در اوت ۱۹۸۳ (آبان ۱۳۶۲)، فرصتی برای تجدید آشنایی با ناطق پیدا کردم، این بار در پاریس. اگرچه پس از ملاقات اکتبر ۱۹۷۸مان در بهشت زهرا یک بار دیگر هم دیدار کرده بودیم، اما به گفتگوی کوتاهمان بازنگشته بودیم و مشتاق بودم بدانم آیا او خاطرهای از آن دارد یا خیر. در حالی که در یک کافه پاریسی روبرویش نشسته بودم، مؤدبانه پرسیدم که آیا مرا از آن روز، چند ماه قبل از سقوط رژیم به خاطر دارد. او تقریباً اجازه نداد جملهام را تمام کنم و کلام مرا قطع کرد: “من نمیفهمم چرا همه اینقدر به زندگی من در دوران انقلاب علاقهمند هستند! آن زمان و شرایط، گیجکننده بود. همه کارهای احمقانهای کردند و میتوانی مرا هم یکی از آنها بدانی. حالا همه ادعا میکنند که همه چیز را درباره خمینی قبل از انقلاب میدانستند. آنها مرا بابت همه کارهایی که این رژیم کرده مقصر میدانند.” چند لحظه زمان برد تا خودم را جمع و جور کنم، قبل از اینکه پاسخ دهم: “فقط میخواستم به شما یادآوری کنم که آن روز کوتاه با هم صحبت کردیم. قصد نداشتم شما را ناراحت کنم.” او مکث کرد، گویی که جدیت واکنشش حتی خودش را هم شگفتزده کرده بود. آرام افزود: “مطمئنم شما هم موافقید.” شوخی کردم که حتی آن زمان هم به انتقادم واکنش تندی نشان داد. این را گفتم در حالی که معتقدم امکان هرگونه رابطهای بین ما تا این لحظه از بین رفته است. با ممنوعیت صحبت درباره گذشته، گفتگو به موضوعات کماهمیتتری کشیده شد، مثل بازگشت برنامهریزی شدهام به آمریکا و مقالهای که او نوشته بود تا به شخص دیگری تحویل دهد.
هما ناطق در اول ژانویه ۲۰۱۶(۱۱ دی ۱۳۹۴) در آرُو (Arrou)، روستایی فرانسوی در جنوب پاریس درگذشت. او به عنوان مورخی برجسته از دوران قاجار و ایران مشروطه به یاد آورده میشود که در زمان انقلاب از رهبری خمینی حمایت کرد، اما بعدها به مخالفت با او برخاست و کشور را به قصد زندگی در تبعید ترک گفت. هواداران رژیم ساقطشده پهلوی، در ابراز پشیمانی او، چهرهای از یک انقلابی قابل نجات یافتند. ناطق توبهکار در نامهای سرگشاده که در سال ۲۰۰۳(۱۳۸۲) منتشر شد، انقلاب و نقش خود در آن را محکوم کرد. داستان نانوشته تحول سیاسی ناطق، بخشی از زندگیهای پس از مرگِ نسنجیده انقلاب است و پرسشهایی برجای میگذارد که ارزش تأمل دارند: چگونه یک محقق که به خوبی با تاریخ ایران و اسلام آشنا بود، یک فعال که برای مشارکت زنان در سیاست تلاش میکرد،در حمایت از رهبری روحانیت در یک انقلاب احساس راحتی کرد؟
تبیین خود ناطق به این پرسش اساسی پاسخ نمیدهد و در عوض تلاش میکند تا خود را از شرم و گناهی مبرا کند که شاهدان صعود جمهوری اسلامی احساس میکنند. نامه سرگشاده او اشتباهات سیاسیاش را به تب انقلابی نسبت میدهد که او و دیگر ایرانیان غافل را گمراه کرد: “شاید من به خاطر نقشم در انقلاب، مقصرتر از دیگران باشم. من یک معلم و محقق بودم، اما چنان تحت تأثیر شور انقلابی قرار گرفتم که همه آنچه آموخته بودم را کنار گذاشته و به تودههای ناآگاه در خیابانها پیوستم.”
تجدید دیداری از تهران
تابستان سال ۱۳۵۳ بود که از دانشگاه تهران فارغالتحصیل شدم. تازه از دانشگاه بیرون آمده بودم و آنچه در انتظارم بود، نه شروع زندگی بزرگسالی، که خدمت سربازی اجباری بود. در آن زمان، دولت از همه فارغالتحصیلان مرد میخواست پیش از آغاز کار حرفهاییا ترک کشور، دو سال در ارتش خدمت کنند. من قبلاً در طول دو تابستان به عنوان دانشجو شش ماه خدمت کرده بودم، که مدت خدمتم پس از فارغالتحصیلی را به هجده ماه کاهش میداد، اما باز هم از فکر سپردن بیش از یک سال از زندگیام به «ارتش سلطنتی» به تلاطم میافتادم. تابستانهایی که خدمت کرده بودم بیثمر و حتی تحقیرآمیز بودند. تصور کنیدیک جوان رادیکال که هر فرصتی را برای مقاومت در برابر اقتدار غنیمت میشمرد، در یک پادگان نظامی محبوس شده باشد. فرماندهان نظامی وسواس یکسونگرانهای در اجرای انضباط و وادار کردن به اطاعت از افسران ارشد داشتند. دور از نگاه مراقب فرماندهانمان، من و دیگران نهایت تلاش خود را برای خرابکاری در برنامههایشان و ایجاد هر مشکلی که میتوانستیم به کار میبردیم. ما آشکارا از فرماندهمان درباره نقش نظامی و سیاست خارجی ایران در خاورمیانه و وابستگی نظامیاش به آمریکا سؤال میکردیم. میپرسیدیم چرا ارتش ما اینقدر سریع حاضر است سیاست آمریکا در یمن را پیش ببرد، اما برای منافع فلسطینیها حتی انگاری هم تکان نمیخورد؟ فرمانده ما، که چندان تمایلی به مجادله نداشت، به ندرت پاسخ واقعیای به تحریکات ما میداد. او با این پاسخ که این ارتش شاهنشاهی است، نه ارتش مردم، و ما صرفاً برای اجرای دستورات و فرمانهای او آنجا هستیم، ما را پس میزد.
سه ماه اول از هجده ماه خدمتم را در یک پایگاه پیادهنظام در شیراز به آموزش گذراندم، زرق و برق نظامیای که شاهدش بودم در آنجا به اوج خود رسید. سرلشکر جهانبایی،فرمانده لشکر پیاده شیراز، ما را به حالت خبردار میخواند. ما دانشجویان افسری بیحرکت در جای خود میایستادیم در حالی که او طولانی درباره مصائب زندگی در اتحاد جماهیر شوروییا برخی دیگر از بلایای ناشی از «نظام اشتراکی» سخنرانی میکرد. پس از سه ماه سخنرانیهای او، به سرپل ذهاب فرستاده شدم، شهرکی کوچک نزدیک مرز ایران و عراق، جایی که باقی مانده خدمتم را به عنوان فرمانده یک واحد به پایان بردم. به عنوان یک ستوان دوم، گروهی حدود بیست و چهار سرباز تحت فرمانم داشتم. یک برنامه از پیش تعیینشده برای آموزش واحدم به من داده شده بود که مجال زیادی برای بداههپردازی نمیداد، جز در زمانهای مشخصی که برای بحث در نظر گرفته شده بود. پس از چند ماه تصمیم گرفتم دیگر به سربازان تحت فرمانم در مورد موضوعات نظامی سخنرانی نکنم و در عوض توجهام را به مسائل روز، ادبیات و تاریخ معطوف کنم. این دورهها را به بحث درباره سیاست، عمدتاً درگیریهای خاورمیانه، با واحدم میگذراندم. همچون دو تابستانی که در تهران خدمت کرده بودم، در سرپل ذهاب نیز به ندرت مهارت یا دانش جدیدی آموختم.
اگرچه خدمت من فاقد آموزشهای مفیدبود، اما مرا با چند فعال آشنا کرد و تجربه مشترکمان دوستیهایی را پایهریزینمود که حتی پس از چهلوپنج سال، تا به امروز پایدار ماندهاند. در طول مدتی که با هم خدمت میکردیم، ما سه نفر - جواد (که اکنون در لندن زندگی میکند)، احمد (که پس از انقلاب چندین سال در زندان گذراند و اکنون در منطقه پرینستون، نیوجرسی زندگی میکند) و من - تصمیم گرفتیم برای تحصیلات تکمیلی با هم به خارج سفر کنیم. من خدمتم را در پاییز۱۳۵۴ به پایان رساندم و تا نوامبر همان سال، جواد و من ایران را به مقصد ادامه تحصیل در بریتانیا ترک کردیم. چند روزی در لندن ماندیم و سپس در بورنموت (Bournemouth)، شهرکی در ساحل جنوبی انگلستان ساکن شدیم. جواد در آنجا اقوامی داشت و من نیز در حالی که با یک خانواده محلی هماتاق بودم، در مدرسهای نزدیک زبان انگلیسی میخواندم. احمد دوستان و خویشاوندانی در آمریکا داشت و چند ماه پس از ترک ایرانِ من و جواد، به واشنگتن دی.سی. رفت.
من برنامهریزی کرده بودم که حداکثر چند ماه در بریتانیا بمانم، یعنی به اندازهای که انگلیسیام را تقویت کنم و از آنجا به مقصد نهاییام، یعنی ایالات متحده بروم تا تحصیلات تکمیلی را به پایان برسانم. با این حال، یک سلسله رویدادهای غیرمنتظره اقامتم در بریتانیا را طولانیتر کرد. در یکی از کلاسهای شبانه انگلیسی که شرکت میکردم، مدرس - مرد میانسال اهل مطالعه - متوجه علاقهام به ادبیات شد و مرا تشویق کرد در کالجی که خود در آن تدریس میکرد ثبتنام کنم. من بدون درنگ از توصیه او پیروی کردم و بلافاصله در برنامه ادبیات انگلیسی کالج محلی شروع به تحصیل کردم. در همان زمان، نوع دیگری از عشق به زندگیام وارد شد و این انگیزه اصلیتر ماندنم در بریتانیا بود. با این حال، این رابطه غیرمنتظره که مرا به ماندن ترغیب کرده بود، نسبتاً پیچیده از آب درآمد و تا زمستان ۱۳۵۶ به پایان رسید.
از جهتی، زمانبندی پایان این رابطه نمیتوانست بهتر باشد. تا اوایل پاییز۱۳۵۶، دوستانم در ایران با نظمی فزاینده درباره وضعیت بیسابقه آنجا برایم مینوشتند. آنان گزارش میدادند که فرصتهای جدیدی برای بسیج روزبهروز در حال گشایش است و سیلابی از فعالیتهای سیاسی و فرهنگی را به راه انداخته است. با سقوط شاه که در افق نمایان بود، تصمیم گرفتم سفرم به آمریکا برای تحصیلات تکمیلی را بار دیگر به تعویق بیندازم و فوراً به ایران بازگردم. من از سیزدهیا چهارده سالگی مشتاق یک ایران آزادتر و بازتر بودم. اکنون که نشانههای امیدبخشیک ایران دموکراتیک - هرچند زودهنگام و غیرقابل پیشبینی - در حال ظهور بود، تحمل دور ماندن را نداشتم. بیش از هر چیز آرزو داشتم این رویدادهارا نه به عنوان یک ناظر، بلکه به عنوان یک مشارکتکننده در عرصه، از نزدیک تجربه کنم. با این حال، شاخههای چپ مقاومت نتوانسته بودند مانند مخالفان مذهبی از سرکوب شاه جان سالم به در ببرند، بنابراین مطمئن نبودم که برای ایفای نقش پیشرو در انقلاب - به هر سمتی که میرفت - آماده باشیم. با این حال، من با امید به اینکه جناح چپ سکولار در آخرین لحظات به نحوی منابع لازم را برای سازماندهی مجدد و ظهور به عنوان نیروی سیاسی عمدهای همتراز با همتایان مذهبیمان بسیج خواهد کرد، راهی ایران شدم.
خداحافظی با بریتانیا آسان بود. تنها در اواخر دو سال اقامتم در آنجاست که شروع به دلبستگی به مکانها و مردمانش کردم که بیشترشان دانشجویان، معلمان و دیگر افراد اهل فکری بودند که در کتابفروشیها، کارگاهها و رویدادهای هنری لندن ملاقات کرده بودم. اگرچه به این دوستان بسیار علاقمند بودم، اما هرگز هماهنگی احساسی با آنها پیدا نکردم و حس میکردم که همیشه برایشان یک «غریبه» خواهم بود. در بریتانیا مدام به من یادآوری میشد که یک ایرانی هستم، هویتی که مرا به شکلی نو از تفاوت آگاه میکرد: ایرانی بودن در بریتانیا، مرا در معرض انزوایی بیشتر قرار میداد تا اینکه یک «غریبه» در یک شهر ایرانی همجوار باشم. به ویژه از واژهای که برای یادآوری تفاوتم استفاده میشد، بیزار بودم: «خارجی» (alien). اولین باری که با آن مواجه شدم، حالم به هم خورد. در یک مؤسسه زبان انگلیسی ثبتنام کرده بودم و فرمی برای پرکردن به من دادند. در بالای صفحه، با حروف درشت و پررنگ نوشته بود: “اطلاعات دانشجویانخارجی”. اینجا دیگر اشاره به من به عنوان یک «غریبه» کافی نبود. من یک «خارجی» بودم، یک موجود بیرون از جهان انسانی شناخته شده برایکسانی که آن را مشخص کرده بودند، وجودی که به لحاظ هستیشناختیکم ارزش تر محسوب می شدم. در حالی که حلقه نزدیکی از دوستان ایرانی، جزیرهای از آشنایی برایم فراهم میکرد، عمداً از فعالان ایرانی و انگلیسی فاصله میگرفتم، چرا که در هیچ یک از این گروهها احساس آرامش نداشتم، زیرا به نظر میرسید بیشتر مشغول انتقاد از یکدیگرند تا پرورش همبستگی.
در دوران اقامتم در خارج دریافتم که خانه یک مکان نیست، بلکه همنشینی افرادی است که با آنها هستی. حتی در حالی که به ایران بازمیگشتم، میدانستم که سفرهای خارجیام پروژهای ناتمام است که به زودی دوباره به آن بازخواهم گشت. با یادآوری سخنان دکتر عنایت که هنوز بر ذهنم سنگینی میکرد، قصد داشتم دو یا سه ماه در ایران بمانم و سپس دوباره برای ادامه تحصیلات تکمیلی در ایالات متحده، آنجا را ترک کنم. اگرچه امید داشتم به مبارزه برای ایران آزادتر کمک کنم، اما جاهطلبیهایم برای تحصیل در خارج از کشور به عنوان یک دانشمند علوم اجتماعی، روزبهروز قویتر میشد و مرا به سویی دیگر میکشید. تا زمان ترک بریتانیا، دروس سطح کالج در ادبیات انگلیسی گذرانده بودم. اگرچه شروع به احساس راحتی با زبان کرده بودم، اما دو سال زمان کافی برای کسب توانایی لازم برایمطالعه آثار کلاسیک انگلیسی در علوم اجتماعی و علوم انسانی نبود، الزامی که دکتر عنایت به من یادآوری کرد هر روشنفکری که لیاقتش را داشته باشد باید برآورده کند. خود را در ادامه این تلاش در ایالات متحده مجسم میکردم، این بار در رشته روابط بینالملل، حوزهای که فکر میکردم درک بهتری از جهان به من خواهد داد. چند دوست که در آنجا تحصیل میکردند به من گفتند که این رشته برای دانشجویان جهان سوم پذیراتر است. با وجود پایبندیام به این چشمانداز، نمیتوانستم اجازه دهم تحصیلاتم – که فکر میکردم همیشه میتوانم از سر بگیرم – مانع از بخت من در شرکت در تحول سیاسی شود که فقط یکباردرزندگی ام با آن روبرومی شدم.
ادامه دارد ...